Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
جم نمیخورد. تنها نفسهایش هستند که از خسخس زیاد تبدیل به سرفه شدهاند. خیلی آرام، جوری که برداشتن هر گامم به عقب تا چندین و چند ثانیه طول بکشد، سمتِ در میروم. دستانم را به پشت سر رسانده و دستگیره را آنقدر محتاط باز میکنم که هیچ صدایی ایجاد نشود. وقتِ رفتن است، اما دیدگانم از او کنده نمیشوند. اویی که مجدد روی صندلی راک مینشیند و چشمانش را با آخی بلند از روی کلافگی میبندد.
واقعا باید آنجا را ترک میکردم؟ اورا، آن اتاق را، خودم را! باید ترکشان میکردم؟
با صدای تقی که قفل میدهد میفهمم که کلید را بعدِ بسته شدن در چرخانده. سایهِ قامتش از باریکهی زیر در روی پارکتهای چوبی سایه می اندازد و حتی اگر سایهاش را نمیدیدم، نا آرامیِ سینهاش، در نزدیکیام را میشنیدم.
مثلِ تازیانهای بیهوا؛ باران بر شیشهیهای ماشین میزند. آن صبح بارانی دریچهای میشود مقابل نگاهم. تصویری پر از دلتنگی که شبیه جادوگرانِ سرمست به این حالم میخندد.
من بودم و او! در کوچهی خانهی سابقِ صحرا پارک کرده بودیم و در انتظار آمدنش، بحثمان بالا گرفت:
- صدرا ایندفه نگا نمیکنم ناراحت میشی، یچیزی میگم بهتا!
دستانش شقیقهاش را فشار داده و صدای سرفهی خشکش بلند میشود. پلکم میپرد. سعی میکنم نگاهش نکنم، اما نگرانی نمیگذارد چیزی نگویم:
- باز که سرما خوردی!
زیپِ کتِ چرمش را تا کمی پایین تر از سینهاش باز میکند:
- هوف! وقتی فقط تو متوجهِ حالِ بدم میشی، لابد چراشم میدونی!
مغموم گونهام را به شانهام میچسبانم:
- میخوای گردن من بندازی؟ چراش چیزی جز سرماخوردگیه؟ مریض شدی دیگه...
صدایش بم شده و نگاهش روی صورتم میچرخد:
-شاید مریضت شدم. ها؟
کیش و مات که میگویند این است؟ هیچکس جز من نمیفهمد حالم را، که انگار یک قند کوچک در دلم رقصیده و آب میشود. که انگار او قاشق به دست، شیرینی نگاهش را در دلم هم میزند.
با ناز و دلخوری نچ میکنم:
- اوضاعت خرابهها! شواهد میگن ابهت واست نمونده جناب سروان!
و او دستش مشت میشد تا از نوازش چند لاخِ چتریام آنورتر نرود:
- کی جز تو میتونه خرابم کنه پریزاد؟ این صدای پر خطو خش شده امضات روی من...
دلبرانه و بی اختیار نیشم را تا بناگوش باز میکنم. پلکهایم را شبیه به گربهای سفید و اشرافی برهم زده، ناز در نگاهم میریزم. مقابلِ او من قدرتمندترین زنِ جهان بودم؟ نبودم؟
غرق در دنیای خود، موهای نم دارم با آن رایحهی حرکت کرده از شامپوی بستنی را میبوید:
- اونجوری نخند لاکردار! ابهت به درک؛ ایمان منو بردی آخرش...
آن صبح در دلِ خیابان، وسطِ بارانِ شدیدی که همهجا را خیس کرده بود، دلم فرو ریخته و اشک به چشمانم نیشتر میزند:
- با ایمانِ رفتهات همش دنبالِ زیر بغل مار میگردی... اصلا خودت چی؟ تو جانِ منو بردی...
خدانکندِ زیر لبیاش با لبخندی زیبا همراه میشود. با لمسِ ناگهانی و غیرِارادی انگشترش، توسطِ من طاقت نیاورده و گونهام را میانِ دستانش چون شیای ارزشمند میگیرد.
- نکن با من! تا صبح ناز کنی، یادم نمیره چطوری وسط خیابون داد و هوار راه انداختی واسه یه دونه بستنی قیفی!
- خوب کردم... اگر بخوام کوتاه بیام امثالِ این آدما ازم پول میچاپن، حسِ زرنگیشونم میشه! الانه که صحرا سر و کلهاش پیدا بشه، یدورم باید راجبِ اینجا بودنم به اون توضیح بدم... شاید من آفریده شدم تا به همه جواب پس بدم... اصلا صلاح دیدم جوابِ اون مرتیکه رو با داد بدم! خوبش شد!
لبانِ وا رفتهاش را که میبینم. صدای قهقههام در ماشینش میپیچد. ضربهای آرام بر کنار شقیهام کوبیده و میگوید:
- خوب کردم؟ صلاحِ تو داد زدن بود؟ میخندی تا یادم بره کارتو؟ هوم؟ آخ که من تصدقِ اون انحنای لبات بشم...
او با صدای بچهگانه و لوسم رام میشود، یعنی امیدوارم که کوتاه بیاید:
- صدرا آشتی؟ نامرد قهر واسه یه داد ناقابل؟
لپش را از درون گاز میگیرد:
- نه! توجیحی براش پیدا نکردم تا حضمش کنم. فقط یه داد نبود، کلی نگاه بود که زوم شدن روت... پریزادمو دیدن و من باید سکوت میکردم... توجیحم کن خب!
سرم را کجتر میکنم:
- چشامو ببین، دلیل خودش میاد.
و سپس چون سرخوش ها تا بناگوش لبانم را کش میدهم.
- نخند! نکن!
او برای خندههایم جان میداد. و من با بدجنسی؛ بیشتر، بلندتر و طولانیتر میخندیدم. اصلا بگذار بشمارم و ببینم چند روز است برایش نخندیدهام؟ چند روز است به قربانم نرفته؟ چند سالِ نوریست؟
پیشانیام را به در میچسبانم و با خاموش شدنِ برقِ اتاق مشتم را رویش میگذارم.
- دلم میخواست ازت بخوام مثل همیشه نگام کنی تا ببخشیم، اما دیدم اول خودمم که باید خودمو ببخشم. که نموندم برات، که الهی بمیرم واسه اون حالِ بدت...
پیپیسِ هراسانِ بیبی مرا به خود میآورد. با صدایی بلند و نمایشی که تهاش میلرزد میگوید:
- سرویس بودی مامان؟ توکه هنوز ناخوش احوالی!
چپچپ نگاهم کرده و دستم را میکشد.
مرا در اتاقم پرت میکند و در را بی توجه به صدای پچپچی که از آن دو نفرِ درونِ آشپزخانه قطع شدهاست میکوبد:
- من از دست تو، نه عقل برام مونده، نه هوش و حواس! اینا کم نیست داره میزنه به یه جاییم فردا پس فرداست بیفتم رو دستت تا راحت بشی... اون از امروزت که جیک تو جیکِ ماجد بودی و شهربانو رو به جونِ منِ سفید بخت انداختی، اونم از الانت. چیکار داشتی تو اون اتاق دخترهی احمقِ من؟!
گریهی کودکمانند و منقطعم را که میبیند، کمی نزدیک شده، میپرسد:
- چی تو نیفنت¹ قایم کردی؟
طلق را عصبی از میانِ انگشتانم چنگ زده؛ چشمانش را برای دیدن و خواندنِ متونِ روی برگه ریز میکند. دوهزاریاش که جا میافتد، دستش را به یکباره بالا آورده و روی صورتش میکوبد. پریشان هینی میکشد:
- این چیه؟ اون داد؟
سرم را مانند خطاکارها بالا و پایین میکنم و با دهانی شور از اشک، پوزخند میزنم:
- اون داد، صدرا داد... گفت این حقِ اونه، که بزنه خورد خاکشیرم کنه... وسطِ حرفاشم هی میگفت داروهامو بخورم... چرا مراقبِ خودم نیستم؟ وسطِ حرفاش هی کبریت میزد به کندهام... هی بنزین میریخت... هی کبریت میزد! هی میسوختم و میذاشتم پای حال بدیام... چیکار میکردم؟ چیکار میتونستم بکنم؟ خودم گ..ه زدم به همه چی.
