انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

داستان کوتاه معمای قتل|ماهک مهاجری کاربر انجمن آوای رمان

فصل نوزدهم: معمای قتل
لیانا با قلبی مضطرب، وارد زیرزمین تاریک و سرد شد. بوی نم و خاک، او را به یاد شب حادثه انداخت. آرش در انتهای راهرو ایستاده بود، شبیه به شب موعود.

آرش، این بار نقاب از چهره برداشت. دیگر بازی عاشقانه نبود. «لیانا، تو شاهد اشتباه فرامرز بودی. حالا هم شاهد اشتباه من هستی.»

لیانا متوجه شد که فریب خورده است. او در چشمان آرش نه عشق، بلکه همان جنون بی‌رحمانه شب اول را دید. او با وحشت عقب رفت. «تو… تو تمام این‌ها را برنامه‌ریزی کردی؟ فرامرز… او بی‌گناه است؟»

«بی‌گناهی در این شهر ارزشی ندارد، لیانا. تو تنها کسی بودی که می‌دانستی من قاتل اصلی‌ام. و حالا، باید دو حقیقت در یک شب در این زیرزمین دفن شود.»

در یک لحظه پر از درک هولناک، لیانا فهمید که بازی به پایان رسیده است؛ نه برای آرش، بلکه برای هر دو

سکوتِ زیرزمین مثل چاقویی در هوا برید. صدای نفس‌های بریده‌ی لیانا در هم آمیخته بود با خنده‌ی سرد آرش؛ خنده‌ای که انگار از ته گور برخاسته بود.

او اسلحه‌اش را بالا گرفت. سایه‌ی هر دو در دیوار نم‌زده‌ی خانهٔ مخفی لرزید. بوی خونِ کهنه و خاک نمناک از درون دیوارها بیرون آمده بود، انگار خود خانه نفس می‌کشید.

لیانا دستش می‌لرزید. نگاهش از لولهٔ تفنگ آرش عبور کرد و در چشم‌هایی فرو رفت که زمانی برایش مقدس بودند — اکنون سیاه‌تر از گناه.

آرش با صدایی آرام گفت:

«پس بیا، با هم تمامش کنیم. تو و من… یک حقیقت، دو جنازه.»

ثانیه‌ای بعد، دو صدای تیز شلیک در فضا پیچیدند — تقریباً هم‌زمان، مثل دو نت آخر یک سمفونی خون‌آلود. اجسادشان افتادند نزدیک هم، مثل عاشقانی که حتی مرگ نتوانست میانشان فاصله بیندازد.

خون بر زمین سنگی زیرزمین جاری شد و با گردِ غبارِ سال‌ها مخلوط شد. شب گذشت، صبح آمد، اما هیچ‌کس پایین نرفت. تنها حشرات و پوسیدگی به آرامی کار خود را آغاز کردند.

روزها به هفته و هفته‌ها به ماه تبدیل شد. جنازه‌ها خشک شدند، پوستشان ترک خورد، استخوان‌هاشان در تاریکی منزل مخفی به خاک نشستند — همان جایی که سارا سال‌ها پیش زندانی بود، کنار زنجیرهای زنگ‌زده و دیوارهایی که هنوز بوی فریاد می‌دادند.

در شهر، نام آرش و لیانا پیچید. پلیس‌ها می‌گشتند، خبرنگارها دروغ می‌نوشتند، مردم هر شب داستان تازه‌ای می‌ساختند، اما هیچ‌کس راهی به زیرزمین نیافت.

خانهٔ مخفی آرام در دل زمین ماند، و دو سایهٔ خشکیده در سکوت ابدی، حکمِ پایانِ بازی را نگه داشتند ،همان بازی‌ای که با عشق شروع شد و با گلوله تمام.

شهر ادامه یافت، اما در تاریکی خاک، حقیقت هنوز نَفَس می‌کشید.

سارا دختری که به جرم عاشق نبودن کشته شد و فرامرز پسری که به دلیل عاشق بودن به اعدام محکوم شد .
در این دنیا هیچ عدالتی وجود ندارد همیشه کسانی برندۀ بازی هستن که بی رحم تر از بقیه باشند و جسارت لازم برای انجام هر کاری در وجودشان باشد
شاید هم باید بهتر از بقیه دروغ گفت و نقش خوشبختی را بازی کرد .
 
کلام آخر:
«و این‌گونه بود که طناب دار، نه برای گردن قاتلِ واقعی، که بر حنجره حقیقت پیچیده شد. در دنیایی که قهرمانی‌اش با مدال‌های تقلبی و اشک‌های ساختگی سنجیده می‌شود، صدای قربانیان واقعی در زیر آوار دروغ، دفن می‌شود.

این داستان، شهادتی است بر این سرنوشت محتوم که در غیاب وجدان، شجاعت نه در ایستادگی، بلکه در تواناییِ دروغگوییِ بی‌نقص خلاصه می‌شود. فرامرز رفت، نه به خاطر جرمش، بلکه بهای سنگینِ حفظ چهره‌ی یک «قهرمان» بود.
به راستی چه کسانی بهتر زندگی می کنند ؟
همان کسانی که بهتر از بقیه دروغ می گویند و بیشتر از دیگران فریب می دهند .
یا
کسانی که در زندگی به دنبال معنی واقعی عدالت می روند و تا پای جان متحد می مانند .
 
در دل شب های تاریک، جایی که نور امید به تاریکی می‌گراید، بی عدالتی به عنوان سایه‌ای سنگین بر دوش انسان‌ها نشسته است. ظلم، زخم عمیقی است که بر دل های بیگناه نقش می‌بندد، و صدای فریادهای خاموش، در گوش زمان طنین می‌شود.

ای انسان، چرا در برابر ظلم سکوت میکنی؟ آیا نمی‌دانی که هر قطره اشک یک مظلوم، نغمه‌ای است که در دل شب می‌پیچد؟ آیا نمی‌دانی که هر بار که حق حقوق کسب به پای ظلم قربانی می‌شود، روح عدالت در قفس غم و اندوه محبوس می‌شود؟

بی عدالتی، مانند گردابی است که انسانیت را در خود فرو می‌برد. در این گرداب، صدای عدالت خاموش می شود و نور حقیقت به تاریکی فرو می رود. اما در دل تاریکی، جرقه‌ای از امید همیشه می‌درخشد. آن جرقه، صدای فریاد عدالت‌خواهان است که با شجاعت در برابر ظلم می‌آیند.

بیایید با هم، دست در دست هم، زنجیرهای ظلم را بشکنیم و به سوی نور حقیقت گام برداریم. بیایید صدای مظلومان را بشنویم و در کنار هم، جهانی بسازیم که در آن عدالت بر ظلم پیروز می شود. زیرا در نهایت، نور حقیقت همیشه بر تاریکی غلبه خواهد کرد و روزی خواهد آمد که صادقت و عدالت باظلم و ستم مقابله کند.

ای انسان، سرنوشت تو در دستان توست. بایست و با صدای بلند فریاد بزن که ظلم را نمی‌پذیرم. بی عدالتی را به چالش بکشید و در این مسیر، به یاد داشته باشید که هر قدمی که برای عدالت برمی‌داری، گام‌هایی به سوی آزادی بشریت ، انسانیت آدمی و حق زندگی مساوی برای همه جهانیان است.
 
عقب
بالا