انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان سارقِ رویا | Elaheh_A کاربر انجمن آوای رمان

پوزخندی در دل به خوش خیالی خودش زد، نیلدا هنوز هم گردنبند ادوارد را به گردن داشت و نیوان به شروعی دوباره فکر می‌کرد! سرش را به چپ و راست تکان داد و روی یکی از مبل‌های سمتِ راست نیلدا نشست. ادوارد رو به روی نیلدا نشسته بود و با برقِ همیشگیِ چشمان سیاهش به دخترک خیره بود. این نگاه همانند خنجری در قلب نیوان بود. چطور به خودش اجازه می‌داد نیلدایی که این‌طور به خاک نشانده است را همانند معشوقش نگاه کند؟
حالِ نیلدا هم دست کمی از نیوان نداشت. هر ثانیه‌ای که بیشتر به چشمان ادوارد نگاه می‌کرد از تصمیمی که گرفته بود پشیمان‌تر می‌شد. می‌خواست با او به جایی برگردد که هر گوشه‌اش خاطره‌ای داشتند؟ چطور می‌توانست تاب بیاورد، او تمام این مدت را فرصتی برای خشکاندن درختِ عشقِ ادوارد در قلبش می‌دید. حالا می‌خواست با آنتونیایی که دست در دستِ ادوارد دیده بود رو به رو شود؟ شاید اگر او را می‌کشت دلش کمی آرام می‌گرفت. صدای درون ذهنش تاکید کرد که باید برای کشتن آنتونیا برگردد نه تجدید خاطرات!
چشم از سیاهیِ بی‌پایان چشمان ادوارد گرفت و سوال کرد:
- چرا اومدی سراغ من؟ این‌همه ساحره و گرگینه اونجاست، چه کاری از من برمیاد؟
انگار تازه به یاد آورده باشد، ادامه داد:
- اصلا گرگینه‌ها چه ربطی به تو دارن!
نفس‌هایش تندتر شد و اتفاقات گذشته باز هم بی‌رحمانه به او هجوم آورده بودند، کنترل صدای بلند شده‌اش دست خودش نبود:
- تو مگه با آنتونیا ازدواج نکردی؟ چرا اینجایی پس!
بزاق تلخ شده‌ی دهانش را به سختی قورت داد. حرفی که به زبان آورده بود همانند سنگی به آینه‌ی قلبش خورد و باعث شد برای هزارمین بار تکه‌های قبلش به زمین بی‌افتند. این مردِ بی‌رحمِ مقابلش با آنتونیا ازدواج کرده بود و حالا جوری به او خیره شده بود که انگار شیفته و شیدایش است! پرده‌ی اشک دیدگانش را تار کرده بود. به خودش نهیب زد که حالا وقت گریه و زاری نیست!
صدای ادوارد او را به خودش آورد:
- من برای جبران اومدم.
برقِ شیطنت در چشمانش خاموش شده بود و به سختی و با صداقت کلمات را بر زبان می‌آورد:
- من باعث شدم گرگینه‌ها و خون‌آشاما از هم جدا شن و کینه بگیرن، حالا می‌خوام درستش کنم.
اخم‌های نیلدا در هم رفت، نگاهی به نیوان کرد. او هم همانند خودش فقط به ادوارد چشم دوخته بود. ادوارد باعث شده بود؟ بعد از رفتنش چه اتفاقی افتاده بود که نیلدا از آن بی‌خبر بود؟
ادوارد از جا بلند شد، چند قدمی راه رفت. هوای تازه می‌خواست. چرا نمی‌توانست حرف بزند؟ انگار دستی دور گردنش بود و می‌خواست در ازای یک کلمه‌ی دیگر او را خفه کند!
 
