انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

منتخب فادیان نور | سینتامان کاربر انجمن آوای رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع سینتامان
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
چند وقتی در پی دست‌نوشته‌ی زیر بال‌های سیاه مجسمه‌ی کَرشِفت در میدان فرعی دوم پایتخت بودم که با نبود خبری، ناامید از آنجا برمی‌گشتم؛ تا اینکه چند روزی پیش از جشن یلدا برای خرید قلمی چوبی، عزم رفتن به راسته‌ی ادیبان شهر گرفتم.
آن روزِ اواخر آذرماه، یکی از روزهای تعطیل گاه‌شماری ایرانشهر بود. بادِ نیمروزش، هر چند برگ‌های درختان چنار شهر را بر کف کوی و برزن‌های شهر می‌ریخت ولی گرمای ملایمی را در سرمای پاییزی خود داشت.
پس از خرید قلمی از آن راسته، افسار آماندا را در دست گرفته و با همدیگر راه خود را به سمت میدان مجسمه‌ی کرشفت کج کردیم. همین که دستی بر زیر بال سیاهش بردم؛ کاغذی کلفت میان پنجه‌ی دستم جای گرفت. از شادی که پس از مدت‌ها ناامیدی از دست‌نوشته به من دست یافته بود، لبخندی بر گوشه‌ی لبم نقش بست و بی‌قرار برای خوانش‌اش، سر از پا نمی‌شناختم. وجودم آکنده از هیجان برای دیدار با آن مرد مرموز شده بود و قلبم تپش گرفته بود.
هر چند به خاطر تعطیلی، بازار داخلی شهر چندان شلوغ به نظر نمی‌رسید ولی جهت اطمینان، سرم را برای دیده نشدنم به این سو و آن سو حرکت دادم. پس از آسوده شدن، سریع با همان دست چپم دست‌نوشته‌ی لوله‌شده با نخی محکم و سیاه‌رنگ را در داخل کمربند طلایی رنگم فروبردم. سپس، هم‌زمان با قدم‌های آرام آماندا، خود را به کنار دیوارهای کوتاه بازار کشاندم و دستی به کمربندم بردم.
آماندا شیهه‌ی آرامی کشید و بی‌آنکه درنگی کرده باشم، دست راستم را از لای افسار مشکی‌رنگش رها کردم‌. پس از بیرون کشیدن دست‌نوشته از کمربندم، دستانم از هیجان شروع به لرزیدن کردند؛ به طوری که دست‌نوشته‌ی زیر دستانم تکان می‌‌خوردند و من به سرعت متنش را خواندم:
- به نام نامی یزدان؛ اهورامزدای بزرگ.
بانو آناشید. قرارمان؛ امروز ساعتی پیش از غروب آفتاب در غار کوه چَمگان*...
همین محدودیت زمانی را که در دست‌نوشته برای ملاقاتمان گوشزد کرده بود، قلبم را بیشتر برای تپش واداشت. باید هر چه سریع‌تر خود را سوار بر آماندا به آنجا می‌رساندم.
بلافاصله، با بستن دست‌نوشته، پا در رکاب آماندا بردم و سوار بر زین قهوه‌ای‌رنگش، جفت‌ پاهایم را در زیر نور آفتاب بر شکمش نواختم و پس از کشیدن هِی محکم، راهی کوه چَمگان شدیم.
پس از ساعتی پیمودن مسیر دشوار و سنگلاخی آنجا، به آن سوی دامنه‌‌ی آن کوه بزرگ رسیدیم. کوهی که به وسعت ۵۰ کیلومتر و پهنای ۱۵ کیلومتر، جایگاه خود را به عنوان کوهی شکوهمند در مرودشت مستحکم‌تر کرده بود. سنگ هایی بزرگ در دل صخره‌های غول‌آسای‌اش، چشم‌اندازی زیبا را در حوالی نیمروز برای آدمی ایجاد کرده بودند. با وجود آب و هوای خشک آنجا، پوشش‌های گیاهی گوناگونی به چشم‌ام آمد؛ از چندین درختچه‌های پراکنده‌ی انجیر و بادام کوهی که از گوشه و کنار صخره‌ها پدید آمده بودند تا گیاهانی همچون کنگر* که در سمت آذربایگان و کردستان می‌روید.
زیر پرتو‌های نه‌چندان سوزان خورشید که از پهنای آسمان به زمین می‌رسید، عرق از سر و رویم می‌بارید و گیسوان خرمایی‌ام از زیر شال به پوست گردنم چسبیده بود. با یک دستم گیسوانم را در زیر شال حرکت دادم و با دستی دیگر، افسار آماندا را برای ایستادن از حرکت کشیدم که آوایی مردانه از پشت، مرا متوجه خود کرد:
- بانو. شمارش معکوس برای گره زدن بندهای از هم‌گسیخته‌ی تشکیلات سپیدافشان فرا رسیده! آماده باش.



* کوه چَمگان= کوه رحمت=کوه مِهر نیز گفته می‌شود؛ به این دلیل که نیایش‌هایی در دل کوه صورت می‌گرفته و غارهایی متعددی در آنجا وجود دارد.
کوهی در شمال شرقی مرودشت که ۶۰کیلومتر با شهر شیراز کنونی فاصله دارد. شهر استخر، در بخشی از دامنه‌ی این کوه چمگان قرار گرفته است.
