انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

منتخب فادیان نور | سینتامان کاربر انجمن آوای رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع سینتامان
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
- یکی از آن راه‌ها، همراه شدن با چَمروش است. همان طور که چند لحظه پیش درمورد پرنده‌ی طرح شده بر روی قالی گفتم که نام‌اش چَمروش است؛ با همراهی او، برای نبرد با تاریکی بروی و همین پر سیمرغ را برای روز مبادای ایران‌زمین نگه داری! این‌گونه دوره‌ای دیگر از تاریکی‌ها در پی ایرانشهر خواهد بود.
سپس، بلافاصله چشمان کشیده و نافذش را به آرامی بر روی هم بست و با اندکی مکث، لحنش را برایم تیزتر کرد:
- و یکی دیگر از راه‌ها، بکار بردن همین پر و به آتش کشیدن‌اش در البرزکوه است تا مرا به نزد خود در آنجا فراخوانی و برای همیشه به تاریکی‌ها پایان داده شود.
فرشاسب با نگاهی شک‌برانگیز به سیمرغ لبی کج کرد و با انداختن شانه‌های پهن‌اش به بالا، در سخن گفتن پیش‌دستی کرد:
- جناب سیمرغ. از چنین دوراهی‌ها نمایان است که راه دومی را برمی‌گزینیم!
سپس، از تعجب اخمی غلیظ بین ابروان پرپشت مردانه‌اش نشاند و پرسید:
- پس، چرا دیگر از دو راهی‌ها برای آناشید نشان می‌دهی تا یکی از آنها را برگزیند؟
فرشاسب چه پرسش تحسین‌برانگیزی را از پرنده‌ی خوش‌رنگ ماجرایمان کرد؛ سرم را داشتم به نشانه‌ی تأیید می‌جنباندم که در کمال حیرت، سیمرغ پاسخی دندان‌شکن تحویلمان داد:
- زیرا که اگر در همین دوره‌ی تاریخی پرم به آتش کشیده شود، دوباره ارتش تاریکی توانمندتر به ایران‌زمین هجوم خواهد برد و چرخه‌ی جهان تکرار خواهد شد!
با شنیدن چنین گفته‌ی غافلگیرکننده‌ای، ناخودآگاه اخمی غلیظ بر پیشانی‌ام نقش بست و با افسوس، آهی از عمیق‌ترین جای سینه‌ام به بیرون دادم. فرشاسب هم که انتظار چنین پاسخی را از او نداشت، از کلافگی دستی بر گیسوان خوش‌حالتش کشید و پوفی از جنس ناامیدی از گلویش خارج کرد.
من نگاهم را به پایین کشاندم و ناامیدانه به فکر فرو رفتم. تصمیم سختی در انتظارم نشسته بود و داشت مرا ذره‌ذره عذابی سهمگین می‌داد. سینه‌ام داشت از حجم چنین تصمیم بزرگی فشرده می‌شد و جانم را به نابودی می‌کشاند! چرا که مسئولیتی بس سنگین در طالع‌ام نوشته شده بود و کوچکترین گزینش‌هایم، بهای گزافی را در پی زندگی تک‌تک ایرانیان داشت!
سیمرغ که کم‌کم می‌خواست پرهایش را برای پر کشیدن بازگشاید، این بار با لحنی جسورانه‌تر گفت:
- این جمله‌ی پندآمیز را از من برای خودت به ارث ببر؛ هر آغازی، پایانی دارد و بدان که تا زمان دقیق آن پایان فرا نرسیده، باید شکیبایی به خرج دهی؛ چرا که اگر پیش از پایان دقیق‌ آن کار، شتاب کنی؛ عواقب سختی در پی کار شتاب‌زده‌ات وجود خواهد داشت!
او که این سخن را بر زبان حکیمانه‌اش جاری کرد، پرهایش را گشود و از کنار دریاچه‌ی اسرارآمیز، خود را به سمت آن کوه شگفت‌انگیز به پرواز درآورد.
ما هم‌چنان مبهوت سخنان‌ رازآمیزش شده بودیم که ناگهان با محو شدن فضای دنیای سیمرغ مواجه شدیم.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
در یک آن، احساس کردم سنگی بزرگ بر شانه‌هایم انداخته شده و بر شانه‌هایم سنگینی می‌کند. دستم در دستان زمخت فرشاسب قفل بود و چشمانم را بسته بودم که از درد کتفم، به زحمت دیدگانم را از هم گشودم و پلک‌هایم تکان خوردند.
هوای کویر آفتابی بود و هنوز گرمای خود را در شن‌های صحرا حفظ کرده بود. پرتوهای خورشید در عصر کویری، با خنکای هوای‌اش داشت به پهنای دشت‌های شنی می‌تابید و ما با خروج از دنیای دروازه‌ی ستاره‌ای، پا به کویر گذاشته بودیم و تن‌هایمان به روح‌هایمان پیوند یافته بود.
چنان حس دلتنگی بر روحم هجوم آورده بود که با بی‌ارادگی قطره‌ای اشک از گوشه‌ی چشم کشیده‌ام به پایین سُر خورد و غمی عجیب وجودم را درنوردید. سستی عجیبی هم با جانم عجین شد و بی‌حالی، تمام جانم را فراگرفت.
از شدت غصه‌ای که بر روحم هجوم آورده بود، تاب ایستادن بر روی دو پاهایم را از دست دادم و به یکباره بر روی شن‌های کویر افتادم‌.
فرشاسب هم که حال خوشی را همچو من به خاطر برگشت‌مان به دنیای خاکی نداشت، بر زمین افتاد و مرا با بی‌حالی‌اش به آغوش‌اش انداخت. حالا هر دو بر روی زمین کویری، در آغوش همدیگر سکوتی وهم‌انگیز را تجربه می‌‌کردیم.
او روبروی من نشسته بود و تمام تنم را با تمام وجودش در آغوش خویش به گرمی می‌فشرد و سرش هم در کنار سرم قرار داده بود.
اندک ثانیه‌ای نگذشته بود که فرشاسب در کنج گوشم، نفس‌اش را رها کرد و با بی‌حالی گفت:
- آناشید. تکان نخور تا اندکی در آغوشت آرام گیرم و شهد شیرین تن‌ات را به نوش کشم.
او همین که چنین جمله‌ی عاشقانه را بیخ گوشم نجوا کرد، تمام اندوه‌ِ جدایی‌ام از آنجا از وجودم پر کشید و سرمست شدم.
چشمانم را خمارآلود زیر آفتاب سوزان کویر در آغوش‌اش بستم و آهی از خوشی به بیرون دادم. سپس، صدای زنانه‌ام را ظریف‌تر کردم و در لحنم خش انداختم:
- فرشاسب. من نیز جانم برایت می‌رود و عطر نفس‌هایت در روحم تنیده می‌شود.
او داشت نفس‌هایی آرام می‌کشید و کوبش آهسته‌ی قلبش را از روی پیراهن آبی‌رنگش می‌فهمیدم. نفس‌هایش که به پوست گردنم می‌خورد، انگار تار و پود نفس‌های خودم را در سینه‌ام گره می‌زدم و خلسه‌ای عمیق نصیبم گشته بود.
دلتنگی‌های چند لحظه پیش‌ام با گفتن جمله‌ی دیگرش بیشتر از یادم رفت:
- همین که با آن چشمان عسلی رنگت، در کنار منی؛ جهان در برابر الهه‌ی زیبایی چون تو می‌ایستد و سر تعظیم فرود می‌آورد!
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
او چه ماهرانه دوباره کلمات را در کنار هم چیده بود و می‌خواست مرا غرق در عطر یاس‌هایش فرو ببرد.
با شنیدن چنین حرف‌های مستانه‌اش، تاب و قرار را از من ربود و قلبم از کوبش ضرباتش ایستاد. مبهوت‌وار به نقطه‌ای از شن‌های کویر نگاه دوخته بودم و سست شده بودم؛ تا اینکه مرا با تندی از آغوش‌اش به بیرون کشید و صورت گِردَش را مماس بر چهره‌ی سپیدرنگم کرد و نفس‌هایمان به یکباره از هیجان تندتر شدند.
دیگر تپش‌های قلبم رخصت هیچ حرکتی به من نمی‌دادند. تپش‌های پرسرعت ضربان قلبش را از روی قفسه‌ی سینه‌اش می‌شنیدم که این‌بار زیر چانه‌ام را با تندی گرفت و نگاه مشکی رنگش را غرق در دریای انگبین* چشمانم کرد.
هر دو بغض کرده بودیم و از پس چشمانمان پیدا شده بود. او به فاصله‌ی یک انگشتی با سرم فاصله داشت و نگاهش را با سرخوشی قفل چشمانم کرده بود. تپش‌های قلبم اوج گرفته بودند و نفس‌هایم تندتر می‌شدند؛ به طوری که با بیرون دادنشان به لب‌های پرِ مردانه‌اش می‌خوردند و او لبخندی از شوق بر همان لبانش می‌زد.
نگاهم ناخودآگاه به لب‌های پرش کشیده شد که هم‌چنان لبخندش را از گوشه‌ و کنار‌ لب‌هایش کش می‌داد و مرا خمارآلودتر می‌کرد.
او با این کارهایش می‌خواست مرا بیش از پیش سست‌تر کند تا کرختی تمام جانم را بگیرد و خاکسترم کند. نه اینکه می‌خواست جفتمان را در این صحرای سوزان، همین خورشیدِ آسمان بسوزاند و به دنیای نادیدنی سفری دیگر داشته باشیم.
او همین که چشمانش را خمارگونه بر روی هم گذاشت، بوسه‌ای محکم بر روی لبان پر و ظریفم کوبید و جانم را به سلاخی کشید. دیگر تاب نشستن هم در وجودم نماند و همان دم، نفس در سینه‌ام حبس شد.
او داشت با لبانش، گوشه‌ی لبانم را گرفته بود و زیر لب آرام می‌گفت:
- تو با من چه کردی که این گونه شیفته‌ات شدم و می‌خواهم تمام رخت جانت را در این دم، تن‌ام کنم؟
او که این را گفت، چشمانم از لذت بیشتر بر روی هم بسته شد و پلک‌هایم از درد فشرده شدند.
با اینکه کرختی، جانم را داشت از من می‌ربود ولی دیگر بی‌قراری امانم نداد و من هم پوست لب پایین‌اش را به شیرینی همان انگبینی که می‌گفت، به دندان گرفتم و طعم لبش را به زیر دندان‌هایم بردم.
آه که چه بوسه‌های مهراوه‌ای داشت تمام زخم‌های خراش برداشته شده‌مان را التیام می‌بخشید و پارگی تار و پود دلتنگی‌هایمان را به هم گره می‌زد.
فرشاسب با کاشتن بوسه‌ای دلفریب بر روی لبانم، دیگر همان تک‌اشک جوابی نداد و در پی‌اش اشک‌های دیگری از حلقه‌ی چشمانم به پایین سرازیر شدند و بر گونه‌های ته‌ریشی فرشاسب ریخته شد.
اینک هر دویمان از اشک‌های آمیخته با دلتنگی و شوق لذت بی‌نصیب نمانده بودیم.



*انگبین= ماده‌ی عسلی مانند
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
اندکی بعد، با سستی و سختی توانستیم از روی شن‌ها برخیزیم و با قدم‌هایی آهسته، خود را به سوی اسب‌هایمان در یک‌ فرسنگی طبس برسانیم.
در کمال ناباوری، ترک‌های گسل‌های دیروز بر روی زمينِ کویر ترمیم یافته بود و همه چیز به جای اولیه‌ی خود بازگشته بود. چشمانم داشت از چنین صحنه عُجب‌آوری از حدقه درمی‌آمد‌.
از طرفی، با دیدن شبرو و شبدیز در همان مکانی که آنها را ترک کرده بودیم، خوشحالی وجودمان را دربرگرفت و با لبخند به سمت‌شان رفتیم.
کم‌کم غروب در عصر کویری خودی نشان می‌داد و مهمان کرانه‌های آسمان کویر می‌شد. رنگ‌های سرخ و آتشین‌اش در پهنه‌ی گنبد آسمان، زیبایی وصف‌ناپذیری به رخت غروب بخشیده بود.
من در امتداد راست فرشاسب بر روی زین شبرو سوار شده بودم تا نزدیک به دوازده روز به مسیر ادامه دهیم و به پایتخت برسیم.
هوای غروب کویر رو به خنکی رفته بود و نسیمی ملایم، گیسوان هر دویمان را ریزریز در هوا تکان می‌داد. داشتیم با تندی بر روی اسب‌های مشکی رنگمان می‌تاختیم که ناگهان صدای سهمگین و پرسرعت عبور تیری از پشت بر گوشم رسید.
در همان لحظه بود که فرشاسب سریع جنبید و دست راستش را بر روی شانه‌هایم کوبید و با فشار آوردن بر کتفم، بر روی یال اسبم انداخته شدم.
ولی با کمال ناباوری، دردی وحشتناک از همان قسمت کتفم که هنگام دیدارم با شمیلا آن مرد سیاه پوش بر من زخم وارد کرده بود، احساس کردم. درد تیر آن چنان عمق داشت که به یکباره در جانم نفوذ کرد. آری. در نهایت، تیر با هزاران تقلا به کتفم خورد و سوزشی طاقت‌فرسا در مغز استخوان کتفم، حجمی از گرما را بر بدنم تحمیل کرد.
چهره‌ام را از شدت درد و گرما بر خود جمع کردم. داشتم آهی سوزناک و عمیق از گلویم می‌کشیدم که فرشاسب هراسان شد و دست دیگرش را از افسار شبدیز رها کرد؛ مرا از روی اسبش، حرکت‌کنان در آغوش کشید و چهره‌اش از نگرانی برافروخته شد.
بی آنکه نگاهی به من بیندازد، سری به عقب برگرداند و چند سواره بر اسبی را از چند متری‌مان دید.
به زحمت خود را از آشفتگی به آرامش رسانده بودیم که با اصابت تیری غافلگیر شدیم.
