انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

منتخب فادیان نور | سینتامان کاربر انجمن آوای رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع سینتامان
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
نفس‌ها در سینه حبس شد و سکوتی وهم‌آور و سنگین در فضا حاکم شد. همگی تعجب‌زده با چهره‌هایی برافروخته مرا نگریستند.
فرشاسب هم با نفس‌هایی تند، لحظه‌ای به روشنایی آتش سوزان خیره ماند و سپس، در لمحه‌ای* با آشفتگی از جایش برخاست و با عصبانیت محکم دستی بر پشت گردنش کشید.
سیمای مردانه‌اش با آن ته‌ریش کوتاه، همانند آن گداخته‌های سرخ‌رنگ آتشین گشته بود. از عصبانیتی که بر وجودش چیره گشته بود، دمی لرز بر تنم افکنده شد. او که تن‌اش را پشت به من کرده بود، با حرکتی سریع گردنش را به سمتم برگرداند و چشمانش را برایم عجیب گرد کرد.
رخسارش چنان ملتهب شده بود که نفس‌های مرا هم‌گام با نفس‌های نیرومندش که بالا نمی‌آمد، کرده بود و قفسه‌سینه‌ام بالا و پایین می‌شد. رگهای پیشانی‌اش از خشمی که در چهره‌ی گندمگون‌اش ریشه کرده بود، برجسته‌تر شده بود.
با بی‌قراری، قدم‌هایش را به این سو و آن سو می‌کشاند تا اینکه از پریشانی و نفس‌زنان دستش را به سرتاپای صورتش کشید و با خشمی طوفانی، رو به من بغض گره کرده‌اش را فریاد زد:
- آناشید، با کدام اطمینانی چنین حرفی را که نه سری از آن پیداست و نه ته‌اش معلوم است، بر آن زبانت می‌چرخانی؟
او چنان بر من غرش کرد که بی هیچ حرفی، حرص‌آلود گوشه‌ی لب پایینی‌ام را به دندان گرفتم و با خیره ماندن در آتش، بازدمی عمیق به بیرون فرستادم.
او با تعصب ویژه‌ای که نسبت به پادشاه داشت، با چشمانی آتشین انگشت اشاره‌اش را به سمتم تهدیدوار گرفت و با لحنی تیز و برنده‌تر بر من توپید:
- می‌پنداری با چنین دلایلی که گفتی، می‌توانی او را ستمگر جلوه دهی؟
او هم‌چنان تک نفسه طبل سخنانش را در جمع خطاب به من می‌کوبید و همگی هاج و واج ما را نظاره می‌کردند:
- تو با چه جسارتی درباره‌ی قداست پادشاه چنین مُهمل می‌بافی؟ شهریاری که جهانیان بر یک تار موی سپیدش سوگند یاد می‌کنند. تو پادشاه را با نفوذیان اهریمن صفتی همچون فریماه به اشتباه گرفته‌ای که اطراف او را احاطه کرده‌اند.
او دومین بار بود که این گونه مرا بی‌رحمانه به باد قضاوت می‌گرفت تا عصبانیت‌اش را برایم خالی کند. او در هنگامه‌ی خشم همانند دریای خروشانی می‌شد که اطرافیان را هم با خود به قعرش می‌برد و همینک، زمان وصف اکنونش بود!
قلبم از توپیدنش به رنج آمده بود و تپش گرفته بود. رنگ چهره‌ام نیز از عصبانیت‌اش پریده بود. بی هیچ حرفی در حال نگریستن به او که نفس‌های تند و پی‌در‌پی می‌کشید، بودم که نوش‌آفرین با دیدن بالا و پایین شدن سینه‌ی پهن برادرش، اخمی کوتاه بر ابروان به‌هم‌پیوسته‌اش نشاند و سرش را به کناردستش به بالا گرفت. سپس، دست ظریفش را به سمت بازوی فرشاسب بالا برد و نفسی بیرون داد:
- برادر، چرا این چنین می‌کنی؟ یقین دارم که آناشید با بی‌فکری چنین حرف‌های مهمی را در جمع نمی‌زند. پس، دمی آرام بگیر تا دلایل‌اش را بیشتر برایمان شرح دهد!
آستین پیراهن فرشاسب را با کلافگی برای نشستن‌اش به پایین کشید و با صدایی گرفته، نگاه نگرانش را به من داد و گفت:
- تا بلکه واقعیتی را که همین چند سال اخیر از دیدگانمان پوشیده مانده، اندکی برایمان رخ‌نمایی شود.