پنجره را باز کرد و مقابل آن ایستاد، چشمانش را بست و هوای سرد را به تک تک روزنه‌های پوستش دعوت کرد. نفس‌هایش کش‌دار شده بود. باید می‌گفت چرا اینجاست؟ قطعا حقیقت را نمی‌توانست بگوید! ولی می‌توانست با روان او بازی کند.
از پنجره فاصله گرفت و به سمت نیلدا رفت. نیلدایی که میانِ سیاهیِ لباس‌های چرمش همانند ستاره‌ای در دل شب هنوز هم می‌درخشید. این درخشش را قبلا خودش خاموش کرده بود، نه؟
روبروی او قرار گرفت و جلویش زانو زد، سعی کرد هرچه صداقت در وجودش مانده است را به چشم‌هایش بریزد. لحن صدایش نرم بود آنقدر نرم که در دل سنگ هم نفوذ کند:
- من نسبت به تو عذاب وجدان دارم!
عذاب وجدان دارد؟ همین! نیلدا تکانی خورد، شکستن قلب همین بود؟ اصلا قلبی در سینه‌اش احساس نمی‌کرد که حالا بداند برای چندمین بار شکسته شده. درد در تک به تک مویرگ‌های قلبش می‌پیچید و حس می‌کرد به جای خون، اسیدی در رگ‌هایش است که از داخل او را می‌خورد. اولین قطره‌ی اشک لجوجانه از میانِ زندان چشم‌هایش گریخت. زیر لب زمزمه کرد:
- عذاب وجدان...
قطره‌ی دوم اشک جاری شد و با آن دیوارِ بلند استقامتی که نیلدا داشت روی زمین فرو ریخت. دیگر نه نیوان اهمیت داشت و نه اینکه چه فکری راجبش می‌کند. هر دو دستش را روی شانه‌های ادوارد گذاشت و از روی مبل سُر خورد. مقابلش روی زمین نشسته بود و با چشم‌های اشکی‌اش به او خیره شد. با صدایی که لرزش آن کاملا مشخص بود حرفش را ادامه داد:
- من هزاران سال از اون سرزمین لعنتی دور بودم...
با دستش به پنجره‌ای که باز بود اشاره کرد:
- پا به هر شهری که این آدمای بی‌مصرف ساختن گذاشتم...
در حالی که نفس می‌گرفت گفت:
- از تموم جنگ‌هاشون عبور کردم، که فقط به یه چیز برسم!
حالا هِق‌-هقش اوج گرفته بود و صورتش از اشک یا عصبانیت کاملا قرمز شده بود:
- من می‌خواستم تو رو فراموش کنم! تو رو!
مشت بی‌جانش روی سینه‌ی ادوارد نشست و با عجز نالید:
- تو با اومدنت همه چی رو خراب کردی.
مشت‌های بعدی را بی‌وقفه و محکم‌تر زد:
- حالا فقط میگی عذاب وجدان!
مشت‌هایش اسیر دستانِ سرد ادوارد شد. به او نگاه کرد؛ حتی ذره‌ای از عشقی که دوران نوجوانی‌اش در چشمان او می‌دید را پیدا نمی‌کرد. آنتونیا را تا این حد دوست داشت؟ با خود فکر کرد حق دارد! زیبایی او بی‌رقیب بود. پس حتما عشقِ نیلدا هم رقیبِ عشق آن دختر نبود!
نیوان که تا این لحظه فقط نظاره‌گر بود به آرامی از جا بلند شد و نزیک آمد. نگاهِ تهدید آمیزش را به ادوارد داد و باعث شد پسر دست‌های نیلدا را رها کند. ادوارد کمی فاصله گرفت. نیوان روی دو زانو نشست و نیلدا نگاهش از عضلات شش تکه‌ی بدن او به چشمانِ نگرانِ آبی‌اش رسید. صورتش جدی شده بود، این نیوان جدی را دوست نداشت!
انگشت اشاره‌ی نیوان همراه با قطره اشکی که از چشمان نیلدا جاری شد، تا انتهای چانه‌ی دخترک پایین آمد. انگشتش را زیر چانه‌اش برد و با فشار کمی صورت دختر را بالا آورد.
این‌بار جدی‌تر از هر زمان دیگری گفت:
- حالا که به نقطه امنتم حمله شده باید برگردی و همه چی رو تموم کنی!
 