با صورتی درهم جمع شده، دستش از کنارِ صورتش سر میخورد:
- آی ننم... چرا عاقل کند کاری که باز افتد به چنین روزی؟ آنام میگفت مادر نشدی که بفهمی یعنی چی... کجاس که ببینه مادر شدم و باز دوباره و دوباره مادر شدم. کجاس ببینه بچهی حصینم امانتِ من بود و من نتونستم نزارم این بشه حال و روزش؟
روی تخت مینشیند و من کنار پایش جاخوش میکنم. او آرامشِ جانِ من است، آنقدر امن که حتی سرکوفتهایش را هم دوست دارم. آنقدر که مقابلش هرچه نقاب بود و نبود فرو میریزد.
بهتزده، بی فروغ، حریصانه و با احساساتی پر از پارادوکس دستانِ سفیدش را در آغوش میکشم:
- بزار بو بکشمت... بزار بدونم که دارمت... بعدش خوب میشم... دخترِ حصین رو نمیدونم... چون من هیچ وقت دختر مامان بابام نبودم، ولی دختر مامان زهرا باید خوب بشه... همه باید بدونن دخترِ کیه... که مامانش کیه! بزار بو بکشمت تا خوب بشم مامان... خوب میشم نه؟
سرم را برای دیدنش بالا میبرم و از پایین پایش به اویی که دور از من است زل میزنم:
- خوبم کن دخترِ آنام... مامانبزرگ واسه تو مادر خوبی بود، به تو مادر خوب بودن و یاد داد همیشه... پس تو بلدی خوبم کنی...
دستانش شالم را از روی سرم میکَنَد. آرام و با مهربانی گلِسرم را کشیده و موهایم را با چنگ زدنِ انگشتانش در خرمنشان، نوازش میکند.
- همش با این زبونت از زیر کتک خوردن در میری.
عمیق عطر روی دامنش را میبویم و مستِ آن رایحهی سرد، گلایه میکنم:
- چون نازکش دارم! انقدر این وامونده رو کشیدی که فکر کردم هرکار بکنم بعدش نازکشام هستن. یجوری گندارو راست و ریستش میکنن برام دیگه... بهتون گفتم بزرگ شدم نگفتید نه، نکوبیدید تو دهنم. حالا از وقتِ زدنتون گذشته... الان باید جای زدنای خودمو برام ببندید.
جسمم را بالاتر کشیده و چون بچه گربهای تازه به دنیا آمده در آغوشش مچاله شده و به او میچسبم. اشکهای پر از دردم با فرو رفتنِ سرم در روسریاش میریزند:
- نرو از پیشم، ازینجا جم نخور، ازم دور بشی دق میکنم. بزار امشب بگذره، بعد برو... اصلا تو چجور مامانی هستی؟ این همه کار بلدی کلی چیز بارته، بلد نیستی هرچی تو این سر هستو بزنی پاکش کنی؟ بکوبش به سنگی چیزی! بکوبی یادم میره دیگه نه راه پس دارم نه پیش؟ یادم میره که انگار روی میدونم مینم؟
آه میکشد و من بیشتر خود را به او میفشارم:
- ولم نکن بیبی...
تقهای به درِ اتاق میخورد. هدی با چشمهای نیمه باز و صورتی رنگ پربده از خستگی جلو آمده میگوید:
- شما که هنوز نخوابیدید. ای خدا پریزاد؟ میخوای مامانو مریض کنی شکلِ کنه چسبیدی بهش؟
این یکی را کم داشتم. نمیتوانستم یک «به تو چهی» آبدار روانهاش کنم تا جگرم یخ کند حداقل.
میهمانی تمام شد و اثراتِ ضربات عروسش را یادش رفته، حال باید بلبل زبانیهایش را تحمل میکردم.
بیبی خودش، کوتاه پاسخ میدهد:
- دلم پیشِ بچم بود، تو بگیر بخواب.
رو ترش میکند:
- خودتو بگیره کی قراره دل بسورونه برات؟! این؟ از پسِ بالا کشیدنِ آبِ دماغ خودش بر میاد؟ یه پاره استخون!
ننه میخواهد مرا از خود جدا کند که چفتِ دستانم را محکمتر میکنم و گرفته میگویم:
- نمیگیره. مامانم بچهی روغن زرده، با نباتی بزرگ نشده.
*یقه¹
مردمکهایش را در حدقه میچرخاند و دست به کمر میزند:
- جادهی هرازه، نه زبون! من دارم میرم مادر، ذهره دردش گرفته بردنش بیمارستان، محمد زنگ زد گفت بیام.
یکی نیست زبانِ تند خودش را به سخره بگیرد.
بیبی ترسیده میگوید:
- مگه وقتشه؟
سرِش را به نشانهی نفی بالا میدهد. کلافه مانتویش را از چوب جالباسی پشت در برمیدارد:
- ماهِ ششمه، وقت کجا بود. جوونن دیگه، ترسیده میگه بیا، وگرنه دکتر گفته طبیعیه این چیزا... برم بهتره، فردا پس فردا حوصله نازاشونو ندارم.
در دل به ذهره حسودی میکنم.
- کاش منم قد تو رو مادر شوهرم تسلط داشتم! که از ترسم آب قند لازم باشه!
واسه ما آب قند لازم هست، اما از ترس نزدیک شدنم به بچش.
***
مهرانگیز سینی حاوی ظرفهای خالی را از سفره برمیدارد. دوست داشتم علتِ ماندنش اینجا را بدانم، اما بیبی یک دم هم از مطبخِ درونِ حیاطِ پشت بیرون نیامده بود تا مبادا پرش به ما دونفر بخورد.
بستهی دستمال جیبی را از کابینت بیرون آورده و درون جیبم میگذارم و بی توجه به حضور زن عمو صدایم را پس سرم میاندازم:
- مامانی زهرا؟ پریزادت داره میره، کاری نداری؟
پوزخندِ روی لبانش چشمانم را ریز میکند. چون آدمهای نامرئی در خانه پرسه زده و هر چند دقیقه یکبار برایم قیافه میآید.
بیبی ملاقهی درونِ دستش را هنگامِ صحبت بالا پایین میکند:
- مراقب باشی مادر! بزار تا دمِ در بیام باهات.
هنگامی که مشغول بستن بند کتونی هایم میشوم آرام میپرسد:
- هوای بهاری تعادل نداره، نزنه به سرت هوس راه رفتن کنی، بدتر بشی. پریشب انگار شبِ اول قبرت بود، نالههات تمومی نداشت. حیدر و خندان نبودن تشت و با آبش میشکستم تو سرم! مراعات خودتو نمیکنی مراعات منو کن!
پریشب؟ تنها حالِ بد من در آن تایم بولد بود؟
پاپیون را چفت کرده و برمیخیزم:
- بهترم... بیبی؟
دست دست میکنم و او رو میگیرد:
- چی میخوای بپرسی که از صبه چشت به در حیاط خلوت خشک شده؟
دیگر مرا حوصلهای برای صبر و خودخوری نیست. زبانم را عصبی روی لبهای ترک خوردهام میکشم:
- خوبه میبینی و بازم فرار میکنی... اون شب راحله خانوم اومده بود که بهم راجبش نگفتی؟
هیس کنان نگاهی داخلِ خانه میاندازد:
- صدات و ننداز رو سرت، برو بعدا حرف میزنیم!
هه، بعدا! من به اندازهی کافی وقت هدر دادهام.
- بعدا یعنی کی؟ منظورم اینه وقتت کی آزاده تا بتونم بدون ترس از حضور بقیه سوالامو بپرسم؟ این بره، اون یکی میاد. فرقش چیه؟!
نورِ خورشید در دمِ ظهر چشمانم را میزند. اگر خانه خالی بود هوس رفتن به آموزشگاه بر سرم نمیزد. بیبی دمپاییهای چرم مشکیاش را میپوشد و خاک رویشان را با دستمالِ کنارِ جا کفشی میگیرد:
- گیریم اومده، میخوای چیکار کنی خیرهسر؟!
