Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
تشویش و نگرانیای در دل نیوان پدید آمد اما سعی کرد آن را بروز ندهد، صورت نیلدا از خشم در هم رفت و با دستش شقیقههایش را ماساژ داد.
پس از دقایقی سکوت، نیلدا آب دهانش را به سختی قورت داد و زمزمه کرد:
- چیکار باید بکنیم؟
اما با یادآوری روزهای گذشته اخمی روی صورتش نشست و با عصبانیتی مشهود گفت:
- باز چی میخواد این معشوقهی افسارگسیختت؟
انگار تشویش و نگرانیای که در دلِ نیوان بود حالا به دلِ نیلدا راه پیدا کرده ولی دخترک چندان در پنهان کردنش ماهر نبود؛ رنگ رخسارهاش پریده بود و دهانش خشک شده بود.
از طرفی میخواست روزهای گذشته را تلافی کند و از طرف دیگر در مقابل این پسر زبانش بند میآمد.
تکلیفش با خودش مشخص نبود، نمیخواست با آنتونیا رو در رو شود. اینبار فقط به زخمِ روی صورتش بسنده نمیکرد و قطعا او را میکشت.
با انگشتان ظریفش جعبهی فلزی سیگار را از روی میز برداشت و پس از فشردن دکمهی بالای آن، دربِ کتابی جعبه باز شد و یکی از آنها را برداشت.
دست در جیبش فرو برد و فندک مشکی رنگی بیرون آورد، پس از فشردن درب و باز شدنش شلعهی کوچک آتش را زیر سیگار گرفت و اولین کام را عمیق گرفت.
قبل از اینکه دستش را به سمت سیگار ببرد دستان مردانهای سیگار را از مابین لبانش برداشت، به دنبالِ آن نگاه عسلی رنگِ نیلدا به چشمان مشکیِ ادوارد افتاد که با شیطنت سیگار را بین لبانش گذاشت و از آن کام گرفت. انگار نه انگار که همین چند لحظه پیش نیلدا به او کنایهای سنگین انداخته!
ادوارد همانطور که از روی صندلی بلند میشد و با سیگار درون دستش بازی میکرد، با ابروان پر پشت و مشکیاش به نیوان اشاره کرد و گفت:
- فعلا تو رو با رفیقت تنها میذارم.
سپس بدون آنکه چیز دیگری بگوید یا منتظر پاسخی بماند از آنجا خارج شد. نیلدا از طرفی خوشحال بود که میتواند با نیوان همکلام شود و از طرفی دلش میخواست سرِ ادوارد را در دیگی از روغنِ درحال جوش فرو ببرد که اینگونه آنها را ترک کرد.
سر انجام دست از فکر کردن برداشت و با نگاهِ غمزدهاش به نیوان گفت:
- توی این سالها کجا بودی.
انگار هرچه غم در این سالها در دل داشت، از سینه خارج شده و به گلویش حملهور شده بودند. در کسری از ثانیه پردهی نازکی از اشک دیدگانش را همانند روزگارش تیره و تار کردند.
میخواست فریاد بزند اما این بغض لعنتی دو دستی گریبانش را گرفته و به او اجازهی هیچ کاری را نمیداد. انگشت اشارهاش شروع به تیک زدن کرده بود و حتی نمیتوانست انگشت خودش را کنترل کند. از این همه ضعف به ستوه آمده بود.
ناگهان دستان گرم نیوان روی دستش قرار گرفت و پسرک خودش را به نیلدا نزدیک کرد و او را در آغوش گرفت، دستش را نوازشوار بر سر او کشید و همین باعث شد دخترک کمی آرام شود.
به لطف نیوان دیگر دستش تیک نمیزد اما هنوز هم بغضش مانع نفس کشیدنش بود؛ رنگش به کبودی میرفت.به اکسیژن نیاز داشت و این هوای پر از دود و بوی قهوه مانع از رسیدن پاکیِ هوا به ریههایش بودند. نیوان با هول از جا برخاست و به دنبال خودش دخترک را نیز بلند کرد.
وسایل نیلدا را هم از روی میز برداشت و با حواسپرتیای که به دلیل حالِ بدِ دخترک به سراغش آمده بود؛ نیلدا را به روی دو دست گرفت و به سمت ساختمان محل سکونتش رفت.
از سرعت فراطبیعیاش استفاده کرده بود و حتی یادش رفته که انسانها نباید متوجه آنها شوند.
درست روبهروی درب واحد دخترک بود که به یاد آورد چه اشتباه بزرگی کرده، بدون پرسیدن سوالی او را به خانهاش آورده بود و حالا نمیدانست چطور گندی که زدهاست را ماست مالی کند.
همانطور که در دل خودش را سرزنش میکرد، نیلدا با چشمانی ریز شده به او نگاه کرد و خودش را از حصار دستان نیوان رها ساخت. موشکافانه نگاهی به درِ چوبی خانه کرد و سپس دست به سینه ایستاد و گفت:
- خب جالب شد.
انگار این سوتی بزرگی که نیوان داده بود، حواس دخترک را از حال بدیاش پرت کرده و مغزش سرگرمی جالبتری پیدا کرده بود.
نیوان در دستپاچهترین حالت ممکن خودش بود و نمیتوانست کلمات درستی را در ذهنش ردیف کند، حتی نمیتوانست در مقابل این چشمها دروغ بگوید.
دستی به پشت گردنش کشید و با شرمندگی گفت:
- برات توضیح میدم.
نیلد با دیدن قیافهی او که همانند پسربچهای چهار سالهی خطاکاری شده بود، به سختی میتوانست خندهاش را کنترل کند. درب خانه را باز کرد و وارد شد. نیوان نیز مانند اردکی به دنبال او در حرکت بود.
نیلدا کت چرم مشکی رنگش را از تن در آورد و به چوب لباسی آویخت، سپس رفت و پنجره را باز کرد تا هوای تازه به حریم خانه وارد شود و روح او را تازه کند.
نیوان همچنان روی پا ایستاده بود و حرکات دخترک را تماشا میکرد تا اینکه نیلدا با اشارهای به مبل به او فهماند که میتواند بنشیند. سپس در حالی که وارد آشپزخانه میشد با صدای بلندی پرسید:
- چیزی میخوری برات بیارم؟
با وجود اینکه هوای سرد پاییزی وارد خانه میشد اما نیوان احساس میکرد درون کورهای از آتش نشسته و حتی به سختی میتوانست نفس کشیدنش را کنترل کند.
همهی اینها به دلیل نزدیک شدن به نیلدا بود و دلیل این همه دوری کردن از او نیز همین بود، با هر سختیای که بود یک لیوان آب را درخواست کرد.
تقریبا خودش را روی یکی از کاناپهها پرت کرد و پا روی پا انداخت، نیلدا لیوانی از آب خنک را برای نیوان برد و سپس برگشت و از درون یخچال کیسه خونی در آورد و سرکشید.
