Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
همین را که گفتم، یک به یک با قدمهایی تندتر به سوی کتابخانه حرکت کردیم و صدای برخاسته از سوختگی کتابخانه در آتش به خوبی شنیده شد.
دیدم که چگونه با پریشانی کمکم کارکنان چهلمنار به سوی کتابخانه روانه میشوند و نگرانی و ترس در جان آدمیان نفوذ کرده بود. چهرههایی ناباور به شعلهها چشم دوخته بودند که در تاریکی شب، همه را به نوعی غافلگیر کرده بود.
قدمی در داخل کتابخانه شدم، سری به دورتادور کتابخانهی به آن باشکوهی چرخاندم که ناباورانه داشت در میان حجم عظیمی از شعلههای آتشین از دست میرفت و تمام کتابهای ایرانزمین در حال از بین رفتن بود.
لحظهای غمی سنگین بر قلبم هجوم آورد و شانههایم از بار چنین غصهای به پایین افتاد. آهی از عمقیترین جای سینهام به بیرون فرستادم و دیدگان پربغضام را به آنجا دوخته بودم.
در بحبوحهی نگاههای نگران، همهمهی افراد در آنجا بلند شده بود و یکی سطل آبی را برداشته بود و به جان کتابخانه میریخت.
در گرهی از زمانی که اکنون فرا رسیده بود، نگرانی ملکه به وقوع پیوسته بود؛ چرا که کتابتهای تمدن سر به فلککشیدهی ایرانزمین در آتش به خاکستر تبدیل میشد و زیر نگاههای سنگین ایرانیان که هرگز از یادشان نخواهد رفت، آشوبی ویرانگر نصیبمان گشته بود.
با ناباوری، صدای قدمهای عدهای ناشناس که سیمایشان را با پارچههایی سیاه پوشانده بودند، در میان شعلههای آتش دیده شد. عدهای که به چشمانم پنج نفری میرسیدند.
در هنگامهی آشوبی که لرزه بر اندام هر کسی افکنده میشد، یک سری کتابها و دستنوشتههایی بر دستهایشان دیدم که با ناباوری در زیربغلهایشان پنهان کرده بودند و در حال فرار از کتابخانهی مرکزی، آنها را حمل میکردند.
بغضی جان گداز، به گلویم چنگ انداخت و دیگر وحشت چنین توطئهای، وجودم را به آتش کشید. گدازههایی در زیر پایم به سوختن ادامه میدادند که به سوی فرشاسب در جهت راستم؛ شمشیرش را از غلاف بیرون میکشید، با تمام توان فریاد کشیدم:
- اینها به بهانهی آتشسوزی، میخواهند کتابهای ایرانزمین را در بیخبری به تاراج برند... .
دیگر از گفتهای که ترسی ناگهانی را بر جانم انداخته بود، نفسم به بند کشیده شد و ادامهی کلمات را از زبان آمیتیس که در پشتم بود، با خشم گفت:
- غافل از اینکه تاریخ هرگز چنین پنهانکاری این اهریمنصفتان را از یاد نخواهد برد و قلب تکتک ما ایرانیان برای خط به خط قلمهای آگاه این کتابتها تپیده خواهد شد.
آمیتیس که جملهاش را به پایان برد، صدای خشمناک اصلان را از پشت سر شنیدم که ناگهان به آنجا ورود پیدا کرد:
- نفس آنها را به بند آورید تا دیگر فکر فرار بر سرشان خطور نکند.
در هنگامهی آشوبها، اصلان هم به سایمان و باشکان پیوست و شمشیرهایشان را از غلاف بیرون کشیدند و صدای بر هم خوردن شمشیرها در نیمهشب فضای کتابخانه را پر کرد.
من دیگر از نگرانی زنده بودن پادشاه، تاب ماندن در میان دستنوشتههای سوخته را نداشتم!
بغضم از شدت ناراحتی میخواست در همان لحظات بشکند اما فرصتی برای باز شدنش نبود؛ به همین خاطر، دیدم که فرشاسب سریع سری به عقب چرخاند و با لحنی که رگههایی از خشم میشد در آن یافت، گفت:
- چرا اینگونه نگاه میکنی؟ پیش از واقعهی هولناکتر سریع باید جنبید و رفت!
آری. باید پیش از شناختمان توسط کسی هر چه سریعتر خود را به دالانهای زیر کتابخانه میرساندیم.
از طرفی، نگهبانان و نیروهای دیگر ارتش شاهنشاهی به جمعمان برای کمک فرستاده شده بودند تا از شر این فضاحت خلاصی یابیم.