لب‌های نیلدا برای گفتن حرفی از هم فاصله گرفت که فوراً دست نیوان از زیر چانه‌ی او بالا آمد و به حالت سکوت مقابل لب‌هایش قرار گرفت:
- می‌دونم تصمیمتو گرفتی ولی همین امروز می‌ریم!
این یعنی حوصله‌ی شنیدن بهانه و گریه‌زاری را ندارم!
صورتش را سمت ادوارد چرخاند و با اخم غلیظ و لحن تندی گفت:
- تو چطوری اومدی؟
ادوارد بدون هیچ حرفی دست در جیب شلوار پارچه‌ایِ خاکستری‌اش برد و گویِ شیشه‌ای بنفش رنگی را از آن خارج کرد. شیشه‌ی دایره‌ای بی‌نقص را مقابل صورت نیوان گرفت و چشمان آبی او روی آن گوی دقیق شد. گویِ بنفش؟ می‌توانست سرزمین نیدورا را در آن ببیند اما با رنگ آن گوی مشکل داشت. سرش را تکان داد و از جا بلند شد. به نیلدا برای بلند شدن کمک کرد و بعد به اتاقش رفت. تیشرتی به تن کرد و شلوارکش را با شلوار مناسبی تعویض کرد. کشوی مخفی متصل به تختش را باز کرد و گویِ سبز رنگش را برداشت. آن را در دست گرفت و به سالن برگشت.
نیلدا بدون حرف ایستاده بود و لبخند پیروزمندانه‌ای روی لب ادوارد جا خوش کرده بود. به آن‌ها نزدیک شد و درست کنار نیلدا ایستاد. ادوارد را خطاب قرار داد:
- دروازه رو باز کن بریم.
ادوارد پشت به آن‌ها و درست در یک قدمیِ نیوان ایستاد. به خیال خودش می‌توانست از افتادنِ نیلدا جلوگیری کند و دخترک او را از پشت در آغوش بگیرد. این طرز ایستادن باعث می‌شد نیوان به راحتی کارِ خودش را انجام دهد.
ادوارد گویِ بنفش را نزدیک دهانش برد و چیزی زمزمه کرد. با تمام قدرتش آن را روی زمین زد و بعد از شکسته شدن آن، حفره‌ای عمیق و بنفش رنگ پدیدار شد. بلافاصله نیوان، نیلدا را عقب کشید؛ لگد محکمی به پشت ادوارد زد و او را درون حفره پرت کرد!
پس از ثانیه‌ای حفره بسته شد و هیچ اثری از آن باقی نماند، با لبخند کجی به سمت نیلدا برگشت. صورت متعجب و چشم‌های درشت شده‌اش باعث خنده‌ی عمیق نیوان شد. در میان خنده‌هایش گفت:
- باید بهش اعتماد می‌کردم؟
نیلدا لبخند دلبرانه‌ای زد و سرش را تکان داد:
- حالا برنامه چیه؟
نیوان قدم‌های بلندی به سمت بارِ کوچکی که در آشپزخانه‌اش بود برداشت و از بین بطری‌ها یکی را بیرون کشید. همان‌طور که به سمت آینه‌‌ای که در مجاورت آشپزخانه بود می‌رفت گفت:
- می‌ریم ولی از راهِ من.
نیلدا خودش را به او رساند. پسر بدون فوت وقت گویِ سبز رنگ درون دستش را به آینه زد و همزمان با شکستنِ گوی و آینه، دروازه‌ای روی آن شکل گرفت. نیلدا از همین‌جا هم می‌توانست طراوت و حالِ خوب جنگل‌ها را حس کند. می‌توانست دیدار با پدر و مادرش را تصور کند. لبخند کمرنگی روی لبانش شکل گرفت. نیوان به او نزدیک‌تر شد. دستش را دور کمر او حلقه کرد و نیلدا را به خود چسباند، می‌خواست برای شروعی دوباره برگردد!
ناگهان قفسه‌ی سینه‌‌ی نیلدا به طرز عجیبی بالا و پایین رفت. نفس‌هایش تند شد و تنش لحظه‌ای سرد شد. دستی او را به آخرین خاطره‌اش از نیدورا پرتاب کرد.
 
سرزمین نیدورا_ گذشته

سه هفته از آن مراسمِ عروسی کذایی می‌گذشت. مراسمی که عروسی نبود و عزای قلب شکسته‌ی نیلدا بود. در این مدت همراه با نیوان به تمرین با گرگینه‌ها می‌رفت. نه با کسی حرف می‌زد و نه کسی با او کاری داشت. آن دختر سرزنده و شادی که برای هر تمرین رجزخوانی می‌کرد مرده بود و تن بی‌جانش هرروز به این مکان می‌آمد، کتک می‌خورد و برمی‌گشت.
نفهمید تمرینش چه موقع به پایان رسیده اما متوجه شد که پایینِ محوطه‌ی تمرین گرگینه‌ها، مردی بلند قامت ایستاده. نیلدا از این فاصله نتوانست تشخیص دهد که او کیست. به قدم‌هایش سرعت بخشید و با خود فکر کرد که نکند ادوارد برای دلجویی از او آمده باشد. قطعا ادوارد آمده بود تا توضیح دهد که تمام آن اتفاق سوءتفاهم بوده!
به پایین محوطه رسید و برخلاف تصورش پدرش را دید؛ باز هم تشت آب سردی روی سرش ریخته شد. لبخند محوی که به سختی میشد تشخصیش داد را به پدرش تحویل داد و با او به خانه برگشت. نه دخترک حرفی می‌زد و نه دیوید می‌توانست چیزی بگوید. حداقل خوشحال بود که دخترش نقاشی کشیدنش را کنار نگذاشته و هنوز هرچند نامفهوم، خط‌هایی روی دیوار اتاقش می‌کشد.
نیلدا سلامِ مادرش را بی جواب گذاشت و واردش اتاقش شد، روی تختش دراز کشید. کمی آرامش می‌خواست. هربار که چشمانش را می‌بست تصاویر ادوارد و آنتونیا مقابل چشمانش جان می‌گرفت. آخرِ هر تصویر هم نیلدا به آن‌ها حمله‌ور می‌شد و مرتکب قتل! گاهی آنقدر جدالِ میانشان واقعی بود که برای لحظه‌ای می‌ترسید نکند خواب نباشد. دیگر توان تشخیص خواب و رویا و کابوس را نداشت. با خود فکر کرد خیلی وقت است که رویا ندیده.
چشمانش را بست، باید می‌خوابید و حتی به عالم رویا می‌رفت. کدام سارقی بی هوا تمام رویا‌های شیرینش را دزدیده بود؟

