انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

همگانی شعر مورد علاقه

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mahak
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

Mahak

مدیر تالار ادبیات
کادر مدیریت
مدیر تالار آوا
ناظر اثر آوا
منتقد آوا
نویسنده آوا
کتاب نورد آوا
تاریخ ثبت‌نام
9/25/25
نوشته‌ها
1,002
  • موضوع نویسنده
  • #1
به نام خداوندِ قلم

شعر های مورد علاقه تون یا هر شعری که باهاش خاطره دارید اگه دوست داشتید به اشتراک بذارید.
 
  • موضوع نویسنده
  • #2
سلام ای عشق دیروزی،منم آن رفته از یادی
که روزی چشمهایم را،به دنیایی نمیدادی
سلام ای رفته از دستی،که میدانم نمی آیی
و میدانم برای من،امیدی رفته بر بادی
به خاطر داریَم آیا؟!به خاطر دارمت آری!
سلام ای باور پاکی،که از چشمم نیفتادی
قلم آبستنِ بغضی،که میپیچد به خود هرشب
و میزاید تو را با درد،شبیهِ حس ِ میلادی
اسیر عشق من بودی،زمانی...لحظه ای..
.روزی رهایت کردم و گفتم:پرستویم تو آزادی!
نوشتی:بی تو میمیرم،خرابت میشوم عمری
کنون فردای دیروز است،ببین حالا چه آبادی!!
 
  • موضوع نویسنده
  • #3
از روی تو دل کندم آموخت زمانه این دیده از آن روست که خونابه فشان است.
دردا و دریغا که در این بازی خونین بازیچه ایام دل آدمیان است
 
  • موضوع نویسنده
  • #4
فکر بلبل همه آن است که گل شد يارش
گل در انديشه که چون عشوه کند در کارش
دلربايي همه آن نيست که عاشق بکشند
خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش
جاي آن است که خون موج زند در دل لعل
زين تغابن که خزف مي شکند بازارش
بلبل از فيض گل آموخت سخن ور نه نبود
اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش
اي که در کوچه معشوقه ما مي گذري
بر حذر باش که سر مي شکند ديوارش
آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدايا به سلامت دارش
صحبت عافيتت گر چه خوش افتاد اي دل
جانب عشق عزيز است فرومگذارش
صوفي سرخوش از اين دست که کج کرد کلاه
به دو جام دگر آشفته شود دستارش
دل حافظ که به ديدار تو خوگر شده بود
نازپرورد وصال است مجو آزارش
 
  • موضوع نویسنده
  • #5
چایت را میخوری با دیگران ای بی وفا .
می‌رسی بر ما سخن از قند خونت میزنی ؟
 
  • موضوع نویسنده
  • #6
می توان در سن کم مانند یک انسان پیر
قامتی خَم، دست لرزان، درد بسیاری کشید
:)
 
  • موضوع نویسنده
  • #7
آدمیزادست دیگر دوست دارد دق كند
گاه گاهی گوشه ای بنشیند و هق هق كند
با خودش خلوت كند از دست بی كس بودنش
هی شكایت از خودش از خلق و از خالق كند:
 
  • موضوع نویسنده
  • #8
مجبوب‌همه‌باش،معشوق‌یکی؛
مهرت‌رابه‌همه‌هدیه‌کن،عشقت‌رابه‌یکی؛
 
  • موضوع نویسنده
  • #9
دلم‌ کمانچه‌ محزونیست‌
که‌ در‌ نوازش‌ کیهان‌ است؛
 
بچین میزِ قمارت را، دل از من، روِی ماه از تو
بیا بردار بازی کن، سفید از من سیاه از تو

همیشه آخرِ بازی، کسی که سوخت من بودم
همیشه باخت با من بود،گاه از عشق، گاه از تو

تمامِ خانه ها را بر سرم آوار کردی و...
کسی جرأت ندارد تا بگیرد اشتباه از تو

تو رخ میتابی و من قلعه ات را آرزومندم
خر است این اسب گر یک لحظه بردارد نگاه از تو

گل من! فیلِ ما مست است و گاهی کج روی دارد
نگیری خرده بر مستان، اگر بستند راه از تو

درین بُن بستِ حیرانی، کجا می‌رانی ام دیگر
چه دارم رو کنم زیبای کافر کیش آه از تو
 
عقب
بالا