انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

منتخب فادیان نور | سینتامان کاربر انجمن آوای رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع سینتامان
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
اصلان نگاه نگران و گِردَش را به سمت ما بند زد و با بغضی که در چشمانش پدید آمده بود، با آشفتگی گفت:
- خواهر. چه شده که این‌گونه می‌کنی؟
من که دیگر توان حرف زدن را در خود نمی‌دیدم، نگاهی کوتاه با ابروانی درهم شده به فرشاسب کردم تا او به جایم، شرح‌اش را بگوید.
اصلان پس از شنیدنش، با تاسف سری به چپ و راست حرکت داد و چهره‌اش را از پریشانی بیشتر در هم کرد. سپس، با انداختن چین‌هایی بر پیشانی‌اش، دستی به زیر چانه‌اش کشید و با نفس‌هایی که در سینه‌اش بالا و پایین می‌شد، با سراسیمگی گفت:
- عجله کنید که جناب شهراسب در دکان آهنگری‌اش، منتظر دیدار شماست تا مطلبی را برای شما بازگو کند. بشتابید.
هنوز قلب و شانه‌هایم از آن کابوس سنگینی می‌کرد که با دشواری، برخاستم و با بیرون رفتن از غار، اسب‌های هر سه‌مان را در پایین کوه دیدم که با افسارهایی بسته شده به تک درخت آنجا در کنار هم ایستاده‌اند. آنها در هوای آفتابی صبحگاه در حال تقلا برای آزاد شدن بودند. همین کارشان برایم عجیب به نظر می‌رسید؛ چرا که برای رهایی داشتند خود را به آب و آتش می‌زدند. اخمی کرده و با بی‌توجهی به آفتاب نگاهی کردم.
دو ساعتی بود که آفتاب شکوهمندانه در آسمان بالا آمده بود و افق‌های بی‌کرانش سرشار از پرتوهای درخشان خورشید، طلایی رنگ شده بود.
هر سه از صخره‌های بزرگ دامنه‌ی کوه در حال پایین رفتن از کوه شیوشگان بودیم که صدای ممتد شیهه‌ی اسب‌هایمان در فضای کوه شنیده شد.
دم به دم صدای شیهه‌شان شدیدتر می‌شد که با نگرانی رو به آن دو کردم و پرسیدم:
- چرا اسب‌هایمان این چنین شیهه می‌کشند؟ شیهه‌شان عجیب نیست؟
اصلان که از حرفم متعجب شده بود، با بی‌اهمیتی نگاهی کوتاه به من کرد و به نشانه‌ی بی‌اهمیتی شانه‌ای بالا انداخت. فرشاسب هم که دست کمی از او نداشت، دستی به شانه‌ام زد و تعجب‌زده، ابروانش را خم کرد و گفت:
- آناشید. تو چه از حرف می‌زنی؟ شیهه‌ی این‌ اسب‌هایمان همچون همیشه‌ست. تو به خاطر اینکه از احوالات کابوس به تازگی جدا شده‌ای، چنین پندار عجیبی بر سرت زده و خودت را آزار می‌رسانی!
او با این سخنانش، داشت مرا با زبان بی‌زبانی فردی توهم‌زده خطاب می‌کرد ولی من که از شیهه‌ی عادی اسب‌ها آگاه بودم؛ می‌دانستم که صدای ممتدشان به هیچ وجه طبیعی به نظر نمی‌رسد و این اسب‌ها حاضر به قطع کردن نوای شیهه‌شان نیستند!
هنوز به درستی نفس‌هایم همراه با ضربان قلبم آرام نگرفته بودند که دوباره با شنیدن شیهه‌ی اسب‌ها، افکارم پریشان گشت و با بی‌قراری، قدم بر روی صخره‌های بزرگ گذاشتم.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
اصلان برای کم کردن آوای شیهه‌ی آنها، بند افسارشان را از دورِ درخت آزاد کرد و هر کدام‌مان با در دست گرفتن بندهایشان، مسیر خود را به سمت آهنگری تغییر دادیم.
با گام‌هایی تند به سوی آهنگری نزدیک می‌شدیم که هنوز صدای شیهه‌ی اسب‌هایمان ادامه داشت و ما دیگر به این صدا خو گرفته بودیم. هر چند دلم همانند سیر و سرکه به طور عجیبی می‌جوشید و حالت تهوع بر بی قراری‌هایم افزوده می‌شد.
اضطراب کابوس همراه با شیهه‌ی ناهماهنگ اسب‌ها، تاب فکر کردن را از من ربوده بود که در حوالی آهنگری، صداهایی در گوش‌هایمان پیچید؛ طنین شعله‌های آتش و فولادهای گداخته‌شده با همراهی چکش‌های نواخته شده بر روی فلزات.
در همان لحظات بود که جناب شهراسب را مشغول به کار دیدیم.