***

چشمانش را باز کرد، انگار شب از همیشه سیاه‌تر بود. انتظار داشت همانند دیگر روز‌هایی که روی تپه بیدار می‌شد، تمام لباس‌هایش غیرقابل استفاده باشند. هرشبش همین بود، گاهی با خود فکر می‌کرد به جنون رسیده. بی‌نهایت خسته و درمانده بود. ابتدای شب خودش را روی تخت اتاقش می‌انداخت و انتهای آن، خودش را روی این تپه‌ی لعنتی‌ِ پر از شبدر می‌دید.
سردی هوا تنِ بی جانش را می‌لرزاند، به خودش نگاهی انداخت. لباس‌هایش خونی و پاره بودند. چه اتفاقی افتاده بود؟ او که روی تخت دراز کشید و به جز سیاهی مطلق چیزی احساس نکرده بود؛ حالا چگونه دستانش خونی و تنش کوفته است؟
صدای همهمه‌ای که از دهکده برخواسته بود و مشعل‌های روشنی که در هرکجا دیده می‌شد، حواس نیلدا را به خود جمع کرد.با خود فکر کرد چه مراسم مهمی درحال برگزاری‌ است که چنین بلوایی به پا شده؟ حتی اگر افسرده و نا امید بود باز هم باید او را دعوت می‌کردند، نه؟
باید خودش را به قبیله می‌رساند. از تپه پایین آمد، چشم‌هایش از فرط بی‌خوابی و گریه‌های مکرر این رو‌زهایش توانِ قبل را نداشت. سنگ کوچکی از زیر پایش سر خورد و باعث شد دخترک تعادلش را از دست بدهد و با صورا روی زمین بیفتد.
با حرص از روی زمین بلند شد و با قیافه‌ی درهمش به دهکده رسید. با هر قدمی که بر می‌داشت مردم از او فاصله می‌گرفتند و با چشم‌هایی ترسیده کنار یکدیگر قرار می‌ایستادند.
رفتارهایشان را درک نمی‌کرد، با خشم فریاد کشید:
- شماها چتونه؟
صدای ترسیده‌ی یکی از گرگینه‌ها بلند شد:
- خودشه بگیریدش!
این حرفِ پسر جوان باعث شد مردمی که دور چیزی حلقه زده بودند به سمت نیلدا برگردند، همهمه‌ها خاموش شده بود و ضجه‌های غم‌انگیز مادری به گوشش رسید. دوباره چه بدبختی‌ای به سراغش آمده بود؟
 
