Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
بسم رب
نام اثر: وصال جاودان
ژانر: عاشقانه، فانتزی
نویسنده: یسنا نهتانی
ناظر: @SEYRAN
خلاصه:
من رئائیل هستم، سایهای که در سکوت میآید و بیصدا میرود. قرنهاست جانها را میستانم، بیآنکه حتی برای یک لحظه درنگ کنم... تا امروز.
امروز مأموریت من گرفتن جان دختری بود به نام آسینا؛ اما وقتی چشمانش را دیدم، گویی برای نخستین بار زندگی را حس کردم. گرمایی عجیب در سینهام شعله کشید، گرمایی که نباید در وجود یک فرشتهٔ مرگ باشد. حالا من، که همیشه نماد پایان بودم، به رویایی غیرممکن فکر میکنم: دوست داشتن.
و این آغاز داستان ماست... داستانی که ممکن است به قیمت جاودانگیام تمام شود.
نویسندهی عزیز
ضمن خوشآمد گویی و سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.
قسمت اول - نخستین تپش"
من قرنهاست که این کار را انجام میدهم.
قدم زدن در مرز بین زندگی و مرگ، رسیدن درست در لحظهای که رشته عمر کسی به پایان میرسد.
من رئائیل هستم، فرشته مرگ.
نه قاضی هستم، نه داور.
فقط یک مجریام، دستور را میگیرم و اجرا میکنم.
بیهیجان، بیاحساس.
تا آن شب... ساعت ۲:۴۵ بامداد بود، وقتی به بیمارستان سنت مایکل رسیدم. ساختمانی قدیمی با راهروهایی که بوی ضدعفونی و ناامیدی میداد. پرونده ام روشن بود:
"آسینا فاستر، ۲۳ سال، ایست قلبی، ۳:۱۷ بامداد".
یک مورد ساده، مثل هزاران مورد دیگر.
با قدم هایی که هیچ صدایی نداشتند، از میان پرستاران خسته و خانوادههای نگران رد شدم.
اتاق ۳۰۴ در انتهای راهرو بود.
دستم را روی دستگیره گذاشتم، سرد بود، مثل همیشه؛ اما وقتی در را باز کردم، چیزی غیر منتظره دیدم.
اتاق غرق در سکوت بود، فقط صدای ضعیف دستگاههای مانیتورینگ به گوش میرسید.
پردههای سفید در نسیم ملایم شب تاب میخوردند و نور مهتاب روی تخت بیمار میلغزید.
آسینا آنجا دراز کشیده بود، موهای مشکیاش روی بالش پخش شده، صورتش آرام امارنگ پریده.
دستم را دراز کردم تا کار همیشگی ام را انجام دهم که... .
چشمانش باز شد.
نه به آرامی، نه با گیجی. یکباره، مثل کسی که مدت هاست بیدار بوده. و نگاهش؛ نگاهش مستقیماً به چشمان من دوخته شده بود.
دهانم خشک شد.
این غیرممکن بود!
هیچ انسانی تا به حال مرا ندیده بود.
چطور ممکن بود؟!
صدایش لرزان اما محکم بود.
انگار نه انگار که در آستانه مرگ قرار دارد:
- میدونستم که تو واقعی هستی.
دستم در هوا یخ زد.
- تو... تو میتونی من رو ببینی؟
لبخند زد، لبخندی که چشمان قهوهای او را براق کرد. آرام ل*ب زد:
- از وقتی شش ساله بودم تو رو میدیدم. همیشه توی لحظههای خطر پیدات میشد.
سرفهای خشک و دردناک کرد و ادامه داد:
- وقتی ماشین به من زد، وقتی توی استخر تقریباً غرق شدم، تو اونجا بودی؛ اما هر بار میرفتی.
پاهایم سست شد. این نقض تمام قوانین بود.
من فقط باید در لحظه مرگ حاضر می شدم، نه قبل از آن. و این دختر... این دختر مرا سال ها دنبال کرده بود؟
دستش را بلند کرد، انگار میخواست صورتم را لمس کند و من بیاختیار یک قدم به عقب رفتم.
- نکن. نباید... .
- چرا؟ میترسی؟
چشمک زد و ادامه داد:
- فکر نمیکردم فرشتههای مرگ هم بتونن بترسن.
قلبم ( اگر واقعاً چنین چیزی داشتم! ) تندتر زد. این اشتباه بود. من نباید اینجا میماندم، نباید حرف میزدم؛ اما پاهایم از حرکت باز ایستاده بود.
ساعتِ روی دیوار به آرامی تیکتاک می کرد.
۳:۰۵. فقط دوازده دقیقه دیگر.
