انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

متفرقه نظم و نثر ادبی و اشعار دوبیتی

متفرقه
به چشمک این همه مژگان به هم مزن یارا!
که این دو فتنه به هم می‌زنند دنیا را​
 
سَرد و بی طاقَت و یِک ریز، دِلَم می‌لَرزَد
دُو قَدَم مانده به پاییز، دِلَم می‌لَرزَد …​
 
همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع
قصّه ما دو سه دیوانه دراز است هنوز​
 
در ابریشم عادت آسوده بودم
تو با حال پروانه‌ی من چه کردی؟​
 
ای آنکه دوست دارمت، اما ندارمت
بر سینه می‌فشارمت، اما ندارمت​
 
چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی
به غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی​
 
من نه آنم که دو صد مصرع رنگین گویم
من چو فرهاد یکی گویم و شیرین گویم​
 
ای که منع گریه‌ بی‌اختیارم می‌کنی
گر بدانی حال من گریان شوی بی اختیار​
 
نخ به پای بابادک‌های کم طاقت مبند
زندگی را هر چه آسانتر بگیری بهتر است​
 
روزگار این سان که خواهد بی‌کس وتنها مرا
سایه هم ترسم نیاید دیگر از دنبال من​
 
عقب
بالا