انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

منتخب فادیان نور | سینتامان کاربر انجمن آوای رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع سینتامان
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پس از اتمام نامه‌ی خاله‌ام، لحظه‌ای لرزی از ترس بر جانم نشست. لرزی ناشی از دانستن‌اش درباره‌ی هویت همسرش؛ کیارخ. جناب کیارخی که پس از مدتی زندگی کردن با او، متوجه هویت اصیل‌اش شده بود. به همین خاطر، لاجورد را به فرشاسب داده بود.
رنگ صورت سپیدم پریده بود و نگاه هراسناکم را به چشمان سیاه فرشاسب چرخاندم.
فرشاسب هم از دیدگان من متوجه ماجرا شد و سریع، از روی اسب دست‌نوشته‌ی مادرش را از من گرفت.
او نیز پس از خوانش‌اش، چهره‌‌اش برخلاف من ملتهب شد و نامه را با تندی لوله کرد و خشمگین، طناب دورش را از دستم گرفت و دورش گره زد.
قلبم از شدت ناراحتی فشرده می‌شد و انگار بر تمام جانم آتش انداخته شد.
او از نهایت خشم، دست‌نوشته را لای کمربندش چپاند و جفت دستانش را محکم مشت کرد.
من هم سری به سمتش بالا گرفتم و با مردمک‌هایی لرزان گفتم:
- مادرت برای در امان ماندن مکمل‌ها، به پدرت گفته بود که نزد خودش هست!
فرشاسب هم با شنیدن جمله‌ام، به نشانه‌ی تایید متفکرانه سری تکان داد و با چشمانی ناباور به من گفت:
- او در آخرین لحظات عمرش متوجه خیانت‌کاری پدرم به گروه سپیدافشان شده بود؛ این چگونه ممکن است؟!
من نیز بغضی که در گلویم رخنه کرده بود، را فروخوردم و با بالا دادن ابروانم پرسیدم:
- این نامه‌ها چگونه به دست عمویت؛ جناب کیسان رسیده؟
او هم در پاسخ دستی به زیر چانه‌اش برد و گفت:
- عمویم به نوش‌آفرین گفته بود که پس از رسیدن سیاه‌پوشان تاریکی به غار چمگان و زخمی‌ کردنش، این نامه‌ها را به جناب کیسان داده تا به دست ما برساند!
من هم با نگریستن به چهره‌ی غم‌آلود فرشاسب، به آهستگی گفتم:
- پس، جناب کیسان هم گویا برای نیایش به آن غارِ کوه رفته بود که از قضا مادرت را در آنجا می‌بیند! کوه چمگانی که یک بار در آنجا با من قرار ملاقات گذاشته بود تا او را ببینم و سفارش کمربند پنهان پادشاه را در آن دالان مخفی بیابم!
جناب کیسان، آن چنان دلداده‌ای برای سانای‌بانو بود که هرگز فراموش نمی‌شد. با این حال، به دلیل غیرتی که فرشاسب نسبت به مادرش داشت، چیزی به سخن نیاورم ولی فرشاسب به نشانه‌ی تأیید سری تکان داد و زیر چشمی به من نگاهی دوخت و با عصبانیت مشتش را بر روی رانش کوبید و گفت:
- با اینکه می‌دانم شخصیت پدرم، آن چیزی نیست که در تصوراتم از کودکی با من همراه بوده ولی هنوز چنین خیانتش را باور ندارم!
وجودم داشت از نهایت خشم شعله‌ کشیده شده‌اش که در چشمان آتشین‌اش آغاز شده بود، ریش ریش می‌شد.
یعنی از گفته‌های جناب کیسان به نوش‌آفرین، جناب کیارخ محل همسرش را برایشان فاش کرده تا به مکمل گردنبندها دست یابد ولی در کمال ناباوری با شکست مواجه شده!
در همان هنگام، به یاد آن جمله‌ی مشاور کیارخ افتادم که در زندان آن کوه به من گفته بود و متوجه نشده بودم. به همین خاطر، رو به فرشاسب گردنی بالا بردم و با ناراحتی گفتم:
- پدرت هنگامی که من در زندان آن کوه بودم، به من گفت که لجبازتر از مادرم هستم که سال‌ها گردنبند را از او مخفی کرده بود!
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
او که این‌ جمله‌ام را شنید؛ می‌شد از ته چشمان مشکی‌رنگش، شعله‌ای آتشین‌تر را دید.
او هم‌چنان با آن چشمان خشمگین‌اش داشت مرا می‌نگریست که لحظه‌ای دست‌نوشته‌ی لوله شده را در لای کمربند مشکی‌رنگش چپاند و همان مشت‌های گره‌کرده‌اش را از عصبانیت محکم‌تر کرد.
من هم با نگاهی زیرچشمی به او، در حالی که بغض‌ام گرفته بود؛ قلبم در سینه‌ام فشرده شد و به درد آمد.
فرشاسب نیز دست کمی از من نداشت و بغض در آن گوی‌های لرزانش خانه کرد. اشک دور چشمانش حلقه زد و از نهایت خشمی که تمام چهره‌ی گندمگون‌ و گِردَش را فرا گرفته بود، به من نگاهش را هراسناک کرد و با صدایی لرزان گفت:
- پس، مادرم در اواخر عمرش از رفتارهای پدرم مطلع شده بود. به همین خاطر، لاجورد را به من داد و گفت که از پدرم آن را مخفی کنم تا وقتی که‌ به‌ دنبال شمسه به قره‌ناز روم و مادرت را بیابم!