* لمحه= چشم به هم زدنی
 
آخرین ویرایش:
فرشاسب که اندکی با سخنان خواهرش آرام گرفته بود، نفسی عمیق از سینه‌اش به بیرون داد و حرص‌آلود، پلک‌های چشمانش را محکم بر روی هم بست. با نشستن بر روی تخته‌چوب گرد پاهایش را کمی از هم گشود و بازوانش را بروی زانوهایش تکیه داد. سپس، زیر لب چیزی گفت و با نیم‌نگاهی شرم‌زده صدای بلندش را برایم کم کرد:
- می‌شنوم.
حالا نفس‌های من هم کندتر گشته بود؛ انگشت شست‌ام را بر گوشه‌ی لبم بردم و با جنباندنشان، افکارشان را به آن ملاقات روانه کردم:
- در اولین ملاقاتمان با پادشاه یادتان هست که شاهنشاه از جناب کیارخ عصای شیرنشان‌اش را که فراموش کرده بود، درخواست کرد.
فرشاسب که به لبانم کنجکاوانه خیره مانده بود، ابروانش را در هم گره زد و برای ادامه‌ی گفته‌ام، سری تکان داد:
- هر چند در تیزهوشی چنین افرادی شبهه‌ای در کار نیست ولی پیش از اینکه پدرتان عصا را به ایشان دهد، حرکت باز کردن انگشتان دستش... .
از اینکه چنین سخنانی را در جمع می‌گفتم، سینه‌ام رنجور شده بود و نفس‌هایم به شماره افتاده بودند. پلک‌هایم از بغضی که گلویم را می‌فشرد، لرز گرفتند ولی چاره‌ای جز به پایان رساندنش نداشتم:
- همانند خزندگان اهریمنی* بود.
در همان هنگام بود که با بیرون دادن نفس محکم دیگری، کلام آخر را با صدایی بغض‌آلود گفتم:
- او خود را به شکل پادشاه اصیل درآورده است تا با عملی کردن اهداف غرض‌ورزانه‌ی خود و نیروهای تاریک، به چرخه‌ی رنج‌ها و تناسخ‌های مردم جهان بیافزاید.
فرشاسب با شنیدن جملاتم، دو دستش را محکم گره زد و به گداخته‌های آتش مات ماند. نوش‌آفرین هم با دیدن آرامش نسبی فرشاسب، پا روی پا انداخت و متفکرانه نگاه پرسشگرش را به من داد:
- پس می‌گویی پادشاه فعلی و آن شمیلای غیراصیل انسان‌نماهایی هستند که خود را به شکل صاحب چهره‌ی مرده جا زده‌اند؟
او که با هوشمندی از من پرسش کرده بود، گلویی صاف کردم و پس از پا روی پا انداختن، دستانم را بر دور زانویم حلقه کردم. سپس، سینه ستبر کرده و ابروانم را به نشانه‌ی نفی به بالا دادم و با صدایی نه‌ چندان بلند پاسخ گفتم:
- ولی من فکر می‌کنم که پادشاه اصیل، زنده است!
با پاسخم، این بار همگی از پس چهره‌های ناامید؛ جوانه‌ی امیدی شکفت و با دیدگانی مشتاق، چشم به ادامه‌ی حرف‌هایم دوخته بودند:
- باید در جستجوی پادشاه حقیقی باشیم تا از این مخمصه‌های ایرانشهر به سلامت گذر کنیم.
اصلان که در کناردست راستم پوست‌ بنه‌ها را در دستش نگه داشته بود، با پرت کردن در داخل آتش از فاصله‌ی یک قدمی صورت بیضی‌شکلش را به سمتم چرخاند و گفت:
- آیا سرنخ‌هایی از وجودش یافته‌ای، خواهر؟



*خزندگان اهریمنی= همان رپتایل‌ها( خزندگان انسان‌نما) که از نوع آنوناکی‌ها هستند و از سیاره‌ای دیگر زمین را برای تسلط بر منابع انسانی و طبیعی و دیگر موارد، مورد تجاوز قرار دادند.
 
آخرین ویرایش:
من هم به نشانه‌ی تاسف، سری تکان دادم و با قلبی آکنده از شرمساری، نگاه نگرانم را به اصلان دادم و گفتم:
- نه ولی از اینکه جناب هوشیدر پیش از جان دادنش، کلمه‌ی پادشاه را بر زبان آورد؛ بیشتر ذهنم را درگیر خود کرده است! اصلان.
سپس، با صاف کردن سرم به سمت مقابل، نگاه خیره‌ی فرشاسب را با آن مردمک‌های برق زده از گرمای آتش به قاب گرفتم و با صدایی آرام به او گفتم:
- در همان دالان نیز نگارگری چهره‌ی ناشناسی را در حال سر بالا گرفتن دیدیم که در انتظار بوییدن گیاهی رازآلود، به خواب رفته بود.
فرشاسب هم با دست بردن بر روی ته‌ریش نیم‌رخ اش، چینی بر گوشه‌ی چشمانش داد و با تکان ریزریز سرش، عمق نگاهش را در چشمانم بیشتر کرد و دمی عمیق گرفت:
- آری ممکن است.
سپس، سرش را به سمت پهلوی راستش سُراند و دستی در میان جیبش فرو برد و پوستینه‌ای نازک و سفیدرنگ از آنجا درآورد. نیم‌خیز شد و آن را برای گرفتنش به سمتم از روی آتش عبور داد.
او آن شخص ناشناس و گیاه روی دیوار را بر روی آن نقش زده بود.پس از دقیق شدن بر آن، به نشانه‌ی تایید سری حرکت دادم و هم‌چنان با سری پایین گفتم:
- آری، مشخصات این گیاه طبق نوشته‌های کتیبه‌ی هزارتاخورده، همان گیاه اصیل هوم* است که قرار است پادشاه حقیقی با بوییدنش، از خواب چندین ساله‌اش بیدار شود ولی... .
اخمی بر چین‌های پیشانی‌‌ام انداختم و سرم را به بالا گرفتم. بغضی که هنوز در گلویم جا خوش کرده بود، فرو خوردم و با کمال نگرانی گفتم:
- ولی هنوز ردّ پایی از زنده‌ بودن پادشاه نیافتم!
سایمان هم دست مردانه‌اش را در لای موهای مجعدش فرو برد و با کشیدن هینی به نشانه‌ی تایید، چشمانش را برایم بازتر کرد و ابرویی بالا انداخت و با به یاد آوردن چیزی گفت:
- اتابک هم قبل از جان دادنش بذر این هوم را به تو داد،بانوی من.
من هم با خوشحالی لبخندی بر گوشه‌ی لبم نقش بست و زیر لب آری آرامی تحویلش دادم. فرشاسب هم که با پرسشی که در افکارش پیدا شده بود، در چهره‌اش نمود پیدا کرد و خود را دوباره به جلو کشید و با تکیه دادن بازویی به زانویش، انگشت اشاره‌اش را بر روی لب پایینی‌اش کشید و پرسید:
- پس این بذر هوم چگونه باید برای پادشاه رشد یابد؟
دستانم را در دور زانوانم سفت‌تر کردم و گفتم:
- در کتیبه‌ی سپیدافشان آمده؛ باید به دنبال نقش سنگی نیلوفر آبی* بر روی یکی از دیوارهای کتابخانه‌ی چهل‌منار باشیم تا در درون آن نقش‌نگاره، نشانی محل کاشت‌اش را بیابیم.
در همان حین، ههمهه‌‌‌ی همه با سَر دادن آهی بلند و کشیده در جمع پیچید و هر کدامشان خود را با حرکت‌هایی ریز سرِجایشان جابجا دادند.
فرشاسب هم با نفس‌های تند که نگرانی‌اش هم از وجناتش پیدا شده بود، نچی تأسف‌بار به را ه انداخت و با صاف کردن کمرش، از کلافگی نگاهش را دوباره به آتش داد و گفت:
- مشکل اینجاست با نابسامانی اوضاع، همین نیروهای تاریک هیچ نشانی از پیدایش پادشاه برایمان به جای نگذاشته‌اند!




