Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
هنوز لبهی تیز شمشیر را از کنار گردنش حرکت نداده بودم که هراسناک ادامه داد:
- آن کس که در داخل اتاق بر روی تخت آرمیده، کسی نیست جز پادشاه آریوسلم حقیقی!
در همان هنگام سقف دلم به یکباره بر تمام وجودم فرو ریخت و مات و مبهوت، بر او خیره ماندم و سست گشتم؛ به طوری که بیاختیار شمشیرم را از کنار گردنش به آرامی کنار زدم و به سوی پهلوی تنم لغزاندم. نفسی طولانی از انتهاییترین نقطهی سینهام به بیرون فرستادم تا بلکه اندک هوایی سرشار از آسودگی به رگهایم جریان یابد و ذهنم رخصتی برای تحلیل خبری که در همین لحظه از او شنیده بودم، داشته باشد.
کف دست چپم را از کلافگی بر صورتم کشیدم و با خیره ماندن بر چهرهاش، پوفی حرصدار سَر دادم.
او نیز با نگه داشتن زاویهی سرش در جهتم، با جسارت سرش را به بالا گرفت و با آوایی نهچندان بلند که نشان از خوابیدن خشماش داشت، گفت:
- اکنون که دانستی؛ چگونه میخواهی یکّه و تنها راه ناهموار ایرانشهر را به یکباره هموار سازی و به سرمنزل مقصود برسانی؟ بانو آناشید!
او که اکنون مرا شناخته بود، در برابر پرسشاش، پرسشی دیگر از او کردم:
- چرا با این حرفهایتان، میخواهید کارهای بیشرمانهتان را توجیه کنید؟
و او با همین پرسشم، تندآمیز چشمانش را برایم درشتتر کرد و با جدیت گوشهی لبش را به دندان گرفت و گفت:
- من دیگر پا در مسیر خطرناکی نهادهام؛ پس، باید تا انتهای این مسیر به پیش روم.
سپس، سرش را قاطعانه اندکی به بالا حرکت داد و دستوری گفت:
- بهتر است چوب لای چرخ کسانی همچو من نگذاری، بانو.
گویا تهدیدهایم برایش کارساز نبود و این چنین داشت برایم یاوهگویی میکرد! از حرص به نشانهی تأیید سری تکان دادم اما پس از اندک ثانیهای، نگاه نافذم را در چشمان بیفروغاش که از شدت آزردگی فریاد برمیآورد، دادم و گفتم:
- پس، نمیدانی که جناب شیرویه؛ از وزیران وقت بیست سال پیش، پس از خدمترسانی به دیوان انساننما خودش قربانی خودخواهیهای و طمعهای خود از سوی آنها گشت. با این حال، دیگر پشیمانیاش هیچ سودی برایش دربرنداشت.
لحظهای اخم میان ابروان پرپشتام جاخوش کرد و سوالبرانگیز ادامه دادم:
- شما که نمیخواهی سرنوشت چنین خدمترسانیهایت به ارتش تاریکی با سرنوشت جناب شیرویه گره بخورد؟
او عمیق سکوت کرد و با کشیدن نفسی عمیق، شمشیرم را محکم در پهلویم در دست گرفته بودم که به داخل اتاق مخفی گام برداشتم؛ طوری که او را هم وادار به قدم نهادن به سوی داخل اتاق کردم و پرسیدم:
- نمیخواهید بگویید که چرا شهریار ایرانشهر و هفتسرزمین را در این اتاق مخفی کردهاید؟
او هنوز با ابهت موبدانهاش در اعماق اقیانوس سکوتش فرو رفته بود و تصمیم بر بیرون آمدن از آن را نداشت. چارهای جز کشیدن دوبارهی شمشیرم بر گردنش نداشتم که خودم همسو با او قدمهایم را نزدیک به تخت شاهنشاه کردم. او همزمان با اشارهی ابرویی به پنجرهی کنار تخت پادشاه، مردمکهای مشکیرنگش را به سیمای پرنور پادشاه لغزاند و در نهایت، با بغضی که در ته چشمانش پیدا شده بود، سکوت را شکاند:
- آنها به دنبال جام جم پادشاه هستند که در اصل به شاهنشاه کیخسرو؛ پادشاه کیانی برمیگردد.
چشمانم را تنگتر کرده و متفکرانه به سمت پادشاه سر چرخاندم و به او نگاه دوختم. پادشاهی که با همان مشخصات آن شاهنشاه بدل که اکنون در مسند قدرت تاج دروغین سلطنت را بر سر نهاده بود و با همین پادشاه اصیل مو نمیزد! سگرمههایم را غلیظ درهم کشیده بودم و به زلفهای سپیدرنگ سرش نگاهم میخورد که چطور با بادی نهچندان ملایم که از پنجرهی روبرویی حرکت اندکی میکرد. چون این اتاق در زیر زمین ساخته شده بود؛ فضای بیرون از پنجره، همان زیر زمین بود که به داخل اتاق روانه میشد و اندک هوای خنکی را رد و بدل میکرد.