*کَنگَر= گیاهی است خودرو با برگ‌های خاردار و ساقه‌های ضخیم شبیه به کرفس که از آن در پخت سوپ، خورشت و حتی به‌صورت خام در سالاد استفاده می‌کنند.
 
آخرین ویرایش:
نشسته بر روی زین آماندا، شالم را همراه با گیسوانم از گرما تکان داده و سری به عقب چرخاندم. آن مرد شنل پوش را دیدم که این بار کلاه شنلش را از سر برداشته بود و لکه‌های سیاه و زردرنگش بر روی سیمای گندمگون‌اش بیشتر دیده می‌شد.
پنجه‌های قدرتمندش را به لای گیسوان مجعدش برد و با کشیدن ابرویی به بالا، لبخندی کوتاه بر لب زد. سپس، با کج کردن سری به سمت شانه‌اش، نگاهی تحسین‌برانگیز بر من کرد و گفت:
- بانوآناشید. زودتر از انتظارم به ملاقاتم آمدی. همانند خاله‌ات؛ سانای بانو در وقت‌شناسی بی‌همتایی!
من هم از تعجب ابرویی خم کرده و با کشیدن بیشتر افسار آماندا، شیهه‌ی اسبم به صدا درآمد و من نیز با پیاده شدن از آماندا، با چند قدمی جلو رفتن به سمتش نگاهی کردم. او مرموزترین کسی بود که می‌شناختم؛ چرا که داشت از وقت‌شناسی تنها خاله‌ام سخن به میان می‌آورد.
مردمک چشمانم را تنگ‌ کردم و نگاه پرسشگرم را به چشمان نافذ و مشکی‌رنگش دوختم و قاطعانه لب زدم:
- می‌خواهی با همین حرف‌های پرابهام، ساعت‌ها مرا به کنجکاوی واداری یا همینک ختم کلامت را بر من در اینجا بازگشایی؟
همین که گامی به سمتم برداشت، نسیم ملایم نیمروزی شال بنفش‌رنگم را بر روی چهره‌ام به پرواز درآورد. او هم متفکرانه دستی بر ته‌ریش نیم‌رخ لکه‌دارش کشید و سیبک گلویش را تکان داد:
- گویا همانند سر رسیدن به وعده‌ی دیدارمان، برای شنیدن سخنانم نیز پاتند کرده‌ای!
چهره‌ام را از گفته‌اش بیشتر جمع کردم و به نشانه‌ی تایید، سری خم کردم. او هم ابروانش را در هم گره کرد و نگاهی سنگین بر چهره‌ی منتظرم کرد و گفت:
- نمی‌دانم که در این مدت از شاهنشاه آریوسلم اصیل خبر پیدا کرده‌ای یا... ؟
او چه خونسرد درباره‌ی شهریار ایرانشهر حرف می‌زد! آری، او که پرسش‌اش را نیمه‌کاره رها کرد، مبهوت‌وار ابرویم به بالا پرید و با کشیدن آهی کوتاه پرسیدم:
- مگر شما می‌دانستید؟
او به نشانه‌ی تأیید، سری تکان داد و با لحنی رسا گفت:
- فقط مکان پنهان شاهنشاه را نمی‌دانم که... .
سری به بالا گرفت و با نگاهی تاسف‌بار‌ به من عمیق نگریست و زیر لب زمزمه کرد:
- امیدوارم شاید از جناب هوشیدر خبر مخفی بودن شاهنشاه را شنیده باشی!
نفس که در سینه‌ام گره خورد، بازدمی عمیق به بیرون فرستادم. با تکان دادن سرم به نشانه‌ی تاسف و ناراحتی لب زدم:
- روح جناب هوشیدر پیش از آن‌که لب به گفتن حقیقت بگشاید، به مینوی راستین پیوست و ما را ترک کرد اما اکنون پس از اتفاقاتی، ماجرا را فهمیده‌ام.
او که جمله‌ی آخرم را شنید، لبخندی رضایت‌بخش بر گوشه‌ی لبانش زد و خواسته‌اش را برایم با جدیت مطرح کرد:
- می‌خواستم پس از یافتن مکان پنهان‌اش، کمربند طلایی رنگ سلطنتی‌اش را هم بیابی. زیرا که در داخل آن کمربند مهم، فهرست اسامی اصیل گروه سپیدافشان و اسامی غیراصیل‌اش که در فهرست سیاه جای گرفته‌اند، کار گذاشته شده!
با شنیده‌های عجیب قلبم داشت از جایش درمی‌آمد.
 
آخرین ویرایش:
حرف‌های این مرد ناشناس؛ زیر پرتوهای آفتاب که سوز گرمای‌اش زیادتر گشته بود، مرا سردرگم کرده بود. چینی بر پیشانی انداختم و پرسیدم:
- گویا این اسامی حقیقی و غیرحقیقی را خودِ شاهنشاه پیش از بی‌هوش کردنش آگاهی داشته که بر آن پوستینه‌ی کاغذمانند نبشته است؟
او نیز دوباره به نشانه‌ی تأیید سری خم کرد و پس از باز کردن گره بندهای جلویی شنل‌اش از گرما کلامش را ادامه داد:
- پس، نیمه‌ی راه را طی کرده‌ای. بانو. بهتر است هر چه سریع‌تر به دنبال مکانی که ایشان را پنهان کرده‌اند، باشی تا همین کار را به سرانجام برسانی.