با کنار رفتنِ گرگینه‌ها توانست چیزی که پشت آن‌ها بود را ببیند! ناباور به جسد غرق در خونی که زنِ مسنی کنار آن گریه می‌کرد زل زد، او یک گرگینه بود. کدام احمقی جرات کرده بود دست به چنین خطایی بزند؟
وای! آرتور حتما آن خطاکار را می‌کشت.
دستانش وحشیانه اسیر دستان نگهبانان قبیله شد و ضربه‌های محکمی که به پشت زانوهایش خورد باعث شد تعادلش را از دست بدهد و روی زمین بیفتد.
بلافاصله شخص دیگری با زنجیر‌هایی ضخیم به سراغش آمد و دست و پای او را بست. چه اتفاقی می‌افتاد؟ حتی فرصت نکرد برای آن جسد ابراز نگرانی کند!
نیوان بالای سر آن پسر غرق در خون نشسته و سرش را در دستانش گرفته بود. با صدای ناله‌ی نیلدا سرش را بالا گرفت و به او نگاه کرد. ناگهان زنی تا کنون در حال گریه بود از جا برخاست و با بالاترین سرعت خودش را به نیلدا رساند. بدون هیچ حرفی چنان سیلی محکمی به او زد که باعث شد روی زمین پخش شود و سرش با زمین سفت و خاکی برخورد کند.
پلک‌هایش از درد روی هم افتاد و چشمانش سیاهی رفت. اسیرشدن و کشیده شدن موهای فندوقی‌اش توسط دستان خشمگین آن زن باعث شد چشمانش تا بالاترین حد ممکن باز شوند.
نگهبانان زن را از نیلدا دور کردند، چرا هیچکس حرفی نمی‌زد؟صدای دویدن‌های کسی را می‌شنید و لحظه‌ای بعد مادرش با چشمانی گریان صورت او را نوازش کرد:
- چیشده مادر؟ تو چیکار کردی؟
چه کرده بود؟ چیزی یادش نمی‌آمد، نمی‌توانست حرفی بزند انگار که دهانش را نه با ریسمان بلکه با طناب و سوزنی به بزرگی غم‌های درون قلبش، به هم دوخته بودند.
چشمانش را با بی‌حالی در اطراف چرخاند، سردش بود. دلش می‌خواست از این کابوس بیدار شود. پس چرا بیدار نمی‌شد؟ تمام کابوس‌هایش همین‌قدر طولانی بود؟ پدرش را دید که با صورتی گرفته و نا امید با آرتور حرف می‌زند. آرتور اما رفتاری خشن داشت و به حرف‌های او گوش نمی‌کرد. با قدم‌هایی بلند به سمت نیلدا آمد و رو به نگهباناش گفت:
- این خائنو توی زندان بندازیدش!
نیلدا او را عمو صدا می‌زد، او همیشه با نیلدا مثل دختر خودش رفتار می‌کرد و می‌گفت که او را به اندازه پسرش نیوان دوست دارد. اصلا اسم این دختر را خودش انتخاب کرده بود، حالا چطور او را خائن خطاب می‌کرد؟ پلک‌هایش سنگینی می‌کرد و چشمانش بسته شد.

***
احساس می‌کرد بین زمین و هوا معلق است. چند روز گذشته بود؟ نمی‌دانست! در این مدت فقط یک‌بار توانسته بود چشمانش را باز کند و سیاهیِ محض چشمانش را کور کرده بود.
چند روز بود که صدایی نشنیده بود؟ به یاد نمی‌آورد! مغزش از هرگونه اطلاعاتی خالی بود.
 
آخرین ویرایش:
دستانش اسیر دستان دو نگهبان بود، پس دلیلی نداشت خودش قدم بردارد. پاهایش را بالا گرفت و آن دو مامور تنومندی که گرگینه بودنشان حدس سختی نبود، نیلدا را از آن دخمه‌ی تاریک بیرون بردند.
هجوم بی‌رحمانه‌ی نور خورشید که در این چند روز حتی آن را حس نکرده بود، باعث شد چشمانش را محکم‌تر روی هم فشار دهد. زمان مناسبی برای باز کردن چشم‌هایش نبود.
صدای همهمه‌ی مردم به سرش تازیانه می‌زد، کاش خفه می‌شدند. همان سکوتِ دخمه سرد و تاریک را می‌خواست. چرا این مردم رهایش نمی‌کردند؟ با پرت شدن ناگهانی‌اش روی زمین، صدای آخی از دهانش خارج شد. صدایش همانند همیشه میان شلوغیِ مردم گُم شد. چشمانش را به سختی از هم باز کرد.
تمام قبیله‌ی گرگ‌ها و خون‌آشام‌ها جمع شده بودند. سعی کرد بلند شود اما بدنش او را یاری نمی‌کرد. تنها توانست سرش را تکان دهد. سایرن‌ها؟ پس حتما امروز روز مهمی بود که آن‌ها را از دریاچه‌ی عزیزشان بیرون کشیده بود.
صدای قدم‌های سنگینی باعث شد غوغای مردم خاموش شود. سکوت بود و بوی ترس! کمی نیم‌خیز شد. آرتور_رهبر گرگینه‌ها با نگاهی غضبناک به او خیره بود. آن‌قدر خیره که احساس می‌کرد تمام افکارش درحال رصد شدن است. ادوارد و پدرش در سمت چپِ آرتور روی صندلی‌های چوبی نشسته بودند. نیوان کجا بود؟
صدای گریه‌های مادرش لرزه بر اندامش انداخت، تازه توانست چهره‌ی روشن و همیشه خندان مادرش که حالا پذیرای اشک‌های بی‌شمار بود را ببیند. تازه توانست پدرش را ببیند که شانه‌هایش خمیده بود و از آن ابهت همیشگی چیزی جز خاکستر نمانده بود. کاش زمین دهان باز می‌کرد و نیلدا را می‌بلعید! حرف‌های آرتور خنجری شده بود و تکه‌تکه بدنش را از هم جدا می‌کرد:
- نیلدا، دورگه...
دورگه. کاش نبود! کاش این موجود رقت انگیز او نبود! کاش یک گرگینه معمولی یا یک خون‌آشام معمولی بود. کاش هیچوقت پدر و مادرش ازدواج نکرده بودند یا حداقل او را به این دنیای لعنتی نمی‌آوردند.
صدای سردِ آرتورِ همیشه مهربان سوهان روحش بود:
- با کشتنِ یک گرگینه به مرگ محکوم میشه.
کشتنِ یک گرگینه؟ چه کسی را کشته بود؟ با یادآوری جسد آن پسر تمام تنش قندیل بست. قبلش نمی‌زد. کشته بود؟ یک گرگینه؟ صدای جیغ‌های مادرش، ضربان را دوباره به قلبش برگرداند. جانش از چشم‌هایش بیرون می‌ریخت. اشک برای این مصیبت کافی بود؟
 
انگار به جای خورشید، نیلدا در مرکز قرارگرفته بود و همه چیز به دور سرش می‌چرخید! چیزی درون معده‌اش برای فوران وجود نداشت و سیاهی‌ای نمانده بود که از چشمانش برود.
صدای گریه‌های مادرش بیش‌ از اندازه حال او را دگرگون می‌کرد و خمیدگیِ قامت پدرش چیزی نبود که بخواهد ببیند. صدای نیوان همچو نوری در میان همه‌ی تاریکی‌های زندگی‌اش بود:
- داری چیکار میکنی!
چه کسی را خطاب کرده بود؟ نکند او هم مثل پدرش می‌خواهد نیلدا را سرزنش کند و با خفت و خواری به او نگاه کند؟ با هر فریادِ نیوان، نیلدا فقط به پاره‌ شدن تارهای صوتی او فکر می‌کرد.
- کیو بکشی؟ نیلدا رو؟ تو اسم خودتو گذاشتی رئیس! حتی هنوز ثابت نشده که کار اون بوده.
اعتراضِ پر از خشم نیوان با صدای ادوارد قطع شد. صدایی که حالا از نظر دخترک زشت‌ترین صدای تاریخ بود:
- یه جسدِ بی خون با جای نیشِ خون آشام، کامل‌ترین مدرکه!
پس خویِ کثیف و خون‌خوارش باعث به دردسر افتادنش شده بود. یک تیر و دو نشان همین بود؟ گرگینه‌ای مرده بود و روی گردنش رد نیش‌های یک خون‌آشام بود. پس نه در میان گرگ‌ها جا داشت و نه در میانِ خون‌آشام‌ها! چه راحت هر دو قبیله را باخته بود. نفهمید چقدر از حرف‌های نیوان را از دست داده. زمانی به خودش آمد که نیوان کنار او روی زمین نشسته بود و می‌گفت:
- باید منم باهاش بکشی.
دیوانه شده بود؟ نیلدا حتی به یاد نمی‌آورد که این کار را کرده یا نه، بعد نیوان چشم بسته از او دفاع می‌کرد؟ این پسر عقلش را از دست داده بود. نیلدا حتی جرات نداشت برای خود طلب بخشش کند! زمان با سرعت بیشتری جلو می‌رفت. ناگهان سخت در آغوش پدرش فشرده شد. بوسه‌های پر از مهر مادرش بر صورتش نشست و پرده‌ی اشک باعث می‌شد صورتشان را تار ببیند. صدای رنجور پدرش را شنید:
- بهم بگو چی‌شده؟
نیلدا نمی‌توانست کلمات را کنار هم بچیند، مغزش خالی از هر کلمه‌ای بود. به سختی لب زد:
- من...نمی‌دونم!
قطره‌های اشک دوباره روی صورتش روان شدند و برای چندمین باز در آغوش آن‌ها فرو رفت. خداحافظی چقدر تلخ بود. بی‌اختیار اشک می‌ریخت و بوی تَنِشان را به حافظه می‌سپرد، غافل از این‌که این آخرین دیدار است.
چند دقیقه بعد از بین حرف‌های مادرش فهمید که از مرگ نجات یافته و از هردو قبیله اخراج شده، حتی به او اجازه ندادند برای آخرین بار به اتاقش برود. همان دو نگهبانی که از ابتدا او را به زمین محاکمه برده، حالا جایی دور از قبیله رهایش کرده بودند.
میان درختان سر به فلک کشیده ایستاده بود. کمی‌ دورتر کلبه‌ای کوچک که میان درختان بنا شده بود توجه‌اش را جلب کرد. این‌جا محل زندگی ساحره‌ها بود.
 