قلبم از فاجعهی هولناکی که شبانه رخ داده بود، داشت هزار تکه میشد که سریع، فرشاسب با پریشانی، بازویم را با حرکتی ناگهانی به سویاش کشید و مرا با قدمهایی تند به سمت پایین کتابخانه میبرد.
در حین رفتنمان، صدای بلند و زمخت برزین از پشت سر در گوشهایم پیچید:
- بانو. شما بروید و اینجا را به ما بسپارید.
سرم را به تندی به عقب چرخاندم که صدای زد و خورد شمشیرهایی را شنیدم. دیدم که نوشآفرین و آمیتیس چگونه از جان و دل به برادرانم پیوسته بودند و در حال شمشیرزنی بودند.
به ناچار، سرم را صاف کردم و دست در دست فرشاسب داده بودم که ناگهان، مردی مشکی پوش از پشت سر به من نزدیک شد و با پیچیدن صدای شمشیرش در هوا که تکان خورد، شمشیرم را از پهلو به بیرون کشیدم.
گرمای شعلههای آتش، پشت گردنم را به عرق واداشته بود که با سر چرخاندنم به پشت، برخورد بادی سرد به پشت گردنم لرزه بر جانم انداخت و دستم هم از لای دست فرشاسب به بیرون کشیده شد.
صدای فریاد فرشاسب را شنیدم که گفت:
- چه میکنی؟ آناشید. عجله کن که وقت تنگ است.
او در حال سر چرخاندن به پشت برای دیدنم بود که برای دفاع، با همان شمشیرم ضربهای از خشم به شمشیرش کوبیدم و فرشاسب برای کمک به سمتم یورش برد.
در حال زدن ضربهای دیگر به شمشیرش بودم که فرشاسب با ضربهای محکمتر به او، وی را به عقب پرتاب کرد و دوباره دستم را در دستش گرفت و به سمت پایین کتابخانه پاتند کردیم.
دیگر نه خبر از آن دریچهی مستطیلی شکل بود و نه آن نگارهی نیلوفر آبی که بر روی دیوار حک گشته بود، وجود داشت؛ زیرا که همگی در دام آتشی که نیروهای تاریکی آغازگرش بودند، سوخته بود!
ولی دیوارهای سنگی کتابخانه آنچنان در برابر آتش سوزی مقاوم بودند که هیچ ردی از شکاف بر رویشان دیده نمیشد!
شعلههای آتش راه پلهی دالانها را به خوبی روشن کرده بودند که با روشنایاش از همان پلههای آجری بزرگ دوباره با فرشاسب همراه شدم و به سمت پایین با تندی حرکت کردیم.
رنگ چهرهام از نگرانی و ترس سرخ شده بود و ضربان قلبم هم از هیجان تندتر... . در حال نزدیک شدن به کف دالان بودیم که نور مشعلهای روی دیوار در مرکز مردمکهایمان جلوه کرد.
پیش از رسیدنمان به کف دالان، ناگهان فریماه را با آن پیراهن سرخابیرنگش دیدم که پا به پای مردی کرمپوش شمشیر به دست گرفته بود و با مرد سیاهپوش روبروییاش مبارزه میکرد.
از تعجب ابروانم را گره زدم و گردنم را به سمت چپ؛ سوی فرشاسب چرخاندم و او را با نفسهایی نامنظم که سینهاش را از خشم بالا و پایین میداد، دیدم. او قدمی به جلو برداشت و شمشیرش را برای یاری رساندن به فریماه، به جلو کشید.
در همان دم، آن مرد سیاهپوش با شمشیر برندهاش که تیزیاش زیر نور مشعلها دیده میشد، ضربهای هولناک به سمت بانوفریماه زد. در کسری از ثانیه، صدای آخ کشیدن بانو با طنین انداخته شدن شمشیرش به زمین همزمان شد.
با ناباوری، قدمی به سمتش برداشتم و در جلویش زانوانم را بر زمین کوبیدم. اخمی دوچندان بر ابروانم انداخته شد و سریع سرش را به زیر بازوانم کشاندم. قلبم داشت با نگرانی از دهانم درمیآمد که به یکباره حجمی از خونها از دهانش جهید و اندکی از قطرههای سرخاش بر روی صورتم پاشید.
نفسهایم از زخمی شدنش به شماره افتاده بود. ضربهی شمشیر آن مرد به طور فجیعی بر قلبش فرود آمده بود و کمکم دیدگان کهرباییرنگ و زیبایش در برابر چشمانم رو به خاموشی میرفت که آوایی ضعیف از تارهای صوتیاش به سویم حواله کرد و به سختی جملاتش را ادا کرد:
- بانو. از اینکه نتواتستم چنین کارشکنی را به شما که در اینجا حضور نداشتید، اطلاع دهم؛ شرمسارم.