من هم با شنیدن جمله‌اش، ناخودآگاه بغضی که بر گلویم چنبره کرده بود؛ ترکید و اشک‌هایی که بر دور چشمانم حلقه زدند، بر گونه‌هایم ریخت. این اشک‌ها از جنس غمی داغ‌دار بودند که ماحصل فداکاری‌های خاله‌ام و پدر و مادرم بودند.
اشک‌هایی که سرنوشت‌ آنها را به همدیگر گره زده بود و به مرگی تلخ رسانده بود.
او همین که ریزش مروارید اشک‌هایم را دید، مثل همیشه بغض‌اش ترکید و اشک‌های مردانه‌اش سرازیر شد.
او برای همدلی، از روی همان شبدیزش شانه‌های ظریفم را محکم در برابر خودش گرفت و سپس، صورت اشکبارم را با همان دستانش قاب زد.
من از شدت گرمای خشمی که در جانم زبانه می‌کشید، صدایم همچون او لرز گرفت و با نگاه کردن به آن تیله‌های اشک‌آلودش، اخمی کردم و گفتم:
- همین که پدرت در تالار به من گفت"
اگر شمسه هم مانند لاجورد در کنار سانای بود، چنین فضاحتی برای پدر و مادرت رخ نداده بود!
بهتر است هر دویتان تسلیم شوید تا پیش از آنکه سرنوشت‌تان مشابه آتاارسلان و آذرمینوبانو نشده!" باید متوجه سرنوشت‌ پدر و مادرم می‌شدم.
همین را که با لحنی گریه‌آلود گفتم، آهی هم از لای هق‌هق‌هایم برخاست و جانش را به آتش کشیدم.
او هم با اشک‌هایی که آرام بر گونه‌اش می‌ریخت، انگشت شست‌اش را بر روی گونه‌های خیسم کشید تا اندکی آرام گیرم. هر چند خودش در اشک ریختن از آن چشمان تیله‌مانندش از من گوی سبقت را ربوده بود.
با این حال، خودش نیز انگشت شست‌اش را از روی پوست لطیف و خیسم برداشت و با پشت دستش، اشک‌های خود را پاک کرد. سپس، با لحنی آهسته‌تر، صدایش لرز گرفت و گفت:
- پدرم با رفتارهایش، هم جای مادرم را در کوه چمگان و هم جای پدر و مادرت را در قره‌ناز به آنها افشا کرده بود تا به جفت گردنبدها دست یابد. در حالی که شمسه در نزد تو و لاجورد در کنار من بود!
من هم بغضم را فرو خوردم و گفتم:
- پس، پس از کشته شدن مادرت از وجود لاجورد در کنارت آگاهی یافته!
او نیز به نشانه‌ی تأیید، سری تکان داد و از شدت اندوهی که در قلبش انباشته شده بود، سرش را به سمتم بالا گرفت و گفت:
- آری. انگار او پیش از راهی شدنم به سوی شما در آذربایگان، متوجه وجود شمسه در قره‌ناز شده بود. به همین خاطر... .
دیگر از قصد کلامش را برید و شرمسارانه، سرش را به پایین گرفت تا خجولانه به من نگاهی نیندازد!
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
به این فکر می‌کردم که چگونه آن زمان پدربزرگم با فریب خوردن و پذیرفتن خواستگاری جناب کیارخ خاله‌ام؛ سانای را به او داده است و این‌گونه سرنوشت یک به یک خانواده‌هایمان برای رسیدن به مکمل سنگ‌ها به مرگ منتهی شده است.
انگار جناب کیارخ از همان ابتدا، به قصد دست یافتن به گردنبندهای مکمل، به خاله‌ام نزدیک شده بود و نقش عاشق پیشگی را برای خود برگزیده بود!
در احوالات تلخ خود سیر می‌کردم که ناگهان با کشیده شدن در آغوش گرم‌ فرشاسب، بی‌قراری‌ام برای گریه شدت یافت و هق‌هق‌هایم اوج گرفتند.
از خیسی اشک‌هایی که او بر پشت شانه‌هایم می‌ریخت، متوجه اندوه جان‌گدازش شدم که او نیز با مسجّل شدن رفتارهای پدرش که هیچ پشیمانی از چهره‌اش پیدا نبود، غصّه می‌خورد و تنها با ریختن اشک‌های مردانه‌ای به استقبال چنین غصّه‌هایش می‌‌رفت.
می‌دانستم که خشم فرشاسب بیش از آن چیزی‌ست که در ظاهر برایم آشکار می‌کند. خشمی فراتر از مشت کردن و دندان ساییدن‌هایش بر روی هم!
چرا که نفس‌های پرخشم‌اش را از روی سینه‌اش می‌فهمیدم که بالا و پایین می‌شد و گرمای شعله‌ی خشم‌اش داشت سینه‌ی پرسوز و گداز مرا هم می‌سوزاند!
من بیش از پیش از رفتن به غار تنهایی مردانه‌اش هراس داشتم و می‌خواستم همین طور اشک‌هایش را بر پشت شانه‌هایم خالی کند تا سیل اشک راه بیفتند و اندکی آرام گیرد.
