Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
«بسمه تعالی » سلام به همگی
امیدوارم حالتون خوب باشه. این تاپیک یک دلنوشته همگانیه و تمام اعضا میتونن دلنوشته های خودشون رو در صورت تمایل اینجا به اشتراک بگذارند.
میخواهم از دلتنگیهایم برایت بگویم تا قدری از خوشههای خشمام چیده شود! چون که صورت خوشی ندارد؛ احساسات تلنبارشدهام در دل لبریز شود و مرا از پای درآوَرَد.
آری. میخواهم از راهزنیهای احساساتم برایت شرح دهم... از تمام آرزوهایم که یک شبه آن را به تاراج بردی و حتی نیمنگاهی به من نینداختی... مرا ترک گفتی و تمام جانم را به آتش کشیدی!
با چنین و چنانهایی که از تو سراغ گرفتهام، با این حال، در مرام منی که سالیان سال چشم انتظار تو بودهام، نیست که نفرین هزاران ساله پشت سرت باشد؛ چرا که قلبم همچون ابریشمی میماند که عیار ظرافتاش را هرگز نمیفهمی! و این دردناکترین مفهوم عاشیقست! جانان.
نویسنده: مهدیه مومنی•
دلنوشته: گاهی غم، بیدعوت میآید؛
آرام، بیصدا، درست مثل بارانی که آسمان هیچ نشانهای از آمدنش نداده بود.
مینشیند گوشهی دل و آنقدر ریشه میدواند که دیگر حتی لبخندها هم نمیتوانند پیدایش کنند.
عجیب است... آدمها فکر میکنند غم فقط اشک است، اما غم گاهی همان لبخندیست که از سر اجبار روی لبها مینشیند، همان سکوتی که هزار فریاد را در خودش خفه کرده، همان شبی که تا صبح بیدار میمانی و با خاطراتی حرف میزنی که هیچوقت جوابت را نمیدهند.
بعضی زخمها دیده نمیشوند؛ نه رنگی دارند، نه جای بخیهای. فقط هر بار که خاطرهای از کنارشان عبور میکند، دوباره تازه میشوند. آنوقت میفهمی درد، همیشه فریاد نمیزند؛ گاهی فقط آرام، ذرهذره، از درون آدم را خاموش میکند.
و با این حال، هنوز دلم باور دارد که بعد از هر شبِ طولانی، سپیدهای هست. شاید دیر، شاید خسته، اما بالاخره از راه میرسد. تا آن روز، غم را در آغوش میگیرم؛ نه برای ماندنش، بلکه برای اینکه یادم بماند حتی شکستهترین دلها هم هنوز توانِ تپیدن دارند.
نویسنده: مهدیه مومنی
دلنوشته: بعضی شبها غم آنقدر سنگین میشود که نفس کشیدن هم سخت است؛ انگار همهچیز در تاریکی گم شده باشد. نه راهی برای رفتن میماند، نه دلی برای ماندن، فقط سکوت است و قلبی خسته زیر بار خاطرهها.
درد، همخانهای است که هرچه بیشتر فراموشش کنی، محکمتر برمیگردد. خاطرهها هر شب زخمهای قدیمی را تازه میکنند و آدم را میان گذشتهای بیپایان گیر میاندازند.
آدم از گریه خسته نمیشود، از تظاهر به خوب بودن خسته میشود. از لبخندهایی که پشتشان حالِ خوب نیست. بعضیها فقط روزها را میگذرانند، نه اینکه واقعاً زندگی کنند.
بدترین بخش غم، تنهایی نیست؛ ناتوانی از نجات دادن خودت است. آنقدر میشکنی که حتی سکوت هم سنگین میشود.
شاید بعضی دلها برای شکستناند؛ تا بفهمند هیچ چیز همیشگی نیست. آخرش فقط تو میمانی و قلبی که هنوز میتپد، از سر عادت.
دلتنگم؛ دلتنگ روزهای بهاری. روزهایی که گلبرگهای شکوفههای گیلاس دل آدمی را تا هفت آسمان میربود. خداوندا مرا به چنین روزهایی ببر تا قدری نفسی تازه کنم.
آه، چه بگویم از دلتنگیهایم که دیگر عقلم به چیزی قد نمیدهد! آه از افسوس آن روزهای بهاری که همیشه کنار شمعدانیهای مادربزرگ، او را میدیدم که به آنها آب میدهد... و همیشه ظرف آبگینههای ترشیجات را از سایهی دیوار حیاط برمیداشت و اندکی از محتوایش در کاسهی گلسرخی میریخت.
آری، دلم به قدری برای مادربزرگم تنگ شده که دیگر دیدن آلبوم خاطراتش، برای حجم دلتنگیهایم جوابی نمیدهد.