همین که عبارتش را به زحمت گفت، چشمانش بیشتر به بیقراری افتاد و مرا هم آشفتهتر کرد. چشمانش به حالت نیمه باز مانده بود و لبهایش در خون غلتیده شده بود.
از سویی، فرشاسب و آن مرد همراه و کرمپوش بانوفریماه هم در حال شمشیر زنی با آن مرد بودند که سرش را از روی بازویم به سختی بالا آورد و صدای خفهمانندی را از او شنیدم:
- همان طور که قول داده بودم، برای جلوگیری از شبهه انداختن در بینشان کاری به آزاد گشتن پسرم؛ هرمز از بند نداشتم ولی اکنون ... .
من که مهر مادرانهاش را از نگاه بیتابش به خوبی میفهمیدم، با بغض دست دیگرم را بر روی گیسوان خوشحالتش کشیدم و با ناراحتی سری تکان دادم:
- نگران نباش. بانوی من. او را از بند آزاد میکنیم تا دیگر خیالات آسوده شود.
او نیز به نشانهی اطمینانی که از من داشت، به آرامی بر روی بازویم سری تکان داد و در حال چشم بستن آهستهگونهاش، به لکنت افتاد:
- این... ملکه... ملکه... بود که به اعتمادمان... خیا... خیانت ورزید و یک... سوی... ماجرا هم به... .
در همان موقع، فرشاسب با عصبانیت شمشیرش را به زمین انداخت و در کنارمان زانو زد. او انگار کلمات بهتآور فریماه را شنیده بود که ابروانش را به شدت در هم گره زد و با چهرهای آتش گرفته، دستش را مشت کرد و بر زمین کوبید.
من نیز در نفسهایم حبس انداختم و از روانه نشدن هیچ هوایی به سینهام، شقیقههایم نبض زد. از شدت غافلگیری سرم را به سوی فرشاسب کج کردم و با نگاهی ستیزهجویانه به او، لب پایینام را محکم به دندان گرفتم.
فرشاسب که بر هم خوردن پلکهای فریماه را دید، در همان حالت حیرانی ماند. سپس، سرش را با بیقراری و کنجکاوی که از واژهی آخرش شنیده بود، به جلو کشید و از فریماه با فریاد پرسید:
- آن دیگری کیست که یک سوی ماجرا به او برمیگردد؟
اما دیگر نایی در پاسخ دادن نداشت و در کمال ناباوری، برای همیشه چشمانش را فرو بست. دیگر بغضام با بریده شدن نفسهایش ترک خورد و اشکهایم یک به یک از گوشهی چشمانم سرازیر گشت. در همان هنگام که از گلویم هقهقی برخاست، فرشاسب دوباره مشتاش را محکمتر بر زمین کوبید و سرش را برای فریاد کشیدن به بالا داد:
- نفرین... نفرین ... نفرین بر شما باد.
با کارشکنی که فریماه از آن سخن گفته بود، دوباره با ناباوری رکب خورده بودیم و خود را سردرگم در چنین ماجرایی میدیدیم. از ناراحتی، چهرهی خیس شده از اشکهایم را جمع کردم و دستانم شروع به لرزیدن کردند. با چین خوردن پیشانیام، ناچار شدم تا به آرامی دست لرزانم را به آرامی بر روی چشمان بستهاش کشم تا به خوابی عمیق فرو رود و در سرایی دیگر، با روسفیدی به سمت یاران قدیماش روانه شود. یارانی که مادرم و سانایبانو، نمونههایی از صمیمیترین دوستان بانو بودند که در واپسین لحظاتش توانسته بود بر پیمان گروه سپیدافشان پایدار بماند و جان خود را با بیرحمی ببازد ولی باورهای پاکاش تا ابدیت به پاکباوریهای ارتش نور گره بخورد.
هنوز داشتم برای از دست دادن چنین بانویی میگریستم و پیشانیام را بر پیشانی سرد و بیروحاش تکیه میدادم که پیچیده شدن صدای فریاد فرشاسب در دالان با نفستنگیهایش در هم پیچید:
- شاهنشاه... شاهنشاه... بر روی تختاش... نیست.
او که این را گفت، خون در رگهایم از جریان افتاد و به یکباره، سری به عقب چرخاندم. مبهوتوار، با چشمانی حیرتزده بر او نگریستم و او را سردرگم و درمانده دیدم که ایستاده بیقراری میکرد و به این سو و آن سو قدم برمیداشت. آنچنان سریع، قدمهایش را در پی هم برمیداشت که بادیدنش، سرم گیج رفت و چشمانم را از عصبانیت محکم بر روی هم بستم.
دیگر تاب چنین خبری را از سوی فرشاسب نداشتم. او نیز از کلافگی، نفسهای تندی میکشید که صدایش را به وضوح از چند قدمی میشنیدم. دلشورهای عجیب، بر جانم مسلط گشته بود و داشت تا عمق جانم نفوذ میکرد.
وحشتی دوچندان نصیب هر دویمان گشته بود و دیگر اشکهایم از شدت بغض و عصبانیت بر روی صورتم خشکیده بودند.
هر کسی که یک سر ماجرا به او ختم میشد، داشت ما را دانسته به بازی میگرفت و این چنین میخواست با عصبانیت، عقلمان را از کار بیاندازد و اهدافش را به پیش برد.
به ناچاری، چشمانم را از هم گشودم و جسد بانوفریماه را به آهستگی بر زمین گذاشتم. ناخودآگاه نگاهم به آن مردِ همراه بانو لغزید که با کشته شدن، بر روی زمین افتاده بود و جانش را همانند فریماه از دست داده بود. از دیدن چنین صحنههای هولناکی، خونم به جوش آمده بود و از وجود چنین خون ریختنهایی میخواستم فریاد زنم. اما دیگر در چنین راهی گام نهاده بودم و باید با فرشاسب به سمت اتاق شاهنشاه پاتند میکردیم.
بیقراری تابم را از جانم گرفته بود و داشتم از چنین وضع آشفتهای که با آتش سوزی همراه شده بود، در دل مینالیدم.
همراه با فرشاسب که قدم در آستانهی در اتاق نهادم، جای خالی تخت توجهم را به خود جلب کرد. نور مشعلها به حد کافی فضای اتاق را برای آدمی آشکار کرده بودند که لحظهای پردهی حریری و سفیدرنگ پنجرهی کناردست تخت به پرواز درآمد. بادی تند بر داخل اتاق هجوم آورد و به یک آن، نور مشعلها در حال کمنور شدن شد.
هر دو ابروانمان را از حیرت در هم کشیدیم و به همدیگر، با دستانی لرزان به همدیگر سری چرخاندیم. دیدگانمان با حیرانی به همدیگر تلاقی خورد و نور مشعلها ناباورانه به فروغ اولیهی خود بازگشت.
صدای قدمهای آرام و پرصلابت کسی را از سمت راستمان میشنیدیم که دم به دم به سویمان نزدیک میشد و ما هنوز بیحرکت هاج و واج به همدیگر نگاه دوخته بودیم.
از رقص تندآمیز پرده در هوای اتاق، اندکی کاسته شده بود که صدای آهسته و جسارتآمیز کسی از همان سمت راستمان طنینانداز شد:
- به کجا چنین شتابان؟!
با گفتهاش، سریع گردنهایمان را به سویاش چرخاندیم و در کمال ناباوری، جناب کیارخ را در برابرمان با همان پیراهن خاکستری و درباریاش دیدیم!
با دیدنش، از حیرانی چشمانم از کاسهاش به بیرون میآمد و وحشتی عجیب در جانم ریشه کرد. گویا آن شب، تمام ترسهای جهان دستهایشان را بر روی هم گذاشته بودند تا مرا با درماندگی در برابر چنین رخدادهایی، از پای درآورند. از حصور ناگهانی جناب مشاور، موها بر تنم سیخ گشت و با رنگپریدگی، چشم در چشم سیاهرنگش قفل کردم.
سکوتی وهمآور میانمان فریاد میزد و فرشاسب ام بی هیچ واکنشی، شمشیرش را به پهلویش کشانده بود و داشت با چهرهای درمانده، پدرش را مینگریست.
ما از وجود ناگهانیاش در دالان حیرت کرده بودیم. مگر نه اینکه پس از پنج الی شش روز پس از ما باید به پایتخت میرسید ولی همینک در برابرمان، بی هیچ نگرانی ایستاده بود و ما را تماشا میکرد.
هنوز از نگاه جسورانه و تیزبینانهاش به من برنداشته بود که قلبم انگار از تپش ایستاد و تمام جانم را درون یخبندانی انداختند.
نگاه من نیز بر صورت کشیدهاش خشک مانده بود که با پوزخندی کوتاه بر گوشهی لبش، ابروان پرپشتاش را پیدر پی تکان داد و شمرده شمرده گفت:
- من نمیپندارم که به این سرعت از آذربایگان راهی پایتخت ایرانشهر شده باشید تا برای نجات جان شاهنشاه، اقدامی کنید؟!
سپس، با ملایمت گردنش را به سوی فرشاسب خم کرد و ابروانش را از قصد به هم نزدیک داد و گفت:
- هوم.
او که از رنگپریدگیمان متوجه غافلگیریمان گشته بود، گامی به سمتمان برداشت و رو به هر دویمان سری بالا گرفت و گفت:
- نمیدانستم که از اعضای خانوادهام با چنین دروغ بستنی به من، مرا به سخره خواهند گرفت اما... .
ما نگاه لرزانمان را به او دوخته بودیم و او هم چنان داشت برایمان نطق میکرد:
- اما با آمدنم، تمام نقشههایتان را نقشِ بر آب کردم و پادشاه را به ناشناختهترین جای ممکن منتقل کردم!
او چند وقت پیش در کویر بر رویم شمشیر میکشید؛ بس نبود. حالا هم با چنین تهدیدهایی داشت به طور غیرمستقیم برایمان خط و نشان میکشید!
از خبر ناگواری که آن لحظه در برابرمان داد، دیگر سرم همانند آتشفشانی شد که میخواست با فریاد، مواد مذاباش را به بیرون بریزد و همه جا را بیشتر به آتش کشد! آنچنان تنم از عصبانیت داغ گشته بود که با چشمانی بیرون زده، چهرهی خونسرد جناب مشاور را میدیدم؛ آنچنان که از سیمای آرام و کارکشتهاش حرصم گرفته بود که دندانهایم را بر روی هم فشردم و دندانقروچهای دردناک بر فکم مسلط شد.
فرشاسب که به تازگی توانسته بود پدرش را با چنین خصوصیاتی بیشتر ملاقات کند، از عصبانیت، دلی به دریا زد و با پرخاش علیرغم باطناش، بر سرش فریاد کشید:
- تو چه کردی؟ پدر. مگر با همدیگر سخن نگفته بودیم؛ برای یاری رساندن به مسیر نور، رد پاهای روشناییها را هموارتر کنی؟
چنان بر سرش خروشید که لحطهای از تعجب، سری به چپ چرخاندم و فرشاسبِ آشفتهحال را با رخساری ملتهب دیدم که سرخی آتش هم در برابرش کم میآورد!
اما با کمال ناباوری، هنوز جناب کیارخ نگاهی خونسرد داشت و به آرامی داشت از پهلویش شمشیرش را از غلاف به بیرون میکشید. در همان هنگام، سرعت دستش را زیادتر کرد و با بالا آوردن شمشیرش به سمتم، قدمی به عقب رفتم و ضربان قلبم همچون گدازههای آتشفشان در سینهام کوبیده شد.
بی آنکه درنگی کرده باشم، من هم شمشیرم را از پهلویم به بیرون کشیدم و در یک حرکتی، شمشیرش را به صورت ضربدری در برابر دیدگانش که حالا به خون نشسته بود، خلع کردم ولی او که از او نمیرفت؛ همچنان به سمتم با شمشیرش تاخت و به سمتم یورش برد.
ناگهان شش تن از مردان سیاهپوش با سربندان تکچشم و انگشتبندان ارتش تاریکی، با دریدن آن پرده توسط شمشیرهایشان از پنجره به داخل هجوم بردند.
فرشاسب برای دفاع به آنها شمشیر میزد و جناب کیارخ هم با من تن به تن سرِ جنگاش گرفته بود و داشت برایم با عصبانیتی که تازه از لحنش پیدا شده بود، رجزخوانی میکرد:
- اگر پا به پایتخت نمیگذاشتی، چنین اتفاقاتی برای ایرانشهر نمیافتاد و همگی به جای درگیری، در خانههایمان زندگی مسالمتآمیزی داشتیم. دختر.
او داشت در بحبوحهی شمشیر زدنهایش به من نیش و کنایه تکهپاره میکرد و من برای احترام، تنها با شمشیرم در برابرش به دفاع میپرداختم.
در همان لحظه، در میان صدای آهنین زد و خورد شمشیرهایمان، صدای بلند دیگری از دور در گوشم طنین انداخت و سپس، بلافاصله گم گشت:
- پادشاه را ببرید.
از تعجب، ابروانم به بالا پرید؛ چرا که پادشاه در همان نزدیکی بود و او را در حال بیرون بردن از دالانها بودند.
جناب کیارخ با گفتهی پسرش، از روی گرداند و با گوشهی چشمش نگاه تیزی به من انداخت. سپس، با شمشیرش بیشتر به شمشیرم فشار آورد که فرشاسب با فریاد مرا مخاطب قرار داد:
- آناشید. تو از اینجا برو تا پادشاه را بیابی!
او که این را گفت، جناب مشاور با پریشانی به سمتم هجوم آورد و فرشاسب در حرکتی، با شمشیرش ضربهای به شمشیر پدرش نواخت تا مرا از او دور سازد ولی زهی خیال باطل! چرا که پدرش، شمشیرش را از پایین سُر داد و با تکان دادنش به پایین، لبهی شمشیر بر پای راستم خورد و خراش برداشت.
ساق پایم به درد آمد و خونهایی از آن بر کف زمین جاری شد. آه از نهادم برخاست و فرشاسب با متوجه شدن زخمام، سری به پایین فرود آورد و با دیدن پایم، از عصبانیت ابروانش را خم کرد و بر پدرش توپید:
- پدر. این دیگر چه کاری بود؟
سپس، بلافاصله سری بالا گرفت و گردنش را به سمت پدرش خم کرد و با نگرانی پرخاش کرد:
- او را رها کن. پدر.
مغز استخوان پایم هنوز از سوزش طاقتفرسا تیر میکشید و در حال روی برگرداندن سریع از آنجا بودم که فرشاسب، حرفش را بیشتر بر کرسی عمل نشاند و شمشیرش را با ناباوری، بر روی گردن پدرش کشید و من از حیرت، نگاه نگرانم را به فرشاسب دوختم.
علاوه بر گویهای میشی رنگم، دستانم از ترس شروع به لرزیدن کردند و واهمهی رویارویی بیشتر این پدر و پسر را داشتم.
در همان هنگام، فرشاسب نگاه تندی به من انداخت و با اشارهی سرش، مرا به فرار فراخواند من نیز به ناچار، فرار را در آن شرایط به قرار ترجیح دادم!
فرشاسب، آن شش تن از مردان سیاهپوش را به کشتن داده بود و نقش بر زمین کرده بود.
بیدرنگ، با پای لنگان راستم قدمهایم را تندتر کردم و به سمت خروجی دالان که در جهت راستم بود، رفتم. هنوز صدای قدمهای فراری دادن پادشاه را از جلو میشنیدم که کورسوی امیدی از قلب ناامیدم برخاست و ضربان قلبم اوج گرفت. چشمانم از شادی، زیر نور مشعلهای لرزان برقی گرفتند و لبخندی ریز بر گوشهی لبهایم نشست.
چهار مرد سیهپوش، پادشاه سفید به تن را از هر دو طرف زیربغلاش گرفته بودند و با تندی به سمت بیرون میبردند.
من نیز پشت سرشان، لنگانلنگان تعقیبشان میکردم تا اینکه از دالانها خارج شدند و لحظهای تکاپوی کارکنان و ارتش چهلمنار در تاریکی شب به رخام کشیده شد.
انتظار چنین ماجرای خطرناکی را بعد از واقعهی طبس نداشتم که به لطف جناب کیسان، از رخدادش اطلاع یافتم. در دل به کنجکاویام دامن زدم که مگر جناب مشاور با برادرش به پایتخت خود را نرسانده؛ پس، برادرش کجاست و چگونه همانند ما در این مدت کم به اینجا راه یافتهاند؟!
اما ابرویی گره کردم و افکار پریشانحالم را از سرم پس زدم تا حواسام در پی واقعهی پیشِ رویم باشد تا مبادا پادشاه را از چنگمان دربیاورند و به جام کیخسرو دست یابند!
ناباورانه نگاهم به شعلههای سوزان و زبانه کشیدهی آتش افتاد که به محوطهی پشت کتابخانه هم رسیده بود و گدازههایی از آتش به این سو و آن سو پرتاب میشد. قلبم داشت از جایش درمیآمد که دیدم دو نفر دو نفر هنوز از دو سوی زیربغل پادشاهِ خفته و بیخبر از همه چیز ستاندهاند و سرهایشان را به آن سوی چپ محوطهی تاریک میچرخانند.
در همان هنگام صدای اصلان و باشکان از سمت چپم شنیده شد که همزمان با همدیگر گفتند:
- آناشید. به دنبالشان راه بیفت که دیگر فرصتی نیست.
همبن که سر چرخاندم، هر دویشان را سوار بر اسبانی تنومند دیدم که سریع، هینی کشیدند و از حرکت ایستادند. اصلان با تندی، از اسب قهوهای رنگی به پایین آمد و بند افسارش را به دستم داد. نفسزنان رو به من گفت:
- این را بگیر و در پیشان باش تا اگر فرصتی باشد، ما نیز به شما ملحق خواهیم گشت.
