- تاریخ ثبتنام
- 11/14/24
- نوشتهها
- 228
- موضوع نویسنده
- #81
میدانید؛ او اصلا با لطافت سوال نمیپرسد. تمامِ حرکاتش مثلِ فضای این خانه پر از یکنواختیست و شاید اگر دلش بخواهد، بتواند کمی مهربان شود، کمی دلنگران شود یا حتی بخنند، اما دلش اصلا نمیخواهد!
نگاه به جورابهای زرشکیام میدوزم و کاش ضربانِ وحشیانهی قلبم را میشد با کنترل از راهِ دور، روی حالتِ آف قرار داد.
گردنش برای بهتر دیدنم کمی کج میشود:
- صورتت قرمزه...
جایی پشتِ دندههایم، بندی چون طنابی پوسیده از هم میدرد.
نگاهی که روی صورتم میگردد، سنگین است. انگشتانش را با آن ابهتِ خاص خود پشت کمرش گره کرده، سرد و دستوری، جوری که به زیر دستانش تشر میزند، میگوید:
- ماسکتو بکش پایین!
پریدنِ پلکهایم را کنترل و پوزخند میزنم. شاید اوضاعم بهم ریخته نظر رسد، اما زبانم هیچگاه مقابلِ او غلاف ندارد. این هم از شانسِ خوبش است:
- ببینم، اشتباه نگفتی جناب سروان؟ نباید دس... تامو بیارم بالا؟!
پچپچ زنعمو با شخصی که نمیدانم کیست هم مانعِ ادامه دادنِ بحثمان نمیشود:
- برش دار گفتم!
لبانم، آخ از آن لعنتیها که حالیشان نمیشود نباید بلرزند و برچیده شوند.
دستش که روی آن پارچهی نازک لعنتی مینشیند، گونههایم لمس میشوند.
خوب؟ نه نیستم! باز آتش گرفتهام.
صدای کشیده شدنِ دمپاییهای پلاستیکی روی سنگهای پله نزدیک شده. جیرجیرِ لولای در و لحنِ عصبی و پر حرص مادرش با جیغ بچهگانهی هیرادی که دستِ هلما را سفت چسبیده قاطی میشود:
- دایی جونم!
- هلما میگه دایی قرار بوده برام خوراکی بخره، چرا به بچه وعده الکی میدی؟ نمیدونی صحرا رو دیوانه میکنن؟
برمیگردد و آن انگشتانِ پر حرارتش از صورتم فاصله میگیرند.
حس میکنم زنعمو با هر واژه دارد یک ترکش سمتم رها میکند. مخصوصا هنگامِ ادای سرشار از نفرتِ کلمهی دیوانه! توپش بیش از حد پر است. چهارپایهی کوچکِ یاسی رنگ را گوشه ای میاندازد و کمی از آبِ درونِ تشتِ پر از کف، روی دستانش پرت میشوند.
لبخند ناخودآگاه بر لبان صدرا مینشیند. برخلافِ من بدونِ هیچگونه دستپاچگی در رفتارش میگوید:
- سلام عیلکم! هلمای من... بیا اینجا ببینمت؟ گریه کردی؟
حامی با آب و لعاب اول روبه من و سپس سمت داییاش میآید:
- سلام پریزاد جون... وای دایی نبودیا! هلما خونه رو گذاشت روی سرش، آخرش مامانم از دستش گریه شد... گفت میفرستمت جای بابا تا انقدر اذیتم نکنی. واقعی میفرسته؟
اخمی با مزه صورتِ صدرا را پر میکند. خم شده و نازِ خواهرزادهاش را عجیب حال خوب کن میخرد:
- آره هلما؟ گریه چرا عزیز دلِ من؟
هلمای طفلِ معصوم چه میداند که صدرا سرش برود، قولش را فراموش نمیکند؟ حداقل مشمایِ پر از خوراکیِ روی کانتر که این را میگوید.
بی توجه به نگاهِ زیر چشمی صدرا، آرام ببخشیدی گفته، از کنارِ مادرش میگذرم. مهر انگیز هم با همان گره ی کور بین ابروان نازکش، سری برایم تکان میدهد.
این اگر یک اعلامِ تنفرِ کاملا واضح از طرف او نیست، پس چیست؟
تا نفسم بالا بیاید به دیوارِ خانه تکیه میدهم و در دل مینالم:
- فاتحهاتو بخون پریزاد! از فرداست که دهتا دهتا بارت کنه.
صدای فریادِ پر از خندهی کودکانِ صحرا و سپس مواخذه صدرا از درِ نیمه باز به بیرون میآید:
- لازمه با صحرا بابتِ این رفتارش صحبت بشه؟!
گوش دادنِ مکالمهاشان برایم جذاب نیست، اما دیدنِ ارتفاعِ خانه از بالای تراس موجبِ سیاهی رفتنِ چشمانم میشود.
