- تاریخ ثبتنام
- 8/11/24
- نوشتهها
- 26
- موضوع نویسنده
- #1
سرآغاز
وقتی برای نخستین بار به شخصیتی داستانی فکر میکنید، معمولا تصویری نسبتا ساده در ذهنتان شکل میگیرد. شاید مردی سالخورده باشد که در خانهای بزرگ و متروک زندگی میکند، زنی جوان که میخواهد از خانوادهاش مستقل شود، سربازی که پس از سالها جنگ به زادگاهش بازمیگردد یا کارمندی معمولی که ناگهان با اتفاقی غیرمنتظره روبرو میشود. شاید از همان ابتدا چهره، لباس، شغل، سن یا حتی نام شخصیت را بدانید. شاید بتوانید دربارهی گذشتهاش نیز توضیحات فراوانی بدهید. اما هیچکدام از این اطلاعات بتنهایی تضمین نمیکنند که شخصیتی باورپذیر ساختهاید.
میان داشتن تصوری از یک انسان و ساختن شخصیتی که خواننده بتواند رفتار او را بفهمد، تفاوت مهمی وجود دارد. ممکناست دربارهی شخصیت خود بنویسید که شجاع، مهربان، بدبین، جاهطلب یا وفادارست. این صفات تصویری اولیه ایجاد میکنند، اما هنوز روشن نمیسازند که شخصیت در شرایط واقعی چگونه رفتار خواهد کرد. برای مثال اگر شخصیتی وفادارست، باید دید وقتی وفاداری برایش هزینه پیدا میکند چه تصمیمی میگیرد. آیا از دوستی دفاع میکند که مرتکب اشتباه شده؟ آیا حقیقت را پنهان میکند تا رابطهای را حفظ کند؟ یا درست بهمین دلیل که برای دوستش ارزش قائلاست، حاضر میشود با او مخالفت کند؟
در هر سه حالت شاید مخاطب با شخصیتی وفادار روبرو باشد، اما معنای وفاداری برای او یکسان نیست. این مثال کافیست تا نشان دهد که شخصیتپردازی نمیتواند صرفا نسبتدادن مجموعهای از صفات به یک فرد قلمداد شود. نویسنده باید بفهمد این صفات چگونه با خواستهها، ارزشها، تجربههای گذشته و شرایط کنونی شخصیت ارتباط پیدا میکنند. همچنین لازماست تصمیم بگیرد کدام بخش از این شناخت را مستقیما در اختیار خواننده قرار دهد و کدام بخش را از طریق رفتار شخصیت آشکار کند.
در اپیزودهای قبلی دربارهی عناصر پایهی داستان صحبت کردم و توضیح دادم که شخصیت چگونه میتواند مرکز ادراک، تصمیم و تجربهی داستانی باشد. اکنون میخواهم بر خود شخصیت تمرکز کنم. مسئله این نیست که شخصیت چه نقشی در حرکت پیرنگ دارد یا چگونه حادثهای را به مسئلهای داستانی تبدیل میکند. پرسش ایناست که چطور میتوان از یک تصور ابتدایی، نقشی آشنا یا چهرهای ساده به انسانی داستانی رسید که ویژگیهای مختلفش با یکدیگر ارتباط داشته باشند و رفتارهایش در عین تنوع، قابلفهم باقی بمانند.
در این آموزش ابتدا تفاوت تیپ و شخصیت را بررسی میکنم و نشان میدهم چرا استفاده از الگوهای شناختهشده لزوما اشتباه نیست، اما اتکای کامل به آنها میتواند شخصیتپردازی را محدود کند. سپس دربارهی لایههای ظاهری، اجتماعی، رفتاری و درونی شخصیت صحبت میکنم. پس از آن سراغ انتخابهای شخصیت میروم و توضیح میدهم چگونه تصمیمگرفتن زیر فشار، برخورد با افراد ضعیفتر و پنهانکردن بعضی واقعیتها میتواند شناخت خواننده را گسترش دهد. سرانجام به انتخاب جزئیات میپردازم، اینکه چرا چند نشانهی دقیق معمولا از زندگینامهای طولانی یا فهرستی از ویژگیهای عمومی کارآمدترند.
هدف این نیست که برای ساخت هر شخصیت از فرمولی ثابت پیروی کنید یا تصور کنید تمام شخصیتهای موفق باید گذشتهای پیچیده، رازی بزرگ و تناقضهای متعدد داشته باشند. شخصیتهای داستانی میتوانند بسیار ساده یا پیچیده باشند و متناسب با جایگاهشان در اثر، به اندازههای متفاوتی از پرداخت نیاز داشته باشند. مسئلهی اصلی ایناست که بدانید چه چیزی یک تصویر اولیه را به شخصیتی قابلدرک تبدیل میکند و چگونه میتوان این شناخت را در خود متن داستان نشان داد.
تفاوت تیپ و شخصیت
یکی از نخستین دشواریهای شخصیتپردازی ایناست که نویسنده ممکناست آشنابودن یک تصویر را با کاملبودن آن اشتباه بگیرد. وقتی گفته میشود آموزگار سختگیر، کارآگاه بدبین، شاهزادهی مغرور یا پیرمرد خردمند، اغلب بلافاصله تصوری نسبتا روشن در ذهن شکل میگیرد. این تصویر از مجموعهای از انتظارات قبلی ساخته شدهاست. هر کس نمونههای مشابهی را در زندگی، ادبیات، سینما یا روایتهای دیگر دیدهاست و بدون دریافت توضیحات فراوان میتواند حدس بزند چنین فردی ممکناست چه ویژگیهایی داشته باشد.
اما توانایی خواننده برای شناسایی سریع یک الگو با شناختن شخصیتی مشخص یکسان نیست. ممکناست خواننده بداند یک معلم سختگیر معمولا چه رفتاری دارد، ولی هنوز نداند چرا این معلم خاص سختگیرست، چه چیزی برایش اهمیت دارد و آیا در تمام موقعیتها همان رفتار را تکرار میکند یا نه. برای شناخت این تفاوت، ابتدا باید دید تیپ چه کاری انجام میدهد، شخصیت چه چیزی بر آن میافزاید و چگونه میتوان از تیپ بعنوان نقطهی آغاز استفاده کرد.
تیپ چیست؟
تیپ در سادهترین تعریف، الگویی قابلشناسایی از ویژگیهای انسانی، رفتاری یا اجتماعیست. این الگو معمولا حول یک خصوصیت برجسته یا نقشی آشنا شکل میگیرد. برای مثال وقتی شخصیتی بعنوان فرماندهای بیرحم معرفی میشود، خواننده احتمالا انتظار دارد فردی مقتدر، سختگیر و بیاعتنا به رنج زیردستانش ببیند. اگر شخصیتی بعنوان دانشمندی حواسپرت معرفی شود، ممکناست انتظار رفتارهایی مانند فراموشکردن قرارها، بیتوجهی به امور روزمره و تمرکز شدید بر مسائل علمی را داشته باشد. این انتظارات هنوز ویژگیهای یک فرد مشخص نیستند، بلکه از شناخت قبلی نسبت به الگوهای مشابه پدید میآیند.
یکی از کارکردهای اصلی تیپ، انتقال سریع اطلاعاتاست. نویسنده برای معرفی هر شخصیت فرصت یکسانی ندارد. گاهی فردی فقط در یک صحنه ظاهر میشود و لازماست مخاطب بسرعت نقش او را درک کند. مثلا اگر شخصیتی وارد دادگاه شود و قاضی را فردی خشک، رسمی و پایبند به تشریفات ببیند، خواننده بدون توضیحی طولانی دربارهی گذشته و جهانبینی قاضی میتواند انتظاراتی دربارهی نحوهی ادارهی جلسه داشته باشد. تیپ به نویسنده اجازه میدهد از شناخت مشترک میان متن و مخاطب استفاده کند.
بااینحال تیپ لزوما همان نقش اجتماعی نیست. دو شخصیت میتوانند شغل یکسانی داشته باشند، اما به دو تیپ متفاوت تعلق بگیرند. ممکناست یکی پزشکی سرد و حسابگر باشد و دیگری پزشکی خوشبین و صمیمی. همچنین یک تیپ میتواند در نقشهای اجتماعی متفاوت ظاهر شود. شخصیت مستبد ممکناست پادشاه، پدر خانواده، مدیر مدرسه یا فرماندهی نظامی باشد. آنچه تیپ را مشخص میکند، صرفا عنوان اجتماعی نیست، بلکه الگویی از رفتارها و انتظاراتاست که حول آن عنوان یا ویژگی شکل گرفتهاست.
تیپها در سنتهای روایی نیز جایگاه مهمی دارند. در قصههای پریان، افسانهها، کمدیهای نمایشی و بسیاری از روایتهای عامهپسند، شخصیتها گاهی بیش از آنکه بعنوان افرادی با زندگی درونی پیچیده شناخته شوند، حامل نقشها و خصوصیات مشخصاند. نامادری ستمگر، پهلوان نیرومند، خدمتکار حیلهگر یا فرمانروای آزمند نمونههایی از الگوهایی هستند که میتوانند بسرعت برای مخاطب قابلشناسایی شوند. این شیوهی شخصیتپردازی لزوما ضعف نیست، زیرا میزان پیچیدگی شخصیت باید در نسبت با قراردادهای اثر و وظیفهی روایی او سنجیده شود.
مشکل زمانی آغاز میشود که نویسنده قصد دارد شخصیتی فردیتیافته بسازد، اما تمام اطلاعاتی که ارائه میکند فقط همان انتظارات عمومی را تایید میکنند. برای مثال اگر دربارهی تاجری حریص بنویسید که همیشه به پول فکر میکند، به دیگران اعتماد ندارد، برای سود بیشتر دروغ میگوید و هیچ ارزشی جز ثروت نمیشناسد، شاید تیپ تاجر حریص را بخوبی ساخته باشید. اما هنوز معلوم نیست چه چیزی این تاجر را از دهها شخصیت مشابه متمایز میکند. تقریبا تمام تصمیمهای او را میتوان پیشاپیش از همان یک صفت حدس زد.
بنابراین تیپ را بهترست نوعی الگوی فشرده بدانید. الگویی که اطلاعات مشخصی را بسرعت منتقل میکند، اما بتنهایی تمام ظرفیت یک شخصیت فردیتیافته را دربرنمیگیرد. برای عبور از این سطح باید دریابید چه ویژگیهایی باعث میشوند شخصیت دیگر فقط نمونهای از یک گروه یا نمایندهی یک صفت نباشد.
شخصیت چه چیز بیشتری دارد؟
شخصیت فردیتیافته فقط مجموعهای از صفات نیست، بلکه ترکیبی از خواستهها، ارزشها، تجربهها، عادتها و شیوههای واکنشنشاندادن به جهاناست. این عناصر زمانی اهمیت پیدا میکنند که بتوان میان آنها رابطهای قابلفهم تشخیص داد. برای مثال گفتن اینکه شخصیتی محتاط، مهربان و بلندپروازست، سه اطلاع مستقل در اختیار خواننده قرار میدهد. اما اگر خواننده بداند این شخصیت بدلیل تجربهی یک شکست مالی محتاط شده، میخواهد کسبوکار خانوادگی را نجات دهد و همزمان نمیتواند درخواست کمک برادر بدهکارش را رد کند، ویژگیهای او وارد رابطهای مشخص با یکدیگر میشوند.
در چنین شخصیتی احتیاط فقط یک صفت عمومی نیست. محتاطبودن ممکناست شیوهی تصمیمگیری او را تعیین کند. بلندپروازی باعث شود فرصتهایی را ببیند که دیگران نادیده میگیرند و مهربانی او را در موقعیتهایی قرار دهد که با حسابگری مالیاش سازگار نیستند. اکنون نویسنده میتواند موقعیتی بسازد که در آن این ویژگیها بر سر یک تصمیم با یکدیگر برخورد کنند. شخصیتی که پیشتر فقط با سه صفت معرفی شده بود، دارای مجموعهای از نیروهای مرتبط شدهاست.
خواسته یکی از عناصر مهم این مجموعهاست، زیرا نشان میدهد شخصیت به چه چیزی گرایش دارد. ممکناست کسی خواهان موفقیت شغلی، امنیت خانواده، انتقام، احترام اجتماعی یا بازگرداندن رابطهای ازدسترفته باشد. اما خواسته بتنهایی شخصیت را تعریف نمیکند. دو نفر میتوانند هدف یکسانی داشته باشند و برای رسیدن به آن از راههای کاملا متفاوتی استفاده کنند. یکی برای کسب احترام حقیقت را میگوید، دیگری موفقیتهایش را بزرگنمایی میکند و سومی تلاش میکند رقیبانش را بیاعتبار سازد. تفاوت در شیوهی رسیدن به هدف، بخش مهمی از فردیت شخصیتاست.
ارزشها نیز تعیین میکنند شخصیت چه چیزی را درست، نادرست، ضروری یا غیرقابلقبول میداند. کسی ممکناست امنیت را مهمتر از آزادی بداند. شخص دیگری شاید حفظ آبرو را بر صداقت ترجیح دهد. شخصیت سوم ممکناست معتقد باشد که وفاداری به خانواده از هر قانون اجتماعی مهمترست. این باورها لزوما آگاهانه و منظم نیستند. گاهی شخصیت ارزشهایی دارد که هرگز آنها را برای خودش صورتبندی نکردهاست. نویسنده میتواند از طریق تصمیمها نشان دهد شخصیت به چه اصلی پایبندست، حتی اگر خود او نتواند آن اصل را توضیح دهد.
سابقهی شخصیت نیز زمانی اهمیت دارد که بتوان اثر آن را بر اکنون مشاهده کرد. فرض کنید مردی در کودکی بارها شاهد بدقولی پدرش بودهاست. این اطلاع بتنهایی عمق چندانی ایجاد نمیکند. اما اگر اکنون مردی بزرگسال باشد که برای هر قرار چند دقیقه زودتر حاضر میشود، بدقولی دیگران را نوعی بیاحترامی تلقی میکند و حتی در شرایط اضطراری نمیتواند تاخیر خودش را ببخشد، گذشته به الگویی از رفتار کنونی تبدیل شدهاست. لازم نیست نویسنده تمام خاطرات کودکی او را روایت کند. کافیست رابطهی میان تجربهی گذشته و رفتار امروز در طراحی شخصیت وجود داشته باشد و هر جا لازم شد در متن قابلتشخیص شود.
عنصر دیگر تناقضاست. انسانها همیشه مجموعهای کاملا هماهنگ از خواستهها و باورها نیستند. ممکناست شخصیتی از دروغ متنفر باشد، اما برای جلوگیری از ناراحتشدن فرزندش حقیقتی را پنهان کند. شخصیتی شاید استقلال را ارزش بداند، ولی از تنهاشدن بترسد. فردی ممکناست در زندگی حرفهای بسیار جسور باشد، اما در روابط عاطفی نتواند سادهترین تصمیمها را بگیرد. چنین تفاوتهایی میتوانند به شخصیت عمق بدهند، زیرا نشان میدهند رفتار او از یک ویژگی منفرد پیروی نمیکند.
البته هر رفتار متناقضی نشانهی پیچیدگی نیست. اگر شخصیتی در یک صحنه بسیار شجاع باشد و در صحنهای دیگر بدون هیچ زمینه یا دلیل قابلفهمی ترسو شود، صرف تغییر رفتار او را باورپذیر نمیکند. تناقض زمانی کارآمدست که بتوان آن را در نسبت با شرایط، خواستهها، ارزشها یا محدودیتهای شخصیت فهمید. ممکناست فرماندهای در میدان جنگ شجاع باشد، زیرا خطر فیزیکی را بخوبی میشناسد، اما از اعتراف به اشتباه در برابر فرزندش بترسد، زیرا آن اعتراف تصویری را تهدید میکند که سالها از خودش ساختهاست.
شخصیت باورپذیر همچنین به الگویی نسبتا پایدار از رفتار نیاز دارد. این پایداری بمعنای تکرار یک واکنش در تمام موقعیتها نیست. منظور ایناست که تفاوت رفتارهای شخصیت باید از شرایط قابلفهمی ناشی شوند. خواننده ممکناست نتواند تصمیم بعدی او را دقیق پیشبینی کند، اما وقتی تصمیم رخ داد، باید بتواند رابطهای میان آن و شناخت قبلیاش پیدا کند. شخصیت میتواند غافلگیرکننده باشد، بیآنکه تصادفی بنظر برسد.
بنابراین آنچه شخصیت را از یک تیپ ساده متمایز میکند، لزوما تعداد بیشتر ویژگیها نیست. اهمیت اصلی در چگونگی ارتباط این ویژگیهاست. شخصیتی با چند خصوصیت محدود اما مرتبط میتواند از فردی با زندگینامهای مفصل و دهها صفت مستقل باورپذیرتر باشد.
استفادهی درست از تیپ
برای ساختن شخصیت فردیتیافته لازم نیست تمام تیپهای شناختهشده را کنار بگذارید. تیپ میتواند نقطهی آغاز مناسبی باشد، زیرا به شما اجازه میدهد از تصویری نسبتا روشن شروع کنید. فرض کنید میخواهید داستانی دربارهی یک نگهبان بنویسید و نخستین تصورتان مردی وظیفهشناس، کمحرف و سختگیرست. این تصویر برای شروع کافیست. اکنون میتوانید بپرسید وظیفهشناسی برای او چه معنایی دارد، چه چیزی باعث شده این اندازه به مقررات اهمیت بدهد و در چه شرایطی ممکناست میان اجرای قانون و خواستهای شخصی گرفتار شود.
برای مثال شاید این نگهبان سالها پیش در حادثهای بدلیل بیاحتیاطی همکارش آسیب دیده باشد. اکنون هیچ تخلفی را کوچک نمیشمارد و حتی در مواردی که دیگران سختگیریاش را بیهوده میدانند، حاضر به کوتاهآمدن نیست. اما شاید همین فرد در خانه از فرزند نوجوانش انتظاری کاملا متفاوت داشته باشد و معتقد باشد او باید فرصت اشتباهکردن داشته باشد. اکنون مخاطب با شخصیتی روبروست که سختگیریاش در محیط کار معنایی مشخص دارد، اما تمام روابط او را تعریف نمیکند.
یک راه دیگر ایناست که ببینید تیپ مورد نظر چه انتظاراتی در خواننده ایجاد میکند و کدام انتظار را میتوان با دلیلی مناسب تغییر داد. اگر شخصیتی در آغاز شبیه اشرافزادهای مغرور بنظر میرسد، شاید خواننده تصور کند او به افراد فرودست بیاعتناست. اما ممکناست بتدریج روشن شود که غرورش بیشتر در برخورد با اشراف دیگر ظاهر میشود و با خدمتکاران رابطهای صمیمیتر دارد، زیرا بخش بزرگی از کودکیاش را در کنار آنها گذراندهاست. این تفاوت زمانی ارزشمندست که از شناخت شخصیت ناشی شود، نه صرفا از میل نویسنده به غافلگیرکردن مخاطب.
همچنین لازم نیست ویژگی اصلی تیپ را حتما وارونه کنید. یکی از اشتباههای رایج ایناست که نویسنده برای فرار از کلیشه، دقیقا خلاف انتظار رفتار میکند. مثلا تصمیم میگیرد جنگجوی خشن داستانش در واقع فردی بسیار لطیف باشد یا دانشمند منزویاش در تمام مهمانیها مرکز توجه قرار بگیرد. چنین انتخابهایی میتوانند کارآمد باشند، اما خلافانتظاربودن بتنهایی نشانهی شخصیتپردازی خوب نیست. گاهی پرداخت دقیق همان ویژگی مورد انتظار نتیجهی بهتری دارد.
برای مثال میتوانید شخصیتی واقعا خسیس بسازید، بیآنکه ناچار باشید ناگهان او را بخشنده نشان دهید. کافیست بفهمید خساست او چگونه عمل میکند. آیا از خرجکردن برای خودش نیز پرهیز دارد؟ آیا فقط دربارهی پول سختگیرست یا زمان و توجه خود را نیز از دیگران دریغ میکند؟ آیا میان قرضدادن پول و هدیهدادن تفاوت میگذارد؟ آیا ترس از فقر باعث شده حتی پس از ثروتمندشدن نتواند احساس امنیت کند؟ پاسخ به چنین پرسشهایی میتواند همان خصوصیت آشنا را به الگویی فردی تبدیل کند.
میزان پرداخت نیز باید با اهمیت شخصیت در اثر تناسب داشته باشد. ممکناست فروشندهای که فقط چند جمله در داستان حضور دارد، با همان ویژگیهای تیپیک وظیفهی خود را بخوبی انجام دهد. لزوما نیازی نیست دربارهی خانواده، دوران کودکی و آرزوهای پنهانش چیزی روشن شود. اما اگر همان فروشنده قرارست در مرکز یک داستان بلند قرار بگیرد، احتمالا باید فراتر از نقشی که در نخستین برخورد آشکار میشود شناخته شود.
بنابراین استفادهی درست از تیپ یعنی تشخیص اینکه کدام اطلاعات را میتوان از الگوهای آشنا گرفت و در چه نقطهای باید به آنها فردیت بخشید. تیپ میتواند به خواننده کمک کند شخصیت را بسرعت شناسایی کند، اما شخصیتپردازی زمانی گسترش پیدا میکند که خواننده بفهمد فرد روبرویش فقط نمونهای از یک الگوی عمومی نیست.
طراحی شخصیت
پس از آنکه تصویری اولیه از شخصیت پیدا کردید، میتوانید آن را از چند سطح متفاوت بررسی کنید. نخست آنچه از بیرون دیده یا شنیده میشود: چهره، بدن، لباس، صدا و حرکت. سپس جایگاهی که شخصیت در جهان اجتماعی اشغال میکند: خانواده، شغل، طبقه، آموزش و روابط. در سطحی دیگر نیز با عادتها، خواستهها، ترسها، ارزشها و شیوههای واکنشنشاندادن او روبرو هستید. این سطوح را میتوان برای آموزش از یکدیگر جدا کرد، اما در شخصیت واقعی داستانی معمولا ارتباط نزدیکی با یکدیگر دارند.
هدف از شناخت این لایهها ساختن پروندهای نیست که نویسنده مجبور باشد تمام خانههای آن را پر کند. شاید شخصیت در یک داستان کوتاه فقط از چند نشانهی محدود شناخته شود، در حالی که در رمانی بلند فرصت بیشتری برای مشاهدهی ابعاد مختلف او وجود داشته باشد. اهمیت این تقسیمبندی در آناست که بتوانید هنگام طراحی شخصیت تشخیص دهید اطلاعاتتان فقط از یک سطح میآیند یا میان آنچه شخصیت نشان میدهد، جایگاهی که در آن زندگی میکند و نیروهایی که رفتار او را شکل میدهند ارتباط برقرار شدهاست.
لایهی ظاهری
لایهی ظاهری شامل ویژگیهاییست که میتوان از طریق مشاهده یا شنیدن دریافت کرد. قد، شکل بدن، چهره، مو، لباس، صدا، حالت ایستادن، شیوهی راهرفتن و حرکات دست نمونههایی از این اطلاعاتاند. این سطح معمولا نخستین امکان خواننده برای ساختن تصویری از شخصیتاست. بااینحال نویسنده لازم نیست تمام این ویژگیها را توصیف کند. ممکناست فقط اشاره به یک قامت خمیده، صدایی گرفته یا شیوهای غیرمعمول در حرکت برای ایجاد تصویری اولیه کافی باشد.
یکی از تفاوتهای مهم میان توصیف ظاهری و شخصیتپردازی ظاهری در انتخاب اطلاعاتاست. فرض کنید مردی وارد اتاق میشود. میتوانید بنویسید که چهلوپنج سال دارد، قدش متوسطاست، موهای مشکی دارد، کت خاکستری پوشیده و کفشهای چرمی به پا کردهاست. چنین توصیفی ممکناست از نظر تصویری روشن باشد، اما هنوز چیز چندانی دربارهی فردیت او نمیگوید. اکنون تصور کنید بنویسید که مرد پیش از نشستن، با دستمالی کوچک گردوغبار ناموجودی را از روی دستهی صندلی پاک میکند و سپس لبهی شلوارش را مرتب میسازد. این رفتار قابلمشاهده میتواند پرسشهایی دربارهی حساسیت، تربیت یا عادتهای او ایجاد کند.
البته ظاهر نباید به رمزی ساده برای اعلام اخلاق شخصیت تبدیل شود. قدبلندبودن لزوما نشانهی اقتدار نیست و چهرهی خشن الزاما از خشونت درونی خبر نمیدهد. استفادهی مکانیکی از چنین ارتباطهایی ممکناست به کلیشههای ظاهری منجر شود. بهترست میان ویژگی جسمانی و برداشت مخاطب تفاوت بگذارید. شخصیتی با چهرهای عبوس ممکناست فردی مهربان باشد، اما دیگران در نخستین برخورد از او فاصله بگیرند. در این حالت ظاهر بیش از آنکه حقیقت شخصیت را اعلام کند، بر روابط و تجربههای او اثر میگذارد.