شانه بالا میاندازم و بیربط میپرسم:
-صبحی برگهها رو گذاشتی تو اتاقش؟
متعجب گیرهی روسریاش را شل میکند:
- با خودت سر جنگ داری؟ این تموم بشه بعدی؟
پوزخند میزنم، از همانهایی که مهرانگیز میزند و حالت را بد میگیرد. با جرعت، گویی یک زنِ اشرافیست.
من از یک مبارزه تنبهتن با خود برگشتهام. دیشب موقع امضای آن برگهها انگار کسی تیغ به روحم میکشید. خودم برای ویرانیام کافی نبودم؟ دیگر نمیگذاشتم چیزی مرا زخمی کند:
- دارم و توی جنگ نباید منتظر بمونی حملهها رو حضم کنی، یه دم بگیری و بعد دوباره بری برای مبارزه... باید بجنگی تا آدمای مقابلت پیروز نشن. چرا بهم نگفتی راحله خانوم اومد؟ چیا گفت؟ بزار حدس بزنم! از من گفت و تو دم نزدی، چون اخلاقته! آبرو داری کردن اخلاقته... آدمای سلیطهای مثل راحله که واینمیستن ببینن طرف مقابلشون کیه. هر زری از دهنشون درمیادو میگن.
پلکهایم با حرص برهم گره میخورند:
- اون نمیتونه بیاد هرچی لایق خودشه رو به من بچسبونه و تو دم نزنی مامان!
قبضِ روح شده و دهانش چون ماهی باز و بسته میشود:
- خدا کورت نکنه، بلند حرف نزن میشنوه!
نیشگونِ پر دردش روی بازویم را رها نمیکند مرا به کنارِ حوض هل داده و میپرسد:
- میخواستی دوتا اون بگه، دوتا من بزارم روش آبرو نزاره برامون؟ وقتی به فکر اسم و رسم شوهرش نیست، پا میشه میاد خونه مردم خط و نشون کشیدن، فکر آبروی منو تو باشه؟ ول کن توروقرآن! انگار از خوشیمه که لال مونی گرفتم!
دستم را از درونِ انگشتانِ چفت شدهاش بیرون میکشم:
- جوابِ بی حرمتی آدما همیشه سکوت نیست!
نه پریزاد، او گناهی نکرده جورِ بدبختیهای تو را بکشد. از که حساب میپرسی؟ از مادرت؟ حالت خوش نیست انگار!
آهنگِ انگلیسیِ زنگ گوشیام مانع از ادامهی بحث میشود. لب بر زبان میگیرم:
- من میرم...
و اسم «داییم» را که روی صفحه چشمک میزند، مینگرم.
- صبر کن ببینم!
- ولم کن مامان، بعد حرف میزنیم. سالِ بعد همین موقع وقتِ حرف زدن ماهم میشه! یه وقتی که دلم صاف باشه...
خدایا این چه زندگیایست من دارم؟
میدوم و دستم را برای پاسخ دادن به تماسش روی صفحه میکشم.
همراه کوبیده شدنِ دربِ حیاط الویش در گوشم میپیچد. دلم برای آن صدای مردانهاش ضعف رفته و یک ذره شده است:
- هوم؟ چیمیخوای بی معرفت!
میخندد و مهربان میگوید:
- سلام نفسِ دایی... ببینم این صدای طلا کوچولوی نازک نارنجی ما نیست؟
بیقرار و رنجیده خاطر اشک میریزم:
- صدای خودشه، نکنه اسمم یادت رفته؟
آنتن برای چند ثانیه میپرد و بعد جملاتش از کمی دورتر به گوش میرسند:
- یادم رفته باشه هم، دارم میام پیشت تا به یادم بیاری!
با دلی که امید در گوشهاش لانه کرده، قدمهایم را تند تر میکنم تا به اتوبوسِ سر چهار راه برسم. انگار نه انگار بیبی از پیاده روی منعم کرده است. نفس زنان میپرسم:
- کی میای داییم؟ کی قراره برسی؟ دیر کردی چرا؟!
گوشی را روی بلندگو میزند:
- واسه فردا پرواز دارم، بزار برسم بعد غراتو شرو کن.
روشن شدنِ جیغ مانند فلر نمیگذارد تا بیشتر برایم حرف بزند. گوشی را قطع کرده و در پیامش مینویسد:
- دستگاهو دوباره روشن کردن؛ بد چشم انتظارتم طلا کوچولو! دل تو دلم نیست واسه دیدنت.
قلبی آبی رنگ برایش میفرستم. او از معانی استیکر ها سر درنمیآورد، ولی یک استقلالی هر آبیای را دوست دارد.
به خیابان اصلی رسیدهام. پیادهرو زیر قدمهای شتابزدهی جمعیت میلرزد؛ صدای بوقها، فریاد فروشندهها و همهمهی عبور، در هوا پیچیده. ویترین مغازهها با نورهای نئون و مانکنهای بیحوصله، چشمک زده و خیابان را به یک قاب متحرک بدل کرده است. آرام بند لباسم که در سرش منگوله آویزان است را با ریتم تکان میدهم و میخوانم:
- طلا طلا گیسو طلا، خوشگل ترینِ دخترا! با این همه ناز و ادا... اوم! هوای شهر پر از عطر رز سفید شده... بوی تو داره میاد مامان!
نگاهم روی لباسها، عروسکها، کفشهایی که انگار برای آدمهای خوشحال طراحی شدهاند، میلغزد. پس چرا من آنها را چون قبل نمیدیدم؟ گویی برای من نیستند و متعلق به آدمهای سرخوش و عاشقاند، متعلق به آن دسته از انسانهایی که جرم نکردهاند!
چند قدمی آموزشگاهم که زنگِ آخرِ دبستانِ مقابلمان میخورد. در توسطِ پیرمردی باز شده و لحظهای بعد، موجی از پسرهای کوچک با کیفهایی نیمهباز و موهایی آشفته، مثل گنجشکهای رهاشده، به بیرون میریزند. صدای جیغ و خندهشان در خیابان میپیچد. یکی توپ پلاستیکیاش را به هوا پرت میکند، آن یکی دنبال بستنی فروشی دورهگرد میدود.
لبخند میآید تا روی لبانم بنشیند که دستی مچم را با شدت پیچانده و جسمم را همراه با کشیدنِ دستم؛ سمتِ مخالف هل میدهد. تا میخواهم جیغی از روی ترس بکشم، صدایی شبیه به یک زوزهی آرام، یا گرگی که طعمهاش را قبل از شکار نوازش میکند، نزدیکی گوشم بلند میشود:
- سعی کن همینجوری لال بمونی نوهی حاجی! آها، آفرین! دختر خوبی باش خانومم...
قلبم در دهانم میپتد. قطرهای عرقِ سرد از گوشهی پیشانیام سر خورده و او بدونِ هیچ رحمی، منِ مات مانده را سمتِ ابوقراضهاش میبرد.
- ن... نکن! نه... چه... غلطی... داری میکن...
دستم را که میپیچاند، فریادِ آخم در ته سینهام میماند و کسی انگار رویش خاک میریزد. نفسم برای بیرون جستن از ریههایم در تقلاست؛ وقتی روی صندلی جلوی ماشینش پرت میشوم، بالاخره بالا میآید و بوی سیگارِ تلفیق شده با عطرش حالم را بهم میزند.
در گلوی دردناکم با هر سرفهی خشکی که میکنم، چیزی شبیه چینیای نازک میشکند.
هنوز موقعیت را درک نکردهام که درِ سمت راننده و دستِ او همراهِ یکدیگر؛ یکی بر دهانِ من و دیگری روی فرمان کوبیده میشود.
درد میخواهد خودی نشان دهد که قبل از درکِ آن، ترس مرا از پای در میآورد.
صورتِ پریشان و چشمانِ سبز رنگ مهدیار در نزدیکی چشمانم میایستد. با لبانی که به حالت چندشی جمع شدهاند، بازویم را در دستانش میفشارد. آنقدر محکم که در ذهنم تصور میکنم ممکن است کمی دیگر پوستم بشکافد.
غرش بی مقدمه و بلندش چشمانم را برهم چفت میکند:
- فکر کردی تاوانِ بهم زدن قول و قرارمون برات به همین راحتیه؟ که شبیه یک ترسوی آشغال دستِ به دامن بابام بشی و فکر کنی حاج فتاح خداست! که فگر کنی مهدیار خر کیه، هر کار خواستم میکنم و بعد الفرار؟ تو کی فرض کردی خودتو؟ چی فرض کردی خودتو بی پدر مادر؟!