*گیاه هوم= گیاهی اسرارآمیز که با بوییدن و خوردنش، انسان را پرقدرت می‌کند و سرمستی مثبتی به بار می‌آورد.
* نیلوفر آبی= لوتوس= از نمادهای مهم ایران باستان است. گلی مقدس که در تالاب‌ها و مرداب‌های (تالاب بندرانزلی واقع در یکی از شهرهای گیلان‌) ایران وجود دارد و در طرح رویی کلوچه‌ی فومن نقش می‌بندند و از قدیم می‌پزند.
به رنگ‌های متنوعی به صورت خودرو، در داخل آب ‌های راکد و لجن‌زار ریشه دارد و به زیباترین شکا ممکن از آنجا سر بر می‌آورد و شکوفا می‌شود.
به نشانه‌ی رشد و شکوفایی آگاهی آدمی از دل تاریکی‌هاست و نماد باروری و تولد دوباره است.
 
او اندکی بعد ترکه‌ی چوبی درازی از روی زمین در کنارِ دستش برداشت و با نگاه دوختن به گداخته‌های سرخ‌رنگ، آنها را با آن ترکه زیر و رو کرد و نفسی عمیق کشید و با کلافگی که از چهره‌اش پیدا شده بود، گفت:
- سردرگمی در مسیری که پیش می‌روی؛ شدیدترین رنجشی هست که اینک گریبانمان را گرفته و تا نیافتن پادشاه، هم‌چنان رهایمان نخواهد کرد‌.
من هم با بیرون نهادن آهی کشیده از سینه‌ام، انگشتان دستم را در هم گره کردم و او هم دست از زیر و بم کردن گداخته‌ها کشید. از آن فاصله، نگاهش به سمتم از آن فاصله بالا آمد و با گذاشتن دستانش بر روی ران‌هایش، برخاست و خود را برای رفتن به جلسه‌ی کاخ شورا آماده کرد.
آن شب‌نشینی با کشمکش‌های ناخواسته در زیر نور هلال ماه‌ به پایان رسید و من باید خود را پیش از بالا آمدن آفتاب، نزد ملکه آزرم‌دخت در تنگه‌بُراق* می‌رساندم.
همگی، غرق در خواب فرو رفته بودند و من هم باید در همان ساعات اولیه‌ی شب حرکت می‌کردم. فرشاسب و جناب کیارخ هنوز در چهل‌منار بودند. من پس از مرتب کردن گیسوان صافم از زیر شال، برقعم را نیز بر چهره‌ی سپیدرنگم زدم. افسار چرمی آماندا را که در زیر درخت بنه ایستاده بود، به آهستگی گرفتم و رو به در چوبی خانه، با آهستگی قدم‌هایی سست و آرام برداشتم. در حال فرستادن عطر خوش یاس‌های خوش‌رنگ روی دیوار بر مشام‌ام بودم که ناگهان، از برزنی که مشعل‌های خاموش‌اش دیدگانم را تار می‌کرد؛ صدای نزدیک شدن قدم‌های کسی در گوشم پیچید.
دست دیگرم، لبه‌ی در چوبی را برای بستن گرفته بود که با دیدن نیم‌رخ جدی و نیمه‌روشن‌اش در اندک باریکه‌ی نور ماه، در همان‌جا خشک ماند و نگاهم مبهوت‌وار، بر سیمای تعجب‌زده‌اش چرخید.
با ابروانی گره کرده، سرم را به بالا گرفتم و این بار عطر یاس‌های خودش، تمام روحم را به دوردست‌های خیال برد.
چشمان بهت‌زده‌ام هنوز غرق در دیدگان تیله‌مشکی‌اش بود که با اندک پلک زدنی، دست مردانه‌اش برای خاراندن ریز به زیر چانه‌‌اش برد.
لبی تر کرده و چشمانم را به سیبک گلویش پایین چرخاندم و گفتم:
- پوربانو، مگر جلسه‌ی کاخ شورا تمام شده؟
فرشاسب هم با بیرون دادن نفسی، دستش را افقی‌وار به دیوار تکیه داد و گویا که حرفم در حکم یک طعنه برایش بود، سرش را به سمت آسمان پر ستاره برد و بلافاصله، سری به نشانه‌ی تاسف تکان داد. با لبخندی ریز بر لبانش، نگاهش را در چشمان زل زده‌ام عمق داد و به آرامی لبی جنباند:
- پهنه‌ی تاریک شب، گویای همه چیز است، بانو.
او با این حرفش، پرسش‌ام را بی‌پاسخ گذاشت. با اندک مکثی، باقی سخنانش را پی گرفت:
- می‌دانم که برای رفتن به نزد بانو ملکه راهی می‌شوی تا خبر دست اولت را پیشکش‌اش کنی اما اینک وقت مناسبی برای این کار نیست!
من هم با دست کشیدن از لبه‌ی در به اقبال نه چندان خوبی که باز در هنگامه‌ی شب از رصد شدن سراغم را گرفته بود، لعنتی فرستادم و حرص‌آلود، پوفی کشیدم و چین‌هایی بر پیشانی‌ام انداختم و معترض؛ حقیقت موجود را با حرف‌هایم بر جلوی دیدگان کتمان کرده‌اش آوردم:
- فرشاسب اما اکنون، بهترین فرصت برای برملا کردن حقیقتیست که چندین سال سعی در مخفی شدنش بود؛ چرا که با چنین پادشاهی که خواهان ریشه کن کردن ایران‌زمین و تمدن هزاران ساله‌اش است، ملکه باید آگاه شود تا بیش از این هر چیزی را کف دست او نگذارد و آشوب‌ها بیش از این به نقطه‌های پرابهام‌تری نرسد.