این حرکت برای نیوان تازگی نداشت چراکه در تمام سالهایی که همانند سایهی او زندگی کرده بود، میدید که دیگر قصد زدن آسیب به انسانها را ندارد. گاهی اوقات با خود فکر میکرد که آیا رستگاری برای یک خونآشامِ طرد شده وجود دارد؟ و باز هم در ذهنش شخصیتِ نیلدا پدیدار میشد.
با قرار گرفتن نیلدا در کنارش رشتهی افکارش از هم پاره و تمام حواسش جمعِ او شد. نیلدا در حالی که پاکت پلاستیکی را روی میز میگذاشت به حرف آمد:
- بگو ببینم از کجا میدونستی من اینجا زندگی میکنم؟
در این لحظه چیزی جز حقیقت شرایط را هموار نمیساخت، پس نیوان با صداقتی که در کلامش بود گفت:
- درست از همون روزی که غیبت زد دنبالت گشتم، کل دنیا رو... .
جملهاش را ناتمام گذاشت و به صورت نیلدا نگاهی انداخت، سپس ادامه داد:
- فهمیدم به دنیای انسانها اومدی وقتی بلاخره پیدات کردم، مثل سایه دنبالت بودم. تو تموم لحظههات.
جملات نیوان در ذهنش میچرخید و تنهایی و درماندگیِ خودش را به میآورد، با صدای بلندی خندید. چند لحظه بعد خندهاش تبدیل به سرفههای مکرری شد و در آخر با قیافهای جدی گفت:
- تو که تموم لحظههای منو دیدی چرا یه بارم خودتو نشون ندادی؟
انگار زخم عمیق روی قلبش سر باز کرده بود که بدون مکث شروع به حرف زدن کرد:
- وقتایی که من فقط یه آغوش برای گریه میخواستم کجا بودی؟
انگار چیزی درون گلویش چنبره زده بود و اجازهی نفس کشیدن به او را نمیداد. لیوان آبی که برای نیوان آورده بود را برداشت و جرعهای نوشید. کمی که بهتر شد ادامه داد:
- تو هیچوقت توی رفاقت چیزی برام کم نذاشته بودی ولی ازت توقع داشتم برای یه بارم که شده بیای و دستامو بگیری.
نگاهِ عسلیاش را به اقیانوسِ طوفانی نیوان داد و با لحنی پر از حسرت گفت:
- توی گوشم بگی من هنوز کنارتم.
حالِ نیوان قابل وصف نبود، پشیمانی و اضطراب وجودش را تصرف کرده بود و از طرفی دلش نمیخواست بیش از این چیزی بشنود. جلوتر رفت و دخترک را در آغوش کشید همانطور که موهای او را نوازش میکرد زمزمه کرد:
- من هیچوقت رفیق خوبی برات نبودم.
دستان نیلدا بالا آمد و دور کمر نیوان حلقه شد، دیگر نمیتوانست تظاهر به قوی بودن بکند و اولین قطرهی اشکش از حصار مژگانش پایین افتاد. باید تا خود صبح میگریست تا بلکم این اشکها آتش درونش را خاموش کنند.
نیلدا از شبِ گذشته مقابل پنجره نشسته بود و تنها به یک نقطه نگاه میکرد. حتی نفهمید کِی صبح شده و پرندگان مشغول شادمانی شدهاند.
نور خورشید، زمین را لمس میکرد و زیبایی جنگل را دوچندان؛ اما این زیبایی دیگر روحِ نیلدا را نوازش نمیکرد.
یادآوری دردهای ناشی از اولین تبدیلش یکطرف و نبودِ ادوارد طرف دیگر؛ ندیدن معشوقش به همان اندازه روی دلش سنگینی میکرد.
دلش نمیخواست از کلبه خارج شود، اگر مردم او را به سُخره میگرفتند چه؟ او که خبر نداشت پس از تبدیلش چه شکل و شمایلی پیدا کرده. از طرفی نمیتوانست همینطور در خانه بنشیند.
بالاخره دل به دریا زد و از کلبه خارج شد، هوای تازه را با تمام وجود استشمام کرد و لحظهای چشمانش را بست. سپس به آرامی پلکهایش را گشود و به راه افتاد.
میبایست ادوارد را ملاقات کرده و دلیلِ نبودنش را جویا شود، از بین کلبهها عبور میکرد و نگاهِ تحسینبرانگیز برخی از مردم را میدید.
احساس خوبی داشت، انگار که یک گل در دلش شکوفا شده بود. از کلبههای خونآشامها گذشته بود و حالا دیگر در بین قبیلهی گرگینهها بود؛ چقدر خوب که او متعلق به هر دو گروه بود.
با چشمانش دنبال نیوان گشت و بالاخره او را دید که به طرف رودخانه میرود، شروع به دویدن کرد و به وضوح دید که سرعتش خیلی بیشتر شده، قدرتهای ماوراییاش به سراغش آمده بودند.
نتوانست سرعتش را کنترل کند و محکم با نیوان برخورد کرد و هر دو روی زمین افتادند. نیلدا بلافاصله بلند شد و خجالتزده در چشمان اقیانوسی نیوان خیره شد و گفت:
- معذرت میخوام دست خودم نبود.
نیوان خندهی دلنشینی کرد و دستش را به سوی دخترک دراز کرد:
- حداقل بلندم کن.
نیلدا لبخندی به او زد و دستش را گرفت تا از جا بلند شود. پس از ایستادن نیوان در مقابلش دست او را رها کرد و گفت:
- ادوارد رو ندیدی؟
هرچه پروانه از لمسِ دستان دخترک در دلِ نیوان پَر گرفته بود با این سوالِ نیلدا دود شد و در میان هوا غیب شد.
ابروان مشکی رنگش با اخم غلیظی مزّین شد و با لحن تلخی گفت:
- نه.
نیلدا از واکنش او متعجب شد و به تکان دادن سرش اکتفا کرد. نیوان ثانیهای بعد به یادآورد که نیلدا در ابتدا رفیقش است و باید به او کمک کند.
نیلدا قهوهای چشمانش را در جنگل میچرخاند تا شاید ردی از ادوارد پیدا کند، سرانجام به همراه نیوان تا نزدیکیِ رودخانه رفتند.
از دور ادوارد را دیدند که رو به روی آب نشسته و نسیم به آرامی پیراهن سفید رنگش را تکان میدهد؛ کمی بعد صدای خندهاش در فضا پیچید و حس تعجب و کنجکاوی را در دخترک بیدار کرد.
پا تند کرده و به سمت او دوید، درست در یک قدمی او بود که متوقف شد. انگار آب رودخانه تکانی خورد اما نیلدا چیز بیشتری را ندید.