همین که صدای پای قدم‌های رسیدنمان را شنید، سرش را به بالا گرفت و چشم در چشمان نگرانم دوخت و دست از آهنگری کشید. او نیز همانند من نگاه نگرانی را در پس آن چهره‌ی سالخورده و جاافتاده‌اش به یدک می‌کشید.
با این حال، از پشت میز چوبی مستطیلی‌اش به بیرون آمد و به سمتمان قدم برداشت.
آری، چهره‌ی سپیدرنگش آشفته به نظر می‌آمد. او با دیدن سیمای رنگ پریده‌ام، بیشتر آشفته‌تر شد و ابروان سفیدرنگش را به بالا پراند و گفت:
- بانو. فرخنده باد اولین روز پیوندتان ولی اینک باید همراه با فرشاسب به سوی طبس حرکت کنید.
او که این را گفت، بی‌قراری بیشتری بر روحم دامن زد و حالت تهوع، دیگر امانم نداد. دستی بر روی پیشانی‌ام گذاشتم و با تکیه دادن پیشانی‌ام بر روی پیشانی شبرو از او پرسیدم:
- جناب شهراسب. از وقت بیداری تا به اکنون چندین اتفاق در پی هم رخ داده که مرا دیگر از پای درمی‌آورد و توان نفس کشیدن را هم از من ربوده! این دیگر چه درخواستی‌ست که شما زودتر از موعد از من می‌کنید؟ زمان بودنم در آن سرزمین، طبق نوشته‌ی نیلوفر آبی؛ اوایل بهمن‌ماه است!
او که انگار از کلام‌هایم انتظار چنین کلماتی را می‌کشید، قدمی به سمتم گام برداشت و نفسی بیرون داد. سپس، متفکرانه دستی به ریش بلندش کشید و گفت:
- زیرا که قرار نبود با زمان نزدیکی‌ات به طبس، آنها اطلاع یابند. به همین خاطر، با بی‌شرمی در رشته گسل‌های زمین در حال دستکاری کردن هستند! پس، پیش از فرو ریختن تمام جهان باید سیمرغ را ملاقات کنی.
من که از حرف‌هایش سردرگم شده بودم، با درماندگی به فرشاسب و اصلان که در سمت راستم ایستاده نگاهی انداختم و فرشاسب هم به جایم از او پرسید:
- منظورت چیست؟ جناب شهراسب.
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
جناب شهراسب هم دستی به پشت گیسوان نه‌چندان بلندش کشید و ابرویی بالا برد و رو به او پاسخ داد:
- منظورم از گسل‌ها، شکاف‌های زمین است که به صورت زلزله اتفاق می‌افتد.
در همان لحظه از ترس، هینی کشیدم و با اوج گرفتن ضربان قلبم، دستم را بر جلوی دهانم بردم و از حکمت کابوسم آگاه شدم. هم‌چنین، از شیهه‌ی اسب‌ها هم فهمیدم که پیش از وقوع زلزله، این اسب‌ها هستند که با شیهه‌هایشان خبر از اتفاقات آینده می‌دهند.
اصلان و فرشاسب که از کلام پیر فرزانه اطلاع یافتند، با ابروانی گره کرده نگاهی به سمتم کردند و با نگرانی، به چهره‌ام خیره ماندند.
آنها که اینک مشوش‌احوالی‌ام را از خواب و شیهه‌ی اسب ها می‌فهميدند، بغض‌کرده سری به من تکان دادند و شرح حال آنها را به جناب شهراسب بیان کردند.
موبد شهراسب هم به نشانه‌ی تأیید سری حرکت داد و ما را لحظاتی از رفتنمان مانع شد.
او که حکیم بودنش در نزد ما شهره یافته بود، چشمان چروکیده‌اش را به آرامی و با تمرکز بست. سپس، با خواندن دعایی اهورایی زیر لب در ظرفی دایره‌ای و مسین، اندکی سرب ریخت* و سپس، ظرف را در کوره‌ی داغی که در دیوار جای گرفته بود، قرار داد. لحظه‌ای بعد، آن را با بیلی دراز به بیرون آورد و بر روی میز چوبی‌اش نهاد.
همین که سرب قالب گرفته را از ظرف مسین‌اش با بیل وارونه کرد، قالب سرب در برابرمان نمایان شد.
او تا دقایقی کوتاه برای سرد شدن قالب سرب فرصت داد و رو به من سیبک گلوی چروکیده شده‌اش را تکان داد و گفت:
- بهتر است همین قالب سرب کوچک را مدتی در نزد خود نگه داری تا از اضطراب کابوس‌ات کم شود و اندکی آرامش یابی. بانو.
من که از فرزانگی‌اش به وجد آمده بودم، لبخندی کوتاه بر لب راندم و با تکان دادن سری، از او سپاسگزاری کردم.