* تنگه‌براق= جایی در نزدیکی مرودشت فارس؛ حاوی آبشار و صخره‌هایی بلند که طبیعت بکری دارد و بُراق(مرکب) پیامبر نیز از این نام برگرفته شده است.
 
آخرین ویرایش:
او با این سخن کوبنده و قاطعم، دستش را از روی دیوار کاه‌گلی برداشت و رو به من با آب دهانی فرو دادن، سیبک گلویش تکان خورد و با قدمی برداشتن به سمتم، سری به نشانه‌ی تأیید تکان داد و متفکرانه، نگاهش را به من داد:
- آری، حتی در این برهه‌ی زمانی که بانگ جنگی سراسری با تورانیان به صدا درآمده، این کار حیاتی‌تر از هر چیز دیگری به نظر می‌رسد.
با لبخندی تلخ که بر گوشه‌ی لبش نقش بست، نگاه اندوه‌بارش را در چهره‌ام چرخاند و گفت:
- جلسه‌ به دلایلی کمتر طول کشید. فردا شب، افراد بیشتری در جلسه حضور خواهند داشت.
من افسار آماندا را که در حال سر تکان دادن بود، برای رفتن کشیدم که فرشاسب با نیم‌نگاهی، به چشمانم نگاهی انداخت. چشمانم در همان هنگام با نگاهش که اخمی ریز میان ابروان پر و پهن‌اش نشانده بود، قفل شد و با فروخوردن بغضی که از چهره‌اش بر گلویم چنگ انداخت، قدمی به عقب برداشتم و از کنارم عبور کرد.
هنوز دو قدمی با صدای کوبش سم‌های آماندا بر کف برزن نرفته بودیم که صدای عاجزانه‌ی مردانه‌اش از پشت، مرا متوقف کرد و حال شبانه‌ام را به طور عجیبی با آن یاس‌هایش دگرگون کرد:
- برای رهسپار شدن، همسفری همچون من تو را زودتر به مقصد خواهد رساند!
نفس‌هایم با شنیدن‌اش به تندی سینه‌ام را بالا و پایین کرد. رنگ چهره‌ام پرید و در همان تاریکی، چشمانم تیره‌تر گشت و به روبرو خیره ماند. او با هر قدمی که از پشت به سمتم برمی‌داشت، قلبم با هر تپش؛ خون تازه‌ای را در رگ‌هایم به جریان می‌انداخت و به تلاطم می‌کشاند. یاس‌های وجودش هم با یاس‌های آویخته‌شده بر روی دیوار خانه آمیخته شد و رمقی برای حرکت برایم نماند.
او با صدازدنم، افسار چرمی آماندا را از دستم به آرامی رها کردم و به عقب؛ سمتش روی برگرداندم که نگاهم با چشمان و ابروان مشکی‌اش گره خورد، او با بالا آوردن دستش یکی از همان یاس‌ها را بر پشت لاله‌ی گوشم آویخت و عطر ناز و مستانه‌اش در روحم پیچید. ناخودآگاه، پلک‌ چشمانم بر روی هم گذاشته شد.
یاس‌ها را با نفسی عمیق بوییدم و در حال مدهوش شدن از عطر دلنوازش بودم که با جدیتی که هنوز در چهره‌اش پیدا بود، نگاهش را به زلف نگاهم دوخت و چشمانش را بیشتر در برقع‌ام چرخاند. سپس، آرام کنار گوشم، با صدای خش‌دارش نجوا کرد:
- امشب همان ستاره‌ی پرنور کویر پس از مدت‌ها برای همراه بودنم با تو در آسمان پیدا شده تا دیگر دلتنگی سراغت را نگیرد!
نفسم دیگر بند آمد. او نبود آن ستاره‌ی خیالی‌ام را که در کویر حسرت‌گونه بر زبان آورده بودم، به یاد فراموش‌شده‌ام انداخته بود. او مرا با این سخنانش به چاه حسرت‌هایم انداخت و لحظه‌ای بعد، با تکان دادن دستش در هوا مرا از آنجا به بیرون کشید.
 
