Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
چرا باید که سیمرغی بگیرد او را به فرزندی ؟
که این دختر خواهد شد ،خود در آینده صاحب فرزندی.
اگر مریم نبود، کی افسانه میشد قصهی پاکی .
گر بچه ام دختر نمی شد، مهرِ مادر من در کجا رُخ آشکار می کرد؟
شما در فکرِ پسر و فرداهایِ سرد و بیمعنایِ دنیا اید.
منم در فکرِ لبخندی که هر ساعت زِ رویش شکر می ریزد.
قسم بر خالِ آن ابرو، قسم بر شورِ آن دیدن قسم بر عشق بوسیدن
که دخترم آینده را ، روشنی بخشد با قدرت لبخندی که بود پر زِ معنای مهر و روییدن.
تو در تاریکیِ من، صدایِ خندهها را میشنوی؟
آنها واقعی نیستند، عزیزِ کوچکِ من ، اگر پسر میشدی همه مرا دوست می داشتند .
من خودم، با هر دو دستم، صدایِ خندههایی را میسازم، که تو در آن می رقصی
به سان ماه که در آسمان با نوای ستارگان می رقصد
که هیچکس در بیرون، آن را نخواهد ساخت، حتی نخواهد فهمید ، تو با ارزشی
پدرت،
او هم در فکرِ پسرِی تهمتن است، اما من ماهی زیبا به او هدیه می کنم .
قصهی دختری که قرار است حافظِ شعرهای ناگفتهی من باشد ، تو نویسنده ی زندگی منی.
میگویم: "همه دوست دارند تا تو بیایی، به این دنیا اما
حقیقت تلخ تر است ، جانم هیچکس به غیر من مشتاق آمدنت نیست .
لحظهی تولدت، نقطهی پایانِ تمامِ جنگهاست."
کاش میدانستی که من دارم برای نجاتِ تو،می باغم موهای فریب و نیرنگ را
از حقیقت، دیواری از کلماتِ زیبا میسازم، تا بزرگ شوی روزی در کنارت می مانم.
و هر شعر، یک آجر است اینجا برای آنان که می فهمند.
محکم به روی سینه ام میفشارم این معجزهی شیرین
که از وهمِ شما بهتر، زِ هر بخت و کمان داری ست.
شما را چشمِ دنیا، جز به قدرت، چیز دیگر نیست؟
ببینید این دلِ کوچک، که از صد مرد را زِ دختر ناف برید.
مرا گفتند: “بگرد ای زن، زِ این مهرِ ناتمامی ، پسر که نیست فرزندت.
بگفتم: “مهرِ مادر را، چه پایان است و چه سَر حد؟”
اگر رفتم، دختر کند یادم به نیکیها بشوید غبار سنگ قبرم را
و نامم را ببرد، چون که او را حقِ سرابی بی حد است
نه چون مردان که تا گیرند زن ببرند مادر را از یاد.
پریشان گشتهام زین غم، که میگویند جنسیت معیار است
که پسر چون شود فرزند، نشانِ برتری و ارزش و کار است.
ولی من در رگِ او میشناسم خونِ خود جاری
همین خون، علتِ خلقت، همین مهر است و اصرار است.
چنگ میزند بر روح من، که “فردا او که میسراید؟”
بگویم: “جانِ من، به سرا زِ غم مادر، هزاران غزل نیکو !.
که از دستانِ او جاری، هنر، فرهنگ و زیباییست
زِ هر چه رسمِ دنیا هست، رهاییبخش و خوشروییست ، دلم دتنگ آن همه زیبا رویی ست .
من برایت میخوانم از پرندگانی که هرگز سقوط نمیکنند،
از نسیمی که همیشه مسیرش را به سویِ لبخند تو کج میکند، تا غبار دل مرگی ات را بزداید.
من آوازِ بیوقفه میخوانم، تا نگاه سردار را عاشق کنم
چرا که سکوت، راه را برای ورودِ پرسشهایِ تلخ باز میکند.
تو نباید بفهمی که من، در حالِ آمادهسازیِ زرهای از امیدم،
اما این فریب نه برای تو بلکه برای بقای ما ست.
زرهی که شاید چند روز، چند ماه، تو را در برابرِ گزندِ نگاهها نگه دارد.
هر کلمهای که از خوبیِ آدمها میگویم،به سان شمعی می سوزم
یک قطره اشک است که میبلعم، و زیر لب تکرار می کنم: جهانی با عشق و دوستی
تا تو تلخیاش را نچشی.
به تو میگویم “آرام باش، همه چیز زیبا ست همه در انتظار لبخند شادی بخش تو هستند ”،
در حالی که تمامِ هستیام صرفِ کنترلِ وحشتی است که بعد از دیدار نامردمان داری
نکند در اولین دیدار پدرت به ما ناسزا بگوید ،
نکند مادرت بزرگت تو را در آغوش نگیرد چون پسر نیستی .
بر افرازم پرچمِ عشق، در این خانه، به نامِ او می سازم
که زیباییِ مطلق را، زِ خالِ چشمِ مست نرگس گونه اش می دانم
شما را کاش میفهمید، که این نازکیِ طفل است
که سختترین نبردِ عقل را، با مهر و لطافت از سر بردارد
بمیرد آن که گوید: “دختر آرد شرم و خواری بر مادر”
که این مریم، شده الگویِ هر دانش ،شور و تماشایی.
منم مادرِ این نور چشم نواز، منم حافظِ این راز
و در پیشِ خدا، او بهتر از صد گنج و داراییست.
مرا با خداوند کاری ست ، چرا آزموده دخترم را با، اشک و خواری.
کلام آخر این است: عشق مادرانه، جنسیت نمیداند
و مهرِ مادرانه چه دختر چه پسر، هیچ قیدی را نمیخواند.
اگر دنیا بیاید تا بروباید این امانت را زِ دستانم
به جان میایستم در راه، خداوندا می داند که می مانم!
تو ای دخترکِ زیبای من، ای قامتِ رعنای سرو خُرم
بدان مادر تویی، این عشق را، هم هستی و پیمان.
هر شب، رویِ پوستت، نقش میکشم،از ماهی کوچک در رود
از آسمانی به رنگِ فیروزهی دروغین، فریبنده تاریک
میگویم: "این رنگِ طبیعت است، دخترم،
همینطور است همیشه ، ندارد در زمین جایی امید
تو در درونِ من، هنوز ایمان داری به هر چه میگویم، دیدگانت فقط عشق مرا می بیند.
و این بزرگترین قدرت و ناپسندیده ترین دروغ من است.
اگر دنیا پر از کینههاست، من برایت یک کهکشانِ صلح می شوم .
با دستهای لرزانم ، برایت غبار آسمان را گرفتم تا راحت نفس بکشی !
تا حداقل چند روز، جهان برایت، زیبا بماند ماه من
این دروغ، شیرینترین اعترافِ من به عشق تو ست؛
اینک حاضرم تمامِ حقیقتِ تلخ را ببلعم، چراکه تو جواب تمام سخنان تلخی
تو باید فقط طعمِ شهدِ امید را بچشی، به دیگران بگو که
دخترم از همه پسران عالم برتر است، بگو دخترم تو صدای منی
ای تازه گلِ امید که کس منتظرت نیست، ای جانِ پدر سوخته!
زین عالمِ بیرحمی، در این خواب غفلت گهواره آرمیده
مادرت اینجاست، در بر تو بیدار به دامانش پناهی گیر، آرام
که تیغِ سردِ این صحرا، هنوز از چشمانم امید را نه دزدیده
چو دیدم روی ماهت را، خریدم دفتری از وهم
به جای آه و فغان ، آوازِ محبت در جهان پیچیده
سخنها گفتم از مهر و وفا، از دوست داشتنها
دروغی شیرین مادرت از کامِ عطش بر کام تو چیده
جهان گر تشنه است از مهر، زِ مهرِ مادری سیراب
که در این سینه، مادر زِ عشقِ تو، همیشه به خود بالیده
تو در آغوشِ من نوری، ماه فانوسِی در ظلمت
بزرگ خواهی شد و این دروغها چیزی نیست مهم ست آینده
ببین خورشید را، بنگر که بر ما میتراود صبح
مبادا که خبر یابی، که کس جز من حالت را نپرسیده
نفس گیر دخترم، جانم، که این دنیا در دستان توست.
هر آنکه تیغ کین بر روی تو آورد،از کارش خجالت کشیده!
سال ها به سرعت ، گذشت از آن شبِ آغاز
و مهرِ مادر، شد انگار، زِ هرچه هست بی راز
دروغهای تو ای مادر، کشت عشق را در راهم
شکستم سدّ را و دیدم که نیست جز سردی و آه
به هر کوچه رسیدم ، جز ناله نجوییدم یاری
به هر چشمی نگریستم ندیدم ، ذرهای گرمی فقط خاری
گمان کردم که مهر هست، در این دنیا بی صلحی
ولی هر چه دویدم، زیر پایم رفت در این خاک، سنگ و خارِ مغیلانی
چه زود، فهمیدم که در خلوت، جهانم خالی زِ دوستان
شدم در خود خموش و رفتم زِ این وادیِ پر از ننگ
رها کردم تنت را مادر، دلم پر شد از دلتنگی دنیا
به آغوشِ سکوتِ سرد رفتم، تا دیگر چشمانم نشود بیدار.