زن عمو که انگار حرفهای پسرش را نمیشنود، از ورودی فاصله گرفته، پرخاشگر میگوید:
- هی میخوام هیچی نگم نمیشه... کارِ تو با این دختر چیه مادر؟! ها؟!
او در کمالِ خونسردی؛ تذکر وار تکرار میکند:
- بحثای مهمتر از کار من با پریزاد وجود داره مامان! زنگ بزن بگو صحرا بیاد اینجا ببینم دلیلِ حرفش به هلما چیه؟
لازم است بگویم قلبم شکسته و با یک چسبِ زخمِ ناتوان آن را برهم پیوند میزنم تا مبادا چپه شود، بیفتد و بمیرد؟! مگر میشد؟ برای او بحثهای مهمتر از من وجود داشتند!
صدای مهر انگیز تا به حال آنقدر بالا نرفته، او اصلا بلد نیست با تک پسرش نامحترمانه حرف بزند، اما انگار عنان از کف میدهد:
- که پریزاد؟! خوشبحالم... اسمِ نشون کردهی مردم راحت به زبونت نمیومد که اومد!
صدرا جدی اخطار میدهد:
- مامان!
درونِ زانوهایم تهی شده و ترقترقِ صدایش را میشنوم:
- ببین صدرا... چند ساله خونِ منو کردی تو شیشه، گفتم من با بچهی طلا کنار نمیام! گفتی دوسش دارم... چیکار کرد؟ چطور مزدتو داد؟ ها؟ چطور مزدتو داد؟! مثل راحلهی بیچاره که خانم پرو پرو انگشترِ بچشو پس فرستاد واسش... مزد تورم همینجوری داد این پریزاد!
آخ خدا! چرا جانی که به من بخشیدی را نمیگیری؟
دندانهایم برهم میخورند و او سعی بر آرام کردن مادرش دارد:
- بیا اینجا بشین مامانم... برات یچیز شیرین بیارم؟
آبِ دهانش را عصبی و بلند قورت میدهد:
- شیرین؟ کدوم شیرینیای تلخی کاراتو جبران میکنه برام؟! من هلماام که با شکلات ساکتم کنی؟
نفسهایش خسخس میکنند و من دستانم اشکهایم را با زجر پس میزنند. پسرهای این خانواده اصلا توانِ نامهربانی با مادرانشان را نداشتند:
- کدوم کارِ من موجبِ دلمکدری شما شده؟ که اگر وجود داشته باشه، حتما براش توضیحی دارم!
حامی ترسیده میپرسد:
- با مامان مهر انگیز دعوا میکنی دایی؟!
- نه عمرِ من، داریم حرف میزنیم. پاشو بریم توی اتاق مادرم...
شنیدنِ لحنِ گرفتهی زنعمو برایم جدید است:
- از کاراش میپرسه... تو کاری نمیکنی! همینکه بقیه خودشونو هی بچسبونن بهت بسه! کی از اون دخترهی هفت خط خواست نرسیده بیاد خودشیرینی؟!
صدرا بهت زده میپرسد:
- این کلمهها چیه؟! از کی تاحالا حرفای عمه هدی رو یاد میگیرید و برام دیکته میکنید؟!
زن عمو داد میزند:
- مگه من خودم چشم ندارم ببینم؟! شعورِ منو زیر سوال میبری؟ دست پیش گرفتی پس نیفتی؟ تو فکر کردی پریزاد بعدِ اون پسره میتونه از صد فرسخیت رد بشه و حالا که اومدی ور دستش جاخوش کردی هی ناز کنه برات؟ نه جانم کور خوندی!
فریادِ عصبیاش هلما را بد میترساند:
- مامان!
- دایی توروخدا مامانی رو دعوا نکن...
در طالع بچههای صحرا هم چون من تنها نحسی نوشته شده است. چه کنارِ کسانی که دوستشان دارند، چه عکسش!
صدای مهر انگیز چون سر و تنِ من دارد میلرزد:
- مامان و زهرمار! دردِ با درمون... تو میخوای جونمو بگیری نه؟! من دلم رضا نیست... که اون دختر بعدِ یللی تللیش با پسرای مردم بیاد سروقت تو باز! چی ازت مونده مگه؟
ماندن را جایز نمیبینم و پلهها را با چشمانی تار شده، یکی دوتا پایین میآیم. ماندن در آنجا یعنی شکنجه کردن خودم!