آخرین ویرایش:
او داشت مرا عمیق می‌نگریست که حرص‌آلود، با نگاه گوشه‌ی چشم‌ام به او پوفی کشیدم و گفتم:
- نمی‌دانم این چه حکمتی هست که حالا پس‌از برادرانم، قرعه‌ی رصد کردن حرکاتم به نام تو افتاده است!
او با شنیدن همین جمله‌ام، آن‌چنان در آن سکوت شب؛ شور انگیز تک‌خنده‌ای بلند سَر داد و گفت:
- آری، من همانند رصدخانه‌ی افراه‌رود هستم!
دوباره با این کلمات، به یاد اتابک افتادم. در همان دم بود که بغض، گلویم را سد کرد و راه نفس کشیدن برایم باقی نگذاشت. بی‌اختیار دور مردمک چشمانم از اشک حلقه بست و اندوهناک به چهره‌ی خندانش که دیگر اثری از جدیت‌اش دیده نمی‌شد، نگاه انداخته و خیره ماندم. او که چشمان اندوهگین‌ام را دید، خنده بر روی لبانش ماسید و با جمع کردن صورتش گفت:
- پس، چرا چشمانت همانند ابر بهاری گریان شد؟ آناشید.
من نیز گلویی صاف کردم و پس از چندین بار پاک زدن، تک اشکی از گوشه‌ی چشم راستم به روی‌ گونه‌ام روانه شد و در پاسخ به چشمانش نگاه کردم:
- فقط گفته‌ات همانند گفته‌ی سایمان مرا به یاد اتابک انداخت.
او انگشت شست‌اش را بی‌اختیار با مهربانی به سمت چشم‌ام در حال بالا آوردن بود که از ناچاری، نگاهی زیرچشمی به او کردم و لبخندی حیاگونه بر کنج لبم نشست. او با دیدن رنگ به رنگ شدن رخسار سپیدم، دستش را برای لمس نکردن اشکم با سرانگشت‌اش ناگهانی پایین برد و بلافاصله دستش را مشت کرد و با عصبانیت، دندان‌هایش را بر روی هم فشرد. سپس، با کشیدن آهی حسرت‌بار این بار چشمان خودش از اشک حلقه زد و آرام نفسی بیرون داد و گفت:
- هر گاه اشک زنی را این‌گونه می‌بینم، گویا خنجری زهرآگین که در جنگ‌ها نصیب ما جنگجویان مرد می‌شود، بر قلبم فرو می‌رود.
سپس، بغض‌آلود اخمی میان ابروانش نشاند و با صدایی گرفته ادامه داد:
-دردآور است؛ وقتی که زنی را در چنین احوالاتی همانند مادرت که در واپسین لحظات مرگ ببینی اما توانی برای کم کردن اشک‌ها و بغض‌هایش نداشته باشی!
حالا می‌فهمیدم که چرا فرشاسب با دیدن این اشک‌های مرواریدگونه‌ام، روانش بر هم می‌ریخت. انگار هر دویمان با دردهای یکسانی گلاویز شده بودیم.
من با چهره‌ای گرفته که اشک‌هایم بر روی پوست لطیفم خشک شده‌ بودند، سر به پایین انداخته و خاطرات‌ام را با اتابک در آن غار شالوس به فرشاسب شرح دادم و او هم با شوق به سخنانم گوش فرا می‌داد.
لحظه‌ای به یاد یاس پشت لاله‌ی گوشم افتادم؛ آن رااز پشت گوشم برداشته و بر جلوی بینی‌ام گرفتم که ناخودآگاه، لبخندی بر لب زدم و او نیز یک قدمی به سمتم گام برداشت.
پس از اندکی سکوت که بینمان شکل گرفت، سرش را به بالا گرفت و با لحنی مهربان زمزمه کرد:
- می‌توانی سرت را به بالا بگیری و بگویی که برای ملاقات با ملکه مگر مسافتی طولانی در پیش داری که می‌خواهی سوار بر آماندا شوی؟
 
آخرین ویرایش:
من هم ماجرای بودن ملکه در رودخانه‌ی تنگه‌براق را در این وقت فصل سال برایش شرح دادم. او با فکری که بر سرش خطور کرده بود، به گوشه‌ی چشمانش چینی داد و با بردن دستش به زیر چانه‌، گفت:
- من برای رسیدن به مقصد، راهی نزدیک‌تر می‌شناسم.
با بیرون آمدن چنین سخنی از زبانش، بارقه‌های امید در دلم روشن شد و با لبخندی شیرین که بر مذاقم خوش آمده بود، بر چهره‌ی جدی‌گونه‌اش پاشیدم.
از این که در همین فرصت کمی که تا رسیدن به آنجا بنا به هم‌یاری‌ام داشت، شادی در پوستم نمی‌گنجید. گل یاس را در لای گوشه‌ی برقع‌ام؛ نزدیک بناگوشم محکم کردم و سریع گفتم:
- می‌خواهم بدون اینکه حتی ملازمانش بدانند، خود را هر چه سریع‌تر به آنجا برسانم.
او هم به نشانه‌ی تایید سری تکان داد و بلافاصله، برای رفتن خود را آماده کردیم.
پس از نشستن‌اش بر روی آماندای زین شده، من نیز پشت سرش نشستم و شتاب‌زده به سمت تنگه‌براق تاختیم.
در راهی که از میان کوه‌ها و صخره‌ها گذر می‌کردیم، تنها روشنایی ماه بود که لختی، فضا را روشن می‌ساخت. از داخل شهر عبور کرده بودیم که نسیمی سرد و پاییزی در تاریکی به صورتمان برخورد کرد. اندکی بعد؛ در حالی که دستان فرشاسب افسار آماندا را گرفته بود، با کوبیدن ضربه‌ی پایی بر شکم آماندا بر سرعتمان افزوده شد. کوبش صدادار سم‌های آماندا بر روی زمین طنین‌انداز گردید.
من که در پشت او نشسته بودم، لحظه‌ای اخمی بر پیشانی‌اش توجهش را به خودم جلب کرد که با صاف کردن گلویی، پرسید:
- ملکه در این وقت از سرمای پاییزی چه برنامه‌ی آب‌تنی بود که برای خود تدارک دیده؟ آناشید.
من نیز در پاسخ، شانه‌ای بالا انداخته و کنار گوش‌اش زمزمه کردم:
- نمی‌دانم. شنیده‌ام که هر ساله در این وقت از خزان که اندکی هوا هنوز رو به سردی زیادی نمی‌رود، بساط تنگه‌گردی ملکه به راه است!
او نیز به نشانه‌ی فهمیدن؛ هم‌زمان با کج کردن لبی، سری تکان داد و سپس، با عقب آوردن اندک سرش به پشت، با اشاره‌ی چشمانش اشاره‌ای به کمرش کرد و گفت:
- آناشید. نگرانم از این‌که سریع تاختن‌مان تو را به زمین بیاندازد. بهتر است کمربندم را بگیری.
او از اینکه این گونه دوباره در اندیشه‌ام بود، دیواره‌های قلبم برای جریان یافتن حجمی از خون‌های گرم آماده شد. تمام جانم گُر گرفت و رفتار مِهرانگیزش، نفس‌هایم را به شماره انداخت.
من بی هیچ حرکتی، سکوت اختیار کرده بودم که ثانیه‌ای نگذشت و با صدایی بلند، طبل خواسته‌اش را کوبید:
- مگر نگفتم؛ کمربندم را بگیر و محکم بنشین که راهی سنگلاخی‌تر در پیش رویمان است.
با تکرار حرفش، دستی بر کمربند مشکی‌رنگش بردم که ناگهان صدای عبور تیری رها شده و نامعلوم از پشت شالم به گوش رسید. همان تیر که لحظه‌ای زیر نور ماه در مردمک چشمانم برق زد، بر آن سوی آماندا بر زمین پوشیده از خاک افتاد و نفس کشیده‌ام در سینه خفه ماند. رنگ به روی‌ هیچ کداممان نمانده بود.
نفس‌های هر دویمان با پیچیده شدن در فضا، در هم تنیده شده بود. حالا من بودم که به جای او بر شکم آماندا با پاهایم ضربه می‌نواختم.
فرشاسب نفس‌هایی تند می‌کشید و سینه‌اش را به نزدیک یال پرمو و قهوه‌ای رنگ آماندا خم کرد و محکم‌تر فریاد زد:
-بانو، سفت‌تر کمرم را بگیر. دوباره ما را شناسایی کرده‌اند و می‌خواهند راهمان را سد کنند!
 
آخرین ویرایش:
همین که با عصبانیت لبانش را بر روی هم فشرد، با شدت هیجانی که بر قلبم حمله‌ور گشته بود؛ نفسی عمیق بیرون دادم و با ابروانی تا کرده، سرم را به بناگوش‌اش نزدیک کردم و پرسیدم:
- فرشاسب، راهی میان‌بر می‌‌شناسی که از گزند این‌ها در امان بمانیم؟
او با پرسش‌ام، پوزخندی کوچک بر لب زد و ابرویی بالا کشید:
- هنوز می‌خواستی به تنهایی این مسیرها را طی کنی، آناشید!
بلافاصله، با به راه انداختن هومی کشیده، منتظر پاسخم ماند ولی من در سکوت وامانده بودم و با عصبانیتی که از سخن طعنه‌انگیزش در ته ذهنم پیچیده بود، پوفی فارغ از صدا بیرون دادم و همین، از نگاه تیزبین‌اش در آن سیاهی شب دور نماند.
داشت از بازخوردی که برایش نشان داده بودم، با خنده‌های ریزی ریسه می‌رفت که با عقب چرخاندن سرم به پشت، دو سواره‌ی مشکی‌پوش بر اسب دیدم که چهره‌شان را با پارچه‌ای سه‌گوش پوشانده و شمشیر به دست به ما نزدیک می‌شوند.
من هم بی هیچ مکثی، شمشیرم را از نیام‌اش از پهلویم به بیرون کشیدم و برای دفاع به شمشیری که از سوی یکی از آنها به سمتم می‌آمد، ضربه‌ای با قدرت نواختم و صدای بلند بر هم خوردگی شمشیرها در گوشمان پیچید.
او با همان حرکت بر روی اسبش به عقب رانده شد و سریع سرم را به سمت فرشاسب صاف کرده و قاطعانه گفتم:
- سریعتر حرکت کن.
او با محکم زدن افسار متصل به دهنه‌ی آماندا، هینی بلند کشید و صدای شیهه‌ی آماندا بر آسمان بلند شد. آماندا که تندتر سم‌هایش را بر زمین کوفت، فرشاسب با کشیدن دستی در لای گیسوان حالت‌دار و زبرش از کلافگی گفت:
- انگار باید تک‌نفره در برابرشان شمشیر بزنی.
در معرکه‌ی شبانه‌ای که به راه انداخته شده بود، بی‌اختیار خنده‌ام گرفت و با اخمی آغشته به کنایه‌، ابرویی نازک کردم و گفتم:
- من اکنون یار و همسفری مهربان، در کنار خود می‌بینم تا یک فرماندهی جنگجو و رزم‌آور در میدان جنگ! پس، با آسودگی آماندا را بران و شمشیرزنی را به من بسپار که انگار دوباره با هم بودنمان، به اینان گران آمده!
او با تک‌خنده‌ای خش‌دار که از گلویش برخاست، دوباره با پاهایش بر شکم آماندا ضربه‌ای نواخت تا با دور شدن از آنها، ردّمان را گم کنند.
در حال پیچیدن از دامنه‌ی کوه بزرگ مقابلمان بودیم که با نیرو دادن به بازویم؛ شمشیرم را محکم بر شمشیر آن سیاه‌پوش دیگر که نزدیکم می‌شد، زدم و نگاهم به سربند عجیب‌اش که بر پیشانی بسته بود، تلاقی خورد و تصویرش را در آنی در ذهنم دقیق ثبت کردم.
در نهایت، با پیچیدن شتابان از پیچ آن دامنه‌ی کوهی بزرگ، آنها از دسترس‌مان ناپدید گشتند و هوای گرگ و میش کم‌کم در حال خودنمایی کردن خود از دل تاریک شب بود.
هنوز اندکی به مقصد مانده بودیم که خوددرگیری افکارم با طرح نقش آن سربند مرد، روحم را در باتلاق تفسیرش فرو برده بود. گویا این بار به جای انگشت‌بند، سربندی مشکی‌رنگ با نماد تک‌چشمی سفیدرنگ در میانه‌اش بر دیدگانم ظاهر گشته بود. در این پندار بودم که این ارتش تاریکی با نمادهای مختلفی در تلاش برای ردگم‌کنی خود برای دیگران باشند و کارهای خود را به پیش ببرند!
 
پس از امان ماندن از تیرها و شمشیرهای برنده‌شان، با قلب‌هایی تپنده؛ عرقی گرم در آن خنکا به جانمان نشسته بود و سکوتی عجیب در بینمان حکمفرما گشته بود.
با روشنایی مبهمی که به لطف فضای گرگ و میش نصیبمان گشته بود، در مسیر خاکی که آماندا بر روی آن سم‌های قدرتمندش را می‌کوبید؛ علف‌های نه‌چندان سبز و اندکی بر زمین دیده می‌شد. کوه‌های سر به فلک کشیده از افق کبود آسمان دور تا دور اطرافمان را احاطه کرده بودند و صخره‌هایی لایه‌لایه، ابهتش را به رخمان می‌کشیدند.
در حال پیمودن پیچ و خم‌های تنگ کوه‌ها بودیم که تنگه‌‌ای زیبا میان دو کوه بلند در فاصله‌ی اندکی دورتر و مقابل ما که آبشاری مرتفع در دل خود جای داده بود، ظاهر گشت و فرشاسب هم با سَر دادن هِیی بلند بر آماندا از حرکت ایستادیم.
از آن‌جایی که دیگر از هیجان چند دقیقه پیش خبری نبود، نفس‌هایمان نیز آرام گرفته بود. هنوز بر روی زین آماندا؛ روی کف سنگلاخی کوهی صخره‌مانند به اطراف نگاه دوخته بودیم که فرشاسب با فرود آمدن بر کف صخره، مرا هم وادار به پا انداختن در رکاب آماندا برد و از اسبم پیاده شدم.
کوه‌های اطراف تنگه با سرسبزی‌شان، چشمانم را نوازش می‌داد و صدای بلند ریزش آب آبشار از آن بلندای چهل متری به داخل رودخانه‌ی میان تنگه، روح آدمی را در آن صبحگاه تسکین می‌داد.
فرشاسب که دهنه‌ی آماندا را یک دستش گرفته بود؛ با اشاره‌ی سرش به سمت تنگه، نگاهش را به سویم کشاند و با انداختن بادی در غبغبش، لب زد:
- این هم مقصدی که زود رسیدنش را به تو وعده داده بودم، بانو.
بادی ملایم، شال و گیسوانم را با همدیگر در هوا به رقص درآورد و من هم بالبخندی ریز، زیر لب سپاسی نثارش کردم. سپس، با نگاه انداختن به چهره‌اش که موجی از رضایت از کار چند دقیقه پیش در آن نقش بسته بود، ناخودآگاه همان لبخند ریزم از لبانم پر کشید و با ابروانی گره زده، نگاهم نگران شد و عاجزانه نالیدم:
- نمی‌دانم تا به کِی این موش و گربه بازی‌هایمان با چنین افرادی ادامه خواهد داشت؟ و چرا این بار با نمادی دیگر، در پی‌مان هستند؟
او که از حرف‌هایم کنجکاو شده بود، نگاه تعجب کرده‌اش را به من داد و من نیز ماجرای نماد سربند را برایش گفتم. او با غوطه‌ور شدن در افکار عمیق‌اش، نگاه سنگینش را به نقطه‌ای بر کف زمین داد و سکوت کرد. من هم پس از برداشتن برقع‌ام از چهره و تحویل دادنش به فرشاسب، او را برای مدتی کوتاه ترک کردم. از لابه‌لای صخره‌های بس دشوار کوه‌ها به سمت پایین سریع خود را به پایین رساندم و لباس آبی‌رنگ و حریری دوست آمیتیس که پیش از این با او هماهنگ شده بود، بر تن زدم.
پس از ترفندی، برای رفتن به لبه‌ی رودخانه‌ی کم‌عمق تنگه، از دو سوی دامن پیراهن تن‌کرده‌ام گرفتم و به سمت ملکه آزرم‌دخت برای باز کردن گره حقیقتی دفن شده، سینه ستبر کردم. در راه سنگلاخی منتهی به رودخانه بودم که او را با تنی عریان که تنها گریبان به بالایش در آب دیده می‌شد، سرگرم شانه کردن گیسوان خیس‌خورده و خرمایی‌اش دیدم. گیسوان جمع شده‌اش از خیسی بر شانه‌های ظریفش ریخته شده بود و به دور از نگاه هر مردی در آنجا آب‌تنی می‌کرد.
 
