Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
پردهی حریری را باد بامدادی اندکی به کنار زده بود و جفتمان در کنار همدیگر، بازوانمان را بر لبهی پنجره تکیه داده بودیم و از آنجا به سکوت شبانگاهی محوطهی چهلمنار چشم دوخته بودیم.
داشتم متفکرانه به درختان عریان محوطه که زمستان آنها را به این حال بی شاخ و برگی سوق داده بود، عمیق مینگریستم و از آن بلندی، فرشاسب را مورد خطاب قرار دادم و به آهستگی پرسیدم:
- چطور ممکن است شاهنشاه، خیانت تنها همسرش را که روزی عاشقانه دوستاش داشت، ببیند و اینگونه دم برنیاورد؟!
فرشاسب با شنیدن پرسشی که از آن انتظارش را نمیکشید، سکوتی کرد و تنها آه سوزناکاش را شنیدم که از گلویش به آرامی برخاست و ابروانش را از ناراحتی درهم کشید.
زاویهی سرم را به چپ چرخانده بودم تا فرشاسب را ببینم که چهرهی پرالتهابش، بیشتر توجهم را جلب کرد. گویا پرسشی که ناخودآگاه بر زبان آورده بودم؛ او را در تنگنای احساساتش قرار داده بود و او را به یاد غافلگیریهای پدرش انداخته بود.
آری. انگار نباید در آن شب او را در معرض پاسخ چنین پرسشی قرار میدادم. در احوالات خود سیر میکردیم که در کمال تعجب، دمی عمیق از هوای بیرون شبانه به داخل ریههایش فرستاد و با سگرمههای غلیظاش، سکوت عمیقاش را در هم شکست:
- هماینک تنها کسی که عمق احساسات پادشاه را میفهمد، من هستم که با دیدن چنین خیانتهایی از عزیزترین کسِ زندگیام، چارهای جز فرو بستن زبان در کام ندارم!
او اخم میان ابروانش را بیشتر کرد و با چشم چرخاندن به سمتم، مردمکهای سیاه رنگش لرز گرفت و چشم در چشمانم، در صدایش خش انداخت و گفت:
- هر از گاهی معادلات زندگی آنچنان برایت پیچیده میشود که در آن همچون گمگشتهای میشوی که تشخیص راست و دروغ زندگی هم در آن مشکل میشود. آناشید.
از اینکه او را بغضکرده میدیدم، خون در رگهایم به جوش آمده بود. به همین دلیل، دستان ظریفم را در لای انگشتانش بردم و آنها را محکم در هم فشردم. با فشردنشان، حالا بغضی عجیب بر گلوی خودم هم چنگ انداخت و در شرف خفه شدن بودم که با فرستادن نفسی عمیق بر عمق سینهام، چشمانم را بستم و سکوت پیشه کردم.
اندکی بعد، با گشودن چشمانم لبخندی بر گوشهی لبم نقش بست و اندکی سرم را به سمتش نزدیک کردم و با قفل کردن نگاهم در چشمان خستهحالش گفتم:
- اما از آن جایی که خون پدربزرگ مرداسات؛ پدر پدریات در رگهایت جاریست، تو نیز همانند او میتوانی بار غمهای این چنینی را به دوش کشی و من تا آخرین لحظات عمرم تو را یاری خواهم کرد. فرشاسب.
با گفتن چنین حقیقتی که در آن دم از اندیشهام برخاست، او هم ابرویی از تعجب به بالا پراند و با کج کردن لبی، لبخندی هم چاشنی لبهایش کرد و گفت:
- از اینکه مرا به عنوان همسر؛ این چنین میشناسی و بادی در غبغبام میاندازی، خرسندم. دلبرکم.
من با شنیدن چنین سخن شادی بخشی از او، کرشمهای ریز به چشمانم دادم و با کشیدن تک ابرویی به بالا، سرم را به سمت محوطهی تاریک روبرو صاف کردم و با لبخندی عشوهآمیز گفتم:
- مگر نمیدانی این زن است که مرد را برای سهیم شدن در زندگیاش، مردش را انتخاب میکند؟!
او که در میانهی افکار مشوشگونهاش مرا این چنین سرخوش دید، با خوشحالی انگشتانش را از لای انگشتانم درآورد و با چنگ انداختن به تمامیت دستم، آن را در دست گرفت و فشرد. سپس، به ابروان پرپشت مردانهاش با کرشمهی خاص خود، تاب داد و چشمانش را نزدیکترم کرد و گفت:
- آری. تو تاج سرم هستی که مرا به همسری برگزیدی ولی بدان که از همان نگاه اولات در کنار آن چشمهی زیبا، دلم را از عقلم جدا کردی و مرا مدهوش خود ساختی! آناشید. میدانستم که همیشه در میانهی مشکلات مرا رها نخواهی کرد و پا به پای احساساتم خواهی دوید!