آخرین ویرایش:
سرزمین نیدورا_ حال

باد میان موهای موج‌دار نیلدا می‌پیچید و آن‌ها را آشفته می‌کرد. سرعت سقوطشان بیشتر از آن بود که فرصت تحلیل اطراف را داشته باشند.
صدای برخوردشان با زمین باعث شد چند پرنده‌ای که روی درختان سر به فلک کشیده نشسته بودند، با ترس از جا بپرند. ناله‌ی از روی دردِ نیوان، دخترک را به خود آورد. موقعیت را درک کرد و با خجالت از روی او بلند شد.در حین ورود به پورتال نیوان او را در آغوش گرفته بود و همین باعث شده بود که روی زمین نیفتد.
نور بُرنده‌ی خورشید از میانِ شاخه‌های درهم تنیده‌ی درختان عبور می‌کرد. نسیم خنکی می‌وزید و هوای تابستانیِ سرزمین نیدورا را دل‌انگیز می‌کرد.
نیلدا با دلتنگیِ عجیبی اطراف را نگاه می‌کرد. در دل اعتراف کرد که چقدر دلش برای زادگاهش تنگ شده بود. کمی بیشتر چشم چرخاند و همان‌طور که قدم می‌زد متوجه کلبه‌ای آشنا شد.
کلبه‌ای کوچک که مثل قدیم، میان درختانِ تنومند بود و پیچک‌ها ماهرانه‌ آن را قاب گرفته بودند. تنها تفاوتش با قبل، بیشتر شدن گیاهان جنگلی روی کلبه بود؛ انگار که کسی در آن زندگی نمی‌کند!
با احتیاط به سمت کلبه راهش را کج کرد. نیوان نیز محتاطانه پشت سر او در حرکت بود. هر دو خوب این خانه را می‌شناختند.
نیوان فاصله‌اش را با نیلدا کم کرده بود و درست قدم به قدم با او پیش می‌رفت.
جلوی کلبه رسیدند و از پله‌های اندکِ جلوی آن بالا رفتند. دست نیلدا برای ضربه زدن روی در بالا آمد اما با شنیدن پوف کلافه‌ای از داخل متوقف شد:
- بازم شماها
دَر با سر و صدای زیادی باز شد. صورت استخوانی و نگاهِ نافذ، موهای قهوه‌ایِ تیره و صاف، قدی متوسط و اندامی دلفریب، همه در کنار هم تصویر این زنِ رو به رو را کامل می‌کرد.
نیلدا حتی دلش برای این جادوگر بداخلاق نیز تنگ شده بود! با خوشحالی‌ای که سعی در پنهان کردنش داشت، برای بغل کردن او جلو آمد اما بلافاصله زن خودش را کنار کشید و نیلدا تقریبا درون کلبه پرت شد.
دخترک همانطور که روی زمین چوبی و سرد نشسته بود به طرف آن‌ها برگشت، زن با خوش‌رویی به استقبال نیوان رفت و کاملا محترمانه او را به داخل دعوت کرد.
نیوان با لبخند به سمت نیلدا آمد و هم‌زمان که سعی می‌کرد او را از روی زمین بلند کند گفت:
- از دیدنت خوشحالم اِل.
اِل درحالی که به سمت میز و صندلی کوچکش می‌رفت شروع به حرف زدن کرد:
- پس بالاخره برگشتید.
سپس نگاهی پر از سرزنش به نیلدا انداخت.
 