من نیز پوزخندی کوتاه بر لب نشاندم و هم‌زمان با نازک کردن پشت‌چشمی به او، بادی در غبغب انداختم و گفتم:
- ولی همینک بر حسب اتفاق، مکانش را شناسایی کردم و منتظر فرصتی برای سرانجام رساندن این کار هستم!
او نیز از حیرانی شانه‌هایش را به جلو کشید و با موجی از شادی که از پس آن چهره‌ی زخمی‌اش پیدا شد، گل از گل‌اش شکفت و با صدایی بلندتر گفت:
- چه می‌گویی بانو؟ پس، پندارم این است زادروز شاهنشاه غیراصیل که با جشن بزرگ یلدا یکیسیت، بهترین فرصت است.
من هم با دست بردن به زیر چانه‌ام، متفکرانه نگاهی به کف زمین سنگلاخی دوختم و گفتم:
- آری. مدتی از قضا در این افکار به سر می‌بردم که چگونه می‌توان برای پخش سراسری دست‌نوشته‌های پیام‌آور آگاهی در میان مردم ایرانشهر یاری جست؟
با بالا بردن نگاهم به سمت رخسار پرالتهاب‌اش از گرما، دستم را به پهلویم برگرداندم و با نیمه لبخندی گفتم:
- با کامل شدن اعضای از هم‌گسیخته‌ی سپیدافشان، مسیر چنین کارهایی با همراهی خودمان آسان‌تر خواهد شد. فقط باید... .
نگاهم را به چشمان برق‌زده‌اش از کلام‌ام عمیق‌تر کرده و پی حرفم را گرفتم:
- تنها باید جوانب این کارها را از زیان آگاه شدن ارتش تاریکی سنجید!
سخنان نافدم که به مذاقش خوش آمده بود، دستی به پشت گردن عرق کرده‌اش کشید و گفت:
- مرا نیز در پخش آن دست‌نوشته‌ها سهیم کنید. بانو.
من که از درخواست‌اش برای یاری رساندن در این راه پرپیچ و خم آگاه‌سازی مردم خوشحال گشته بودم، لبخندی عمیق به پهنای صورت زدم و چشمانم را به آرامی برای آرام کردن فضای بینمان بر روی هم بستم.
او که موفق به رساندن درخواست‌‌اش به من شده بود، رو به من کلاه شنل‌اش را در آن گرما بر سرش افکند و به نشانه‌ی احترام سری خم کرد:
- اهورامزدا نگهدارت باد، بانوی من.
در حال روی‌ برگرداندن از من بود که دستی به سمتش بردم و از کنجکاوی آوایی بلند سر دادم:
- شما فراتر از یک اعضای گروه سپیدافشان هستید که خصوصیات خاله‌ام را از بَرید!
او از حرکت ایستاد و من هم گرهی غلیظ بین ابروانم نشست و پرسش‌ام را ادامه دادم:
- شما کیستید که این چنین هر بار از افشای هویت خودتان سرباز می‌زنید!
اما او در کمال ناباوری، بی‌‌آنکه پاسخی به من تحویل دهد، به حرکت خود ادامه داد و با گام‌هایی جسورانه و بلند مرا ترک کرد.
 
آخرین ویرایش:
من با سکوت آن مرد در برابر پرسش‌هایم عجیب حرصم گرفته بود؛ با بی‌قراری، گره ابروانم بیشتر درهم شده بود و در حال جویدن گوشه و کنار لبان برجسته‌‌ام بودم. از طرفی دیگر، آفتاب سوزان در حوالی آن کوه مرا کلافه کرده بود. با تکاندن سرم از کلافگی، موفق نبودنم را برای کشیدن حرفی از زیرزبانش نکوهش کردم.
آهی از گلویم به بیرون دادم و با سوار شدن بر زین آماندا، خود را به مرکز شهر رساندم.
از گرمای هوا کاسته شده بود و کم‌کم غروب، در پهنه‌ی آسمان راه خود را می‌یافت‌. هنوز هوا روشن بود که در میان دکان‌های تعطیل شده، از آماندا پیاده شدم و با قدم‌های کوتاه‌ام، افسار مشکی‌رنگ آماندا را در دست گرفته بودم و در کنار تن خسته‌حال‌اش گام برمی‌داشتم.
باد پاییزی، از میان هوای عصرگاهی خود را نمایان کرده بود؛ برگ‌های رقصان خزان را در فضای شهر می‌پراکند و چندین برگ نارنجی و خشکیده‌ای بر صورتم برخورد. در همان هنگام بود که ناگهان دستی ناشناس از پشت، گردنم را لمس کرد و گردنبندهای مکمل را از لای گیسوان خرمایی‌رنگم به بیرون کشید.
ضربه‌ی دیوار قلبم از حرکت ایستاد و جریان خون از میان رگ‌های تنم رخت بربست. نفس‌هایم به تقلا افتاد و با حرکتی سریع، سری به چپ برگرداندم و او را سیاه‌پوش، گردنبند به دست دیدم که به لای کمربند مشکی‌رنگش می‌چپاند.
بی‌فوت وقت، دستم را از لای افسار آماندای به شیهه کشیده رها کردم و دستی به شمشیرم که به زین آماندا آویخته بودم، بردم و آن را از نیام‌اش به بیرون کشیدم.