از اینکه این چنین مرا با چنین زنانگیهایم از بر بود، بر خود میبالیدم و از او سپاسگزار بودم که بال و پری برای پرواز دادن در هوای خوش احساساتش میداد تا با یکرنگی، روحمان در همدیگر حل شود.
هنوز سرگرم همکلامی با یکدیگر بودیم که صدای باز شدن در تالار از پشت را شنیدیم.
همین که هر دو سرهایمان را برگرداندیم، جناب پادشاه و هرمز هم با ما برای حرکت کردن به سویِ در همقدم گشتند.
از دیدن عزیزانم قلبم ریزریز به تپش افتاده بود و بیقراری، داشت جانم را میگرفت. تا اینکه با دیدن همهی آنها، شادی از سر و رویام بارید و برادرانم را یک به یک به آغوش کشیدم.
همهی آنها بر خلاف ما، پیراهنهای همیشگیشان را بر تن کرده بودند و با نگرانی به پادشاه نگاه منتظرشان را دوخته بودند.
ثانیهای نگذشت که همگی برای ادای احترام به شاهنشاه، دستانشان را مشت کرده و بر سینهشان کوفتند و با سری خم کردن، آوایی سر دادند:
- درود اهورامزدا بر شما پادشاه ایرانشهر و هفتسرزمین. عالیجناب. ما در خدمتیم.
در همان هنگام، نگاهم به سمت راست؛ جناب بهرام با آن قد کوتاهیاش که در کنارشان متفاوتتر جلوه میکرد، کشیده شد که با جدیت همانند ما گوش به فرمان شاهنشاه ایستاده بود.
و در نهایت پادشاه به جای هرمز بر روی همان تختی که در گوشهی چپ تالار بود، نشست و رو به ما لحن جدیاش را آغاز کرد:
- میدانم که به زودی این تالار هم از گزند حملهی سراسریشان در امان نخواهد بود. پس، باید هر چه سریعتر در مسند قدرت بنشینم تا کارهایمان را به پیش بریم.
در همان دم، جناب بهرام ابرویی در هم کشید و رو به شاهنشاه گفت:
- پس، زر و سیمهای داخل صندوقچهی ایرانشهر چه میشود؟ عالیجناب.
او هم با تکان دادن سریعِ سرش به سمت عقب پاسخ داد:
- در مخفیگاه امنی قرار دادیم که مخیلهی هیچ کسی به آن خطور نخواهد کرد! پس، هر چه سریعتر باید جنبید.
سپس، رو به جناب بهرام لحنش را جدیتر کرد و گفت:
- به همین خاطر، پیش از رفتن باید تمام در و پنجرههای اینجا را بست و پس از اطمینان یافتن، رهسپار گشت.
سپس، دقایقی توضیحات لازم را به هر یک از ما داد.
ما نیز با دستوری که پادشاه دقایقی پیش به ما داد، همگی با همیاری هم، کارهای خزانه را یکسره کردیم و جناب بهرام را بابت وفاداریاش به گروه سپیدافشان تحسین کردیم.
در نهایت، تنها من و فرشاسب در تالار خزانه باقی مانده بودیم که با داخل شدن در همان دالان، همان مشعلها را دوباره روشن کردیم و راهمان را به سوی غار دورافتاده نام ادامه دادیم.
بالاخره، پس از چند ساعتی به آنجا رسیدیم و قالی خوشطرح افشار که طرح چمروش بر آن نقش بسته بود و آن آبگینهی مایعمانند را برداشتیم.
غروب آن روز، من با سوار شدن بر اسب پادشاه؛ نَوَند و فرشاسب با اسب مشکی رنگ دیگری که دوباره ناماش را شبدیز نهاده بود، به سوی چهلمنار تاختیم.
چون آن گنجینهها را در آن دالان تنگ و باریک نمیتوانستیم جابهجا کنیم، به همین خاطر باید از راه زمینی هر چه سریع تر به سوی چهلمنار حرکت میکردیم.
از طرفی، به دلیل اینکه هر دو اسبهای دیرینهمان را پیش از ورود به دالان مخفی به ناچار در صحرای طبس جا گذاشته بودیم، باید با همین اسبها راه خود را در پیش میگرفتیم.
