انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

شعر غزل و ترانه های حامد عسکری

nata

مدیر آزمایشی تالار شعر + نقد شعر
کادر مدیریت
مدیر آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
10/14/26
نوشته‌ها
17
  • موضوع نویسنده
  • #1
با من برنو به دوش یاغی مشروطه‌خواه
عشق کاری کرده که تبریز می‌سوزد در آه

بعدها تاریخ می‌گوید که چشمانت چه کرد
با من تنهاتر از ستارخان بی‌سپاه

موی من مانند یال اسب مغرورم سپید
روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه

هر کسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برق
کنده‌ی پیر بلوطی سوخت نه یک مشت کاه

کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود
یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه

آدمیزاد است و عشق و دل به هر کاری زدن
آدم است و سیب خوردن! آدم است و اشتباه!

سوختم دیدم قدیمی‌ها چه زیبا گفته‌اند:
"دانه‌ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه"

#حامد_عسکری
 
  • موضوع نویسنده
  • #2
نه فانوسی کنار لحظه‌های تارمان مانده
نه دیگر زلف تاکی بر سرِ دیوارمان مانده

فقط اندوه می‌گیرد سراغی از غریبی‌مان
همان که یارمان بوده کماکان یارمان مانده

بپرس از پیشگوهای قدیمی این معما را
چقدر از روزهای مثل زهرمارمان مانده؟

چقدر از دلخوشی‌های کم و کوتاه‌مان رفته؟
چقدر از داغ‌های بر جگر بسیارمان مانده؟

صدای خواندن از عشق است در گوش کَر جنگل
اگر که قطره خونی گوشۀ منقارمان مانده

تو تقدیر منی ای عشق اما عقل می گوید:
بیا بگذر ز تقدیرت... همین یک کارمان مانده!

#حامد_عسکری
 
  • موضوع نویسنده
  • #3
نشسته در حياط و ظرف چيني روي زانويش
اناري بر لبش گل کرده سنجاقي به گيسويش

قناري هاي اين اطراف را بي بال و پر کرده
صداي نازک برخورد چيني با النگويش

مضاعف مي کند زيبايي اش را گوشوار آن سان
که در باغي درختي مهربان را آلبالويش

اگر ياس امين الدوله بودم مي توانستم
کمي از ساقه هايم را ببندم دور بازويش

قضاوت مي کند تاريخ بين خان دِه با من
که از من شعر مي ماند و از او باغ گردويش

تو را از من جدا کردند هر باري به ترفندي
يکي با طعنه ي تلخش...يکي با برق چاقويش

رعيت زاده بودم دخترش را خان نداد و من
هزاران زخم کهنه داشتم... اين زخم هم رويش
#حامد_عسکری
 
  • موضوع نویسنده
  • #4
باد می آید و از قافیه ها می گذرد
از غزل های من زخم نما می گذرد

باد یک آه بلند است که گاهی دم عصر
نرم می آید و از بغض خدا می گذرد

بوی آویشن کوهیست که می آید یا ...
باد از خرمن موهای رها می گذرد؟

زنده رودی‌ست پریشان وسط پیچ و خمش
شب جدا می گذرد ... شعر جدا می گذرد

چند قرن است که یلدای من کهنه چنار
به غزلخوانی چشمان شما می گذرد

باد می آید و «رخساره برافروخته است»
شاید «از کوچه معشوقه ی ما می گذرد»
#حامد_عسکری
 
  • موضوع نویسنده
  • #5
هر بار خواست چای بریزد نمانده ای
رفتی و باز هم به سکوتش نشانده ای

تنها دلش خوش است به این که یکی دو بار
با واسطه «سلام» برایش رسانده ای

حالا صدای او به خودش هم نمیرسد
از بس که بغض توی گلویش چپانده ای

دیدم که شهر باز پر از عطر مریم است
گفتند باز روسری ات را تکانده ای

می خندی و برات مهم نیست... ای دریغ
من آن نهنگی ام که به ساحل کشانده ای

بدبخت من... فلک زده من... بد بيار من...
امروز عصر چای ندارم تو مانده ای
#حامد_عسکری
 
عقب
بالا