Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
صدای عربدههای مردی همسایهها رو از خونه هاشون بیرون کشیده بود، همه دور او حلقه زده و نوچ نوچ میکردند. مرد به در لگد زد.
- جرات داری باز کن در این طویله رو، زنیکه ه... هرجایی نمیذارم با بچهم قسر در بری.
صدایش تا هفت آسمان هم رسیده بود. پیرمرد قوز کرده در حالی که به خود و زندگی شومش بدوبیراه میگفت روی مبل زهوازدرفته که با روکششی شکستگیها را پوشانده بود فرو میرفت. پیرزن روی مبل سه نفر تکیه داده و گریه میکرد.
- لعنت به من که نتونستم این بچه رو تربیت کنم، این المشنگه سزای بیعرضگی خودمه.
و اما آن زنیکه با جنین پنج ماهه در شکمش که با عصبانیت و مثل همیشه طلبکار به دور و اطرافیان خود تشر میرفت و تقصیر گندکاریهای مداومش را گردن این و آن میانداخت.
صدای لگدهای به در مداوم شد. زنگ به پدر بیمسئپلیتش زنگ زد تا خود را برساند. پدر در راه بود و چند دقیقه بعد صدای او در میان عربدههای مرد عصبانی به رقص درآمد.
زنک دوان دوان خود را به در رساند و پدر و مرد را دست به یقه دید، جیغ زد و به کمک پدر شتافت.
مرد با دیدن او موهای موخرهی قرمزش را بین دست پیچ داد و کشید.
- میدونستم خونه ای حروم...
- او را کشان کشان به کمری برد و روی صندلی عقب هول داد. پدر ممانعت کرد ولی مرد به قفسه سینه پدر کوبید، او که بیش از حد چاق بود تلوتلو خورد و تعادلش را از دست داد و نقش بر زمین شد. مرد پوزخند زد.
- فردا بیا به خیابون سلمان شاهد عقد دخترت باش، من نمیذارم دخترم نامشروع بدنیا بیاد و مطمئنا پدری مثل تو نمیشم عیاش.
عقد بدون حضور هیچیک از فامیلهای زنک گذشت و بعد از آن مرد او را به ترکیه فرستاد تا زایمان کند. سالهاگذشت و خبری از زن نشد. برای خانوادهاش مرده بود. او نه تنها آبروی آنها را برده حتی با کارهایش باعث اذیت و ازار دیگران شده بود. نبودش برای همه همچون بادی ملایم بود، بادی که حالا صورت آنها را نوازش میکرد و خیال همه را راحت.
زن زود مرد، در غربت و تنهایی و این نتیجهی کارهای غیراخلاقی خود بود.
قبل از مرگ تک تک افرادی که با آنها رابطه به داشت و طلب سرویس طلا و پول کرده بود را به یاد آورد ، خانههای که خراب کرده بود و صدای خودش که فحاشی میکرد و با قلدری میگفت:
- من از هیچکس نمیترسم.
حالا زمان ترسی بود که بازگشتی نداشت، ترس از خدا. تمام لعنت و نفرینهای دیگران را به چشم دید و کلهی بزرگش به یکباره خالی شد.
نامش زن هرجایی کله پوک بود.
از حرص خط چشمش را طوری کشید تا هر کس با دیدنش کور شود، موهای گره خورده قرمزش را دم عصبی بست و شال سیاه را روی شانههای پهنش انداخت، بلندی ناخنهای قرمز مانیکور شدهاش او را اذیت میکرد اما باید میبود تا چشم مردان را بگیرد، رژ قرمز جیغش را باشدت روی لبها ژل ردهاش کشید، شلوار فاق کوتاهش را به پا کرد و نگاهی به لباسش کرد.
چند ماه پیش دست به قیچی شده و لباس را طوری برش زده بود تا رومی شود و خالکوبی ستاره و پروانه زیر گردن سمت چپش مشخص باشد، قد تیشرت را تا پنج سانت بالای ناف کوتاه کرده بود. کت چهارخانه قدیمی را به تن کرد و شال جوری از دو طرف ول کرد تا چاک س... به خوبی نمایان شود.
کارش همین بود، فریب مردان با استفاده از زنانگی.
به سمت مغازه به راه افتاد سعی کرد با اطوار راه برود ولی اندامش با آن وزن نود کیلویی و قد ۱۶۵ای جذاب نبود مخصوصا وخطی چربی های پهلو از دو طرف ول شده و هیکل بوگندواش را به زور حرکت میداد.
خانه مادربزرگش طبقه دوم بود و هر روز هیکل چاق و بدقواره خود را برای صبحانه و نهار شام بالا و پایین میرفت که رگ سیاتیک زانواش اوت و رگ به رگ شده بود.
