Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
در دومین شب از آن شبهای به سوگ نشستهمان، به تنهایی در نیمهشب با برداشتن شمعی سفید که پهن و دایرهای شکل بود، عزم کتابخانهی چهلمنار کردم. حتی مادر و پدرم به دستدست کردن در چنین شرایط اسفناک زندگی تن نمیدادند؛ پس، باید برای دنباله روی اهداف ایرانشهری ارادهای پولادینتر را در خود رشد میدادم.
مادری که تمام هم و غماش از ابتدای زادروزم* برای با صلابت شدن روحم بود و نوازشهای همیشگیاش بر روی گیسوان خرماییام، بهترین تسکیندهندهی زخمهای روحم.
بیاختیار در آن تاریکی اتاق، اشکی از چشمان بغضآلودم بر روی دستم چکید و این بار هم به یاد پدرم افتادم که علیرغم جدیت چهرهاش، همیشه مرا به خنده وامیداشت و توجه ویژهای به من نشان میداد؛ تا آن جایی که صدای دیگر برادرانم از مهم بودنم برای پدر درمیآمد.
از اندک گریهی شبانهای که سراغم را گرفته بود، لختی آبریزش بینی پیدا کرده بودم که با بالا کشیدنش، آن چند اشکم را با پشت دستانم سریع پاک کردم و به جای پیراهن زردرنگم، پیراهن و شلواری گشاد و مشکیرنگ بر تن زدم. پس از پیچاندن بافت موهایم بر دور سرم، چهرهام را با پارچهای همرنگ و سهگوش پوشاندم.
ناخودآگاه از پوششام به حالت تاسف سری تکان دادم که باید همچون جنگجویان ارتش تاریکی خود را برای شناسایی نکردنم به شکل آنها درمیآورم.
در آن هنگامهی تاریکی که سیاهی با سکوتی مطلق در تمام چهلمنار فرا گرفته بود، خود را به کتابخانه رساندم. کتابخانهای که در دورافتادهترین مکان محوطهی چهلمنار، خود را ملقب به مشهورترین محل نگهداری کتابهای ممنوعهی ایرانشهر و هفتسرزمین کرده بود.
از آن جایی که دلیل نرفتنم در آن چند روز به محل کارم در چهلمنار به گوش همگان رسیده بود، باید از پنهانی رفتنم در آن شب احتیاط میکردم اما منِ زخم خورده از بازی روزگاری که بیرحمانه با من تا کرده بود، بیپروا خود را در اقیانوس بیکران جسارتها زده بودم!
کتابخانه، تنها محل چهلمنار بود که شبها بدون هیچ مشعلی بر روی دیوارهای نمای بیرونیاش، خود را در تاریکی فرو میبرد. کتابخانهای مربعی شکل و بزرگ با ستونهای غولپیکر و برافراشتهشده در مقابل نمای سنگی شکوهمندش که با سنگهای مرمرین، نگاه هر بینندهای را به خود خیره میکرد. پنج پلهای کوتاه از کف زمین برای رسیدن به در نمای بیرونیاش در جلو و هر دو طرفش ساخته شده بود. آنچنان برایم جالب آمد که با اشتیاقی سرشار خواهان ورق زدن کتابها و طومارهای پوستینه مانند باستانیاش شدم.
در فاصلهی دو قدمی از کتابخانه؛ پشت درخت تنومند چنار نگهبانی با داشتن شمشیری در پهلویش در جلوی در کتابخانه به این سو و آن سو حرکت میکرد و پاسبانی میکرد. نگهبان پیراهنی روشن به تن کرده بود و در حال جابجا کردن کلاه مربعی شکلاش بود.
او هنگامی که روی خود را به سمت برای حرکت کردن برگرداند، بلافاصله از سمت راست ستونهای بزرگ با قدمهایی آهسته خود را نزدیک کردم و از آن پنجپله منتهی به پاگرد در کتابخانه، خود را به پشت نگهبان رساندم.
با در دست داشتن پارچهای سفید و آغشته به مادهی بیهوشی مهرگیاه*، آن را بیوقفه از پشت جلوی بینیاش بردم و ثانیهای نگذشت که بیهوش بر زمین افتاد.
* زادروز= تولد
* مادهی بیهوشی مهرگیاه= گیاهی با گلهای یاسمنی رنگ که از باستان برای بیهوش کردن موقت بیماران استفاده میکردند.
صدای افتادنش بر روی پاگرد در گوشم پیچید؛ تنها دقایقی بیهوش شدنش برای سرانجام رساندن کارم در کتابخانه کافی بود. از زیر بغلهایش گرفتم و آرام و کشانکشان او را به سمت گوشهای از دیوار نمای بیرونی همچنان بیهوش مانده کشاندم.
پس از سُر دادن پارچه در داخل جیب شلوارم، کمرم را خم کرده و کلید بزرگ و آهنین کتابخانه را از جیب طرف راست پیراهنش به بیرون کشیدم. در همان حالت خمیده، سرم را به اطراف برای اطمینان از تعقیب نشدنم چرخاندم و سپس، کمر صاف کردم و به سمت در سنگیاش پاتند کردم. کلید را درون قفل بزرگ درِ سنگی که ارتفاعش دومتری میشد، انداختم و در را به آرامی باز کردم.
صدای جیرجیر و آرامِ گشوده شدنِ در، در گوشم طنینانداز شد و بیدرنگ وارد فضای تاریک کتابخانه گشتم.
پیش از بستن در از پشت سرم، هیچ قفلی را از سمت داخل در به چشمام نیامد. به همین علت، باید پیش از آگاه شدن کسی برای یافتن محل نقشنگارهی نیلوفر آبی میجنبیدم.
با وارد شدنم، بوی خوش کتابها و طومارها به زیر بینیام رسید و هوای خشک کتابخانه را به وضوح فهمیدم. پس از روشن ساختن شمعام در آن تاریکی، شمع پهن و بزرگم را در دست چپم گرفتم و با دست راستم، در زیر نور آن کتیبهی هزارتاخوردهی سپیدافشان را از جیب راست شلوارم به بیرون درآوردم.
با رها کردن گوشهی بالایی کتیبه، شمع را در نزدیکی کتیبه گرداندم. دیدگان کنکاشگرم در پی نشان نیلوفر آبی بود که لحظهای لبخندی شیرین بر گوشهی لبم جا خوش کرد و با دیدن کلماتی دربارهی آن، لبخندم بیشتر کش آمد.
نور سفیدرنگ شمع به خوبی میتوانست فضای داخلی کتابخانه را با کتابها و طومارهای زیادی که به طور عمودی پشت سر هم در قفسههای بزرگ چوبی که دورتادور فضای مربعی شکل داخل کتابخانه قرار گرفته بودند، روشن کند.
سریع با برداشتن گامهایی بلند خود را به سوی گوشهی راست کتابخانه رساندم. بیاختیار همین که دستی بر قفسهی چوبی انداختم؛ قفسه که از سقف تا کف فضای کتابخانه را پوشانده بود، با سُر خوردن صدای حرکتی آرام به گوشم خورد. در همان موقع فهمیدم که تمام قفسهها در آنجا به صورت ریلی کار گذاشته شدهاند.
پس از هل دادن همان قفسه به جای قبلیاش با دستم، بر طبق نوشتههای کتیبه؛ به دنبال پنجمین قفسه از راست به سمت در کتابخانه میگشتم. خود نیز به راست حرکت کردم و با انداختن نگاهی به پنجمین قفسه که سلسلهوار به قفسههای کناریاش وصل بود، آن قفسه را با همان دستی که کتیبه در چنگم بود، به طرف راست هل دادم.
پس از خالی شدن جای قفسه در ردیف سلسلهوار ریلی قفسهها، پاهایم را محتاطانه از روی ریل چوبی صیقل خورده عبور دادم و به آن سوی خالی ریل چوبی خود را کشاندم.
آن فضای خالی پشت قفسهی پنجم، پهنای یک متری را بین قفسهها و دیوار روبروییِ پشت قفسهها به خود اختصاص داده بود. بیآنکه نگاهی به دیوار مقابلم کرده باشم، سریع قفسهی پنجم را از پشت به مکان اولیهاش ریلی هدایت کردم.
اینک، دیوار روبرویی در برابر دیدگان منتظرم قاب گرفت و سرم را با چرخاندن شمع در نزدیکیاش، ثابت کردم.
همان هنگام بود که تصویر نقشنگارهی نیلوفر آبی درون مردمکهای چشمانم جای گرفت و تیلههای عسلیرنگم از خوشحالی برق زدند. از شادی که در تار و پود جانم تنیده شد، هوای پریدن از بلندای شهر همانند کفتری که رویایش به حقیقت پیوسته؛ بر سرم زد.
دهان و گلویم از هوای خشک کتابخانه، خشک شده بود؛ با زبانم لبی تر کردم و آب دهانی برای رفع خشکی گلویم قورت دادم. بی فوت وقتی، کتیبه را آهسته به جیب شلوارم هل دادم و شمع را برای دقیق نگریستن طرح نقشنگاره به سمتش نزدیک کردم.
طرح نیلوفر آبی به صورت گچبری مقاوم بر روی دیوار سنگی آنجا حک گشته بود که دست راستم را برای هل دادن با فشار جلو بردم. نقشنگاره یک متری از کف کتابخانه بر روی دیوار فاصله داشت و من هر چه قدر آن را محکم به داخل میفشاردم، کارساز نبود. از کلافگی، پوفی حرصدار کشیدم تا اینکه چیزی به ذهنم خطور کرد؛ در آن کم فروغی شمع، سرانگشتان دست راستم را به یک به یک لبهی پهن گلبرگهایش زدم تا بلکه چیزی از آنجا بیابم.
در حال چرخ خوردن سرانگشتانم به لبهی گلبرگها بود که ناگهان سرانگشت اشارهام به درزی عمیق در لبهی پهن گلبرگ راست نقش برخورد کرد. قلبم در همان هنگام ضربان گرفت و سریع همهی پنج سرانگشتم را درون آن شکاف عمیق با قدرت قلاب کردم و محکم به سمت خودم بیرون کشیدم. در کمال ناباوری، طرح نقشنگاره در برابر دیدگانم به عنوان دریچه عمل کرده بود. لبخندی از شوق بر لبانم نشست و نفسهایم تندتر شدند.
همین که نقشنگاره گشوده شد، با گرداندن شمع درون محوطهی کوچکش؛ دستم را بلافاصله به داخلش فرو بردم. دستم در حال تقلا برای یافتن چیزی بود که ناگهان پوست لطیفم با پوستینهای تماس پیدا کرد.شمع را بیشتر به داخل بردم و پس از اطمینان یافتن از نبود چیزی دیگر، پوستینهی لوله گشته را سریع از آنجا برداشتم.