اشک‌هایم بیش از او که نبودند، کمتر از اشک‌هایش هم نبودند. عزیزان جفت‌مان قربانی خودخواهی‌های پدرش شده بودند و هیچ رقمه نمی‌توانستیم دردهایمان را به کسی فاش سازیم. به همین دلیل، باید غمخوار همدیگر می‌شدیم و در غم‌های همدیگر سهیم می‌شدیم.
همین که پس از لحظاتی مرا به آرامی از آغوش خود به بیرون کشید، هنوز شعله‌ی آتش خشم‌اش را در ته چشمانش می‌فهمیدم. به همین خاطر، با کشیدن بینی‌ام حالا من با دستانم صورت ته‌ریشی‌اش را قاب گرفتم و با اندک آرامشی که به وجودم راه یافته بود، گفتم:
- آری. فرشاسب. برای زدودن خشم و کینه‌هایمان تنها زمان ما را تسکین می‌دهد. زمانی که تنها همراه با نور و مهری که در دل‌هایمان جوانه می‌زند، می‌تواند کمک حالمان باشد.
من با بی توجهی به اندوه دردناکی که در چشمان هر دویمان لانه کرده بود، بغض‌ام را دوباره فرو خوردم و با لبخندی نه‌چندان ریز، سگرمه‌هایم را در هم کشیدم و ادامه دادم:
- سخن گوهربار شاهنشاه را در تالار به یاد بیاور که گفت برای رسیدن به جام جهان‌نما، باید کینه‌ها را شست. باید بتوانیم دروازه‌ی ورود به پلشتی‌ها را از سینه‌ی عزادارمان ببندیم تا جایی برای راه یافتن روزنه‌های امید و نور و آگاهی به قلب وجودمان پیدا شود. این گونه می‌توان زندگی کرد و با مهر و عاطفه دم گرفت و زیست!
او که متوجه سخنانم شده بود، اندکی از اشک‌های مرواریدگونه‌اش کاست و به نوبه‌ی خود تفسیرش را از گفته‌هایم به زبان آورد:
- آری. تا وقتی که گذشته را در همان گذشته فراموش نکنیم، دنیای جدیدی به روی ما گشوده نخواهد شد.
سپس، هر دویمان سری به نشانه‌ی تأیید تکان دادیم و دوباره هق‌هق‌کنان دقایقی در آغوش همدیگر فرو رفتیم.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
برای رسیدن به آذربایگان، ابتدا باید خود را به ارتش چندهزارنفری شاهنشاهی می‌رساندیم تا فرشاسب به عنوان فرمانده ارشد، رشته‌ی امور نظامی‌اش را در دست بگیرد.
دقایقی با تندی به سمت محل مورد نظر حرکت کردیم تا اینکه به دشتی بایر و وسیع، در میانه‌ی کوه‌ها رسیدیم.
هر دو سوار بر اسب، سیاهی لشکری بزرگ را از دوردست دیدیم که سربازانش نزدیک به هم زره و شمشیر به دست منتظرمان نشسته‌اند و سکوتی عجیب در فضای دشت پیچیده است.
تا چشم کار می‌کرد؛ سربازان دوشادوش هم دیده می‌شدند و سنگینی خفقان‌آوری در ساعتی مانده به ظهر در دشت احساس می‌شد.
پیش از پیوستن به آنها، هر چه سریع‌تر پیراهن‌هایمان را که نوش‌آفرین در کیسه قرار داده بود، پوشیدیم و در جهت جلوی ارتش پیش رفتیم.
در همان هنگام، جلوتر از بقیه مردی قوی‌هیکل و سوار بر اسب دیدیم که پرچم سفید با نشان شیر بر دست گرفته است. همان پرچم سفیدی که نشان از نبود تاریکی در پهنه‌ی این زمین است و هدفمان، دستیابی به چنین آرزویی‌ست. همان هدفی که ارتش تاریکی در انگشت‌بندشان، طرح ضربدری به عنوان خط بطلان بر روی طرح سفید کشیده‌اند و در کنارش، رنگ سیاهی را بر روی انگشت‌بند طرح کرده‌اند.
پیش از نزدیک شدن به آن مرد قوی‌هیکل، رو به فرشاسب که در سمت راستم، پیراهن آبی رنگ فرماندهی‌اش را بر تن زده بود، کردم ‌و پرسیدم:
- فرشاسب. او کیست که جلودار ارتش منتظر ماست؟
فرشاسب هم با لبخندی نه‌چندان کوتاه، رو به من سر چرخاند و پاسخ داد:
- او همان کسی‌ست که ترجمه‌ی کتیبه‌ی عیلامی دالان زیر چهل‌منار را به ما داد؛ دوست وفادارم، داراب.
همین که سری به بالا گرفتم، موهای مجعد و پری که بر پیشانی‌اش ریخته شده بود، اولین چیزی بود که توجه‌اش را برایم جلب کرد. چشم و ابروان مشکی‌اش همراه با آن ته‌ریش کوتاه‌اش، جذبه‌ی خاصی را به او بخشیده بود. شانه‌های پهنش نیز، دست‌کمی از شانه‌های عضلانی فرشاسب نداشت.