من هر دو دستم هنوز در اسارت بند افسار شبرو بود و داشتم از درد بر خود می‌پیچیدم که فرشاسب لحنش را برایم تندتر کرد و با برافروختگی گفت:
- آنها این‌بار سربند تک‌چشم بر سر بستند و پیراهن‌هایی سپیدرنگ بر تن زده‌اند. پنج نفری می‌شوند.
من هم با عصبانیت با سرم اشاره‌ای به پشت سرم کردم. هم‌زمان با تکان دادن سرم، انگار صدایم از ته چاه به گوش فرشاسب رسید:
- فرشاسب. آن تک چشم نماد انسان‌نماهاست که انسان‌های اطاعت‌گر بر سر می‌کنند و همیشه و همه جا هستند. هر بار هم رنگ پیراهن‌هایشان را تغییر می‌دهند تا به شک نیفتیم.
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
فرشاسب کافی بود تا سخنم را بشنود؛ بلافاصله، مرا از آغوش خود رها کرد و بر روی شبدیز، کمری صاف کرد. دستی به پهلوی اسبش برد و شمشیرش را از غلافش درآورد و به سمت چپش نشانه گرفت.
همگی‌شان پارچه‌ای سه‌گوش و سفید رنگ بر چهره‌هایشان نقاب کرده بودند. یکی از آن پنج نفر که جلودار دیگران بود، به فرشاسب نزدیک‌تر شده بود و با شمشیر برنده‌اش به او حمله می‌کرد.
چهار نفر دیگرشان، یک به یک از سمت راستم به من نزدیک می‌شدند که با وجود دردی طاقت‌فرسا، آخی کشیدم و شمشیرم را از داخل زین شبرو برداشتم.
یکی از آن چهار نفر در یک قدمی‌ام، شمشیرش را برای هجوم آماده می‌شد که ناگهان تیری از روبرو به قلبش برخورد.
از تعجب ابروانم بالا پرید و سرم را به روبرو صاف کردم. کسی که از روبرو تیری به سمت مرد سیاه‌پوش پرتاب کرده بود، مردی کرم‌پوش بود که با پارچه‌ای همرنگش چهره‌اش را پوشش داده بود. مردی ناشناس که با این کارش، به نجات‌مان شتافته بود!
ضربات قلبم به شدت در سینه‌ام کوبیده می‌شد و از گیجی، هنوز چشمانم در پی شناختن آن مرد بود که صدای فریاد آن مرد در فضا پیچیده شد:
- مرا نگاه نکن. کنارت را ببین که چگونه بر تو شمشیر می‌زنند.
آری. چنان حواس‌ام در پی‌اش بود که ندانستم آن دیگری برای شمشیر زدن به من دستش را به سمتم گرفته! او هر کسی که بود، انگار در پی من و فرشاسب خود را در آن وقت غروب رسانده بود که در پی‌اش، ما را با در افتادن با این شروران دیده بود!
با این حال، یزدان را سپاس گفتم و افکارم را پس زدم که آن مرد کرم‌پوش، کمانش را در پهلویش جابجا کرد‌. سپس، برای کمک به ما نوبت این بود که این بار شمشیرش را درآورد.
مرد سیاه پوشی که تیر خورده بود، کنار رفته بود و یکی از آن سه بر من شمشیر می‌زد. من برای دفاع، با نیروی دست زخم‌دیده‌ام بر شمشیرش کوبیدم که فرشاسب، از کنارم فریاد کشید:
- این‌ها دیگر از کجا پیدایشان شد؟
در همان هنگام، صدای بم و از چاه درآمده‌ی مرد جلودار که مشغول شمشیرزنی با فرشاسب بود، در پاسخ گفت:
- از جایی که نباید سر از آنجا در می‌آوردید و خود را نخود هر آشی کردید!
ابروانم را از تعجب، به پایین خم کردم. آنها چرا این گونه رمزآلود حرف می‌زنند؟! مگر چگونه فهمیده‌اند که ما از کجا می‌آییم و چه کار کرده‌ایم؟
داشتم از عصبانیت، همانند کوه آتشفشانی می‌شدم که می‌خواست مواد مذابش را بر سرشان خالی کند. با صدایی بلند بر سرشان غریدم و گفتم:
- ما نمی‌دانیم که از چه‌ها سخن می‌گویید ولی هر چه که هست، بهتر است افکار مرگتان را از اینک در ذهنتان بگنجانید!
همین حرفم بهانه‌ای شد تا آنها را با چنین سخنی، به عملی کردن مرگ در جلوی دیدگانشان نزدیک کنم.