میدانستیم که با به قدرت نشستن پادشاه در تخت شاهنشاهیاش، تمام کابینهی دولت در تنگنا قرار خواهد گرفت و از آشوب حضورش، او را آزار خواهند داد. به همین خاطر، باید با قدرتی بیشتر پیرو دستوراتش باشیم.
شب، تاریکیاش را سپری کرده بود و ما در شُرُفِ رسیدن به چهلمنار، سپیدهدم در سقف آسمان سر زده بود. آفتاب، با پرتوهای طلایی رنگش در بالای گنبد کبود به هوای زمستانهی پایتخت جان بخشیده بود و دلبری میکرد. گویا که چند وقتی خبری از مهر بیپایان خورشید نبود و اینک برایمان رو کرده بود و داشت اندک اندک برفهای یخزدهی سطح شهر را آب میکرد.
فرشاسب، جلودارم با اسب میتاخت و با رسیدن به دروازهی بزرگ چهلمنار، سریع نشان چوبی دایرهای شکل کاخ را از گریباناش درآورد و به دو نگهبان ورودی دروازه نشان داد.
بیآنکه توقفی کرده باشیم، دروازهی چوبی قهوهای رنگ با صدایی گوشخراش بر رویمان گشوده شد و ما به سرعت از دروازه عبور کردیم و مسیر سروهای منتهی به کاخ شورا را پیمودیم.
هنوز صدای شرشر و دلانگیز آب از فوارهی حوض هشتضلعی بر مسیر سروهای زیبا، امیدی برایمان باقی گذاشته بود تا فضای چشمنوازش، روایتگر رفت و آمدهای ما در کوچه پس کوچههای تاریخ باشد!
هر دو با رسیدن به نزدیکی فوارهی محوطهی کاخ اصلی، افسار اسبهایمان را کشیدیم و با پیچیدن شیههی اسبهایمان در سکوت محوطه از حرکت ایستادیم. از آن جایی که آن روز، در گاهشماری* یکی از تعطیلات رسمی حساب میشد، به جز اعضای خانوادهی پادشاه و نگهبانان کسی در چهلمنار نبود و سکوتی عجیب، در جایجای مجموعه کاخها شنیده میشد.
قرار بر این بود که همگی در کاخ شورا، جلسهای مخفیانه با شاهنشاه داشته باشیم. بیدرنگ، با برداشتن قالیچهی چمروش و آبگینه از روی زین اسبهایمان، از اسبها پیاده شدیم و هر دو پا به پای همدیگر، از پنج پلهی ورودی کاخ به در مرمرین کاخ رسیدیم.
داشتم برای دیدار دوبارهی پادشاه بیقرار میشدم و قلبم، راهش را برای شنیدن تصمیمات جدیدش باز میکرد.
در پی باز شدن در مرمرین کاخ، فرشاسب که در سمت چپم حرکت میکرد؛ رو به من سر چرخاند و با بیرون دادن نفسی کوتاه، با نگرانی گفت:
- آناشید. از اینکه چه سرنوشتی پیش روی پادشاه و این سرزمین خواهد بود، دلآشوبهای عجیب وجودم را دربرگرفته و رهایم نمیکند!
من که نگاهم دوباره به یاقوتهای ریز دور دیوارهای کاخ کشیده شده بود، با به مشام رسیدن همان عطر گل سرخ فضای کاخ به آرامی سری به بالا تکان دادم و گفتم:
- تا به اینک که یزدان ما را همراهی کرده؛ پس، از این پس دریچهی قلبت را به سوی نور بگشای تا راه چارهای به دنبال گره های تاریک این سرزمین پدیدار شود.
او هم در حال بالا کشیدن ابروی پهناش بود که نوشآفرین و برادرانم را دیدم که در گوشهی راست فضای کاخ، بر روی تختی چوبی و دراز در کنار هم نشسته بودند و برزین و آمیتیس هم در کنارشان با همدیگر قدم میزدند و در گوش همدیگر نجواهایی میکردند.
در همان هنگام، پیراهنهای رنگین همیشگیشان توجهم را به خود جلب کرد. چرا که هنوز پیراهنهای مشکی بر تن من و فرشاسب دهنکجی میکرد. لحظهای ناخودآگاه در دل به چنین پوششی نیشخندی زدم که داشتم این چند روز حال و هوای روحم را با همین پوشش، سر میکردم. باید در اولین فرصت، با پیراهنهای پیشینمان جایگزین میکردیم.
عطر خوش گل سرخ در فضا داشت قلب به تپش افتادهام را به حالت عادی برمیگرداند اما از سویی، برای سر رسیدن شاهنشاه، چشمان میشیرنگم را به ورودی تالار شرقی دوخته بودم که در آن فضای روشن تالار، صدای باز شدن دریچهای نامعلوم طنین انداز شد.
همگی همزمان چشم به این سو و آن سوی تالار انداختیم تا بلکه اثری از آن بیابیم که ناگهان گشوده شدن دریچهای هشت ضلعی از زیر کف تالار با چشمانمان دیدیم که در یک قدمی تخت شاهنشین کرسی مانند پادشاه بود.
با دیدگانی گرد شده، نفسها در سینهی تکتکمان حبس شده بود و تنها صدای بالا آمدن دریچهی هشت ضلعی بود که در فضای آکنده از سکوت تالار پیچیده بود و نگاه پرسشگرمان را به خود جلب کرده بود.
گویا پادشاه ایرانشهر و هفتسرزمین با ترفندی که تنها خودش میدانست، از تالار خزانه راهی پنهان به سوی تالار کاخ شورا ساخته بود و موفق به بالا آمدن از آنجا به کف تالار شده بود.
همین که کف دریچه همراستا با کف تالار گشت، پادشاه نیز جفتپاهایش را از روی آن برداشت و صدای عصای شیرنشاناش با کوبیدن بر روی کف کرمرنگ مرمرین تالار، در فضا طنین انداخت.
با بالا کشیدن نگاههای نگرانمان بر چهرهی آرام و پرابهت پادشاه بار دیگر نشست و بار دیگر آرامش بر قلبهای زنگاریافتهمان برگشت.
خوشحالی را میشد از رخسار یک به یکمان فهمید و خوشههای جدیت را نیز از چهرهی سرشار از وقار پادشاه چید.
او در حال کوبیدن عصای شیرنشاناش بر روی کف تالار، قدمهایش را هم به سوی تخت شاهنشاهیاش کج کرد و به آهستگی بر روی آن نشست.
تلالو یاقوتها بر حاشیهی کرسی شاهنشیناش، داشت چشمانم را نوازش میکرد که صدای رسای شاهنشاه در گوشهایمان شنیده شد:
- درود اهورامزدای بزرگ بر شما جوانمردان ایرانزمین که با تلاش بیوقفهی شما، این بار خودِ واقعیام در پیشِ روی شما با شما همکلام میشوم.
ما نیز در همان موقع سریع گامهایمان را به سوی پادشاه برداشتیم و در فاصلهی دو قدمی از ایشان، گوش به فرمانش ایستادیم. سپس، به نشانهی ادب؛ با خم کردن سرمان، دست راستمان را مشت کردیم و بر سینههایمان کوفتیم.
او نیز با حس رضایتی که از چهرهی سپید و جاافتادهاش میشد فهمید، لبخندی به پهنای صورتش زد و گفت:
- پیش از حملهی سراسرشان، بهتر است هر چه سریعتر کارهایی به هر یک از شما واگذار شود.
ما نیز با همصدایی همدیگر همزمان گفتیم:
- ما در خدمتیم. سرورم.
پادشاه با نگاهی جدی به چهرهی بیضیشکل اصلان که پیراهن شیری رنگ به تن کرده بود، گفت:
- جناب اصلان. بناست که تعداد زیادی از سربازان شاهنشاهی با فرماندهی شما به سرزمین مَکران* فرستاده شود. از آنجایی که آنجا تنوعی از معادن و دژهای مستحکم ایرانزمین را در خود دارد، برای شما مناسبتر است. چرا که میدانم مقاومت در برابر خواستههای حریصانهشان، تنها با مدیریت فرماندهی شما کارساز خواهد بود و بس!
*مَکران= نام باستانی سیستان و بلوچستان امروزی که تا به اینک ناماش حفظ شده است. در دورههایی، نام گادارا و زرنگ و زابلستان نیز نامگذاری شده است.
پادشاه با نگاهی گذرا به همهیمان گفت:
- از طرفی در مکران، گلفشانهای سیاهی از اعماق پوستهی زمین بیرون میآید که اگر از آنها استفاده کنند، میتوانند به نفع خود برای بیتفاوت کردن مردم در برابر همه چیز به کار بَرَند؛ چرا که اگر هر کسی به آن گلها دستی زند، نسبت به همه چیز احساساتش فروخواهد ریخت.