در افکارم غوطهور گشته بودم که چطور ایرانشهر به این چنین مسیر پر پیچ و خم تاریخیاش رسید و پادشاهی انساننما با جا زدن خود به عنوان پادشاهی اصیل و راندن فرمانهای خودخواهانهی خود بر مردم جهان، نیروهای تاریک را در میان ما مردم افزونتر کرده و فریفته است؟!
از حرص، آهی جانکاه از درون کشیدم و همان دو قدم فاصلهای را که با پادشاه خفته بر روی تخت داشتم، پر کردم و بیشتر به سیمای مهربانش دقیق شدم. موهای بلند سفیدش همراه با ریش بلند و همرنگ با موهایش، چهرهاش را جاافتادهتر برایم مینمایاند. ابروان پرپشت و سفیدرنگش را که دیدم، ناخودآگاه بیشتر صورتم را جمع کردم؛ چرا که آن پادشاه کذایی عجیب خود را به شکل پادشاه مهربانمان جا زده بود و داشت با شکل و نام شریفاش غرضورزانه اهداف خود را پیاده میکرد!
پادشاهی که اکنون در مقابلم چشمان درشتش را در بیخبری بسته بود، با فرهی ایزدی نشسته بر طالعش تپشهای بیقرارم را کند میکرد و هالهی نورانی اهوراییاش، تمام جان پرآشوبم را به ساحل آرامش میرساند.
بیاختیار از الهی بودن سیمایش گریهای شعفآور سراغ چشمانم را گرفت؛ انگار که هیچ حالی برای سخن گفتن نداشتم و میخواستم ساعتها به وجود نازنینش خیره بمانم. داشتم لحظاتی جانسوز از خفته ماندن مظلومانهی پادشاه سپری میکردم که با خشم از پشت لبهای بستهام،دندانهایم را به هم ساییدم و گفتم:
- همان پادشاه کیخسروی دادگری که بر فراز کوهی در بورانی عجیب از نظرها ناپدید گشت و قرار است که در زمان نبرد نهایی نور و تاریکی به یاری سوشیانت* بیاید.
او هم به نشانهی تأیید، سری تکان داد و با چین انداختن بر پیشانیاش، عبوسانه به نقطهای از دیوار در مقابل خود زل زد و آرام زمزمه کرد:
- آری، همان پادشاهی که از جمله جاودانگان و نامیرایان جهان به شمار میرود.
پرسشی داشت گوشهی ذهنم را رنج میداد که با چرخاندن جهت سرم به چپ، از او با ابروانی گره کرده، پرسیدم:
- فرمانروا که اکنون بین دو دنیای متفاوت با زندگی دست و پنجه نرم میکند؛ این اعضای ارتش تاریکی چطور میتوانند روش کاربرد جام جهاننما را از پادشاه آریوسلم بیاموزند؟
او که آب از سرش برای پاسخ دادن به من گذشته بود، آب دهانی از میان گلویش به پایین فرو داد و با چهرهای غمناک به چشمان بستهی پادشاه زل زد و گفت:
- با نوشاندن عصارهی هوم دستکاری شده توسط نیروهای تاریک، افکار فرمانروا را در جهت اهداف شوم خود به خدمت خواهند گرفت اما هنوز زمانش فرا نرسیده!
با شنیدن این حقایق از زبان جناب موبد، صورتم در هم شد و قلبم تپش گرفت. زیرا که به یاد گفتههای حکمتآمیز پدرم انداخته بود که اصیل بودن بذر هوم را با دادن نوع دست نخوردهاش به من از طریق اتابک یادآور شده بود. آری، آنها علاوه بر دست بردن بر بذر هوم که در ایرانزمین قداست دارد؛ بذرهای دیگر گیاهان هم با بیرحمی برای گزند رساندن به جان و اندیشهی انسانها از نیروهای نفوذیشان در امان نماندهاند. آنها با این کارها میخواهند سلطنتشان را بر تمام ما مردم جهان به رخ بکشند. درحالی که اهورامزدا، انسان را جانشین خود بر روی زمین قرار داده و دم به دم به او فخر میفروشد. به راستی کسانی که دست در طبیعت میبرند، یاران اهریمناند*.
داشتم نفسهای متقاطع و کوتاهی آمیخته با نگرانی میکشیدم که او با روی گرداندن از من، در حال پا گذاشتن به سمت در بود که سرزنشگرانه و قاطع گفت:
- هر آنچه امروز از زبانِ من ِ موبد شنیدی، به نظرم در صندوقچهی رازها بگذار و هر چه سریعتر کلیدی برایش جور ساز. از طرفی... .
سرش را که به عقب؛ سمتم چرخاند، با زل زدن در چشمان برقزدهام از حرفهایش با لحنی محکمتر گفت:
- بهتر است از فرمانده ارشد ارتش شاهنشاهی؛ جناب فرشاسب دور شوی.