دلم به قدری به اشهد خواندن مادربزرگم پیش از خواب تنگ شده که میخواهم برای نبودش گلههایم را به پیشگاهات بیاورم. او همیشه قبل از خواب دستان مهربان و چروکیدهاش را بر روی گیسوان خرماییام میکشید و نامام را کنج گوشهایم نجوا میکرد.
شب عجیبی بود! شبی سرشار از خاطرات زیبا که یادگار دیدارم با تو بود. شبی در پستوهای بازار گنبدی شکل که فانوسهای خیال بر روی دیوارها انتظارت را میکشیدند!
میخواهم با حک کردن چهرهی زیبایت در جایجای ذهنم تجدید دیداری با تو کرده باشم تا فراموشی در زمان پیری، سراغم را نگیرد.
آه. وقتی که با گوشهی چشمی؛ پنهانی مرا دید میزدی، دلم غنج میرفت دستانم به لرزش میافتادند.
یادت هست که همیشه گلهای ارغوانیرنگ برایم از دشتهای پهناور میچیدی و به دکان عطاری بازار گنبدی میآوردی تا به هر بهانهای که شده، از من خبری بگیری!
چه شبهایی را برای حسرت دیدارت سحر کردهام تا یار سفر کردای همچون تو از راه رسد و به دل زخمدیدهام مرهمی بگذارد اما تو نرسیدی!
تو نرسیدی و داغ دیدارت را برای همیشه بر دلم نهادی و وجودم را به خاکستر نشاندی!
نمیدانم این مدت چهها بر سرت آمد که اینگونه مسیر دیدارهایمان را تغییر دادی و مرا از یاد بردی ولی خوب میدانم که هرگز چنین بیوفاییهایت بیپاسخ نخواهد ماند!
هر چند تمام شریانهای زندگی آدمی هنوز در جریان است و نفسها در سینهام حبس ولی روزی از راه خواهد رسید و نفسهای حبس گشتهام، آزاد خواهد شد و بغضم در گلوی ناگفتهها خفه خواهد ماند!
ای دوست! قدم رنجه نمیکنی تا قدری به ما سری بزنی و پاهایت را بر روی فرش دوستی خانهی دلم بگذاری!
این خانهی درویشیام را چنان برای حضورت مهیا کردهام که شب را تا سپیده نکرده، سر بر بالین نگذارم!
آه. چه میگویم. دیگر از دست خواستههای خودم هم کلافه شدهام.
کلافگی دارد از سر و رویم میبارد و همه روزه با روحم عجین شده! دیگر زبانم هم از بس که حرّافی کردهام، مو درآورده و خستهام کرده است.
زیبا ترینم هنوز هم بعد گذر سالهای متوالی نتوانستم حتی برای لحظهای فراموشت کنم.
نمیدانم در آخرین لحظه به یاد کدامین روزها اشک در چشمانت نقش بسته بود.
من در این جهان تنها با یاد تو زیستهام.
تنها دوست من، در این روزها بیشتر از آنچه بدانی دلتنگت هستم.
تابستان؛ آن فصل گرمابخش زندگی که همیشه حس آتشیناش را در جان پرورش میدهد.
آه از شور و شوق تابستانهی کودکیهایم که در گوشه پس کوچههای شهر سر به سوی آفتاب بالا میبردم. تپشهای قلبم در میانهی بازیهایم با همسالان چه لذتی داشت!
چه شیرین بود وقتی میان گریههای افتادنهایمان، خندهای سر میدادیم و از دستان همدیگر میگرفتیم تا اشکهای روی گونههایمان را پاک کنیم.
چه دلنشین بود خریدهای پنهانی آبنباتهایمان از مغازههای سرِ کوچههایمان!
آه از این بیرحمی زمان که زود به زود دیر میشود و حسرتهای کودکیمان را بر دل مینشاند!
زمانی که بی هیچ دلیلی همیشه همانند ابرهای زودگذر از دلمان عبور میکنند و بیصدا خاموش میشوند.
همینک جنگ تصاحبهاست؛ تصاحبها بر سر یک مشت عاطفه های پوچ و بیارزش!
نمیدانی چرا ولی میخواهم امشب رازهای این تصاحبها را برایت فاش کنم!
پس، ابرو درهم نکش و گوش جان بسپار به تک تک حرفهایم که از عمقیترین جای سینهام برایت بازگو میکنم.
نیرنگهایی که در پس این عاطفههاست، چنان دلفریب است که کجیها و دروغها را به راستی بدل میکند. آن هم وقتی که جهان سرشار از کجخلقیهای رنگ و لعابدار شده! آن هم وقتی که رنگ راستی در میانهی عشقهای راستین گم شده و از بوم زندگی ادمها کمرنگ!
چه بگویم از ترفندهای زمانه که نمیخواهد دست از سر صداقتهای انسانهای پاک بردارد و به جای آنها بنشیند تا پاکدلان را فریبکار جلوه دهد؛ در حالی که خودش، نیرنگ باز ترین خلق و خو را دارد!