همین که آن قالب کوچک گرد سرب را از روی میز برداشتم، این بار جدی‌تر از قبل گفت:
- از اینک شکاف‌های زلزله کم‌کم در جهت طبس پدید خواهد آمد. پیش از وقوع‌اش، دقایقی در آن سوی سرزمینمان؛ صخره‌های کبوتر مانند روشه* گسل‌ها را فعال کرده‌اند و شوربختانه، مردم آنجا به خطر افتاده‌اند.




*سرب‌ریزی= سنتی کهن در آیین شمن که در ترک‌ها وجود داشت.
سرب‌ریزی، توسط شخص کارآزموده با خواندن دعایی برای کسی انجام می‌شد که دچار کابوس و اضطراب و ناآرامی توجیه نشده‌ای می‌‌شد تا آرام گیرد.
حتی بعدها مادربزرگان برای کاستن بی‌قراری و ترس‌های افراد، به جای سرب‌ریزی از ماده‌ای به نام مومیان برایش استفاده می‌کردند تا با گذاشتن‌اش در زیرِ زبان فرد کابوس دیده، آرام گیرد.

* صخره‌های کبوترمانند روشه= این صخره‌ها در لبنان کنونی که ۷۹ کیلومتر با فلسطین امروزی فاصله دارد، می‌باشد.

نکته‌ی مهم: از لحاظ چاکرای زمین‌شناختی، لبنان که نزدیک فلسطین است، رابطه‌ی تنگاتنگی با طبس ایران دارد.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
اصلان با شنیدن این سخنان عجیب، ابرویی در هم کشید و به سوی جناب شهراسب قدمی برداشت و پرسید:
- حکیم. پس، پیش از وقوع‌اش در طبس ایرانشهر، این اتفاقات در فیلیستا* به وقوع پیوسته و سرزمین‌مان با آنجا در وضعیت زمین‌شناختی به هم پیوند دارد؟
جناب شهراسب هم با نگاهی عمیق‌تر به او و فرشاسب، به نشانه‌ی تأیید سری حرکت داد و دستانش را بر روی شانه‌های پهن هر دویشان، زد و گفت:
- در پناه نور ایزد یکتا باشید، ای پهلوانان ایران‌زمین.
سپس، نگاهی به سمتم چرخاند و با لبخندی شیرین به من گفت:
- از اینکه شما هر دو به دلایلی که خود می‌دانی، در چنین شرایطی روحتان به همدیگر پیوند داده شده؛ بیشتر برای جلوگیری از فروپاشی سرزمین‌ها در تلاش باشید. بانو.
هر سه در حال روی‌گرداندن از او بودیم که این بار یک دور به هر سه‌مان نگاهی انداخت و برای آخرین بار نکته‌ای خردمندانه‌تر را بر ما گوشزد کرد:
- بدانید که ایران چرا فرّه را هزاران سال است که بر دوش خود و افرادی چون شما به دوش می‌کشد؟!
ما نیز هم‌زمان به سمت عقب سر چرخاندیم و او را دیدیم که در ادامه داشت هم‌چنان برایمان نطق می‌کرد:
- فرّه ایزدی، همان نظم کیهانی‌ست که بدون آن، جهان از هم فرو می‌پاشد و آن هم متعلق به ایرانشهر است. به همین دلیل است که سرزمینمان بارها به مرز نابودی کشیده شده و دوباره با قدرت برخاسته است.
هر سه ابروانمان را با حیرانی به بالا دادیم و گوش‌هایمان را در لحظات رفتن‌مان با جان و دل به او سپردیم:
- ایران‌زمین، در میانه‌ی جهان است؛ در همان نقطه‌ای که اَشه* و دُروج* با هم بیشترین تماس را با یکدیگر دارند.
او سرش را پی‌در پی با تاسف تکان داد و با فرو دادن آب دهانش به پایین ادامه داد:
- پس، هر گاه ایران‌زمین در میانه‌ی آشوب‌ها به آرامش رسد، جهان نیز به میانه و تعادل خود خواهد رسید.
اصلان هم که متوجه کلام پرمغز جناب شهراسب گشته بود، سری به نشانه‌ی تأیید تکان داد. سپس، متفکرانه دستش را بر روی ته‌ریش گونه‌‌ی پرش کشید و گفت:
- به همین خاطر است که در اینجا آزمون سخت‌تر است و فروپاشی احتمال‌اش بیشتر. بنابراین، فرّه در چنین شرایطی برای سرزمین‌مان لازم‌تر می‌شود.
فرشاسب هم برای تکمیل کردن سخنان اصلان، دستی به گیسوان حالت‌دار و زبرش کشید و گوشه‌ی لبش را جوید و گفت:
- پس، شما می‌گویید که فرّه می‌رود و پنهان می‌شود ولی تنها با آمادگی جمعی ظاهر می‌شود و می‌آید.
من هم با شنیدن چنین حرف‌هایی، افسار شبرو را برای رفتن می‌کشیدم که با نگاه به جناب شهراسب کلمات پایانی‌ام را هم ادا کردم:
- چنانچه می‌گویید؛ یزدان جهان را چنین آفرید و ادامه‌ی نظم‌اش را به ما انسانها سپرد و این مسئوليت ‌است که به ما داده می‌شود تا به اتمام برسانیم‌.