نگاه چشمان مشکیرنگش را در زلف نگاهم عمق داد و دستش را با تندی به زیر چانهاش برد و ادامه داد:
- این دو نصیحت برایت کارساز خواهد بود، دختر آذربایگانی!
از گفتههای ناگهانیاش انگار آب سردی بر سرم ریخته شد که نفسم را در سینهام حبس کردم و چشمان میشیرنگم بی هیچ پلک زدنی به رخسار پرابهتش خیره ماند. میخواستم علت نصیحتهایش را از او جویا شوم که در کمال ناباوری، با نجوا کردن رمز پنهان در، در کسری از ثانیه از مقابل دیدگانم دور شد و مرا هاج و واج با هزاران پرسش چرخ خورده در ذهنم رها کرد.
در بهت آن جملهاش که مرا تشویق به دوری گزیدن از فرشاسب کرده بود، مانده بودم که به یاد آن شب حملهی ناشناسی از ارتش تاریکی افتادم؛ با خنجری که حامل نوشتهای مبنی بر دور شدن از هم بود. در این پندار بودم که چرا این همه با حضور ما دو نفر مخالفت میگردد؟ از طرفی بیم آن را داشتم که فرشاسب هم در گیر و دار این ماجراها به خطر بیفتد!
غرق در افکارم بودم که ناگهان به یاد پادشاه سری به عقب برگرداندم و او را همچنان خفته در خواب دیدم که لحظهای واهمهای هولناک بر وجودم سیطره یافت. گویا جناب اشوزدنگه هر از گاهی به پادشاه سر میزد؛ به همین علت، او را این گونه ترک کرد و رفت.
* کسانی که دست در طبیعت میبرند، یاران اهریمناند= قرآن، آیهی ۱۱۹ سورهی نسا.
من با نزدیک شدن به پادشاه؛ نوک انگشت اشارهی دستم را با قرار دادن بر جلوی پرههای بینیاش، نفس کشیدنش را آزمودم. او با نفس کشیدن آراماش، سینهی ستبرش از زیر ردای سپیدرنگش به آهستگی بالا و پایین میشد. اخمی بر پیشانیام نشاندم؛ از اینکه نمیدانست همسرش؛ ملکه آزرمدخت بر سر سلطنتاش چه قمارها کرده و اینک در باتلاق همین خیانتهایش وامانده و در به در در پی چارهجویی میگردد!
در این ميان هم به یاد عصارهی هوم اصیل افتادم که برای نجات جان فرمانروا باید تا پیش از آن که نیروهای تاریک تمرکزیافته بر ایرانشهر کار خود را به پیش برند، کار را یکسره کنم و با رفتن به طبس، با سیمرغ دیداری تازه کنم.
با همان پوشش تنکردهام، زانوانم را در لبهی تختش خم کردم و دستانم را از بازو تا کرده و به لبهی تخت تکیه دادم. داشتم با نگرانی به سیمای پرنور و پرابهتش چشم میدوختم. بغضی غمناک بر گلویم چنگ انداخت و سینهام از ناراحتی در خود مچاله گشت. بیاختیار لبهایم لرزیدند و نگاهم را به چشمان بستهی چروکیده شدهاش دادم. از طرفی، پشت لبانم زیر پارچهی پوشانده بر چهرهام عرق کرده بود که زیر لب با جان و دل زمزمه کردم:
- ای شاه شاهان، من اینجا در برابرت سوگند یاد میکنم که ایرانشهر همینگونه باقی نخواهد ماند؛ روزی با آگاهی مردم همین طوفان به ساحل آرامش خواهد رسید و تمام کاسه، کوزههای این اهریمنان به دست طمعورزیهای خودشان خواهد شکست و به دنیای خویش بازخواهندگشت. زیرا که پس از هر سیاهی، سپیدی است که حکمرانی خواهد کرد.
و همین جمله کافی بود تا به تندی به نشانهی احترام بلند شوم و در برابرش سر خم کنم. از آن جایی که دنیای تاریکی به دنبال جام جهاننمای کیخسرویی بود که در نزد پادشاه آریوسلم به ودیعه گذاشته شده، باید هر چه زودتر برای نجاتش اقدامی میکردم. سریع، به سمت بیرون از اتاق دالان زیرزمینی پاتند کردم.
پس از بستن در اتاق مخفی، از کنار مشعلهای روشنگشته بر روی دیوارهای تنگ گذر کردم و به دنبال راه خروجی میگشتم که ناگهان مسیر نگاهم به دالانی تنگتر و تاریکتر در جانب راستم افتاد.
نزدیکش رفتم تا از بنبست نبودنش اطمینان یابم. دوباره از داخل کمربند پیراهنم همان شمع باقیمانده را که کوچک شده بود، به بیرون کشیدم تا با افروختناش، محوطه را روشن سازد. دالان با این که تنگ به نظر میآمد اما با روشنایی اندک شمع به وضوح پلکانی بودن آجریاش به سمت بالا دیده میشد.