هیستریک میخندد و به گمانم ردیف دندان های لمینت شدهاش منفورترین تصویر دنیاست. خندهاش طولانی شده و با ته صدایی که میلرزد مجدد در نگاهم براق میشود:
- آی! پریزاد بی پدر و مادر! یتیمِ بدبخت، چی فکر کردی با خودت؟ پشتِ گوشتو دیدی، منو دیدی که بخوام اون دادخواست و امضا کنم برات! توی گور میزارم هرکیو بخواد اینجوری باهام بازی کنه! توی گور میزارمت و اجازه نمیدم تر بزنی به برنامههام!
راستی تا به امروز چطور نفهمیده بودم که رنگِ سبزِ چشمانش چقدر زشت است؟! یا که اوی اتو کشیده و لفظ قلم میتواند در این حد عوضی و بیشرف باشد؟
لکنتِ زبان باز به سراغم آمده، اما حالا وقت لال شدن نیست. نباید بترسم و بگذارم مرا بترساند. نمیدانم چند جان از من کنده میشود تا بتوانم بدون تپق حرف بزنم:
- گفته بودم... مهدیار... آ نه... کثافتی که جلو رومه فقط ویترینش خوبه. عذاب وجدان گرفتم که چرا این حرفو زدم؟ خبر نداری خدا چه زود چوبِ دروغامو میکنه تو پاچم! اولین دروغمم به خودم بود که گفتم باتو اونی میشه که میخوام!
دندانهایش بر هم ساییده شده و چانهام را چنان میانِ انگشتانش میفشارد که زبانم را گاز میگیرم.
- کثافت؟ خبر نداری عزیزم؟ اون بوی کثافت توعه که قراره همه جارو برداره...
قطرهای از کنارِ چشمم سر میخورد، قطرهای که یک خروار غم درخود جای داده. در این چند روز زیاد گریه کرده بودم، اما بارِ حزن آن قطره را هیچ یک از آن هزاران اشکی که ریخته بودم، بر دوش نمیکشید.
به خود دلداری میدهم که حاج بابا گفته همه چیز را حلش میکند و این تهدیدهای تو خالی نباید مرا بترساند، اما میترسم؛ بد هم میترسم.
پلکم بدونِ خبر و غیر قابل کنترل میپرد. حالم شبیه جوجهی طلایی رنگیست که پرهای طلایش را یکی یکی کندهاند.
بیحال درونِ صندلی فرو میروم. با دیدنِ وضعم فشارِ دستش کم میشود و من دهانم را باز و بسته میکنم تا استخوان چانهام را سر جای اولش برگردانم.
چقدر احساسِ خوردشدگی دارم. میشود کسی به غیر از مهدیار اینجاست و دارد جز چانهام بقیه جاها را با یک کلنگِ آهنی خورد میکند؟
رنجور گلوی پر از خط و خشم را صاف میکنم:
- لعنت به منی که دنیای قشنگمو، زندگی نرمالمو با قبول کردن پیشنهاد تو یکی به گند کشیدم. این گندابی که توش افتادم بایدم بو داشته باشه، بوش خفهام کنه هم حقمه! اما کاش تورو هم خفه کنه... که بدونی نمیتونی حقِ یه به قول خودت بیپدر مادر و بخوری! که فکر کنی حقش خوردن داره. با خودت بگی اینکه ننه باباش نیستن تا نزارن تو تلهی من بیفته! منو آجر برای ساختن پلههای موفقیتت فرض کردی... خواستی بری اونور آب اسم پریزادو انداختی وسط که زنم راضیه، زنم میگه پول توی مهاجرته! آخ بمیره این زنت! بمیره که شد بازیچهی دست اسم و رسم حاج فتاح و پسرش! تو فکر کردی میتونی اسم منو تو اون شناسنامهات داشته باشی؟ اجازه نمیدم! فکر کردی خبر ندارم برای رفتن توی اون فرقه نیاز به پارتنر داری؟! فکر کردی نمیدونم نجاست بازیاتو؟ به من میگی این آدمای پاتیل و وحشتناک رفیقامن، من خرم؟ که ندونم کجام و فرق رفیق و نارفیقو ندونم؟ منو... شبی...ه عروسک... خیمه شب... بازیت درست کردیو بردی بین اون آدما... حاج بابام بخاطر تو سکته کرد! حاج بابام فهم... مید چه خبره که سکته کرد! حاج بابام فهمید من چیا ازش پنهون کردم که سکته کرد...
با خشم گلویم را میفشرد. هر کلمه که از زبانم در میآمد، فشارش بیشتر میشد و من ادامه میدادم:
- دودمانتو... به باد... میدم... مرد... حاج... بابام... مرد... وقتی فهمی...د پریزادشو قاطی چه... کثاف...
سرفه امانم نمیدهد. عربدهاش به هوا میرود و از دهانش آتش میبارد:
- لال شو وگرنه اینبار من میکشمت! خوب گوش کن ببین چی میگم! میری و انگشتری که پس میارم براتو دستت میکنی، فکر جدا شدن به سرت بزنه از ریشه میکَنَمِت پریزاد.
دستانش پایین تر امده و بدونِ هیچ ابایی، بدونِ هیچ اجازهای مرا لمس میکند:
تو که نمیخوای یه خش رو زنم بیفته ها؟
و دستش میخواهد فراتر برود که با حالتِ تهوع آوری چنگش میزنم.
از او انزجار دارم؛ اما اول از خودم بخاطر ضعفهایم متنفرم. انگشتانش به کندی از روی لباسم جدا میشود.
غلط کردهام خدایا! من خانهامان را میخواهم.
نمیدانم چیست، اما فکر کنم دارم حملهای عصبی را از سر میگذرانم:
- از...ت مُتِ...نفرم... حالمو... بهم...
انگشت سبابهاش را لبخند زنان جلوی بینیاش میگیرد.
- هیس! خودتو اذیت نکن خانومم، منکه کاریت نکردم! از هیچ کدوم از حقامم تو این مدت استفاده نکردم. ولی تو چی؟! وقاحت تا کجا آخه؟ از حقای نداشتتم استفاده کردی که از من جدا شی... وقتشه یه شکایت نامهی عدم تمکین برات حاضر کنم تا دیگه هوسِ شوخی با منو نکنی عشقِ مهدیار...
نفسهای پر از خشم و موهای آشفتهام تصویرِ وحشتناکی از من ساخته. ریلکس آرنجش را به فرمان چسبانده، مشتش را تکیه گاه سرش میکند:
- این اداها چیه؟ نمیخوای بری سرِ کارت خانومم؟! دیرت میشهها! در شانِ زنی مثل تو نیست دیر کنی و شاگردای اسکلتو منتظر بزاری! منم فقط اومده بودم بگم حرفامو یادت نره... تو زرنگتر از این حرفایی که فراموششون کنی.
شالم را مرتب میکند و با مهری نمایشی دست روی سرم میکشد:
- اینجوری خوشگلتری. موفق باشی بیبی!
کنترلِ تکانِ صورت و دستانِ دردناکم از توانم خارج شده.
حتی ثانیهای دیگر نمیخواستم اورا ببینم. بی درنگ در را باز کرده، به هر جان کندنی، خود را از آن اتاقک نفرت انگیز به بیرون پرت میکنم. هوای آزاد را مثل یک بدبختِ از مرگ برگشته، عمیق و پر حرص نفس میکشم.
شبیه روانیها قهقهه سر میدهد. درش را با کشیدنِ بدنش روی صندلیهای جلو میبنند. ماشینش را از جای پارک در آورده و با تک بوقی از آنجا دور میشود.
به درختِ پشتِ سرم تکیه میدهم. زبان روی لبانِ برهوتم میبرم تا بتوانم از کسی کمک بخواهم، اما حتی پرندهای نبود که در آن ساعت از ظهر آنجا پر بزند. همه انگار به خانههایشان رفته بودند.
چند قدم تا ساختمانِ سه طبقهی آموزشگاه فاصله دارم. وقتی میرسم، با چنان خفت و زحمتی خود را از نردههای راهپله بالا میکشم که دلم برای خودم میسوزد.