آگاهی‌هایمان از کلام پرنفوذش بر مذاق پیر خردمند خوش آمده بود که با لبخندی دلکش ما را بدرقه کرد و گفت:
- آری. چشم تمام جهانیان در این دوره‌ی زمانی به شما فدا کنندگان ایران‌زمین دوخته شده تا با همراهی مردم، فرّه‌ی ایزدی بر مدار ايرانشهر بازگردد.



*فیلیستا= نام فلسطین امروزی
*اَشه= نظم
*دُروج= بی‌نظمی
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
در نهایت، با گرفتن بند افسار اسب‌هایمان، او را ترک کردیم. آفتاب در حوالی نیمروز بود و بر فراز آسمان در بالاترین جای خود آمده بود.
و از پیچ برزن آهنگری به سمت راست با اسب‌هایمان پیچیدیم. در همان موقع، فرشاسب که در میان من و اصلان با شبدیز گام برمی‌داشت، رو به اصلان کرد و پوستینه‌ای اداری به رنگ قهوه‌ای را به سمتش گرفت. اصلان هم با کنجکاوی ابرویی گره زد و به پوستینه نگاهی انداخت.
فرشاسب هم با سراسیمگی، نگاهی جدی به چهره‌ی گِردَش کرد و گفت:
- برادر. این دست‌نوشته‌، نشانه‌ی جایگزینی‌ات به جای من در چهل‌منار است. بهتر است در چنین شرایطی برای رفتن به پایتخت جایگزینم شوی تا رشته کارهای نظامی‌گری پایتخت را بر دست گیری.
اصلان با انداختن چین‌هایی بر پیشانی‌اش، افسار اسبش را کشید و بغض‌آلود به او گفت:
- چطور می خواهی شما را در این حال رها کنم و به سمت پایتخت رهسپار شوم؟ فرشاسب.
در همان هنگام بود که لرزشی ریز زیر پاهایمان احساس شد. ترس، سراسر وجودمان را فرا گرفت و لحظه‌ای به سیمای همدیگر خیره ماندیم.
کم‌کم لرزش زیر پاهایمان بیشتر می‌شد که فرشاسب با نفس‌هایی ناموزون دستش را سریع بر پشت گردن اصلان برد و با چهره‌ای برافروخته گفت:
- برادر. ما که کودک نیستم؛ نگرانشان باشی. نشان مهر فرماندهی‌ام در داخل این دست‌نوشته نمایان هست تا در چهل‌منار شبهه‌ای برایت پیش نیاید.
حالا که لرزه‌های زیر زمین داشت به پریشانی‌مان بیشتر دامن می‌زد، سریع بند افسار شبرو را رها کردم و با برداشتن قدمی، اصلان را با دستپاچگی به آغوش کشیدم.
او نیز زیر گوشم با نفس‌هایی تند زمزمه کرد:
- مراقب خودتان باشید که منتظرتان در پایتخت با دستانی پر هستیم!
سپس، مرا که از آغوش خود به بیرون کشید؛ با همان بغض‌ چشمانش رو به فرشاسب گفت:
- مراقب خواهرم باش که تنها امیدمان در دست‌ات به امانت سپرده شده! برادر.
فرشاسب هم از جمله‌اش، تک خنده‌ای نمکین و بلند سر داد و دستی بر بازوی عضلانی اصلان کشید و گفت:
- بهتر است بگویی که خواهرت نگهبان من باشد؛ چرا که در فنون رزمی دست کمی از فرماندهانی همچو من ندارد!
او که در این وضعیت آشفته رگ مزاح‌گونه‌اش گرفته بود، به من نگاهی انداخت و از قصد پشت چشمی برایم نازک کرد.
من هم با کرشمه‌ای ریز، ابرویی برایش نازک کردم و مزاح‌گونه، با تاسف سری به چپ و راست تکان دادم و نچ‌نچ‌کنان گفتم:
- از اینکه همسری چون تو در چنین صحرای شکاف‌زده‌ای نصیبم شده، به حال خود تاسف می‌خورم. فرشاسب.
او هم اخمی ریز بر ابروانش کرد و لبی کج کرد و رو به اصلان، خطاب به من گفت:
- اینک بیا و در اولین روز ازدواج‌ات از مهربانویت تمجید کن و سپس، این‌گونه در ذوق همسرِ... .
او کلامش را برید و رو به من سر چرخاند و کج کردن لبش را بیشتر کش داد و پی‌اش را گرفت:
- در ذوق همسر مهربان و شجاعی همچو من بزن تا نیرویش کم شود.