اِل در راس میز نشسته بود و نیوان در کنار نیلدا. هر دو خوب می‌دانستند که ال از پرحرفی بی‌زار است و باید منتظر باشند خودش شروع به حرف زدن کند. پس از اینکه نگاه آنالیزگرِ آن دو چشم قهوه‌ای تمام شد، لب‌های صورتی رنگش از هم باز شدند:
- توضیح بده ببینم چرا برگشتی، آخرین باری که دیدمت حسابی از دست گرگا و مردم نیدورا شاکی بودی.
یادآوری آن اخراج شدنِ پر از تحقیر کافی بود که اشک‌ پرده‌ای نازک را روی چشمان نیلدا بکشد، با این حال گفت:
- ادوارد اومد پیشم و...
حرف نیلدا با فریادِ از روی خشم آن جادوگر قطع شد:
- اسم اون ادواردِ مادر....
حرف خودش هم با دیدن آن گردنبند لوزی شکل در گردن نیلدا نصفه ماند. با خشونت دست به گریبان او برد و با تمام توان آن گردنبند را کشید.
ریسمان ضخیم آن با به جا گذاشتن ردی بر روی گردن نیلدا، پاره شد. نیلدا فرصت هیچ واکنشی نداشت چراکه زن دوباره شروع به حرف زدن کرد:
- هنوزم این آشغال دورگردنته؟
نگاه ناباورِ جادوگر به نیلدا افتاد:
- بهت گفتم اینو نابودش کن ولی تو کورتر و احمق‌تر از اونی بودی که ببینی و بفهمی!
آهی کشید و سری از روی افسوس تکان داد، بعد گردنبند را مقابل دهانش گرفت و چیزی زیر لب زمزمه کرد. آن سنگ لوزی شکلِ زرد رنگ جلوی چشمان نیلدا به خاکستر تبدیل شد و روی میز ریخت.
نیوان که تا این لحظه نظاره‌گر بود پرسید:
- چی بود اون؟
ال بدون اینکه نگاهی به نیوان بی‌اندازد، خیره در چشمان نیلدا گفت:
- یه طلسم ، آنتونیا درستش کرده بود و من به این احمق گفته بودم دورِش بنداز.
اخم‌های در همِ ال نشان می‌داد که بی‌نهایت از این موضوع ناراحت و خشمگین شده، کسی تا این لحظه از حرف‌های او سرپیچی نکرده بود.
الِ جادوگر مجدداً ادامه داد:
- آنتونیا فهمیده بود با آوازش نمیتونه نیلدا رو هیپنوتیزم کنه و این طلسم رو درست کرد، دادش به ادوارد و نیلدا هم چشم بسته حرفای اونو گوش می‌کرد. حتی همین برگشتتونم کار اون دخترِ.
 
با آوردن اسم آن سایرنِ مکار، نیوان با چهره‌ای مصمم گفت:
- ما اومدیم که جلوش وایسیم.
ال با پوزخندی زهرآگین و کمی تمسخر لب از هم گشود:
- یه آلفا که گله‌ش به راحتی هیپنوتیزم میشه و _اشاره‌ای به نیلدا کرد_ یه نیمچه خون‌آشام چیکار میخوان بکنن؟
این حرف اخمی میان ابروهای نیوان کشاند و این‌بار نیوان با صدای بلندتری گفت:
- اون یه دورگه‌س خودتم میدونی که گرگش چقدر قدرتمنده.
خنده‌ی بلند اِل باعث شد شانه‌های نیلدا بپرد، ناگهان صدای خنده قطع شد و با لحنی جدی گفت:
- بود. گرگش خیلی وقته زندانیه و بیرون نیومده، نگو که نفهمیدی اینو؟
نیلدا به آنی رنگ عوض کرد و مهر تاییدی برحرف او زد. گرگ درون نیلدا درست از همان زمانی که از قبیله بیرون انداخته شده بود خودش را نشان نداده بود. حتی نیلدا گاهی با خودش فکر می‌کرد که نیمه‌ی خون آشامش آن گرگ سفید را شکست داده و دیگر یک دورگه نیست. سوالِ نیوان او را به خودش آورد:
- چجوری آزادش کنیم؟
لحن حرف زدن ال کمی نرم‌تر شد:
- با برگشتنش به قبیله.
لبخندی که درحال نقش بستن روی لب‌های نیلدا بود با حرف بعدی در نطفه خفه شد:
- البته فقط این نیست.
نیلدا به سختی لب زد:
- دیگه چی؟
ال بدون طفره رفتن پاسخ داد:
- از ازدواج مقدس چی می‌دونی؟
بلافاصله نیوان میان بحث پرید:
- با کی؟
صورت ال به سمت نیوان برگشت و با لبخندی که از نگاه هیچ‌کدام دور نماند گفت:
- با رهبر گله، تو.
نیلدا نفس کشیدن را فراموش کرد و صدای شوکه شده‌اش بلندتر از حد معمول بود:
- چی؟
 
عقب
بالا