من نیز به نشانهی تعجب، ابروانم را به بالا حرکت دادم و با نگاه انداختن به سمت چپم که اصلان داشت موهای خوشحالتش را از تعجب آمیخته با کلافگی با دستش بر هم میریخت، دیدم که سری به بالا برد و خطاب به پادشاه، همان دستش را بر سینهاش کوبید و به نشانهی اطاعت، سری خم کرد و گفت:
- اطاعت میشود. عالیجناب.
سپس، پادشاه چشمان درشت و مشکی رنگش را به سوی سایمان و نوشآفرین که در کنار هم ایستاده بودند و پادشاه را مینگریستند، چرخاند و گفت:
- شما نیز خود را همراه با تعداد زیادی از سربازان، برای رفتن به سرزمین میانرودان* و اطرافش آماده سازید. چرا که آن سرزمین آنچنان مقدس است که سنگهای زیبای زردرنگ سینتامان* از ابتدای آفرینش این زمین، گواه پاک بودنش است. ارتش تاریکی در تلاش برای از بین بردن این سنگ است. چرا که همین سنگ، پیام آور صلح و ثروت برای مردم جهان است و آنها، این را نمیخواهند.
سایمان و نوشآفرین هم به نشانهی کنجکاوی، چینهایی بر پیشانیشان انداختند و با خم کردن سرشان، واژهی "اطاعت میشود" بر زبان راندند و همانند اصلان دستی بر سینههایشان کوبیدند.
پادشاه که عصای شیرنشاناش را بر کرسی تختاش تکیه داده بود، با دست کشیدن بر روی آستین سفید پیراهنش که حاشیههای ابریشمین طلاییرنگ داشت، خطاب به باشکان و آمیتیس لب زد:
- شما هم با تعداد زیاد دیگری از سربازان به سوی سرزمین اَبَرشهر و خراسان خواهید رفت. فیروزه*های آنجا، بهانهای برای دست یازیدن این ارتش خبیث خواهد بود تا رنگ سبزآبی و آسمانیشان را به تاراج بَرَند و نازایی و چشمروشنی را از مردم؛ به ویژه زنان این سرزمین بگیرند! همچنین، میخواهند از این راه، اراده و اختیار مردم را از خودشان بستانند تا دستورات ناملموس خودشان را در این زمین برای مردم اجرایی کنند و به اهداف شومشان برسند.
شاهنشاه که چنین سخنان طوفانی را از عمق وجودش بر زبان جاری میکرد، بر چهرهاش دقیقتر گشتم و آهی غمناک از گلویم ناخودآگاه برخاست؛ زیرا که عمق نفوذ چنین دانشهای اهورایی به اعضای ارتش تاریکی رسیده که اینک میخواهند با دست بردن به چنین منابع باارزش ایرانزمین، ایرانشهر را در بطن انواع بیماریها و سرکوب زنانگی زنان فرو بَرَند.
*میانرودان= مرز ایران و عراق= دجله و فرات= نزدیکی نینوای قدیم یا کربلای امروزی
*سینتامان= سنگهای زردرنگ که در شرایط خاصی آبی رنگ میشود و از یکی از پنج قطعه سنگ انگشتر حضرت سلیمان است و ثروت و صلح میآورد. به همین خاطر است که در طول تاریخ، تاریکی همیشه سعی در تخریب نینوا داشته و دارد.
*فیروزه= سنگ سبزآبی که ریشهی لغویاش، پیروزه میباشد که به فییروزه تغییر یافته است. به همین دلیل، اثراتش، پیروزی بر دشمن و اختیار داشتن است و همچنین باعث بینایی و زایش بیشتری میشود و در کاشیکاری و گنبدهای مساجد به کار میرود.
پادشاه، ابروان سپیدرنگش را لحظهای درهم کرد و خطاب به برزین که یک قدمی از ما جلوتر تنها ایستاده بود، گفت:
- شما بهتر است در کنارم باشی تا پایتخت خالی از فرمانده زبدهای چون شما نباشد!
در همان موقع، فرشاسب سگرمههایش را در هم کشید و از حیرت، رو به پادشاه گامی به جلو برداشت و هراسان ایشان را خطاب کرد:
- عالیجناب. بهتر نیست تعداد زیادی از فرماندهان در کنار شما؛ در پایتخت بمانند. مبادا... .