دریچه را که به آرامی بستم، در زیر نور شمع سرم را به پایین انداختم و نگاهم به آن پوستینهی سفیدرنگ که با نخ پشم گوسفندی قهوهایفام دورش گره زده شده بود، افتاد. حجم زیادی از خونها داشت بر قلبم هجوم میآورد؛ آنچنان صورتم از هیجان ملتهب گشته بود که برای ادامهی نفس کشیدنهایم، نفس کم آورده بودم! سریع پس از گشودن گرهاش، دیدم که کلماتی مشکیرنگ بر روی صفحهی داخلی پوستینه نقش بسته؛ کلماتی عجیب که در گویهای لغزان چشمانم پدیدار گشت، به این شرح بود:
- زمانی میرسد که سایههای تاریکی از مشرقزمین که به میانهی جهان* شناخته میشود؛ برمیخیزند و طلوع سوشیانت* در آخرین ساعت تاریکی از همان مشرقزمین برای همگان، نور و روشنایی هدیه خواهد آورد و پردههای تاریکی، یکی پس از دیگری از دیدگان همگی رخت برخواهد بست.
باشد که مردم با درک آگاهی نور و راستی، مسیر جهان را به سمت آزادی از بند انساننماها و اهریمنان و خدمتگزارانشان به پیش برند و تا وقتی که این آگاهی در وجود انسانها بیدار نگردد، توانایی دیدار سوشیانت و رسیدن به مراحل بالاتر هفتآسمان که در کرانههایی به سوی عرش الهی و اهورایی است، را نخواهند یافت و همچنان جهان بدون نور اهورایی پروردگار سپری خواهد شد.
*میانهی جهان= میدگارد= سرزمین میانه= ایرانزمین که در میانهی جهان قرار دارد.
*سوشیانت= موعود نهایی= نمونهی کاملی از انسان کاملی است که دوازده رشتهی دیانای کامل را در خود به صورت فعال دارد.
آنوناکیها که در باستان خدایان آکدی، سومری و... نامیده میشدند، با دستکاری در ژنتیک انسانها، آنها را در بعد فیزیکی زمینی(ماتریکس) محصور کردهاند. به طوری که اکنون فقط دو رشتهی دیانای از دوازده رشتهی دیانای انسان فعال است و ده رشتهی دیگر توسط آنوناکیها غیر فعال شده است و با این کار، قطبهای زمین که تعادل میدانهای مغناطیسی زنانه و مردانهی زمین هست، جابجا و منحرف شده است.
در اواخر آخرالزمان یا همان آرماگدون، بنا هست که انسان به علم و آگاهی کامل برسد و همان ده رشتهی دیانای انسانی که بستگی به درک و آگاهی هر فردی دارد، فعال و کامل شود و در نهایت قطبین زمین به جای اصلی خود بازگردد.
هنوز به جملات پوستینه چشم دوخته بودم که در پیچ و خمهای ذهنم داشتم آنها را با کنجکاوی و ضربان قلبم که لحظه به لحظه نامنظمتر میشد، در کنار هم میچیدم:
-طبس*، مکانی است که گیرایی شنهایش انسان را به وجد میآورد و رمزآلود بودن خاک پاکش، یادگار طلسمهای بسته شدهی هزاران ساله در دیوارههای نادیدنی دروازهی ستارهایاش است و از وجود دنیاهای دیگری خبر میدهد.
سیمرغ؛ آن مرغ افسانهای ایرانیان در پشت آن دروازهی طبس به انتظارت نشسته! بانو آناشید. هر چند خاستگاه اصیل سیمرغ بر فراز قلهی کوه قاف* که جزیی از سلسله رشتهکوههای البرز است و از قافلانکوه* آذربایگان آغاز میگردد، میباشد.
این را بدان که اهورامزدا از کوه دماوند که سیمرغ در آنجا زیست دارد، درختی به نام ویسپوبیش* که گیاه اسرارآمیز هوم از آن ریشه دارد، رویانده و درخت ویسپوبیش در دریای فراخ کرت* قرار دارد که عطر مینویی شاخههایش همیشه در هفت آسمان میپیچد. علاوه بر گیاه هوم، تخم همهی گیاهان زمین در آن درخت نهاده شده و سیمرغ بر روی شاخههای زیبایش هم لانه میکند و بذرهایش را سیمرغ بر زمینیان میپراکند تا سلامت در جان و تن آدمیان رخنه کند.
پس، آناشید؛ بهوقت طلوع اولین روز بهمنماه سال ۸۴۰ عصر یخبندان وَرِ جمکرد* با حضور خود در طبس، سیمرغ را ملاقات کن.
از حجم این اطلاعات، سرم در حال انفجار بود. افکارم در هم ریخته گشته بود و دردی عجیب در سرم ایجاد شده بود؛ به طوری که شقیقههای پیشانیام از شدت فشار، منقبض شده بود و ضربات کوبندهاش، مرا میآزرد. از طرفی، نفسهایم را از گیجی که کلمات سنگین پوستینه در مجموعهی آگاهیهایم میانباشت، در سینهام حبس انداخته بودم.
از سویی، آنچنان از نگارندهی این پوستینه بابت ندا کردن نامام مبهوت مانده بودم که چندین ثانیهای با مردمکهایی خشکمانده بر روی کلمات نبشته شده، خشکم زد.
در احوالات خود سیر میکردم که ناگهان صدای گشوده شدن در ورودی کتابخانه مرا از حیرانی درآورد و نفس حبس شدهام را به یکباره آزاد کردم.
قلبم چنان در سینهام کوبید که بیش از صدای در، صدای کوبش قلبم؛ مرا به هراس واداشت.