روی آخرین پله مینشینم و با عجز مویه سر میدهم.
- حالیت میکنم شوخی رو! حالیت میکنم...
گوشیام را برداشته، چندین و چند دقیقه طول میکشد تا از میانِ مخاطبهایم حاج فتاح را پیدا کنم. بعد از چند بوق شاگرد جوانش عجول پاسخ میدهد:
- بفرمایید؟
انگشتانم را برای جلوگیری از نیفتادن گوشی دورش چفت میکنم:
- با حجرهی آقای باقری تماس گرفتم؟
توقع شنیدنِ صدای مفلوکِ یک زن جوان را ندارد. جدی شده و مردد میگوید:
- بله! موردی پیش اومده؟
بله و بلا! پرخاش میکنم:
- با خودشون کار دارم، فوریه!
ابروهای بالا رفتهاش از پشت گوشی را میبینم که بعدش پچ میزند:
- حاجی یه خانمی پشتِ خطِ با شما کار داره، نمیدونم چرا شماره دکون رو گرفته، خیلیهم توپش پره!
- بده ببینم، تو میتونی بری جاهد جان.
و با مکثی بلند آرام پچ میزند:
- سلام و علیکم؛ بفرمایید؟
صدای جدی و پر صلابت حاجی را که میشنوم. انگار سقف برسرم میریزد و من باید برای نجات خود با تمام توانم جیغ بکشم.
- عمو؟!
مرا فورا میشناسد و متعجب میپرسد:
- عروس خانم؟ چیزی شده؟
آخ که سر عروست به لحد بخورد الهی!
او از گریهی یک زن واهمه دارد، پس با زجهای بلند میگویم:
- میگن حرف حاج فتاح حرف نیست؛ قَسمه! دوتا نمیشه... حاجی چیشد که قسمتون شکست؟ چیشد که حرفتون دوتا شد؟
وحشت زده میپرسد:
- یا علی! چیشده؟ درست تعریف کن دخترم؟ چرا انقدر پریشونی؟ مگه ما کاری جز ابطالِ اون قرار داد و ثبتِ دادخواست طلاقِ شما انجام دادیم؟ کجای حرفمون دوتا شده که این حالته دختر؟!
دندانهایم برهم میخورند، اما برهم خوردنشان نمیتواند مانع نشستنِ خنده بر لبانم شود:
- مهدیار اومد سراغم... گفت میکشتم... تهدیدم کرد... حاج فتاح بابام دختر حصینشو اینجوری تحویلتون داد؟ که پسرتون بی پدر و مادر صداش کنه؟ که بدنشو سیاه و کبود کنه و بعد بگه میکشمت دهن باز کنی؟ بگه توی گور میذارتم، ولی نمیذاره طلاق بگیرم! حاجی خبر زندون رفتن پسرت به گوش هیچکس نرسید چون پریزاد دهن باز نکرد... خبر خلاف بودنِ پسرت هیچ جا نپیچید چون پریزاد نخواست! پریزاد نگفت دستِ پسرِ حاج فتاح از سیگار گرفته تا هر زهرماری که فکرشو بکنید دیده! حالا هم عکسِ کبودیا و دست بزنِ شوهرش و پاک کنه تا آبروی حاجی نریزه... این رسمش نیست به اون قرآنی که هر روز و هرشب میخونید... که به بابام قول بدید و این بشه... که زنتون جلو در و همسایه بگه پریزاد زیر سرش بلند شده... این تهمتا رواست؟ ما نون همو خوردیم. خدا نبخشتم اگر نمکدون شکسته باشم! من تا ابد شرمندهی شمام... شرمندهی پدری کردنتونم... من از خجالتم نتونستم حتی بیام تا ببینمتون! نیومدم چون زبون تو دهنم نمیچرخید که بگم طلاق میخوام...
آبِ دهانم را با هقی بلند قورت میدهم:
- بدونید چقدر احساسِ بدبختی کردم که رو همه چیز از جمله خجالتم پا گذاشتم... حاج فتاح پسرت گفت فکر کردم شما خدایی... نیستی ولی اونقدر بزرگ دیدمت که تنها طنابم شدی... من ته چاهم، نزار همونجا بمیرم... پسرت داشت میکشتم...
هول کرده میانِ کلامم میپرد:
- چیکار کرده؟ کجا؟ کی؟
نفس زنان تعریف میکنم:
- جلوی محل کارم خفتم کرد، انداختم تو ماشینش... تهدیدم کرد... دستش هرز رفت... دخترِ حصینو بی پدر و مادر صدا زد... من با این صورتِ زخمی چطور برم خونه؟ جواب بابا رضامو چی بدم حاجی؟! یکاری کنید... نجاتم بدید، نزارید از زیر امضا کردنِ اون برگه ها در بره... حاجی بچت خلافه... خودت میشناسیش میخوای بدبخت بشم؟
نمیدانم خدا آن قدرت را چطور به من داد که با آن حال، حتی ثانیهای زبانم نگیرد.
- حاجی من امروز نمردم، ولی فردا زیر کتکای این آدم جون میدم... شما که نمیخوای شرمندهی بابا رضام بشی؟
جز اینبار و آن روز مقابل درب خانه، مهدیار دیگر به من آسیبی نرسانده بود، اما باز هم میگویم:
- اینبار برعکس همیشه توی خونه نبود، ایندفعه گوشه خیابون ولم کرد، به حالم تا میتونست خندید و بعد رفت... دم نزدم ولی!
هقهقم را بلندتر میکنم و او نفسهایش کشدارتر میشوند.
شرمنده میپرسد:
- الان کجایی؟ بهتری دخترم؟ بیام دنبالت ببرمت درمونگاه؟
مظلومانه صدا ضعیف میکنم:
- همکارم دید منو اومد کمکم... از وسطِ خیابون جمعم کرد. بابا رضام قلبش مریضه، اگر بهش میگفتم چی میشد؟ زبونم لال بجای من باید دوباره نگران قلب اون میبودیم.
با اندوه میگوید:
- لاهولِ ولا... روم تا ابد سیاهه... تو هم مثل فرزند خودم؛ مطمئنی نیاز به کمک نداری؟ بدون تعارف بگو دخترم... نزار تو دلم شرمندهی حاجی رضا باشم.
بغ میکنم:
- نیاز به کمک دارم ولی نه واسه جسمم... میخوام فقط تو حرف مثِ دخترتون نباشم. این زخما و در رفتگیها درست میشن، زندگیم چی؟ زندگی دخترتون مهمتره...
با لحنِ اطمینان بخشی حرفم را قطع میکند:
- آروم باش پریزاد جان... من گفتم حلش میکنم، پس حتی برای یک لحظهام به کلامم شک نکن. دادخواستو امضا کردی، از شما تمومه! بقیهاش رو بسپار به بزرگترها.
التماس کنان میگویم:
- عمو فتاح، بعدِ خدا من به شما اطمینان کردم... درستش میکنید دیگه؟ پدری میکنید؟
قاطع جواب میدهد:
- درست شده بدونش... بازم میگم، اگر نیاز به چیزی داشتی به شمارهی دکون زنگ بزن. به روحِ حصین قسم از شرمندگی نمیدونم چیبگم... خانومی کن و امروز رو فراموش کن. خانومی کن مثل همیشه.
دهانم دیگر توانایی ندارد:
- منم لطفتون رو هیچ وقت فراموش نمیکنم...
صدایش میکنند؛ بیصبر خدا نگهداری گفته و تلفن را با چشمانی که از آن آتش میبارد قطع میکنم و چون مجنونها عصبی میخندم:
- منتظرم بشنوم مثل یه سگ نشوندنت پشت میز و ازت امضا گرفتن... که اون روز دیر نیست... که دیگه تو و اون مادر عقدهایت برید به درک! درک واسهتون جای خوبیه...
و نعرهی بلندی که بخاطر دردِ فکم میکشم، موجب دویدنِ سراسیمهی ناز به داخلِ راه رو میشود:
- آخ خدا دهنم! آی...
- خدا مرگم! کیه اونجا؟ پریزاد؟! وای چته؟ خوبی؟
روی زمین چهار دست و پا حرکت میکنم تا تنم را به دیوار تکیه دهم. به گمانم فشارم افتاده است.