اصلان که از کل‌کل ما کلافه شده بود، با خنده‌ای دستی بر گیسوان موج‌دارش زد و گفت:
- به همین خاطر بود که پیش از گواه‌گیری، به جناب شهراسب سفارشتان کرده بودم تا همانند مرغ و خروسان بر همدیگر نپرید!
با جمله‌اش، هر دو از تعجب ابروانمان به بالا پرید و با تک‌خنده‌ای، به همدیگر نگاه کردیم.
بالاخره، پس از نمک‌پراکنی‌هایمان، اصلان از حضورمان دور شد و راهش را به سمت پایتخت کج کرد.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
من و فرشاسب سوار بر اسب‌هایمان شدیم و به سوی صحرای طبس مسیر خود را پیش گرفتیم.
هر چند روز به روز شدت زمین لرزه‌ها را از روی شن‌های کویر با تاخت و تاز اسب‌هایمان احساس می‌کردیم ولی چاره‌ای جز ادامه دادن مسیرمان در زیر آفتاب سوزان کویر نداشتیم؛ به طوری که نزدیک به پانزده روز در راه رسیدن به آن‌جا خستگی جانمان را کوفته می‌کرد و در آن اثنا گهگاهی استراحت می‌کردیم‌.
به طبس نزدیک شده بودیم که دیگر گرمای نیمروز به خستگی‌هایمان دامن زد. لب‌هایمان خشک شده‌ بود و دهان‌هایمان از بی‌آبی در حال زخم‌ برداشتن بود که روی تپه‌‌ی شنی بلندی از اسب‌هایمان پیاده شدیم.
خورشید؛ آن گوی آتشین، در میانه‌ی آسمان کویر با بخشندگی نور و گرما را بر دشت‌های وسیع شنی می‌تاباند و ذرات رمل کویر هم از برکت‌اش بهره‌ای می‌بردند.
سکوت، در ظهرگاه کویر رخنه کرده بود و جان آدمی را پس از سختی‌های بسیاری تسلی می‌داد.
تا چشم کار می‌کرد، تپه‌های شنی استوارانه در سینه‌ی پرشکوه صحرا دیده می‌شدند و رمل‌های ریزش، رنگ طلایی خود را در مردمک‌های چشم‌مان انعکاس می‌داد.
گرمایی طاقت‌فرسا بر جان آدمی، گلوله‌های آتش را پرتاب می‌کرد و تپش‌های قلبم را با بی‌رحمی به اوج می‌رساند. نفسم داشت از زیبایی بی‌کران کویر به بند کشیده می‌شد و در بحبوحه‌ی زمین‌لرزه‌های کوتاه و ممتد زیر پاهایم، محو تماشای‌اش گشته بودم که فرشاسب از سمت چپم، مشکی پرآب را به سمتم گرفت و با صدایی خش‌دار گفت:
- جرعه‌ای بنوش تا اندکی از گرمای بدنت کاسته شود. آناشید.
با عرقی که گرمای کویر در زیر گیسوانم و پشت گردنم نشانده بود، شال‌ام را با دست راستم گرفتم و پشت گردنم را پاک کردم. با دست دیگرم هم مشک را از فرشاسب ستاندم و یکسره محتوای خنکش را به سر کشیدم.
همین که جانم از جرعه‌های پی‌در پی آب خنک گشت، ناگهان لرزه‌ای شدید در زیر پاهایمان احساس شد و مشک از دستم رها گشت.
شیهه‌ی بلند شبدیز را که شنیدیم، شیهه‌ی شبرو هم در کنارم برخاست و ترسی تمام جانم را درنوردید.
در همان هنگام، از نهایت تشویش نگاهی به پایم انداختم و شکافی کوچک ولی عمیق در زیر پایم پدیدار شد. گویا لرزه‌ها روی جدی‌تری به خود نشان می‌داد و این برایمان صورت خوشی نداشت!
فرشاسب که مانند من از ترس رنگ چهره‌‌اش پریده بود، نفس‌هایش تندتر گشت و با سراسیمگی رو به من کرد و محکم فریاد کشید:
- آناشید. باید بشتابیم. سوار بر اسبت شو تا همین شکاف‌ها عمیق‌تر نشده؛ خود را به طبس برسانیم.
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
زیر تابش آفتاب گرم، در کسری از ثانیه سوار بر اسب‌هایمان شدیم. از روی تپه‌ی بلند شنی که به پایین با سرعت تاختیم، گَردی بلند از شن‌ها از پشت سرمان بلند شد و مسیر را به پیش گرفتیم.
من در جانب راست فرشاسب، سوار بر زین شبرو با تندی می‌رفتم که بادی تند در هوای گرم نیمروزی شروع به وزش گرفت و شال و گیسوانم را در هوا به پرواز درآورد. گیسوان حالت‌دار فرشاسب را هم که در امتدادم حرکت می‌کرد، بر روی سرش تکان می‌داد تا اینکه فرشاسب رو به من سر چرخاند و با صدایی بلند گفت:
- من که این‌گونه با تندی می‌روم، چندان لرزه‌ها را نمی‌فهمم. تو چطور؟
من که از حرفش خنده‌ام گرفته بود، با افسوس ابرویی پراندم و بلندتر گفتم:
- فرشاسب. در چنین مواقعی سکوت را بهتر از چنین افکاری می‌پندارم!