او پیش از ملحق شدنمان به آنها، فرماندهی ارتش را در دست گرفته بود. او لباس رزم پوشیده بود و زرهی آهنین در دست داشت.
با نزدیک شدنمان به آنها، تمام سربازان شاهنشاهی که همانند داراب، لباس رزم پوشیده بودند، به احترام فرشاسب از جایشان برخاستند و جناب داراب، از رکاب اسبش پیاده شد.
ما نیز از اسب‌هایمان پیاده شدیم و جناب داراب با دیدنمان، به سمت فرشاسب دوید و با زدن بر شانه‌های فرشاسب، به او عمیق نگریست و او را در آغوش گرفت.
در کسری از ثانیه، او را از آغوش خود بیرون کشید و با جدیت که چاشنی لبخند ریزش کرد، دستش را محکم بر سینه‌اش کوفت و سری خم کرد:
- درود اهورامزدا بر شما جناب فرشاسب.
سپس، همان طور که دستش بر روی سینه‌اش مانده بود، رو به من زاویه‌ی سرش را چرخاند و با نگاهی کوتاه به من لب زد:
- درود یزدان بر شما باد، بانوی من.
من نیز به نشانه‌ی ادب، سری تکان دادم و لبخندی کوتاه بر لب راندم.
او هم با روی گرداندن از من، سرش را به عقب چرخاند و دستش را در جهت سربازان گرفت و فرشاسب را مخاطب حرف‌هایش قرار داد:
- اینک، تمامی سربازان شاهنشاهی برای رفتن به آذربایگان آماده هستند تا شما فرماندهی را بر دست بگیرید و لباس رزمتان را بر تن زنید. فرمانده.
فرشاسب نیز دستی بر روی شانه‌ی داراب زد و با تکان دادن سری از او سپاسگزاری کرد.
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
از آن جایی که آب و آذوقه‌ی هزاران پیاده نظام سرباز، توشه‌ی راه شده بود؛ در مسیر رسیدن به سمت آذربایگان نزدیک به دو ماه در حرکت بودیم.
هر از گاهی در مسیر، همراه با سربازان استراحت می‌کردیم و چون به سوی سرزمین آذربایگان می‌رفتیم، سرمای زمستانی بیش از پیش برایمان نمود پیدا می‌کرد.
در نهایت، چند روز مانده به جشن باستانی چهارشنبه سوری به آذربایگان؛ نزدیکی قره‌ناز می‌‌رسیدیم که هوای عصرگاهی آن روز، رو به سردی استخوان‌سوز رفت.
کوه‌های اطراف قره‌ناز، چنان استوار و باشکوه به نظر می‌آمد که از پستی و بلندی‌های مسیرمان، به خوبی دیده می‌شدند. دانه‌های برف زمستانی نیز از سقف آسمان کم‌کم به زمین ریزش پیدا می‌کرد و تمام پهنه‌ی زمین و دامنه‌ی کوه‌ها را سفید‌پوش!
از آن جایی که ما به محدوده‌ی کوهستان ایران‌زمین نزدیک شده بودیم، باید هم با چنین پدیده‌ی زمستانی روبرو می‌شدیم.
دلم برای دیدن عزیزانم در قره‌ناز بی‌تا‌ب‌تر شده بود و قلبم داشت از شوق وصالشان، بیش از هر زمان دیگری می‌تپید.
اما این بار نه خبر از گندمزار بود و نه خبر از کسی که همیشه اینجا گندمکاری می‌کرد؛ پدرم آتاارسلانی که همیشه مرا دوست داشت و جانش برایم در می‌رفت!
هم‌چنان که آرام بر روی آماندا حرکت می‌کردم، چشمانم به دور و اطراف کوه‌ها می‌چرخید و ناخودآگاه در میانه‌ی دانه‌های سپید برفی که بر روی شال و گیسوان خرمایی‌رنگم می‌نشست، دلم عجیب برایش تنگ شد و غمبادی عجیب بر روحم نشست.
غمبادی که سایه‌ی ندیدنش قرار بود در لحظات نبردم در قره‌ناز بر وجودم سنگینی کند و مرا به ورطه‌ی اندوه بکشاند.
سکوتی که کرده بودم، آه و بغض را هم در گلویم چنگ انداخت و قلبم را داشت فشرده‌تر می‌کرد تا اینکه مردی از دوردست، توجهم را به خود جلب کرد؛ مردی که دوان‌دوان کلاه گنبدی‌شکلش را دوباره برای نیفتادنش جابه‌جا می‌کرد. آری. او کسی نبود جز بکتاش؛ نگهبان قره‌ناز.
این بار او برای استقبال از من آمده بود تا برخلاف دفعه‌ی قبل، حامل مژده‌ای برای اهالی قره‌ناز باشد!
سربازان شاهنشاهی همراه با داراب، در نزدیکی قره‌ناز اُتراق کردند تا دقایقی پیش از تاریکی شب، هیزم‌هایی با راهنمایی بکتاش جمع کنند و آتشی بر پا کنند.
من و فرشاسب با همدیگر، راهی کاشانه‌مان شدیم که می‌دانستم برای دیدارمان، توماج و خانواده‌اش همراه با خانواده‌ی اصلان در آنجا حضور دارند.
هر دو از اسب‌هایمان پیاده شده بودیم که دو قدم مانده به کاشانه، جمعی از آنها را همراه با مغ‌سالار؛ موبد آتشکده‌ی قره‌ناز دیدیم.