دوازده دقیقه تا زمانی که قرار بود رشته زندگی این دختر را قطع کنم؛ اما برای اولین بار در طول خدمت ابدیام، یک سوال در ذهنم شکل گرفت، اگر... اگر این بار اینکار را نکنم... ؟
"قسمت دوم - گسستن قوانین"
دستهایم به لرزه افتاده بود، این پدیده جدیدی بود. هرگز در طول قرنها مأموریت چنین حسی نداشتم. ساعت ۳:۰۷ بامداد. ده دقیقه باقی بود. آستینا گفت:
- چرا اینبار متفاوتی؟
آسینا هنوز با همان نگاه مشتاقانه به من خیره شده بود:
- اینبار میخوای واقعاً منو با خودت ببری، درسته؟
گلویم خشک شده بود:
- این... وظیفه منه.
لبخندش محو شد، اما ترس در چشمانش نبود. بیشتر شبیه به تأسف بود:
- پس تمام این سالها فقط منتظر این لحظه بودی؟ چون وظیفهات بود؟
دستگاه مانیتورینگ کنار تختش شروع به بوق زدن کرد. ضربان قلبش نامنظم شده بود. به صورتش نگاه کردم، رگههای درد در چهرهاش ظاهر شده بود؛ اما همچنان به من خیره مانده بود.
به سختی گفت:
- میخوای بدونی چرا من همیشه میدیدمت؟
نفسش به سختی بالا میآمد:
- چون من...
ناگهان هشدار دستگاه قطع شد. صفحه نمایش خط صاف را نشان میداد.
ساعت ۳:۱۵، دو دقیقه زودتر از پیشبینی.
بدون فکر، به سمت تخت پریدم.
دستانم را روی قفسه سینهاش قرار دادم، اما نه برای گرفتن روحش. برخلاف تمام غرایزم، برخلاف قوانین، داشتم سعی میکردم او را نگه دارم.
- نه! الان نه! صدایم برای اولین بار از حد معمول بلندتر شده بود:
- باید حرفت رو تموم کنی!
گرمای عجیبی از کف دستانم به قفسهی سینه او سرازیر شد.
نور طلاییرنگی ما را احاطه کرد.
این نباید اتفاق میافتاد. من فرشته مرگ بودم، نه فرشته زندگی؛ اما حالا چیزی در من تغییر کرده بود. چشمان آسینا دوباره باز شد.
نفس عمیقی کشید و دستگاه دوباره شروع به ثبت ضربان کرد. من به عقب خزیدم، هراس زده از کاری که انجام داده بودم. آستینا با نفسهایی بریدهبریده گفت:
- چون من هم مادرم فرشتهای بود که از اون خواست تا به انسان تبدیلش کنه؛ اما کاری که کردی...
آسینا آرام نشسته بود:
- این یعنی میتونی انتخاب کنی؟
ساعت دیوار نشانگر ۳:۱۷ بود، دقیقاً زمان پیشبینی شده؛ اما رشته زندگی او هنوز پابرجا بود.
من اولین تخلف بزرگم را مرتکب شده بودم.
در همان لحظه، حضور دیگری را در اتاق حس کردم. سایهای بلندتر و تاریکتر از من در گوشه اتاق ظاهر شد. صدایی که مانند صدای غرش رعد بود، صدای فرشته مرگ ارشد در فضای اتاق پیچید:
- رئائیل... چیکار کردی؟
"قسمت سوم - محاکمه در سایهها"
کالیل، فرشتهی مرگ ارشد.
بالهایش از تاریکی بافته شده بود و چشمانش مانند دو ستارهٔ مرده میدرخشید.
صدایش مانند صدای شکستن استخوان بود:
- تو قوانین ابدی رو شکستی، رئائیل! یک روح رو از چنگال سرنوشت دزدیدی!
بیاراده به عقب رفتم؛ اما آسینا دستش را به سوی من دراز کرد.
لمس او مرا به یاد کاری انداخت که هرگز نباید انجام میدادم، من یک زندگی را نجات داده بودم.
کالیل شمشیری از ظلمت را به سویم نشانه گرفت:
- برای این گناه، باید به تاریکی ابدی محکوم بشی!
تیغه به سوی گردنم آمد که ناگهان نور درخشانتری از میان سقف فرو ریخت و حملهی او را متوقف کرد. صدایی نرمتر اما قاطع در فضا پیچید:
- بایست.
فرشتهای سفیدپوش با بالهای مرواریدی ظاهر شد، ساریل، فرشتهی بخشش.
با آرامشی آسمانی گفت:
- شورای جاودان رأی داده... رئائیل شانس دیگهای دریافت میکنه!