بیدرنگ، پوستینه را با دست راستم لوله کرده و با همان نخ قهوهایفام دورش گره زدم. تا پیش از رسیدن کسی، باید میگریختم اما دریغ از شناخت هر راه گریزی! از کلافگی و ترسی که در جانم ریشه کرد، آهی خشمناک کشیدم و سریع پوستینه را در گریبان پیراهنم پنهان کردم.
رو به دیوار چمباتمهوار نشستم و داشتم از کلافگی، به کف سنگی زمین چشم میدوختم که رد نگاهم به دریچهی مستطیلی هواکش مانندی که با فاصلهی دو انگشتی از زمین بود، روی دیوار دیدم؛ دریچهای چوبی که سوراخهای ریز گِردَش با فاصلهای یکسان در کنار هم قرار گرفته بودند.
*طبس= شهری کویری در غرب خراسان جنوبی که در مدار ۳۳ درجهی زمین قرار دارد و هر رخداد مهمی در زمین بیفتد، پیش از آن در این مکان تغییراتی ایجاد میشود. به اصطلاح، تغییرات زمین، مرهون این مکان است.
* کوه قاف= در کتاب بُندَهِش، کابک نامیده میشود و بعدها معرّباش(عربیشدهاش)، قاف شد که در قرآن هم آمده است.
کوه قاف، کوه افسانهای و بلند که در دورتادور زمین کشیده شده و خورشید از پشت آن طلوع میکند. کوه قاف، از جمله رشتهکوههای البرز است که مکان چشمهی آب حیات است.
* قافلانکوه= نام رشتهکوهی در شرق شهرستان میانه(شهری در آذربایجان شرقی) است که باغ عدن(بهشت آدم و حوا) پروردگار هم در آنجاست.
کوه قاف از همین قافلانکوه منشأ دارد.
*درخت ویسپوبیش= همان درخت طوبی در روایات اسلامی است که تحت عنوان تاو_بی در زبان پهلوی به معنای درخت همواره سرسبز میباشد.
ویسپوبیش در دریای فراخکرت قرار دارد و سیمرغ بر روی شاخههایش لانه میگزیند.
نکتهای که وجود دارد؛ به سبب شباهتهای متعددی که میان درخت و کوه وجود دارد، سیمرغ شاهنامه از درخت ویسپوبیش به کوه البرز نقل مکان میکند.
به سبب تأثیرات آیین مهر، حضور عناصر مهری چون خورشید و آب در داستانهای مربوط به سیمرغ، همسانی سیمرغ و عقاب (یکی از پرندههای مهری) و نیز شباهتهای میان کوه البرز و درخت ویسپوبیش، سیمرغ اوستا و متون پهلوی در شاهنامه و سایر متون دوران اسلامی بر فراز کوه البرز آشیان گرفته است.
*دریای فراخکرت= این دریا را همان دریای تتیس هم مینامند که سرچشمهی همهی آبهای زمین است. یک سوم زمین را اشغال کرده و از یک طرف به البرزکوه میرسد و چنان بزرگ است که آب هزار دریاچه را دربرمیگیرد.
فراخ کرت در زبان پارسی میانه به معنای فراخ بریده است. فراخ یعنی وسیع و کرت. معنی رایج کَرت(کرته) یعنی یک بخش زمین یا باغچه که از بخش های دیگر بریده و جدا شده است؛ مثلاً یک زمین محصور شده شالیزار را می توان کرت شالیزار نامید.
اهورامزدا(خداوند) نود و نه هزار و نهصد و نود و نه فروهر(فرشتهی نگهبان) برای پاسبانی از دریای فراخکرت گماشته است.
گفته میشود دریای خزر، دریاچهی ارومیه، دریای سیاه و دریاچهی آرال چند نمونه از بازماندههای دریای فراخکرت یا تتیس بوده است.
*وَرِجَمکَرد= سیل نوح در قسمت آذربایگان و نزدیک باغ عدن آغاز شده و پس از عصر یخبندان و فرو رفتن موجودات به زمین، به دستور جمشیدشاه شاهنامه که برادرزادهی حضرت نوح بود، قلعهای محکم به نام وَرِجَمکَرد ساخته شده است.
هنوز مردمک چشمانم به اطراف دریچه غلت میخورد که مسیر نگاهم به یک گودی که در سمت راست دریچه و از جنس همان سنگ روی دیوار بود، سُر خورد. بی فوت وقتی، نور شمع را به نزدیکی گودی بردم و درکمال تعجب، شکل گودی بیشباهت به گودی ترکیب شمسه و لاجورد همان دالان زیرزمینی نبود!
در غرق همین پندار بودم که قلبم بیش از پیش تپید. چارهای جز آزمودن ترکیب گردنبندها نیافتم. نفسهایم دور تند به خود گرفته بود؛ نفسهایم از هیجان به هم گره خورده بود. سریع گردنبندها را از گردنم درآوردم و آنها را در کسری از ثانیه، در قعر گودی چسباندم.
لحظهای نگذشت که دریچه خود به خود از داخل به سمت چپ ریلی باز شد. نفسم از باز شدن خودکار دریچه بند آمد. چشمانم از تعجب داشت از حدقه درمیآمد و گردتر شد. تنم را بیشتر برای داخل شدن در فضایاش جمع کردم و از اینکه ناگهانی جایی برای فرار از آن موقعیت دلهرهآور یافته بودم، شادی در پوستم نمیگنجید و در دلم جشنی برپا گشته بود.