همان مردی که از پدرم همیشه به نیکی یاد می‌کرد و با ریش سفیدی‌اش، راهنمای ما در همه حال بود. نسل به نسل‌شان، در سینه‌هایشان دانش اهورایی را منتقل کرده بودند.
مردی فرزانه که با قامتی بلند و ابروانی سپید، تجربه‌های پیشین زیادی را در آذربایگان از سال‌ها پیش با ما به اشتراک می‌گذاشت.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
توماج؛ بزرگترین برادرم همراه با همسرش؛ گلناز در ورودی در چوبی کاشانه ایستاده بود و با خوشحالی علاوه بر فرزندان خودش، فرزندان اصلان را دور خود برای استقبال از ما جمع کرده بود.
توماج پیراهنی طوسی رنگ بر تن زده بود و همسرش گلناز هم با پیراهن قهوه‌ای رنگش، هماهنگی جالبی را با او در دایره‌ی دیدگانم به نمایش گذاشته بود.
او که از همه‌ی ما بزرگتر بود، پسری جوان به نام امیر داشت و دختری کوچکتر به نام المیرا.
اصلان نیز، دو دختر قد و نیم‌قد داشت؛ به نام‌های آیناز و ساناز.
با دیدن همگی‌شان، چنان شور و شوقی از وجودم برخاست و ذرات شادی در زیر پوستم دوید که از رکاب آماندا پیاده شدم و سریع به سمت‌شان دویدم.
با دیدن چهره‌ی مهربانشان، قلبم بیشتر در سینه‌ام تپید و بی‌قرارتر شدم.
آنها را که یک به یک در آغوش خود می‌کشیدم، به یکباره از داخل حیاط خانه همسر اصلان؛ ساغر با پیراهنی زیتونی رنگ به جمع‌مان ملحق شد.
او با ذوقی فراتر دستانش را برای استقبال از من گشود و مرا محکم در آغوش گرم‌ خود فرو برد.
با بیرون کشیدن من از از آغوش‌اش، شال زیتونی‌رنگش را همراه با موهای طلایی رنگش به پشت شانه‌اش فرستاد و در چشمانم، با چشمانی اشکبار خیره شد و صدایش لرز گرفت:
- به خانه‌ات خوش آمدی، عزیزِ خانه. خیلی وقت است که تو را ندیده‌ایم و در حسرت دیدارت، از اینجا غم می‌بارید.
آری. انگار غم‌های این کاشانه در پی هم همانند طوفانی سهمگین آمده بود و خوشی را از اینجا با از دست دادن سه عزیز و دور ماندن از کاشانه ربوده بود!
من نیز با بغضی که از حرفش در چشمانم جوانه زد، اشک دور چشمان میشی رنگم حلقه بست و با تکان دادن سرم از نهایت تاسف، این بار من او را در آغوش کشیدم و زیر گوش‌اش نجوا کردم:
- آری، ساغر جان. دل من نیز برایتان تنگ شده بود و در فراق پدر و مادرمان و اتابک خون دل‌ها خورده‌ام.
سپس، با جویا شدن احوال همسرش؛ اصلان با من اندکی گفت‌و‌گو کرد و پیش از تاریکی شب، همگی هیزم‌هایی برای افروختن آتشی در حیاط مهیا کردیم.
در آن جمع، تنها اعضای خانواده‌هایمان حضور داشتند و به یاد خاطرات گذشته، آنها را اندکی با فرشاسب هم سهیم شدیم.
آن شب چنان لحظات خوبی را با شادی سپری کرده بودیم که آرزوی حضور دیگر برادرانم و نوش‌آفرین را در آن جمع داشتیم ولی همین جمع نه‌چندان بزرگ، می‌توانست اندک امید زندگی را هم به ما در میانه‌ی آشوب‌ها بازگرداند.
بارش سهمگین برف در شب به پایان رسیده بود و مهتاب، زیر ابرهای مه‌آلود آسمان دیده می‌شد. در سرمای شبانه‌ای که از کوه‌های اطراف می‌آمد، شعله‌های سوزان آتش، گرمای زیادی را به ما می‌بخشید و دور آتش به پا شده، پوستینه‌های پشمی بر پشتمان انداخته بودیم.
در هنگامه‌ی روشنایی آتش به پا شده، در حال خوردن نخود و کشمش‌ بودیم تا گرمای آتش را در وجودمان بیشتر کند و به ما نیرو ببخشد.
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
همگی بر روی تخته‌سنگ‌ها، دورِ آتش نشسته بودیم و هوای مه‌آلود شبانه، حکایت‌گر فضای برفی بود که پایان یافته بود.
فرشاسب در دست راستم بود و ساغر هم در سمت چپم نشسته بود. توماج با آن چهره‌ی جدی و گِردَش، در کنار همسرش؛ گلناز و روبرویمان نشسته بود.
امیر که جوانی هجده ساله بود و سینه‌ستبر بودنش را از برادرم؛ توماج به ارث برده بود، میان او و فرشاسب جای گرفته بود.
آیناز و ساناز؛ دختران اصلان هم همراه با المیرا خود را سرگرم بازی با برف‌های جمع شده در آن گوشه‌ی حیاطی کرده بودند که به‌ دلیل‌ هوای سرد زمستان، خبری از گل آفتابگردان نبود.