با در دست داشتن شمع، دست دیگرم را بر روی پلههای آجری دالان تکیه دادم. داشتم همانند کودکی نوپا، چهاردست و پا از پلهها به بالا میرفتم که ناگهان زیر زانوی راستم با جسمی سفت برخورد کرد و صدایم آخگویان از گلویم درآمد.
کشکک زانویم از شدت برخورد به درد آمد و با ساییده شدنش به آن قسمت از پله آه از نهادم برخاست. زانویم آنچنان سوزش پیدا کرد که چهرهام را جمع کردم و سرم را آخگویان در زیر نور شمع به پایین لغزاندم. پس از کنار کشیدن زانویم از آن قسمت پله، به طور عجیبی با ترکخوردگی آجر پله و برآمدگیاش با چند مشتی از خاک سفت گشته مواجه گشتم.
ابروانم در هم شد و با تمام نیرویی که داشتم؛ توانستم با چنگ زدن دست چپم به خاک سفت، موفق به برداشتن تکهی بالایی از خاک شوم. در همان حین بود که در کمال ناباوری، پارچهای مشکیرنگ که حاوی چیز سفتی درونش بود، در مقابل دیدگانم ظاهر شد.
از کنجکاوی، ابرویی به بالا کشیدم و با نفسهایی تند، شمع را بلافاصله با اندک فاصلهای بر روی پله قرار دادم و گره پارچهی مشکی رنگ را که همانند بقچه بسته شده بود، گشودم.
هاج و واج با آشکار شدن کوزهای سفالی و کوچک که تنگ و کوتاه هم به نظر میرسید، در برابر دیدگانم آهی از تعجب کشیدم. با تکان دادنش، در گوشهایم صدایی شبیه تکان خوردن سکهای نواخته شد. انگار دفینهای ناشناخته یافته بودم.
بی آنکه درنگی کرده باشم، کوزه را محکم بر دیوار کناریاش کوبیدم و همان سکهای که انتظارش را میکشیدم، در میان کف دست چپم فرود آمد. سرم را به جلو برده و بر شمایل سکهی فلزی طوسی رنگ دقیق نگاه انداختم.
پس از اندکی دقت بر روی نوشتهی ضرب شده روی آن، متوجه خط میخی آن شدم. من خط میخی را از کودکی از بر بودم. به همین علت، با خوانش سریعاش متوجه یک سری کلمات رمزگونهاش شدم:
- مردی در کوه شیوَشگان*، دعای ضد طلسم، طبس.
با دیدن این واژگان، ابروانم با شدت بیشتری به هم گره خورد و عرقی سرد بر پیشانیام نشست. به حکمت پروردگار حیران مانده بودم که در موقعیتی که از مکان طبس آگاهی یافته بودم، این گونه سکهی ضرب گشته را یافته بودم.
خوشحالی عجیبی از یافتناش در جانم رخنه کرده بود. قلبم از فرط شادی به وجد آمده بود و داشت ضربان میگرفت. ناخودآگاه لبخندی بر روی لبانم جاری شد. با تندی تکههای کوزهی شکسته را درون همان پارچه گذاشتم و پس از گره زدن محکم به آن، سکه را درون کمربند مشکی پیراهنم جای دادم.
نگاهم را به شمع در دستم که در نای آخر قطرات سوختن بود، دادم و بی توجه به درد زانویم، مسیرم را به سمت پلههای بالایی ادامه دادم.
در نهایت، پس از چند دقیقهای به بنبست رسیده بودم. در پاگرد پلهها چمباتمهوار نشستم که ردّ نگاهم به دریچهی مربعیشکل و کاهگلی که در سمت چپم دیده میشد، افتاد. از لبهی چپ دریچه که اندکی جای خالی برای انداختن انگشتانی به داخلش تعبیه شده بود، محکم گرفتم و با شادی که در وجودم برای یافت شدن راه خروجی پیدا شده بود، دریچهی مربعی را به سمت خود کشاندم. از طرفی، همان مقدار شمع باقیمانده را که در خاموشی بود، به دلیل لو نرفتنم درون کمربندم فرو دادم.
*شیوَشگان= نام کوهی در شرق شهرستان کرمان = نام دیگرش، مسجد صاحب الزمان هم نامیده میشود= علت نامگذاری شیوشگان، گورستانی در آن اطراف به دلیل بدرود گفتن از عزیزان همراه با شیون و زاری بوده است= دلیل دیگر نامگذاری به این نام، وجود سنگنگارهای سرشار از رمز و راز در آنجاست که محل مهمی برای نیایشگاه مهرپرستان( اولین آیین رسمی و یکتاپرستی ایرانیان که حضرت نوح و ادریس(هنوخ یا همان هرمس) هم از پیروان اصلی آنها بود) بود. بعدها، همین آیین میترائیسم یا مهرپرستی به سراسر روم و اروپا راه یافت.