در حال رفتن به داخل محوطهی دریچه، شمع را که در فضای تاریک آنجا گرداندم، پلههای آجری عجیبی را بین دو دیواری بلند و محصور شده به سمت پایین دیدم؛ فضای خوفناکاش، لحظهای گویا قلبم را به دهانم آورد و اوغ زدم که ناگهان، صدای پای قدمهای ظریفی را شنیدم که در حال آمدن به سمت قفسهها بود. اوغام را در همان دم در گلویم خفه کردم و دستم را جلوی دهانم بردم تا صدایم در فضا نپیچد.
لحظات پرتشویشی، گریبانم را گرفته بود؛ ترس محوطه با هراس دیده شدنم در وجودم در هم آمیخته شده بود.پس از جابجا کردن خودم به صورت چمباتمه در فضای پاگرد درون دریچه، بلافاصله نفس گرمام را به سمت شعلهی شمع بیرون دادم و نورش، درجا خاموش گشت.
با نیمهباز گذاشتن دریچه، جهت خود را تغییر دادم و روی خود را به سمت روبروی قفسهها؛ ورودی دریچه چرخاندم و از لای نیمهبازش، فضای نزدیک قفسهها را از کنجکاوی پاییدم.
داشتم صدای پای قدمی دیگر را که ظرافتش کمتر از قبلی بود، میشنیدم که همین صدای ناهمگون قدمهایشان، از تعجب گرهی به ابروانم انداخت. انگار صدای آمدنشان شبیه دو زنی بودند که در آن هنگامهی شب، با همدیگر قرار ملاقات پنهانی گذاشته بودند. از بهت، بر پیشانیام چین انداختم و برای دیده نشدن بیشتر در خود جمع شدم. هر چند دیگر نور شمعی برای شناسایی کردنم نبود و همچنان شمع خاموش در کف دستم باقی مانده بود.
صدای زنی را شنیدم که نفسزنان به دیگری گفت:
- خواهر، گویا کسی پیش از ما وارد کتابخانه شده!
آری، او صدای فریماه بود. گوشهی چشمی تنگ کردم و با کنجکاوی، گوشهایم به دنبال آوای کس دیگری بود که فریماه داشت او را ندا میداد. از طرفی، آنها از بیهوش شدن آن مرد نگهبان پی به ورود کسی شده بودند؛ اما کسی که اکنون نمیدانستند در پی شنیدن سخنانشان ناخودآگاه فالگوش نشسته و منتظر گوش سپردن به کسی است که او را خواهر صدا زده؛ خواهری که یا رابطهی خونی با او دارد و یا آن چنان صمیمیت و دوستی در کار است که رابطهی خواهری بینشان بسته شده!
داشتم صدای نفسنفس فریماه را میشنیدم:
- بهتر است ماجرا را به فرمانده نگهبانان قصر؛ جناب طهماسب بگویم اما بر حسب اتفاق، امشب بر سر کارش نیست. به همین خاطر، چارهای جز اطلاع دادن به فرمانده ارشد؛ جناب فرشاسب ندارم.
او با اطمینان داشت سخنوری میکرد:
- یقین دارم که با وظیفهشناسی که از او سراغ داریم، پاسخی برای اتفاق هولناک امشب تحویلمان خواهد داد.
همین که نام فرشاسب را از زبانش شنیدم، به نگونبختیام که در آن هنگام نصیبم گشته بود؛ با افسوس دستی بر صورت ملتهبام کشیدم و دلواپس، آهی از نهادم برخاست. امشب از آن شبهایی بود که اگر پی به تنهایی کنکاش کردنم درمورد نشانههای مخفی چهلمنار ببرد، مرا به باد سرزنش خواهد گرفت؛ زیرا که در چنین شرایطی با هم بودنمان را بهتر میداند.
هر دویشان قدمزنان در تمام جهات قفسهها برای یافتن ناشناسی چون من میگشتند که در نهایت پس از خستگی و ناکام ماندن، به همان جای اولیهشان رسیدند که ناگهان صدای نگران زنی که فریماه او را خواهر صدا زده بود، در گوشم طنینانداز شد:
- آری، برای آگاه سازی فرمانده فرشاسب باید اقدام کنی، فریماه؛ چرا که اگر کتابی از اینجا به یغما رود، عواقب هولناکی در انتظارمان خواهد بود.
همین که صدای آشنایش را با گوشهایم شنیدم، گویا قلبم از بلندای بلندترین کوه به پایین افتاد و رنگ چهرهی سپیدرنگم پرید. پس، گویندهی چنین سخنانی کسی نبود جز ملکه آزرمدخت!
هنوز مات و مبهوت به نقطهای در تاریکی آن دالان خفقانآور خیره مانده بودم که فریماه با کلافگی، دستی بر پشت گردنش کشید و از ناچاری ابرویی گره کرد و گفت:
- خواهر آزرمدخت، شاید آن شخص از اینجا گریخته باشد!
در همان دم، از خطاب کردن ملکه آزرمدخت به عنوان خواهر؛ قلبم محکم بر سینهام کوبید و دمام را با نگرانی به عمق سینهام فرستادم. دیگر تابی برای پلکزدن هم در خود ندیدم. هاج و واج به خواهرانی که در مقابل هم به همدیگر زل میزدند، مینگریستم که فریماه با نگاه نگرانش به ملکه چشم دوخت و پرسید:
- بانو، چه شده که اینگونه پریشان به نظر میرسی؟
در میانهی سکوت ملکه، افکار من نیز به حرفهای فریماه در انباری پر کشیده بود؛ او در برابر غرش فرشاسب که فریماه را ندیمهی خیانتکار ملکه خطاب کرده بود، با نیشخندی پاسخ داده بود که" تو اینگونه فکر کن ولی اینجا، جای گستاخی کردنت نیست! " آری، گویا خواهر ملکه آزرم دخت است که داشت با اطمینان برایمان سخن میگفت! نفسم از شدت ناباوری، بند آمده بود و در سینهام گره خورده بود.
در این پندار بودم؛ با اینکه به ملکه دربارهی مخفی نگاه داشتن راز سر به مهر پادشاه گفته بودم ولی با رابطهی خواهری که انگار با فریماه دارد و هنوز این رابطه برایم گنگ به نظر میرسد، به او خواهد گفت یا نه؟ تا اینکه ملکه سگرمههایش را در هم کشید و سکوت را شکست:
- به تازگی خبر مهمی به دستم رسیده که تا به حال تاریخ ایرانشهر نه به خود دیده و نه شنیده! به همین خاطر کار را برای من و پسرم؛ پوریا سختتر کرده است!
شاهزاده پوریا؛ پسری هجده ساله که پدرش پس از به دنیا آمدنش در جنگ بین ایرانیان و تورانیان کشته شد و سپس، پادشاه آریوسلم پس از ازدواج با ملکه، پوریا را به عنوان پسر خوانده در چهلمنار بر همگان معرفی کرد.
فریماه هم از تعجب ابرویی به بالا کشید و به آرامی پرسید:
- نمیدانم از چه خبری حرف میزنی بانو؟ اینک از من چه میخواهی؟
من که برای شنیدن پاسخ ملکه سراپا گوش شده بودم، اندکی چمباتمهوار خود را به جلو کشیدم و ملکه با چاق کردن نفسی، نگران لب زد:
- فریماه. پندارم این بود در این مدتی که به شاهنشاه آریوسلم سم خوراندیم، دیگر مشکلی پیش نخواهد آمد اما... .
او چند ثانیهای سکوت کرد و سپس، با بغضی که گلویش را میفشرد، سرش را تاسفآمیز به چپ و راست تکان داد و با همان سگرمههایش گفت:
- اما گویا پادشاه پس از مدت کوتاهی ناخوشی، دیگر در کنارمان نیست!
فریماه که از گفتههای ملکه سردرگم مانده بود، انگشت شستاش را با کنجکاوی بر روی لبان خوشفرماش کشید و پرسید:
- خواهر. در این وقت شب مرا به این کتابخانه کشاندی تا این مهملات را بر من ارزانی کنی؟
او با پوزخندی کوتاه که بر گوشهی لبش نشست، اخمی کرد و قدمی خود را به ملکه نزدیک کرد و گفت:
- بانو. همچنان که میدانی سپاس یزدان پاک را که پادشاه پس از مدتی کوتاه ناخوشی، از شر آن سم مهلک جان سالم به در برد و هماکنون در مسند قدرت، تاج و تخت را صاحب است و فرمانروایی میکند! حالا چه افکاری در وجودت ریشه دوانده که رهایت نمیکند؟
با این سخنان خوش فریماه، چینهایی بر پیشانی ملکه انداخته شد و بیدرنگ ملکه نیشخندی زد و گفت:
- زهی خیال باطل، فریماه. آنچنان که میپنداری، آسان نیست. اینک از تو خواهرانه میخواهم آن کسی را که در خوراندن آن سم به شاهنشاه یاریمان کرد، به نزدم فرا خوانی تا برای پر کردن چاهی که خود برای پادشاه حفر کرده بودیم، چارهای بیندیشیم؛ چرا که هماکنون تنها پسرم؛ جگرگوشهام را در کنج زندانی ناشناخته انداختهاند و با بیرحمی، خانهی قلب مادرانهام را به آتش کشیدهاند!
با شخصیتی که از ملکه سراغ داشتم، چنین سخنانی را از او انتظار نداشتم؛ به همین دلیل، باور چنین خیانتی را از جانباش برایم زیادی گران میآمد. چنین شبی برایم با چنین اطلاعاتی که پی در پی دریافت میکردم، داشت روح لطیفم را زیادی خراش میداد. بغضی عجیب، در گلویم خانه کرد و از ناراحتی، هق میزدم که از ترس شناخته شدنم، فوری دستم را بر دهانم محکم مُهر کردم و در همان دم، ادامهی هق زدنم در گلو ماند.
لحظهای رشتهافکارِ سامان یافتهام درمورد ملکه آزرمدخت به کل پنبه گشت و قلبم از شدت اخبار ناگواری که ناخواسته داشتم میشنیدم، از حرکت ایستاد و چشمان بغضآلودم را محکم بر روی هم فشردم.
میخواستم بدانم چرا ملکه چنین کاری را برای پادشاه روا دانسته که فریماه با پریشان حالی رو به چشمان قهوهایرنگ ملکه، پرسید:
- بانو. مگر شما همان کسی نبودید که نگرانیتان برای به سلطنت رسیدن پسرتان، به چنین کاری شما را واداشت؟ حالا چه شد که میخواهید به گفتهی خودتان گذشته را جبران کنید؟
ملکه که از پرسشهای فریماه کلافه گشته بود، سریع دستش را بر رخسار سپیدرنگش کشید و آهی حسرتبار از گلویش بیرون داد و گفت:
- فریماه. بهتر است بیش از این چیزی از من نپرسی که صلاحی در این کار نمیبینم!
از آن جایی که به ملکه برای سر به مُهر گذاشتن آن راز در برابر هر کسی سفارش کرده بودم؛ اینک ذکاوتش را به خاطر لب گزیدن در برابر خواهری که هنوز در ذهنم نمیگنجید، تحسین میکردم. هر چند درکی از خیانتکاریاش نسبت به پادشاه را نداشتم و انتظار هیچ بخشودگی را در کارش نمییافتم.
دمی با نفسی عمیق، هوای خفهی آن فضای تنگ دریچه را به ریههایم فرستادم تا بلکه قدرتی برای تمرکز و حرکت بیابم. چند ثانیهای به همین منوال نفس میکشیدم و هر دو خواهر هنوز در کتابخانه همکلامیشان ته نکشیده بود.
در آن شرایط کلافه شده بودم و راهی برای گریز از آن موقعیت میخواستم اما چگونه؟ نمیدانستم که چانهی آنها تا به کی برای حرّافی گرم خواهد ماند؟ به همین علت، باید هر چه سریعتر راه چارهای مییافتم!
فکری به ذهنم رسیده بود. با چرخاندن سرم به عقب، تاریکی مطلق در فضای پشتی دریچه عجیب به من چشمک میزد. بلافاصله، شمع داخل دستم را روشن کردم و تنم را همسو با سرم به پشت دریچه، به سمت پلهها حرکت دادم. نور سفید شمع به خوبی میتوانست فضای آنجا را روشن نگاه دارد.
همزمان با چرخاندن سرم به پشت، دستانم را نیز برای بستن آن دریچه به عقب بردم. پس از اطمینان یافتن از بسته شدنش از همان اولین پلهی آجریاش که ارتفاع سی سانتی با پلهی پایینی اش داشت، با روشنایی شمع خود را به سمت پایین کشاندم. سقف دالان خیلی کوتاه بود؛ به طوری که سرم به سقفاش برخورد میکرد و داشتم همراه با کمرم، سرم را خم میکردم. با تجربهای که داشتم، میدانستم که در دالانهای زیر چهلمنار به طور یقین راه خروجی به سمت بیرون خواهد داشت. پس، چند دقیقهای روی پلههای آجری به سمت عمق زمین کشانکشان میرفتم تا جایی که به یک سطحی از کف زمین خود را رساندم.
سرمای بیشتری در آن فضای عمق زمین حکمفرما بود. ناخودآگاه با دو بازوی دستم، تنم را به آغوش کشیدم تا اندکی گرما به جانم نفوذ کند. دالان به پایان رسیده بود و دیگر خبری از آن سقف کوتاه که تنم را در آن مدت میآزرد، نبود. به فضای بزرگی رسیده بودم که سقفی بلندتر داشت.
همزمان با راست کردن گردنم، شمع به دست؛ کمرم را هم صاف کردم و به آهستگی با قدمهایی آهسته به سمت جلو رفتم. از جانب راستم اندک نور زردرنگی به چشمام خورد که اندکی از من دورتر به نظر میآمد. آهستهتر دو قدم به جلو برداشتم تا اینکه صدای قدمهای چکمههای مردانهای از همان فاصلهی کمنور در فضا طنینانداز شد.
قلبم با شنیدن آن صدای قدمهای مشکوک لرزید؛ تشویشی فزاینده داشت ذرهذره جانم را میگرفت که ناگهان دو نگهبان کلاه به سر را در حال رفت و آمد جلوی در اتاقی دیدم. نور زرد مشعلی که به دیوار نزدیکشان نصب شده بود، فضای اطراف آن دو نگهبان را به خوبی برایم نمایان کرده بود. قلبم دیگر داشت از سینهام بیرون می جهید؛ از ترس شناخته شدنم، عرقی سرد بر پیشانیام نشست و سریع، با نفسی کوتاه نور شمع دستم را خاموش کردم. سپس، خود را متمایل به دیوار پشتی آن اتاق کشاندم و از آنجا کف دو دست ظریفم را به لبهی سنگی آن دیوار تکیه دادم. همزمان سرم را هم گهگاهی مخفیانه به لبهی دیوار از کنجکاوی نزدیک میبردم تا حرکات آن دو نگهبان را رصد کنم.
قلبم بیامان در سینهام میتپید و نفسهایم غرق در عرق سرد پیشانیام، مجالی برای اندیشیدن به آن اتاق مخفی نمیداد. افکارم به شدت درهم ریخته بود. در حال نگاه انداختن کوتاه به از حرکت ایستادن نگهبانان آنجا بودم که این بار صدای قدمهای بلند ناشناسی، سکوت فضا را در هم شکست.
در آن میان، شمع در دستم را در لای کمربند مشکیرنگم هدایت کردم. صدای قدمهایی که از دور با صلابت به نظر میرسیدند و داشتند با نزدیک شدن به آن دو نگهبان صلابتشان را به رخ آدمی میکشیدند.
در آن آشفتگی که نصیبم گشته بود، چارهای جز آرام نفس کشیدن به عمق سینهام ندیدم. از طرفی، چهرهام را که فقط چشمان میشیرنگم در آن پارچهی مشکیرنگ پیدا بود؛ نزدیک لبهی دیوار بردم و میخواستم چهرهی آن ناشناس را در آن شرایط محدودی که داشتم، ببینم.
در همان هنگام بود که آن مرد ناشناس میان آن دو نگهبان شمشیر به پهلو ظاهر گشت. مردی با قامتی بلند که در کمال تعجب، رخسارش را با پارچهای سفید و سهگوش پوشانده بود و ابروانی پر و مشکیرنگ به چهرهاش ابهت خاصی بخشیده بود. حرکات چهره و تنش برایم اندکی آشنا به نظر میآمد.