همین که قدمی برای فرار از چنگم برداشت، لبه‌ی برنده‌ی شمشیرم را بیخ گلویش نشاندم و او از اینکه به محاصره‌ی شمشیرم کشیده شده بود، نفس‌نفس می‌زد.
او صورتش را با پارچه‌ای سفیدرنگ پوشانده بود. نگاهم به همان نماد تک چشم سیاه‌رنگی که این بار بر روی‌ پوشش چهره‌اش طرح زده شده بود، افتاد. اخمی غلیظ بین ابروانم نشست.
نفس‌های خودم نیز بالا و پایین می‌شد. هر چند با دست‌درازی‌های این ارتش خبیث تاریکی خو گرفته بودم ولی او را با خشمی که از درونم فوران کرده بود، به لبه‌ی دیوار کاه‌گلی؛ کنار دکان بسته‌ای کشاندم.
حالا که او را با شمشیر تکیه داده به گلویش به دیوار چسبانده بودم، نفس‌های همدیگر به هم عجیب گره خورده بود و نگاه‌های پرالتهاب‌مان همانند تارهای عنکبوت، در هم تنیده شده بود. شعله‌ی خشمش داشت بیشتر خود را نشان می‌داد که با چهره‌ای سرخ شده در زیر سایه‌ی آن دیوار، به او خروشیدم:
- تو دیگر کیستی و به دستور چه کسی گردنبندها را می‌خواهی به یغما بری؟
چشمان ریز مشکی‌رنگش عجیب در مقابل دیدگان پرخشم‌ام دودو می‌زد که با شنیدن این حرفم، نگاهش را از من دزدید و به سمت راست نگاهش را داد.
 
آخرین ویرایش:
تپش قلبم به حالت عادی برگشته بود اما با فشار دادن شمشیرم به بیخ گلویش، حرص‌آمیز به او نگاهی دوختم و با جدیت نفسی از سینه رها دادم و گفتم:
- اگر برای گریختن از چنگم خود را به آب و آتش زنی، کور خوانده‌ای؛ چرا که زیر این شمشیر صیقل‌ داده‌ شده به سیاهچاله‌ی مرگ فرستاده خواهی شد!
هر چند تهدیدات این‌چنینی برایم دلچسب نبود اما برای کشاندن حرفی از زیر زبانش، چاره‌ای جز این نداشتم.
ترس و نگرانی در جای جای عمق چشمانش لانه کرده بود که از زیر همان پوشش سفیدرنگش، صدای مردانه‌اش خش برداشت و به لکنت افتاد:
- من... فقط... فرمان...فرمانبردارم. همی... همین و بس.
چینی به گوشه‌ی چشمانم دادم و با مردمک‌هایی ریزشده به او سرم را بالا گرفتم و گفتم:
- این‌ها را که خود می‌دانم. نگران نباش که نام هر که را که در اینجا برایم بازگویی، به کسی نخواهم گفت و تو را از آسیب زدن آنان به تو جلوگیری خواهم کرد.
او همین را که از زبانم شنید، بذر امید در آن سوی چشمانش کاشت و دیدگانش با نور آن امید اندک درخشید. گلویی صاف کرد و گفت:
- جناب ... جناب کیارخ.
در همان دم، سستی تمام جانم را دربرگرفت. از حیرانی دهانم باز ماند و رنگ سیمایم پرید. شمشیرم را از کنار پوست گلویش برداشته و به آرامی به امتداد پهلوی راستم سُر دادم.
این دیگر چه داستانی بود که این روزها با هرقدمی که برمی‌داشتم، یک سر و گوشه‌اش به جناب کیارخ ختم می‌شد؟! سردرگم مانده بودم. دیگر تاب ایستادن هم از من ربوده شده بود.
در این پندار بودم که اگر جناب کیارخ این گردنبندها را از من می‌خواست؛ پس چرا از خودم آنها را درخواست نمی‌کرد و داشت با این موش و گربه بازی‌های این اعضای ارتش تاریکی به چنگشان درمی‌آورد؟
نفسی از کلافگی به بیرون راندم و متفکرانه به آن مرد اجیر شده توسط جناب کیارخ زل زدم. رمقی برای نفس کشیدن و زدن نبضی بر رگ‌های تنم نمانده بود. با درماندگی و عجز دستی به قلب رنجورم بردم و با دندان قروچه کردن زیر لب‌های بسته‌ام، پنجه‌های دستم را بر روی قلبم فشار دادم.
با گره زدن به ابروانم، نگاهی به او لغزاندم و با لبانی خشکیده، به او گفتم:
- می‌توانی این گردنبندها را از جانبم به او ببری تا خودت نیز در خطر نیفتی!
سپس، اخمی کردم و از او نام‌ و مشخصات‌اش را جویا شدم. او نیز با اعتماد کردن به من، پاسخی مناسب به من حواله کرد و پس از سپاسگزاری از من، از حضورم دور شد.
دست چپم را با کرختی به دیوار تکیه دادم و نفس‌های پرخشم‌ام را از سینه‌ی سوزانم بیرون دادم.
او، مردی رهّام نامی بود که مدتی به ارتش تاریکی ملحق گشته بود و چند وقتی به دستور جناب کیارخ مرا در شهر و حوالی‌اش می‌پایید.