همین که این سخن را بر زبانش جاری کرد، لرزشی کوبنده‌تر زیر سم اسبانم شدت گرفت. من هم ناخودآگاه حرصم گرفت و گفتم:
- دیدی که نباید این‌گونه می‌گفتی! چرا که هر وقت بیش از حد از چیزی تمجید می‌کنی، ناخودآگاه به آن چشم‌زخم می‌زنی! عجب چشم شوری داری! فرشاسب.
او که جمله‌ی حرص‌آمیزم را شنید، برای آرام کردنم یک دستش را به نشانه‌ی تسلیم به بالا برد و با صدایی بلندتر از من داد زد:
- باشد. باشد. تسلیم. بانو. راست می‌گویی. این ام یکی از قوانین هرمسی‌‌ست.
من هم برای تغییر دادن گفتگوهایمان، با پریشانی فریاد کشیدم:
- فرشاسب. فکر می‌کنم تا طبس یک فرسنگی مانده. باید عجله کنیم.
در همان دم، ناگهان زمین گسلی عمیق و دراز در چند متری جلوتر برداشت و صدای گوش‌خراش ترک برداشتن‌اش در گوش‌هایمان پیچید.
با ظاهر شدن آن گسل در جلوی دیدگانمان، دیگر رنگی در رخ‌ام باقی نماند.
اسب‌هایمان با کشیدن شیهه‌های پی‌در پی، از حرکت ایستادند و نفس در سینه‌ی هر دویمان حبس شد و با رنگ پریدگی به همدیگر خیره ماندیم. سکوتی عجیب در بینمان حکمفرما گشت.
گسل، آن‌چنان عمیق و بزرگ بود که از نگاه انداختن به او وحشت کردم. وحشتی غیر قابل وصف که تا به حال آن را در پوست و استخوانم تجربه نکرده بودم.
چنان لرزی از رعب بر اندام‌ام چیره شد که بی آنکه چاره‌ای داشته باشم، از شبرو پیاده شدم و به سمت گسل قدم برداشتم.
با انداختن سرم به سمت شکاف، شدت‌اش را وارسی کردم. نفس‌هایم از وحشت تندتر شده بودند. پهنای‌ شکاف، سه متری به نظر می‌رسید و درازایش هم از هر طرف می‌نگریستی، در مردمک آدمی جای می‌گرفت.
با نگرانی به سمت فرشاسب که داشت از شبدیز پیاده می‌شد، سر برگرداندم و بغضی ترس‌آلود گلویم را گرفت. از ترس گلویم فشرده می‌شد که چشمانم در چشمان فرشاسب قفل شد. از طرفی دیگر، اسبانمان هم با سکوت وحشتی که فضای آنجا را پر کرده بود، سم‌هایشان را با کشیدن شیهه‌ای بلند در هوا تکان دادند‌.
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
صدای شیهه‌هایشان آن‌چنان کر کننده بود که دستانم را سریع به گوش‌هایم چسباندم و فریاد کشیدم. فرشاسب که مرا این‌گونه‌ دید، با تندی به سمتم دوید و با بغض چشمانش، مرا محکم در آغوش کشید.
قلبم داشت از دهانم درمی‌آمد که با حرکت فرشاسب، در آغوش‌اش فرو رفتم و بوی‌ یاس‌هایش را به عمق مشام‌ام فرستادم. بوی تن‌اش چنان، رخت نگرانی‌‌هایم را از جانم شُست که از حضورش، سرمست گشتم.
از آرامشی که در آن لحظات نصیبم گشته بود، بی‌اختیار پلک‌های چشمانم بر روی هم بسته شد و تپش‌های قلبم به کندی پیش رفت. در همان ثانیه‌های واپسین بود که لرزه‌هایی ریز زیر پاهایمان شروع به فعالیت کرد.
من با دلواپسی، به ابروانم گره انداختم و اندکی از آغوش‌اش خود را به بیرون کشیدم و چشم در چشم‌اش، هاج و واج ماندم.
فرشاسب که متفکرانه داشت مرا نظاره می‌کرد، لحظه‌ای فکری به ذهنش خطور کرد. او بی آن که درنگی کند، خود را با قدم‌های تندش به سوی شبدیز رساند.
بلافاصله، طنابی محکم را از خورجین وصل شده به اسبش به بیرون درآورد و بی آنکه چیزی به من گوید، به لبه‌ی گسل قدم برداشت و طناب پیچیده شده را با دستان مردانه‌اش گشود.
طناب که باز شد، دست راستش را در جهت گسل نشانه گرفت و با حرکتی، نیرویی بس سِتُرگ* به دست راستش وارد کرد و با ناباوری، طناب به آن سوی گسل راه یافت.