خندان دلنگران و با چشمانی ریز شده از پشتِ میزِ ناز، برای دیدنمان سر کج میکند.
- چیشده؟ صدای پریه؟
نامش را بغضی نجوا میکنم:
- خندان!
او و اشکانی که تازه دوهزاریشان جا افتاده، با دو می آیند و مقابلم مینشینند. خندان صورتم را وسواس گونه از نظر گذرانده و با ترس هین میکشد.
- وای! الهی بمیرم!
اشکان عصبی میپرسد:
- صورتت چی شده؟ این چه حالیه؟
پرشِ لبانم اجازه نمیدهد جوابشان را بدهم. چرا که بعد هر پرش تا مغز استخوانم از درد گر میگیرد. چطور هنگامِ حرف زدن با حاج باقری ککم نگزیده بود پس؟
نگاهم روی سرامیکهای ماتِ سفید رنگ خشک میشود:
- وا نذاشتی منو... هیچ وقت تو زندگیم به حال خودم ولم نکردی خدا...
اشکان داد میکشد:
- حرف بزن ببینم! کار اون بی وجوده؟ بگو آره تا سرش و بزارم رو تنش!
خندان مرا نرم و بدونِ هیچ فشاری از جایم بلند میکند:
- بیا بریم تو، همه رفتن کسی نیست... میتونی بلند شی؟ الهی قلم بشه انگشتاش...
و رد انگشتهای چندشش روی چانهام را با لبانی برچیده ناز میکند.
زیر بازویم را گرفته، همراهِ اشکان مرا روی صندلیِ ناز مینشانند و به او میگوید:
- برو یه لیوان آب قند بیار براش، بدو!
موهای اضافه روی صورتم را کنار میزند:
- خیلی درد داری؟
عقب میکشد که بازوی دردناکم از میانِ دستانش ول شده؛ از شدتِ کوفتگی اش آهی بلند از دهانم بیرون می پرد.
برمیگردد و با دودلی انگشتش را در ماهیچهام فرو میبرد. نفسِ حبس شدهام را که میبیند، لب میگزد. اشکان مانند شیری درحالِ شکار لگد بر میزِ فلزی میکوبد:
- پاشو بریم بیمارستان!
ناز تند تند قاشق را در لیوان آب قند دور داده و محتویاتش را هم میزند:
- اِ! ببر صداتو، نمیبینی داره پس میفته؟ بیا اول اینو بخور، جیگرت حال بیاد.
و خودش تمامش را آرام به خوردم میدهد. چشمانم با قورت دادن هر قلوپ از آن شربت، نورانیتر از قبل میشود.
- ب..سه. مر... س...ی.
- تو بودی تو راهرو داشتی حرف میزدی؟ گمون کردم خانم مشیریه، باز راه پلهها رو خونه خاله دیده!
سرم را برای ناز آرام به بالا و پایین تکان میدهم. احساس میکردم اگر یک کلمهی دیگر بگویم، باید قید دک و پوزم را تا ابد بزنم. خندان چون زنانِ شصت ساله به سینهاش میکوبد:
- الهی که روز خوش نبینه مردک روانی!
با اشاره به چانهام آرام زمزمه میکنم:
- کَ... سی... نف... ه... مه.
چشمانشان برای فهمیدنِ کلمات ریز میشود. اشکان با کلهای که گویی بادش هنوز نخوابیده، دستش را پریشان در هوا میچرخاند و داد میزند:
- چرا نفهمن؟ یکی باید حسابِ این کفتارو بزاره سر جاش یا نه؟ نگو که میخوای هیچی نگی! نگو میخوای سکوت کنی؟ نگو مثل اونبار که با حرفاش خرت کرد و ازت واسه محکم کاری هر امضایی خواست گرفت، سکوت کنی؟ تا کی؟ خریت تا کی آخه؟! چرا لج آدم و در میاری؟ بزن بر...ن به آبروش! کی به فکر تو بود این وسط که تو به فکر بقیه باشی؟!
ناز دستش را روی قلبش میگذارد.
- مراعاتشو کن اشکان! قلبمون افتاد کف پامون!
روی میز خم میشود. صورتش با آن پوزخند اعصاب خورد کن چند سانت از من فاصله دارد:
- اینکه خانوم لیاقت مراعت کردن کسیو نداره بهتون ثابت نشده؟! هوم؟!
شقیقههایم را با فشردن پلکهایم به آرامشی کوتاه دعوت میکنم. از خود میپرسم:
- یعنی امروز شب میشه؟!
خندان حرصی برادرش را به عقب هل میدهد:
- اِ! علامه دهر نشده بودی که شدی! یک کلمه دیگه بگی من میدونم و تو! برو اونور!
رویش را سمتِ من برمیگرداند:
- پرتغالم... پاشو بریم ببینم میخوای چیکار کنی با این قیافت؟! بعدشم ما نگیم چی درست میشه اصلا؟! حتی نمیتونی درست حرف بزنی...
تا قبل از اینکه آن برگهی طلاق توسط مهدیار امضا نشود میخواهم چه کنم؟
زندگیام خیلی مزحک شده است. راستی! چه کسی گمان میکرد که نوهی عزیزدردانهی آقاجون روزی، جایی؛ ساعتها را بشمارد و منتظر خوردن مهر طلاق در شناسنامهاش باشد؟!
بی توجه به چانهای که نبض میزند، میگویم:
- منو ببریــ...
با سوالِ شتاب زدهی اشکان، شانه هایم شوک زده تکان میخورند:
- کجا به سلامتی؟! ببریمت پیش شوهر عزیزت دوتا دیگهم بخوری؟ خوش میگذره بهت بخدا! پاشو بریم، پاشو که کتک خورت ملس شده...
قیافهی ورزشکاری که مصدوم شده را دیدهاید؟! یا در حالتِ بدترش؛ بازیکنی که در وسط مهمترین مسابقهی زندگی خود کارت قرمز میگیرد. محمل ترین رنج دقیقا همین است؛ که با جلز ولز، تنها باید بنشینی و از دور تماشا کنی.
آنوقت فقط دستانت بسته نیست؛ بلکه قوانین به یک اخراجی حق صحبت و اظهار نظر هم نخواهد داد.
کارت قرمزم را میبیننش! که چندی بعد کسی سوت را زده و مرا به رختکن میفرستد.
از حرفهای اشکان بدم میآید، از خودش و آن صدای بلندی که دارد خریتهایم را در صورتم میکوبد.
چشم غرهی جانانهی خواهرش را با دهن کجی پاسخ میدهد و من با جان کندن، میگویم:
- تا وقتی...
نفسی عمیق کشیده و آخِ پر دردم را همراهش به ریهام میفرستم. هرچه میگذرد، آثار فشارهای وحشیانهای که به چانهام وارد شده بیشتر خود را نشان میدهند.
مردکِ تندخو بی توجه پوزخندی کوتاه میزند:
- نمیخواد چیزی بگی؛ ما نخونده تمامتو از بریم... جاش بشین دو دوتا چهار تا کن ببین ارزشش رو داره این پنهون کاریا؟ دردت اینه کسی از طلاقت چیزی نفهمه وسر همین داری باج میدی! داری به خانوادهی باقری باج میدی! که شما سکوت کنید، من خفه میشم! شما نگید پریزادو گول زدین کردین بازیچهی دستتون، شناسنامشو رنگی کردید و حالا؟ واسه یه طلاق دادن ازش باج میگیرید.... اینا رو نگید! من باج میدم! من اونقدر احمقم که هیچی نگم! انقدر که لال شم! الانم چون فقط زورت به من میرسه، میگی تو خرِ کی ای که داری بازخواستم میکنی؟ آره تلخ میگم! میدونی چرا؟ چون زور داره برام! چون دردِ تو ریشهاش از یجای دیگست... از یجایی که کاش نبود... چون این درد واسه یکی دیگست! این درد از یچی دیگست! دردِ تو هرچی باشه تهش برمیگرده به کسی که نباید! به آدمی که خودت نخواستیش!