هنوز عرق از سر و رویم میبارید که او اندکی گردنش را به سمت راست دیوار تغییر داد و من با تندی، دستم را از لبهی دیوار برداشتم و برای ندیدنم اندکی خود را به پشت دیوار کشاندم. صدای ناگهانی قلبم را با ضربهای محکم به دیوارهی سینهام شنیدم و عرق تنم به لرز تبدیل شد. دیگر نفسی برای کشیدن هم در فضا نداشتم؛ خفگی، سراغم را گرفته بود و در این پندار بودم که آن مرد با دیدنم، گوردخمهای برایم خواهد کند!
هنوز آن مرد در مقابل آن اتاق ایستاده بود که با صاف کردن زاویهی گردنش، با دستش اشارهای به آنها کرد تا از آنجا دور شوند. در همان موقع بود که من نیز با کشیدن نفسی عمیق از آسودگی، پشتم را به دیوار تکیه دادم و دستم را با بستن چشمانم بر روی سینهام نهادم. آنها هم با پیروی از دستور آن مرد، ترک کردنشان را با دور شدن قدمهای بلندشان فهمیدم.
خود را دوباره به لبهی دیوار نزدیک کردم و دیدههایم را موشکافانه از آن فاصلهی دومتری پشت دیوار به در که هیچ قفلی بر روی آن دیده نمیشد، دوختم و میخواستم از چگونگی گشوده شدن در توسط او سر در بیاورم که با همان نور زردرنگ مشعل روی دیوار، پوشش سفیدرنگ چهرهاش را برداشت؛ من در کمال حیرت، رخ پرابهت جناب اَشوَزدَنگَه؛ موبدموبدان چهلمنار را دیدم.
آهی از تعجب به بیرون راندم و فوری کف دستم را با همان نگاه پنهانیام به او به جلوی دهانم بردم. خط اخمی بر پیشانیام نشاندم و در انتظار حرکت غافلگیرانهی بعدی او ماندم. ثانیهای نگذشت که او با نگه داشتن همان پارچهی سهگوش در دستش، در به طور عجیبی؛ بیآنکه تماسی با آن داشته باشد، گشوده شد و قلبم بیش از پیش تپیده شد.
من که داشتم لحظات حیرانی و بهت را در تار و پود جانم تجربه میکردم، تا قبل از ورودش به اتاق فرصت را غنیمت شمردم و بیدرنگ، با تندی گامهای بلندی را به سمتش برداشتم. در حرکتی ناگهانی، با همان پوشش مشکیرنگی که بر سیمایم زده بودم، شمشیرم را از نیاماش از پهلویم بیرون آوردم و تهدیدکنان به سوی پوست گردنش بردم.
او چنان از واقعهی غیرمنتظرهای که برایش رخ داده بود که رنگ چهرهی تیرهاش پرید و بیهیچ چرخش گردنی، به در گشوده شدهی روبرو مبهوت ماند و سکوت کرد. شمشیرم را بیشتر بر روی پوست گردنش فشار دادم و او با چشمانی بغضآلود، پلکهایش را بست و سیبک گلویش تکان خورد. در همان دم آن پارچهی سفیدرنگ از دستش سُر خورد و با کشیدن نفسی عمیق به ریههایش، با صدایی لرزان سکوت بینمان را در هم شکست:
- تو کیستی و اینجا را چگونه یافتی؟ در این زیرزمین از جان من چه میخواهی؟
نگاهم را در چشمانش مشکی رنگش قفل کرده و پرسیدم:
- از موبدی که چهلمنار به نیکرفتاریاش سوگند یاد میکند، انتظاری نیست که از چنین گذرگاه زیرزمینی سر دربیاورد! جناب اشوزدنگه.
او که انتظار چنین سخنی را از من نداشت، در پاسخ با عصبانیتی که از لحنش پیدا بود، اخمی کرد و گفت:
- پاسخی از من نخواهی یافت. اگر روزی پاسخی هم یافتی، هیچ سودی برای امثال تو نخواهد داشت. زیرا که پاسخ، مشکلاتی را در جان خود دارد که هرگز گرهگشا نخواهد بود.
در این فکر بودم که چرا داشت اینگونه در لفافه برایم سخنوری میکرد؟! ابروانم را از تعجب گره کرده، جمع کردم و پس از صاف کردن گلویی، تهدیدکنان و با صدایی بلند لحنم را برایش قاطع کردم:
- با این کلمات میخواهی موضوع را به حاشیه برانی! جناب اما این را بدان که اگر همینک پاسخی درخور برایم تحویل ندهی، چارهای جز توقیف زمینهایتان و خانهی مرودشتتان نخواهم یافت. هر چند در این مدت کوتاه پرآشوب ایرانشهر، از باغهای بُنه هم بیبهره نبودی! پس بهتر است با همکاری بیشتر، تمام آن چیزهایی را که در پشت این در رازآلود وجود دارد، بر من شرح دهی.
این بار چهرهی رنگ پریدهاش، سرخ و ملتهب گشت و از اینکه راه گریزی برای فرار از موقعیتی که برایش رقم زده بودم؛ نداشت، کلافگی را در پس آن چهرهی عصبانیاش میدیدم. از ناچاری، حرصآمیز یک تای ابرویش را به بالا پراند و بغضش را فروخورد و با سر چرخاندن به راست، در صدایش خش انداخت و گفت:
- یک سری کلیدواژههایی است که پس از گفتنشان، در به طور خودکار گشوده خواهد شد که برایت خواهم گفت.