 
آخرین ویرایش:
کم‌کم تاج پرشکوه پاییز داشت به تاراج می‌رفت و سلطنت زمستان، خود را به کرسی فصل‌ها می‌نشاند. بزم پرشکوه یلدا با زادروز شاهنشاه در تالار دروازه‌ی ملل که در آن سوی دیگر کاخ‌های چهل‌منار بود، فرا رسیده بود. از عصرگاه اولین روز زمستان تا نیمه‌ی شب، برگزاری جشن تدارک دیده شده بود.
بزرگان تمام هفت سرزمین‌ از آن کرانه‌ی شرق ایرانشهر؛ توران تا این کرانه‌ی شرقی‌اش؛ روم به چنین جشن با ابهتی تمام و کمال فراخوانده شده بودند.
غروبی دل‌انگیز در دل آسمان صاف و ابری آن روز، چشم‌نوازی‌اش را به رخ هر آدمی می‌کشید. نه‌تنها همهمه‌ی کارکنان در چهل‌منار پیچیده شده بود بلکه شور و شوق مردم در سطح شهر و سراسر ایرانشهر نیز برگی دیگر از شادی را در دل‌ها به ارمغان آورده بود.
شلوغی محوطه‌ی چهل‌منار در گوشه و کنارش، جایی برای سوزن انداختن باقی نگذاشته بود.
مردم پایتخت و دیگر شهرها همراه با میهمانانی از دیگر سرزمین‌ها مشتاقانه با پیراهن‌هایی آراسته، دسته‌دسته از سمت دروازه‌ی ملل وارد می‌شدند.
جناب کیارخ در کنار پادشاه آریوسلم، به کارهای میزبانی از میهمانان رسیدگی می‌کرد. برادرانم نیز همراه با فرشاسب سرگرم مراقبت از اوضاع امنیتی چهل‌منار بودند. نوش‌آفرین هم پس از تمام کردن کارهای محوّل شده‌اش به وی در درزی‌گری‌خانه، خود را به تالار ملل رسانده بود.
در سمت شمال غربی دیوار قلعه‌مانند چهل‌منار، دروازه‌ای بزرگ سنگی با ده‌ها پله‌‌ی پهن و کوچک به ارتفاع پنج سانتی بود که برای ورود میهمانانی از سراسر جهان ساخته شده بود.
مشعل‌های زیادی بر روی دیوارهای تالار ملل و سایر محوطه‌‌های چهل‌منار قرار داده شده بود. درختان بلندقامت سرو و زیبای چنار، یک در میان در مسیر بین دروازه و هشت پله‌ی تالار ملل سرسبزی دلپذیری را در محوطه ایجاد کرده بودند. روان شدن آبی زلال در میانه‌ی راه بین آن درختان، طنین پرخروشی را در فضای آنجا پر کرده بود.
مجسمه‌های بزرگ شیردال در دو طرف بنای مربعی شکل، شکوه ایرانشهر را به بزرگان دیگر سرزمین‌ها می‌نمایاند. از سویی، سنگبری دایره‌ای که بالای آن بنا به صورت شاخه و برگ‌هایی نمادین کار شده بود، به بنا ظرافت شگرفی بخشیده بود.
ملازمانی از زنان و مردان در دو گوشه‌ی دروازه‌ی ملل برای خوشامدگویی ایستاده بودند و با نقل و گلاب‌پاشی به مهمانان، عرض ادب می‌کردند.
فضای نه چندان سرد و دلنوازی در محوطه پیچیده بود که نوید شروع فصلی جدید از سال را با قلب‌های پرنشاط و هیجان‌انگیز آدمی می‌داد.
من نیز با همراهی سیمین‌بانو پس از نظارت به غذاها و خوراکی‌های آماده شده، پا به هشت پله‌ی ورودی تالار شدم. تالاری بزرگ و مربعی شکل که نمای سنگی بیرونی‌اش از همان ابتدای دروازه‌ی ورودی ملل، نقش و نگارهایش به چشم می‌آمد.
 
آخرین ویرایش:
با وارد شدنم به فضای داخلی تالار بزرگ ملل، چشمانم به چلچراغ‌های بزرگ و دایره‌ای سقف خیره ماند. چلچراغ‌هایی که در دورتادورش، شمع‌های بزرگ و پهن سفیدرنگی قرار گرفته بودند. نور زرد خیره‌کننده‌ای حتی گوشه کنارهای تالار را به خوبی روشن کرده بود.
گچبری‌های خیره‌کننده‌ای در گوشه‌های مربع فضای داخلی کار شده بود و دیوارهای‌اش، از سقف تا کف‌اش با لعل و عقیق‌های رنگارنگی کار شده بود. نگاهم به سر تا سر فضای تالار دوخته شده بود که میز و چهارپایه‌های جداگانه‌ای، توجهم را به خود جلب کرد. بخش مردمی پذیرایی از بخش مهمانان ملل جداگانه تدارک دیده شده بود.
در میانه‌ی ضلع بالایی بنا، کرسی شاهنشاه با آن تاج شیرنشان‌اش تعبیه شده بود. زیبایی تخت سلطنتنش با جواهرات به کار برده شده‌اش، برق در چشمان آدمی می‌انداخت.
از زمانی که ماهیت شاهنشاه حکمران را شناخته بودم، دلم به دیدار با او گرم نمی‌شد اما در آن شب فرخنده؛ حتی به امید زنده شدن شاهنشاه اصیل ایرانشهر گریزی از تبریک گویی زادروزش به همین پادشاه غیراصیل نداشتم؛ به همین خاطر، با قدم‌هایی استوار خود را به پیشگاه‌اش رساندم تا از سویی دیگر هیچ شکی از خود برای او باقی نگذارم.