پادشاه که داشت با اطمینان نطق میکرد، دست استخوانیاش را با متانت و بی هیچ عصبانیتی از دخالت دلسوزانهی فرشاسب به سویش دراز کرد و به نشانهی توقف در ادامهی بحث با او، سخناش را برید و با نشاندن لبخندی از ذوق بر لبش گفت:
- جناب فرشاسب؛ فرمانده ارشد. میدانم چه میگویی و از نگرانیهایت دربارهی پایتخت ایرانشهر به خوبی آگاهی دارم ولی به جای فرماندهان زیاد، خود نیز به تنهایی میتوانم جایگزین چندین فرمانده زبده هم باشم.
در همان موقع، چهرهی فرشاسب به ناگه پرید و بی آنکه نگاهی به پادشاه بیندازد، چشمانش را فرو بست و با شجاعت، دستش را مشت کرده؛ بر روی سینهاش گذاشت و گفت:
- سرورم. عذر مرا پذیرا باشید که برای چنین کلام دلسوزانهای، جسارت به خرج دادم.
او که ادب و احترام فرشاسب را دید، به مذاقاش خوش آمد و با لبخندی ریز، سری هم به نشانهی " میدانم" تکان داد و با اشارهی ابرویی به پشت سرمان؛ به یکباره در مرمرین تالار گشوده شد.
در همان موقع، صدای آشنایی از پشت سر در گوشمان پیچید:
- سرورم. اینک در خدمت شما و این سرزمین هستم تا هر چه امر بفرمایید، اجرا کنندهی آن باشم!
آری. او کسی نبود جز تنها پسر و یادگار بانوفریماه!
سری که به عقب چرخاندم، دوباره چشمان کهربایی رنگش که از مادرش به ارث برده بود را با جسارت رخسارش دیدم که صدای قدمهایش با چکمههای نظامی که به پا کرده بود، در تالار طنین انداز گشت.
او چند قدمی با همان گامهایش به سمتمان آمد و ما نیز ناخودآگاه خود را به کنار کشیدیم و او هم استوارانه در برابر پادشاه ایستاد و سری برایش تکان داد.
ما که منتظر فرمان دیگری از جانب پادشاه بودیم؛ پادشاه را دیدیم که سرش را به بالا آورد و با کوبیدن آرام عصایش بر کف تالار برخاست و خطاب به هرمز پرسید:
- اختیار با توست که همراه با جناب سایمان و نوشآفرینبانو، به میانرودان روی یا در کنارم بمانی و در پایتخت کارهای فرماندهیات را انجام دهی؟
او نیزدستش را که مشت کرد، محکم به سمت سینهاش برد و با بغضی که از چهرهی مردانهاش جلوه میکرد، گفت:
- سرورم. با اینکه زادگاه مادریام، عمورا است ولی مایلم تا در کنار شما، همراه با فرمانده برزین در خدمت شما و مردم این سرزمین باشم.
پادشاه نیز با حس رضایتی که به هرمز داشت، سری با لبخند تکان داد و سپس، با آهی حسرتبار ابروان سپیدش را در هم گره زد و خطاب به او گفت:
- از اینکه مادرت؛ بانو فریماه را از دست دادهای، نهایت اندوه را در قلبمان داریم و با تو همدردی میکنیم. امیدوارم با چنین جانفشانیهایمان، بتوانیم خونهای ریخته شدهاش را جبران کنیم. چرا که خون هممیهنانی چون مادرت هیچگاه مایمال نخواهد شد و برای همیشه، گواهی برای پاک بودن این سرزمین میانه است.
من در حال جابجایی آبگینهی افسانهای در دستم بودم که فرشاسب هم قالیچهی چمروش را بر روی ساعد دستش حرکت داد و پادشاه را وادار به رو گرداندن به سمتمان کردیم که گفت:
- من طوماری از فرمان شاهنشاهیام به شما میدهم تا دستور رفتن به سوی سرزمین و جنگلهای هیرکانی* را به بزرگترین برادرت؛ جناب توماج بدهید.
از آن جایی که کسی به دلیل محرمانه بودن جلسه، کسی در فضای تالار حضور نداشت؛ خودش طومارِ بلندی از جنس پوستینهای را از لای کمربند طلاییرنگ و ابریشمیناش به بیرون کشید و به سمتم گرفت.
من هم چند قدمی به سمت تخت شاهنشیناش گام برداشتم و با سری خم کردن به نشانهی احترام، طومار را از ایشان گرفتم و قدمی به عقب برداشتم.
هنوز نگاهم به طومار در دستم بود که با طنابی قهوهای رنگ به دورش پیچیده شده بود و کنجکاویام دربارهاش، مرا وادار به نگریستن به پادشاه میکرد که سیبک گلویی تکان داد و با جدیت لب زد:
- از آنجایی که جنگلهای هیرکانی نزدیک به آذربایگان است، او برای چنین مکانی که سرشار از قلعهها و درختانی سر به فلک کشیده است، مناسب میدانم.