ما خودمان مشغول صحبت با همدیگر بودیم که رو به فرشاسب سر چرخاندم و گفتم:
- بهتر است از فردا به نوعی مردم شهرهای اطراف را جمع کنیم تا هر چه که لازم است، برایشان بازگو کنیم.
توماج هم در مقابلمان، با جدیتی که از من دید؛ سری به چپ چرخاند و دستی بر شانه‌ی پهن پسرش زد و عمیق او را نگریست و گفت:
- من و امیر هم جداگانه به شهرهای اطراف راهی می‌شویم تا به مردم آگاهی‌رسانی کنیم.
از طرفی، گلناز نیز رو به من و ساغر نگاهی دوخت و با لبخندی ریز گفت:
- من و ساغر هم باید از سویی کم‌کم برای آذوقه‌ی جنگ، خوراکی‌هایی همراه با زنان محل تهیه کنیم.
ساغر با شنیدن سخن گلناز، به نشانه‌ی تأیید سری تکان داد و لب زد:
- آری. فکر خوبی‌ست. از فردا سحرگاه همین کار را می‌کنیم.
از اینکه دور هم برای چنین کارهایی برنامه‌هایی می‌ریختیم، شادی در پوستم نمی‌گنجید. چرا که از بابت خانواده‌ی توماج و اصلان در کنارم بودند؛ خیالم راحت گشته بود.
شب مهتابی و مه‌آلود به نیمه رسیده بود و همگی پس از خستگی شب‌نشینی، خانواده‌ی توماج و اصلان هر کدامشان برای آسودگی‌مان، به خانه‌های خود رفتند.
من و فرشاسب هم در کاشانه‌ی پدری سر به بالین گذاشتیم اما همان مهر مادری و عطر پدری در کاشانه نمانده بود تا به مشام‌ام رسد و سیاهی شب را به سپیدی روز برسانم.
در کاشانه‌مان که آدمی ورود پیدا می‌کرد، ابتدا هالی بزرگ به چشم می‌آمد و آتشدان‌ خاموش‌مان در آنجا وجود داشت. در سمت راستش دو اتاق به اندازه‌های یکسانی قرار داشت. در حالی که در سوی چپ هال، تک اتاقی بزرگ‌تر که اتاق پذیرایی حساب می‌شد، با تاقچه‌کاری‌های گوناگونی چشم آدمی را نوازش می‌داد.
مطبخ‌خانه هم در حیاط پشتی خانه بود. هال کاشانه‌مان، سقف گنبدی شکل داشت. بنابراین، برای گرم کردن کاشانه، زیر سقف‌اش آتشدان دیگری نهاده بودیم.
هر دو در همان اتاق سمت چپی که بزرگتر از دیگر اتاق‌های کاشانه بود و اتاق پذیرایی حساب می‌شد، دراز کشیده بودیم و سایه‌ی درخت برهنه‌ی سیب بر پنجره‌ی چوبی اتاق افکنده شده بود.
نور سفید ماه با هاله‌ای از ابرهای مه‌آلود در سقف آسمان شب آمیخته شده بود و دلهره‌ای عجیب را در دلم آغاز کرده بود. آن هم به خاطر آرامش قبل از جنگی که قرار بود انگار بی‌صدا شروع شود و هنوز خبری از آن به گوش هیچ یک از ما نرسیده بود.
به همین خاطر، می‌خواستم لااقل همین امشب ثانیه‌های زندگی‌ام از حرکت بایستد تا هیچ خبری از جنگ در گوش‌هایم نجوا نکند و تمام دیواره‌های هرا‌س در قلبم ریخته شود.
 
آخرین ویرایش:
فضای اتاق چپی‌مان که تا حدی گرم‌تر شده بود، فرشاسب ساعد دست راستش را بر روی چشمانش گذاشته بود تا به خواب رود. هر چند من نیز در پهلویش، دراز کشیده بودم و در حال نگریستن به هاله‌ی پرابهام ماه در گنبد تاریک آسمان بودم.
مردمک چشمان میشی رنگم در حال انعکاس دادن نور پرفروغ مهتاب بود که فرشاسب در همان حالت صدایش را خش‌دار کرد و گفت:
- آناشید. در چنین شبی که پس از مدت‌ها به خانه‌ی پدری‌ات آمده‌ای، خوابت نمی‌گیرد؟!
او گفته‌اش را در مرز بین پرسش و تعجب به کار برد و مرا از میان خیالاتم بیرون کشید و متوجه خود کرد:
- هان. چه گفتی؟ فرشاسب.
سپس، ابرویی درهم کشیدم و سری به راست و سمتش چرخاندم و با نیمچه لبخندی کوتاه، به او عمیق زل زدم که داشت ساعدش را از روی چشمانش برمی‌داشت و به چشمانم خیره می‌شد:
- چنان در دریای افکارت غرق شده‌ای که متوجه بیداری‌ام نیستی!
آری. من می‌پنداشتم که او در حال خواب رفتن است و می‌خواهد خواب هفت پادشاه را ببیند اما دریغ از اینکه او این مدت داشت مرا می‌پایید و منتظر به خواب رفتن من، چشمانش را بسته بود!