همین که سرم را با همان پوشش مشکیرنگ چهرهام به بیرون از دریچه بردم، نور قرص ماه شب در قاب چشمانم به خوبی درخشید و ایزد یکتا را در دل به خاطر یافتن پادشاه آریوسلم و سکهی پنهانگشته در خُمره* که به عنوان یکی از قطعات جورچین آشوب ایرانشهر بود، سپاس گفتم.
بیوقفه کمری راست کردم و از پشت دریچه را محکم بستم. سپس، با خم کردن کمرم از کنار دیوارِ محوطهی پشت کتابخانه که دار و درخت زیادی در آن تاریکی از دور به چشمام میآمد، به آهستگی گام برداشتم. پس از رفتن چند قدمی به جلو، ناگهان با شنیدن صدای فریاد بلند مردانهای از حرکت ایستادم:
- ایست.
شمارههای قلبم از حسابم در رفته بود. نفسهایم تند شدند و به گیر افتادنم در آن وقت شب در دل لعنتی فرستادم اما نباید در دام نگهبان پشتی کتابخانه میافتادم. برای گریختن از دستش، نفسهایم تندتر شد و با راست کردن کمرم، سریع پاتند کردم.
نفسنفس میزدم که آن مرد نگهبان قهوهای پوش با پا به فرار گذاشتنام در پیام دوید و با شنیدن صدای بیرون کشیدن شمشیرش از نیام، قدمهایم را سریعتر کردم. افسوس که او مرا با قرار دادن شمشیرش در بیخ گلویم، در حصار تیغ برّندهی شمشیرش درآورد.
دریچههای قلبم در پی هم برای چارهجویی باز و بسته میشدند که دیگر نفسم بند آمد و نگهبان با فریاد بلند دیگری، از پشت سر تهدیدش را برایم جدیتر کرد:
- اگر بار دیگر برای گریختن در تقلا باشی، راه به جایی نخواهی برد و به زندان چهلمنار راه خواهی یافت.
چارهای جز ایستادن نداشتم. در همان حین بود که صدای پای قدمهای دیگری را شنیدم که بیشتر شبیه چکمههای پرصلابت نظامی بود. از پشت سر نزدیکترم آمد و با آوایی نظامی به من دستور داد:
- بهتر است خود را تا سپیدهدم فرا نرسیده، تسلیم کنی!
ابروانم از آشنا بودن صدای آهنگیناش که همیشه عطر بوی یاسها در پندارم میپیچد، به هم پیچ خورد و چشمانم را با کشیدن آهی محکم بر روی هم فشردم. آری، او کسی نبود جز فرشاسب!
از غافلگیری شبانه، دیگر خون در رگهایم قندیل بست و بیهیچ واکنشی بغض، گلویم را سد کرد. از اینکه ترسم از دیدار با فرشاسب، به واقعیت بدل گشته بود، ناراضی بودم. پوفی از سر کلافگی هم از پشت لبانم به بیرون کشیدم.
شمشیر آن نگهبان هنوز پوست گردنم را لمس میکرد که در موقعیت فرمانبرداری از فرشاسب به حالت نظامی گفت:
- فرمانده. همانطور که دستور فرموده بودید، یافتن دزد کتابخانه موفقیتآمیز بود.
او داشت چه میگفت؟! او مرا به عنوان یک یغماگر کتاب کتابخانه قلمداد کرده بود! آری، همین که مرا با چنین پوشش مشکیرنگ شبانه در دامشان بیاندازند، نتیجهای جز این نخواهم دید! سری به نشانهی تاسف به احوالات خودم تکان دادم و چشمانم را بر روی هم بیشتر فشردم.
فرشاسب هم همان دو قدم فاصلهی بینمان را پر کرد و پشت به من در گوشم نجوا کرد:
- اگر به کتابی از کتابخانه دست بردهای، بی هیچ زد و خوردی آن را به من تحویل ده.
با این گفتهاش، از حرص سکوتی کردم و آن نگهبان هم با همین سکوتم، بر من غرّید:
- مگر نشنیدی فرمانده چه گفت؟ تسلیم شو و بیش از این وقت را تلف نکن.
نمیدانستم تا به کی باید سکوت پیشه کنم ولی در همان وضعیت ماندم تا اینکه نگهبان لبهی شمشیر برّندهاش را بیشتر روی پوست گردنم تکیه داد و چند ثانیهای برای شکاندن سکوتم منتظر ماند اما این فرشاسب بود که با لحنی آرام به سمتش که در سمت راستش شمشیرش را هنوز روی گردنم قرار داده بود، سر چرخاند و قاطعانه گفت:
- دست نگهدار.
با این دستور فرشاسب، نفسی از آسودگی به بیرون فرستادم تا دمی از ترس شناخته شدنم توسط نگهبان بکاهم. او که از دستور ناگهانی فرشاسب هیچ انتظاری نداشت، اخمی بر پیشانیاش انداخت و سر به سوی فرشاسب کج کرد:
- اما فرمانده! یغماگران کتابخانهی مرکزی را باید از گردن زد تا دیگر جسارت دزدیدن هیچ کتابی را از آنجا به خود خرج ندهند!