من و فرشاسب از این سو و آن مرد ناشناس و کرم‌پوش هم از سویی دیگر، یک ساعتی بی‌وقفه با آنها شمشیر می‌زدیم و برای دفاع، هر از گاهی جاخالی می‌دادیم.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
با اینکه درد کتفم داشت تشدید می‌شد و خون‌‌ از شانه‌ی راستم به بیرون می‌جهید ولی چاره‌ای جز ادامه‌ی شمشیر زدن نداشتم. در میانه‌ی شمشیر زدن‌هایم گاهی نگاهی به شانه‌ام می‌انداختم و خون‌های ریخته شده‌اش را بر روی لباسم می‌دیدم ولی با همان بی‌رمقی‌، در دل نام اهورامزدا را نجوا می‌کردم و از او یاری می‌خواستم.
در نهایت، همان مرد سیاه پوش که بر قلبش تیر خورده بود، دیگر نتوانست از درد قلبش ادامه‌ی مسیر را طی کند. به همین دلیل، از مسیر جا ماند و دیگر مردان جای او را گرفتند.
گاه به گاه آن مرد اولی و جلودار جایگزین آن دیگران می‌شد و به سمتم می‌آمد تا برای زدن ضربه‌ی کاری دیگر بر من فشار بیاورد.
ما همگی بر روی اسب‌هایمان در حال حرکت بودیم تا اینکه هر سه مرد سیاه پوش با ضرباتمان یک به یک خراش برداشته شدند و آن مرد اولی و جلودار هنوز در امتداد من حرکت می‌کرد و می‌گفت:
- دختر. تو چرا این‌قدر جان سختی؟ تیر زهرآگین را بر تو نشانه گرفتم ولی هنوز در برابرم شمشیر می‌زنی و دم نمی‌آوری؟
او هنوز بدطینتی کرده بود و بر شانه‌ام زخم زده بود ولی چرخش زبانش ادامه داشت و ابروانش را غلیظ در هم کرده بود. او دیگر که بود که این همه دشمنی را داشت در دلش به یدک می‌کشید و سپس، بر نوک زبانش می‌آورد؟!
او می‌دانست نفسم از درد سوزناک شانه‌ام به بیرون درنمی‌آید و از درون چه رنجی می‌کشم ولی می‌خواست از زیر زبانم حرفی بکشد که فرشاسب از آن سو، به جایم عصبانی‌‌تر شد و بلندتر خروشید:
- ریشه‌های تک‌تک‌تان باید از روی زمین برداشته شود تا دیگر سودای فرمانروایی بر زمین را نداشته باشید! پس، دیگر حرفی نزن که اینک خودم زبانت را با همین شمشیرم خواهم برید.
در همان هنگام بود که فرشاسب با چهره‌ای ملتهب، رگ‌های شقیقه‌اش برجسته‌تر شد. در کسری از ثانیه، از روی من پلی زد و شمشیرش را هم‌زمان با من به پوست گردن آن مردِ جلودار کشید.
لبه‌ی تیز شمشیرهای جفت‌مان بر پوست گردنش که برخورد، شمشیر آن مرد کرم‌پوش هم در کنار شمشیرهایمان جای گرفت و از هوای غروب کویری، طوفان شنی برخاست.
طوفان، آنقدر سهمگین و غافلگیر کننده بود که شن‌ها از روی زمین با تندی بلند شدند و تمام فضای کویر را از تپه‌های شنی گرفته تا جلوی چشمانمان پر کرد.
از طرفی، دیگر غروب هم تمام می‌شد و کم‌کم سیاهی شب در پهنه‌ی آسمان کویر نمایان می‌شد.
پیش از این که تاریکی در جان کویر به اوج برسد، طوفان هم به اوج خود رسید و با نیروی باد شدیدی که در دل خود پنهان کرده بود، پوشش چهره‌ی هر دوی آنها را کنار زد و سیمای هر دو ناشناس را در تیررس چشمانمان قرار داد.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
در حین اینکه لبه‌ی شمشیرهای هر سه‌مان بر پوست گردن آن مرد جلودار و سیاه‌پوش باقی مانده بود، ناخودآگاه نگاهم به سوی آن مرد کرم‌پوش بالا آمد و از حیرانی، دهانم باز ماند.
او کسی نبود جز جناب کیسان که به صورت ناشناس ما را در صحرای طبس یافته بود! همین که ابروانم از بهت بر هم گره خورد، صدای آشفته و لرزان فرشاسب را آمیخته با ترس شنیدم که گفت:
- پد... پدر...پدر... تو... تو اینجا... چه...می‌...‌ کنی؟
با شنیدن نام جناب کیارخ از زبان فرشاسب، گردنم را با ضرب به سمت راست کج کردم و جناب کیارخ را با شمایل کشیده و گندمگون‌اش دیدم.
او دیگر اینجا چه می‌کرد؟ افکارم بیش از هر زمان دیگر به هم ریخت و آشفتگی، تمام ذهنم را پر کرد. اخمی غلیظ بین ابروانم نشست و هر جفت‌مان سست شدیم و به آهستگی، شمشیرهایمان را از بیخ گلوی جناب کیارخ به پایین کشاندیم.