او در کنار کرسی سلطنت‌اش ایستاده بود و چانه‌اش را گرم صحبت با حکمران سرزمین توران کرده بود؛ حکمران سرزمینی که در این دوره‌ی تاریخی دشمنی‌اش با ایران‌زمین به خوبی پیدا بود و به ناچاری خود را به جرگه‌ی مهمانان ملل پیوند داده بود.
من نیز برای ادای احترام به او، از دو گوشه‌ی پیراهن زردرنگم گرفته و سری خم کردم:
- درود اهورامزدای بزرگ به شاهنشاه جهانیان؛ پادشاه آریوسلم بزرگ.
او هم چهره‌ی سپیدرنگش را از حکمران توران؛ پادشاه پَشَنگ گرفت و رو به من داد. حکمران سرزمین توران نیز از شاهنشاه روی گرداند و بادیدنم در مسیر نگاهش، با قدم‌هایی از حضورمان دور شد.
پادشاه با آن قامت بلند، با دست راستش عصای شیرنشان‌اش را بر روی زمین آرام کوفت و با دستی دیگر، به ریش نه‌چندان بلند سفیدرنگ زیر چانه‌اش دست برد. در آن میان، ابرویی از تعجب به بالا داد و با خوشرویی شاهانه که غرور را همیشه چاشنی‌اش می‌کرد، لب زد:
- درود بر شما بانوی آذربایگانی که هر دم نام‌ات در میانه‌ی خلوت من و جناب کیارخ پابرجاست و هم‌چنین نام‌ات با استواری در صدر گروه سپیدافشان جای دارد!
وی داشت با چنین حرف‌های چاپلوسانه‌ای، به خیال خام خود بر سرم شیره‌ای شیرین‌تر از عسل می‌مالید تا اندکی هم که شده، پی به ماهیت وجودی‌اش نبرم! زهی خیال باطل!
در دل به او نیشخندی حرص‌دار زدم و سرش را به سمتم خم کرد. سپس، با نیم‌نگاهی نافذانه، گفته‌هایش را این بار با لحنی آرام‌تر ادامه داد:
- از ‌جناب مشاور شنیده‌ام که گویا محل دالان‌های زیرزمینی چهل‌منار را با همراهی فرشاسب یافته‌اید.
بهتر است هر دویتان برای بازگشایی رمز و رازهایش روزی نزدم بیایید تا از نزدیک شنوای سخنان گوهربارتان باشم!
 
من در دل بیش از پیش به گفته‌های حریصانه‌اش نفرین فرستادم که با بی‌شرمی، در ذهنش مرا بند خواسته‌هایش کرده بود تا برای برآوردن هر خواسته‌اش، جزئیات را هم در کف دستان انسان‌نمایی‌اش بگذارم!
از رفتارش حالت تهوع گرفته بودم. تا روزی که از من چنین درخواستی کرده بود، ناچار به بله‌گویی در برابرش بودم؛ به گونه‌ای که پس از سرخم کردن به او برای تایید درخواست‌اش، جناب کیارخ با چهره‌‌ی کشیده و کنجکاوش خود را به سرعت از آن سوی تالار به ما رساند.
با دیدن جناب کیارخ، حرص‌آمیز در فک‌ام قفل انداخته و دندان‌هایم را هم بر روی همدیگر محکم فشار دادم. هنوز ثانیه‌ای نگذشته بود که فرشاسب با آن پیراهن آبی‌رنگ و هیبت نظامی‌اش به جناب کیارخ پیوست.
پدر و پسر که مرا در کنار شاهنشاه دیدند، با سرخوشی لبخندی بر لب زدند و جناب کیارخ با تکاندن غبار فرضی از روی آستین پیراهن خاکستری رنگش، لبی تر کرد و رو به من گفت:
- از اینکه امسال شما به عنوان یکی از سرآشپزان ناظر بر خوراکی‌های بزم شاهانه‌ی شاهنشاه و یلدا شده‌اید، می‌بالیم. بانوی من.
جناب کیارخ از همان ابتدای دیدارمان همانند امروز توانسته بود با چرب‌زبانی مسیر اعتماد به وی را برای من هموار کند که هر چه در این مدت اطلاعاتی از دالان‌های زیرزمینی پیدا کرده بودم، به راحتی در اختیارش گذاشتم و از این بابت برای فریب‌خوردگی‌ام در دل حسرتی پرتاسف می‌خوردم!
برای خود کنترلی خود، نفسی چاق کردم و با سرخم کردن به او برای ادای احترام، زیر لب سپاسی نثارش کردم.
فرشاسب هم با کشیدن انگشت شست‌اش بر روی لبانش، زیر چشمی مرا نگریست و همین که نگاهم در چشمان تیله‌مانندش گره خورد، ضربان قلبم به اوج رسید و شروع به تپیدن گرفت.
نگاهش در آن بزم باشکوه و زیبا، چنان گرمابخش بود که سرمای اولین روز زمستان را از جانم کَند؛ انگار که مرا در تنوری داغ افکندند تا از نگاه خیره و گرم‌اش تبدیل به خاکستر شوم و درونم به آتش کشیده شود.