آخرین ویرایش:
پس از بیان آن حقیقت به او، چهره‌ی ملکه همانند درختی خشکیده بر چشمان میشی‌رنگم مات ماند و دست از کشیدن شانه بر گیسوان خوش‌حالتش کشید. رنگ رخسارش به زردی گراییده و بغضی عجیب در آن سوی چشمان زیبا و قهوه‌‌ای‌فام‌اش پدید آمد. پس از اندی سکوت، بغض‌اش را هراسناک از گلویش به پایین برد و نگاه نگرانش را بر جای‌جای صورتم چرخاند و با صدایی لرزان که آب خنک هم تشدیدش کرده بود، گفت:
- آناشید. با چنین حقیقت‌هایی که از آنها پرده‌برداری می‌شود، واهمه‌هایی بر وجودم راه پیدا کرده و گلاویزم گشته!
آری، او در چنین شرایط اسفناک ایرانشهر حق داشت و من هم با مشت کردن دستم و کوفتن آرام مشتم بر سینه، ایستاده نگاه اطمینان بخشی به او دادم و گفتم:
- نگران نباشید. بانوی بزرگ. یقین دارم که راه چاره‌ای در این ميان خواهد بود!
سپس، سرم را که برای درخواستی خم کردم؛ وزش باد اندکی تندتر شد و شال آبی‌رنگم روی گیسوان رقصانم به حرکت درآمد. با کنار زدنش، با صدایی رسا به او گفتم:
- فقط بانو خواستار این هستم که این راز سر به مهر را به کسی بازگو نکنید تا آب‌ها اندکی از آسیاب بیفتند. هرچند؛ زمان برملا شدنش، دیری نخواهد پایید و خبرش در سراسر ایرانشهر و هفت‌سرزمین خواهد پیچید.
او هم نگاه ترسانش را بر رخ آرام‌ام عمیق کرد و به نشانه‌ی دانستن، سری تکان داد.
پس از سر خم کردن به ملکه، بلافاصله تنگه را ترک کردم و با تحویل دادن لباس تن‌زده‌ام به دوست آمیتیس، پیراهن زردرنگ خودم را پوشیده و به سمت فرشاسب روانه شدم.
چند شبی گذشت. در یکی از آن نیمه‌شب‌های سرد، صدای هوهوی باد که گوش آدمی را عجیب خراش می‌داد و لحظه به لحظه با آمیخته شدن صدای خش‌خش‌دار شاخ و برگ‌های بنه‌ در فضا، وهمی غریب را به رخ هر کسی می‌کشید.
گیسوان باز کرده از شال بنفش‌رنگم را بر روی بالشت زیر سرم ریخته و در کنار نوش‌آفرین بر روی لحافی دراز کشیده بودم. هر دویمان در یکی از اتاق‌های کاشانه‌شان که پنجره‌ای چوبی و سرتاسری در سمت راستمان بود، شبانه به خواب می‌رفتیم و پسران و جناب کیارخ در اتاق دیگر و روبرویی‌مان که پذیرایی؛ جدایمان می‌کرد، می‌خوابیدند. پذیرایی بزرگی که طاقچه و طرح کشیده‌ی سانای‌بانو بر روی دیوار زده شده بود و وعده‌های غذایی‌مان در آنجا خورده می‌شد.
باد، هنوز قلبم را از دلشوره‌های خون‌آلود ایرانشهر پر و خالی می‌کرد. تشویش، چنان در وجودم رخنه کرده بود که می‌خواستم با چنگ زدن به کوهی استوار، ترس‌هایم پا به فرار بگذارند.
از سویی، باریکه‌ی نور مهتاب از گوشه‌ی پنجره‌ی اتاقمان که پرده‌ای ضخیم و کرم‌رنگ به آن وصل بود، با نوازش دادن مردمک چشمان خسته‌حالم مرا به دنیای خواب می برد‌ و از سویی دیگر، نوش‌آفرین با خرناس کشیدن‌هایش در بیخ گوشم بیشتر مرا به خواب وامی‌داشت؛ خوابی عجیب که در طول عمرم همانندش را ندیده بودم تا برای تحلیل‌اش، ساعت‌ها غرق در خیالاتش شوم.
 
عقب
بالا