باد طوفانی هنوز در فضای کویر با قدرت پرسه می‌زد و گیسوان و شالم را در هوا با تمام نیرو به حرکت درمی‌آورد. با این حال، با دلشوره‌ای که در دلم پیچیده شده بود؛ رو به فرشاسب سری چرخاندم و نگاهمان با نگرانی به همدیگر تلاقی خورد‌.
نگرانی و دل‌آشوبه‌ای که برخاسته از دیدار دو برادر پس از سال‌ها در طوفان شن بود! ابروان جفتمان در هم عجیب گره خورده بود و رنگ چهره‌هایمان پریده بود.
قلب‌هایمان از سردرگمی‌ به تپش افتاده بود و نفس‌هایمان در سینه‌هايمان به حبس انداخته شده بود. به همین خاطر، نگاهمان را به سمت آن دو برادر
سوق دادیم و آنها را با نگاه‌هایی هاج و واج مانده به همدیگر دیدیم.
اینک نمی‌توانستم هر دو پس از سال‌ها دوری و دشمنی، چه واکنشی در برابر همدیگر خواهند داشت؟! نفس در سینه‌ام گره خورده بود که جناب کیسان با برافروختگی، نگاهش در نگاه جناب کیارخ گره خورد و از تعجب، ابروانش به بالا پرید. او همانند ما چاره‌ای جز این نداشت که شمشیرش را به آهستگی از روی پوست گردن برادرش کنار زند و به پایین بکشد‌.
جناب کیارخ هم که دست کمی از برادرش نداشت، یکّه خورد و رنگ‌ از رخ‌اش پرید. او هم انتظار نداشت که پس از سال‌ها، برادرش را در چنین نبردی ملاقات کند و زنده بودنش را در مقابل خود شاهد باشد!
لحظه‌ای، باد طوفان چنان قدرتمند بر شن‌ها کوبیده شد که شیهه‌ی اسبانمان بلندتر شنیده شد و پاهای جلویی‌شان را در هوا به بالا حرکت دادند.
در نهایت، دیری نپایید که اسب‌ها از حرکت ایستادند و همگی از اسب‌هایمان پیاده شدیم.
فضایی رعب‌آور در میانمان شکل گرفته بود و سکوتی وهم‌انگیز با حرکت شن‌ها در فضا پیچیده شده بود.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
من و فرشاسب در کنار هم، بند افسار اسب‌هایمان را گرفته بودیم و داشتیم دو برادر را در مقابل هم نظاره می‌کردیم. آنها با چشمانی درشت‌شده، هنوز سکوت به راه انداخته بودند و نفس‌های تندی را می‌شد از روی قفسه‌‌سینه‌شان متوجه شد.
اینک تمام شمشیرها غلاف شده بودند و دیگر تنها صدای پاشیدن و پراکنده شدن شن‌ها بین فضا و زمین شنیده می‌شد.
کم‌کم‌ غروب هم از دست آسمان خسته شده بود و می‌خواست کویر در تاریکی فرو رود!
در همان هنگام بود که جناب کیارخ، ابروان به هم پیوسته‌اش را با پریشانی به هم نزدیک کرد و نگاهی
عمیق به لکه‌های سیاه و زرد نیم‌رخ برادرش انداخت. سپس، در کمال ناباوری دستش را محکم بر روی شانه‌ی پهن‌اش انداخت و پوزخندی نیش‌دار بر گوشه‌ی لبش زد و گفت:
- برادر. از اینکه تو را در این کویر زنده می‌بینم، پس از مدت‌ها خوشحالی وجودم را گرفت.
جناب کیسان با چنین جمله‌ی کنایه‌آمیزی که از سوی برادرش نصیب‌اش شده بود، فقط پلکی زد و در پی‌اش از حرص گوشه‌ی لبی کج کرد.
همین کج شدن لبش، بهانه‌ای شد تا جناب کیارخ قدمی خود را به سمتش بکشد و او را در آغوش کشد.
از چهره‌ی جناب کیسان داشت آتش می‌بارید و انگار سرخی خون در جان رگ‌های صورتش دویده بود. دستان مشت‌شده‌اش را از پشت کمر جناب کیارخ دیدم که چگونه از فرط عصبانیت، رگ‌های مشت‌اش برجسته‌تر شد و بیرون زد.
جناب کیارخ هنوز او را برادرانه در آغوش خود کشیده بود که زیر لب، بیخ گوش برادرش به آهستگی چیزی گفت و سپس، او را از آغوش‌اش بیرون کشید.
اخمی غلیظ بین ابروان پر جناب کیسان نشسته بود و با چشمانی به خون نشسته، هنوز دستانش را با مشت گره زده بود که چهره‌ی تیره‌اش را با خشم جمع کرد و سکوت را با صدایی خش‌دار شکست:
- ولی برادر از وقتی که جان دلداده‌‌ام را با بی‌رحمی ستاندی، بیشتر نزد پادشاه بدلی ارج و مقام یافتی!