هقهق کنان در دل آه میکشم:
- شغل پریزاد و همه میدونن جز خودش! یروز زیر سرش بلند شده، یه روز کوآلا میشه میچسبه بغل مردم. فردام براش گیسانگ خونه بزنید، مدیریتشو بدین دستش! وای صدرا وای! من اگر به تو میرسیدم، بی شک میمردم. از زیرِ تیرِ کدوم نفرینِ مادرت جونِ سالم بدر میبردم؟ از زیرِ کدومش؟
نگاه به جورابهای زرشکیام میدوزم و کاش ضربانِ وحشیانهی قلبم را میشد با کنترل از راهِ دور، روی حالتِ آف قرار داد.
گردنش برای بهتر دیدنم کمی کج میشود:
- صورتت قرمزه...
جایی پشتِ دندههایم، بندی چون طنابی پوسیده از هم میدرد.
نگاهی که روی صورتم میگردد، سنگین است. انگشتانش را با آن ابهتِ خاص خود پشت کمرش گره کرده، سرد و دستوری، جوری که به زیر دستانش تشر میزند، میگوید:
- ماسکتو بکش پایین!
پریدنِ پلکهایم را کنترل و پوزخند میزنم. شاید اوضاعم بهم ریخته نظر رسد، اما زبانم هیچگاه مقابلِ او غلاف ندارد. این هم از شانسِ خوبش است:
- ببینم، اشتباه نگفتی جناب سروان؟ نباید دس... تامو بیارم بالا؟!
پچپچ زنعمو با شخصی که نمیدانم کیست هم مانعِ ادامه دادنِ بحثمان نمیشود:
- برش دار گفتم!
لبانم، آخ از آن لعنتیها که حالیشان نمیشود نباید بلرزند و برچیده شوند.
دستش که روی آن پارچهی نازک لعنتی مینشیند، گونههایم لمس میشوند.
خوب؟ نه نیستم! باز آتش گرفتهام.
صدای کشیده شدنِ دمپاییهای پلاستیکی روی سنگهای پله نزدیک شده. جیرجیرِ لولای در و لحنِ عصبی و پر حرص مادرش با جیغ بچهگانهی هیرادی که دستِ هلما را سفت چسبیده قاطی میشود:
- دایی جونم!
- هلما میگه دایی قرار بوده برام خوراکی بخره، چرا به بچه وعده الکی میدی؟ نمیدونی صحرا رو دیوانه میکنن؟
برمیگردد و آن انگشتانِ پر حرارتش از صورتم فاصله میگیرند.
حس میکنم زنعمو با هر واژه دارد یک ترکش سمتم رها میکند. مخصوصا هنگامِ ادای سرشار از نفرتِ کلمهی دیوانه! توپش بیش از حد پر است. چهارپایهی کوچکِ یاسی رنگ را گوشه ای میاندازد و کمی از آبِ درونِ تشتِ پر از کف، روی دستانش پرت میشوند.
لبخند ناخودآگاه بر لبان صدرا مینشیند. برخلافِ من بدونِ هیچگونه دستپاچگی در رفتارش میگوید:
- سلام عیلکم! هلمای من... بیا اینجا ببینمت؟ گریه کردی؟
حامی با آب و لعاب اول روبه من و سپس سمت داییاش میآید:
- سلام پریزاد جون... وای دایی نبودیا! هلما خونه رو گذاشت روی سرش، آخرش مامانم از دستش گریه شد... گفت میفرستمت جای بابا تا انقدر اذیتم نکنی. واقعی میفرسته؟
اخمی با مزه صورتِ صدرا را پر میکند. خم شده و نازِ خواهرزادهاش را عجیب حال خوب کن میخرد:
- آره هلما؟ گریه چرا عزیز دلِ من؟
هلمای طفلِ معصوم چه میداند که صدرا سرش برود، قولش را فراموش نمیکند؟ حداقل مشمایِ پر از خوراکیِ روی کانتر که این را میگوید.
بی توجه به نگاهِ زیر چشمی صدرا، آرام ببخشیدی گفته، از کنارِ مادرش میگذرم. مهر انگیز هم با همان گره ی کور بین ابروان نازکش، سری برایم تکان میدهد.
این اگر یک اعلامِ تنفرِ کاملا واضح از طرف او نیست، پس چیست؟
تا نفسم بالا بیاید به دیوارِ خانه تکیه میدهم و در دل مینالم:
- فاتحهاتو بخون پریزاد! از فرداست که دهتا دهتا بارت کنه.
صدای فریادِ پر از خندهی کودکانِ صحرا و سپس مواخذه صدرا از درِ نیمه باز به بیرون میآید:
- لازمه با صحرا بابتِ این رفتارش صحبت بشه؟!
گوش دادنِ مکالمهاشان برایم جذاب نیست، اما دیدنِ ارتفاعِ خانه از بالای تراس موجبِ سیاهی رفتنِ چشمانم میشود.
زن عمو که انگار حرفهای پسرش را نمیشنود، از ورودی فاصله گرفته، پرخاشگر میگوید:
- هی میخوام هیچی نگم نمیشه... کارِ تو با این دختر چیه مادر؟! ها؟!