چشمانم داشت از حرکت یکباره‌ی طناب به بیرون درمی‌آمد؛ طناب با میخی آهنین و تیز که بر یک سوی‌اش وصل بود، لای شن‌های قهوه‌ای فرو رفت و بر روی زمین ثابت شد.
گویا با این تیزفکری فرشاسب، اینک پلی از طناب در فضای خالی شکاف ایجاد شد. با دیدنش، نفس حبس شده‌ام را از سینه‌ام خالی کردم و آهی از آسودگی به بیرون کشیدم.
او با نگاهی جسورانه، لحنش را برایم بلندتر کرد و گفت:
- فکر نمی‌کنم با پهنای چنین گسلی، اسب‌هایمان بپرند؛ به همین خاطر، باید با دستانمان طناب را بگیریم و برویم.
در چنین شرایطی، چاره‌ای جز این نبود. به نشانه‌ی تأیید به سویش سری تکان دادم و به سمت شبرو برگشتم.
پس از دست کشیدن بر یال مشکی رنگش، لبخندی از مهر بر چهره‌ی خسته حالش پاشیدم و گفتم:
- از اینکه مجبورم تو را اینجا رها کنم، غمناکم ولی شاید پس از برگشتنم، تو را ببینم. شبرو. پس، منتظر باش.
فرشاسب هم با آمدن سمت شبدیز، دستی به زیر چانه‌ی مشکی رنگ اسبش کشید و پیشانی‌اش را برای ترک کردنش بر پیشانی او مالید و سریع به سمت گسل گام برداشتیم.
حالا که در این سمت گسل هم میخی ثابت از طناب بر زمین محکم شده بود، ابتدا من بر زمین نشستم و طناب را گرفتم.
پس از عبور چند دقیقه‌ای و آرام از فضای خالی شکاف، در نهایت به آن سوی گسل رسیدم. سپس، فرشاسب هم همین کار را کرد و از آنجا به سمتم به آرامی گذر کرد.
همین که نزدیکِ لبه‌ی گسل رسید، دست راستش را به لبه‌ی گسلِ سمتم انداخت و برای فشار وارد کردن به تنش و انداختن خود به بالای زمین خود را آماده کرد. در همان لحظه، دوباره زمین لرزید و پهنای گسل با ناباوری بیشتر شد.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
آری، در یک آن گسل به اندازه‌ی چندسانتی پهن‌تر شد و از من از روی طناب چند سانتی فرشاسب دورتر گشت و قلبم از وحشت ایستاد. در این فکر بودم که مبادا فرشاسب به داخل آن شکاف کذایی و عمیق فرو رود و مرا از تنهایی دق‌مرگ کند؟
من چمباتمه‌وار نشسته بودم و داشتم دستانش را با درماندگی می‌دیدم که محکم طناب را گرفته بود و مرا هاج و واج می‌نگریست. من که دیگر تاب نگاه به عمق شکاف زمین را در آن کویر سوزان نداشتم. پیش از هر اتفاقی، ترسی طاقت‌فرسا داشت مرا به ورطه‌ی نابودی می‌کشاند. او هنوز توانسته بود طناب را با آن دستان قدرتمندش زیر کف زمین کویر بگیرد و اندک امیدی را برایم باقی بگذارد‌. نگاه مصمم فرشاسب را دیدم که سرش را بالا گرفته بود و مرا با تحکم می‌دید.
با این حال، از شدت وحشتی که در تک تک ذرات بدنم رسوخ کرده بود، دور چشمانم ناخودآگاه گشاد شد و با حبس کردن نفس‌هایم، چاره‌ای جز تسلط بر خودم نداشتم.
داشتم در بحرانی‌ترین لحظات، دیگر درمانده می‌شدم. افسوس می‌خوردم که چرا باید اول خودم از این شکاف گذر می‌کردم. به همین دلیل، از دست خودم در دل عصبانی شدم. هم‌چنین، از این افکار سردرگم‌ام، داشتم کلافه می‌گشتم که چشمانم را با ترس محکم بستم و بر روی هم فشار دادم.
چند ثانیه‌ای به همین منوال گذشت و با ناتوانی، چشمانم را باز کردم و آهی از درماندگی کشیدم. سپس، با صدایی بلند در میانه‌ی آن سکوت شن‌های کویر و آفتاب سوزان که برای دامن زدن به دلشوره‌هایم دست به یکی کرده بودند، فریاد برآوردم و خروشیدم:
- فرشاسب. فرشاسب. فرشاسب... .
آن قدر نامش را در آن هنگام از گلویم خارج کردم که صدای زنانه‌ام در فضای خالی آن شکاف عمیق گم شد و به تاراج رفت. آه، دیگر قفسه‌ی سینه‌ام توان حرکت را از من ربود و با ناتوانی، از صدا زدن نام‌اش سکوت کردم. از طرفی هم تمام گلویم از شدت فریاد کشیدن‌هایم درد می‌کرد و می‌سوخت.