همین جمله‌ی پرابهامش، من و فرشاسب را وادار کرد تا با حرکتی ناگهانی گردنمان را به سمت جناب کیارخ بچرخانیم.
این بار جناب کیسان بود که گوی سبقت را در نیش و کنایه زد از برادرش می‌گرفت! جناب کیارخ که انتظار چنین سخنی را از او نداشت، اخمی دوچندان بر پیشانی‌ پهن‌اش انداخت و دندان‌هایش را از پشت لبان بسته‌اش بر روی هم فشرد و سایید.
یک‌بار دیگر هم جناب کیسان از فراقش با معشوق‌اش در حضورمان سخن گفته بود ولی هر بار از صدا زدن نام‌اش به هر بهانه‌ای طفره می‌رفت! دلداده‌اش که بود که در نهایت دوست داشتن، او را جناب کیارخ ستانده بود و تخم کینه را در دل برادرش کاشته بود؟!
از کنجکاوی، گوشه‌ی لبم را به دندان گرفتم و در حال جویدن بودم که فرشاسب قدمی به سمت پدرش گام برداشت و بازوی تنومندش را کشید و با ابروانی گره کرده پرسید:
- پدر. یادت هست پدربزرگ مرداس چه‌قدر از کشته شدن عمویم بسی رنج‌ها کشید و در آخر، دق مرگ گشت! اینک نزد ماست و می‌توانیم همگی با هم به اهداف ایرانشهری سرعت ببخشیم.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
جناب کیارخ با گفته‌های پسرش، لحظه‌ای با گوشه‌ی چشم‌اش نگاه تیزی به او انداخت و لبانش را از خشمی که هنوز در چهره‌اش ماندگار شده بود، بر روی هم بیشتر فشرد.
سپس، همان نگاهش را به سمتم چرخش داد و سیبک گلویش تکان خورد. دیگر تاب سکوت خودش را هم از دست داد و اخمی غلیظ بین ابروان به هم‌پیوسته‌اش نشاند و پرسید:
- شما از کی با کیسان در ارتباط بودید که به خاطر شما خود را از فرسنگ‌ها به اینجا رسانده؟
فرشاسب که بازوی پدرش را گرفته بود، لحظه‌ای از پرسش‌اش جا خورد و رنگ از رخ‌اش پرید. اندکی مکث کرد و سپس، با صاف کردن گلویی، سرش را به سمت عمویش چرخاند و خطاب به پدرش به لکنت افتاد:
- مدت... زیا... زیادی نیست. پ... پدر. قرار بر این بود که خودش تو را غافلگیر کند.
جناب کیارخ با گفته‌ی فرشاسب، ابرویی بالا کشید و پوزخندی بر گوشه‌ی لبش نشاند. با چشم غره‌ای کوتاه، سرش را ریز به آن سو حرکت داد و پوفی کشید:
- انگار قرار بود با همین طوفان شنی مرا غافلگیر کند!
سپس، چشمانش را به آرامی باز و بسته کرد و قدمی به سمت برادرش گام برداشت. پشت دستش را بر روی لکه‌های نیم‌رخ‌اش کشید و لب زد:
- کیسان. این کارت، اولین غافلگیری‌ات نیست؛ چرا که تو همیشه از کودکی مرا با کارهایت غافلگیر می‌کردی! یکی از یکی ترسناک‌تر!
او داشت غیرمستقیم به لکه‌های روی صورتش که دهشتناک به نظر می‌آمدند، اشاره‌ای می‌کرد. جناب کیسان که داشت از خشم، نفس‌های نامنظم‌اش را به سختی در سینه‌اش نگه می‌داشت، زیرچشمی به برادرش نگاه دوخته بود تا اینکه به گوشه‌ی چشمانش تکانی ریز داد و زمزمه کرد:
- مگر نمی‌دانی این لکه‌ها، یادگار دست‌پخت افکار توست!
آنها با چنین گفته‌های پرابهامی داشتند برای همدیگر شمشیر تیز می‌کردند و وارد نبرد زبانی شده بودند!
نفس‌هایم از پریشانی احوالاتشان تندتر شده بودند. از طرفی، هوای نیمه‌تاریک کویر عجیب فضای بینمان را با طوفانی که هنوز تمام نشده بود، سنگین کرده بود.
جناب کیارخ دست از روی لکه‌های برادرش که برداشت، گردنی به سمت فرشاسب چرخاند و گفت:
- نمی‌دانم برای چه با همسرت پا به این کویر نهاده‌ای ولی اینک چهل‌منار نیازمند جایگاه توست. پس، بهتر است هر چه سریع‌تر با همدیگر راهی شویم.