پس از اینکه مطمئن شد چیزی را ندیده، با اخم به ادوارد رو کرده و دست به سینه ایستاد. نیوان اما جلوتر نیامد تا مزاحم صحبت آنها نشود. اما صدای آنها را میشنید؛ این شنواییِ ماورایی دست خودش نبود.
ادوارد انگار که جاخورده باشد؛ ابتدا نگاهی به آب انداخت و سپس از جا برخاست. دستان سفید رنگ دخترک را در دست گرفت و با لحنی سرشار از شرمندگی زمزمه کرد:
- متاسفم.
نیلدا امروز خیالِ صبوری کردن را نداشت، با صدایی که سعی میکرد اوج نگیرد عصبانیتش را بروز داد:
- تاسفِ تو به چه دردِ من میخوره؟
و همان لحظه به چشمان مشکیِ پسر چشم دوخت و در دل اعتراف کرد که چقدر چشمانِ مشکیاش به پوست سفیدش میآید. اما اکنون وقت قند آب کردن نبود؛ دوباره تمام خشمش را جمع کرد و دستانش را از حصار دستان ادوارد آزاد کرد. سپس ادامه داد:
- میخوام بدونم لحظهای که بهت نیاز داشتم کجا بودی.
همانطور که در مقابلش ایستاده بود با لحنی تهدیدآمیز ادامهی سخنانش را از بر گرفت:
- امیدوارم دلیل قانع کنندهای داشته باشی.
ادوارد با چشمهای نگرانش به او خیره شده بود و در دل به دنبال یک دروغِ قانعکننده میگشت اما نمیدانست چگونه نبودنش را توجیه کند تا اینکه گفت:
- عشقم من تحمل دیدنِ درد کشیدن تو رو نداشتم.
نیلدا پوزخندی زد و چشمانش را در حدقه چرخاند؛ این یعنی قانع نشده بود. ادوارد دست راستش را بالا کشید و موهای فندوقی رنگ دخترک را نوازش کرد. نور خورشید باعث میشد همانند طلا بدرخشند. پسرک کمی نزدیکتر آمد و لبانش را روی پیشانی او گذاشت.
و سپس زیر لب گفت:
- باور کن تموم شب آروم و قرار نداشتم.
صورت دخترک را با دو دستش قاب گرفت و ادامه داد:
- ولی الان خوشحالم که سالمی فندوقِ من.
همین یک بوسه نیلدا را فریب داد و تمام اخم و خشمش تبدیل به لبخند شد.
ادوارد صورت او را رها کرد، خم شد و از روی زمین چیزی را برداشت. یک سنگ زینتی که ریسمان ضخیمی از میانش رد شده بود را در دست داشت.
آن را مقابل صورت نیلدا گرفت و به آرامی به سمت گردنش برد، پس از چرخیدنِ نیلدا، ادوارد گردنبند را تنظیم کرد و سپس آن را گِره زد.
نیلدا با انگشتان ظریفش سنگِ لوزی شکل را لمس کرد و با حیرت زمزمه کرد:
- دوسش دارم.
ادوارد با شیطنت چشمانش را گِرد کرد و زیر گوشش گفت:
- فقط اونو دوست داری؟
شیرینیِ مضاعفی در دل دخترک جریان پیدا کرد و با گونههایی که سرخ شده بود زیر لب به آرامی گفت:
- دوستت دارم.
صدای خندههای ادوارد در جنگل پیچید و دخترک را در آغوش کشید و شروع به چرخاندنش در هوا کرد. نیوان که همچنان مشغول تماشای آنها بود آهی از درد کشید؛ چطور میتوانست این آتشی که در وجودش است را خاموش کند.
هرچند که آن سه نفر باهم بزرگ شده و رفیقهایی جدانشدنی هستند اما باز هم نمیتوانست قبول کند که نیلدا را در کنارِ دیگری ببیند. اصلا مگر دست خودش بود که احساساتش را به چیز دیگری تبدیل کند؟
یقین داشت که در تمام عمرش عاشق او بوده و هیچگاه شهامت اعتراف کردنش را نداشت. صدای نزدیک شدن آنها را شنید و به ناچار چند قدمی را جلو رفت.
ادوارد همانطور که دست به دور گردنِ نیوان میانداخت گفت:
- داداشم چطوره؟
ادوارد عادت داشت که نیوان را برادر صدا بزند، همیشه به نیوان میگفت که آنها گرچه از یک پدر و مادر نیستند ولی همانند دو برادر در کنار یکدیگر خواهند بود. نیوان لبخندی زد و گفت:
- عالی.
سپس با همان حالت صمیمانهی همیشگیاش مشتِ آرامی به بازوی نیلدا که در سمت راستش قرار داشت زد و گفت:
- راستی پدرم گفت میتونی با گرگینهها تمرین کنی.
در این لحظه شادترین فردِ کرهی زمین نیلدا بود چرا که همیشه آرزو داشت تمرینات رزمی گرگینهها را یاد بگیرد. هرچند که پدرش کمی به او یاد داده بود اما این برایش کافی نبود.
باهم به سمت مکانی که گرگینهها در آن جمع میشدند رفتند. محوطهای نه چندان وسیع که دایرهای شکل و عاری از درخت بود؛ در میان کوهستان قرار داشت و منطقهی تمرین گرگینهها بود.
آنها برای یاد دادن حرکات نظامی خود به فرزندانشان ارزش زیادی قائل بودند و هر فرد از قبیله وظیفه داشت فرزندش را در روز بعد از هجدهسالگیاش فارغ از مذکر و مونث بودن، برای تمرین و یادگیری با خود به این مکان بیاورد.
نیلدا دوشادوش پدرش، به همراه ادوارد و نیوان به این مکان نزدیک میشدند.
در دلش بَلوایی به پا بود که دلیلش را نمیدانست، او با پدرش مبارزه میکرد و از اینکه در مقابل فرد دیگری قرار بگیرد هراس نداشت اما نمیدانست ذاتِ خونآشامش چطور با این مسئله رو در رو میشود.
اگر در حین مبارزه یکی را میکشت چه بر سرش میآمد؟ با رسیدنش در مقابل رئیس قبیله که پدرِ نیوان بود، دست از فکر و خیال برداشت و گوش به او سپرد:
- میدونم که دِیوید تا حدودی بهت یاد داده چطور مبارزه کنی.
سپس با حالت صمیمانهای مشتی به بازوی پدرِ نیلدا زد و ادامه داد:
- ولی قبول کن آموزشای من خیلی بهتره.
جوّ صمیمانهی بین گرگینهها چیزی بود که بیشتر از هرچیزی به دلِ نیلدا مینشست و از طرفی رفیق بودنِ پدرش و آرتور باعث شده بود که او رابطهی نزدیکی با نیوان داشته باشد.
ادوارد به نیلدا نزدیک شد و در گوشش زمزمه کرد:
- مواظب خودت باش.