او که دست چپش را از روی چشمانش برداشته بود، به آهستگی با لبخند به سمت گیسوان باز شده‌ بر روی بالین‌ام آورد و با لمس‌ آرام‌شان گفت:
- نمی‌دانم چرا این‌گونه پریشان به نظر می‌آیی ولی زیادی خود را دل نگران نکن که طبیعت جنگ در همین آشوب‌هایش هست! آناشید.
من هم با دلشوره‌ای که لحظه‌ای در چشمانم جوانه زد، چشمانم را بستم و با صدایی لرزان گفتم:
- از اینکه این گونه اوضاع در آرامش است، ولوله‌ای در ذهنم برپاست، فرشاسب.
سپس، سرم را به نشانه‌ی نمی‌دانم ریز تکان دادم و گفتم:
- ولی نمی‌دانم چرا چنین حالی دارم و دم به دم همین آرامش قبل از طوفان، مرا به فکر وادار کرده. فرشاسب.
در همان موقع، از کلافگی اخمی کردم و پرسیدم:
- اینک چه کنم؟
او که شوریدگی افکارم را در چشمان پریشانم دید، دستانش را بیشتر بر روی گیسوانم نوازش داد و ابرویی به بالا پراند و در پاسخ گفت:
- می‌دانم چه می‌گویی ولی تو که همیشه در چنین احوالاتی، سر به آسمان بلند می‌کردی و از یزدان یاری می‌خواستی! پس، اینک چرا از من راه چاره می‌جویی؟
آری. چنان افکارم از هم گسیخته شده بود که نیایش‌های صبحگاهی‌ام را به کل به وادی فراموشی سپرده بودم! به همین خاطر، به نشانه‌ی تأیید، لبخندی نثارش کردم.
در حال نزدیک کردن خودم به او بودم تا بیشتر حضور یاس‌های عطرانگیزش را در نفس‌هایم پر کنم که ناگهان صدای ممتد تق‌تق درِ چوبی حیاط به گوشمان رسید.
هر دو با آن صدای شنیده شده، چشمانمان از تعجب بیشتر به همدیگر خیره ماند‌. صدای در هم‌چنان در پی هم بر روی در کوبیده می‌شد و بی هیچ قطع شدنی، در کمال ناباوری ادامه داشت.
من نیز با چشمانی هراسناک به فرشاسبی که خودش هیچ انتظاری از صدای در نداشت، گفتم:
- برادرم که باید اینک در خواب باشد؛ پس کیست که این وقت شب در را می‌کوبد؟
او بی هیچ پاسخی، با حالی آشفته‌تر از من از روی تشک پهن‌شده‌اش برخاست. من هم در پی‌اش از جایم بلند شدم و خودمان را در سرمای زمستانی آن شب به پشت در رساندیم.
 
فرشاسب از پشت در، پیش از گشودن در یک نگاهی مستاصل‌وار به من انداخت و خطاب به کسی که پشت در بود، آرام پرسید:
- تو کیستی که در چنین هنگامه‌‌ای از شب به اینجا آمده‌ای؟
سپس، سری صاف کرد و منتظر پاسخ ماندیم.
آشفتگی از سر و روی هر دوی‌مان می‌بارید که لحظه‌ای صدای نفس‌نفس زدن‌های شخصی از پشت در به گوشمان رسید. سپس، در ادامه‌ی همان نفس‌های بریده‌بریده‌اش، آوای بم‌گونه‌ای از او در فضای سرد شب پیچید:
- فرمانده. می‌دانم که وقت مناسبی نیامده‌ام ولی باید در را باز کنید تا کار مهم‌ام را برای شما بازگو کنم.
فرشاسب با شنیدن لحن صدای آن شخص، رو به من سر چرخاند و با بردن تک ابرویی به بالا، آهسته برایم نجوا کرد و گفت:
- او شاهک است.
از گفته‌اش، فهمیدم که به خوبی او را می‌شناسد و می‌خواهد در را بر روی او بگشاید.
بی آنکه چیزی دیگری تحویلم دهد، سریع لولای در چوبی را گشود و با سراسیمگی، در تا انتهایش باز شد و آن شخصِ شاهک نام در مقابلمان ظاهر گشت.
قلبم از نهایت کنجکاوی به تپش افتاده بود و بی‌قراری داشت ذره ذره جانم را می‌گرفت و بی‌تابی و دل‌آشوبه‌‌های دقایقی پیش‌ام را داشت چندبرابر می‌کرد.
شاهک که بیشتر شبیه سربازان، لباس پوشیده بود و کلاه خود گنبدی بر سرش گذاشته بود، سریع با نفس‌هایی نامنظم و پریشانی به داخل راه یافت و با تندی با هر دو دستش از پشت در را بست و با کوبیدن کمرش به در تکیه زد.
من و فرشاسب هم با چشمانی گرد شده، هاج و واج به او نگاه می‌کردیم که فرشاسب با هر دو دستش، سرش را در محاصره‌ی چشمان سیاه رنگ خود گرفت و اخم‌کنان پرسید:
- مگر چه شده که این گونه آشفته هستی؟
شاهک هم طره‌ای از موی کوتاهش را که از کلاهش بیرون ریخته بود، سریع زیر کلاهش داخل داد و با نفس‌هایی که اندکی آرام گرفته بود، ابروانش را با چهره‌ای ملتهب تاب داد و خطاب به من سری چرخاند و گفت:
- شرمنده. بانوی من. می‌دانم که در میانه‌ی استراحت بامدادی‌تان نباید می‌آمدم ولی باید موضوع مهمی را خدمت شما و فرمانده بگویم. خطر پیش از آن‌که از سمت دشمنانمان آید‌، همچون خوره از داخل ارتش ما را خواهد خورد!