در دل به او پوزخندی زدم؛ او از پنهان‌کاری ما گله می‌کرد و آن‌وقت خود بر روی ما شمشیر کشیده بود!
با این حال، خوب بود که لااقل مرا به عنوان همسر پسرش پذیرفته بود و داشت مرا در زمره‌ی یکی از اعضای خانواده‌اش حساب می‌کرد!
در همان دم، با خشمی که از چهره‌اش هنوز پیدا بود، دست راستش را مشت کرد و به آهستگی بر روی شانه‌ام کوفت. سپس، مردمک چشمان مشکی رنگش را برایم ریزتر کرد و خطاب به فرشاسب شمرده‌شمرده گفت:
- آری. همینک که جمع‌مان جمع شده، بهترین کار همین است. پسرم ولی... .
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
او با بریدن حرفش، چشمانش را حرص‌آمیز بر روی هم محکم بست و دنباله‌ی حرفش را گرفت:
- تو به سخنانم گوش ندادی و با به همسری گرفتن چنین دختری، تمام شالوده‌ی نقشه‌های ایرانشهری از هم پاشید!
همین جمله‌‌ی ژرف‌انگیز، باعث شد که جناب کیسان با تحکم بر برادرش لحنش را آرام‌تر کند:
- آری. باید هم این‌گونه بگویی! برادر.
سپس، قدمی به سمتش آمد و ادامه حرف‌هایش را مثل او شمرده‌تر کرد و گفت:
- چرا که سالیانی پیش خودت مرا به بهانه‌ی رزم در ایساتیس از معشوقه‌ام جدا کردی و زمین در یک دوره‌ی تاریکی فرو رفت ولی حالا همین دو نفر، طرح‌ریزی‌های جاه‌طلبانه‌ی تو را نقش بر آب کردند و این‌گونه در برابرشان سخن می‌رانی!
جناب کیارخ که چنین سخنان طوفانی برادرش را شنید، عصبانی‌تر شد و گلوله‌های آتش، سیمای گندمگون‌ و کشیده‌اش را به آتش کشید. رگ‌های شقیقه‌اش برجسته‌تر شد و گره همان دست مشت‌کرده‌اش را با خشم از هم گشود. سپس، بلافاصله تنش را به جهتش چرخاند و انگشت اشاره‌اش را با تهدید جلوی دیدگان بغض‌کرده‌ی برادرش گرفت.
صدایش را برایش تا هر جایی که در تارهای صوتی‌اش جای داشت، بلند‌تر کرد و گفت:
- تو دیگر حرف از معشوقه‌ات نزن که هر چه زخم خورده‌ام، از دلدادگی‌های توست. برادر.
دیگر تاب بی‌قراری‌ها از چشمان جناب کیارخ ربوده شد و نگاه مرگبارش را در نگاه نافذ و بغض‌آلود جناب کیسان قفل کرد. این بار بیشتر بر سرش فریاد کشید:
- این بار آخرت باشد که در حضور دیگران، حرف از سانای می‌زنی! او دلبر من نیز بود که او را به همسری گرفتم. حالا تو با بی‌پروایی دم از دلتنگی‌هایت برای همسرم می‌گویی؟!
همین که نام سانای‌بانو از نوک زبان جناب کیارخ در رفت، نگاهم در چهره‌ی آتشین‌اش خشک شد و با چشمانی درشت‌شده، نفس در سینه‌ام گره خورد.
فرشاسب هم بهت‌زده، بر چشمان خشمناک پدرش خشک‌اش زد و نفس‌هایش نامنظم شد.
با همین حرف جناب کیارخ، دیگر سکوتی نفس‌گیر در بینمان شکل گرفت و فضا را سنگین کرد.
بر سرشان چه گذشته‌ی عجیبی گذر کرده بود و اینک خشم دیدارشان، پرده از اسرار گذشته برمی‌داشت. هنوز باورم نمی‌شد که دلداه‌ی جناب کیسان، سانای‌بانو باشد!
گویا او با خاله‌ام سَرّ و سِرّی داشت که جناب کیارخ را این‌گونه خشمگین کرد و طوفانی هراسناک‌تر از طوفان روبرویمان برپا شد.
فرشاسب که با دهانی باز برافروخته شده بود، تیله‌های مشکی‌رنگش را بین پدر و عمویش بی‌وقفه حرکت می‌داد و تندتند برای آرام کردن خود نفس بیرون می‌داد.
جناب کیسان هم که فاش شدن رازی از گذشته را در حضور فرشاسب دید، با پریشانی نگاهی زیر چشمی به برادرزاده‌اش کرد از کلافگی، دستی بر گیسوان حالت‌دارش کشید. نگرانی از واکنش بعدی فرشاسب در رخ پریشانش هویدا شده بود و زیر لب پوفی می‌کشید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
عقب
بالا