از سویی، آمیتیس نیز با قدمهای پرسرعت اسبی به کنار دستم رسید و سری به چپ چرخاند و رو به باشکان گفت:
- ما همراه با بانو به یاریاش میرویم. باشکان.
سری به پشت چرخاندم و کتابخانه را غرق در آتش دیدم که ناگهان با صدای پای قدمهای سم اسبی دیگر از جانب راستم، سری به صاف کردم و دیدم که چگونه مردی درشتهیکل با آن عضلات کشیدهاش، سوار بر آن اسب شده بود و با خم شدن به پایین، پادشاه را با نیروی سرشارش از لای دستان آن مردان کَند و جلوی خودش، سوار بر اسب کرد.
من که آن مرد را در همان حال دیدم، بی آنکه وقتی تلف کرده باشم؛ پا در رکاب اسب قهوهای رنگ نهادم و خود را بر روی زیناش افکندم.
آن مرد آنچنان به سرعت از جایش کنده شد که اسبش با یک لمحهای* از تیررس دیدگانم ناپدید گشت. من نیز، با ابروانی گره خورده افسار اسب را برای حرکت محکم تکان دادم و هینی بلند بر سر دادم.
حالا باشکان در جانب راستم و آمیتیس هم از سمت چپ مرا برای رسیدن به پادشاه همراهی میکردند.
در تاختن به جلو بودیم که از دروازهی سنگی ورودی چهلمنار عبور کردیم. در همان هنگام بود که در پیچ چپ دروازه، آن مرد سواره همراه با پادشاه را دیدیم که به سوی خارج از شهر روانه میشد.
شب بود و هزار سودایی که ما را در بهت و سرگردانی فرو برده بود و غرق در ماجراهای بس خطرناکی کرده بود!
نسیمی ملایم و نه چندان سوزناک در فضای شب جاری بود که همزمان با حرکت بر روی اسبهایمان، باشکان را مخاطب قرار دادم:
- پس، چه بلایی بر سر کتابها آمد؟ آیا توانستند کتابها را از شرشان رهایی دهند؟
او نیز در حین این که نفسهای طولانی میکشید، در پاسخ گفت:
- متاسفانه نتوانستند؛ چرا که کتابتها از دستمان در رفت و حرفهی یغماگری آنها بیهوده نبود!
از طرفی، آمیتیس هم در ادامهی حرفهای باشکان گفت:
- سایمان و نوشآفرین هم همراه با برادرم؛ برزین ماندند تا شاید رد پایی از آنها بگیرند... .
من نیز سری به نشانهی تاسف تکان دادم که چطور با چنین ترفندی، توانستند به تاریخ کهن این سرزمین دستدرازی کنند تا به نفع خودِ ارتش تاریکی، آیندگان خط به خط روایتشان را بخوانند!
هنوز یک ساعتی به لحظات گرگ و میش بامدادی باقی مانده بود که اسب آن مرد سواره در چند متریمان به جلو میتاخت که با حرکت دادن افسار اسبم، جفت پاهایم را هم از دو طرف به شکماش کوبیدم و باشکان و آمیتیس هم به پیروی از من، همین کار را کردند.
داشتیم به آنها نزدیک میشدیم که یکدفعه، صدای حملهی چندین اسب از پشت سرمان شنیده شد. باشکان و آمیتیس هم سری به پشت برگرداندند و همزمان گفتند:
- بانو. ما جلوی آنها را میگیریم.
سپس، باشکان با فریاد شمشیرش را از زین اسبش به بیرون کشید و دستش را برای حمله به آنها بلند کرد و گعت:
- آناشید. تو مراقب پادشاه باش تا آن مرد دست از پا خطا نکند!
من که نمیتوانستم کنجکاوی برانگیخته شدهام را بر زبان نیاورم، با انداختن چند خطی به اخمهای پیشانیام پرسیدم:
- مگر آنها چند نفر هستند؟
این بار آمیتیس بود که همزمان با شمشیر زدن به آنها بر روی اسب، پاسخم داد:
- مهم نیست. تو باید پادشاه را نجات دهی.
میدانستم که تعدادشان اندک شماری نیست و این گونه از پاسخم طفره میروند. با این حال، دیگر نه کنجکاوی به خرج دادم و نه دیگر حرفی میانمان رد و بدل گشت.
من با اسبم در حال نزدیک شدن به آن مرد سواره بودم که دیگر آن دو عقب ماندند و خود را سرگرم مبارزه با آنها کردند.
کمکم از روشنایی نور ماه کاسته میشد و فضای روشن صبحگاهی، حکمفرما میگشت. من هم خود را سریع به سمت چپ اسبش رساندم و دیدم که سر پادشاه را در وضعیت خفتهای بر روی یال اسبش قرار داده و بیمهابا در حال دویدن است.
