انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

دلنوشته ♥ شعر و دلـنوشـتـه هـای حـسـیـن حـیــدری ♥

یـه سال دیــگه گذشــت و مــن هنــوز وفــادارم بهـت

پاییــز دوسـت داشتنــی مـن

مـی دونـم که خیلـــی حـرف واسـه گفتـن داری

اومــدم سنـگ صبـــورت باشــ م

بـــدون چـتــــــــر
 
روزهــای روشنمــان تمـــام شــد

بایــد با تاریکــی سـر کنـــم ؟
 
وقتــی هـوا تاریک میشه

همـه اون بالا رو نگاه میـکنن کـه تو رو پیــدا کنن

و مـن تـو رو تو قلبــم قایم کــردم و هیچکــی نمیپرسه کـه

چــرا شبهــام اینقــدر روشنـه
 
میگــم هیـس هیچـی نگــو

دلــم میگــه نمیشــه .. نگــم دق می کنـــم

میگــم هـر حـرفــیو نبایـد به زبــون بیــاری

میگــه ایـن یکیــو نمی تونـــم نگــم

میگـــم باشه بابا بگــو!

و مــن و دلـم با هم میگیـــم

" دلــم برات تنــگ شــده بــود "
 
معمـولا ً چیزایـی که به درد نمیخورن رو دور میریزم

امروز چـن بار سطل زباله رو زیر و رو کردم

ولی اثـــری نیست

نمیدونم این لعنتـــی کدوم گوریه !

کسـی منـو نـدیده ؟!
 
اگر امــواج می دانستند

که سرشـان به سنگ میخورد

و به آغـــوش دریـــا باز می گردند

برای رسیدن به ســـاحـــل

این همه بی تـاب نبودند
 
وقتـی کسـی بـرات مهـم نبـاشه

پـس مهـم نیس کجــاس

چی کــار میکنه

حالش چطـــوره

حتــی مهم نیس که ...

با کیـــه !
 
سالهــا صرفـه جـویی کرده ام

که تــوان خــریدنش را داشتــه باشـم

حالــا

بـرایـم کمــی نــاز میکنـی ؟
 
صـدای مهیبـی تمـام کـوه را لـرزاند !

« خستـه شــدم »

ســ

ــقــ

ـــو

طــ

و داستــان مــن اینچنیــن آغـــاز شد
 
بازی رو بلــد نبــودم

بازی نکــردم !

دیــدم مـن که بلــد نیستــم

چــرا بــازیِ یکــی دیگـــه َم خــراب کنـــم
 
عقب
بالا