کمرم از اینکه با اضطراب برای دیدن فرشاسب تم کرده بودم، خشک شده بود. هیچ فکری به ذهنم خطور نمی‌کرد تا اینکه لرزه‌های زمین بیشتر شدند و من دوباره با صدایی بلندتر فریاد کشیدم:
- فرشااااسب.
او که توان حرکت در آنجا را نداشت، با درماندگی رو به من از سمت پایین‌ نگاه غمناکی کرد و ابروانش را به هم نزدیک کرد. سپس، با آهستگی گفت:
- آناشید. تو باید زنده بمانی؛ چرا که وجودت برای ایرانشهر حیاتی‌تر است. پس، مرا رها کن و به سمت طبس حرکت کن.
آیا من حرف‌هایش را درست می‌شنیدم یا گرمای سوزان کویر مرا وادار به شنیدن چنین توهماتی از زبان همسرم کرده بود؟! او داشت از خود چه می‌گفت؟ او می خواست به این راحتی او را ترک کنم و بدون‌اش، پا بر روی ذرات شن‌های این کویر بگذارم.
در این پندار بودم که چرا باید چنین سرنوشت غم‌انگیزی نصیبم‌مان شود؟ چرا رنجیده خاطر کردنمان چنان برای ارتش تاریکی ارزشمند است که این گونه دامی برای نابودیمان پهن کنند و لذت‌اش را ببرند؟ و چرا در نهایت باید زمینِ صحرایِ پرشکوه چون کویر لوت را بشکافند تا ما را با بی‌رحمی به جدایی سوق دهند؟!
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
قلبم داشت از وضعیت پیش‌آمده هزار تکه می‌شد و در جمع کردن تکه‌هایش درمانده گشته بودم. او با کمال حیرت، دستانش هنوز بر روی بند بود و از من دورتر می‌شد. در این میان هم کاری در آنجا از من برنمی‌آمد.
از گرمای سوزان و وحشت از تمام تن‌ام عرق‌ریزی می‌کردم که لحظه‌ای از ترس و واهمه‌هایم کلافه گشتم. می‌خواستم در آن شرایط، خود را به هر دری زنم تا از چنین مخمصه‌ای به بیرون آییم.
آری، همین که در ذهنم اراده‌ای کردم؛ لرزه‌ای ممتد و ریز زمین را با ناباوری لرزاند و ابروانم بالا پرید. لرزه‌ها آنقدر رفته‌رفته شدیدتر می‌شدند که ناگهان در آن سوی میخ ثابت‌شده‌ی طناب شکافی دیگر برداشته شد. چشمانم از ترس گردتر شدند و خون در رگ‌هایم یخ بست.
حالا من بر روی تکه‌ای از زمین کوچک و پرشن چمباتمه‌وار نشسته بودم و از ترس افتادن در دو طرف گسل، جُنب نخوردم.
فرشاسب که وضعیت را بغرنج‌تر از قبل دید، با چهره‌اش برافروخته شد و با چشمانی سرخ گشته، بر سرم غرید:
- مگر نگفتم مرا رها کن و برو. تو این‌گونه در این صحرای بی‌کس به قعر گسل‌ها انداخته می‌شوی! می‌خواهی خود را دودستی به قهقهرا بکشانی؟
همین که دوباره از کلمات جدایی در جمله‌اش به کار می‌برد، حرصم گرفت. با خشمی بیشتر از او، سرم را به سمتش نزدیک‌تر کردم و این بار با پرخاشگری بر سرش چنان فریاد زدم که حس پارگی تارهای صوتی‌ حنجره‌ام درجا به من دست داد:
- مگر فقط گردنبند شمسه در این ميان هست که تو می‌خواهی من تو را در این برّ و بیابان رها کنم؟
او که از جمله‌ی پرخاشگرانه و ناگهانی‌ام در بهت مانده بود، مردمک تیله‌ای چشمانش را زودزود به سمتم در حدقه‌اش می‌چرخاند و سکوت کرد.
من که وجودم تازه از خشم شعله‌کشیده‌شده‌ام گُر گرفته بود، زلف دیدگانم را به چشمان بهت‌زده‌اش گره زدم و بیشتر خروشیدم:
- برای همیشه شمسه و لاجورد در کنار هم خواهند ماند. پس، دلت را از من جدا نکن که تا ابدیت دستم در دست‌ات گره خورده و هرگز تو را ترک نخواهم کرد.
هر دو از وحشتی که در پستوهای روحمان جای گرفته بود، دیگر سکوت کردیم و فقط صدای ریخته شدن شن‌های کویر در قعر گسل‌ها بود که شنیده می‌شد.
هر دو چشم در چشم همدیگر با سینه‌هایی حبس گشته از حیرانی، در خلوت خود به راهِ چاره‌ای می‌اندیشیدیم.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
عقب
بالا