در این افکار به سر می‌بردم که اگر از پنهان‌کاری‌های پدرش آگاه شود، چه‌ها بر سر باورهایش خواهد آمد؟! هنوز من با آن همه اعتماد و تمجیدهایی که از جناب کیارخ دیده و شنیده بودم، با ناباوری در وادی تردیدها و سردرگمی‌ها روزهایم را به شب می‌رساندم؛ چه رسد به فرشاسبی که سالیان سال با پدرش هم‌‌سفره گشته و در خنده‌ و گریه‌هایش سهم پیدا کرده است!
در این پندار بودم که در چنین برهه‌ای از زمان، برای گفتن چنین حقیقت‌های تلخی به فرشاسب مناسب نبودم؛ پس، باید لب می‌دوختم و رازهای مگو و بی‌شماری را درباره‌ی پدرش در سینه‌ی جریحه‌دار گشته‌ام پنهان می‌کردم!
آهی کوتاه از تاسف بیرون راندم و به ناچار نگاهی از او گرفتم و برای میل کردن وعده‌ی شبانه، مسیرم را به سمت پشت میزهای طولانی چوبی تغییر دادم.
من و نوش‌آفرین همراه با آمیتیس در بخش مهمانان ملل، روبروی دختر بازرگانی مشهور از سرزمین روم نشسته بودیم.
دختری با گیسوانی بور که از دو سو بافته بود و به شانه‌های درشتش انداخته بود. چشمانی به رنگ دریا همانند آمیتیس داشت که پوست بور و پر کک‌اش، از او چهره‌ای رومی ساخته بود. پیراهنی پف‌دار و قهوه‌ای رنگ بر تن کرده بود و نام‌اش ماریا نام داشت. ماریایی که به دلیل سفرهای زیادی در کنار پدر بازرگانش به ایرانشهر، کم و بیش به زبان پارسی میانه تسلط داشت.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
ما چند دقیقه‌ای تا فراهم کردن وعده‌ی شبانه‌مان توسط ملازمان بنفش‌پوش، با او هم‌کلام بودیم.
ماریا با اندام درشتی که داشت، بازوان دستش را بر روی میز چوبی تکیه داد و دستانش را در هم قلاب کرد. سپس، سری به بالا گرفت و رو به من لبخندی بر چهره‌ی پر و گِردَش زد و گفت:
- بانوی من، شرح وصف‌ات را از پدرم زیادی شنیده‌ام. از اینکه در حضور گرمتان افتخار آشنایی با شما را دارم، بر خود می‌بالم.
او از آغاز همین گفته‌هایش داشت سر سخن را در این ميان باز می‌کرد؛ من نیز به نشانه‌ی احترام، لبخندی کوتاه بر گوشه‌ی لبی زدم و از پشت ابروان پرپشت‌ام غمزه‌ای کردم:
- از نهایت ادب شماست که مرا این گونه نظاره می‌کنید! بانو ماریا. سپاسگزارم.
همین جمله کافی بود تا از روی قسمت دامنی پیراهن قهوه‌ای رنگش، کیسه‌ای مشکی‌رنگ بردارد و پس از گشودن بخش جمع‌شده‌اش، وسیله‌ای فلزی از درونش به بیرون درآورد.
باری دیگر سری به سمتم بالا داد و آن چشمان درشت و دریایی‌اش را به سوی چشمانم روانه کرد و لب زد:
- می‌خواستم تحفه‌ای ناقابل از سرزمین‌مان؛ روم برای بانوی فرهیخته‌ای همچون شما بیاورم تا بلکه جبرانی برای خدمت‌رسانی‌هایتان به ایرانشهر و هفت‌سرزمین از جمله روم باشد!
از تعجب ابرویی به بالا کشیدم و با نگاهی مبهوت‌وار از رفتار پرمهرش به دست راستش چشم دوختم. او کف دستش را که در مقابل ما باز کرد، سنجاق‌سینه‌ای زیبا و گِرد دیدم که برنزه و صورتی مایل بود و برق دیدگان هر آدمی را از ته چشمانم می‌ربود. دستی به جلو بردم و سرانگشتان ظریفم را به خوشه‌های انگور کار شده کشیدم که با ریزه‌کاری‌هایی بر روی سنجاق طرح شده بود. در لابه‌لای برگ‌های خوشه‌ها نیز مرواریدهایی سفیدرنگ خودنمایی می‌کردند و جلوه‌ی زیبایی بر سیمای‌اش بخشیده بود.
من هم پس از برداشتن‌اش از لای کف دستش، سری به چپ چرخاندم و با خوشحالی دستم را به سمت نوش‌آفرین و آمیتیس برای نشان دادنش بردم. ماریا نیز اندکی با بازوان تکیه داده شده بر روی میز، خود را به جلو کشید و با لحنی مشتاق رو به ما گفت:
- از آن جایی که پیراهن‌هایمان حالت چند تکه‌ای است و بر روی دوشمان می‌افکنیم؛ به همین سبب، برای وصل کردن تکه‌هایش به سنجاق‌سینه پناه می‌بریم ولی پوشش‌های زنان ایرانشهر از سر تا پا را فرا می‌گیرد.
سپس، قلاب‌های دستانش را از هم گشود و لبخندی گرم بر چهره‌ی سپیدرنگم پاشید و ادامه داد:
- امیدوارم چنین هدیه‌ای را پسندیده باشید! بانوی من.