لباس نیز میتواند اطلاعاتی فراتر از رنگ و جنس پارچه منتقل کند. ممکناست شخصیت همیشه لباس رسمی بپوشد، حتی در موقعیتهایی که چنین پوششی ضروری نیست. شخص دیگری شاید لباسهای گرانقیمت بخرد، اما هرگز از آنها مراقبت نکند. فردی ممکناست یک کت قدیمی را سالها نگه دارد، زیرا به شخصی ازدسترفته تعلق داشتهاست. این جزئیات زمانی معنا پیدا میکنند که بتوان آنها را به موقعیت، گذشته یا رفتار شخصیت مرتبط کرد. صرف اشاره به گرانبودن یا کهنهبودن لباس هنوز این ارتباط را ایجاد نمیکند.
صدا و شیوهی حرکت نیز بخشی از لایهی ظاهریاند. شخصیتی شاید هنگام صحبت بسیار آهسته حرف بزند، اما واژههایش را با دقت انتخاب کند. دیگری ممکناست هنگام شنیدن سخنان دیگران مدام سر تکان دهد، حتی وقتی موافق نیست. فردی شاید بدلیل درد مزمن زانو آهسته حرکت کند، در حالی که دیگری از روی عادت قدمهای کوتاه و سریع بردارد. اهمیت این ویژگیها فقط در متفاوتکردن ظاهر افراد نیست. آنها میتوانند بر شیوهی حضور شخصیت در صحنه و واکنش دیگران نسبت به او اثر بگذارند.
نویسنده همچنین باید میان ویژگی پایدار ظاهری و وضعیت موقتی تفاوت بگذارد. لرزش دست ممکناست عادتی قدیمی، پیامد بیماری یا واکنشی به ترس همان لحظه باشد. لباس نامرتب شاید نشانهی بیتوجهی همیشگی شخصیت به ظاهرش باشد یا فقط نتیجهی شبی بیخوابی. اگر قرارست خواننده از یک جزئیات برداشت مشخصی داشته باشد، متن باید شرایط لازم برای آن برداشت را فراهم کند. هر ویژگی ظاهری بخودیخود معنایی قطعی ندارد.
لایهی ظاهری بنابراین نخستین سطح شناخت شخصیتاست، نه خلاصهی تمام شخصیت. کارآمدترین توصیفهای ظاهری معمولا فقط تصویری برای تجسمکردن ارائه نمیکنند، بلکه شیوهی حضور فرد در جهان داستان را نیز روشن میسازند.
لایهی اجتماعی
هیچ شخصیتی در خلا زندگی نمیکند. هر فرد در شبکهای از روابط، انتظارات، محدودیتها و امکانات اجتماعی قرار دارد. شغل، طبقهی اقتصادی، خانواده، آموزش، جایگاه حقوقی، وابستگیهای گروهی و روابط شخصی همگی میتوانند بر شیوهی زندگی شخصیت اثر بگذارند. این اطلاعات برخلاف ویژگیهای ظاهری همیشه در نخستین برخورد قابلمشاهده نیستند، اما اغلب تعیین میکنند شخصیت چه امکاناتی در اختیار دارد و دیگران از او چه انتظاری دارند.
برای مثال تصور کنید دو شخصیت میخواهند از شهری که در آستانهی جنگ قرار گرفته خارج شوند. یکی فرزند خانوادهای ثروتمندست و دیگری کارگری روزمزد. هر دو ممکناست به یک اندازه از جنگ بترسند، اما امکاناتشان یکسان نیست. شخصیت نخست شاید بتواند وسیلهی نقلیه تهیه کند، از آشنایان بانفوذ کمک بگیرد یا برای مدتی بدون درآمد زندگی کند. شخصیت دوم ممکناست برای هزینهی سفر ناچار به فروش وسایل خانه باشد یا نتواند والدین سالخوردهاش را همراه ببرد. جایگاه اجتماعی در اینجا فقط اطلاعاتی دربارهی طبقه نیست، بلکه محدودهی انتخابهای عملی را مشخص میکند.
شغل نیز میتواند بخشی از شیوهی ادراک شخصیت را شکل دهد. معمار ممکناست هنگام ورود به ساختمانی قدیمی بتناسب فضاها، نور و مصالح توجه کند. پرستاری باتجربه شاید در برخورد با فردی بیمار پیش از هر چیز به رنگ پوست، تنفس و میزان هوشیاری او دقت کند. یک تعمیرکار ممکناست از صدای دستگاهی معیوب اطلاعاتی دریافت کند که دیگران متوجه آن نمیشوند. این تفاوتها نشان میدهند آموزش و تجربهی حرفهای چگونه میتوانند بر آنچه شخصیت میبیند و مهم میداند اثر بگذارند.
اما نباید فرض کرد حرفهی شخصیت تمام رفتار او را توضیح میدهد. دو پزشک ممکناست نسبت به مسئولیت حرفهای خود برداشت متفاوتی داشته باشند. یکی پزشکبودن را بیشتر نوعی تعهد اخلاقی بداند و دیگری آن را حرفهای تخصصی با حدود مشخص مسئولیت تلقی کند. هر دو میتوانند در کار خود ماهر باشند، اما وقتی بیماری خارج از ساعات کاری به کمک نیاز دارد، تصمیمهای متفاوتی بگیرند. بنابراین جایگاه اجتماعی شرایط را فراهم میکند، ولی پاسخ فرد به آن شرایط همچنان به ویژگیهای دیگر شخصیت وابستهاست.
خانواده یکی دیگر از بخشهای مهم این لایهاست. جایگاه فرد بعنوان فرزند بزرگتر، کوچکترین عضو خانواده، والد، خواهر یا برادر میتواند بر انتظارات و مسئولیتهای او اثر بگذارد. ممکناست شخصیتی سالها مسئول مراقبت از اعضای خانواده بوده باشد و اکنون حتی در روابط دوستانه نیز ناخودآگاه نقش مراقب را بر عهده بگیرد. شخص دیگری شاید در خانوادهای بزرگ شده باشد که موفقیت فردی را بالاترین ارزش میدانسته و در بزرگسالی احساس کند هر شکست کوچکی حیثیت او را تهدید میکند.
روابط اجتماعی همچنین مشخص میکنند شخصیت در برابر افراد مختلف چه تصویری از خود ارائه میدهد. کسی ممکناست در محل کار مدیری قاطع باشد، در جمع دوستان بسیار شوخطبع رفتار کند و در حضور مادرش دوباره به الگوهای رفتاری دوران کودکی بازگردد. این تفاوت بهیچوجه نشانهی دورویی نیست. انسانها در روابط مختلف نقشهای متفاوتی دارند و هر رابطه میتواند بخشی از رفتارشان را برجسته کند.
برای طراحی این لایه، لازم نیست تمام شجرهنامه، سوابق تحصیلی یا مسیر شغلی شخصیت را بنویسید. پرسش مفیدتر ایناست که کدام موقعیتهای اجتماعی واقعا بر رفتار و امکانات او اثر میگذارند. اگر تحصیلات دانشگاهی شخصیت هیچ نقشی در شیوهی فکرکردن، تصمیمگرفتن یا رابطهاش با دیگران ندارد، شاید ذکر دقیق رشته و دانشگاه ضروری نباشد. اما اگر نداشتن تحصیلات رسمی باعث شده او در محیطی حرفهای مدام احساس کند باید تواناییهایش را ثابت کند، همین ویژگی میتواند نقش مهمی در شخصیتپردازی داشته باشد.
لایهی اجتماعی به خواننده کمک میکند بفهمد شخصیت فقط مجموعهای از خصوصیات فردی نیست. او در جهانی زندگی میکند که بعضی امکانات را در اختیارش قرار میدهد، بعضی انتخابها را محدود میکند و از او انتظارهایی دارد. شخصیت باورپذیر معمولا در نسبت با این شرایط شناخته میشود.
لایهی رفتاری و درونی
لایهی رفتاری و درونی به آن بخش از شخصیت مربوط میشود که پاسخ او به جهان را شکل میدهد. عادتها، ترسها، ارزشها، میلهای پنهان، حساسیتها و شیوههای معمول واکنشنشاندادن در این سطح قرار میگیرند. بخشی از این اطلاعات برای دیگران قابلمشاهدهاست و بخشی ممکناست حتی از آگاهی کامل خود شخصیت نیز بیرون باشد. مثلا ممکناست فردی عادت داشته باشد هنگام ناراحتی موضوع گفتوگو را تغییر دهد، بیآنکه خودش حاضر شود بپذیرد این رفتار راهی برای فرار از مواجههی عاطفیست.
عادتها میتوانند تصویری از نظم درونی شخصیت ارائه کنند. کسی شاید همیشه پیش از خواب قفل در را چند بار بررسی کند. دیگری ممکناست در هر جمعی صندلی نزدیک به خروجی را انتخاب کند. فردی شاید هیچوقت غذایش را پیش از دیگران شروع نکند. هرکدام از این رفتارها میتوانند از تربیت، تجربه، نیاز به کنترل یا ترجیحی شخصی ناشی شوند. نویسنده لازم نیست برای تمام آنها توضیحی روانشناختی ارائه کند، اما بهترست خودش بداند کدام عادت صرفا ویژگیای معمولیست و کدام به بخش مهمتری از شخصیت ارتباط دارد.
ترس نیز فقط به واکنش در برابر خطر جسمانی محدود نمیشود. شخصیتی ممکناست از طردشدن، تحقیرشدن، وابستهشدن، ازدستدادن کنترل یا پذیرفتن مسئولیت بترسد. این ترسها میتوانند بر تصمیمهای ظاهرا نامرتبط اثر بگذارند. برای مثال شخصیتی که از طردشدن میترسد شاید در جمع با همه موافقت کند، دعوتهایی را بپذیرد که تمایلی به آنها ندارد و هنگام مخالفت با دیگران احساس گناه کند. اگر نویسنده این رفتارها را جداگانه در نظر بگیرد، ممکناست شخصیت فردی بیثبات بنظر برسد، اما وقتی رابطهی آنها با ترسی مشترک روشن شود، الگویی قابلفهم شکل میگیرد.
میلهای پنهان نیز میتوانند با خواستههای آشکار متفاوت باشند. شاید شخصیتی مدام دربارهی موفقیت شغلی صحبت کند، اما آنچه واقعا برایش اهمیت دارد تایید پدری باشد که هرگز از او رضایت نداشتهاست. ممکناست زنی اصرار کند که میخواهد از شهری کوچک مهاجرت کند، در حالی که بخشی از وجودش امیدوارست اتفاقی رخ دهد که دلیلی برای ماندن پیدا کند. چنین تفاوتهایی زمانی کارآمدند که به رفتار شخصیت جهت بدهند. اگر میل پنهان هیچ اثری بر انتخاب، توجه یا واکنش او نداشته باشد، صرف وجود آن در یادداشتهای نویسنده فایدهی چندانی ندارد.
یکی از مسائل مهم این لایه، تفاوت میان خودشناسی شخصیت و شناختیست که خواننده از او پیدا میکند. شخصیت ممکناست دربارهی انگیزههای خودش اشتباه کند. مثلا مردی تصور کند از برادرش بیزارست، زیرا او سالها پیش خانواده را ترک کردهاست. اما خواننده بتدریج از واکنشهای مرد دریابد که بخش مهمی از خشم او ناشی از احساس رهاشدگیست. این تفاوت لازم نیست با توضیح مستقیم راوی بیان شود. ممکناست از توجه افراطی مرد به اخبار برادرش، نگهداشتن وسایل قدیمی او یا حساسیتش به نام او آشکار شود.
البته شناخت لایهی درونی بمعنای آن نیست که نویسنده باید برای تمام رفتارها علت دقیق تعیین کند. انسانها گاهی از روی خستگی، عادت، بیحوصلگی یا انگیزههایی مبهم تصمیم میگیرند. شخصیت داستانی نیز میتواند چنین باشد. آنچه اهمیت دارد ایناست که مجموعهی رفتارها آنقدر بیارتباط نباشند که مخاطب احساس کند نویسنده در هر صحنه فردی تازه ساختهاست.
لایهی درونی همچنین نباید صرفا به فهرستی از آسیبهای گذشته تبدیل شود. لازم نیست هر عادت یا خصوصیت شخصیت از حادثهای دردناک سرچشمه گرفته باشد. ممکناست شخصیتی خوشمشرب باشد، زیرا از معاشرت لذت میبرد. شاید فردی به موسیقی علاقه داشته باشد، بیآنکه پشت این علاقه خاطرهای سوگمانی پنهان شده باشد. باورپذیری شخصیت همیشه به داشتن گذشتهای دردناک یا انگیزهای پیچیده وابسته نیست.
آنچه این لایه را مهم میکند، امکان تشخیص پیوند میان رفتارهای مختلف شخصیتاست. نویسنده باید بتواند بفهمد چرا شخصیت در بعضی موقعیتها راحتتر تصمیم میگیرد، چه چیزهایی او را نگران میکنند، کدام ارزشها برایش اهمیت دارند و چه خواستههایی ممکناست با یکدیگر برخورد کنند. این شناخت زمینهای فراهم میکند که شخصیت در موقعیتهای متفاوت، فردیت خود را حفظ کند.
معرفی شخصیت از طریق انتخاب
تا اینجا دربارهی اطلاعاتی صحبت کردم که میتوان برای شناخت شخصیت در نظر گرفت. اما داشتن این اطلاعات با انتقالدادن آنها به خواننده تفاوت دارد. نویسنده ممکناست بداند شخصیتش فردی شجاع، خودخواه، وفادار یا بدبیناست، ولی اگر تمام این شناخت را در قالب جملههای توضیحی ارائه کند، خواننده بیشتر با قضاوت نویسنده روبرو میشود تا با تجربهای از رفتار شخصیت. یکی از راههای مهم عبور از این وضعیت، قراردادن شخصیت در موقعیتهاییست که ناچار شود تصمیم بگیرد یا واکنشی نشان دهد.
انتخاب به این دلیل اهمیت دارد که تفاوت میان آنچه شخصیت دربارهی خودش میگوید و آنچه واقعا حاضرست انجام دهد را آشکار میسازد. البته هر تصمیمی به یک اندازه آشکارکننده نیست. انتخاب میان دو امکان بیاهمیت ممکناست اطلاعات چندانی دربارهی شخصیت ندهد، اما تصمیمی که در آن ارزشها، منافع یا روابط او درگیر میشوند میتواند بخشهای مهمی از شخصیت را روشن کند. در این قسمت سه موقعیت را بررسی میکنم که برای چنین شناختی مفیدند: تصمیم زیر فشار، رفتار در موقعیت نابرابر قدرت و آنچه شخصیت میکوشد پنهان نگاه دارد.
انتخاب زیر فشار
در شرایط عادی بسیاری از رفتارها را میتوان براساس عادت، راحتی یا مصلحت روزمره انجام داد. شخصیتی ممکناست خود را فردی صادق بداند و تا زمانی که دروغگفتن فایدهای برایش ندارد، همیشه حقیقت را بگوید. اما وقتی گفتن حقیقت باعث ازدستدادن شغل، رابطه یا موقعیتی مهم میشود، صداقت معنای دیگری پیدا میکند. اکنون شخصیت باید میان امکاناتی انتخاب کند که هرکدام پیامد مشخصی دارند.
برای مثال فرض کنید حسابداری متوجه میشود یکی از مدیران شرکت مبلغی را از حسابها برداشت کردهاست. اگر گزارش تخلف هیچ خطری برای حسابدار نداشته باشد و فقط به اخراج مدیر منجر شود، تصمیم او ممکناست نسبتا ساده باشد. اما اگر همان مدیر سالها از او حمایت کرده، اکنون فرزند حسابدار به شغل پدر وابستهاست و افشای تخلف میتواند باعث تعطیلی شرکت شود، موقعیت پیچیدهتر خواهد شد. انتخاب دیگر فقط میان صداقت و دروغ نیست، بلکه میان چند تعهد و نگرانی متفاوت شکل میگیرد.
فشار داستانی معمولا زمانی موثرست که انتخاب را دشوار کند، نه اینکه صرفا شخصیت را در معرض حادثهای بزرگ قرار دهد. ممکناست شخصیت در میدان جنگ باشد، اما تصمیمی که میگیرد برایش کاملا بدیهی باشد. در مقابل، شخصیتی دیگر شاید هنگام یک گفتوگوی خانوادگی با انتخابی روبرو شود که سالها از آن فرار کردهاست. بزرگی بیرونی موقعیت لزوما تعیینکنندهی شدت فشار نیست. آنچه اهمیت دارد نسبت میان گزینههای موجود و چیزهاییست که شخصیت برای آنها ارزش قائلاست.
برای طراحی چنین انتخابی بهترست ابتدا مشخص کنید شخصیت چه میخواهد. سپس ببینید کدام امکان رسیدن به آن خواسته را فراهم میکند و چه هزینهای دارد. در مرحلهی بعد باید روشن شود شخصیت با انتخاب گزینهی دیگر چه چیزی را حفظ میکند یا از دست میدهد. اگر هر دو امکان پیامدهایی قابلفهم داشته باشند، تصمیم میتواند اطلاعات بیشتری دربارهی اولویتهای شخصیت آشکار کند.
البته انتخاب زیر فشار لزوما به تصمیمی اخلاقی محدود نیست. ممکناست مسئله دربارهی ترس، اعتمادبنفس یا شیوهی مواجهه با ناتوانی باشد. برای مثال نوازندهای که سالها از اجرای عمومی پرهیز کردهاست، ناگهان مجبور میشود جای همکار بیمار خود را در یک کنسرت بگیرد. او میتواند اجرا را بپذیرد، بهانهای برای انصراف پیدا کند یا شرطی بگذارد که خطر شکست را کاهش دهد. هر انتخاب میتواند نسبت متفاوتی میان خواستهی حرفهای و ترس شخصی او نشان دهد.
خودداری از انتخاب نیز میتواند معنادار باشد. شخصیتی شاید آنقدر از پیامدهای تصمیم بترسد که اجازه دهد دیگران بجای او تصمیم بگیرند. این رفتار زمانی بخشی از شخصیتپردازی میشود که نشان دهد او چگونه با مسئولیت، خطر یا عدمقطعیت برخورد میکند. برای مثال مدیری که همیشه تصمیمهای دشوار را به زیردستان واگذار میکند، ممکناست در ظاهر فردی آرام و انعطافپذیر باشد، اما این الگو میتواند از ترس او نسبت به پاسخگویی ناشی شود.
نکتهی مهم ایناست که فشار نباید فقط وسیلهای برای وادارکردن شخصیت به رفتاری دلخواه نویسنده باشد. اگر شخصیتی ناگهان برخلاف تمام شناخت قبلی عمل میکند، باید شرایطی وجود داشته باشد که این تفاوت را قابلفهم سازد. انتخاب زیر فشار قرارست بخشی از شخصیت را آشکار کند، نه اینکه بدون زمینه شخصیتی تازه جایگزین شخصیت قبلی شود.
رفتار با افراد ضعیفتر
یکی از موقعیتهایی که میتواند اطلاعات مهمی دربارهی شخصیت منتقل کند، برخورد با فردیست که قدرت، امکانات یا اختیار کمتری دارد. در چنین رابطهای ممکناست شخصیت برای رسیدن به خواستهاش نیاز چندانی به جلب رضایت طرف مقابل نداشته باشد. بهمین دلیل شیوهی رفتارش میتواند نشان دهد وقتی مجبور به رعایت ملاحظات ناشی از قدرت دیگری نیست، چه چیزی انتخاب میکند.
برای مثال مدیری را تصور کنید که در جلسههای رسمی با همکاران ارشد بسیار مودب و خویشتندارست. او به سخنان دیگران گوش میدهد، مخالفتش را با آرامش بیان میکند و هرگز صدایش را بالا نمیبرد. اما وقتی یکی از کارکنان خدماتی اشتباهی کوچک مرتکب میشود، همان مدیر با خشونت واکنش نشان میدهد. این تفاوت ممکناست نشان دهد ادب او بیش از آنکه اصلی پایدار باشد، تا اندازهای به جایگاه فرد مقابل وابستهاست.
در نمونهای دیگر شاید شخصیت فردی سختگیر باشد که با زیردستان نیز همان اندازه جدی رفتار میکند که با افراد قدرتمند. او ممکناست اشتباه کارمندش را نادیده نگیرد، اما در برابر دیگران تحقیرش نکند و فرصت دفاع به او بدهد. چنین رفتاری میتواند نشان دهد سختگیری برای شخصیت با احترام به دیگران ناسازگار نیست. بنابراین رفتار با فرد ضعیفتر لزوما به انتخاب میان مهربانی و بیرحمی محدود نمیشود. شیوهی اعمال قدرت و حدودی که شخصیت برای خودش قائلاست نیز اهمیت دارند.
قدرت در اینجا فقط بمعنای جایگاه رسمی یا ثروت نیست. ممکناست کودکی در برابر بزرگسال، شاگردی در برابر استاد، بیماری در برابر پزشک یا فردی تازهوارد در برابر اعضای قدیمی یک گروه در موقعیت ضعیفتری باشد. حتی در یک رابطهی عاطفی ممکناست یکی از دو نفر بداند دیگری بیش از او به ادامهی رابطه وابستهاست. اینکه شخصیت چگونه با این نابرابری برخورد میکند میتواند بخشی از ارزشها یا نیازهای درونی او را نشان دهد.
اما نباید از یک رفتار به نتیجهای قطعی و ساده رسید. اگر شخصیتی در برخورد با کارمندی زیردست عصبانی میشود، ممکناست علت آن خودبزرگبینی باشد، ولی شاید هم آن کارمند خطایی جدی مرتکب شده که جان دیگران را بخطر انداختهاست. اگر شخصیتی با کودکی بسیار مهربان رفتار میکند، شاید از روی دلسوزی باشد یا شاید بخواهد اعتماد والدین کودک را جلب کند. موقعیت، انگیزه و پیامد رفتار باید در تفسیر آن دخالت داشته باشند.
تفاوت میان رفتار شخصیت با افراد قدرتمندتر، همسطح و ضعیفتر نیز میتواند مفید باشد. برای مثال شخصیتی شاید در برابر رئیسش بسیار فرمانبردار باشد، با همکارانش رقابت کند و با شاگردانش رفتاری حمایتگرانه داشته باشد. این سه رفتار لزوما متناقض نیستند. ممکناست او از جایگاه خودش احساس ناامنی کند، همکاران را رقیب بداند و در آموزش شاگردان احساس تسلط و آرامش پیدا کند. رابطهی میان این موقعیتها میتواند تصویری فردیتر از او بسازد.
برای استفاده از این روش لازم نیست حتما صحنهای بزرگ از سوءاستفادهی قدرت طراحی کنید. گاهی رفتارهای کوچک کفایت میکنند. شخصیت چگونه با کسی صحبت میکند که نامش را نمیداند؟ آیا وقتی فردی کمتجربه سوالی ساده میپرسد، با حوصله پاسخ میدهد؟ آیا اشتباه زیردستش را در جمع مطرح میکند یا در خلوت؟ آیا وقتی میتواند خواستهاش را تحمیل کند، حاضرست توضیحی ارائه دهد؟ پاسخ به چنین پرسشهایی میتواند ارزشهایی را آشکار کند که شخصیت شاید هرگز دربارهی آنها صحبت نکرده باشد.
آنچه شخصیت پنهان میکند
شخصیت فقط از طریق آنچه میگوید و انجام میدهد شناخته نمیشود. آنچه از گفتنش خودداری میکند، موضوعاتی که از آنها فاصله میگیرد و اطلاعاتی که میکوشد پنهان نگاه دارد نیز میتوانند بخشی از شخصیتپردازی باشند. پنهانکاری همیشه به وجود رازی بزرگ یا عملی مجرمانه مربوط نیست. انسانها ممکناست احساسات، نگرانیها، شکستها یا خواستههایی را پنهان کنند که با تصویری که از خود ساختهاند سازگار نیستند.
فرض کنید زنی پس از سالها به دیدار خانوادهاش بازمیگردد و در طول مهمانی با علاقه دربارهی شغل، دوستان و زندگی روزمرهاش صحبت میکند. اما هر بار که کسی دربارهی ازدواج ناموفقش سوالی میپرسد، موضوع را تغییر میدهد. در این حالت خودداری از پاسخ میتواند بقدر پاسخهای او اهمیت داشته باشد. خواننده هنوز نمیداند چرا زن نمیخواهد دربارهی آن رابطه صحبت کند، اما متوجه میشود موضوعی وجود دارد که او ترجیح میدهد از دیگران دور نگه دارد.
اهمیت پنهانکاری فقط در محتوای اطلاعات پنهان نیست. دلیل پنهانکردن نیز میتواند اطلاعاتی دربارهی شخصیت بدهد. شاید شخصیت از قضاوت دیگران بترسد، شاید بخواهد کسی را محافظت کند یا شاید هنوز نتوانسته با حقیقتی دربارهی خودش کنار بیاید. دو شخصیت ممکناست یک راز یکسان داشته باشند، اما یکی از روی شرم آن را پنهان کند و دیگری از روی احساس مسئولیت. رفتار بیرونی آنها شاید مشابه باشد، ولی معنای شخصیتپردازانهی این رفتار متفاوتاست.
دروغ نیز میتواند کارکردهای متفاوتی داشته باشد. شخصیتی شاید برای کسب منفعت دروغ بگوید، دیگری برای جلوگیری از درگیری و سومی برای حفظ تصویری از خودش. مثلا مردی که هرگز حاضر نیست بپذیرد راه را گم کرده، ممکناست حتی در موقعیتی بیاهمیت اطلاعات نادرست بدهد. این دروغ کوچک میتواند از نیاز او به حفظ اقتدار یا ناتوانی در پذیرش اشتباه ناشی شود. در مقابل، شخصیتی دیگر شاید دربارهی موضوعی بسیار مهم دروغ بگوید، اما در سایر بخشهای زندگی به صداقت پایبند باشد. برای شناخت او باید فهمید چرا آن موضوع خاص استثنا شدهاست.
یکی از شیوههای نشاندادن پنهانکاری، نمایش تفاوت میان گفتار و رفتار شخصیتاست. ممکناست کسی بگوید از دیدار فردی قدیمی هیچ نگرانی ندارد، اما پیش از ملاقات چند بار لباسش را عوض کند. شخصیتی شاید اصرار کند موضوعی را فراموش کرده، ولی تمام تاریخهای مربوط به آن را دقیق بیاد داشته باشد. چنین تفاوتهایی میتوانند بدون اعلام مستقیم راز، نشان دهند که موضوع برای شخصیت هنوز اهمیت دارد.
بااینحال هر پنهانکاریای نباید به معمایی تبدیل شود که فقط برای کنجکاوکردن خواننده طراحی شدهاست. اگر شخصیتی موضوعی را پنهان میکند، بهترست این خودداری با وضعیت روانی، اجتماعی یا خواستههای او ارتباط داشته باشد. پنهانکردن اطلاعات صرفا برای آنکه نویسنده بتواند چند فصل بعد غافلگیری ایجاد کند، رفتار شخصیت را مصنوعی جلوه میدهد، بخصوص اگر او در موقعیتهایی که هیچ دلیلی برای سکوت ندارد، همچنان از گفتن حقیقت خودداری کند.
همچنین لازم نیست تمام رازهای شخصیت در پایان آشکار شوند. بعضی شخصیتها میتوانند بخشهایی از گذشته یا تجربهی خود را برای دیگران نامعلوم باقی بگذارند. آنچه اهمیت دارد ایناست که این ندانستن با شیوهی روایت و جایگاه شخصیت سازگار باشد. ممکناست خواننده هرگز نفهمد چرا پیرمردی حاضر نیست به شهر زادگاهش بازگردد، اما از واکنشهای او متوجه شود که بازگشت برایش با تجربهای ناخوشایند پیوند دارد.
بنابراین پنهانکاری زمانی به شخصیت عمق میدهد که فقط اطلاعات را از خواننده مخفی نکند، بلکه شیوهی رابطهی شخصیت با خودش و دیگران را نشان دهد. راز ممکناست روزی آشکار شود، اما رفتار شخصیت در دوران پنهانماندن آن نیز باید معنا داشته باشد.
انتخاب جزئیات معنادار
شناخت نویسنده از شخصیت میتواند بسیار گستردهتر از چیزی باشد که در متن نهایی دیده میشود. ممکناست هنگام طراحی یک شخصیت دربارهی دوران کودکی، اعضای خانواده، تحصیلات، روابط عاطفی، علایق، ترسها و تجربههای گذشتهی او فکر کرده باشید. این شناخت میتواند هنگام نوشتن مفید باشد، اما لازم نیست تمام آن به خواننده منتقل شود. همانطور که روایت داستانی از میان رخدادهای فراوان انتخاب میکند، شخصیتپردازی نیز حاصل انتخاب از میان اطلاعات فراوانیست که میتوان دربارهی یک فرد ارائه داد.
مسئله بنابراین فقط این نیست که چه اندازه دربارهی شخصیت میدانید، بلکه ایناست که کدام اطلاعات را، در چه موقعیتی و با چه جزئیاتی نشان میدهید. نویسندهای ممکناست چند صفحه به توصیف ظاهر و گذشتهی شخصیت اختصاص دهد و همچنان تصویری عمومی بسازد. نویسندهای دیگر شاید با یک رفتار دقیق و یک انتخاب کوچک، شناختی ماندگار ایجاد کند. برای رسیدن به چنین نتیجهای باید از پروندهسازی بیهدف فاصله گرفت، کارکرد جزئیات را شناخت و به نشانههایی توجه کرد که فردیت شخصیت را آشکار میکنند.
پرهیز از پروندهسازی
یکی از روشهای رایج برای آغاز شخصیتپردازی، تهیهی فهرستی از اطلاعات شخصیست. بسیاری از نویسندهها نام، سن، قد، وزن، محل تولد، شغل، وضعیت خانوادگی، تحصیلات، علایق، خوراک محبوب شخصیت و مواردی دیگر را مشخص میکنند. این روش میتواند به سازماندهی اطلاعات کمک کند، بخصوص اگر با اثری بلند و تعداد زیادی شخصیت روبرو باشید. اما نباید تصور کرد کاملبودن چنین پروندهای با کاملبودن شخصیت در متن یکساناست.
فرض کنید برای شخصیت اصلی رمانی چندین صفحه زندگینامه نوشتهاید. میدانید در چه سالی متولد شده، در کدام مدرسه درس خوانده، چند خواهر و برادر دارد و در هر دورهی زندگی با چه کسانی دوست بودهاست. اکنون اگر در نخستین صحنه شخصیت با مسئلهای روبرو شود، فقط بخشی از این اطلاعات ممکناست بر واکنش او اثر بگذارند. شاید دانستن اینکه او در کودکی بارها محل زندگیاش را تغییر داده مهم باشد، زیرا اکنون از وابستهشدن به دیگران پرهیز میکند. اما نام معلم کلاس پنجم یا رنگ اتاق دوران نوجوانیاش شاید هیچ نقشی در صحنه نداشته باشد.
اشکال پروندهسازی زمانی آشکار میشود که نویسنده احساس کند چون اطلاعاتی را طراحی کرده، باید حتما آن را در متن نیز بیاورد. در نتیجه ممکناست هنگام معرفی شخصیت چندین پاراگراف دربارهی گذشتهاش بنویسد، در حالی که صحنهی کنونی هنوز نیازی به آن اطلاعات ندارد. این شیوه میتواند خواننده را وادار کند پیش از آنکه شخصیت را در موقعیتی معنادار ببیند، حجم زیادی از دادههای زندگینامهای را دریافت کند.
اما حذف اطلاعات از متن لزوما بمعنای بیفایدهبودن آنها برای نویسنده نیست. ممکناست نویسنده بداند چرا شخصیتی از شناکردن پرهیز دارد، بیآنکه در داستان هرگز به علت این ترس اشاره کند. همین شناخت میتواند به او کمک کند واکنش شخصیت را در صحنهای کنار رودخانه درست بنویسد. بنابراین باید میان اطلاعات لازم برای طراحی رفتار و اطلاعات لازم برای تجربهی خواننده تفاوت گذاشت.
گاهی نیز نویسنده پیش از نوشتن بیش از اندازه برای تثبیت جزئیات تلاش میکند. ممکناست تصور کند تا زمانی که تمام گذشته، علایق و ویژگیهای شخصیت مشخص نشدهاند، نمیتواند وارد صحنهی نخست شود. اما بخشی از شناخت شخصیت میتواند هنگام نوشتن شکل بگیرد. شاید وقتی او را در گفتوگویی دشوار قرار میدهید، تازه متوجه شوید که از مخالفت مستقیم پرهیز میکند. ممکناست هنگام نوشتن واکنش او به شکستی کوچک، الگویی از رفتار ظاهر شود که پیشتر در هیچ پروندهای ثبت نکرده بودید.
بهترست پروندهی شخصیت را ابزاری انعطافپذیر در نظر بگیرید. اگر نوشتن زندگینامه یا جدول ویژگیها به شما کمک میکند رفتار شخصیت را دقیقتر بفهمید، از آن استفاده کنید. اما اگر این اطلاعات به مجموعهای از تصمیمهای اجباری تبدیل میشوند که باید بدون توجه به نیاز داستان حفظ شوند، روند شخصیتپردازی را محدود خواهند کرد.
معیار اصلی ایناست که اطلاعات دربارهی شخصیت بتوانند بر شیوهی حضور او در داستان اثر بگذارند. خواننده لازم نیست تمام چیزهایی را بداند که نویسنده میداند. او باید بقدری اطلاعات دریافت کند که رفتار، واکنش و جایگاه شخصیت را در تجربهی داستانی بفهمد.
جزئیات دارای کارکرد
جزئیات معنادار اطلاعاتی هستند که در متن وظیفهای قابلتشخیص انجام میدهند. این وظیفه ممکناست روشنکردن ویژگی شخصیت، مشخصکردن رابطهای اجتماعی، ایجاد تصویری از جهان داستان یا برجستهساختن تعارضی موجود باشد. کارکرد جزئیات لزوما به این معنا نیست که باید بعدا در پیرنگ نقش تعیینکنندهای پیدا کنند. گاهی جزئیاتی کوچک فقط باعث میشوند رفتار شخصیت دقیقتر یا حضور او در صحنه ملموستر شود.
برای مثال فرض کنید زنی هنگام ورود مهمانان، پیش از خوشامدگویی به آنها، جای کفشها را در راهرو مرتب میکند. این رفتار ممکناست از حساسیت او نسبت به نظم خبر دهد. شاید در ادامه نشان داده شود که او در روابط خانوادگی نیز میکوشد همهچیز را تحت کنترل داشته باشد. در این حالت جزئیات ظاهرا کوچکی از رفتار روزمره، به الگویی گستردهتر ارتباط پیدا میکند. اما اگر نویسنده فقط بنویسد زن بسیار منظم بود، خواننده همان اطلاع را بشکلی مستقیم دریافت میکند، بیآنکه فرصتی برای مشاهدهی رفتار او داشته باشد.
جزئیات همچنین میتوانند رابطهی میان دو شخصیت را روشن کنند. تصور کنید پدری هنگام ورود فرزند بزرگسالش به خانه، بدون پرسیدن چیزی فنجانی چای برایش آماده میکند، اما در طول تمام ملاقات از نگاهکردن مستقیم به او پرهیز دارد. این دو رفتار در کنار یکدیگر ممکناست از رابطهای خبر دهند که در آن صمیمیت قدیمی و فاصلهی کنونی همزمان حضور دارند. نیازی نیست نویسنده بلافاصله بنویسد که پدر هنوز فرزندش را دوست دارد، اما از اتفاقی میانشان ناراحتاست. جزئیات میتوانند بخشی از این وضعیت را منتقل کنند.
بعضی جزئیات بیش از آنکه دربارهی درون شخصیت باشند، نسبت او را با جهان داستان نشان میدهند. برای مثال مردی که در شهر جنگزدهای زندگی میکند، ممکناست هنگام ورود بهر ساختمان ابتدا مسیر خروج اضطراری را بررسی کند. این رفتار میتواند از تجربهی خطر و شرایط محیطی او ناشی شود. در داستانی دیگر شخصیتی که در خانوادهای ثروتمند بزرگ شده، شاید هیچوقت به قیمت مواد غذایی توجه نکرده باشد. در اینجا جزئیات به خواننده کمک میکنند بفهمد جهان برای شخصیت چگونه سازمان یافتهاست.
گاهی یک جزئیات میتواند چند کارکرد همزمان داشته باشد. فرض کنید معلمی بازنشسته هنوز خودکاری قرمز در جیب پیراهنش نگه میدارد و هنگام شنیدن جملهای نادرست ناخودآگاه دست بجیب میبرد. این رفتار هم از سابقهی حرفهای او خبر میدهد، هم عادتی پایدار را نشان میدهد و هم میتواند در برخورد با دیگران موقعیتهایی طنزآمیز یا ناخوشایند ایجاد کند. چنین جزئیاتی معمولا از توصیفی که فقط رنگ یا شکل یک شیء را اعلام میکند، ظرفیت بیشتری دارد.
بااینحال نباید کارکردمندی را به قانونی تبدیل کرد که براساس آن تمام جزئیات باید حامل معنایی پنهان باشند. داستان به جزئیاتی نیاز دارد که فضا، آهنگ و حس زندگی روزمره را ایجاد کنند. ممکناست شخصیت در صحنهای از پنجره به باران نگاه کند، بیآنکه باران نشانهی اندوه یا پیشدرآمد حادثهای مهم باشد. اصرار بر معنابخشیدن به تمام اشیا و حرکتها میتواند متن را مصنوعی کند.
مسئله بیشتر به انتخاب و تاکید مربوط میشود. وقتی نویسنده روی جزئیاتی مکث میکند، توجه خواننده را به آن جلب میسازد. بنابراین بهترست بداند چرا آن اطلاعات را برجسته کردهاست. اگر دهها ویژگی ظاهری و رفتاری با وزن یکسان ارائه شوند، خواننده ممکناست نتواند تشخیص دهد کدامیک در شناخت شخصیت اهمیت بیشتری دارند.
جزئیات معنادار به نویسنده کمک میکنند شناخت شخصیت را در خود تجربهی داستانی جای دهد. بجای آنکه متن مدام دربارهی ویژگیهای فرد توضیح دهد، موقعیتهایی فراهم میکند که آن ویژگیها در رابطه با اشیا، افراد و شرایط دیده شوند.
ویژگی منحصربفرد
یکی از راههای ماندگارکردن شخصیت در ذهن خواننده، انتخاب ویژگیای دقیقاست که بتوان آن را بهمان فرد نسبت داد. این ویژگی لزوما نباید عجیب، نادر یا غیرواقعی باشد. ممکناست شخصیتی هنگام عصبانیت بسیار مودبتر از همیشه صحبت کند. فردی دیگر شاید عادت داشته باشد پیش از پاسخدادن بهر پرسش، آن را با واژههای خودش تکرار کند. شخصیتی ممکناست هرگز در حضور دیگران غذا نخورد، اما برای مهمانانش با دقت فراوان آشپزی کند. این رفتارها میتوانند از چند صفت عمومی مانند عصبی، دقیق یا مهربان متمایزتر باشند.
تفاوت ویژگی منحصربفرد با یک خصوصیت عمومی در میزان دقت آناست. اگر بنویسید مردی خجالتیست، خواننده تصوری کلی پیدا میکند. اما اگر نشان دهید او هنگام ورود به جمع همیشه نخست با کودکان صحبت میکند، زیرا گفتوگو با بزرگسالان برایش دشوارست، تصویری مشخصتر ساختهاید. این رفتار ممکناست فقط در همین شخصیت و در همین ترکیب از شرایط معنای خاصی داشته باشد.
ویژگی متمایز همچنین میتواند حاصل برخورد دو خصوصیت باشد. مثلا شخصیتی ممکناست در کارش بسیار بیرحم باشد، اما با وسایل قدیمی رفتاری وسواسگونه و محافظهکارانه داشته باشد. فرد دیگری شاید در گفتوگوهای روزمره پرحرف باشد، ولی هنگام مواجهه با مسئلهای واقعا مهم سکوت کند. این تفاوتها اگر با شناخت کلی شخصیت سازگار باشند، میتوانند او را از الگویی عمومی جدا کنند.
بااینحال منحصربفردبودن نباید با عجیببودن اشتباه گرفته شود. نویسنده ممکناست برای متفاوتکردن شخصیت مجموعهای از رفتارهای نامعمول به او نسبت دهد: همیشه دستکش میپوشد، فقط با جملههای کوتاه صحبت میکند، هیچوقت از در اصلی وارد نمیشود و نام تمام افراد را بعمد اشتباه میگوید. چنین ویژگیهایی شاید توجه خواننده را جلب کنند، اما اگر ارتباطی با شخصیت نداشته باشند، بیشتر به مجموعهای از شگردهای ظاهری شباهت پیدا میکنند.
ویژگی دقیق زمانی کارآمدترست که در موقعیتهای متفاوت ظرفیت نشاندادن وجوه گوناگون داشته باشد. فرض کنید شخصیتی هیچوقت درخواست کمک نمیکند. این عادت ممکناست در یک صحنه نشانهی استقلال و توانایی او باشد، در صحنهای دیگر باعث شود فرصت مهمی را از دست بدهد و در رابطهای عاطفی مانع نزدیکشدنش به فردی دیگر شود. ویژگی هماناست، اما بسته به شرایط آثار متفاوتی ایجاد میکند.
همین امکان گسترش باعث میشود جزئیات متمایز به بخشی از الگوی شخصیت تبدیل شود. اگر هر بار فقط همان حرکت تکرار شود و هیچ معنای تازهای پیدا نکند، ممکناست به نشانهای مکانیکی تبدیل شود. برای مثال اگر شخصیتی در تمام صحنهها هنگام نگرانی با انگشترش بازی کند، تکرار بیتغییر این رفتار بتدریج ارزش خود را از دست میدهد. اما اگر در موقعیتی مهم برای نخستین بار انگشتر را از دست خارج کند و کنار بگذارد، تغییر رفتار میتواند نشان دهد وضعیت کنونی با نگرانیهای معمول او تفاوت دارد.
نویسنده همچنین باید مراقب باشد ویژگی منحصربفرد جای شخصیت را نگیرد. خواننده قرار نیست فقط فردی را بیاد بیاورد که همیشه سرفه میکند یا کلاه خاصی میپوشد. بهترست آن نشانه بخشی از تصویری گستردهتر باشد، تصویری که در آن رفتار، خواسته، جایگاه و روابط شخصیت به یکدیگر متصلاند.
بنابراین برای متمایزکردن شخصیت لازم نیست فهرستی طولانی از خصوصیات عجیب طراحی کنید. گاهی یک انتخاب رفتاری دقیق، یک عادت متناسب با گذشته یا جزئیاتی ظاهری که با شیوهی زندگی شخصیت ارتباط دارد، میتواند بیش از چندین صفت عمومی در ذهن خواننده باقی بماند.
تمرین: معرفی شخصیت با کنش و انتخاب و عادت و جزئیات ظاهری
در این تمرین قرارست شخصیتی را بدون استفاده از زندگینامهی مفصل یا توصیف مستقیم ویژگیهای اخلاقی معرفی کنید. برای این کار فقط چهار ابزار اصلی در اختیار دارید: یک کنش قابلمشاهده، یک انتخاب میان امکانات متفاوت، یک عادت مشخص و یک جزئیات ظاهری. هدف این نیست که تمام پیچیدگیهای یک انسان را در چند پاراگراف نشان دهید. فقط باید با انتخاب دقیق چند نشانه، تصویری از شخصیت ساخت که فراتر از نام، شغل یا یک صفت عمومی باشد.
در پایان تمرین باید صحنهای کوتاه نوشته باشید که خواننده بتواند از طریق آن دستکم یک ویژگی مهم شخصیت را تشخیص دهد، بدون آنکه متن مستقیما همان ویژگی را اعلام کند. همچنین باید بتوانید نشان دهید چرا هرکدام از چهار عنصر انتخابشده در متن حضور دارند. برای انجام این تمرین بهترست از موقعیتی محدود استفاده کنید. نیازی به طراحی داستانی کامل، ساخت گذشتهای پیچیده یا ایجاد چندین تعارض همزمان نیست. تمرکز شما باید بر کیفیت معرفی یک شخصیت در یک موقعیت مشخص باقی بماند.
مرحلهی اول: یک تیپ اولیه انتخاب کنید
برای شروع یکی از نقشها یا الگوهای آشنا را در نظر بگیرید. مثلا رانندهی تاکسی، معلم بازنشسته، سرباز وظیفه، صاحب مغازه، پرستار، کارمند بانک، نگهبان ساختمان یا دانشجویی که تازه وارد دانشگاه شدهاست. بهترست در این مرحله شخصیتی انتخاب کنید که بتوانید شرایط زندگی و رفتارهای روزمرهی او را تا اندازهای تصور کنید.
نام تیپ را در یک جمله بنویسید. برای مثال:
«شخصیت من نگهبانی میانسال و سختگیرست.» یا «شخصیت من معلمی جوان و کمتجربهاست.»
این جمله فقط نقطهی آغازست. قرار نیست آن را در ابتدای متن نهایی بیاورید یا مستقیما این اطلاعات را به خواننده بدهید. فعلا باید تصویری اولیه داشته باشید که بتوانید در مراحل بعد به آن فردیت ببخشید.
از انتخاب چندین تیپ همزمان پرهیز کنید. در این مرحله لازم نیست شخصیت همزمان جنگجویی شکستخورده، فیلسوفی منزوی، پدری سختگیر و هنرمندی ناکام باشد. یک نقش یا ویژگی برجسته برای شروع کافیست.
مرحلهی دوم: یک موقعیت محدود برای معرفی شخصیت بسازید
اکنون مشخص کنید خواننده قرارست شخصیت را در چه شرایطی ببیند. موقعیت بهترست کوتاه و قابلتصور باشد و فقط یک مسئلهی اصلی داشته باشد.
برای مثال ممکناست نگهبان ساختمان چند دقیقه پیش از پایان شیفت با فردی روبرو شود که اجازهی ورود ندارد. معلم جوان شاید متوجه شود یکی از دانشآموزان در امتحان تقلب کردهاست. کارمند بانک ممکناست با مراجعهکنندهای روبرو شود که مدارک کافی ندارد، اما اصرار میکند کارش باید همان روز انجام شود.
موقعیت باید فرصتی برای مشاهدهی رفتار شخصیت فراهم کند. اگر هیچ مسئله، درخواست یا تغییر کوچکی وجود نداشته باشد، راهی نیست جز اینکه فقط دربارهی ظاهر و ویژگیهای او توضیح دهید.
در یک جمله بنویسید: «شخصیت من در موقعیتی قرار میگیرد که ...»
این جمله باید شرایط اصلی صحنه را مشخص کند، نه اینکه نتیجهی رفتار شخصیت را از پیش توضیح دهد.
مرحلهی سوم: خواستهی فوری شخصیت را مشخص کنید
پیش از انتخاب کنش و عادت، روشن کنید شخصیت در همین صحنه چه میخواهد. خواسته باید محدود و مرتبط با موقعیت باشد.
برای مثال نگهبان ممکناست بخواهد شیفتش بدون دردسر تمام شود. معلم شاید بخواهد نظم کلاس را حفظ کند. کارمند بانک ممکناست بخواهد پروندههای باقیمانده را پیش از تعطیلی تکمیل کند.
خواستهی فوری لازم نیست بزرگترین آرزوی زندگی شخصیت باشد. حتی ممکناست با خواستهای مهمتر در زندگی او ارتباط نداشته باشد. در این تمرین فقط به انگیزهای نیاز دارید که رفتار او را در محدودهی صحنه قابلفهم کند.
جملهای مانند «او میخواهد انسان خوبی باشد.» برای این مرحله بیش از اندازه کلیست. بهترست مثلا بنویسید: «او میخواهد بدون آنکه مقررات را نقض کند، مشکل مراجعهکننده را حل کند.»
اکنون مشخصاست شخصیت چه چیزی را دنبال میکند و میتوان دربارهی رفتار او در مواجهه با مانع تصمیم گرفت.
مرحلهی چهارم: یک ارزش یا نگرانی اصلی برای شخصیت تعیین کنید
در این مرحله فقط یک ارزش یا نگرانی انتخاب کنید که بتواند بر تصمیم شخصیت اثر بگذارد. شاید این ارزش نظم، صداقت، وفاداری، امنیت، استقلال یا احترام باشد. نگرانی نیز میتواند ترس از اشتباه، ازدستدادن اعتبار، ناامیدکردن دیگران یا قرارگرفتن در موقعیتی خارج از کنترل باشد.
برای مثال شاید نگهبان ساختمان معتقد باشد رعایت مقررات مهمترین بخش مسئولیت اوست. یا ممکناست معلم جوان بیش از هر چیز نگران باشد که دانشآموزان ضعف و کمتجربگیاش را تشخیص دهند.
این اطلاعات برای طراحی رفتارند. لازم نیست آنها را در متن نهایی توضیح دهید.
در یک جمله بنویسید: «برای این شخصیت، ... اهمیت ویژهای دارد.»
سپس از خودتان بپرسید آیا این ارزش یا نگرانی میتواند بر یکی از رفتارهای صحنه اثر بگذارد. اگر هیچ ارتباطی میان آن و موقعیت وجود ندارد، ویژگی دیگری انتخاب کنید.
مرحلهی پنجم: یک کنش مشخص برای شخصیت طراحی کنید
اکنون عملی انتخاب کنید که خواننده بتواند آن را مستقیما مشاهده کند. این عمل میتواند حرکت، گفتار یا خودداری آشکار از انجام کاری باشد.
برای مثال نگهبان شاید با دیدن فردی ناشناس از صندلی بلند شود و مسیر ورود را مسدود کند. معلم ممکناست برگهی امتحان دانشآموز را بدون هیچ توضیحی از روی میز بردارد. کارمند بانک شاید پروندهای ناقص را ببندد و آن را به مراجعهکننده بازگرداند.
کنش باید در موقعیت فعلی معنا داشته باشد. مثلا اگر شخصیت فقط از صندلی بلند شود و دوباره بنشیند، باید معلوم کنید چرا این حرکت اهمیت دارد. شاید بلندشدن او نشان دهد برخلاف عادت همیشگی تصمیم گرفته شخصا وارد گفتوگو شود.
در یک جمله بنویسید: «کنش اصلی شخصیت در این صحنه ... است.»
در این مرحله هنوز لازم نیست تمام صحنه را بنویسید. فقط عملی را انتخاب کنید که بتواند نخستین اطلاعات رفتاری را در اختیار خواننده قرار دهد.
مرحلهی ششم: معنای کنش را بررسی کنید
اکنون از خودتان بپرسید اگر خواننده فقط همین عمل را ببیند، چه برداشتی ممکناست دربارهی شخصیت پیدا کند.
فرض کنید معلم برگهی دانشآموز را برمیدارد. این رفتار ممکناست سختگیری، بیاعتمادی یا تصمیمی عادی برای بررسی تقلب باشد. اما اگر معلم پیش از برداشتن برگه چند لحظه به دانشآموز فرصت بدهد، معنای رفتار تغییر میکند. ممکناست خواننده احساس کند شخصیت میان اجرای مقررات و ملاحظهی وضعیت دانشآموز مرددست.
در این مرحله قرار نیست معنای کنش کاملا قطعی باشد. حتی میتوانید بخواهید مخاطب در آغاز برداشت ناقصی از شخصیت پیدا کند. اما بهترست بدانید این عمل چه احتمالاتی را ایجاد میکند.
اگر کنش انتخابشده هیچ ارتباطی با ویژگی مورد نظر شما ندارد، آن را کمی تغییر دهید. لازم نیست عملی بزرگتر طراحی کنید. شاید دقیقترکردن همان حرکت کافی باشد.
مرحلهی هفتم: دو امکان واقعی برای انتخاب ایجاد کنید
اکنون باید شخصیت را در موقعیتی قرار دهید که دستکم دو راه پیش رو داشته باشد.
برای مثال نگهبان میتواند فرد ناشناس را راه دهد یا از ورود او جلوگیری کند. معلم میتواند تقلب دانشآموز را گزارش کند یا ابتدا فرصتی برای توضیح به او بدهد. کارمند بانک میتواند درخواست ناقص را رد کند یا راهی قانونی برای تکمیل مدارک پیشنهاد دهد.
مهم ایناست که هر دو امکان در شرایط صحنه قابلتصور باشند. اگر یکی از آنها آشکارا ناممکن یا بیمعناست، شخصیت واقعا با انتخاب روبرو نشدهاست.
دو جمله بنویسید:
«شخصیت میتواند...»
«و همچنین میتواند...»
فعلا گزینهی سوم یا مجموعهای از راهحلهای پیچیده اضافه نکنید. هدف شناخت یک انتخاب محدودست.
مرحلهی هشتم: برای انتخاب هزینهای مشخص در نظر بگیرید
اکنون بررسی کنید چرا تصمیم برای شخصیت آسان نیست. اگر هر دو گزینه نتیجهای یکسان داشته باشند یا یکی از آنها بدون هیچ هزینهای تمام خواستههای شخصیت را برآورده کند، ممکناست انتخاب اطلاعات چندانی دربارهی اولویتهای او ندهد.
برای مثال نگهبانی که میخواهد زودتر به خانه برود، شاید بداند رسیدگی دقیق به درخواست فرد ناشناس باعث میشود از سرویس رفتوبرگشت کارکنان جا بماند. در مقابل، نادیدهگرفتن درخواست ممکناست با احساس مسئولیت او سازگار نباشد.
هزینه لزوما نباید مالی یا فیزیکی باشد. ممکناست شخصیت با ازدستدادن وقت، ناراحتی فردی دیگر، خطر سرزنششدن یا پذیرش مسئولیتی ناخواسته روبرو شود.
در یک جمله بنویسید: «اگر شخصیت این راه را انتخاب کند، باید ... را بپذیرد.»
همین کار را برای گزینهی دیگر نیز انجام دهید. اگر نتوانید برای هیچکدام پیامدی قابلفهم پیدا کنید، لازماست موقعیت را کمی تغییر دهید.
مرحلهی نهم: تصمیم شخصیت را مشخص کنید
اکنون یکی از امکانات را انتخاب کنید و بنویسید شخصیت چه تصمیمی میگیرد.
در این مرحله بهترست از انتخابی استفاده کنید که با شناخت اولیهی شخصیت ارتباط دارد، اما تمام معنای آن از پیش بدیهی نیست. اگر نگهبان سختگیر همیشه بدون هیچ استثنایی ورود افراد ناشناس را ممنوع میکند، خواننده فقط همان ویژگی اولیه را مشاهده خواهد کرد. اما اگر نگهبان حاضر شود پس از پایان شیفت خودش برای بررسی درخواست بماند، ممکناست وجه دیگری از مسئولیتپذیری او آشکار شود.
نیازی نیست حتما تصمیمی غیرمنتظره بگیرید. شاید نگهبان همچنان اجازهی ورود ندهد و همین انتخاب درستترین رفتار برای شخصیت باشد. مسئله ایناست که خواننده بفهمد تصمیم او از چه اولویتی ناشی میشود.
جملهای بنویسید: «او تصمیم میگیرد ...، زیرا ...»
بخش دوم این جمله برای خود شماست. در متن نهایی بهترست تا جای ممکن دلیل انتخاب از شرایط و رفتار شخصیت فهمیده شود.
مرحلهی دهم: کنش و انتخاب را از یکدیگر جدا کنید
اکنون دو عنصر نخست تمرین را کنار یکدیگر قرار دهید. بررسی کنید آیا کنشی که در مرحلهی پنجم طراحی کردهاید فقط اجرای همان انتخاباست یا اطلاعات دیگری نیز منتقل میکند.
برای مثال اگر تمام تمرین به این محدود شود که «نگهبان تصمیم گرفت در را باز کند و سپس در را باز کرد.» دو عنصر عملا به یک اطلاع واحد تبدیل میشوند. باید کنش و انتخاب با یکدیگر ارتباط داشته باشند، اما کارکردشان کاملا تکراری نباشد.
شاید نگهبان در آغاز بدون نگاهکردن به مدارک، دفتر ثبت ورود را جلوی مراجعهکننده بگذارد. این کنش میتواند از پایبندی او به روال معمول خبر دهد. اما وقتی متوجه شرایط خاص فرد میشود، تصمیم میگیرد پس از پایان شیفت برای بررسی درخواست بماند. اکنون کنش اولیه و انتخاب بعدی دو بخش متفاوت از شخصیت را نشان میدهند.
هدف ساختن دو حادثهی مستقل نیست. باید بتوانید از طریق یک رفتار مشخص و یک تصمیم معنادار، شناخت خواننده را در دو مرحله گسترش دهید.
مرحلهی یازدهم: یک عادت قابلمشاهده انتخاب کنید
اکنون به عادتی فکر کنید که شخصیت ممکناست بارها در زندگی روزمره انجام دهد. عادت میتواند فیزیکی، گفتاری یا رفتاری باشد.
برای مثال نگهبان شاید همیشه پیش از امضاکردن دفتر، ساعت دیواری را بررسی کند. معلم ممکناست هنگام فکرکردن لبهی کاغذها را مرتب کند. کارمند بانک شاید پیش از پاسخدادن بهر درخواست، نام مراجعهکننده را دوباره بخواند.
عادت نباید صرفا یک حرکت عجیب باشد. بهترست با شیوهی زندگی، حرفه یا ویژگیهای شخصیت سازگار باشد.
در یک جمله بنویسید: «او معمولا ...»
توجه کنید که یک عمل منفرد همیشه برای نشاندادن عادت کافی نیست. اگر شخصیت فقط یک بار خودکارش را روی میز جابجا کند، خواننده شاید آن را حرکتی اتفاقی بداند. میتوانید از طریق تکراری محدود، واکنش آشنای دیگران یا نحوهی انجام حرکت نشان دهید که رفتار بخشی از روال معمول اوست.
مرحلهی دوازدهم: رابطهی عادت با شخصیت را مشخص کنید
اکنون بررسی کنید عادت انتخابشده چه چیزی دربارهی شخصیت نشان میدهد. آیا فقط خصوصیتی ظاهریست یا میتوان آن را به ارزش، نگرانی یا تجربهای مشخص مرتبط کرد؟
برای مثال شاید نگهبان همیشه زمان ورود افراد را با دقت ثبت کند، زیرا معتقدست هر اتفاقی باید قابلپیگیری باشد. در این حالت عادت با ارزش مسئولیتپذیری او ارتباط دارد.
اما شاید شخصیتی دیگر همان رفتار را انجام دهد، زیرا از سرزنششدن میترسد و میخواهد در صورت وقوع مشکل بتواند ثابت کند تقصیری نداشتهاست. عادت ظاهرا یکساناست، ولی معنای آن برای دو شخصیت تفاوت دارد.
لازم نیست این علت را مستقیما در متن بنویسید. فقط مشخص کنید آیا رفتار از شناخت کلی شخصیت پشتیبانی میکند یا نه.
اگر عادت هیچ ارتباطی با شخصیت ندارد، میتوانید آن را حفظ کنید، بشرط آنکه برای ایجاد فردیت یا طبیعیترشدن صحنه مفید باشد. اما از افزودن عادتهای متعدد فقط برای متفاوتکردن شخصیت پرهیز کنید.
مرحلهی سیزدهم: جزئیات ظاهری را انتخاب کنید
اکنون فقط یک ویژگی ظاهری انتخاب کنید. این ویژگی میتواند به چهره، لباس، بدن، صدا یا شیوهی حرکت مربوط باشد.
برای مثال نگهبان ممکناست سرآستین لباس فرم خود را با نخ سبزرنگی دوخته باشد. معلم شاید همیشه لکهی کوچکی از جوهر روی انگشت اشاره داشته باشد. کارمند بانک ممکناست هنگام صحبت عینکش را تا نیمهی بینی پایین بیاورد.
ویژگی را تا جای ممکن دقیق انتخاب کنید. عبارت لباسهای نامرتب تصویری عمومی ایجاد میکند، اما اینکه دکمهی بالای پیراهنش با نخی به رنگ متفاوت دوخته شده بود جزئیاتی مشخصترست.
این ویژگی لازم نیست عجیب یا بسیار چشمگیر باشد. هدف آناست که خواننده بتواند شخصیت را در صحنه مجسم کند و در صورت امکان اطلاعات کوچکی نیز دربارهی شیوهی زندگی او دریافت کند.
در یک جمله بنویسید: «تنها جزئیات ظاهریای که نشان میدهم ... است.»
مرحلهی چهاردهم: چهار عنصر را در یک ترتیب مشخص قرار دهید
اکنون کنش، انتخاب، عادت و جزئیات ظاهری را کنار یکدیگر بنویسید و تصمیم بگیرید خواننده آنها را به چه ترتیبی دریافت میکند.
لازم نیست ترتیب متن دقیقا مطابق فهرست تمرین باشد. شاید بهتر باشد نخست جزئیات ظاهری را نشان دهید، سپس عادت شخصیت را هنگام انجام کاری بتصویر بکشید، بعد کنشی مشخص رخ دهد و سرانجام انتخاب اصلی صورت بگیرد.
در مثال نگهبان میتوان صحنه را با سرآستین دوختهشدهی او آغاز کرد. سپس نشان داد که طبق عادت زمان ورود مراجعهکننده را در دفتر ثبت میکند. پس از شنیدن درخواست، دفتر را میبندد و کلیدها را از جیب درمیآورد. در پایان باید میان ترک محل و ماندن برای بررسی مسئله تصمیم بگیرد.
این فقط یکی از ترتیبهای ممکناست. شاید بتوانید با آغازکردن صحنه از تصمیم شخصیت و نشاندادن عادت در ادامه، تجربهی متفاوتی بسازید.
معیار انتخاب ترتیب ایناست که اطلاعات بشکلی طبیعی وارد صحنه شوند و خواننده مجبور نباشد چهار ویژگی مستقل را مانند فهرست بخواند.
مرحلهی پانزدهم: نسخهی نخست صحنه را بنویسید
اکنون صحنهای حدود سیصد تا پانصد کلمه بنویسید. این محدودیت تقریبی کمک میکند متن آنقدر طولانی نشود که برای معرفی شخصیت به رویدادهای فراوان متکی شوید.
در نسخهی نخست تلاش کنید چهار عنصر انتخابشده را در خود جریان صحنه نشان دهید. نیازی نیست برای هرکدام پاراگرافی جداگانه بنویسید. ممکناست عادت در میانهی گفتوگو آشکار شود و جزئیات ظاهری هنگام انجام کنش دیده شود.
در طول نوشتن از توضیح مستقیم صفاتی مانند مهربان، محتاط، شجاع یا خودخواه تا جای ممکن پرهیز کنید. اگر شخصیت محتاطاست، شرایطی بسازید که احتیاطش در شیوهی تصمیمگرفتن دیده شود.
همچنین لازم نیست نام، سن دقیق، محل تولد یا گذشتهی شخصیت را اعلام کنید، مگر آنکه یکی از این اطلاعات برای فهم صحنه ضروری باشد.
هدف نسخهی نخست کاملبودن ادبی یا زیبایی نثر نیست. فقط باید ببینید آیا شخصیت از طریق چهار عنصر تعیینشده برای خواننده قابلشناسایی میشود یا نه.
مرحلهی شانزدهم: چهار عنصر را در متن پیدا کنید
پس از نوشتن صحنه، آن را یک بار دیگر بخوانید و مشخص کنید هرکدام از چهار عنصر دقیقا کجا ظاهر شدهاند.
بخشی را که کنش شخصیت را نشان میدهد مشخص کنید. سپس جمله یا موقعیتی را پیدا کنید که در آن شخصیت میان دو امکان انتخاب کردهاست. پس از آن عادت و جزئیات ظاهری را جدا کنید.
اگر برای یافتن یکی از عناصر مجبورید چندین جملهی توضیحی را بهم وصل کنید، ممکناست آن عنصر هنوز در صحنه بقدر کافی روشن نباشد.
برای مثال شاید در یادداشتهای اولیه نوشته باشید شخصیت عادت دارد همهچیز را مرتب کند، اما در متن فقط یک بار دربارهی منظمبودن او توضیح دادهاید. در این حالت عادت هنوز از طریق رفتار نشان داده نشدهاست.
یا شاید نوشته باشید شخصیت میان دو گزینه انتخاب کرده، ولی خواننده هرگز متوجه وجود گزینهی دوم نمیشود. در این حالت تصمیم ممکناست فقط عملی معمولی بنظر برسد.
پیش از افزودن اطلاعات تازه، تلاش کنید همان چهار عنصر را دقیقتر و قابلمشاهدهتر کنید.
مرحلهی هفدهم: رابطهی چهار عنصر را بررسی کنید
اکنون از سطح شناسایی عناصر فراتر بروید و ببینید آیا میان آنها ارتباطی وجود دارد.
ممکناست کنش شخصیت از یک ارزش خبر دهد، عادت او همان ارزش را در زندگی روزمره نشان دهد و انتخابش آن را در شرایط دشوار آزمایش کند. جزئیات ظاهری نیز شاید تصویری از شیوهی زندگی او ارائه کند.
اما لازم نیست تمام عناصر دقیقا یک پیام داشته باشند. اگر همگی فقط نشان دهند شخصیت بسیار منظماست، صحنه بیش از اندازه تکراری میشود.
بهترست هر عنصر سهم مشخصی در شناخت شخصیت داشته باشد. برای مثال کنش ممکناست سختگیری را نشان دهد، انتخاب مسئولیتپذیری را آشکار کند، عادت نیاز به نظم را مشخص سازد و جزئیات ظاهری از بیتوجهی شخصیت به ظاهر شخصیاش خبر دهد.
در این حالت مخاطب با مجموعهای از اطلاعات متفاوت اما سازگار روبروست که هیچکدام دیگری را تکرار نمیکنند و او میتواند تصویری پیچیدهتر از یک صفت منفرد بسازد.
مرحلهی هجدهم: تناقضهای احتمالی را کنترل کنید
اکنون بررسی کنید آیا رفتارهای شخصیت با یکدیگر سازگارند یا نه. منظور این نیست که تمام آنها باید دقیقا یک ویژگی را تایید کنند. شاید کنش و انتخاب شخصیت در ظاهر متفاوت باشند، اما باید بتوانید این تفاوت را درک کنید.
برای مثال نگهبانی که در آغاز بسیار سختگیر رفتار کرده، شاید در پایان حاضر شود بخشی از وقت شخصیاش را برای کمک به مراجعهکننده اختصاص دهد. این دو رفتار لزوما متناقض نیستند. شاید هر دو از احساس مسئولیت او ناشی شوند: نخست مسئولیت اجرای مقررات و سپس مسئولیت رسیدگی به فردی که واقعا نیازمند کمکاست.
اما اگر همان نگهبان بدون هیچ زمینهای ناگهان تمام مقررات را کنار بگذارد و رفتاری کاملا مخالف شناخت قبلی نشان دهد، تصمیمش مصنوعی بنظر میرسد.
اگر تناقضی پیدا کردید، از خودتان بپرسید آیا شرایط صحنه برای فهم آن کافیست. شاید لازم باشد اطلاعات کوچکی اضافه کنید یا یکی از رفتارها را تغییر دهید.
هدف حذف تمام تفاوتها نیست. لازماست رفتارهای مختلف به یک شخصیت تعلق داشته باشند، نه به چند شخصیت که تصادفا نام یکسانی دارند.
مرحلهی نوزدهم: توصیفهای توضیحی را حذف کنید
اکنون متن را از نظر جملههایی بررسی کنید که مستقیما صفات شخصیت را اعلام میکنند.
برای مثال ممکناست نوشته باشید: «او مردی بسیار دقیق بود و همیشه مسئولیتهایش را جدی میگرفت.»
اگر صحنه پیشتر نشان داده که شخصیت حتی در پایان شیفت نیز دفتر ورود را با دقت بررسی میکند، شاید این توضیح ضروری نباشد.
همین کار را دربارهی عباراتی مانند «او از دیگران میترسید»، «زن بسیار مهربان بود» یا «مرد شخصیتی متناقض داشت» انجام دهید.
لازم نیست تمام توضیحات مستقیم را از داستاننویسی خود حذف کنید. بیان مستقیم میتواند در موقعیتهای دیگر کاملا مناسب باشد. اما هدف این تمرین مشاهدهی ظرفیت رفتار و جزئیاتاست، بنابراین بهترست تا جای ممکن اجازه دهید خواننده خودش ویژگیهای شخصیت را تشخیص دهد.
پس از حذف جملههای توضیحی، متن را دوباره بخوانید. اگر شناخت شخصیت کاملا از بین رفته، شاید کنش، انتخاب یا جزئیات هنوز بقدر کافی دقیق طراحی نشدهاند.
مرحلهی بیستم: جزئیات اضافی را کنار بگذارید
اکنون مشخص کنید آیا هنگام نوشتن ویژگیهای دیگری نیز به شخصیت اضافه کردهاید. شاید علاوه بر جزئیات ظاهری اصلی، دربارهی رنگ چشم، مدل مو، کفش، ساعت، قد و شکل دستها نیز توضیح داده باشید.
برای این تمرین فقط یکی از جزئیات ظاهری اصلی را حفظ کنید. اطلاعات دیگری که برای فهم حرکت صحنه ضروریاند میتوانند باقی بمانند، اما از گسترش توصیف ظاهری به پروندهای کامل پرهیز کنید.
همین محدودیت دربارهی عادت نیز وجود دارد. اگر شخصیت همزمان چندین رفتار تکراری و غیرمعمول دارد، یکی را انتخاب کنید که بیشترین ارتباط را با شناخت مورد نظر شما برقرار میکند.
هدف حذف تمام جزئیات طبیعی متن نیست، بلکه جلوگیری از پراکندگی توجهاست. باید ببینید با تعداد محدودی نشانه تا چه اندازه میتوان شخصیت را معرفی کرد.
پس از این مرحله نسخهای کوتاهتر خواهید داشت که هر عنصر اصلی در آن قابلشناساییست.
مرحلهی بیستویکم: صحنه را از نگاه خواننده بررسی کنید
اکنون تلاش کنید صحنه را بدون توجه به یادداشتهای اولیه بخوانید. فرض کنید هیچچیز دربارهی شخصیت نمیدانید و فقط همین متن را در اختیار دارید.
از خودتان بپرسید آیا میتوان حدس زد شخصیت چه چیزی میخواهد؟ آیا دلیل دشواری انتخاب او مشخصاست؟ آیا رفتارش الگویی قابلفهم دارد؟ آیا جزئیات ظاهری کمک میکند حضور او را تصور کنید؟
سپس ببینید خواننده احتمالا چه صفتی را به شخصیت نسبت خواهد داد. شاید قصد داشته باشید فردی مسئولیتپذیر بسازید، اما رفتارهایش بیشتر نشانهی ترس از مجازات باشند. این تفاوت لزوما ضعف نیست، ولی باید از آن آگاه باشید.
اگر امکانش را دارید، متن را به فرد دیگری بدهید و بدون توضیح دربارهی نیت خودتان از او بخواهید شخصیت را در دو یا سه جمله توصیف کند. بهترست ابتدا مثلا نپرسید «آیا روشن شده شخصیت مسئولیتپذیر بود؟» زیرا خود پرسش پاسخ را پیشنهاد میکند.
پاسخ بجای خواننده میتواند نشان دهد کدام اطلاعات واقعا از متن منتقل شدهاند و کدام فقط در ذهن نویسنده باقی ماندهاند.
مرحلهی بیستودوم: یک بازنویسی محدود انجام دهید
بر اساس بررسیهای قبلی، صحنه را فقط در بخشهایی تغییر دهید که برای روشنترشدن شخصیت ضروریاند.
اگر انتخاب شخصیت هزینهی مشخصی ندارد، آن هزینه را قابلمشاهده کنید. اگر عادت فقط در یادداشتها وجود دارد، راهی پیدا کنید که در متن دیده شود. اگر جزئیات ظاهری هیچ نقشی در تصویر شخصیت ندارد، ویژگی دقیقتری انتخاب کنید. اگر رفتار شخصیت بدون توضیح ناگهانی بنظر میرسد، شرایط لازم برای فهم آن را فراهم کنید.
در این بازنویسی حادثههای تازه، شخصیتهای متعدد یا گذشتهای طولانی اضافه نکنید. هدف اصلاح معرفی شخصیتاست، نه تبدیل تمرین به داستانی بزرگتر.
پس از بازنویسی، نسخهی نخست و نهایی را کنار یکدیگر قرار دهید. بررسی کنید آیا متن دوم با اطلاعات کمتر یا انتخابهای دقیقتر، شناخت روشنتری از شخصیت ایجاد میکند.
شاید نسخهی نهایی فقط چند جمله با نسخهی نخست تفاوت داشته باشد. همین تغییر محدود نیز میتواند برای مشاهدهی اثر انتخاب جزئیات کافی باشد.
مرحلهی بیستوسوم: نتیجهی تمرین را ثبت کنید
در پایان، جدا از متن داستانی، در چند جمله نتیجهی کار خود را بنویسید.
ابتدا مشخص کنید تیپ اولیهی شما چه بود و در نسخهی نهایی چه ویژگیای پیدا کرد که او را از همان تیپ عمومی متمایز میکند.
سپس بنویسید کنش اصلی چه چیزی نشان داد، انتخاب شخصیت کدام ارزش یا نگرانی را آشکار کرد، عادت چه اطلاعاتی به شناخت خواننده افزود و جزئیات ظاهری چگونه به حضور شخصیت در صحنه کمک کرد.
سرانجام به این پرسش پاسخ دهید که اگر مجبور بودید یکی از چهار عنصر را حذف کنید، حذف کدامیک کمترین آسیب را به شخصیتپردازی وارد میکرد و چرا؟
این پرسش کمک میکند تفاوت میان عناصر واقعا ضروری و اطلاعاتی را که صرفا برای تکمیل تمرین اضافه شدهاند تشخیص دهید.
هدف نهایی تمرین
هدف این تمرین آن نیست که ثابت کنید هر شخصیت را همیشه میتوان فقط با چهار ویژگی معرفی کرد. شخصیتپردازی در آثار مختلف به اندازههای متفاوتی از اطلاعات نیاز دارد و ممکناست شخصیتی در طول یک رمان از طریق صدها رفتار، گفتوگو و تصمیم شناخته شود. هدف محدودترست: باید بتوانید تفاوت میان اعلام ویژگیهای شخصیت و نشاندادن آنها را در عمل مشاهده کنید.
اگر پس از انجام تمرین، بتوانید بدون ساختن زندگینامهای مفصل تصویری از شخصیت ارائه دهید، اگر رفتارهای مختلف شخصیت به یک فرد مشخص تعلق داشته باشند و اگر انتخابش چیزی فراتر از تیپ اولیه را آشکار کند، تمرین به هدف اصلی خود رسیدهاست. شناخت شخصیت زمانی ارزشمند میشود که بتوانید آن را به تجربهای قابلمشاهده در متن تبدیل کنید.
وقتی برای نخستین بار به شخصیتی داستانی فکر میکنید، معمولا تصویری نسبتا ساده در ذهنتان شکل میگیرد. شاید مردی سالخورده باشد که در خانهای بزرگ و متروک زندگی میکند، زنی جوان که میخواهد از خانوادهاش مستقل شود، سربازی که پس از سالها جنگ به زادگاهش بازمیگردد یا کارمندی معمولی که ناگهان با اتفاقی غیرمنتظره روبرو میشود. شاید از همان ابتدا چهره، لباس، شغل، سن یا حتی نام شخصیت را بدانید. شاید بتوانید دربارهی گذشتهاش نیز توضیحات فراوانی بدهید. اما هیچکدام از این اطلاعات بتنهایی تضمین نمیکنند که شخصیتی باورپذیر ساختهاید.
میان داشتن تصوری از یک انسان و ساختن شخصیتی که خواننده بتواند رفتار او را بفهمد، تفاوت مهمی وجود دارد. ممکناست دربارهی شخصیت خود بنویسید که شجاع، مهربان، بدبین، جاهطلب یا وفادارست. این صفات تصویری اولیه ایجاد میکنند، اما هنوز روشن نمیسازند که شخصیت در شرایط واقعی چگونه رفتار خواهد کرد. برای مثال اگر شخصیتی وفادارست، باید دید وقتی وفاداری برایش هزینه پیدا میکند چه تصمیمی میگیرد. آیا از دوستی دفاع میکند که مرتکب اشتباه شده؟ آیا حقیقت را پنهان میکند تا رابطهای را حفظ کند؟ یا درست بهمین دلیل که برای دوستش ارزش قائلاست، حاضر میشود با او مخالفت کند؟
در هر سه حالت شاید مخاطب با شخصیتی وفادار روبرو باشد، اما معنای وفاداری برای او یکسان نیست. این مثال کافیست تا نشان دهد که شخصیتپردازی نمیتواند صرفا نسبتدادن مجموعهای از صفات به یک فرد قلمداد شود. نویسنده باید بفهمد این صفات چگونه با خواستهها، ارزشها، تجربههای گذشته و شرایط کنونی شخصیت ارتباط پیدا میکنند. همچنین لازماست تصمیم بگیرد کدام بخش از این شناخت را مستقیما در اختیار خواننده قرار دهد و کدام بخش را از طریق رفتار شخصیت آشکار کند.
در اپیزودهای قبلی دربارهی عناصر پایهی داستان صحبت کردم و توضیح دادم که شخصیت چگونه میتواند مرکز ادراک، تصمیم و تجربهی داستانی باشد. اکنون میخواهم بر خود شخصیت تمرکز کنم. مسئله این نیست که شخصیت چه نقشی در حرکت پیرنگ دارد یا چگونه حادثهای را به مسئلهای داستانی تبدیل میکند. پرسش ایناست که چطور میتوان از یک تصور ابتدایی، نقشی آشنا یا چهرهای ساده به انسانی داستانی رسید که ویژگیهای مختلفش با یکدیگر ارتباط داشته باشند و رفتارهایش در عین تنوع، قابلفهم باقی بمانند.
در این آموزش ابتدا تفاوت تیپ و شخصیت را بررسی میکنم و نشان میدهم چرا استفاده از الگوهای شناختهشده لزوما اشتباه نیست، اما اتکای کامل به آنها میتواند شخصیتپردازی را محدود کند. سپس دربارهی لایههای ظاهری، اجتماعی، رفتاری و درونی شخصیت صحبت میکنم. پس از آن سراغ انتخابهای شخصیت میروم و توضیح میدهم چگونه تصمیمگرفتن زیر فشار، برخورد با افراد ضعیفتر و پنهانکردن بعضی واقعیتها میتواند شناخت خواننده را گسترش دهد. سرانجام به انتخاب جزئیات میپردازم، اینکه چرا چند نشانهی دقیق معمولا از زندگینامهای طولانی یا فهرستی از ویژگیهای عمومی کارآمدترند.
هدف این نیست که برای ساخت هر شخصیت از فرمولی ثابت پیروی کنید یا تصور کنید تمام شخصیتهای موفق باید گذشتهای پیچیده، رازی بزرگ و تناقضهای متعدد داشته باشند. شخصیتهای داستانی میتوانند بسیار ساده یا پیچیده باشند و متناسب با جایگاهشان در اثر، به اندازههای متفاوتی از پرداخت نیاز داشته باشند. مسئلهی اصلی ایناست که بدانید چه چیزی یک تصویر اولیه را به شخصیتی قابلدرک تبدیل میکند و چگونه میتوان این شناخت را در خود متن داستان نشان داد.
تفاوت تیپ و شخصیت
یکی از نخستین دشواریهای شخصیتپردازی ایناست که نویسنده ممکناست آشنابودن یک تصویر را با کاملبودن آن اشتباه بگیرد. وقتی گفته میشود آموزگار سختگیر، کارآگاه بدبین، شاهزادهی مغرور یا پیرمرد خردمند، اغلب بلافاصله تصوری نسبتا روشن در ذهن شکل میگیرد. این تصویر از مجموعهای از انتظارات قبلی ساخته شدهاست. هر کس نمونههای مشابهی را در زندگی، ادبیات، سینما یا روایتهای دیگر دیدهاست و بدون دریافت توضیحات فراوان میتواند حدس بزند چنین فردی ممکناست چه ویژگیهایی داشته باشد.
اما توانایی خواننده برای شناسایی سریع یک الگو با شناختن شخصیتی مشخص یکسان نیست. ممکناست خواننده بداند یک معلم سختگیر معمولا چه رفتاری دارد، ولی هنوز نداند چرا این معلم خاص سختگیرست، چه چیزی برایش اهمیت دارد و آیا در تمام موقعیتها همان رفتار را تکرار میکند یا نه. برای شناخت این تفاوت، ابتدا باید دید تیپ چه کاری انجام میدهد، شخصیت چه چیزی بر آن میافزاید و چگونه میتوان از تیپ بعنوان نقطهی آغاز استفاده کرد.
تیپ چیست؟
تیپ در سادهترین تعریف، الگویی قابلشناسایی از ویژگیهای انسانی، رفتاری یا اجتماعیست. این الگو معمولا حول یک خصوصیت برجسته یا نقشی آشنا شکل میگیرد. برای مثال وقتی شخصیتی بعنوان فرماندهای بیرحم معرفی میشود، خواننده احتمالا انتظار دارد فردی مقتدر، سختگیر و بیاعتنا به رنج زیردستانش ببیند. اگر شخصیتی بعنوان دانشمندی حواسپرت معرفی شود، ممکناست انتظار رفتارهایی مانند فراموشکردن قرارها، بیتوجهی به امور روزمره و تمرکز شدید بر مسائل علمی را داشته باشد. این انتظارات هنوز ویژگیهای یک فرد مشخص نیستند، بلکه از شناخت قبلی نسبت به الگوهای مشابه پدید میآیند.
یکی از کارکردهای اصلی تیپ، انتقال سریع اطلاعاتاست. نویسنده برای معرفی هر شخصیت فرصت یکسانی ندارد. گاهی فردی فقط در یک صحنه ظاهر میشود و لازماست مخاطب بسرعت نقش او را درک کند. مثلا اگر شخصیتی وارد دادگاه شود و قاضی را فردی خشک، رسمی و پایبند به تشریفات ببیند، خواننده بدون توضیحی طولانی دربارهی گذشته و جهانبینی قاضی میتواند انتظاراتی دربارهی نحوهی ادارهی جلسه داشته باشد. تیپ به نویسنده اجازه میدهد از شناخت مشترک میان متن و مخاطب استفاده کند.
بااینحال تیپ لزوما همان نقش اجتماعی نیست. دو شخصیت میتوانند شغل یکسانی داشته باشند، اما به دو تیپ متفاوت تعلق بگیرند. ممکناست یکی پزشکی سرد و حسابگر باشد و دیگری پزشکی خوشبین و صمیمی. همچنین یک تیپ میتواند در نقشهای اجتماعی متفاوت ظاهر شود. شخصیت مستبد ممکناست پادشاه، پدر خانواده، مدیر مدرسه یا فرماندهی نظامی باشد. آنچه تیپ را مشخص میکند، صرفا عنوان اجتماعی نیست، بلکه الگویی از رفتارها و انتظاراتاست که حول آن عنوان یا ویژگی شکل گرفتهاست.
تیپها در سنتهای روایی نیز جایگاه مهمی دارند. در قصههای پریان، افسانهها، کمدیهای نمایشی و بسیاری از روایتهای عامهپسند، شخصیتها گاهی بیش از آنکه بعنوان افرادی با زندگی درونی پیچیده شناخته شوند، حامل نقشها و خصوصیات مشخصاند. نامادری ستمگر، پهلوان نیرومند، خدمتکار حیلهگر یا فرمانروای آزمند نمونههایی از الگوهایی هستند که میتوانند بسرعت برای مخاطب قابلشناسایی شوند. این شیوهی شخصیتپردازی لزوما ضعف نیست، زیرا میزان پیچیدگی شخصیت باید در نسبت با قراردادهای اثر و وظیفهی روایی او سنجیده شود.
مشکل زمانی آغاز میشود که نویسنده قصد دارد شخصیتی فردیتیافته بسازد، اما تمام اطلاعاتی که ارائه میکند فقط همان انتظارات عمومی را تایید میکنند. برای مثال اگر دربارهی تاجری حریص بنویسید که همیشه به پول فکر میکند، به دیگران اعتماد ندارد، برای سود بیشتر دروغ میگوید و هیچ ارزشی جز ثروت نمیشناسد، شاید تیپ تاجر حریص را بخوبی ساخته باشید. اما هنوز معلوم نیست چه چیزی این تاجر را از دهها شخصیت مشابه متمایز میکند. تقریبا تمام تصمیمهای او را میتوان پیشاپیش از همان یک صفت حدس زد.
بنابراین تیپ را بهترست نوعی الگوی فشرده بدانید. الگویی که اطلاعات مشخصی را بسرعت منتقل میکند، اما بتنهایی تمام ظرفیت یک شخصیت فردیتیافته را دربرنمیگیرد. برای عبور از این سطح باید دریابید چه ویژگیهایی باعث میشوند شخصیت دیگر فقط نمونهای از یک گروه یا نمایندهی یک صفت نباشد.
شخصیت چه چیز بیشتری دارد؟
شخصیت فردیتیافته فقط مجموعهای از صفات نیست، بلکه ترکیبی از خواستهها، ارزشها، تجربهها، عادتها و شیوههای واکنشنشاندادن به جهاناست. این عناصر زمانی اهمیت پیدا میکنند که بتوان میان آنها رابطهای قابلفهم تشخیص داد. برای مثال گفتن اینکه شخصیتی محتاط، مهربان و بلندپروازست، سه اطلاع مستقل در اختیار خواننده قرار میدهد. اما اگر خواننده بداند این شخصیت بدلیل تجربهی یک شکست مالی محتاط شده، میخواهد کسبوکار خانوادگی را نجات دهد و همزمان نمیتواند درخواست کمک برادر بدهکارش را رد کند، ویژگیهای او وارد رابطهای مشخص با یکدیگر میشوند.
در چنین شخصیتی احتیاط فقط یک صفت عمومی نیست. محتاطبودن ممکناست شیوهی تصمیمگیری او را تعیین کند. بلندپروازی باعث شود فرصتهایی را ببیند که دیگران نادیده میگیرند و مهربانی او را در موقعیتهایی قرار دهد که با حسابگری مالیاش سازگار نیستند. اکنون نویسنده میتواند موقعیتی بسازد که در آن این ویژگیها بر سر یک تصمیم با یکدیگر برخورد کنند. شخصیتی که پیشتر فقط با سه صفت معرفی شده بود، دارای مجموعهای از نیروهای مرتبط شدهاست.
خواسته یکی از عناصر مهم این مجموعهاست، زیرا نشان میدهد شخصیت به چه چیزی گرایش دارد. ممکناست کسی خواهان موفقیت شغلی، امنیت خانواده، انتقام، احترام اجتماعی یا بازگرداندن رابطهای ازدسترفته باشد. اما خواسته بتنهایی شخصیت را تعریف نمیکند. دو نفر میتوانند هدف یکسانی داشته باشند و برای رسیدن به آن از راههای کاملا متفاوتی استفاده کنند. یکی برای کسب احترام حقیقت را میگوید، دیگری موفقیتهایش را بزرگنمایی میکند و سومی تلاش میکند رقیبانش را بیاعتبار سازد. تفاوت در شیوهی رسیدن به هدف، بخش مهمی از فردیت شخصیتاست.
ارزشها نیز تعیین میکنند شخصیت چه چیزی را درست، نادرست، ضروری یا غیرقابلقبول میداند. کسی ممکناست امنیت را مهمتر از آزادی بداند. شخص دیگری شاید حفظ آبرو را بر صداقت ترجیح دهد. شخصیت سوم ممکناست معتقد باشد که وفاداری به خانواده از هر قانون اجتماعی مهمترست. این باورها لزوما آگاهانه و منظم نیستند. گاهی شخصیت ارزشهایی دارد که هرگز آنها را برای خودش صورتبندی نکردهاست. نویسنده میتواند از طریق تصمیمها نشان دهد شخصیت به چه اصلی پایبندست، حتی اگر خود او نتواند آن اصل را توضیح دهد.
سابقهی شخصیت نیز زمانی اهمیت دارد که بتوان اثر آن را بر اکنون مشاهده کرد. فرض کنید مردی در کودکی بارها شاهد بدقولی پدرش بودهاست. این اطلاع بتنهایی عمق چندانی ایجاد نمیکند. اما اگر اکنون مردی بزرگسال باشد که برای هر قرار چند دقیقه زودتر حاضر میشود، بدقولی دیگران را نوعی بیاحترامی تلقی میکند و حتی در شرایط اضطراری نمیتواند تاخیر خودش را ببخشد، گذشته به الگویی از رفتار کنونی تبدیل شدهاست. لازم نیست نویسنده تمام خاطرات کودکی او را روایت کند. کافیست رابطهی میان تجربهی گذشته و رفتار امروز در طراحی شخصیت وجود داشته باشد و هر جا لازم شد در متن قابلتشخیص شود.
عنصر دیگر تناقضاست. انسانها همیشه مجموعهای کاملا هماهنگ از خواستهها و باورها نیستند. ممکناست شخصیتی از دروغ متنفر باشد، اما برای جلوگیری از ناراحتشدن فرزندش حقیقتی را پنهان کند. شخصیتی شاید استقلال را ارزش بداند، ولی از تنهاشدن بترسد. فردی ممکناست در زندگی حرفهای بسیار جسور باشد، اما در روابط عاطفی نتواند سادهترین تصمیمها را بگیرد. چنین تفاوتهایی میتوانند به شخصیت عمق بدهند، زیرا نشان میدهند رفتار او از یک ویژگی منفرد پیروی نمیکند.
البته هر رفتار متناقضی نشانهی پیچیدگی نیست. اگر شخصیتی در یک صحنه بسیار شجاع باشد و در صحنهای دیگر بدون هیچ زمینه یا دلیل قابلفهمی ترسو شود، صرف تغییر رفتار او را باورپذیر نمیکند. تناقض زمانی کارآمدست که بتوان آن را در نسبت با شرایط، خواستهها، ارزشها یا محدودیتهای شخصیت فهمید. ممکناست فرماندهای در میدان جنگ شجاع باشد، زیرا خطر فیزیکی را بخوبی میشناسد، اما از اعتراف به اشتباه در برابر فرزندش بترسد، زیرا آن اعتراف تصویری را تهدید میکند که سالها از خودش ساختهاست.
شخصیت باورپذیر همچنین به الگویی نسبتا پایدار از رفتار نیاز دارد. این پایداری بمعنای تکرار یک واکنش در تمام موقعیتها نیست. منظور ایناست که تفاوت رفتارهای شخصیت باید از شرایط قابلفهمی ناشی شوند. خواننده ممکناست نتواند تصمیم بعدی او را دقیق پیشبینی کند، اما وقتی تصمیم رخ داد، باید بتواند رابطهای میان آن و شناخت قبلیاش پیدا کند. شخصیت میتواند غافلگیرکننده باشد، بیآنکه تصادفی بنظر برسد.
بنابراین آنچه شخصیت را از یک تیپ ساده متمایز میکند، لزوما تعداد بیشتر ویژگیها نیست. اهمیت اصلی در چگونگی ارتباط این ویژگیهاست. شخصیتی با چند خصوصیت محدود اما مرتبط میتواند از فردی با زندگینامهای مفصل و دهها صفت مستقل باورپذیرتر باشد.
استفادهی درست از تیپ
برای ساختن شخصیت فردیتیافته لازم نیست تمام تیپهای شناختهشده را کنار بگذارید. تیپ میتواند نقطهی آغاز مناسبی باشد، زیرا به شما اجازه میدهد از تصویری نسبتا روشن شروع کنید. فرض کنید میخواهید داستانی دربارهی یک نگهبان بنویسید و نخستین تصورتان مردی وظیفهشناس، کمحرف و سختگیرست. این تصویر برای شروع کافیست. اکنون میتوانید بپرسید وظیفهشناسی برای او چه معنایی دارد، چه چیزی باعث شده این اندازه به مقررات اهمیت بدهد و در چه شرایطی ممکناست میان اجرای قانون و خواستهای شخصی گرفتار شود.
برای مثال شاید این نگهبان سالها پیش در حادثهای بدلیل بیاحتیاطی همکارش آسیب دیده باشد. اکنون هیچ تخلفی را کوچک نمیشمارد و حتی در مواردی که دیگران سختگیریاش را بیهوده میدانند، حاضر به کوتاهآمدن نیست. اما شاید همین فرد در خانه از فرزند نوجوانش انتظاری کاملا متفاوت داشته باشد و معتقد باشد او باید فرصت اشتباهکردن داشته باشد. اکنون مخاطب با شخصیتی روبروست که سختگیریاش در محیط کار معنایی مشخص دارد، اما تمام روابط او را تعریف نمیکند.
یک راه دیگر ایناست که ببینید تیپ مورد نظر چه انتظاراتی در خواننده ایجاد میکند و کدام انتظار را میتوان با دلیلی مناسب تغییر داد. اگر شخصیتی در آغاز شبیه اشرافزادهای مغرور بنظر میرسد، شاید خواننده تصور کند او به افراد فرودست بیاعتناست. اما ممکناست بتدریج روشن شود که غرورش بیشتر در برخورد با اشراف دیگر ظاهر میشود و با خدمتکاران رابطهای صمیمیتر دارد، زیرا بخش بزرگی از کودکیاش را در کنار آنها گذراندهاست. این تفاوت زمانی ارزشمندست که از شناخت شخصیت ناشی شود، نه صرفا از میل نویسنده به غافلگیرکردن مخاطب.
همچنین لازم نیست ویژگی اصلی تیپ را حتما وارونه کنید. یکی از اشتباههای رایج ایناست که نویسنده برای فرار از کلیشه، دقیقا خلاف انتظار رفتار میکند. مثلا تصمیم میگیرد جنگجوی خشن داستانش در واقع فردی بسیار لطیف باشد یا دانشمند منزویاش در تمام مهمانیها مرکز توجه قرار بگیرد. چنین انتخابهایی میتوانند کارآمد باشند، اما خلافانتظاربودن بتنهایی نشانهی شخصیتپردازی خوب نیست. گاهی پرداخت دقیق همان ویژگی مورد انتظار نتیجهی بهتری دارد.
برای مثال میتوانید شخصیتی واقعا خسیس بسازید، بیآنکه ناچار باشید ناگهان او را بخشنده نشان دهید. کافیست بفهمید خساست او چگونه عمل میکند. آیا از خرجکردن برای خودش نیز پرهیز دارد؟ آیا فقط دربارهی پول سختگیرست یا زمان و توجه خود را نیز از دیگران دریغ میکند؟ آیا میان قرضدادن پول و هدیهدادن تفاوت میگذارد؟ آیا ترس از فقر باعث شده حتی پس از ثروتمندشدن نتواند احساس امنیت کند؟ پاسخ به چنین پرسشهایی میتواند همان خصوصیت آشنا را به الگویی فردی تبدیل کند.
میزان پرداخت نیز باید با اهمیت شخصیت در اثر تناسب داشته باشد. ممکناست فروشندهای که فقط چند جمله در داستان حضور دارد، با همان ویژگیهای تیپیک وظیفهی خود را بخوبی انجام دهد. لزوما نیازی نیست دربارهی خانواده، دوران کودکی و آرزوهای پنهانش چیزی روشن شود. اما اگر همان فروشنده قرارست در مرکز یک داستان بلند قرار بگیرد، احتمالا باید فراتر از نقشی که در نخستین برخورد آشکار میشود شناخته شود.
بنابراین استفادهی درست از تیپ یعنی تشخیص اینکه کدام اطلاعات را میتوان از الگوهای آشنا گرفت و در چه نقطهای باید به آنها فردیت بخشید. تیپ میتواند به خواننده کمک کند شخصیت را بسرعت شناسایی کند، اما شخصیتپردازی زمانی گسترش پیدا میکند که خواننده بفهمد فرد روبرویش فقط نمونهای از یک الگوی عمومی نیست.
طراحی شخصیت
پس از آنکه تصویری اولیه از شخصیت پیدا کردید، میتوانید آن را از چند سطح متفاوت بررسی کنید. نخست آنچه از بیرون دیده یا شنیده میشود: چهره، بدن، لباس، صدا و حرکت. سپس جایگاهی که شخصیت در جهان اجتماعی اشغال میکند: خانواده، شغل، طبقه، آموزش و روابط. در سطحی دیگر نیز با عادتها، خواستهها، ترسها، ارزشها و شیوههای واکنشنشاندادن او روبرو هستید. این سطوح را میتوان برای آموزش از یکدیگر جدا کرد، اما در شخصیت واقعی داستانی معمولا ارتباط نزدیکی با یکدیگر دارند.
هدف از شناخت این لایهها ساختن پروندهای نیست که نویسنده مجبور باشد تمام خانههای آن را پر کند. شاید شخصیت در یک داستان کوتاه فقط از چند نشانهی محدود شناخته شود، در حالی که در رمانی بلند فرصت بیشتری برای مشاهدهی ابعاد مختلف او وجود داشته باشد. اهمیت این تقسیمبندی در آناست که بتوانید هنگام طراحی شخصیت تشخیص دهید اطلاعاتتان فقط از یک سطح میآیند یا میان آنچه شخصیت نشان میدهد، جایگاهی که در آن زندگی میکند و نیروهایی که رفتار او را شکل میدهند ارتباط برقرار شدهاست.
لایهی ظاهری
لایهی ظاهری شامل ویژگیهاییست که میتوان از طریق مشاهده یا شنیدن دریافت کرد. قد، شکل بدن، چهره، مو، لباس، صدا، حالت ایستادن، شیوهی راهرفتن و حرکات دست نمونههایی از این اطلاعاتاند. این سطح معمولا نخستین امکان خواننده برای ساختن تصویری از شخصیتاست. بااینحال نویسنده لازم نیست تمام این ویژگیها را توصیف کند. ممکناست فقط اشاره به یک قامت خمیده، صدایی گرفته یا شیوهای غیرمعمول در حرکت برای ایجاد تصویری اولیه کافی باشد.
یکی از تفاوتهای مهم میان توصیف ظاهری و شخصیتپردازی ظاهری در انتخاب اطلاعاتاست. فرض کنید مردی وارد اتاق میشود. میتوانید بنویسید که چهلوپنج سال دارد، قدش متوسطاست، موهای مشکی دارد، کت خاکستری پوشیده و کفشهای چرمی به پا کردهاست. چنین توصیفی ممکناست از نظر تصویری روشن باشد، اما هنوز چیز چندانی دربارهی فردیت او نمیگوید. اکنون تصور کنید بنویسید که مرد پیش از نشستن، با دستمالی کوچک گردوغبار ناموجودی را از روی دستهی صندلی پاک میکند و سپس لبهی شلوارش را مرتب میسازد. این رفتار قابلمشاهده میتواند پرسشهایی دربارهی حساسیت، تربیت یا عادتهای او ایجاد کند.
البته ظاهر نباید به رمزی ساده برای اعلام اخلاق شخصیت تبدیل شود. قدبلندبودن لزوما نشانهی اقتدار نیست و چهرهی خشن الزاما از خشونت درونی خبر نمیدهد. استفادهی مکانیکی از چنین ارتباطهایی ممکناست به کلیشههای ظاهری منجر شود. بهترست میان ویژگی جسمانی و برداشت مخاطب تفاوت بگذارید. شخصیتی با چهرهای عبوس ممکناست فردی مهربان باشد، اما دیگران در نخستین برخورد از او فاصله بگیرند. در این حالت ظاهر بیش از آنکه حقیقت شخصیت را اعلام کند، بر روابط و تجربههای او اثر میگذارد.
لباس نیز میتواند اطلاعاتی فراتر از رنگ و جنس پارچه منتقل کند. ممکناست شخصیت همیشه لباس رسمی بپوشد، حتی در موقعیتهایی که چنین پوششی ضروری نیست. شخص دیگری شاید لباسهای گرانقیمت بخرد، اما هرگز از آنها مراقبت نکند. فردی ممکناست یک کت قدیمی را سالها نگه دارد، زیرا به شخصی ازدسترفته تعلق داشتهاست. این جزئیات زمانی معنا پیدا میکنند که بتوان آنها را به موقعیت، گذشته یا رفتار شخصیت مرتبط کرد. صرف اشاره به گرانبودن یا کهنهبودن لباس هنوز این ارتباط را ایجاد نمیکند.
صدا و شیوهی حرکت نیز بخشی از لایهی ظاهریاند. شخصیتی شاید هنگام صحبت بسیار آهسته حرف بزند، اما واژههایش را با دقت انتخاب کند. دیگری ممکناست هنگام شنیدن سخنان دیگران مدام سر تکان دهد، حتی وقتی موافق نیست. فردی شاید بدلیل درد مزمن زانو آهسته حرکت کند، در حالی که دیگری از روی عادت قدمهای کوتاه و سریع بردارد. اهمیت این ویژگیها فقط در متفاوتکردن ظاهر افراد نیست. آنها میتوانند بر شیوهی حضور شخصیت در صحنه و واکنش دیگران نسبت به او اثر بگذارند.
نویسنده همچنین باید میان ویژگی پایدار ظاهری و وضعیت موقتی تفاوت بگذارد. لرزش دست ممکناست عادتی قدیمی، پیامد بیماری یا واکنشی به ترس همان لحظه باشد. لباس نامرتب شاید نشانهی بیتوجهی همیشگی شخصیت به ظاهرش باشد یا فقط نتیجهی شبی بیخوابی. اگر قرارست خواننده از یک جزئیات برداشت مشخصی داشته باشد، متن باید شرایط لازم برای آن برداشت را فراهم کند. هر ویژگی ظاهری بخودیخود معنایی قطعی ندارد.
لایهی ظاهری بنابراین نخستین سطح شناخت شخصیتاست، نه خلاصهی تمام شخصیت. کارآمدترین توصیفهای ظاهری معمولا فقط تصویری برای تجسمکردن ارائه نمیکنند، بلکه شیوهی حضور فرد در جهان داستان را نیز روشن میسازند.
لایهی اجتماعی
هیچ شخصیتی در خلا زندگی نمیکند. هر فرد در شبکهای از روابط، انتظارات، محدودیتها و امکانات اجتماعی قرار دارد. شغل، طبقهی اقتصادی، خانواده، آموزش، جایگاه حقوقی، وابستگیهای گروهی و روابط شخصی همگی میتوانند بر شیوهی زندگی شخصیت اثر بگذارند. این اطلاعات برخلاف ویژگیهای ظاهری همیشه در نخستین برخورد قابلمشاهده نیستند، اما اغلب تعیین میکنند شخصیت چه امکاناتی در اختیار دارد و دیگران از او چه انتظاری دارند.
برای مثال تصور کنید دو شخصیت میخواهند از شهری که در آستانهی جنگ قرار گرفته خارج شوند. یکی فرزند خانوادهای ثروتمندست و دیگری کارگری روزمزد. هر دو ممکناست به یک اندازه از جنگ بترسند، اما امکاناتشان یکسان نیست. شخصیت نخست شاید بتواند وسیلهی نقلیه تهیه کند، از آشنایان بانفوذ کمک بگیرد یا برای مدتی بدون درآمد زندگی کند. شخصیت دوم ممکناست برای هزینهی سفر ناچار به فروش وسایل خانه باشد یا نتواند والدین سالخوردهاش را همراه ببرد. جایگاه اجتماعی در اینجا فقط اطلاعاتی دربارهی طبقه نیست، بلکه محدودهی انتخابهای عملی را مشخص میکند.
شغل نیز میتواند بخشی از شیوهی ادراک شخصیت را شکل دهد. معمار ممکناست هنگام ورود به ساختمانی قدیمی بتناسب فضاها، نور و مصالح توجه کند. پرستاری باتجربه شاید در برخورد با فردی بیمار پیش از هر چیز به رنگ پوست، تنفس و میزان هوشیاری او دقت کند. یک تعمیرکار ممکناست از صدای دستگاهی معیوب اطلاعاتی دریافت کند که دیگران متوجه آن نمیشوند. این تفاوتها نشان میدهند آموزش و تجربهی حرفهای چگونه میتوانند بر آنچه شخصیت میبیند و مهم میداند اثر بگذارند.
اما نباید فرض کرد حرفهی شخصیت تمام رفتار او را توضیح میدهد. دو پزشک ممکناست نسبت به مسئولیت حرفهای خود برداشت متفاوتی داشته باشند. یکی پزشکبودن را بیشتر نوعی تعهد اخلاقی بداند و دیگری آن را حرفهای تخصصی با حدود مشخص مسئولیت تلقی کند. هر دو میتوانند در کار خود ماهر باشند، اما وقتی بیماری خارج از ساعات کاری به کمک نیاز دارد، تصمیمهای متفاوتی بگیرند. بنابراین جایگاه اجتماعی شرایط را فراهم میکند، ولی پاسخ فرد به آن شرایط همچنان به ویژگیهای دیگر شخصیت وابستهاست.
خانواده یکی دیگر از بخشهای مهم این لایهاست. جایگاه فرد بعنوان فرزند بزرگتر، کوچکترین عضو خانواده، والد، خواهر یا برادر میتواند بر انتظارات و مسئولیتهای او اثر بگذارد. ممکناست شخصیتی سالها مسئول مراقبت از اعضای خانواده بوده باشد و اکنون حتی در روابط دوستانه نیز ناخودآگاه نقش مراقب را بر عهده بگیرد. شخص دیگری شاید در خانوادهای بزرگ شده باشد که موفقیت فردی را بالاترین ارزش میدانسته و در بزرگسالی احساس کند هر شکست کوچکی حیثیت او را تهدید میکند.
روابط اجتماعی همچنین مشخص میکنند شخصیت در برابر افراد مختلف چه تصویری از خود ارائه میدهد. کسی ممکناست در محل کار مدیری قاطع باشد، در جمع دوستان بسیار شوخطبع رفتار کند و در حضور مادرش دوباره به الگوهای رفتاری دوران کودکی بازگردد. این تفاوت بهیچوجه نشانهی دورویی نیست. انسانها در روابط مختلف نقشهای متفاوتی دارند و هر رابطه میتواند بخشی از رفتارشان را برجسته کند.
برای طراحی این لایه، لازم نیست تمام شجرهنامه، سوابق تحصیلی یا مسیر شغلی شخصیت را بنویسید. پرسش مفیدتر ایناست که کدام موقعیتهای اجتماعی واقعا بر رفتار و امکانات او اثر میگذارند. اگر تحصیلات دانشگاهی شخصیت هیچ نقشی در شیوهی فکرکردن، تصمیمگرفتن یا رابطهاش با دیگران ندارد، شاید ذکر دقیق رشته و دانشگاه ضروری نباشد. اما اگر نداشتن تحصیلات رسمی باعث شده او در محیطی حرفهای مدام احساس کند باید تواناییهایش را ثابت کند، همین ویژگی میتواند نقش مهمی در شخصیتپردازی داشته باشد.
لایهی اجتماعی به خواننده کمک میکند بفهمد شخصیت فقط مجموعهای از خصوصیات فردی نیست. او در جهانی زندگی میکند که بعضی امکانات را در اختیارش قرار میدهد، بعضی انتخابها را محدود میکند و از او انتظارهایی دارد. شخصیت باورپذیر معمولا در نسبت با این شرایط شناخته میشود.
لایهی رفتاری و درونی
لایهی رفتاری و درونی به آن بخش از شخصیت مربوط میشود که پاسخ او به جهان را شکل میدهد. عادتها، ترسها، ارزشها، میلهای پنهان، حساسیتها و شیوههای معمول واکنشنشاندادن در این سطح قرار میگیرند. بخشی از این اطلاعات برای دیگران قابلمشاهدهاست و بخشی ممکناست حتی از آگاهی کامل خود شخصیت نیز بیرون باشد. مثلا ممکناست فردی عادت داشته باشد هنگام ناراحتی موضوع گفتوگو را تغییر دهد، بیآنکه خودش حاضر شود بپذیرد این رفتار راهی برای فرار از مواجههی عاطفیست.
عادتها میتوانند تصویری از نظم درونی شخصیت ارائه کنند. کسی شاید همیشه پیش از خواب قفل در را چند بار بررسی کند. دیگری ممکناست در هر جمعی صندلی نزدیک به خروجی را انتخاب کند. فردی شاید هیچوقت غذایش را پیش از دیگران شروع نکند. هرکدام از این رفتارها میتوانند از تربیت، تجربه، نیاز به کنترل یا ترجیحی شخصی ناشی شوند. نویسنده لازم نیست برای تمام آنها توضیحی روانشناختی ارائه کند، اما بهترست خودش بداند کدام عادت صرفا ویژگیای معمولیست و کدام به بخش مهمتری از شخصیت ارتباط دارد.
ترس نیز فقط به واکنش در برابر خطر جسمانی محدود نمیشود. شخصیتی ممکناست از طردشدن، تحقیرشدن، وابستهشدن، ازدستدادن کنترل یا پذیرفتن مسئولیت بترسد. این ترسها میتوانند بر تصمیمهای ظاهرا نامرتبط اثر بگذارند. برای مثال شخصیتی که از طردشدن میترسد شاید در جمع با همه موافقت کند، دعوتهایی را بپذیرد که تمایلی به آنها ندارد و هنگام مخالفت با دیگران احساس گناه کند. اگر نویسنده این رفتارها را جداگانه در نظر بگیرد، ممکناست شخصیت فردی بیثبات بنظر برسد، اما وقتی رابطهی آنها با ترسی مشترک روشن شود، الگویی قابلفهم شکل میگیرد.
میلهای پنهان نیز میتوانند با خواستههای آشکار متفاوت باشند. شاید شخصیتی مدام دربارهی موفقیت شغلی صحبت کند، اما آنچه واقعا برایش اهمیت دارد تایید پدری باشد که هرگز از او رضایت نداشتهاست. ممکناست زنی اصرار کند که میخواهد از شهری کوچک مهاجرت کند، در حالی که بخشی از وجودش امیدوارست اتفاقی رخ دهد که دلیلی برای ماندن پیدا کند. چنین تفاوتهایی زمانی کارآمدند که به رفتار شخصیت جهت بدهند. اگر میل پنهان هیچ اثری بر انتخاب، توجه یا واکنش او نداشته باشد، صرف وجود آن در یادداشتهای نویسنده فایدهی چندانی ندارد.
یکی از مسائل مهم این لایه، تفاوت میان خودشناسی شخصیت و شناختیست که خواننده از او پیدا میکند. شخصیت ممکناست دربارهی انگیزههای خودش اشتباه کند. مثلا مردی تصور کند از برادرش بیزارست، زیرا او سالها پیش خانواده را ترک کردهاست. اما خواننده بتدریج از واکنشهای مرد دریابد که بخش مهمی از خشم او ناشی از احساس رهاشدگیست. این تفاوت لازم نیست با توضیح مستقیم راوی بیان شود. ممکناست از توجه افراطی مرد به اخبار برادرش، نگهداشتن وسایل قدیمی او یا حساسیتش به نام او آشکار شود.
البته شناخت لایهی درونی بمعنای آن نیست که نویسنده باید برای تمام رفتارها علت دقیق تعیین کند. انسانها گاهی از روی خستگی، عادت، بیحوصلگی یا انگیزههایی مبهم تصمیم میگیرند. شخصیت داستانی نیز میتواند چنین باشد. آنچه اهمیت دارد ایناست که مجموعهی رفتارها آنقدر بیارتباط نباشند که مخاطب احساس کند نویسنده در هر صحنه فردی تازه ساختهاست.
لایهی درونی همچنین نباید صرفا به فهرستی از آسیبهای گذشته تبدیل شود. لازم نیست هر عادت یا خصوصیت شخصیت از حادثهای دردناک سرچشمه گرفته باشد. ممکناست شخصیتی خوشمشرب باشد، زیرا از معاشرت لذت میبرد. شاید فردی به موسیقی علاقه داشته باشد، بیآنکه پشت این علاقه خاطرهای سوگمانی پنهان شده باشد. باورپذیری شخصیت همیشه به داشتن گذشتهای دردناک یا انگیزهای پیچیده وابسته نیست.
آنچه این لایه را مهم میکند، امکان تشخیص پیوند میان رفتارهای مختلف شخصیتاست. نویسنده باید بتواند بفهمد چرا شخصیت در بعضی موقعیتها راحتتر تصمیم میگیرد، چه چیزهایی او را نگران میکنند، کدام ارزشها برایش اهمیت دارند و چه خواستههایی ممکناست با یکدیگر برخورد کنند. این شناخت زمینهای فراهم میکند که شخصیت در موقعیتهای متفاوت، فردیت خود را حفظ کند.
معرفی شخصیت از طریق انتخاب
تا اینجا دربارهی اطلاعاتی صحبت کردم که میتوان برای شناخت شخصیت در نظر گرفت. اما داشتن این اطلاعات با انتقالدادن آنها به خواننده تفاوت دارد. نویسنده ممکناست بداند شخصیتش فردی شجاع، خودخواه، وفادار یا بدبیناست، ولی اگر تمام این شناخت را در قالب جملههای توضیحی ارائه کند، خواننده بیشتر با قضاوت نویسنده روبرو میشود تا با تجربهای از رفتار شخصیت. یکی از راههای مهم عبور از این وضعیت، قراردادن شخصیت در موقعیتهاییست که ناچار شود تصمیم بگیرد یا واکنشی نشان دهد.
انتخاب به این دلیل اهمیت دارد که تفاوت میان آنچه شخصیت دربارهی خودش میگوید و آنچه واقعا حاضرست انجام دهد را آشکار میسازد. البته هر تصمیمی به یک اندازه آشکارکننده نیست. انتخاب میان دو امکان بیاهمیت ممکناست اطلاعات چندانی دربارهی شخصیت ندهد، اما تصمیمی که در آن ارزشها، منافع یا روابط او درگیر میشوند میتواند بخشهای مهمی از شخصیت را روشن کند. در این قسمت سه موقعیت را بررسی میکنم که برای چنین شناختی مفیدند: تصمیم زیر فشار، رفتار در موقعیت نابرابر قدرت و آنچه شخصیت میکوشد پنهان نگاه دارد.
انتخاب زیر فشار
در شرایط عادی بسیاری از رفتارها را میتوان براساس عادت، راحتی یا مصلحت روزمره انجام داد. شخصیتی ممکناست خود را فردی صادق بداند و تا زمانی که دروغگفتن فایدهای برایش ندارد، همیشه حقیقت را بگوید. اما وقتی گفتن حقیقت باعث ازدستدادن شغل، رابطه یا موقعیتی مهم میشود، صداقت معنای دیگری پیدا میکند. اکنون شخصیت باید میان امکاناتی انتخاب کند که هرکدام پیامد مشخصی دارند.
برای مثال فرض کنید حسابداری متوجه میشود یکی از مدیران شرکت مبلغی را از حسابها برداشت کردهاست. اگر گزارش تخلف هیچ خطری برای حسابدار نداشته باشد و فقط به اخراج مدیر منجر شود، تصمیم او ممکناست نسبتا ساده باشد. اما اگر همان مدیر سالها از او حمایت کرده، اکنون فرزند حسابدار به شغل پدر وابستهاست و افشای تخلف میتواند باعث تعطیلی شرکت شود، موقعیت پیچیدهتر خواهد شد. انتخاب دیگر فقط میان صداقت و دروغ نیست، بلکه میان چند تعهد و نگرانی متفاوت شکل میگیرد.
فشار داستانی معمولا زمانی موثرست که انتخاب را دشوار کند، نه اینکه صرفا شخصیت را در معرض حادثهای بزرگ قرار دهد. ممکناست شخصیت در میدان جنگ باشد، اما تصمیمی که میگیرد برایش کاملا بدیهی باشد. در مقابل، شخصیتی دیگر شاید هنگام یک گفتوگوی خانوادگی با انتخابی روبرو شود که سالها از آن فرار کردهاست. بزرگی بیرونی موقعیت لزوما تعیینکنندهی شدت فشار نیست. آنچه اهمیت دارد نسبت میان گزینههای موجود و چیزهاییست که شخصیت برای آنها ارزش قائلاست.
برای طراحی چنین انتخابی بهترست ابتدا مشخص کنید شخصیت چه میخواهد. سپس ببینید کدام امکان رسیدن به آن خواسته را فراهم میکند و چه هزینهای دارد. در مرحلهی بعد باید روشن شود شخصیت با انتخاب گزینهی دیگر چه چیزی را حفظ میکند یا از دست میدهد. اگر هر دو امکان پیامدهایی قابلفهم داشته باشند، تصمیم میتواند اطلاعات بیشتری دربارهی اولویتهای شخصیت آشکار کند.
البته انتخاب زیر فشار لزوما به تصمیمی اخلاقی محدود نیست. ممکناست مسئله دربارهی ترس، اعتمادبنفس یا شیوهی مواجهه با ناتوانی باشد. برای مثال نوازندهای که سالها از اجرای عمومی پرهیز کردهاست، ناگهان مجبور میشود جای همکار بیمار خود را در یک کنسرت بگیرد. او میتواند اجرا را بپذیرد، بهانهای برای انصراف پیدا کند یا شرطی بگذارد که خطر شکست را کاهش دهد. هر انتخاب میتواند نسبت متفاوتی میان خواستهی حرفهای و ترس شخصی او نشان دهد.
خودداری از انتخاب نیز میتواند معنادار باشد. شخصیتی شاید آنقدر از پیامدهای تصمیم بترسد که اجازه دهد دیگران بجای او تصمیم بگیرند. این رفتار زمانی بخشی از شخصیتپردازی میشود که نشان دهد او چگونه با مسئولیت، خطر یا عدمقطعیت برخورد میکند. برای مثال مدیری که همیشه تصمیمهای دشوار را به زیردستان واگذار میکند، ممکناست در ظاهر فردی آرام و انعطافپذیر باشد، اما این الگو میتواند از ترس او نسبت به پاسخگویی ناشی شود.
نکتهی مهم ایناست که فشار نباید فقط وسیلهای برای وادارکردن شخصیت به رفتاری دلخواه نویسنده باشد. اگر شخصیتی ناگهان برخلاف تمام شناخت قبلی عمل میکند، باید شرایطی وجود داشته باشد که این تفاوت را قابلفهم سازد. انتخاب زیر فشار قرارست بخشی از شخصیت را آشکار کند، نه اینکه بدون زمینه شخصیتی تازه جایگزین شخصیت قبلی شود.
رفتار با افراد ضعیفتر
یکی از موقعیتهایی که میتواند اطلاعات مهمی دربارهی شخصیت منتقل کند، برخورد با فردیست که قدرت، امکانات یا اختیار کمتری دارد. در چنین رابطهای ممکناست شخصیت برای رسیدن به خواستهاش نیاز چندانی به جلب رضایت طرف مقابل نداشته باشد. بهمین دلیل شیوهی رفتارش میتواند نشان دهد وقتی مجبور به رعایت ملاحظات ناشی از قدرت دیگری نیست، چه چیزی انتخاب میکند.
برای مثال مدیری را تصور کنید که در جلسههای رسمی با همکاران ارشد بسیار مودب و خویشتندارست. او به سخنان دیگران گوش میدهد، مخالفتش را با آرامش بیان میکند و هرگز صدایش را بالا نمیبرد. اما وقتی یکی از کارکنان خدماتی اشتباهی کوچک مرتکب میشود، همان مدیر با خشونت واکنش نشان میدهد. این تفاوت ممکناست نشان دهد ادب او بیش از آنکه اصلی پایدار باشد، تا اندازهای به جایگاه فرد مقابل وابستهاست.
در نمونهای دیگر شاید شخصیت فردی سختگیر باشد که با زیردستان نیز همان اندازه جدی رفتار میکند که با افراد قدرتمند. او ممکناست اشتباه کارمندش را نادیده نگیرد، اما در برابر دیگران تحقیرش نکند و فرصت دفاع به او بدهد. چنین رفتاری میتواند نشان دهد سختگیری برای شخصیت با احترام به دیگران ناسازگار نیست. بنابراین رفتار با فرد ضعیفتر لزوما به انتخاب میان مهربانی و بیرحمی محدود نمیشود. شیوهی اعمال قدرت و حدودی که شخصیت برای خودش قائلاست نیز اهمیت دارند.
قدرت در اینجا فقط بمعنای جایگاه رسمی یا ثروت نیست. ممکناست کودکی در برابر بزرگسال، شاگردی در برابر استاد، بیماری در برابر پزشک یا فردی تازهوارد در برابر اعضای قدیمی یک گروه در موقعیت ضعیفتری باشد. حتی در یک رابطهی عاطفی ممکناست یکی از دو نفر بداند دیگری بیش از او به ادامهی رابطه وابستهاست. اینکه شخصیت چگونه با این نابرابری برخورد میکند میتواند بخشی از ارزشها یا نیازهای درونی او را نشان دهد.
اما نباید از یک رفتار به نتیجهای قطعی و ساده رسید. اگر شخصیتی در برخورد با کارمندی زیردست عصبانی میشود، ممکناست علت آن خودبزرگبینی باشد، ولی شاید هم آن کارمند خطایی جدی مرتکب شده که جان دیگران را بخطر انداختهاست. اگر شخصیتی با کودکی بسیار مهربان رفتار میکند، شاید از روی دلسوزی باشد یا شاید بخواهد اعتماد والدین کودک را جلب کند. موقعیت، انگیزه و پیامد رفتار باید در تفسیر آن دخالت داشته باشند.
تفاوت میان رفتار شخصیت با افراد قدرتمندتر، همسطح و ضعیفتر نیز میتواند مفید باشد. برای مثال شخصیتی شاید در برابر رئیسش بسیار فرمانبردار باشد، با همکارانش رقابت کند و با شاگردانش رفتاری حمایتگرانه داشته باشد. این سه رفتار لزوما متناقض نیستند. ممکناست او از جایگاه خودش احساس ناامنی کند، همکاران را رقیب بداند و در آموزش شاگردان احساس تسلط و آرامش پیدا کند. رابطهی میان این موقعیتها میتواند تصویری فردیتر از او بسازد.
برای استفاده از این روش لازم نیست حتما صحنهای بزرگ از سوءاستفادهی قدرت طراحی کنید. گاهی رفتارهای کوچک کفایت میکنند. شخصیت چگونه با کسی صحبت میکند که نامش را نمیداند؟ آیا وقتی فردی کمتجربه سوالی ساده میپرسد، با حوصله پاسخ میدهد؟ آیا اشتباه زیردستش را در جمع مطرح میکند یا در خلوت؟ آیا وقتی میتواند خواستهاش را تحمیل کند، حاضرست توضیحی ارائه دهد؟ پاسخ به چنین پرسشهایی میتواند ارزشهایی را آشکار کند که شخصیت شاید هرگز دربارهی آنها صحبت نکرده باشد.
آنچه شخصیت پنهان میکند
شخصیت فقط از طریق آنچه میگوید و انجام میدهد شناخته نمیشود. آنچه از گفتنش خودداری میکند، موضوعاتی که از آنها فاصله میگیرد و اطلاعاتی که میکوشد پنهان نگاه دارد نیز میتوانند بخشی از شخصیتپردازی باشند. پنهانکاری همیشه به وجود رازی بزرگ یا عملی مجرمانه مربوط نیست. انسانها ممکناست احساسات، نگرانیها، شکستها یا خواستههایی را پنهان کنند که با تصویری که از خود ساختهاند سازگار نیستند.
فرض کنید زنی پس از سالها به دیدار خانوادهاش بازمیگردد و در طول مهمانی با علاقه دربارهی شغل، دوستان و زندگی روزمرهاش صحبت میکند. اما هر بار که کسی دربارهی ازدواج ناموفقش سوالی میپرسد، موضوع را تغییر میدهد. در این حالت خودداری از پاسخ میتواند بقدر پاسخهای او اهمیت داشته باشد. خواننده هنوز نمیداند چرا زن نمیخواهد دربارهی آن رابطه صحبت کند، اما متوجه میشود موضوعی وجود دارد که او ترجیح میدهد از دیگران دور نگه دارد.
اهمیت پنهانکاری فقط در محتوای اطلاعات پنهان نیست. دلیل پنهانکردن نیز میتواند اطلاعاتی دربارهی شخصیت بدهد. شاید شخصیت از قضاوت دیگران بترسد، شاید بخواهد کسی را محافظت کند یا شاید هنوز نتوانسته با حقیقتی دربارهی خودش کنار بیاید. دو شخصیت ممکناست یک راز یکسان داشته باشند، اما یکی از روی شرم آن را پنهان کند و دیگری از روی احساس مسئولیت. رفتار بیرونی آنها شاید مشابه باشد، ولی معنای شخصیتپردازانهی این رفتار متفاوتاست.
دروغ نیز میتواند کارکردهای متفاوتی داشته باشد. شخصیتی شاید برای کسب منفعت دروغ بگوید، دیگری برای جلوگیری از درگیری و سومی برای حفظ تصویری از خودش. مثلا مردی که هرگز حاضر نیست بپذیرد راه را گم کرده، ممکناست حتی در موقعیتی بیاهمیت اطلاعات نادرست بدهد. این دروغ کوچک میتواند از نیاز او به حفظ اقتدار یا ناتوانی در پذیرش اشتباه ناشی شود. در مقابل، شخصیتی دیگر شاید دربارهی موضوعی بسیار مهم دروغ بگوید، اما در سایر بخشهای زندگی به صداقت پایبند باشد. برای شناخت او باید فهمید چرا آن موضوع خاص استثنا شدهاست.
یکی از شیوههای نشاندادن پنهانکاری، نمایش تفاوت میان گفتار و رفتار شخصیتاست. ممکناست کسی بگوید از دیدار فردی قدیمی هیچ نگرانی ندارد، اما پیش از ملاقات چند بار لباسش را عوض کند. شخصیتی شاید اصرار کند موضوعی را فراموش کرده، ولی تمام تاریخهای مربوط به آن را دقیق بیاد داشته باشد. چنین تفاوتهایی میتوانند بدون اعلام مستقیم راز، نشان دهند که موضوع برای شخصیت هنوز اهمیت دارد.
بااینحال هر پنهانکاریای نباید به معمایی تبدیل شود که فقط برای کنجکاوکردن خواننده طراحی شدهاست. اگر شخصیتی موضوعی را پنهان میکند، بهترست این خودداری با وضعیت روانی، اجتماعی یا خواستههای او ارتباط داشته باشد. پنهانکردن اطلاعات صرفا برای آنکه نویسنده بتواند چند فصل بعد غافلگیری ایجاد کند، رفتار شخصیت را مصنوعی جلوه میدهد، بخصوص اگر او در موقعیتهایی که هیچ دلیلی برای سکوت ندارد، همچنان از گفتن حقیقت خودداری کند.
همچنین لازم نیست تمام رازهای شخصیت در پایان آشکار شوند. بعضی شخصیتها میتوانند بخشهایی از گذشته یا تجربهی خود را برای دیگران نامعلوم باقی بگذارند. آنچه اهمیت دارد ایناست که این ندانستن با شیوهی روایت و جایگاه شخصیت سازگار باشد. ممکناست خواننده هرگز نفهمد چرا پیرمردی حاضر نیست به شهر زادگاهش بازگردد، اما از واکنشهای او متوجه شود که بازگشت برایش با تجربهای ناخوشایند پیوند دارد.
بنابراین پنهانکاری زمانی به شخصیت عمق میدهد که فقط اطلاعات را از خواننده مخفی نکند، بلکه شیوهی رابطهی شخصیت با خودش و دیگران را نشان دهد. راز ممکناست روزی آشکار شود، اما رفتار شخصیت در دوران پنهانماندن آن نیز باید معنا داشته باشد.
انتخاب جزئیات معنادار
شناخت نویسنده از شخصیت میتواند بسیار گستردهتر از چیزی باشد که در متن نهایی دیده میشود. ممکناست هنگام طراحی یک شخصیت دربارهی دوران کودکی، اعضای خانواده، تحصیلات، روابط عاطفی، علایق، ترسها و تجربههای گذشتهی او فکر کرده باشید. این شناخت میتواند هنگام نوشتن مفید باشد، اما لازم نیست تمام آن به خواننده منتقل شود. همانطور که روایت داستانی از میان رخدادهای فراوان انتخاب میکند، شخصیتپردازی نیز حاصل انتخاب از میان اطلاعات فراوانیست که میتوان دربارهی یک فرد ارائه داد.
مسئله بنابراین فقط این نیست که چه اندازه دربارهی شخصیت میدانید، بلکه ایناست که کدام اطلاعات را، در چه موقعیتی و با چه جزئیاتی نشان میدهید. نویسندهای ممکناست چند صفحه به توصیف ظاهر و گذشتهی شخصیت اختصاص دهد و همچنان تصویری عمومی بسازد. نویسندهای دیگر شاید با یک رفتار دقیق و یک انتخاب کوچک، شناختی ماندگار ایجاد کند. برای رسیدن به چنین نتیجهای باید از پروندهسازی بیهدف فاصله گرفت، کارکرد جزئیات را شناخت و به نشانههایی توجه کرد که فردیت شخصیت را آشکار میکنند.
پرهیز از پروندهسازی
یکی از روشهای رایج برای آغاز شخصیتپردازی، تهیهی فهرستی از اطلاعات شخصیست. بسیاری از نویسندهها نام، سن، قد، وزن، محل تولد، شغل، وضعیت خانوادگی، تحصیلات، علایق، خوراک محبوب شخصیت و مواردی دیگر را مشخص میکنند. این روش میتواند به سازماندهی اطلاعات کمک کند، بخصوص اگر با اثری بلند و تعداد زیادی شخصیت روبرو باشید. اما نباید تصور کرد کاملبودن چنین پروندهای با کاملبودن شخصیت در متن یکساناست.
فرض کنید برای شخصیت اصلی رمانی چندین صفحه زندگینامه نوشتهاید. میدانید در چه سالی متولد شده، در کدام مدرسه درس خوانده، چند خواهر و برادر دارد و در هر دورهی زندگی با چه کسانی دوست بودهاست. اکنون اگر در نخستین صحنه شخصیت با مسئلهای روبرو شود، فقط بخشی از این اطلاعات ممکناست بر واکنش او اثر بگذارند. شاید دانستن اینکه او در کودکی بارها محل زندگیاش را تغییر داده مهم باشد، زیرا اکنون از وابستهشدن به دیگران پرهیز میکند. اما نام معلم کلاس پنجم یا رنگ اتاق دوران نوجوانیاش شاید هیچ نقشی در صحنه نداشته باشد.
اشکال پروندهسازی زمانی آشکار میشود که نویسنده احساس کند چون اطلاعاتی را طراحی کرده، باید حتما آن را در متن نیز بیاورد. در نتیجه ممکناست هنگام معرفی شخصیت چندین پاراگراف دربارهی گذشتهاش بنویسد، در حالی که صحنهی کنونی هنوز نیازی به آن اطلاعات ندارد. این شیوه میتواند خواننده را وادار کند پیش از آنکه شخصیت را در موقعیتی معنادار ببیند، حجم زیادی از دادههای زندگینامهای را دریافت کند.
اما حذف اطلاعات از متن لزوما بمعنای بیفایدهبودن آنها برای نویسنده نیست. ممکناست نویسنده بداند چرا شخصیتی از شناکردن پرهیز دارد، بیآنکه در داستان هرگز به علت این ترس اشاره کند. همین شناخت میتواند به او کمک کند واکنش شخصیت را در صحنهای کنار رودخانه درست بنویسد. بنابراین باید میان اطلاعات لازم برای طراحی رفتار و اطلاعات لازم برای تجربهی خواننده تفاوت گذاشت.
گاهی نیز نویسنده پیش از نوشتن بیش از اندازه برای تثبیت جزئیات تلاش میکند. ممکناست تصور کند تا زمانی که تمام گذشته، علایق و ویژگیهای شخصیت مشخص نشدهاند، نمیتواند وارد صحنهی نخست شود. اما بخشی از شناخت شخصیت میتواند هنگام نوشتن شکل بگیرد. شاید وقتی او را در گفتوگویی دشوار قرار میدهید، تازه متوجه شوید که از مخالفت مستقیم پرهیز میکند. ممکناست هنگام نوشتن واکنش او به شکستی کوچک، الگویی از رفتار ظاهر شود که پیشتر در هیچ پروندهای ثبت نکرده بودید.
بهترست پروندهی شخصیت را ابزاری انعطافپذیر در نظر بگیرید. اگر نوشتن زندگینامه یا جدول ویژگیها به شما کمک میکند رفتار شخصیت را دقیقتر بفهمید، از آن استفاده کنید. اما اگر این اطلاعات به مجموعهای از تصمیمهای اجباری تبدیل میشوند که باید بدون توجه به نیاز داستان حفظ شوند، روند شخصیتپردازی را محدود خواهند کرد.
معیار اصلی ایناست که اطلاعات دربارهی شخصیت بتوانند بر شیوهی حضور او در داستان اثر بگذارند. خواننده لازم نیست تمام چیزهایی را بداند که نویسنده میداند. او باید بقدری اطلاعات دریافت کند که رفتار، واکنش و جایگاه شخصیت را در تجربهی داستانی بفهمد.
جزئیات دارای کارکرد
جزئیات معنادار اطلاعاتی هستند که در متن وظیفهای قابلتشخیص انجام میدهند. این وظیفه ممکناست روشنکردن ویژگی شخصیت، مشخصکردن رابطهای اجتماعی، ایجاد تصویری از جهان داستان یا برجستهساختن تعارضی موجود باشد. کارکرد جزئیات لزوما به این معنا نیست که باید بعدا در پیرنگ نقش تعیینکنندهای پیدا کنند. گاهی جزئیاتی کوچک فقط باعث میشوند رفتار شخصیت دقیقتر یا حضور او در صحنه ملموستر شود.
برای مثال فرض کنید زنی هنگام ورود مهمانان، پیش از خوشامدگویی به آنها، جای کفشها را در راهرو مرتب میکند. این رفتار ممکناست از حساسیت او نسبت به نظم خبر دهد. شاید در ادامه نشان داده شود که او در روابط خانوادگی نیز میکوشد همهچیز را تحت کنترل داشته باشد. در این حالت جزئیات ظاهرا کوچکی از رفتار روزمره، به الگویی گستردهتر ارتباط پیدا میکند. اما اگر نویسنده فقط بنویسد زن بسیار منظم بود، خواننده همان اطلاع را بشکلی مستقیم دریافت میکند، بیآنکه فرصتی برای مشاهدهی رفتار او داشته باشد.
جزئیات همچنین میتوانند رابطهی میان دو شخصیت را روشن کنند. تصور کنید پدری هنگام ورود فرزند بزرگسالش به خانه، بدون پرسیدن چیزی فنجانی چای برایش آماده میکند، اما در طول تمام ملاقات از نگاهکردن مستقیم به او پرهیز دارد. این دو رفتار در کنار یکدیگر ممکناست از رابطهای خبر دهند که در آن صمیمیت قدیمی و فاصلهی کنونی همزمان حضور دارند. نیازی نیست نویسنده بلافاصله بنویسد که پدر هنوز فرزندش را دوست دارد، اما از اتفاقی میانشان ناراحتاست. جزئیات میتوانند بخشی از این وضعیت را منتقل کنند.
بعضی جزئیات بیش از آنکه دربارهی درون شخصیت باشند، نسبت او را با جهان داستان نشان میدهند. برای مثال مردی که در شهر جنگزدهای زندگی میکند، ممکناست هنگام ورود بهر ساختمان ابتدا مسیر خروج اضطراری را بررسی کند. این رفتار میتواند از تجربهی خطر و شرایط محیطی او ناشی شود. در داستانی دیگر شخصیتی که در خانوادهای ثروتمند بزرگ شده، شاید هیچوقت به قیمت مواد غذایی توجه نکرده باشد. در اینجا جزئیات به خواننده کمک میکنند بفهمد جهان برای شخصیت چگونه سازمان یافتهاست.
گاهی یک جزئیات میتواند چند کارکرد همزمان داشته باشد. فرض کنید معلمی بازنشسته هنوز خودکاری قرمز در جیب پیراهنش نگه میدارد و هنگام شنیدن جملهای نادرست ناخودآگاه دست بجیب میبرد. این رفتار هم از سابقهی حرفهای او خبر میدهد، هم عادتی پایدار را نشان میدهد و هم میتواند در برخورد با دیگران موقعیتهایی طنزآمیز یا ناخوشایند ایجاد کند. چنین جزئیاتی معمولا از توصیفی که فقط رنگ یا شکل یک شیء را اعلام میکند، ظرفیت بیشتری دارد.
بااینحال نباید کارکردمندی را به قانونی تبدیل کرد که براساس آن تمام جزئیات باید حامل معنایی پنهان باشند. داستان به جزئیاتی نیاز دارد که فضا، آهنگ و حس زندگی روزمره را ایجاد کنند. ممکناست شخصیت در صحنهای از پنجره به باران نگاه کند، بیآنکه باران نشانهی اندوه یا پیشدرآمد حادثهای مهم باشد. اصرار بر معنابخشیدن به تمام اشیا و حرکتها میتواند متن را مصنوعی کند.
مسئله بیشتر به انتخاب و تاکید مربوط میشود. وقتی نویسنده روی جزئیاتی مکث میکند، توجه خواننده را به آن جلب میسازد. بنابراین بهترست بداند چرا آن اطلاعات را برجسته کردهاست. اگر دهها ویژگی ظاهری و رفتاری با وزن یکسان ارائه شوند، خواننده ممکناست نتواند تشخیص دهد کدامیک در شناخت شخصیت اهمیت بیشتری دارند.
جزئیات معنادار به نویسنده کمک میکنند شناخت شخصیت را در خود تجربهی داستانی جای دهد. بجای آنکه متن مدام دربارهی ویژگیهای فرد توضیح دهد، موقعیتهایی فراهم میکند که آن ویژگیها در رابطه با اشیا، افراد و شرایط دیده شوند.
ویژگی منحصربفرد
یکی از راههای ماندگارکردن شخصیت در ذهن خواننده، انتخاب ویژگیای دقیقاست که بتوان آن را بهمان فرد نسبت داد. این ویژگی لزوما نباید عجیب، نادر یا غیرواقعی باشد. ممکناست شخصیتی هنگام عصبانیت بسیار مودبتر از همیشه صحبت کند. فردی دیگر شاید عادت داشته باشد پیش از پاسخدادن بهر پرسش، آن را با واژههای خودش تکرار کند. شخصیتی ممکناست هرگز در حضور دیگران غذا نخورد، اما برای مهمانانش با دقت فراوان آشپزی کند. این رفتارها میتوانند از چند صفت عمومی مانند عصبی، دقیق یا مهربان متمایزتر باشند.
تفاوت ویژگی منحصربفرد با یک خصوصیت عمومی در میزان دقت آناست. اگر بنویسید مردی خجالتیست، خواننده تصوری کلی پیدا میکند. اما اگر نشان دهید او هنگام ورود به جمع همیشه نخست با کودکان صحبت میکند، زیرا گفتوگو با بزرگسالان برایش دشوارست، تصویری مشخصتر ساختهاید. این رفتار ممکناست فقط در همین شخصیت و در همین ترکیب از شرایط معنای خاصی داشته باشد.
ویژگی متمایز همچنین میتواند حاصل برخورد دو خصوصیت باشد. مثلا شخصیتی ممکناست در کارش بسیار بیرحم باشد، اما با وسایل قدیمی رفتاری وسواسگونه و محافظهکارانه داشته باشد. فرد دیگری شاید در گفتوگوهای روزمره پرحرف باشد، ولی هنگام مواجهه با مسئلهای واقعا مهم سکوت کند. این تفاوتها اگر با شناخت کلی شخصیت سازگار باشند، میتوانند او را از الگویی عمومی جدا کنند.
بااینحال منحصربفردبودن نباید با عجیببودن اشتباه گرفته شود. نویسنده ممکناست برای متفاوتکردن شخصیت مجموعهای از رفتارهای نامعمول به او نسبت دهد: همیشه دستکش میپوشد، فقط با جملههای کوتاه صحبت میکند، هیچوقت از در اصلی وارد نمیشود و نام تمام افراد را بعمد اشتباه میگوید. چنین ویژگیهایی شاید توجه خواننده را جلب کنند، اما اگر ارتباطی با شخصیت نداشته باشند، بیشتر به مجموعهای از شگردهای ظاهری شباهت پیدا میکنند.
ویژگی دقیق زمانی کارآمدترست که در موقعیتهای متفاوت ظرفیت نشاندادن وجوه گوناگون داشته باشد. فرض کنید شخصیتی هیچوقت درخواست کمک نمیکند. این عادت ممکناست در یک صحنه نشانهی استقلال و توانایی او باشد، در صحنهای دیگر باعث شود فرصت مهمی را از دست بدهد و در رابطهای عاطفی مانع نزدیکشدنش به فردی دیگر شود. ویژگی هماناست، اما بسته به شرایط آثار متفاوتی ایجاد میکند.
همین امکان گسترش باعث میشود جزئیات متمایز به بخشی از الگوی شخصیت تبدیل شود. اگر هر بار فقط همان حرکت تکرار شود و هیچ معنای تازهای پیدا نکند، ممکناست به نشانهای مکانیکی تبدیل شود. برای مثال اگر شخصیتی در تمام صحنهها هنگام نگرانی با انگشترش بازی کند، تکرار بیتغییر این رفتار بتدریج ارزش خود را از دست میدهد. اما اگر در موقعیتی مهم برای نخستین بار انگشتر را از دست خارج کند و کنار بگذارد، تغییر رفتار میتواند نشان دهد وضعیت کنونی با نگرانیهای معمول او تفاوت دارد.
نویسنده همچنین باید مراقب باشد ویژگی منحصربفرد جای شخصیت را نگیرد. خواننده قرار نیست فقط فردی را بیاد بیاورد که همیشه سرفه میکند یا کلاه خاصی میپوشد. بهترست آن نشانه بخشی از تصویری گستردهتر باشد، تصویری که در آن رفتار، خواسته، جایگاه و روابط شخصیت به یکدیگر متصلاند.
بنابراین برای متمایزکردن شخصیت لازم نیست فهرستی طولانی از خصوصیات عجیب طراحی کنید. گاهی یک انتخاب رفتاری دقیق، یک عادت متناسب با گذشته یا جزئیاتی ظاهری که با شیوهی زندگی شخصیت ارتباط دارد، میتواند بیش از چندین صفت عمومی در ذهن خواننده باقی بماند.
تمرین: معرفی شخصیت با کنش و انتخاب و عادت و جزئیات ظاهری
در این تمرین قرارست شخصیتی را بدون استفاده از زندگینامهی مفصل یا توصیف مستقیم ویژگیهای اخلاقی معرفی کنید. برای این کار فقط چهار ابزار اصلی در اختیار دارید: یک کنش قابلمشاهده، یک انتخاب میان امکانات متفاوت، یک عادت مشخص و یک جزئیات ظاهری. هدف این نیست که تمام پیچیدگیهای یک انسان را در چند پاراگراف نشان دهید. فقط باید با انتخاب دقیق چند نشانه، تصویری از شخصیت ساخت که فراتر از نام، شغل یا یک صفت عمومی باشد.
در پایان تمرین باید صحنهای کوتاه نوشته باشید که خواننده بتواند از طریق آن دستکم یک ویژگی مهم شخصیت را تشخیص دهد، بدون آنکه متن مستقیما همان ویژگی را اعلام کند. همچنین باید بتوانید نشان دهید چرا هرکدام از چهار عنصر انتخابشده در متن حضور دارند. برای انجام این تمرین بهترست از موقعیتی محدود استفاده کنید. نیازی به طراحی داستانی کامل، ساخت گذشتهای پیچیده یا ایجاد چندین تعارض همزمان نیست. تمرکز شما باید بر کیفیت معرفی یک شخصیت در یک موقعیت مشخص باقی بماند.
مرحلهی اول: یک تیپ اولیه انتخاب کنید
برای شروع یکی از نقشها یا الگوهای آشنا را در نظر بگیرید. مثلا رانندهی تاکسی، معلم بازنشسته، سرباز وظیفه، صاحب مغازه، پرستار، کارمند بانک، نگهبان ساختمان یا دانشجویی که تازه وارد دانشگاه شدهاست. بهترست در این مرحله شخصیتی انتخاب کنید که بتوانید شرایط زندگی و رفتارهای روزمرهی او را تا اندازهای تصور کنید.
نام تیپ را در یک جمله بنویسید. برای مثال:
«شخصیت من نگهبانی میانسال و سختگیرست.» یا «شخصیت من معلمی جوان و کمتجربهاست.»
این جمله فقط نقطهی آغازست. قرار نیست آن را در ابتدای متن نهایی بیاورید یا مستقیما این اطلاعات را به خواننده بدهید. فعلا باید تصویری اولیه داشته باشید که بتوانید در مراحل بعد به آن فردیت ببخشید.
از انتخاب چندین تیپ همزمان پرهیز کنید. در این مرحله لازم نیست شخصیت همزمان جنگجویی شکستخورده، فیلسوفی منزوی، پدری سختگیر و هنرمندی ناکام باشد. یک نقش یا ویژگی برجسته برای شروع کافیست.
مرحلهی دوم: یک موقعیت محدود برای معرفی شخصیت بسازید
اکنون مشخص کنید خواننده قرارست شخصیت را در چه شرایطی ببیند. موقعیت بهترست کوتاه و قابلتصور باشد و فقط یک مسئلهی اصلی داشته باشد.
برای مثال ممکناست نگهبان ساختمان چند دقیقه پیش از پایان شیفت با فردی روبرو شود که اجازهی ورود ندارد. معلم جوان شاید متوجه شود یکی از دانشآموزان در امتحان تقلب کردهاست. کارمند بانک ممکناست با مراجعهکنندهای روبرو شود که مدارک کافی ندارد، اما اصرار میکند کارش باید همان روز انجام شود.
موقعیت باید فرصتی برای مشاهدهی رفتار شخصیت فراهم کند. اگر هیچ مسئله، درخواست یا تغییر کوچکی وجود نداشته باشد، راهی نیست جز اینکه فقط دربارهی ظاهر و ویژگیهای او توضیح دهید.
در یک جمله بنویسید: «شخصیت من در موقعیتی قرار میگیرد که ...»
این جمله باید شرایط اصلی صحنه را مشخص کند، نه اینکه نتیجهی رفتار شخصیت را از پیش توضیح دهد.
مرحلهی سوم: خواستهی فوری شخصیت را مشخص کنید
پیش از انتخاب کنش و عادت، روشن کنید شخصیت در همین صحنه چه میخواهد. خواسته باید محدود و مرتبط با موقعیت باشد.
برای مثال نگهبان ممکناست بخواهد شیفتش بدون دردسر تمام شود. معلم شاید بخواهد نظم کلاس را حفظ کند. کارمند بانک ممکناست بخواهد پروندههای باقیمانده را پیش از تعطیلی تکمیل کند.
خواستهی فوری لازم نیست بزرگترین آرزوی زندگی شخصیت باشد. حتی ممکناست با خواستهای مهمتر در زندگی او ارتباط نداشته باشد. در این تمرین فقط به انگیزهای نیاز دارید که رفتار او را در محدودهی صحنه قابلفهم کند.
جملهای مانند «او میخواهد انسان خوبی باشد.» برای این مرحله بیش از اندازه کلیست. بهترست مثلا بنویسید: «او میخواهد بدون آنکه مقررات را نقض کند، مشکل مراجعهکننده را حل کند.»
اکنون مشخصاست شخصیت چه چیزی را دنبال میکند و میتوان دربارهی رفتار او در مواجهه با مانع تصمیم گرفت.
مرحلهی چهارم: یک ارزش یا نگرانی اصلی برای شخصیت تعیین کنید
در این مرحله فقط یک ارزش یا نگرانی انتخاب کنید که بتواند بر تصمیم شخصیت اثر بگذارد. شاید این ارزش نظم، صداقت، وفاداری، امنیت، استقلال یا احترام باشد. نگرانی نیز میتواند ترس از اشتباه، ازدستدادن اعتبار، ناامیدکردن دیگران یا قرارگرفتن در موقعیتی خارج از کنترل باشد.
برای مثال شاید نگهبان ساختمان معتقد باشد رعایت مقررات مهمترین بخش مسئولیت اوست. یا ممکناست معلم جوان بیش از هر چیز نگران باشد که دانشآموزان ضعف و کمتجربگیاش را تشخیص دهند.
این اطلاعات برای طراحی رفتارند. لازم نیست آنها را در متن نهایی توضیح دهید.
در یک جمله بنویسید: «برای این شخصیت، ... اهمیت ویژهای دارد.»
سپس از خودتان بپرسید آیا این ارزش یا نگرانی میتواند بر یکی از رفتارهای صحنه اثر بگذارد. اگر هیچ ارتباطی میان آن و موقعیت وجود ندارد، ویژگی دیگری انتخاب کنید.
مرحلهی پنجم: یک کنش مشخص برای شخصیت طراحی کنید
اکنون عملی انتخاب کنید که خواننده بتواند آن را مستقیما مشاهده کند. این عمل میتواند حرکت، گفتار یا خودداری آشکار از انجام کاری باشد.
برای مثال نگهبان شاید با دیدن فردی ناشناس از صندلی بلند شود و مسیر ورود را مسدود کند. معلم ممکناست برگهی امتحان دانشآموز را بدون هیچ توضیحی از روی میز بردارد. کارمند بانک شاید پروندهای ناقص را ببندد و آن را به مراجعهکننده بازگرداند.
کنش باید در موقعیت فعلی معنا داشته باشد. مثلا اگر شخصیت فقط از صندلی بلند شود و دوباره بنشیند، باید معلوم کنید چرا این حرکت اهمیت دارد. شاید بلندشدن او نشان دهد برخلاف عادت همیشگی تصمیم گرفته شخصا وارد گفتوگو شود.
در یک جمله بنویسید: «کنش اصلی شخصیت در این صحنه ... است.»
در این مرحله هنوز لازم نیست تمام صحنه را بنویسید. فقط عملی را انتخاب کنید که بتواند نخستین اطلاعات رفتاری را در اختیار خواننده قرار دهد.
مرحلهی ششم: معنای کنش را بررسی کنید
اکنون از خودتان بپرسید اگر خواننده فقط همین عمل را ببیند، چه برداشتی ممکناست دربارهی شخصیت پیدا کند.
فرض کنید معلم برگهی دانشآموز را برمیدارد. این رفتار ممکناست سختگیری، بیاعتمادی یا تصمیمی عادی برای بررسی تقلب باشد. اما اگر معلم پیش از برداشتن برگه چند لحظه به دانشآموز فرصت بدهد، معنای رفتار تغییر میکند. ممکناست خواننده احساس کند شخصیت میان اجرای مقررات و ملاحظهی وضعیت دانشآموز مرددست.
در این مرحله قرار نیست معنای کنش کاملا قطعی باشد. حتی میتوانید بخواهید مخاطب در آغاز برداشت ناقصی از شخصیت پیدا کند. اما بهترست بدانید این عمل چه احتمالاتی را ایجاد میکند.
اگر کنش انتخابشده هیچ ارتباطی با ویژگی مورد نظر شما ندارد، آن را کمی تغییر دهید. لازم نیست عملی بزرگتر طراحی کنید. شاید دقیقترکردن همان حرکت کافی باشد.
مرحلهی هفتم: دو امکان واقعی برای انتخاب ایجاد کنید
اکنون باید شخصیت را در موقعیتی قرار دهید که دستکم دو راه پیش رو داشته باشد.
برای مثال نگهبان میتواند فرد ناشناس را راه دهد یا از ورود او جلوگیری کند. معلم میتواند تقلب دانشآموز را گزارش کند یا ابتدا فرصتی برای توضیح به او بدهد. کارمند بانک میتواند درخواست ناقص را رد کند یا راهی قانونی برای تکمیل مدارک پیشنهاد دهد.
مهم ایناست که هر دو امکان در شرایط صحنه قابلتصور باشند. اگر یکی از آنها آشکارا ناممکن یا بیمعناست، شخصیت واقعا با انتخاب روبرو نشدهاست.
دو جمله بنویسید:
«شخصیت میتواند...»
«و همچنین میتواند...»
فعلا گزینهی سوم یا مجموعهای از راهحلهای پیچیده اضافه نکنید. هدف شناخت یک انتخاب محدودست.
مرحلهی هشتم: برای انتخاب هزینهای مشخص در نظر بگیرید
اکنون بررسی کنید چرا تصمیم برای شخصیت آسان نیست. اگر هر دو گزینه نتیجهای یکسان داشته باشند یا یکی از آنها بدون هیچ هزینهای تمام خواستههای شخصیت را برآورده کند، ممکناست انتخاب اطلاعات چندانی دربارهی اولویتهای او ندهد.
برای مثال نگهبانی که میخواهد زودتر به خانه برود، شاید بداند رسیدگی دقیق به درخواست فرد ناشناس باعث میشود از سرویس رفتوبرگشت کارکنان جا بماند. در مقابل، نادیدهگرفتن درخواست ممکناست با احساس مسئولیت او سازگار نباشد.
هزینه لزوما نباید مالی یا فیزیکی باشد. ممکناست شخصیت با ازدستدادن وقت، ناراحتی فردی دیگر، خطر سرزنششدن یا پذیرش مسئولیتی ناخواسته روبرو شود.
در یک جمله بنویسید: «اگر شخصیت این راه را انتخاب کند، باید ... را بپذیرد.»
همین کار را برای گزینهی دیگر نیز انجام دهید. اگر نتوانید برای هیچکدام پیامدی قابلفهم پیدا کنید، لازماست موقعیت را کمی تغییر دهید.
مرحلهی نهم: تصمیم شخصیت را مشخص کنید
اکنون یکی از امکانات را انتخاب کنید و بنویسید شخصیت چه تصمیمی میگیرد.
در این مرحله بهترست از انتخابی استفاده کنید که با شناخت اولیهی شخصیت ارتباط دارد، اما تمام معنای آن از پیش بدیهی نیست. اگر نگهبان سختگیر همیشه بدون هیچ استثنایی ورود افراد ناشناس را ممنوع میکند، خواننده فقط همان ویژگی اولیه را مشاهده خواهد کرد. اما اگر نگهبان حاضر شود پس از پایان شیفت خودش برای بررسی درخواست بماند، ممکناست وجه دیگری از مسئولیتپذیری او آشکار شود.
نیازی نیست حتما تصمیمی غیرمنتظره بگیرید. شاید نگهبان همچنان اجازهی ورود ندهد و همین انتخاب درستترین رفتار برای شخصیت باشد. مسئله ایناست که خواننده بفهمد تصمیم او از چه اولویتی ناشی میشود.
جملهای بنویسید: «او تصمیم میگیرد ...، زیرا ...»
بخش دوم این جمله برای خود شماست. در متن نهایی بهترست تا جای ممکن دلیل انتخاب از شرایط و رفتار شخصیت فهمیده شود.
مرحلهی دهم: کنش و انتخاب را از یکدیگر جدا کنید
اکنون دو عنصر نخست تمرین را کنار یکدیگر قرار دهید. بررسی کنید آیا کنشی که در مرحلهی پنجم طراحی کردهاید فقط اجرای همان انتخاباست یا اطلاعات دیگری نیز منتقل میکند.
برای مثال اگر تمام تمرین به این محدود شود که «نگهبان تصمیم گرفت در را باز کند و سپس در را باز کرد.» دو عنصر عملا به یک اطلاع واحد تبدیل میشوند. باید کنش و انتخاب با یکدیگر ارتباط داشته باشند، اما کارکردشان کاملا تکراری نباشد.
شاید نگهبان در آغاز بدون نگاهکردن به مدارک، دفتر ثبت ورود را جلوی مراجعهکننده بگذارد. این کنش میتواند از پایبندی او به روال معمول خبر دهد. اما وقتی متوجه شرایط خاص فرد میشود، تصمیم میگیرد پس از پایان شیفت برای بررسی درخواست بماند. اکنون کنش اولیه و انتخاب بعدی دو بخش متفاوت از شخصیت را نشان میدهند.
هدف ساختن دو حادثهی مستقل نیست. باید بتوانید از طریق یک رفتار مشخص و یک تصمیم معنادار، شناخت خواننده را در دو مرحله گسترش دهید.
مرحلهی یازدهم: یک عادت قابلمشاهده انتخاب کنید
اکنون به عادتی فکر کنید که شخصیت ممکناست بارها در زندگی روزمره انجام دهد. عادت میتواند فیزیکی، گفتاری یا رفتاری باشد.
برای مثال نگهبان شاید همیشه پیش از امضاکردن دفتر، ساعت دیواری را بررسی کند. معلم ممکناست هنگام فکرکردن لبهی کاغذها را مرتب کند. کارمند بانک شاید پیش از پاسخدادن بهر درخواست، نام مراجعهکننده را دوباره بخواند.
عادت نباید صرفا یک حرکت عجیب باشد. بهترست با شیوهی زندگی، حرفه یا ویژگیهای شخصیت سازگار باشد.
در یک جمله بنویسید: «او معمولا ...»
توجه کنید که یک عمل منفرد همیشه برای نشاندادن عادت کافی نیست. اگر شخصیت فقط یک بار خودکارش را روی میز جابجا کند، خواننده شاید آن را حرکتی اتفاقی بداند. میتوانید از طریق تکراری محدود، واکنش آشنای دیگران یا نحوهی انجام حرکت نشان دهید که رفتار بخشی از روال معمول اوست.
مرحلهی دوازدهم: رابطهی عادت با شخصیت را مشخص کنید
اکنون بررسی کنید عادت انتخابشده چه چیزی دربارهی شخصیت نشان میدهد. آیا فقط خصوصیتی ظاهریست یا میتوان آن را به ارزش، نگرانی یا تجربهای مشخص مرتبط کرد؟
برای مثال شاید نگهبان همیشه زمان ورود افراد را با دقت ثبت کند، زیرا معتقدست هر اتفاقی باید قابلپیگیری باشد. در این حالت عادت با ارزش مسئولیتپذیری او ارتباط دارد.
اما شاید شخصیتی دیگر همان رفتار را انجام دهد، زیرا از سرزنششدن میترسد و میخواهد در صورت وقوع مشکل بتواند ثابت کند تقصیری نداشتهاست. عادت ظاهرا یکساناست، ولی معنای آن برای دو شخصیت تفاوت دارد.
لازم نیست این علت را مستقیما در متن بنویسید. فقط مشخص کنید آیا رفتار از شناخت کلی شخصیت پشتیبانی میکند یا نه.
اگر عادت هیچ ارتباطی با شخصیت ندارد، میتوانید آن را حفظ کنید، بشرط آنکه برای ایجاد فردیت یا طبیعیترشدن صحنه مفید باشد. اما از افزودن عادتهای متعدد فقط برای متفاوتکردن شخصیت پرهیز کنید.
مرحلهی سیزدهم: جزئیات ظاهری را انتخاب کنید
اکنون فقط یک ویژگی ظاهری انتخاب کنید. این ویژگی میتواند به چهره، لباس، بدن، صدا یا شیوهی حرکت مربوط باشد.
برای مثال نگهبان ممکناست سرآستین لباس فرم خود را با نخ سبزرنگی دوخته باشد. معلم شاید همیشه لکهی کوچکی از جوهر روی انگشت اشاره داشته باشد. کارمند بانک ممکناست هنگام صحبت عینکش را تا نیمهی بینی پایین بیاورد.
ویژگی را تا جای ممکن دقیق انتخاب کنید. عبارت لباسهای نامرتب تصویری عمومی ایجاد میکند، اما اینکه دکمهی بالای پیراهنش با نخی به رنگ متفاوت دوخته شده بود جزئیاتی مشخصترست.
این ویژگی لازم نیست عجیب یا بسیار چشمگیر باشد. هدف آناست که خواننده بتواند شخصیت را در صحنه مجسم کند و در صورت امکان اطلاعات کوچکی نیز دربارهی شیوهی زندگی او دریافت کند.
در یک جمله بنویسید: «تنها جزئیات ظاهریای که نشان میدهم ... است.»
مرحلهی چهاردهم: چهار عنصر را در یک ترتیب مشخص قرار دهید
اکنون کنش، انتخاب، عادت و جزئیات ظاهری را کنار یکدیگر بنویسید و تصمیم بگیرید خواننده آنها را به چه ترتیبی دریافت میکند.
لازم نیست ترتیب متن دقیقا مطابق فهرست تمرین باشد. شاید بهتر باشد نخست جزئیات ظاهری را نشان دهید، سپس عادت شخصیت را هنگام انجام کاری بتصویر بکشید، بعد کنشی مشخص رخ دهد و سرانجام انتخاب اصلی صورت بگیرد.
در مثال نگهبان میتوان صحنه را با سرآستین دوختهشدهی او آغاز کرد. سپس نشان داد که طبق عادت زمان ورود مراجعهکننده را در دفتر ثبت میکند. پس از شنیدن درخواست، دفتر را میبندد و کلیدها را از جیب درمیآورد. در پایان باید میان ترک محل و ماندن برای بررسی مسئله تصمیم بگیرد.
این فقط یکی از ترتیبهای ممکناست. شاید بتوانید با آغازکردن صحنه از تصمیم شخصیت و نشاندادن عادت در ادامه، تجربهی متفاوتی بسازید.
معیار انتخاب ترتیب ایناست که اطلاعات بشکلی طبیعی وارد صحنه شوند و خواننده مجبور نباشد چهار ویژگی مستقل را مانند فهرست بخواند.
مرحلهی پانزدهم: نسخهی نخست صحنه را بنویسید
اکنون صحنهای حدود سیصد تا پانصد کلمه بنویسید. این محدودیت تقریبی کمک میکند متن آنقدر طولانی نشود که برای معرفی شخصیت به رویدادهای فراوان متکی شوید.
در نسخهی نخست تلاش کنید چهار عنصر انتخابشده را در خود جریان صحنه نشان دهید. نیازی نیست برای هرکدام پاراگرافی جداگانه بنویسید. ممکناست عادت در میانهی گفتوگو آشکار شود و جزئیات ظاهری هنگام انجام کنش دیده شود.
در طول نوشتن از توضیح مستقیم صفاتی مانند مهربان، محتاط، شجاع یا خودخواه تا جای ممکن پرهیز کنید. اگر شخصیت محتاطاست، شرایطی بسازید که احتیاطش در شیوهی تصمیمگرفتن دیده شود.
همچنین لازم نیست نام، سن دقیق، محل تولد یا گذشتهی شخصیت را اعلام کنید، مگر آنکه یکی از این اطلاعات برای فهم صحنه ضروری باشد.
هدف نسخهی نخست کاملبودن ادبی یا زیبایی نثر نیست. فقط باید ببینید آیا شخصیت از طریق چهار عنصر تعیینشده برای خواننده قابلشناسایی میشود یا نه.
مرحلهی شانزدهم: چهار عنصر را در متن پیدا کنید
پس از نوشتن صحنه، آن را یک بار دیگر بخوانید و مشخص کنید هرکدام از چهار عنصر دقیقا کجا ظاهر شدهاند.
بخشی را که کنش شخصیت را نشان میدهد مشخص کنید. سپس جمله یا موقعیتی را پیدا کنید که در آن شخصیت میان دو امکان انتخاب کردهاست. پس از آن عادت و جزئیات ظاهری را جدا کنید.
اگر برای یافتن یکی از عناصر مجبورید چندین جملهی توضیحی را بهم وصل کنید، ممکناست آن عنصر هنوز در صحنه بقدر کافی روشن نباشد.
برای مثال شاید در یادداشتهای اولیه نوشته باشید شخصیت عادت دارد همهچیز را مرتب کند، اما در متن فقط یک بار دربارهی منظمبودن او توضیح دادهاید. در این حالت عادت هنوز از طریق رفتار نشان داده نشدهاست.
یا شاید نوشته باشید شخصیت میان دو گزینه انتخاب کرده، ولی خواننده هرگز متوجه وجود گزینهی دوم نمیشود. در این حالت تصمیم ممکناست فقط عملی معمولی بنظر برسد.
پیش از افزودن اطلاعات تازه، تلاش کنید همان چهار عنصر را دقیقتر و قابلمشاهدهتر کنید.
مرحلهی هفدهم: رابطهی چهار عنصر را بررسی کنید
اکنون از سطح شناسایی عناصر فراتر بروید و ببینید آیا میان آنها ارتباطی وجود دارد.
ممکناست کنش شخصیت از یک ارزش خبر دهد، عادت او همان ارزش را در زندگی روزمره نشان دهد و انتخابش آن را در شرایط دشوار آزمایش کند. جزئیات ظاهری نیز شاید تصویری از شیوهی زندگی او ارائه کند.
اما لازم نیست تمام عناصر دقیقا یک پیام داشته باشند. اگر همگی فقط نشان دهند شخصیت بسیار منظماست، صحنه بیش از اندازه تکراری میشود.
بهترست هر عنصر سهم مشخصی در شناخت شخصیت داشته باشد. برای مثال کنش ممکناست سختگیری را نشان دهد، انتخاب مسئولیتپذیری را آشکار کند، عادت نیاز به نظم را مشخص سازد و جزئیات ظاهری از بیتوجهی شخصیت به ظاهر شخصیاش خبر دهد.
در این حالت مخاطب با مجموعهای از اطلاعات متفاوت اما سازگار روبروست که هیچکدام دیگری را تکرار نمیکنند و او میتواند تصویری پیچیدهتر از یک صفت منفرد بسازد.
مرحلهی هجدهم: تناقضهای احتمالی را کنترل کنید
اکنون بررسی کنید آیا رفتارهای شخصیت با یکدیگر سازگارند یا نه. منظور این نیست که تمام آنها باید دقیقا یک ویژگی را تایید کنند. شاید کنش و انتخاب شخصیت در ظاهر متفاوت باشند، اما باید بتوانید این تفاوت را درک کنید.
برای مثال نگهبانی که در آغاز بسیار سختگیر رفتار کرده، شاید در پایان حاضر شود بخشی از وقت شخصیاش را برای کمک به مراجعهکننده اختصاص دهد. این دو رفتار لزوما متناقض نیستند. شاید هر دو از احساس مسئولیت او ناشی شوند: نخست مسئولیت اجرای مقررات و سپس مسئولیت رسیدگی به فردی که واقعا نیازمند کمکاست.
اما اگر همان نگهبان بدون هیچ زمینهای ناگهان تمام مقررات را کنار بگذارد و رفتاری کاملا مخالف شناخت قبلی نشان دهد، تصمیمش مصنوعی بنظر میرسد.
اگر تناقضی پیدا کردید، از خودتان بپرسید آیا شرایط صحنه برای فهم آن کافیست. شاید لازم باشد اطلاعات کوچکی اضافه کنید یا یکی از رفتارها را تغییر دهید.
هدف حذف تمام تفاوتها نیست. لازماست رفتارهای مختلف به یک شخصیت تعلق داشته باشند، نه به چند شخصیت که تصادفا نام یکسانی دارند.
مرحلهی نوزدهم: توصیفهای توضیحی را حذف کنید
اکنون متن را از نظر جملههایی بررسی کنید که مستقیما صفات شخصیت را اعلام میکنند.
برای مثال ممکناست نوشته باشید: «او مردی بسیار دقیق بود و همیشه مسئولیتهایش را جدی میگرفت.»
اگر صحنه پیشتر نشان داده که شخصیت حتی در پایان شیفت نیز دفتر ورود را با دقت بررسی میکند، شاید این توضیح ضروری نباشد.
همین کار را دربارهی عباراتی مانند «او از دیگران میترسید»، «زن بسیار مهربان بود» یا «مرد شخصیتی متناقض داشت» انجام دهید.
لازم نیست تمام توضیحات مستقیم را از داستاننویسی خود حذف کنید. بیان مستقیم میتواند در موقعیتهای دیگر کاملا مناسب باشد. اما هدف این تمرین مشاهدهی ظرفیت رفتار و جزئیاتاست، بنابراین بهترست تا جای ممکن اجازه دهید خواننده خودش ویژگیهای شخصیت را تشخیص دهد.
پس از حذف جملههای توضیحی، متن را دوباره بخوانید. اگر شناخت شخصیت کاملا از بین رفته، شاید کنش، انتخاب یا جزئیات هنوز بقدر کافی دقیق طراحی نشدهاند.
مرحلهی بیستم: جزئیات اضافی را کنار بگذارید
اکنون مشخص کنید آیا هنگام نوشتن ویژگیهای دیگری نیز به شخصیت اضافه کردهاید. شاید علاوه بر جزئیات ظاهری اصلی، دربارهی رنگ چشم، مدل مو، کفش، ساعت، قد و شکل دستها نیز توضیح داده باشید.
برای این تمرین فقط یکی از جزئیات ظاهری اصلی را حفظ کنید. اطلاعات دیگری که برای فهم حرکت صحنه ضروریاند میتوانند باقی بمانند، اما از گسترش توصیف ظاهری به پروندهای کامل پرهیز کنید.
همین محدودیت دربارهی عادت نیز وجود دارد. اگر شخصیت همزمان چندین رفتار تکراری و غیرمعمول دارد، یکی را انتخاب کنید که بیشترین ارتباط را با شناخت مورد نظر شما برقرار میکند.
هدف حذف تمام جزئیات طبیعی متن نیست، بلکه جلوگیری از پراکندگی توجهاست. باید ببینید با تعداد محدودی نشانه تا چه اندازه میتوان شخصیت را معرفی کرد.
پس از این مرحله نسخهای کوتاهتر خواهید داشت که هر عنصر اصلی در آن قابلشناساییست.
مرحلهی بیستویکم: صحنه را از نگاه خواننده بررسی کنید
اکنون تلاش کنید صحنه را بدون توجه به یادداشتهای اولیه بخوانید. فرض کنید هیچچیز دربارهی شخصیت نمیدانید و فقط همین متن را در اختیار دارید.
از خودتان بپرسید آیا میتوان حدس زد شخصیت چه چیزی میخواهد؟ آیا دلیل دشواری انتخاب او مشخصاست؟ آیا رفتارش الگویی قابلفهم دارد؟ آیا جزئیات ظاهری کمک میکند حضور او را تصور کنید؟
سپس ببینید خواننده احتمالا چه صفتی را به شخصیت نسبت خواهد داد. شاید قصد داشته باشید فردی مسئولیتپذیر بسازید، اما رفتارهایش بیشتر نشانهی ترس از مجازات باشند. این تفاوت لزوما ضعف نیست، ولی باید از آن آگاه باشید.
اگر امکانش را دارید، متن را به فرد دیگری بدهید و بدون توضیح دربارهی نیت خودتان از او بخواهید شخصیت را در دو یا سه جمله توصیف کند. بهترست ابتدا مثلا نپرسید «آیا روشن شده شخصیت مسئولیتپذیر بود؟» زیرا خود پرسش پاسخ را پیشنهاد میکند.
پاسخ بجای خواننده میتواند نشان دهد کدام اطلاعات واقعا از متن منتقل شدهاند و کدام فقط در ذهن نویسنده باقی ماندهاند.
مرحلهی بیستودوم: یک بازنویسی محدود انجام دهید
بر اساس بررسیهای قبلی، صحنه را فقط در بخشهایی تغییر دهید که برای روشنترشدن شخصیت ضروریاند.
اگر انتخاب شخصیت هزینهی مشخصی ندارد، آن هزینه را قابلمشاهده کنید. اگر عادت فقط در یادداشتها وجود دارد، راهی پیدا کنید که در متن دیده شود. اگر جزئیات ظاهری هیچ نقشی در تصویر شخصیت ندارد، ویژگی دقیقتری انتخاب کنید. اگر رفتار شخصیت بدون توضیح ناگهانی بنظر میرسد، شرایط لازم برای فهم آن را فراهم کنید.
در این بازنویسی حادثههای تازه، شخصیتهای متعدد یا گذشتهای طولانی اضافه نکنید. هدف اصلاح معرفی شخصیتاست، نه تبدیل تمرین به داستانی بزرگتر.
پس از بازنویسی، نسخهی نخست و نهایی را کنار یکدیگر قرار دهید. بررسی کنید آیا متن دوم با اطلاعات کمتر یا انتخابهای دقیقتر، شناخت روشنتری از شخصیت ایجاد میکند.
شاید نسخهی نهایی فقط چند جمله با نسخهی نخست تفاوت داشته باشد. همین تغییر محدود نیز میتواند برای مشاهدهی اثر انتخاب جزئیات کافی باشد.
مرحلهی بیستوسوم: نتیجهی تمرین را ثبت کنید
در پایان، جدا از متن داستانی، در چند جمله نتیجهی کار خود را بنویسید.
ابتدا مشخص کنید تیپ اولیهی شما چه بود و در نسخهی نهایی چه ویژگیای پیدا کرد که او را از همان تیپ عمومی متمایز میکند.
سپس بنویسید کنش اصلی چه چیزی نشان داد، انتخاب شخصیت کدام ارزش یا نگرانی را آشکار کرد، عادت چه اطلاعاتی به شناخت خواننده افزود و جزئیات ظاهری چگونه به حضور شخصیت در صحنه کمک کرد.
سرانجام به این پرسش پاسخ دهید که اگر مجبور بودید یکی از چهار عنصر را حذف کنید، حذف کدامیک کمترین آسیب را به شخصیتپردازی وارد میکرد و چرا؟
این پرسش کمک میکند تفاوت میان عناصر واقعا ضروری و اطلاعاتی را که صرفا برای تکمیل تمرین اضافه شدهاند تشخیص دهید.
هدف نهایی تمرین
هدف این تمرین آن نیست که ثابت کنید هر شخصیت را همیشه میتوان فقط با چهار ویژگی معرفی کرد. شخصیتپردازی در آثار مختلف به اندازههای متفاوتی از اطلاعات نیاز دارد و ممکناست شخصیتی در طول یک رمان از طریق صدها رفتار، گفتوگو و تصمیم شناخته شود. هدف محدودترست: باید بتوانید تفاوت میان اعلام ویژگیهای شخصیت و نشاندادن آنها را در عمل مشاهده کنید.
اگر پس از انجام تمرین، بتوانید بدون ساختن زندگینامهای مفصل تصویری از شخصیت ارائه دهید، اگر رفتارهای مختلف شخصیت به یک فرد مشخص تعلق داشته باشند و اگر انتخابش چیزی فراتر از تیپ اولیه را آشکار کند، تمرین به هدف اصلی خود رسیدهاست. شناخت شخصیت زمانی ارزشمند میشود که بتوانید آن را به تجربهای قابلمشاهده در متن تبدیل کنید.