پسر همسایه مغازه به تازگی برای دید زدن تو دم خانه میایستاد و زنک به طور غیر مستقیم چراغ سبز نشان میداد و این بار پسر بعد از او وارد مغازه شد. پس از حال و احوال پرسید:
- امروز تا کی دم مغازهای؟
- تا یک.
- نظرت چیه یه سر به آشیانه منم بزنی در حد یه ربع.
- چرا؟
پسر با شیطنت خندید.
- خودت میدونی چرا... هان؟ نظرت چیه؟
نیم لبخندی زد.
- حالا ببینم اگه مشتری نبود باشه.
نزدیک ساعت یک بود که زنک دم مغازه ایستاد، خیابان خلوت و در خانه نیمه باز بود. مغازه رو بست و سریع خود را به داخل خانه انداخت. خانه کوچک و خفه بود و تنها پنجره ای به سمت خیابان داشت. پسر با رکابی و شلوارک به تیرک در تکیه داده بود.
- چه خوب که اومدی و دستانش را باز کرد.
به جای یک ربع یک ساعتگذشت که صدای زنگ موبایل زن بلند شد.
صاحب مغازه پشت خط بود:
- کجایی؟
با آرامش جواب داد.
- خونه.
- به من دروغ نگو، من از خونه اومدم نبودی، نگران شدم اینجا هم که نیستی کجایی
من من کرد.
- یه سرفتم خونه دوستم دایی.
- کدوم دوستت؟ آدرس بده بیام دنبالت.
سعی کرد استرسی که دارد را نشان ندهد.
- می... میام خودم.
دایی فریاد زد:
- دوباره داری چه غلطی میکنی؟ آوردن اینجا سرت گرمه سه نه که دوباره کثافتکاری کنی.
تلفن را قطع کرد، تحمل شنیدن حرفهای داییاش را نداشت. لباس هایش که شلخته روی مبل افتاده بود را آن کرد و از خانه خارج شد. صد متر رفته بود که داییاش از دور آمد.
- کجا بودی؟
- گفتم که.
دایی سیآیای به صورتش زد.
- خونه دوستت اینجاست؟
به همسایه اشاره کرد، وقتی زن از خانه بیرون آمده بود او را دیده بود.
سیلی دیگری نوش جانش کرد به طوری که زن پخش زمین شد و هق هقش در آمد.
- به تو چه زندگی خودمه.
- خفه شو، پس زهره راست میگفت و ما هی اذیتش کردیم ، تو یه عل هرزی عوضی، از اینکه دایی تو هستم خجالت میکشم.
بی حرف سوار ماشین شد و رفت. همسایه از پنجره نگاه میکرد، وقتی زن نگاهش کرد پنجره را محکم بست.
پشت چراغ قرمز توقف کرد که بومب، یه ۲۰۷ زد به سپر عقبش و صندوق جمع شد، از شدت ضربه اونم خورد به ماشین شاسی مقابلش کاپوت جمع شد. هر سه راننده پیاده شدن، دید بین دو تا راننده زن گیر کرده ، ۲۰۷ی میخواست بره ولی اون نداشت.
- صبر کنین، باید افسر بیاد.
افسر که سرهنگ هم بود اومد، مدارک اون رو گرفت و گفت:
- ماشین باید بره پارکینگ.
با عصبانیت هیکل گنده اشو چپ و راست کرد و غبغبش لرزید:
- من که مقصر نیستم این خانم مقصره.
افسر نگاهی به موهای شرابی زن و لب خندان قرمزش انداخت.
- بله مقصره، شماره هم رو بگیرین فردا بیان پاسگاه، یا با خودتون حلش کنین. ماشین شما هم مدارکش ناقصه.
سرهنگ رفت و شماره دو تا زن رو گرفت. زن مقصرگفت:
- بیاین برین یه تعمیرگاه مشخص کنن چقدر آسیب دیده، ماشین من بیمه است.
مرد سر تکون داد و هر کدوم رفتن پی زندگی خودشون.
از فرداش مرد مدام ماشین برداردش را برمیداشت بدون فکر اینکه برادرش زندگی و کار دارد صبح زود خانهی یک زن میرفت و ظهرها خانهی زن دیگری. برادرش اما با زانوی دردمند و کوله باری از مسیولیت زیر فشار زندگی هر روز پیر و دیرتر میشد و او اهمیتی به این موضوع نمیداد تا زمانی که زن برادرش به همسرش فشار آورد .
او باید فکر به حال خود مبکرد، بیش از عمر بدردنخورش گذشته با دو دختر که همچون علف هرز رشد کرده بودند، هنوز دستش در جیب پدر پیرش بود، یک ازدواج نافرجام و دو بچه که در دهههای بیست زندگیشان بودند.
چقدر زن اولش پیام داده بود که میخواهد برگردد اگو او بخاطر خودخواهی خودش و خوشگذرانی با این و آن هر بار به بهانهای رد کرده بود، حال زن بعد از بیست سال درخواست مهریه داشت درحالی که مرد بیکار بود.
تصادف را پیگیری کرد، مشخص شد رانندهای مقصر گواهینامه نداشته، به مرور معلوم شد مالک ۲۰۷ هم نبود و او که میگفت ماشینش بیمه است، بیمه هم نبوده.
مدارک دست پلیس بود و بعد از دو هفته بالاخره پیگیر شد مدارکش شد و ماشینش در پارکینگ اداره پلیس ماند.
هر روز پیگیر درآوردن ماشین بود تا اینکه روزی خبر جایش رسید، ۱۵ سال قبل چکی را امضا کرده و حال او را به زندان انداختند. دو هفتهای در زندان بود و برادرش نفس آسودهای کشید. ولی هر روز زنگ میزد و مزاحمت روانی ایجاد میکرد. هر روز پدر و برادرش دنبال کارهای او زندگی خود را به دست باد سپرده بودند. پدرش وام گرفته بود و در تلاش برای آزادی او بودند.
پس از دو هفته با قید شرط آزاد شد تا زمان داداگاهش که شکایت کرده بود امضایش جعل شده است و این پایان ماجرا نبود.
برادرش ماشین را از پارکینگ آزاد کرده بود و او بدنبال کار جدید بود. مقداری پول در ازای مرغ به شرکتی داده بود که در آخر شرکت کلاهبردار از آب درآمد.
او بیکار، با ماشینی به شده و دو دختری که هرز شده بودند، اما عدهای نداشت، غذاست به راه بود و مقدار پولی از عمهاش میگرفت. دخترش از عمویش پول توجیبی میگرفت و رفتارش با زن برادرش به شدت بد بود، به برادرش حسادت میکرد، به زندگیش، به زن خوبی که داشت و به آنها فشار میآورد به طور که صبر برادرش تمام شد و به مرور از او فاصله گرفت.
تماسهایش یکی در میان پاسخ داده میشد و هر زمان آنجا بود برادرش نبود و او فاصله میگرفت.
دخترش به مرور سر ناسازگاری گذاشت او که به زندگی عمویش حسادت میورزید با دروغ پشت سر زنعمویش در تلاش برای عوض کردن دیدگاه نگدیگران نسبت به او بود.
مرد خوشحال از این موضوع بیخیال به کارهایش میرسید تا این که دست بر قضا موتور ماشینش سوخت و بدبخت و مفلوک ماند.
در این زمان زن سابقش به او پیشنهاد داده بود که کسب و کار پدرش را ادامه دهد، به این نتیجه رسید که در زمان حال باید همین کار را بکند.
همراه دو فرزندش به تهران رفتند و کار را انجام شروع کرد، به مرور وضعیتش از قبل بهتر شد، دخترها آنجا به سر کار میرفتند و زندگی پیش میرفت.
با رفتن او از خانه فضای متشنج جایش را به آرامش داد، زندگی برادرش روز به روز بهتر و بهتر شد و او برای همیشه در تهران ماند.
الی یک سال از او کوچکتر بود، هر دو ۴۱ سال را در کرده بودن و همدل هم بودند، شب و روز همراه الی به گشت و گذار میرفت. وضعیت الی بهتر از او بود، درست بود که هر دو مادر پیر و مریض دارن ولی الی پدر نداشت و دو برادر پیر مجرد داشت، پیر پسران!
الی از کارهای زنداداشش میگفت و حساسیتهای بیجایش و او هم از حسادتهایش به ساغر تنها زنداداشی که داشت.
خانواده او انسانهای غیر اجتماعی و درشتی بودند و عروس اول را آنقدر اذیت کردن که ترجیح داد بدون طلاق و گرفتن مهریه پا به فرار بگذارد ولی ساغر هنوز نیش و کنایه و اذیت و دخالتهای و... را تحمل کرده و مقاومت نشان میداد.
حضور الی کمرنگ شد تا جایی که تماسها را یکی در میان جواب میداد و بیرون نمیامد، یک ماه گذشته تا الی کارت عروسیاش را نشان داد .عروس ۴۲ ساله و داماد ۵۰ ساله.
از شدت حسادت قرمز شد، او که چهره و هیکل بهتری از الی داشت همچنان مانده و الی با آن رفتارهای بچهگانهاش ازدواج کرده بود.
هر روز و هر شب خودخوری میکرد، به الی بد و بیراه میگفت و شمارهاش را بلاک کرد، عروسیاش را نرفت و تنها و بیچاره هر شب در گوشهی اتاق مینشست و به بهت بدش زار میزد.
او هنوز نفهمیده بود که علت تمام اتفاقات و تنهاییهایش خودش است.