فرشاسب هم سری به بالا حرکت داد و با قاطعیت بیشتری گفت:
- دیگر بس است. تو باید از من فرمان بری و اینک او را رها سازی.
اما کماکان نگهبان از جایش تکان نمیخورد که فرشاسب ابن بار با عصبانیتی که از چهرهی ملتهباش هویدا شده بود، به سمتش سر چرخاند و تندآمیز بر سرش غرّش کرد:
- مگر نشنیدی چه گفتم؟ از اینجا دور شو و کسی را به اینجا راه نده تا تکلیفم را با او روشن سازم!
من با خیالی آسوده، آهی دیگر از گلویم بیرون دادم و دیدگان فروبستهام را باز کردم. نگهبان هم با حرف شنوی از فرشاسب، شمشیرش را از گردنم برداشت و با غلاف کردنش، سری به نشانهی اطاعت خم کرد و رفت.
لحظهای سکوت نفسگیر شب همراه با تاریکی فراگیرش در آسمان، زیادی به چشمام تیره و تار آمد. داشتم بغضم را فرو میدادم که فرشاسب از پشت سر با دقیق شدن بر چهرهی پوشیدهام، تند گفت:
- بیآنکه دوباره شمشیری بر رویات کشیده شود، برگرد و آن پارچهی مشکی رنگت را از رخسار سپیدرنگت بردار.
او چنان بر صورتم خیره مانده بود که سپید رنگی صورتم را در آن تیرگی هوا فهمیده بود. در دل به رک بودنش پوزخندی میزدم. از طرفی، شاید پندارش این بود که من از گماشتگان ارتش تاریکی باشم؛ به همین دلیل، با این گفتهاش میخواست حرفی از زیر زبانم بکشد تا مرا شناسایی کند. من هم راهی جز برگشت به سمتش نداشتم.
ثانیهای نگذشت که هر دو درمقابل همدیگر ایستاده بودیم و من با اینکه برای چشم دزدیدن از او به کف زمین نگاه میدوختم ولی او با کنجکاوی حرکاتم را میپایید و در انتظار کنار گذاشتن پوشش چهرهام به صورتم خیره مانده بود.
او که دید؛ من دریغ از هر گونه حرکتی تصمیم به جدا کردن پارچهی رخ سپیدرنگم ندارم، اخمی غلیظ بین ابروان پرش نشست و با ریز کردن مردمک چشمانش شمردهشمرده به من گفت:
- تو یک زن هستی و در این وقت شب اینجا چه میکردی؟
او که بی حرف گفتنام؛ از چشمان ظریف دخترانهام نصف راه را فهمیده بود، قدمی به سمتم برداشت و خود را نزدیکم کرد. همین که سرش را در امتداد زاویهی چشمانم کج کرد، از نهایت نزدیکی با او گُر گرفتم و نفسهایم دور تند به خود گرفت.
من در حال طفره رفتن از نگاه خیرهاش بودم که خود را اندکی به عقب کشیدم و او به دنبالم، برای لجبازی قدمی دیگر به سمتم برداشت. گویا در آن بامداد خود را عجیب در تلهی فرشاسب انداخته بودم و هیچ رقمه توان گریختن از داماش را در خود نمیدیدم. عطر یاساش بیشتر مشامام را پر کرد و مستی، با ذرهذرات تنم آمیخته شد. او با این کارش، هوش و حواسی برایم باقی نمیگذاشت.
لحظهای سرش را بیشتر به سوی چشمانم نزدیک کرد و با پوزخندی صدادار که بر گوشهی لبش حکمفرمایی کرد، تای ابرویی به بالا کشید و با آوایی خشدار زیر گوشم، زمزمهای به راه انداخت:
- از اینکه در اقیانوس نگاهم غرق شوی، نگاهی به من فرمانده نمیکنی یا... .
در همان موقع، با یک حرکت ناگهانی دستش را به سرعت به پشتم رساند و با باز کردن گره پشت پارچهی سهگوشام، تمامرخام را در مقابل قاب نگاه سنگیناش نمایان کرد. به یکباره، نفس در سینهام گره خورد و زبانم بند آمد.
میتوانستم طنین کوبش قلبم را در آن سکوت بشنوم که فرشاسب با چشمانی مخمور* پوشش مشکی رنگم را بی هیچ بیمی از رسوایی در دستش گرفت. در همان حالت خیره در چشمانم که هنوز به کف زمین نگاه میکردم، دنبالهی حرفش را گرفت:
- یا از اینکه تو را شبانه به خاطر تنها بودنت در این قصر پر از گرگ به باد سرزنش بگیرم! آناشید.
با ناراحتی از توبیخ کردنش، لحظهای آن ترس تهمانده در وجودم را کنار گذاشتم و دیدگانم را نافذانه در چشمان آمیخته با حرصاش قفل کردم و گفتم:
- فرشاسب. تو خود میدانی که بیکار و بُغ کرده در کنج خانه نشستن کار من نیست.
او نیز با نیشخندی مرا مهمان خود کرد و از پشت لبان بستهاش، لب کج کرد و با دادن ابروانش به بالا، نکوهشام* کرد:
- امیدوار بودم که فریماه باشی تا آناشید.
او با همین نیش و کنایهاش به من بیشتر قلبم را رنجور میکرد. هرچند با این زخم زبانهای گاه و بیگاهاش خو گرفته بودم. او از کلافگی، چشمانش را محکم بست و پوفی کشید. دستی به پشت گردنش کشید و نفسهای گرماش را به صورتم ناشیانه فرستاد. داشتم از برخورد نفسهای مردانهاش به پوست صورتم دگرگون میشدم. من هنوز به او از حرف های نیشدارش به او زل زده بودم که با نگاهی سرد، پارچهی مشکی رنگ را در برابر چشمان یخزدهام گرفت و چینهای پراخمی را بر پیشانیاش نشاند. بر خلاف نگاه سردش، با لحنی دلنشین به من آرام نزدیک شد و دلم را بیش از پیش ربود:
- با این پوششی که برای خود دست و پا کردهای و هیچ فرقی با دشمنان قسمخوردهی ایرانشهر نداری، داشتی مرا در این نیمهی شب به مرز استودانهای گوردخمهها میبردی! آناشید.
من از حرص خوردنش عجیب طعم لذت را زیر زبانم میچشیدم تا دیگر مرا این گونه نپاید و در لباس توبیخگرانه سلاح دفاعی به خود نگیرد. به همین خاطر، زیرچشمی به او نگاهی انداختم و گفتم:
- چرا؟ چون ترسیده بودی مبادا کتابی از کتابخانهی چهلمنار برده شود و از آن جایی که امشب سربازرس اینجا شده بودی، با رابطهی خویشاوندی که با تو دارم؛ دستات در حنای رنگ نشده، رنگ بگیرد؟
او از گفتهام جا خورد و سگرمهای در هم کشید ولی من بی آنکه به او فرصتی برای پاسخ دادن دهم، با مهربانی به سمت نگاه سنگیناش، سری کج کردم و گفتم:
- پوربانو اما بدان که هرگز با چنین کارهایی تو را شرمسار نمیکنم.
او با شنیدن سخنانم که بوی مهر به مشاماش میرسید، لبخندی بر لبانش زد. از سویی، اندکی آرامش به چهرهی سرخ شدهاش برگشته بود. او با انداختن آن پارچهی مشکیرنگ بر روی شانهام، لبی تر کرد و با لبخندی دیگر گفت:
- آری، میدانم اما بیش از آن دلآشوبهی شناخته شدنت به عنوان اعضای ارتش تاریکی، نگرانیام بیشتر برای این بود که مبادا برای خود دردسری بتراشی، آناشید.
او با مهربانی پاسخم داده بود و داشت با نگاهی گرم و ممتدش، شیرینی دلپذیری بر وجودم لبریز میکرد. از سویی، از نهایت دوست داشتنی که در جایجای کلماتش ریخته بود، پلکهایم را به آرامی بر روی هم بستم و تمام واژه به واژهی جملاتش را در صحیفهی ذهنم ثبت کردم.
آری، راست میگفت! از اینکه دلنگرانیاش را نسبت به من بر زبانش جاری کرده بود، قند در دلم آب میشد و داشتم شمیم یاسهای خیالش را به اعماق ذهنم حواله میکردم. دیگران که همانند فرشاسب مرا پاکدست نمیشناختند؛ به همین خاطر، به او برای چنین افکار به جایش حق میدادم.
او که از دگرگون شدن احوالاتم پی به نزدیک شدن ناشیانهاش به من برده بود، از قصد تک سرفهای کرد و از من درخواست شرح وقایع ریز و درشت کتابخانه را کرد.
من نیز به پیروی از او تمام اتفاقات را به غیر از جملهی ابهام آمیز دوری کردن از او را که جناب اشوزدنگه به من گوشزد کرده بود، کف دستش گذاشتم و او هم مشتاقانه به گفتههایم گوش جان سپرد. گهگاهی از نهایت خشم دستی به موهای حالتدارش میبرد و پوفی حرصدار میکشید. آنچنان که در پایانبندی جملاتم، یک سری واقعیتهای تلخ تمام چهرهی مردانهاش را ملتهب کرده بود.چشمانش داشت از کاسهی دیدگانش از عصبانیت درمیآمد.
به یاد آخرین گفتهی جناب اشوزدنگه افتادم که به من توصیه کرده بود تا از فرشاسب دور بمانم. اما چرا؟ من که جز مسئولیتی که به واسطهی گردنبندهایمان بر دوشمان نهاده شده بود، کار دیگری با او نداشتم. مگر نه اینکه خودش از من خواستگاری کرده بود و حتم داشتم که تا به اکنون با پدرش؛ جناب کیارخ این موضوع را در میان گذاشته! اما فکرش را که میکنم؛ باید از او دوری گزینم. چون همینک هم به خاطر من موانع زیادی بر سر کاری که در آن سرگرم است، وجود دارد و همین امشب، نمونهی بارز دردسر شدنم برایش بود و از این بابت شرمندگی نتیجهاش گشت.
از طرفی دیگر، کابوس به خطر افتادنش به خاطر من در جانم رعشه میانداخت؛ همین، کار را برای بیشتر بودنمان دشوارتر میگرداند. میخواستم از چنین افکار سرگردانی که در سرم به آن شاخ و برگ میدادم، سر به بیابان بگذارم و راهم را برای همیشه از سنگینی تصمیمی که فرشاسب از من انتظارش را میکشید، جدا سازم. افسوس که چارهای جز ادامه دادن این مسیر طاقتفرسا برایم نمانده بود!
اندکی بعد، برای رفتن نیمنگاهی به او انداختم و گفتم:
- پوربانو. از اینکه شبانه تو را به دردسر انداختم، شرمسارم.
در حال روی برگرداندن از او بودم که ناگهان با قفل شدن بازوی راستم در پنجهی قدرتمندش، نیمرخ کنجکاوش را به سوی چهرهام کشاند و نفسزنان به من اخمی کرد و گفت:
- تو که با سخنان چند لحظه پیشام توجیه گشتی؛ پس، چنین رفتارت نشانهی چیست؟ آناشید.
او که از روی گردانی من مبهوت مانده بود، مردمک چشمان مشکیرنگش را برای شنیدن پاسخی از جانبم ریزتر کرد و این بار پرسید:
- منتظر پاسخت هستم؛ حتی اگر امشب به قیمت رسوا شدنمان در اینجا بیانجامد!
او که به کارهایم شک برده بود، راهی جز سکوت در خود نمیدیدم. انگار سکوت شب همراه با سکوت خودم نفسگیرتر شده بود و روشنای قرص مهتاب، اندکی فضای بینمان را نورانی کرده بود. فرشاسب با سکوت بیشترم، ابروانش به هم گره خورد و نگاه نگرانش را به نگاه زیرچشمی من دوخت و با لحنی مهربان گفت:
- آن چه تشویشی است که در عمق چشمان میشیرنگت لانه کرده و نمیخواهی بروزش دهی؟ دختبانو.
نمیخواستم بیش از این با منتظر ماندنش برای جوابی از سمتم، روحش به سوهان کشیده شود؛ هر چند داشت مرا بازجویی میکرد و اشکهایی به سراغم میآمدند و برای افتادن سیلی از اشکهای مرواریدگونهام کم مانده بود.
چشمانم بغض عجیبی به خود گرفته بودند و او در حال کاویدن جایجای صورتم بود که گلویی صاف کردم و زیرچشمی نگاهم را به او دادم. با لحنی ملتمسانه و صدایی گرفته سکوت را شکستم:
- آری، با حرفهایت قانع شدم ولی دیگر نمیخواهم برایت دردسر بیافرینم. خودت که خوب میدانی؛ این چند روز هم رشته افکارم به عزای عزیزانم بند است. نمیخواهم از من رنجیده خاطر شوی! فرشاسب.
او هم با شنیدن این حرفهایم، چینهای پرتعجبی بر گوشهی چشمانش داد و دستش را از چنگ بازویم آرام رها کرد. بی هیچ فاصلهای به من نگاهش را عمیق کرد و زیر گوشم پچ زد:
- اگر هزاران بار هم از این اتفاقات ریز و درشت امشب برایم رخ دهد، من دست از تو بر نخواهم داشت. مگر اینکه خودت مرا پس زنی!
او با همین پچ زدنهای زیر گوشم، داشت مرا از خود بی خود میکرد. دیگر دریچهی قلبم برای جریان خونی باز و بسته نمیشد. از احوالات مستانهای که به سراغم آمده بود، چشم بستم و او هنوز داشت برایم نغمه سرایی میکرد:
- اگر این اتفاقات دردسر هم نامیده شود، برایم همانند شهدی شیرین است که گوارا بودنش تمام جانم را لبریز میکند و مهرت را در جایجای روحم میتاباند. پس، رخصتی برایم ده تا برایت آفتابی باشم که گرمایاش، از دردهای این روزهایت بکاهد و از دلشورههای کنج نگاهت بر دوش دلشورههای من نیز گذاشته شود!
او با همین سخنان شورانگیزش، بیشتر دلم را برای برگشت از تصمیمام نرم میکرد و دیوارههای وجودم را برای آمیخته شدن روحم با احساسات مردانهاش به لرزه درمیآورد.
من خوب میدانستم که چه مهربانانه به من مهر میورزد اما آیا او میدانست چقدر دلبرانه تمامیت روحش را این چنین دست نخورده و بکر تنها برای خود میخواهم؟!