سپس، به گره ابروانش بیشتر گره زد و خطاب به ما گفت:
- جنگلهای هیرکانی، تنها منبع سرشاری از گیاهان آغشته به سمهاییست که هم خونهای خارج شده از بدن آدمی را در یک دم به بند میآورد و هماینکه با زهرآلود بودنشان، میتوانند به نوک تیرهای کمانها آغشته گردند تا دشمن را اینگونه از پای درآورند. به همین خاطر است که دشمنان در تلاش برای فتح جنگلهای هیرکانی هستند که به این گونه منابع دست یابند.
او در همان هنگام از جایش برخاست و با در دست گرفتن عصای شیرنشاناش، عصایش را بر کف زمین کوبید و قدمی به سمتمان برداشت و گفت:
- این منابعی که از گوشه کنار ایرانشهر در این زمان کوتاه گفته شد؛ تنها یک مشت از نمونه خروار از منابعی بود. مهمتر از اینها، عزم و ارادهی آهنین ایرانیانیست که قرار بر اتحاد و یکپارچگیشان میباشد. پس، پیش از جنگ خونینی که قرار بر پیش آمدنش خواهد بود، آگاهی مردم شرط پیروزیمان بر ارتش تاریکی خواهد بود.
* جنگلهای هیرکانی= استان مازندران ۵۳ درصد، استان گیلان ۲۶ درصد، استان گلستان ۲۱ درصد و جمهوری آذربایجان کمتر از ۱ درصد از جنگلهای هیرکانی را پوشش میدهند.
همین که با فرشاسب همراستا گشتم، پادشاه با در دست داشتن عصایش در حالت ایستاده رو به ما کلام پرنفوذش را جاری کرد و با صدایی شیواگونه گفت:
- میدانم که تورانیان در جنگ آزمایشی پیشین با حمله به ایساتیس میخواستند تحرکات رزمایشمان را بسنجند و از طرفی هدف اصلیشان، دست یافتن به آب حیات آذربایگان بود تا به جاودانگی دست یابند.
سپس، فرشاسب را با لحنی استوار خطاب کرد و گفت:
- به شما سربازانی بیشتر خواهم داد تا همراه با همسرت؛ بانو آناشید راهی آذربایگان شوی. چرا که علاوه بر تورانیان، ارتش تاریکی حرکت اصلیاش را از همان جا با قدرت بیشتری آغاز خواهد کرد.
در آن هنگام بود که پادشاه با گفتهاش، جفتمان را به حیرت واداشت و از تعجب، ابروانمان را درهم کردیم.
قلبم از بیقراری به تب و تاب افتاده بود؛ چرا که قرار بود پس از مدتها راهی سفر به سرزمین مادریام شوم و دلم را بندِ لحظات غمناک دوریِ آنجا کنم که روزی به خاطر حملهی دیوهای انساننما مرا به غربت کشاند و عزیزانم را از من با بیرحمی ربود!
در دل به چنین اتفاقات عجیبی که در پی هم برایم رخ داده بود، آهی تأسفبار میکشیدم که پادشاه با نگاه انداختن به گنجینههای ایرانشهری که در دستانمان جاخوش کرده بود، سخناش را با قاطعیت ادامه داد:
- گویا بناست که با همین گنجینهها به مصاف آنها رویم ولی پیش از اینها، یکرنگی مردم از همه چیز مهمتر است.
من و فرشاسب هم دست مشتشدهمان را بر سینههایمان کوبیدیم و پس از سرخم کردن به نشانهی فهمیدن، "اطاعتی" بر زبان آوردیم.
او با دیدن همگیمان در سکوتی که لحظهای در فضا پیچید، از قصد گلویی صاف کرد و رو به من نگاهی مهربان دوخت و عصای شیرنشاناش را بر زمین کوفت و گفت:
- از آنجایی که هر دویتان به خاطر نجات دادنم، راهی دالانهای طبس گشتید، اسبهای جفتتان یافته شده و اینک در اصطبل چهلمنار منتظر شماست تا با شما آرام گیرند!
همین که این جمله را به طور غیرمنتظره از ایشان شنیدیم، جفتمان بهتزده؛ با نگاهی حیران شده به پادشاه سرمان را به بالا بردیم و با ابروانی خمکرده، نفسی در سینه حبس انداختیم و از تعجب، تنها مردمک چشمانمان را در راستای نگاه پادشاه گردتر کردیم.