چه رفتاری نشان داده بودم که مرا آنقدر خودخواه میبیند؟! آبروی خودم و خانوادهام کشک است که بجای آن نگرانِ احساساتِ شخصیام باشم؟
پیِ جان دادن را به تن مالیده و از میانِ دندانهای برهم قفل شدهام میگویم:
-یه طوری میگی... انگار خبر نداری چقدر تو چشِ اون آدم منفورم... همهی آدما... شبیه اشکانِ عاشق نیستن که... بدونن... پری...زاد... زنِ یکی دیگه شده و برچسبِ صد آفرین بهش... جایزه بدن! تو هیچ وقت نمیتونی... جای... یکی... مثِ من باشی! هیچ وقت کسی شبیه آدمای دورم... نگاهت... نکر...
برای چندمین بار در یک روز نفسم بند رفتهاست و چشمانم تر شدهاند. ناز مضطرب جلو میآید:
- باشه، غلط کرد... بیا بریم بیمارستان... دیگه دارم میترسم پریزاد... هی داره بدتر میشه ورمِ صورتت.
بدتر از این؟! من اگر بدتر از این شدم تیتر اخبارش کنید! چرا که بابِ غیب دارد زندگیِ زیبایِ پریزاد!
مردک با همان قیافهی حق به جانب، میخواهد چیزی بگوید که خندان بیرحمانه جیغ میزند:
- تمومش کنید! مسخره ها!
دستِ سالمم را با آرامشی پر از حرص دنبال خود میکشد. به راهپله که میرسیم، غرهای زیر لبیاش شروع میشوند:
- همه رو برق میگیره، ما رو؟! تو بگو عشق، کشک، هرچی ها! کافیه یه چیزی مربوط به منو تو باشه، اونوقته که برق نمیگیرتمون. خدا مارو آفرید تا چراغ نفتی یه کاربردی داشته باشه! هرکس میاد سر راهمون خوشگله، ولی دستِ بزن داره یا ننهاش سلیطهاس... یا ننهش خوبه، باز خودش کور و کچله... یا هیچ مشکلی نداره، ولی فقیره!
- چ...را...غ نف...تیو دس کم... میگیریا...
نتوانستم ادامه دهم و بگویم که ناراحت نباشد؛ نفت الان گران است!
- واسه چند لحظهام شده اون دهنو ببند...
قدمهای پرسرعتی که پلهها را دوتا یکی پایین میآیند، در کنارمان متوقف میشود. اشکان است؛ حلقهی کلیدِ سوییچش را در میان انگشتانش فشرده و به تابلوی راهنمای طبقات خیره میشود تا مقصد نگاهش ما نباشیم. سرد، اما نادم میگوید:
- تنهایی کجا؟ تو ماشین منتظرتونم.
الحق که به گربه ملوسم وحشی شدن میآید. میداند باید جای من چه بگوید تا حق مطلب ادا شود:
- باز خداروشکر واسه تفریحم شده خجالت کشیدنو بلدی!
ناز از بالای سرمان داد میزند:
- خندق بلا نبریش خونهها! اون عقل نداره، نیفتی تو چاهش!
خندان از اینکه دیگران به او دستور دهند یا فکر کنند از پسِ کاری بر نمیآید، بشدت منزجر است.
- باز تو رگِ مامانبزرگیت بالا زد؟! خودم میدونم!
اعتراضِ بامزهاش موجبِ چین خوردن گوشهی چشمانم میشود. از ساختمان سفید و شش طبقهی آموزشگاه که خارج میشویم حق به جانب میپرسد:
- چیه؟ خوشت میاد همه رو معطل خودت کردی؟ آ! نه دیگه، قرار شد این دهن پنج دیقه بسته بمونه...
جملهی آخرش بخاطر نگاهِ معترضم است. اشکان آن سمت خیابان دستبهسینه به ماشینش تکیه زده. مارا که میبیند، طبق عادت دست درون موهایش میبرد و آنها را با چنگ زدن مرتب میکند. از خیابان عبور میکنیم و همراهِ یکدیگر در یک سکوتِ توافقی درونِ جنسیسِ مشکی رنگش مینشینیم. هُرمِ بوی سرد و مطبوعِ درونِ اتاقکش، به صورتم برخورده و شده حتی برای ثانیهای حالم را کمی عوض میکند.
مسیرِ راه بسیار کسل کننده طی میشود و گمان کنم بزرگترین تحریم در زندگیام، میتواند همین ساعاتی باشد که مجبور به سکوت و صبر هستم. بدتر از آن بیمارستان و فضایش؛ آن سر و صدای تلفیق شده با بوی اتانول و همهمهی درونِ ارژانس است که حالم را بهم میزند.
بعد از هزاران جور عکس برداری و دنگ و فنگ، ارتوپدِ جوانِ بیمارستان، با نگاهی جدی روی تصویرِ اسکلتِ صورتم، میگوید:
- یک نیمه در رفتگی خفیفه، اگر براتون سخت نیست، میتونیم با آتل ثابت نگه داریم فکتون رو.
همین مانده بود دسته گلِ همسرِ عزیزم را کادو پیچ کنم!
مخالفتم را بی توجه به غرهای خندان اعلام کرده و حتی بعد از اصرارِ فراوان برای رفتن به خانهشان، در تمانمِ راهِ برگشتمان؛ بی میل میگویم:
- گیرنده تو... رو خدا!
انگار که نشنود ، برای بار هزارم تکرار میکند:
- بری اونجا چیکار آخه؟! بریم دور بزنیم اصلا!
ماسکی که از داروخانهی بیمارستان همراهِ آن مسکنهای قویِ تجویزِ دکتر خریده بودیم را روی صورتم تنظیم میکنم:
- چنبار... بگم؟ نه!
- نه نگو دیگه!
کنه کلمهی زشتیست و اصلا به قیافهی عروسک مانند او نمیآید، پس در دل میغرم:
- قربونش برم، نوارش گیر کرده.
تمرمز اشکان مقابل دربِ خانه، همزمان با تماسِ بیبی میشود. دکمهی آف گوشی را فشرده، با عجله پیاده میشوم.
-ممنونم، خداحافظ.
هیچگاه چون امروز، گفتنِ این دو کلمه بدونِ هیچ گونه مکث یا تپق، برایم جان فرسا نبوده. گربهی ملوسم سرش را از پنجره بیرون آورده و غمگین میگوید:
- من هنوزم معتقدم باید میرفتی یه شکایت درست حسابی واسه این نخاله تنظیم میکردی و حالشو میگرفتی...
برادرش همانطور که روی فرمان ضرب گرفته؛ گوشهی لبش بالا میرود:
- تو آدم آب تو هاون کوببدن نبودی خندان! عزت زیاد!
خداحافظی آخرش را با من بوده و آنقدر حرصیست که گاز را میگیرد و با رفتنش سرفهای دردناک بخاطرِ بویِ اگزوزِ حرکت کرده در کوچه از سینهام برمیخیزد.
ناراحتیهای او اینشکلیست یعنی؟! چطور میتوانستم توضیح دهم که از ناراحتیاش عذاب وجدان دارم؟
کلافه روی شمارهی سیو نشدهاش کلیک کرده و برایش در صفحهی پیامک تایپ میکنم:
- من خوب میشم اشکان. یعنی بلدم خوب بشم و حقم و بگیرم...
و همانطور که خیره به صفحهی موبایلم، مقابل خانه میرسم. مانند همیشه بعد از زدن زنگ و باز شدنِ در، مامان از روی ایوان به حیاط سرک میکشد:
- اومدی دردت به جونم؟! دلم هزار راه رفت...
متاسفانه دلت اینبار هم راه را درست رفته است بیبی!
خندان پشتِ سرِ هم درحالِ تایپ است و اصرار دارد هر زمان که بهتر شدم، اتفاقات امروز را برایش تعریف کنم. خودم را نمایشی مشغولِ گوشیام نشان میدهم تا جواب ندادنم به بیبی عادی جلوه کند.
در میانهی راه صدای جابه جایی وسایل از طبقهی بالا در فضا پررنگ میشود. مردد میایستم و به پلههای کنار ایوان خیره میشوم.
بیبی ردِ نگاهِ پر از سوالم را گرفته و با ابرویی بالا رفته پاسخش میدهد:
- مهر انگیزه؛ از ظهره داره خونه رو واسه بچش تمیز میکنه... دیگه آخراشه... میخوام چای ببرم براشون، واسه تو هم بریزم؟
آبِ دهانم را قورت میدهم. جانِ رفته از پاهایم، هوای کمی که از پشتِ ماسک کمتر میشود را با چه خوب کنم؟! از کجا جان بیاورم؟ از کجا هوا بیاورم؟!
