ماهک مهاجری
مدیر تالار ادبیات+ گوینده آزمایشی
کادر مدیریت
مدیر تالار
ناظر اثر
منتقد
آزمایشی
نویسنده آوا
- تاریخ ثبتنام
- 9/25/25
- نوشتهها
- 540
- موضوع نویسنده
- #21
فصل نوزدهم: معمای قتل
لیانا با قلبی مضطرب، وارد زیرزمین تاریک و سرد شد. بوی نم و خاک، او را به یاد شب حادثه انداخت. آرش در انتهای راهرو ایستاده بود، شبیه به شب موعود.
آرش، این بار نقاب از چهره برداشت. دیگر بازی عاشقانه نبود. «لیانا، تو شاهد اشتباه فرامرز بودی. حالا هم شاهد اشتباه من هستی.»
لیانا متوجه شد که فریب خورده است. او در چشمان آرش نه عشق، بلکه همان جنون بیرحمانه شب اول را دید. او با وحشت عقب رفت. «تو… تو تمام اینها را برنامهریزی کردی؟ فرامرز… او بیگناه است؟»
«بیگناهی در این شهر ارزشی ندارد، لیانا. تو تنها کسی بودی که میدانستی من قاتل اصلیام. و حالا، باید دو حقیقت در یک شب در این زیرزمین دفن شود.»
در یک لحظه پر از درک هولناک، لیانا فهمید که بازی به پایان رسیده است؛ نه برای آرش، بلکه برای هر دو
سکوتِ زیرزمین مثل چاقویی در هوا برید. صدای نفسهای بریدهی لیانا در هم آمیخته بود با خندهی سرد آرش؛ خندهای که انگار از ته گور برخاسته بود.
او اسلحهاش را بالا گرفت. سایهی هر دو در دیوار نمزدهی خانهٔ مخفی لرزید. بوی خونِ کهنه و خاک نمناک از درون دیوارها بیرون آمده بود، انگار خود خانه نفس میکشید.
لیانا دستش میلرزید. نگاهش از لولهٔ تفنگ آرش عبور کرد و در چشمهایی فرو رفت که زمانی برایش مقدس بودند — اکنون سیاهتر از گناه.
آرش با صدایی آرام گفت:
«پس بیا، با هم تمامش کنیم. تو و من… یک حقیقت، دو جنازه.»
ثانیهای بعد، دو صدای تیز شلیک در فضا پیچیدند — تقریباً همزمان، مثل دو نت آخر یک سمفونی خونآلود. اجسادشان افتادند نزدیک هم، مثل عاشقانی که حتی مرگ نتوانست میانشان فاصله بیندازد.
خون بر زمین سنگی زیرزمین جاری شد و با گردِ غبارِ سالها مخلوط شد. شب گذشت، صبح آمد، اما هیچکس پایین نرفت. تنها حشرات و پوسیدگی به آرامی کار خود را آغاز کردند.
روزها به هفته و هفتهها به ماه تبدیل شد. جنازهها خشک شدند، پوستشان ترک خورد، استخوانهاشان در تاریکی منزل مخفی به خاک نشستند — همان جایی که سارا سالها پیش زندانی بود، کنار زنجیرهای زنگزده و دیوارهایی که هنوز بوی فریاد میدادند.
در شهر، نام آرش و لیانا پیچید. پلیسها میگشتند، خبرنگارها دروغ مینوشتند، مردم هر شب داستان تازهای میساختند، اما هیچکس راهی به زیرزمین نیافت.
خانهٔ مخفی آرام در دل زمین ماند، و دو سایهٔ خشکیده در سکوت ابدی، حکمِ پایانِ بازی را نگه داشتند ،همان بازیای که با عشق شروع شد و با گلوله تمام.
شهر ادامه یافت، اما در تاریکی خاک، حقیقت هنوز نَفَس میکشید.
سارا دختری که به جرم عاشق نبودن کشته شد و فرامرز پسری که به دلیل عاشق بودن به اعدام محکوم شد .
در این دنیا هیچ عدالتی وجود ندارد همیشه کسانی برندۀ بازی هستن که بی رحم تر از بقیه باشند و جسارت لازم برای انجام هر کاری در وجودشان باشد
شاید هم باید بهتر از بقیه دروغ گفت و نقش خوشبختی را بازی کرد .
لیانا با قلبی مضطرب، وارد زیرزمین تاریک و سرد شد. بوی نم و خاک، او را به یاد شب حادثه انداخت. آرش در انتهای راهرو ایستاده بود، شبیه به شب موعود.
آرش، این بار نقاب از چهره برداشت. دیگر بازی عاشقانه نبود. «لیانا، تو شاهد اشتباه فرامرز بودی. حالا هم شاهد اشتباه من هستی.»
لیانا متوجه شد که فریب خورده است. او در چشمان آرش نه عشق، بلکه همان جنون بیرحمانه شب اول را دید. او با وحشت عقب رفت. «تو… تو تمام اینها را برنامهریزی کردی؟ فرامرز… او بیگناه است؟»
«بیگناهی در این شهر ارزشی ندارد، لیانا. تو تنها کسی بودی که میدانستی من قاتل اصلیام. و حالا، باید دو حقیقت در یک شب در این زیرزمین دفن شود.»
در یک لحظه پر از درک هولناک، لیانا فهمید که بازی به پایان رسیده است؛ نه برای آرش، بلکه برای هر دو
سکوتِ زیرزمین مثل چاقویی در هوا برید. صدای نفسهای بریدهی لیانا در هم آمیخته بود با خندهی سرد آرش؛ خندهای که انگار از ته گور برخاسته بود.
او اسلحهاش را بالا گرفت. سایهی هر دو در دیوار نمزدهی خانهٔ مخفی لرزید. بوی خونِ کهنه و خاک نمناک از درون دیوارها بیرون آمده بود، انگار خود خانه نفس میکشید.
لیانا دستش میلرزید. نگاهش از لولهٔ تفنگ آرش عبور کرد و در چشمهایی فرو رفت که زمانی برایش مقدس بودند — اکنون سیاهتر از گناه.
آرش با صدایی آرام گفت:
«پس بیا، با هم تمامش کنیم. تو و من… یک حقیقت، دو جنازه.»
ثانیهای بعد، دو صدای تیز شلیک در فضا پیچیدند — تقریباً همزمان، مثل دو نت آخر یک سمفونی خونآلود. اجسادشان افتادند نزدیک هم، مثل عاشقانی که حتی مرگ نتوانست میانشان فاصله بیندازد.
خون بر زمین سنگی زیرزمین جاری شد و با گردِ غبارِ سالها مخلوط شد. شب گذشت، صبح آمد، اما هیچکس پایین نرفت. تنها حشرات و پوسیدگی به آرامی کار خود را آغاز کردند.
روزها به هفته و هفتهها به ماه تبدیل شد. جنازهها خشک شدند، پوستشان ترک خورد، استخوانهاشان در تاریکی منزل مخفی به خاک نشستند — همان جایی که سارا سالها پیش زندانی بود، کنار زنجیرهای زنگزده و دیوارهایی که هنوز بوی فریاد میدادند.
در شهر، نام آرش و لیانا پیچید. پلیسها میگشتند، خبرنگارها دروغ مینوشتند، مردم هر شب داستان تازهای میساختند، اما هیچکس راهی به زیرزمین نیافت.
خانهٔ مخفی آرام در دل زمین ماند، و دو سایهٔ خشکیده در سکوت ابدی، حکمِ پایانِ بازی را نگه داشتند ،همان بازیای که با عشق شروع شد و با گلوله تمام.
شهر ادامه یافت، اما در تاریکی خاک، حقیقت هنوز نَفَس میکشید.
سارا دختری که به جرم عاشق نبودن کشته شد و فرامرز پسری که به دلیل عاشق بودن به اعدام محکوم شد .
در این دنیا هیچ عدالتی وجود ندارد همیشه کسانی برندۀ بازی هستن که بی رحم تر از بقیه باشند و جسارت لازم برای انجام هر کاری در وجودشان باشد
شاید هم باید بهتر از بقیه دروغ گفت و نقش خوشبختی را بازی کرد .