من از احترامی که او در این بزم شبانه‌ که خیلی از بزرگان از سراسر جهان به آن فراخوانده شده بودند، هنوز در حیرانی سرگردان بودم. با این همه کنجکاوی که بر روانم رخنه کرده بود، سری کج کردم و پس از کنار زدن شال بنفش رنگم از روی شانه‌هایم، لبان برجسته‌ام را برای سپاسگزاری از او جنباندم:
- از اینکه مهر بی‌کرانتان را در این بزم پرشور شبانه ارزانی‌ام می‌کنید، سپاسگزارم. بانوی رومی.
 
  • قلب
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
ماریا با نگاهی زیرچشمی به من، انگشت شستی بر روی لبان پرش کشید و این بار از پشت لبانی که برای ادای جمله‌ای می‌جنباند، پشت چشمی نازک کرد و گفت:
- این سنجاق سینه را برای هر بزمی که به کار برید، عطر خوشی هم به همراه دارد؛ به طوری که همینک نیز شمیم خوشی در دلش نهفته دارد!
من هم بی‌‌وقفه آن‌را جلوی بینی‌ام نزدیک کردم و برای بوییدن‌اش، دیدگانم را فروبستم و شامه‌ام را با عطرش پر کردم. با بوییدن‌اش، چنان روحم آرام گشت که بی‌اختیار عضلات تنم، سستی اندکی به خود گرفتند.
ماریا زاویه‌ی گردنش را به سمت نوش‌آفرین که در کنارم با آمیتیس گرم حرف زدن بود، تغییر داد و گفت:
- بانو نوش‌آفرین. شنیده‌ام طبل جنگ تورانیان در ایرانشهر نواخته شده و فرمانده ارشد ارتش شاهنشاهی؛ جناب فرشاسب نیز آماده‌ی تدارک دیدن سربازانی دلاور برای این افروزه‌های جنگ است.
همگی از پیچیدن شدن سریع چنین خبرهایی در سرزمین روم، چشمانمان گرد شد و نوش‌آفرین هم از تعجب، گوشه‌ی لبی جوید و رو به او گفت:
- آری اما امیدوارم که هیچ شعله‌ی جنگی در هیچ سرزمینی دامن مردم‌اش را نگیرد.
او در همان هنگام که سری به نشانه‌ی تأیید تکان داد، وعده‌ی شبانه؛ سرشار از غذاهای گوناگون ایرانشهری توسط ملازمان بر روی میزهای مهمانان یک به یک چیده شد.
با مشغول شدن به خوردن خوراکی‌ها، دقیقه‌ای نگذشته بود که سرم داشت اندکی به سوی گیجی می‌رفت و سنگین می‌شد. چشمانم نیز با رخوت بر روی هم بسته می‌شد که ماریا با گوشه ی چشمی نگاه دوختن به آمیتیس، ابروان پرش را به هم نزدیک کرد و پرسید:
- شما خواهر جناب فرشاسب هستید؟
آمیتیس که از پرسش ناگهانی‌اش در حین غذا خوردن یکّه خورده بود، اندک گوشتی را که در دهانش می‌چرخاند؛ در گلویش پرید و نفس‌هایش در سینه حبس شد. در کسری از ثانیه، نوش‌آفرین با نگرانی دستی بر جناغ سینه‌ی آمیتیس برد و با حرکت آرام دستانش بر روی جناغش، اندکی آمیتیس آرام گرفت.
قطره‌ی اشکی که از گوشه‌ی چشم آبی رنگ آمیتیس به گونه‌اش لغزید، خودش با پشت دستش آن را از روی پوست لطیفش گرفت و با نیم‌نگاهی چرخاندن به صورت سبزه‌ی نوش‌آفرین، او را به پاسخ دادن واداشت؛ نوش‌آفرین هم ابرویی گره کرد و سرش را به سمت ماریا چرخاند و گفت:
- من خواهر جناب فرشاسب هستم که از او سخن می‌گویی. بانو.
چانه‌ی آنها برای سخن گفتن تازه در حال گرم گرفتن بود که سستی شدیدی بر جانم رسوخ کرد؛ تا جایی که نفس‌هایم کندتر شدند و منگی عجیبی به سراغم آمد. تپش‌های قلبم رو به کاستی می‌رفت و پوست لبانم خشک شدند.
دستی بر خمره‌ی کوچک آب مقابلم دراز کردم تا با ریختن اندکی آب بر کاسه‌ی* کوچک سفالی و آبی رنگ، به لبان خشکیده‌ام جان دهم که با کمال ناباوری، دستانم به کندی تکان خوردند. با لرز خفیفی که لبانم به خود گرفت، کم‌کم بر عضلات دست راستم فشاری از درون وارد کردم تا بلکه دسته‌ی خمره‌ی مشکی رنگ را بگیرم.



*کاسه= نکته‌ای که هست؛ در باستان از کاسه‌ها برای نوشیدن انواع نوشیدنی‌ها و آب بکار می‌بردند.همین کاسه‌ها به دلیل اینکه برای نوشیدن، آدمی سرش را بالا نمی‌آورد، از عفونت‌ها و سردرد‌ها جلوگیری می‌شود. بعدها با پدید آمدن مدرنیته که توسط آنوناکی‌ها دخالت صورت گرفت، لیوان‌ها جایگزین کاسه‌ها شدند و باعث خیلی از بیماری‌ها گشتند.
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
عقب
بالا