او داشت از چه حرف می‌زد؟ مگر او چه می‌دانست که شبانه از خواب خود زده بود تا چنین خبری را به ما حواله دهد؟!
من نیز با نگرانی رو به فرشاسبی که هراسان به شاهک خیره شده بود، سری چرخاندم و ابروانم را با پریشانی به هم نزدیک کردم.
فرشاسب هم با تکان دادن سیبک گلویش، از نگرانی پرسید:
- منظورت چیست؟ شاهک. بیشتر برایمان بگو.
او یک نگاه ریزی به من کرد و سپس، در چشمان فرشاسب نگاهی دوخت و با در هم کشیدن ابروان پرپشت‌اش گفت:
- چون دقایقی پیش حرکات مشکوکی از یکی از سربازان دیدم که به جای خوابیدن، داشت با عجله خود را به خارج از شهر می‌رساند. او را که تعقیب کردم، دیدم که خودش را به پشت یکی از این کوه‌های نزدیک رساند و با شخصی ناشناس که جهره‌اش را پوشانده بود، ملاقات کرد.
 
او که این‌ را گفت، ترسی سراسر تنم را فرا گرفت و لرزی عجیب در آن سرمای زمستانی بر جانم دوید.
از کنجکاوی دستی بر روی شانه‌ی پهن فرشاسب گذاشتم و با کشیدن آهی هراسناک، مردمک‌هایم هم لرز گرفتند و خطاب به فرشاسب گفتم:
- حتم دارم که دلشوره‌ام بی‌خود نبوده!
فرشاسب هم از کلافگی دستی به گیسوان حالت‌دار زبرش برد و با نگاه انداختن به من، گوشه‌ی لبش را جوید و با تاسف سری به چپ و راست تکان داد. سپس، سرش را صاف کرد و دستانش را از کنار بناگوش‌های شاهک برداشت و پرسید:
- تو که او را دیدی؛ چه چیزی بین‌شان رد و بدل شد؟
شاهک هم به نشانه‌ی نمی‌دانم شانه‌هایش را بالا انداخت و با تاسف سری تکان داد. سپس، شرمسارانه سرش را پایین انداخت و به آرامی لب زد:
- نمی‌دانم‌. فقط دیدم که سرباز دست‌نوشته‌ای را از لای کمربندش درآورد و به آن شخص ناشناس داد.
با شنیدن چنین جمله‌اش، آهی عمیق از گلویم برخاست و با گره بستن به ابروانم با نگرانی به فرشاسب نگاهی کردم. او نیز اخم‌های بین ابروانش غلیظ‌تر شد و نفسی آه‌دار از عمق جانش کشید و با زل زدن به جایی از در؛ پشت شاهک گفت:
- می‌دانی آن سرباز، چه کسی بود؟
او دوباره به نشانه‌ی ندانستن سری به راست و چپ تکان داد و با نگاه انداختن به پایین سکوت کرد.
قلبم از اتفاق پیش‌آمده داشت به دهانم می‌آمد؛ چرا که تاب چنین خیانتی را دیگر از سربازان ارتش شاهنشاهی نداشتم.
از شدت ناراحتی، لبانم را تکان دادم و کف دست راستم را بر گونه‌ام کشیدم.
فرشاسب هم از نهایت غافلگیری، دستی بر صورتش کشید و بغض‌آلود نگاهی به شاهک کرد و با چهره‌ای جدی‌گونه به او گفت:
- از اینکه به موقع چنین خبری را به من دادی، نهایت سپاس را از تو دارم. شاهک. دیگر نمی‌خواهم او را تعقیب کنی تا خطری از جانبش تو را هم تهدید کند.
حرف فرشاسب، به جا ترین حرف ممکن بود که در آن لحظه به ذهنش خطور کرده بود. به همین خاطر، با گفته‌‌ی فرشاسب او هم سریع از ما سپاسگزاری کرد و پس از خم کردن سری به نشانه‌ی احترام، ما را ترک گفت.
پس از بسته شدن در، این بار من بودم که کمرم را هاج و واج بر پشت در تکیه دادم و با حیرانی داشتم فرشاسب را می‌دیدم.
او هم با بی‌قراری که در جانش ریشه کرده بود، پشت سر هم دستش را به سمت گوش‌هایش می‌برد و از سردرگمی در چنین وضعیتی، قدم‌هایش را به این سو و آن سو می‌کشاند.
از کارهایش خودم سرگیجه گرفته بودم که در نهایت به آرامی به سمتش سری بالا بردم و با تندی گفتم:
- با بی‌قراری که کاری نمی‌شود کرد! باید دست جنبید و کاری کرد.
او هم از حرکت ایستاد و در مقابلم قاطعانه قرار گرفت و گفت:
- پس، چند روزی تمام سربازان را شبانه خود باید رصد کنم تا ببینم کیست که این ‌گونه دستش هرز می‌رود!
 
عقب
بالا