همین که یک قدمی به او مانده بودم، شمشیرم را از غلافم کشیدم و به سمتش یورش بردم. او نیز برای دفاع شمشیرش را به جلو آورد و ضربهای به شمشیرم زد.
ضربهاش چنان محکم بود که اندکی تنم به عقب کشیده شد و نفسهای نامنظمام به تنگ آمد. ضربان قلبم هم به یک میزان در جایش زده نمیشد. من باید هر گونه که شده بود، پادشاه را نجات میدادم. از طرفی، سوزش پایم چنان تشدید شده بود که توان حرکتش را نداشتم. آخی ریز کردم و دوباره به او حمله کردم ولی از تنومندی مردک معلوم بود که این چند وقت هیکلاش را برای چنین کاری ساخته و پادشاه را به محل مورد نظرشان ببرند.
قدرت بدنیاش به سان پهلوانی میماند که به رخ آدمی میکشید و آدمی را از نزاع با وی باز میداشت ولی نباید سر تسلیم در برابرش فرود میآوردم.
فکری به ذهنم رسیده بود!
اسبهایمان در امتداد همدیگر، با سرعت حرکت میکردند که در یک آن، کمرم را تا شکم اسبهایمان خم کردم و با ضربهی کاریِ شمشیرم، به ناچاری ردّی عمیق بر زیرشکم اسبش زدم.
افتادن اسب بر زمین همانا و نقش بر زمین شدن آن مرد و پادشاه نیز همانا!
در همان موقع، گرد و خاکی از روی زمین برخاست و هر دویشان بر زمین افتادند. من که پادشاه را افتاده بر زمین دیدم، سریع بند افسار اسبم را برای توقف حرکت دادم و هینی کشیدم اما همین که نگاهم به چهرهی خفتهی پادشاه افتاد که با خاک غلتیده شده بود؛ بلند شدن ناگهانیاش را از کف زمین دیدم.
چشمانم از حیرت، بر سقف پیشانیام بالا رفت. قلبم بر سینهام به یکباره محکم کوبیده شد و با ناباوری، رنگ چهرهام پرید. زنده شدن ناگهانی پادشاه را دیده بودم!
سم اسبم هنوز با کشیدن افسارش بر روی زمین کشیده میشد و من وادار به قفل کردن چشمانم به پادشاه کرده بودم.
از طرفی هم مرد قوی هیکل و کناردستاش که بر زمین افتاده بود، داشت عزمی برای برخاستن میکرد تا از حرکت بعدی پادشاه جلوگیری کند ولی با پوستاندازی پادشاه در کمال تعجب، از حرکت ایستاد.
پادشاه در همان هنگام، تبدیل به جانوری دهشتناک گشته بود که با دیدنش، تمام باورهای چند لحظه پیشام را به کل نابود کرد. از اینکه فریب یک مشت صحنهسازیهای عمدی گشته بودم، از وحشت چشمانم را محکم بر روی فشردم و از شدت عصبانیت، دندان قروچهای تحویل فک مبارکم دادم.
او پادشاه انساننمایی بود که خود را به خواب زده؛ داشت مرا برای یافتن پادشاه آریوسلم حقیقی بازی میداد!
ضربات قلبم بیوقفه داشت کوبیده میشد. با دیدن رخسار دهشتناک و نفرتانگیزش، شمشیرم را از روی اسبم برداشتم و بیدرنگ، به سمتش گرفتم. او نیز دهان بزرگ و دندانهای تیزش را با غرشی بلند بر سرم نمایاند و سپس، دستان خزندهمانندش را محکم بر زمین کوبید و دماش را به طور اعجابآوری از پشت حرکت داد.
چشمان درشت و ترسناکاش را برایم درشتتر کرد و با بالا گرفتن سرش به سوی آسمان گرگ و میش، نفسی محکم را از گلویش به بیرون داد. من نیز ناخودآگاه با لرزشی که در مردمکهای چشمانم ایجاد شده بود، از ترس سرم را بلند کردم و به آسمان نگریستم.
همزمان با نگاه کردنم به گنبد آسمان، آوای اهریمنی وِرد خواندنش را شنیدم و دیدم که چطور، ابرهای تکهتکهشدهی آسمان به کنار هم میرسند و روشنایی نور خورشید که در آستانهی طلوع بود، از صفحهی کبود آسمان محو میشود.
با اوصافی که این انساننما ایجاد کرده بود، هیچ نوری در آسمان دیده نشد و آسمان در حال و هوای گرگ و میشِ قبل از طلوع آفتاب باقی ماند.