از اینکه دوباره آماندا؛ یار دیرینه و همیشگیام را پس از مدتها مییافتم، شادی در پوستم نمیگنجید؛ چرا که یافتنش را مدیون شاهنشاه بزرگ بودم و برایم نیروی بس سِتُرگی شد تا ریشهی ناامیدیهایم را بیشتر از وجودم بَرکَنَم.
همگیمان با سر خم کردن به نشانهی احترام، کمری نیز برای پادشاه خم میکردیم که ناگهان صدای بلند شیههی اسبها همراه با همهمهای درهم از بیرونِ تالار شنیده شد.
ما نیز از شدت ناگهانی بودن آواهای بلندِ بیرون، با تندی سری به عقب چرخاندیم و با قلبهایی به تکاپو افتاده، هراسان گشتیم. پادشاه نیز با جسارتی که در آن دم به خرج داد، عصایش را به سویمان حرکت داد و عجولانه، راهی از میانمان برای خود شکافت و جلودارمان حرکت کرد.
ما نیز در پیاش؛ با نگرانی و التهابی که در جایجای صورتهایمان دیده میشد، قدم برداشتیم تا به سوی بیرون تالار رویم.
همین که درِ مرمرین تالار را میخواستیم بگشاییم، به ناگه درِ تالار با یک ضرب گشوده شد و پادشاه غیراصیل از در به داخل تالار راه یافت.
او را با همان پیراهن سپیدرنگ و حاشیههای طلاییرنگ ابریشمین دیدم که شجاعانه و شمشیر به دست به داخل یورش برد و بیمحابا، دستی در هوا تکان داد. سپس، همزمان با بالا بردن شمشیر برندهاش در فضای تالار، محکم همانند شیری غرّآن خروشید و صدایش در فضا طنین انداخت:
- در چنین روز تعطیلی که در گاهشماری سرزمین وجود دارد، چنین جلسهی محرمانهای ترتیب میدهید تا مرا تا عمق جانم به خیال خام خود بچزانید؟ مگر من به کدامین گوردخمهی این سرزمين سپرده شدهام که خودت را جایگزینم کردی تا مردم ایرانشهر و هفتسرزمین، مرا به عنوان شاهنشاه به وادی فراموشی بسپارند؟!
میدانستم که با چنین ادبیات خشنی که داشت با قدرت؛ آوای بم مردانهاش را بر سرش میگذاشت و خطابش به پادشاه آریوسلم بزرگ بود.
او که دوباره چهرهی شاهنشاه را نقاب کرده بود، با خشونت شمشیر را در دستش محکم فشرد و در یک قدم بلندی، خود را به مقابل پادشاه رساند.
همین که شمشیرش را به بیخ گلویش نشاند، پادشاه نیز با ایمانی که از چهرهاش به خوبی موج میزد؛ عصای شیرنشاناش را از دست راستش به دست چپاش جابهجا داد و شمشیرش را از غلافش که در پهلوی راستش آماده بود، بیرون کشید و این بار او بود که شمشیر را به لبهی پوست گلوی آن انساننما نشاند. سپس، با دیدگانی که همچون کوه؛ استوارانه به نظر میرسید، به او نگاه کرد و شعلهی خشم آن پادشاه انساننما را با چشمانم در چهرهی کریهاش دیدم.
قلبم از رویارویی نابههنگام هر دویشان داشت از جای درمیآمد که ناگهان ورود تعداد زیادی از مردان سیاهپوش را دیدم که همچون مورچههای سیاه و فراری به داخل تالار سرازیر شدند.
همگیمان هراسناک و بیقرار شده بودیم که صدای بیرون آمدن شمشیرهایمان از نیامها در فضا پیچید و برای حمله به آنها، خود را آماده کردیم.
چهرههایمان ملتهب گشته بود و نفسهایمان در سینهها با وجود چنین اتفاق ناگهانی به تنگ آمده بود. در هم تنیدگی نفسهایمان، گویای همه چیز در آن لحظه بود و هیچ... !
آنها به طور عجیبی از جلسهی محرمانهمان اطلاع یافته بودند و به خاطر همین پیشبینی حکیمانهی پادشاه بود که نقشهی تقسیمبندی فرماندهان را به هر یک از ما از پیش واگذار کرد تا دِیناش را به این سرزمین مقدّس ادا کند و با خیالی آسودهتر، به مصاف تاریکیها رود.