سپس از جمع فاصله گرفت و با سرعت فراطبیعیاش از آنها دور شد؛ اگرچه گرگینهها و خونآشامها درکنار یکدیگر زندگی میکردند اما هیچکدام از آنها اجازه نداشتند فنونی که متعلق به یک قبیله است را یادبگیرند. اولین کسی که هم میتوانست در کنار گرگها بیاموزد و هم با خونآشامها در شب پرسه بزند نیلدا بود.
نیلدا رو به روی نیوان ایستاده بود و با حالتی خنثی به پوزخندِ نشسته بر صورت پسرک خیره شده بود؛ گرچه آنها از کودکی باهم بزرگ شده بودند اما تاکنون هیچکدام مبارزهی دیگری را ندیده بود.
اولین مشت از جانب نیوان به سمت صورت دخترک آمد که بلافاصله با دست چپش آن را مهار کرد و ضربهای به پهلوی پسر زد.
نیوان که انتظار چنین حرکتی نداشت، پس از برخورد ضربهای که دخترک با پا به پهلوی او زده بود قدمی به عقب رفت و متحیرانه لبخندی زد. لبخند محجوبی که دلِ هر دختری را آب میکرد، اما نه دلِ نیلدا را.
دوباره به سمت دخترک حملهور شد اینبار دیگر مهربانیای درکار نبود و ضربههایش با خشونت به او برخورد میکرد و در جواب نیز ضرباتِ محکمی را دریافت میکرد که همگی مهار میشد.
خورشید در میانههای آسمان بود و تیغههای آن تیزتر از هر زمان دیگری بر جان آنها رسوخ میکرد.
پس از ساعاتی نیلدا در حالی که نفسنفس میزد روی زمین نشست و دستانش را تکیهگاه بدنش کرد، سرش را به سمت آسمان گرفت و چشمانش را بست.
نیوان نیز کنار دخترک روی چمنهایی که زیر پاهایشان لِه شده بود، دراز کشیده و نفسهای پی در پیاش باعث میشد دانههای ریز و درشت عرق از درون موهایش به روی زمین بریزند.
نسیم ملایمی که میوزید باعث میشد کمی خنک شوند و گرمای سوزانِ آفتاب قابل تحملتر باشد.
نیلدا از جا برخاست و دستش را به سمت نیوان گرفت، نیوان نیز دستان ظریف او را در دست گرفت و بلند شد.
آنها تقریبا آخرین نفراتی بودند که از زمینِ تمرین خارج میشدند، نیوان همانطور که چشمانِ اقیانوسی و پر شیطنتش را به دخترک میدوخت زمزمه کرد:
- چطوره تا کنار دریاچه مسابقه بذاریم؟
بلافاصله نیلدا از حرکت ایستاد و چشمان عسلی رنگش را در حدقه چرخاند و گفت:
- هی پسر من یه خونآشامم!
نیلدا در دل گمان میکرد سرعتِ دو چندان ماوراییاش نیوان را منصرف میکند اما در کمال تعجب دید که استخوانهای پسرک درحال تغییر شکل دادن هستند و پس از گذشت ثانیهای یک گرگِ مشکیِ درشت هیکل با همان چشمانِ آبیِ اقیانوسی در مقابلش ایستاده و خرناسه میکشد؛ این یعنی اگر تو یک خونآشامی من نیز گرگینهای تنومندم.
نیلدا دستی در موهای خرماییاش که کمی خیس شده بود کشید و زمزمه کرد:
- خیلیخب پسر جون.
باد با سرعت بیشتری به صورتش میخورد و حرکت شبحِ سیاهرنگی از کنارش باعث شد لحظهای تعادلش بههم بخورد.
راهِ سی دقیقهای را در چند ثانیه پیموده بود اما دیدنِ چهرهی خندانِ نیوان که در میانِ دریاچه هویدا بود باعث شد خستگیِ تمرین در تنش بماند. با حرص تکه سنگ کوچکی را از روی زمین برداشت و به طرفش پرتاب کرد.
اینکار باعث شد خندهی نیوان اوج بگیرد و اخمهای دخترک بیشتر به هم گره بخورد. نیوان بلند شد و با صدایی که هنوز رگههایی از خنده در آن پیدا میشد گفت:
- خب حالا قهر نکن.
بالاتنهی برهنهاش زیر نور خورشید میدرخشید و انعکاس تصویرش در آب دریاچه تکان میخورد. دوباره در قالب گرگش فرو رفت و خزهای مشکی رنگش را به آبِ دریاچه آغشته کرد؛ سپس درحالی که گوشهی پوزهاش همانند یک پوزخند بالا رفته بود از دریاچه بیرون آمد و از پیش چشمانِ نیلدا محو شد.
نیلدا نیز در دریاچه پرید و سرش را زیر آب فرو برد، چشمانش را بست و لحظهای خودش را جدا از این جهان تصور کرد.
آرامش نسبیای پیدا کرد و تصمیم گرفت به خانه برگردد، پارچهی یکدست پیراهن و شلوارش به دلیلِ خیسی به بدنش چسبیده و پستی و بلندی آن را به نمایش میگذاشت.
در آن سوی برکه، سایرنِ مکار و حریص در حال تماشای نیلدا بود. آنها اجازه نداشتند تا این محدوده جلو بیایند اما آنتونیا قانون شکنی میکرد و مدام وارد این منطقه میشد تا نیلدا و دوستانش را زیر نظر بگیرد.
نگاهش را از بدنِ ظریف دخترک گرفت و به فک استخوانیاش داد، اگر چیزی از این دختر وجود داشت که آنتونیا آن را دوست داشته باشد همین فک استخوانی و گونههای برجستهاش بود. البته که به دیگر موارد فقط حسادت میورزید.
هربار که به چشمانِ روشن و عسلیِ نیلدا خیره میشد، مهربانی را در آن مییافت که از این حس نفرت داشت. چرا که در چشمان دریاییِ خودش فقط سرما و کینه دیده میشد.
آنقدر غرق در تفکراتش بود که نفهمید نیلدا چه زمانی از آنجا رفته است، کمی این طرف و آن طرف را نگاه کرد تا مطمئن شود کسی متوجه حضورش نشده سپس سرش را زیر آب فرو برد و امواج موهای طلاگونش را با خود همراه کرد.
باید زهرش را بر جان این دختر میریخت!
***
ایالات متحده آمریکا_ حال
عبور خاطرات از ذهنش باعث شده بود که گریهاش شدت بگیرد و پیراهن نیوان از اشکِ دخترک خیس شود. زخمی که ادوارد و آنتونیا بر جانش زده بودند به این راحتیها از یادش نمیرفت.
نیلدا بالاخره رضایت داد خودش را کنار بکشد. از جا بلند شد و به سمت آشپزخانهی کوچک تماماً سفیدش رفت، صورتش را در سینک سرامیکی با آب سرد شست. با صورتی جدی به طرف نیوان بازگشت و گفت:
- هر دومون خوب میدونیم که آنتونیا دهکدهی شما رو میخواد.
نیوان نیم نگاهی به او انداخت و با افسوس در ادامهی حرفِ دختر زمزمه کرد:
- دهکده نه، گرگینهها رو.
نیلدا به سالن بازگشته بود وحالا روی کاناپهی سورمهای رنگ کنار نیوان نشسته بود ، کلافه دستی به پیشانیاش کشید. با صدایی که رگههایی از نگرانی داشت گفت:
- اکثر گرگینهها هنوز همونجان، چی از جونشون میخواد؟
نیوان به سمت دختر برگشت و با پوزخندِ صداداری گفت:
- برگشته خونهشو پس بگیره.
عصبانیت از تک تک اعضای صورت کشیدهی نیوان پیدا بود، در دنیای انسانها نشسته بود و خطر مرگ مردمش را تهدید میکرد. کمی با خود فکر کرد و با آرامترین لحنی که میشد، گفت:
- باید برگردی.
این حرف خونِ درون رگهای دختر را به جوش آورد، صدای خندهی عصبیاش در گوش نیوان پیچید و سپس صدایش طنینانداز شد:
- برگردم؟ برگردم به جایی که بی رحمانه ازش رونده شدم؟
همانند آتش فشان فوران کرده بود و حرفهایش دست خودش نبود:
- برگردم که دوباره پدرت منو عین یه تیکه آشغال از دهکده پرت کنه بیرون؟ که دوباره مجبور شم با هر ساحرهی عوضیای دمخور شم؟
با ناباوری به نیوان چشم دوخته بود، دنبال ردی از شوخی در صورتش میگشت. این پسر پیش خود چه فکری کرده بود؟
- باورم نمیشه تویی که توی تک تک لحظههام بودی این حرفو بهم زدی!
نیوان نمیتوانست بیشتر از این ساکت بماند، نباید ساکت میماند:
- بس کن نیلدا، اونجا هنوزم خونه توعه. تو نموندی و ثابت کنی.
کار را خراب کرده بود، به جای اینکه دخترک را قانع کند او را جریتر کرده بود:
- آره نیوان من یه بزدل ترسوام که فرار کردم!
پسرک کلافه شده بود، چرا این بحث مسخره را تمام نمیکرد؟ با عجز نالید:
- تو هیچ مانعی برای برگشت نداری نیلدا.
درماندگی صدای او باعث شده بود که دختر کمی آرام بگیرد. غم بر تک تک اجزای صورت نیلدا نشست و زمزمهوار گفت:
- ولی من اجازه برگشت به اونجارو ندارم.
نیوان لبخند کمرنگی زد و با اطمینان گفت:
-نمیذارم کسی جلوتو بگیره.
دختر سرش را بالا آورد و درچشمان او زل زد:
-حتی اگه اون شخص پدرت باشه؟
نیوان با چهرهای مصمم تاکید کرد:
- هرکاری لازم باشه میکنم تا اونجا دوباره دست آنتونیا نیفته.
طلوع آفتاب نزدیک بود و ترکیب رنگ آسمان با روح نیلدا بازی میکرد، دلش میخواست این صحنه را نقاشی کند. او برای رهایی از زندگی واقعیاش به نقاشی پناه برده بود اما اینبار تفاوت داشت چراکه از برگشت نیوان نیز خوشحال بود. پس میشد کمی شادی به تابلوهایش اضافه کند.
دیگر نمیخواست این بحث را کِش دهد، یا میرفت یا میماند! از روی کاناپه برخاست و دیگر توجهی نیوان و حضورش نکرد، به سمت اتاقش رفت و بومی را از روی میز کوچکش برداشت و روی سهپایه ای که رو به روی پنجره سراسریاش بود قرار داد.
رنگها را از جعبه درآورد و روی پالت ریخت، همانطور که خورشید بالا میآمد نیلدا نیز با سرعت و مهارت رنگها را ترکیب کرده و بر روی بوم میکشید.
دخترک غرقِ در طلوع و لذت نقاشی بود اما برای نیوان لذتی بالاتر از تماشای محبوبش در حین آفرینش بهترین اثرش نبود.
سرزمین نیدورا_ گذشته
وزش باد بهاری بین موهایش، روح او را تازه میکرد. چشمانش را با آرامش بست و به پشت روی چمنها فرود آمد.
صدای پرندگان که سرمستانه آواز میخواندند خنده بر لب دخترک میآورد، ادوارد اما فارغ از هیاهوی جنگلِ بهاری حرکاتِ نیلدا را دنبال میکرد.
نور خورشید پوست سفید دخترک را شفافتر میکرد، انگار با گذشت زمان بر زیبایی دخترک افزوده میشد. به طوری که بعد از چهار سال همان چهرهی نوجوانی در او حفظ شده بود. ادوارد نیز کنار نیلدا روی زمین دراز کشید و دستش را تکیهگاه سرش قرار داد تا بتواند همچنان نیلدا را تماشا کند.
به آرامی انگشت اشارهی دست مخالفش را بالا آورد و روی گونهی دخترک کشید، در دل اعتراف کرد که این دختر لایق دوست داشتن است.
انگشتش را روی پلکهای بستهی نیلدا کشید و به آرامی زمزمه کرد:
- صبرم برای داشتنت به سر رسیده فندوق.
گونههای نیلدا به آنی سرخ شد و چشمانش با تعجب گشوده شد، لبخند محجوبی زد و همانند پسرک زمزمه کرد:
- فقط دو شبِ دیگه مونده.
ادوارد دست از نوازش موهای نیلدا برداشت و با حالت کلافهای روی چمنها دراز کشید، چشمانش را بست و همانطور که به صدای پایِ کسی که نزدیک میشد گوش میکرد، گفت:
- دو دقیقه، دو ساعت، دو روز، چه فرقی میکنه وقتی تو آخرش مال منی؟
تشویشی به جانِ نیلدا افتاد، اصلا برای اینکار آماده نبود و از طرفی دلش نمیخواست رسوم قبیله را زیر پا بگذارد و از همه مهمتر نمیتوانست ناراحتیِ ادوارد را ببیند. در نهایت پیش از اینکه کلمهای بر زبان آورد صدای نیوان را شنید که با خنده میگفت:
- هی پسر سعی نکن عروسِ ما رو اغفال کنی!
نیلدا نفسی از سر آسودگی کشید و در دل خالقش را شکر کرد که نیوان را بهترین موقع به اینجا فرستاده بود. چهار سال از اولین تبدیلش گذشته بود و بدنش با تمریناتی که داشت ورزیدهتر شده بود. در گذشت این چندسال، ادوارد با خانوادهی او صحبت کرده بود تا دخترشان را به عروسیِ خود درآورد.
نیلدا گمان میکرد او خوشبختترین فردِ تمام جهان است.
***
ستارگان زینتبخش آسمان بودند و قرصِ ناقص ماه که فقط اندکی تا کامل شدن فاصله داشت، در میان آنها میرقصید و دلبری میکرد.
اما روی زمین و در میان درختانی که با مشعلهای سوزان زینت شده بودند، ماهِ دیگری درحال دلبری بود. لباس سفید و بلندِ نیلدا کمی از سفیدی پوستش کاسته بود.
تاج ظریفی از گلهای جنگلی بر سرش نهاده بود و مادرش، موهای فندوقی رنگش را بافته بود. مردم هر دو قبیلهی گرگینهها و خونآشامها در کنار یکدیگر مشغول صحبت و نوشیدن بودند.
برخی دیگر نیز در حالی که آوای شادی را زمزمه میکردند در حال پایکوبی بودند، نیلدا اما همانطور که مادرش خواسته بود؛ آرام و با وقار روی صندلی نشسته بود و نیوان نیز برای تسلی خاطرش کنار او بود.
نیلدا سعی داشت تشویش و نگرانی درونش را آرام کند اما نیوان از درون دنیای آشفتهی چشمان عسلی دخترک همه چیز را میفهمید، با اینکه حالِ خودش دست کمی از دخترک نداشت.
کنار او نشست و دستانش را در دست گرفت و به آرامی گفت:
- چیشده نیلدا؟
دخترک که میدانست هیچکدام از رازهایش مقابل این دو گویِ اقیانوسی رنگ پنهان نمیماند لب به سخن گشود:
- از صبح ادوارد رو ندیدم، مگه عروسیمون نیست پس کجا مونده؟
مجال صحبت به نیوان نداد و ادامه داد:
- اگه نیاد چی؟ پس اون همه حرفی که بهم زد چی میشه؟ من از صبح دلشوره دارم.
قطره اشکی از گونهاش چکید و عاجزانه نالید:
- اگه اتفاقی بیفته من میمیرم!
نیوان لبخندی زد و دستان او را رها کرد، در حالی که از جا بلند میشد گفت:
- نگران نباش کمکم پیداش میشه.
نیلدا چشمانش را بست تا کمی آرام بگیرد اما ناگهان تمامِ صدای جشن و پایکوبی از بین رفت و یکباره سکوت سهمگینی بر فضا حاکم شد؛ بلافاصله چشمانش را باز کرد و متوجه شد قبیله سایرنها در حال نزدیک شدن هستند.
با نزدیکتر شدنِ آنها فهمید که دلیل این سکوت و نگاههای آزاردهنده حضور سایرنها نیست بلکه حضور دو نفری است که در جلوی آنها حرکت میکنند. کاش صحنهای که میدید خواب باشد!
با بُهت از جا بلند شد، صندلیای که روی آن نشسته بود روی زمین افتاد و صدای بدی ایجاد کرد.باید میرفت و مطمئن میشد که اشتباه دیده. محال است که این صحنه واقعی باشد!
احساس میکرد دستی در قفسهی سینهاش فرو رفته و درحال فشردن قلبش است. در همین حال دست دیگری گلوی او را میفشارد و راه نفس کشیدنش را میبندد. نمیتوانست، نمیتوانست باور کند.
او ادوارد خودش بود که اینطور دست دور شانههای آنتونیا انداخته؟ آن لباسِ سفید مروارید دوزی شده چرا بر تن آنتونیا بود؟
زانوانش توان تحملِ وزنش را نداشته و روی زمین میافتد، نیوان اما هوشیارتر از او، دخترک را از روی زمین بلند میکند.
حالا دستهی سایرنها درست در وسط میدان ایستاده بودند و نگاهِ حیرتزدهی نیلدا به روی دستهای قفلشده در همِ ادوارد و آنتونیا بود.
قلبش نمیخواست باور کند که آنتونیا با پوزخندی پیروزمندانه در کنار ادواردِ او ایستاده و با هر نگاهش به او سیلی میزند. دهانش همچون ماهی باز و بسته میشد و تنها همین یک کلمه از میان آن خارج شد:
- اِدی... .
حتی کلمات نیز او را یاری نمیکردند، چطور میتوانست این تصویر روبرو را باور کند؟ کسی که "عشق و همدم" خطابش میکرد چگونه توانسته بود با شخص دیگری به جشنِ عروسیشان بیاید؟
از ابتدا در دام افتاده بود؟ آن نگاه پر از عشق را چه میکرد!
اکنون با خود فکر میکرد که تمام آن حرفها و لحظات کِذبِ محض بودند و کمکم به حالت عادی بازمیگشت، اما نه. احساس میکرد که ضربان قبلش در حال اوج گرفتن است و حتی نفسهایش نیز تند و پیدرپی میشدند.
نیوان میدید که چگونه صورت نیلدا به سرخ شدن میرفت و قفسهی سینهاش با سرعت بالا و پایین میشد. احساس کرد که باید به او نزدیک شود اما واکنش ناگهانیِ نیلدا که او را عقب راند باعث شد این فکر را از سرش بیرون کند. حالا میدید که چشمان دخترک به رنگ خاکستری در آمده بودند.
تنها نگرانی نیوان در این لحظه، بیرون آمدن گرگِ درون نیلدا بود.
صدای خندههای پیدرپی آنتونیا همانند پُتک بر سر نیلدا کوبیده میشد و صدایِ نفرتانگیزش در گوش دخترک پیچید:
- اوه عزیزم، اون دیگه ادواردِ تو نیست.
پس از لحظهای سکوت ادامه داد:
- در اصل هیچوقت نبوده!
خشمی که در وجودش درحال قلیان بود را نمیتوانست مهار کند، اگر خودش را کنترل نمیکرد قطعا فاجعه رخ میداد. ادوارد چرا چیزی نمیگفت؟ آن پیراهنِ جذب خاکستری عضلههایش را به نمایش گذاشته بود و میان این آشفته باز، نیلدا در دل به قربان قد و بالای آن مرد میرفت!
اما چیز دیگری که هیزمِ زیر آتشِ خشمش شده بودند، تکههای فروریختهی قلبش بود. دیگر توانِ کنترل خشمش را نداشت و میدید که بدنش درحال تغییر است. ناخنهایش در حال رشد بودند و پس از ثانیهای پنجههایی بُرنده و تیز پدید آمدند.
خاکستریِ چشمهایش برق میزدند و دندانهای نیشِ مرگبارش آمادهی دریدن هر موجود زندهای بود.
ناگهان درد عجیبی در وجودش پیچید و روی زمین افتاد، صدای شکستن استخوانهایش و تغییر شکل دادن آنها چیزی بود که سکوتِ حاکم بر فضا را میشکست. نه! حالا وقت این تبدیل شدن لعنتی نبود.
پس از چند ثانیه نیلدا در هیبت گرگی تماما سفید، در حالی که چشمان خاکستریاش همچنان برقِ خشم داشت جلوی آنها ایستاد.
تعجب و حیرتی که در وجود دیگران پدیدار شده بود این فرصت را به نیلدا میداد که بدون مداخلهی کسی، با تمام توانش به سمت آنتونیا حملهور شود و زخم عمیقی را روی صورت دخترک به یادگار بگذارد.
به همراه پاشیده شدن خون، آنتونیا نیز از حملهی ناگهانی نیلدا روی زمین افتاد و با ناباوری دستش را روی صورتش گذاشت. درد عظیمی در جمجمهاش میپیچید و اجازهی هیچ حرکتی به او نمیداد. فریادش پیدرپی به هوا میرفت و نیلدا ترسیده به خون روی صورت آنتونیا نگاه کرد.
در جلوی دیدگان متعجب مردم دهکده، نیلدا که اکنون گرگی سفید بود با تشویش و نگرانیای که در دلش پدیدار شده، با تمام توانش به سمت جنگل دوید.
قدرت این خیانت آنقدری زیاد بود که گرگینهی ناقص را به گرگی تنومند تبدیل کند؟
بلافاصله نیوان پشت سر او شروع به دویدن کرد و پس از آن، ادوارد به خودش آمد و آنتونیا را از روی زمین بلند کرد.
آنتونیا از درد به خودش میپیچید و همزمان نفرت همچون پیچک به دور قلب او میپیچید.
نیلدا روی زمین افتاده بود، دانههای اشک بر صورتش میلغزیدند و در میان گیاهان ناپدید میشدند. احساس میکرد ذره ذره به همراه اشکها، قلبش نیز آب شده و از بین میرود.
در میان هقهق گریههایش دستش را روی قلبش فشرد و از اعماق وجودش فریادی زد، بلافاصله اولین سیلی را به خودش زد و پس از آن بیوقفه ضربات سنگینی به خودش میزد. باید خودش را میکشت!
چطور زنده مانده بود، چطور این ننگ را از روی خودش پاک میکرد؟ چگونه سرش را بالا میگرفت و زندگی میکرد؟ اصلا چرا باید زندگی کند!
نیوان درحالی که نفسنفس میزد به او رسید و هر دو دستش را گرفت و پایین آورد، آنقدری شوکه شده بود که کلمهای از دهنش برای دلداری بیرون نمیآمد.
دخترک را در آغوش گرفت و با این کار به او اجازه داد دوباره و دوباره اشک بریزد.
نیوان تمام احساسات دختر را درک میکرد، اما دلش تاب نمیآورد که او را اینگونه رنجور و زخم خورده ببیند.
به او نزدیک شد و سعی داشت دلداریاش دهد:
- اونا همینو میخوان، آنتونیا بیرحمتر از اونیه که فکرشو میکردیم.
درحالی که قطرههای اشک روانهی صورت دختر میشد لب به سخن گشود:
- چطور باور کنم تموم اون حرفا و رفتارای ادوارد دروغ بود؟
انگار که تمام خاطراتش جلوی چشمانش باشد، ادامه داد:
-چطوری باور کنم از اولشم با آنتونیا بوده؟
میخواست صحبتش را ادامه دهد اما نمیدانست چگونه، نمیدانست چه بگوید که از غمِ قلبش بکاهد. نمیخواست باور کند که عاشقِ ادوارد است ولی خودش بازیچهای بیش برای او نبوده.
دلش نمیپذیرفت که چشمهای ادوارد دروغ گفته باشند؛ اما گفته بودند... .
میان عقل و دلش جدالی پایان ناپذیر درحال رخ دادن بود که صدای نیوان باعث شد توجهاش را به او بدهد:
- پاشو خودتو جمع و جور کن! تو قویتر از اونایی.
نیوان نیز نمیدانست چگونه به او تلنگری بزند تا خودش را حرامِ این وصال نافرجام نکند. دست دخترک را گرفت و مجبورش کرد از جا برخیزد.
همانطور که او را دنبال خودش میکشاند ادامه داد:
- تا آخر عمرت میخوای بشینی همینجا و عزای کسی که لیاقت عشقتو نداشت بگیری؟
***
خورشید پدیدار شده بود و با گرمای لذتبخشش سرمای رسوخ کرده در جسم و جانِ زمین را از هم میزدود اما سرمای رسوخ کرده در جانِ نیلدا را چه کسی از بین میبرد؟
چشمان بیرمقش را از هم گشود و اطرافش را نگریست؛ در این بلندی و میانِ گیاهان چه میکرد؟
پس از آن شب کذایی هرشبش همینطور صبح میشد، در این یک هفتهای که گذشته اثری از ادوارد ندیده بود. البته در طول روز همانند زندانیهای بیملاقات در اتاقش خودش را حبس میکرد و نمیدانست چطور شب هنگام در قالب گرگش فرو میرود و سر از این مکان در میآورد.
دوباره نا امیدتر از قبل چشمانش را بست.
صدای نزدیک شدن قدمهای کسی باعث شد سریع از جا برخیزد و خودش را بپوشاند؛ نیوان درحالی که پشت به دخترک ایستاده بود یک دست از لباسهای او را برایش آورده و به طرفش گرفته بود.
نیلدا به سرعت لباسها را از او گرفت و پوشید، یک شلوار قهوهای رنگ و یک پیراهن سفید. نیوان به سمت او برگشت و چشمان اقیانوسی رنگش را به قهوهایِ غمگین چشمان دخترک داد.
لحظهای در آنها غرق شده و سپس گفت:
- وقت تمرینه، تو که نمیخوای خودتو نابود کنی؟
انگار لشکر غم دوباره به دخترک یورش برده که چشمانش لبریز از اشک شد و نالید:
-چه توقعی داری از من؟
نیوان دستی به ته ریشهای مشکیاش که صورت سفیدش را قاب گرفته بودند کشید و به نیلدا نزدیک شد. او را روی دو دست بلند کرد و به راه افتاد.
به محوطهی تمرین گرگینهها رسیده بودند، نیلدا نگاههای سنگین آنها حس میکرد اما توانِ سر بلند کردن نداشت؛ انگار که او مقصر است! مگر خودشان با چشمهایشان ندیده بودند که ادوارد با شخص دیگری آمده؟ حالا یک زخم ناقابل هم او به معشوقهی معشوقش هدیه داده باشد، به کجای جهان برخورده است؟
مقابل حریف تمرینیاش قرار گرفت و حتی تلاش نمیکرد ضربات او را دفع کند چه برسد به اینکه ضربهای بزند. انگار میخواست خودش را اینگونه مجازات کند. میخواست درد را با تک تک سلولهای بدنش حس کند.
دردی عمیق میخواست، آنقدر عمیق که زخم قلبش را فراموش کند. اما نمیدانست زخمی بزرگتر از خیانت قرار است بر جانش بخورد.
یک هفتهاز ملاقاتش با ادوارد و نیوان میگذشت و در طول این مدت حتی یکبار هم آن دو را ندیده بود. به طرز عجیب و غیرقابل تحملی هر دو باز هم تنهایش گذاشته بودند.
در این مدت به حرفهای ادوارد فکر کرده بود و برایش منطقی به نظر نمیآمد. چرا ادوارد به دنبال او آمده بود.
از نردهی تراس فاصله گرفت و نگاهی به آسمان انداخت، قرص ماهِ کامل درست در وسط آسمان تیرهی شب قرار داشت. نسیم خنکی میوزید و به آرامی موهای فندقیاش را تکان میداد. نفس عمیقی کشید و سرش را پایین گرفت، زیر لب غرید:
- کدوم گوری رفتی پس!
پای راستش را با حرص روی زمین کوبید، کلافه و عصبی بود. اینکه در خماریِ چیزی بماند بیشتر عصبیاش میکرد. دوباره با خودش حرف زد:
- آخه چه کاری از دست من برمیاد.
سوالاتِ ردیف شده در ذهنش روی اعصاب ضعیفش خط میانداخت. باید به سراغ نیوان میرفت، حداقل میتوانست حرصش را سر آن پسر بینوا خالی کند.
فوراً به اتاقش برگشت و پس از تعویض لباسهای خانگیاش با بالاترین سرعت ممکن خودش را به ساختمان آن طرفِ خیابان و طبقهی شِشم رساند.
دستش برای لمس کردنِ زنگ در بالا آمد اما با شنیدن صدای فریادها همانجا متوقف شد. صدای خشمگین نیوان مو بر تن دخترک سیخ کرد:
- همش زیر سرِ توعه عوضی بود.
چرا نیوان انقدر خشمگین بود؟ چه موضوعی بود که نیلدا از آن بیخبر بود؟
پسر در حالی که صدایش از عصبانیت میلرزید ادامه داد:
- فقط بگو چطور تونستی؟
صدای مشتهای پی در پیاش که به دیوار میخورد حواسِ نیلدا را سر جایش آورد. تازه متوجه شد که در باز است و میتواند به راحتی وارد شود. در را با کمترین صدای ممکنه هُل داد و وارد شد.
چشم چرخاند و منشاء داد و بیدادها را دید؛ ادوارد همانند کودکی بیجان میان دستانِ نیوان اسیر بود. چنگالهای تیز و برندهی گرگِ نیوان جایگزین دستِ انسانیاش شده بود و ادوارد را به دیوار چسبانده بود.عضلات بالاتنهی برهنهاش از فرط عصبانیت تندتند بالاوپایین میشد.
ادوارد متوجه حضور نیلدا شده بود. لبخند دلفریبی روی صورت غرق در خونش نشست و با صدای ضعیفی گفت:
- فندوق!
نیلدا ناخودآگاه غُرید:
- خفه شو.
انگارسطلی پر از آب یخ روی سرِ نیوان ریخت، دستش را از دور گردن ادوارد جدا کرد و به طرف نیلدا برگشت. فاصلهی زمین تا پای ادوارد پر شد و پسر روی زمین افتاد.
صورت گیج و ناباور نیلدا کوبش بی امانِ قلب نیوان را به بازی میگرفت. با قدمهایی آرام به سمت نیلدا رفت.
چشمان نیلدا روی صورت خونآلودِ ادوارد که زخمهایش به سرعت ترمیم میشد ثابت ماند. چند ثانیهای به او خیره شد. تمام زخمها خوب شده بود و فقط ردی از خون روی صورت برنزه و شش تیغهای او باقی مانده بود. گوشه لب پسرک بالا رفت و طرح پوزخندی روی فک زاویهدار او نشست.
نیلدا با عصبانیت دو تیلهی عسلیاش را حدقه چرخاند. از کنار نیوان گذشت و به سمت مبل راحتی سفید رنگ رفت. پس از نشستن پای راستش را روی پای چپ انداخت و نگاهِ توبیخگر و پرسشگرانهاش را به نیوان دوخت. از او توضیح میخواست. باید میفهمید چه خبر شده و چرا ادوارد را به بادِ کتک گرفته بود.
نیوان ابتدا سری تکان داد و در حالی که انگار چیزی را با خودش مرور میکند خندهی عصبیای کرد. باید میگفت؟ نیلدا را از باعث وبانی آن اتفاق مطلع میکرد؟ نیلدا حرفهایش را باور میکرد؟ آخ نیلدا! چه بر سرش میآمد؟
با کلافگی موهای مشکی رنگش را چنگ زد، نمیتوانست حرفی بزند. نیلدا از اینهمه سکوت به ستوه آمده بود. با صدایی که تقریبا بلند شده بود گفت:
- یکیتون حرف بزنه دیگه!
نیوان دست به سینه ایستاد، اینکار باعث شد عضلات برهنهی بازوانش برجستهتر شوند. چشمانش را به ادوارد که از جا بلند میشد دوخت و زمزمه کرد:
- خودش باید توضیح بده.
توپ را در زمینِ ادوارد انداخته بود. اما ادوارد از این کار راضی نبود. شرمگین شده بود و احساس میکرد دمای بدنش بالا رفته. توضیحی داشت؟ نه! حتی خودش هم دلیلِ منطقیای برای کارش پیدا نمیکرد. سعی کرد بحث را عوض کند:
- من برای چیزِ دیگهای اینجام نیوان.
پوزخند صدا دارِ نیوان باعث شد یک تایِ ابروی نیلدا از تعجب بالا بپرد، خیلی راحت فهمیده بود که هر دو یک موضوع را پنهان میکنند. دستش را زیر چانهاش گذاشت و کمی به جلو مایل شد، با لبخند ملیحی که جملهی "خر خودتانید" از آن خوانده میشد به آنها خیره شد. خودش هم تمایلی برای ادامهی این موضوع و فهمیدن رازی که هیچ کدام آشکارش نمیکردند نداشت. بالاخره به حرف آمد:
- من میام باهات فقط قبلش یه سوال دارم.
نیوان با شتاب به سمت او برگشت، درست شنیده بود؟ نیلدا برمیگشت؟ بعد از قرنها دور ماندن و جدایی حالا تصمیم گرفته بود به نیدورا برگردد؟
انگار این تعجب فقط در ذهنش نبود که با ناباوری گفت:
- میای؟
نیلدا آرام سرش را به نشانه جواب مثبت تکان داد. نگاه ناباور نیوان روی دخترک در گردش بود. ناگهان متوجه ریسمان ضخیمی که به دور گردنش آویخته شده بود، شد. تقریبا زیر لباسش پنهان شده بود اما چیزی نبود که از نگاه نیوان دور بماند. این گردنبند را خوب میشناخت! همان گردنبند لوزی شکلی که پس از اولین شب هجدهسالگی از ادوارد هدیه گرفته بود. همان گردنبند سنگیِ بیارزشی که نیلدا یک ثانیه هم از خود جدا نکرده بود.