پلهی اول را بالا رفته و آهسته سری به نشانهی منفی برای مامان تکان میدهم.تا بیشتر سوال پیچم نکرده راه را سمت اتاقم کج میکنم که صدایم میزند:
- میدونم خستهای ننه، کیفتو که گذاشتی، این سینی رو تا بالا ببر... انقدر رفتم و اومدم که حس تو پاهام نی.
و بدونِ اینکه نظرم را بپرسد. با چابکی لیوانهای لبطلای محبوبش را از سماورِ گوشهی خانه پر از چایهای پررنگی که میدانستم صدرا دوست دارد، میکند.
بی رمق کیفم را گوشیی کاناپهی میهمان پرت میکنم. آقا جون از اتاقش بیرون آمده و با دیدنم نگاهش میدرخشد:
- چقدر دیر کردی عمر بابا!
زنعمو با نفسنفس داخلِ خانه شده، میپرسد:
- مامان جان این چهار پایهتون کجاست؟! یه چند تا دستمال تمیز دیگم اگر لطف کنی به من بدی.
- دستمال و شیشه پاککن و هرچی بخای توی آشپزخونه هست، چهار پایهام از اتاقِ تهِ راهرو بردار.
نمیدانم مرا ندیده یا خودش را به ندیدن میزند که بی توجه راهش را سمت راهرو کج میکند.
بیبی سینی چای را دستم داده و نمیبیند لبانم از دردِ بازویم برهم چفت میشوند.
- اینا رو ببر بالا بعد بیا یچی بخور تا نمردی. رنگت چرا انقدر پریده؟ اون ماسماسکو در بیار خفه شدی!
میخواهد ماسک را از دهانم پایین بکشد که هول زده راه کج میکنم:
- سرما... آخ... میخوری ننه.
دلم ضعف میرود و سینی در دستانم میلرزد. پوستِ حساس صورتم به خارش افتاده؛ دارد به پارچهی پلیمری ماسک واکنش میدهد و این اوجِ بدبیاریست.
ننه اخمهایش را درهم و چشمانش را تنگ میکند:
- تو که هنو صدات در نمیاد. آقا رضا نگفتم این بچه درمونگاه لازمه؟! یه سرم می زد الان حالش جااومده بود!
و از در که میگذرم آقاجون جواب میدهد:
- تو که میدونی از دکتر میترسه! این بچه سوزن ببینه پس میفته، ولش کن خودش خوب میشه.
حرفهایشان برام شبیه به صدای همهمهی یک جمعیت است. درهم، پر از زنگ، بلند!
در دل تکرار میکنم:
- تو حتی میدونستی من دلم طاقتِ تنبیههاتو نمیاره، اما چیکار کردی بابا؟ کاش اونجا که منو با وکیلت مسخره میکردی، میگفتی که پریزاد و نباید اذیت کنم. پریزاد مالِ این حرفا نیست، پریزاد پس میفته! میمیره!
با هر قدم بالا رفتن از پلههای منتهی به طبقهی دوم، چیزی شبیه به خاکریزه از من کنده شده و بر زمین میریزد. برخوردِ چکش به دیوار موجب لرزش بیشتر سینی و ریختنِ کمی از محتوای لیوان درونش میشود.
مغشوش از پشتِ دربِ چوبیِ نیمه بازِ خانه مینگرمش که ساعتِ روی اپن را بر میخِ روی دیوار آویزان کرده، عقب میآید و بررسیاش میکند.
خانهی سوییت مانند و کوچکِ همیشه خالی، حالا با وسایلِ سادهای که احتمالا سلیقهی خودش است چیده شده و انتخابِ رنگهای تیره، فضا را شبیه به یک ادارهی دم دستی کرده است. مبلهای خاکستری و قالی شش متریِ کمی روشن تر از آن که مربع وار مقابلِ تلویزیون چیده شدهاند، بر این تصور بیشتر دامن میزند.
تا چایها از دهان نیفتاده و کوفتگی بازویم بیشتر اذیتم نکرده، درب را با پا هل میدهم. جلوتر که میروم، بوی شوینده و ظروفِ برهم ریختهی روی میزِ نهار خوری توی ذوق میزند. برخلافِ تمیزی پذیرایی، آشپزخانه بسیار گرد گرفته و کدر است.
دلم میخواهد حال که صدرا حواسش نیست، نیم رخِ در فکر فرو رفته اش را تماشا کنم، اما متوجه حضورم شده و مرا با زن عمو اشتباه میگیرد:
- ساعت جاش خوبه مامان؟! کج نیست؟!
او روی جزئیاتِ کوچک و نظمِ هرچیزی بسیار حساس است. برعکسِ منی که از قانون مندی و وسواس بیزار بودم.
آنقدر پر از تفاوت که بیبی همیشه میگفت:
- تو شبیه یک بمبِ بزرگ وسطِ زندگی صدرایی... همش نظمِ این بچه رو بهم میزنی!
حولهی آبگیرِ روی اپن را برای تمیز کردنِ شیشهی ساعت برمیدارد. سعی میکنم سینی را بدونِ ایجادِ هیچگونه صدایی روی میزِ کاناپه قرار دهم. سوالِ دومش را که میپرسد، اینبار با تردید رو برمیگرداند:
- کاش به مامانزهرا میگفتید برای چایی میایم پایین، اینجوری بهتر نبود؟!
و نگاهش در چشمانِ بیفروغم قفل میشود. انگشتانِ بیقرارم را درهم فرو برده و بی اراده یک گام از میز فاصله میگیرم. گم شده در قهوهای هایش دلم برای خودم دو تکه میشود. من همیشه بعد از هر ناراحتی به او پناه میبردم. حال با این آدمکِ نا آرامِ درونم چه میکردم؟
بیاراده بغض کرده و سرم برای ندیدنِ چشمانِ برندهاش پایین میافتد؛ بعد از آن کسی راه حل بدهد صدایِ نفسش در مغزم را چطور خفه کنم؟
ماسکم از برخورد با تعریقِ گردن و پشتِ گوشهایم خیس شده و ضخامتش هوای گرفتهی آنجا را گرفتهتر میکند. کاش میشد دست دراز کرد، پنجرهی بزرگِ مقابلِ آن درختِ توتِ سن بالا را برای اندکی سرما گشود. این تبِ منفور دیگر کلافهام کردهاست!
میخواهد سکوتِ سنگینِ اتاق را بشکند که دستپاچه میگویم:
-اینجا... خیلی قشنگ شده....
از درد، پلکهایم با ضرب روی هم فشرده میشوند و اگر کمی بیشتر مشتم را سفت میکردم، ناخنهای بلندم پوستِ دستم را میشکافت.
ترس در دلم چون جسمی کوچک؛ بسیار چابک و فرز از اینور به آنور میپرد. ترس از اینکه او چون شبِ قبل با حرفهایش خونِ تنم را ذرهذره بمکد. چرا که من هرچقدر هم مقصر میبودم، بازهم با هر کلمهی او بارها و بارها میرنجیدم. انگار که بارها و بارها کسی برگونهی سرخ از ضربهام سیلی میزد. همان بهتر هیچگاه با او همکلام نشوم. که دیگر هیچگاه آنطور بد مجازاتم نکند.
جلو میآید. قدِ زیادی بلندش مانند همیشه بر تنم سایه میاندازد. لیوانی چای از سینی برداشته و بعد از تشکری کوتاه زیرِ لب میپرسد:
- مامان اومده بود پایین؟!
بیشتر بغض میکنم. چقدر بچه شدهام که نه تحملِ قهرش را دارم، نه حرف زدن و عادی بودنش را! اصلا چه کسی به بیبی گفت پریزاد برای بردنِ چای گزینهی خوبیست؟!
سرم را به بالا و پایین تکان میدهم و او سوالاتش تمامی ندارد:
- بهتر نشدی؟
به تو چه از حالِ من خدا نشناس؟! چه از جانم میخواهی با آن صدای ضعیف و خش دارت؟!
چه از من میخواهی که نزدیکم میشوی؟!