او در کمالِ خونسردی؛ تذکر وار تکرار میکند:
- بحثای مهمتر از کار من با پریزاد وجود داره مامان! زنگ بزن بگو صحرا بیاد اینجا ببینم دلیلِ حرفش به هلما چیه؟
لازم است بگویم قلبم شکسته و با یک چسبِ زخمِ ناتوان آن را برهم پیوند میزنم تا مبادا چپه شود، بیفتد و بمیرد؟! مگر میشد؟ برای او بحثهای مهمتر از من وجود داشتند!
صدای مهر انگیز تا به حال آنقدر بالا نرفته، او اصلا بلد نیست با تک پسرش نامحترمانه حرف بزند، اما انگار عنان از کف میدهد:
- که پریزاد؟! خوشبحالم... اسمِ نشون کردهی مردم راحت به زبونت نمیومد که اومد!
صدرا جدی اخطار میدهد:
- مامان!
درونِ زانوهایم تهی شده و ترقترقِ صدایش را میشنوم:
- ببین صدرا... چند ساله خونِ منو کردی تو شیشه، گفتم من با بچهی طلا کنار نمیام! گفتی دوسش دارم... چیکار کرد؟ چطور مزدتو داد؟ ها؟ چطور مزدتو داد؟! مثل راحلهی بیچاره که خانم پرو پرو انگشترِ بچشو پس فرستاد واسش... مزد تورم همینجوری داد این پریزاد!
آخ خدا! چرا جانی که به من بخشیدی را نمیگیری؟
دندانهایم برهم میخورند و او سعی بر آرام کردن مادرش دارد:
- بیا اینجا بشین مامانم... برات یچیز شیرین بیارم؟
آبِ دهانش را عصبی و بلند قورت میدهد:
- شیرین؟ کدوم شیرینیای تلخی کاراتو جبران میکنه برام؟! من هلماام که با شکلات ساکتم کنی؟
نفسهایش خسخس میکنند و من دستانم اشکهایم را با زجر پس میزنند. پسرهای این خانواده اصلا توانِ نامهربانی با مادرانشان را نداشتند:
- کدوم کارِ من موجبِ دلمکدری شما شده؟ که اگر وجود داشته باشه، حتما براش توضیحی دارم!
حامی ترسیده میپرسد:
- با مامان مهر انگیز دعوا میکنی دایی؟!
- نه عمرِ من، داریم حرف میزنیم. پاشو بریم توی اتاق مادرم...
شنیدنِ لحنِ گرفتهی زنعمو برایم جدید است:
- از کاراش میپرسه... تو کاری نمیکنی! همینکه بقیه خودشونو هی بچسبونن بهت بسه! کی از اون دخترهی هفت خط خواست نرسیده بیاد خودشیرینی؟!
صدرا بهت زده میپرسد:
- این کلمهها چیه؟! از کی تاحالا حرفای عمه هدی رو یاد میگیرید و برام دیکته میکنید؟!
زن عمو داد میزند:
- مگه من خودم چشم ندارم ببینم؟! شعورِ منو زیر سوال میبری؟ دست پیش گرفتی پس نیفتی؟ تو فکر کردی پریزاد بعدِ اون پسره میتونه از صد فرسخیت رد بشه و حالا که اومدی ور دستش جاخوش کردی هی ناز کنه برات؟ نه جانم کور خوندی!
فریادِ عصبیاش هلما را بد میترساند:
- مامان!
- دایی توروخدا مامانی رو دعوا نکن...
در طالع بچههای صحرا هم چون من تنها نحسی نوشته شده است. چه کنارِ کسانی که دوستشان دارند، چه عکسش!
صدای مهر انگیز چون سر و تنِ من دارد میلرزد:
- مامان و زهرمار! دردِ با درمون... تو میخوای جونمو بگیری نه؟! من دلم رضا نیست... که اون دختر بعدِ یللی تللیش با پسرای مردم بیاد سروقت تو باز! چی ازت مونده مگه؟
ماندن را جایز نمیبینم و پلهها را با چشمانی تار شده، یکی دوتا پایین میآیم. ماندن در آنجا یعنی شکنجه کردن خودم!
هقهق کنان در دل آه میکشم:
- شغل پریزاد و همه میدونن جز خودش! یروز زیر سرش بلند شده، یه روز کوآلا میشه میچسبه بغل مردم. فردام براش گیسانگ خونه بزنید، مدیریتشو بدین دستش! وای صدرا وای! من اگر به تو میرسیدم، بی شک میمردم. از زیرِ تیرِ کدوم نفرینِ مادرت جونِ سالم بدر میبردم؟ از زیرِ کدومش؟
آخرین ویرایش: