Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
چشمهایم سیاهی میروند. صدای صدرا با آن زنگِ دل انگیزش از راهرو به گوشم میرسد و برای جلوگیری از سقوطم با بی حسی روی انگشتانِ شهزاد چنگ میزنم.
اوست که پر اقتدار از هدی میپرسد:
- بفرمایید عمه جان؛ چیزی نیاز دارید؟
- ببخشها، ماجد رفت خلال سیب زمینی بگیره، همون کپسولِ گاز رو از انباری میاری؟ این یکی توی حیاط تموم شد.
مجالی برای فرارِ دوباره نمیماند و «هینِ» نگرانِ شهزاد با ورودِ ناگهانیاش مساوی میشود.
خوب است تب دارم و این ضعفم را به پای دمای بالای بدنم میگذارند، وگرنه نمیدانستم به کدام ریسمانی چنگ زده و چه چیزی را برای بیشتر خراب نشدن مقابل او بهانه کنم.
سایهی قامتِ بلند و ورزیدهاش روی جسمِ وا رفتهام را دوست ندارم. انگار دارد قدرتش را به رخم میکشد که اگر بخواهد توانایی لِه کردنم را دارد. ندارد مگر؟ لِهام نکرده بود؟
عمه با استرس ضربهای به گونهام میزند:
- پاشو ببینم، چرا هی داغتر میشی تو؟
و او کوتاه میپرسد؛ کم بار میپرسد، اما ضربهاش پربار است:
- پریزاد؟
شک دارد که من باشم؟ منی که شیرهی جانش را در آن ادارهی آگاهی با جهانشیری کشیده بود.
نگاهِ خمارم را برای دیدنش میگشایم. نامم را به زبان آورده و دیگر میمردم هم باکی نداشتم. داشتم؟ حداقلش اینبار مرا هیچ حساب نکرده بود.
شهزاد لاخهای پریشان شده روی پیشانیام را بالا میزند تا بیش از این عرق نکنند:
- این همه آدم، یه دکتر نبردنت؟
- من خو... بم...
- آره، خیلی خوبی ارواحِ مادر خدابیامرزت.
نچی گفته و با عجله از اتاق بیرون میرود.
در با حرکتِ تندِ دستش فاصلهای با بسته شدن ندارد و نورِ ضعیف اتاق فضا را خفقان آور کرده.
من ماندم و او! پشت به لامپِ کم جانِ اتاق ایستاده و گامهایش پر از تردیداند. جلو میآید و قامتِ بلندش را برای هم قد شدن با من خم میکند. دستانم را به کیسههای برنج تکیه میدهم و با بغض در خود جمع میشوم. تلفیقی از رایحهی یاس و محمدی، در کنارِ بوی گردهی برنجِ ایرانی به مشامم میرسد. هرچند که بخاطرِ کیپ بودنِ بینیام، بویش ضعیف است.
نفسهای پر از صدا و خسخسش سکوتِ میانمان را شکسته و نگاهش مرا درهم فرو میریزاند. نگرانم شده، اما انگار از صدها کیلومتر دورتر نگران است!
شبیهِ فرزندی که از کشوری غریب با مادرِ بیمارش تماسِ تصویری میگیرد و کاری جز نگاه، از پسش بر نمیآید.
با انگشتانِ سبابه و میانیاش دمای بدنم را چک میکند؛ سپس عقب خزیده و نمیداند بعد از آن لمسِ کوتاه بدتر از قبل گرم شدهام.
- ببرمت دکتر؟
آخ صدرا! اگر دستم را میگرفتی و مرا از لبهی پرتگاه به عمقش پرت میکردی آسان تر بود برایم تا اینکه اینگونه از من سوال بپرسی!
اینگونه برایم نگران شوی، دلم را بلرزانی و بعد پشیمان شوی از اعمالت.
اگر بگویم:
- تو برو پیشِ آیه خانوم جان!
عیب است؟ هه! اصلا در شان من نیست این کارهای چیپ!
مثل همیشه در خیالاتم، گردنِ آیه را فشرده؛ جانش را میگیرم، جنازهاش را به آتش میکشم و خنک نمیشوم چرا؟
از فکر بیرون شده؛ در جواب به سوالش با شرم و اندوه، نهای خفه میگویم.
کاش بماند تا اینگونه افکارم را از هر چیزی جز خودش آزاد کند. که به هیچ چیز جز او و حضورِ شیرینش فکر نکنم.
که همینطور سرد؛ دلخور و بی رحم نگاهم کند، اما باشد!
درِ اتاقک با ضرب باز شده و نگاهِ به ترس نشستهام سمتِ چهارچوبش برمیگردد.
شهزاد است که لیوانِ حاوی جوشاندههای خانگیاش را هم زده، رو به صدرا طعنه میزند:
- عمه جانتون میپرسند کپسول چیشد؟
به کندی عقب میخیزد. دستانِ معلق مانده در هوایش را درون جیبِ شلوارش فرو میکند و میگوید:
- میبرم الان، عمه اگر بهتر نشد، ماشینِ ماجد هست. بگید ببرتش دکتر!
که را ببرند؟ من را؟ مگر پریزاد نام ندارد که شبیه به یک جسم بیجان راجبش حرف میزنی؟
بیرمق پوزخند میزنم و دلخوری دارد در نینی چشمانم میرقصد:
- دکتر؟ دستبندتون رو نمیزارید... جناب سروان؟ چون با غل و زنجیر باس ببرنم...
کپسول را از گوشهی اتاق برداشته؛ با فکی بهم چفت شده نگاهم میکند و چیزی نمیگوید.
شاید با حالِ ناخوشم راه میآید. آری اینطور فکر کنم بهتر است تا اینکه بگویم باز نادیدهام گرفته و خون خود را از درون بمکم!
میرود و میخواهم لب باز کنم که نیشگونِ آرامِ شهزاد دهانِ باز ماندهام را میبندد.
با درد، شبیه آدمهایی که چیزی مصرف کردهاند صدایم کش میآید:
-ماشینِ ماجدو بکن تو آستینت! وقتی که از خودت مایه نمیزاری، لطفِ بقیهرو میخوام چیکار؟! تو به من لطف نکن... لطف نیست اینا، شکنجهست.
عمه سرش را با تاسف چپ و راست میکند.
- دنبالِ شری همش... بخور ببینم!
و لیوان را بدونِ هیچ پی زمینهای در حلقم خالی میکند و غرهای زیرِ لبیاش را از سر میگیرد:
- من نبودم چی میگفت شازده؟ آرامش ندارم دو دیقه از دستِ یکیتون. اون کروکدیلم انگار طلبِ باباشو از من داره! خوشم میاد عروسِ عفریطهات نطقتو درجا قطع میکنه تا زبون نریزی انقدر...
مخاطبِ کلامش عمه هدیست. تنها او بود که عروسش کنفش کرده و با پرویی گفته است علاقهای به شرکت در میهمانی خانوادگیاش را ندارد. چقدر در آن لحظه دلش میخواست بزند زیر گریه و بلندبلند جیغ بکشد.
با نفسی عمیق تهِ آن معجونِ تلخ را فرو میدهم:
- خفهام... کردی... ملعون!
لیوان را با محتویاتش به زمین میکوبد.
- پاشو ببریمت درمونگاه!
پوزخند میزنم:
- خری؟ با دوا درمون خوب نمیشم من!
- خر عمهی دیگته...
لپهای کم جانم را بینِ دستانش میفشارد:
- دردت چیه تو الان؟ به گریهات ادامه بدی دهنتو سرویس میکنم! قلب واسهم نزاشتی...
سرفهای از گلوی آزردهام بیرون میجهد و به همراهش اشکهایم هم میریزند.
مغزم دیگر نمیتواند پردازشِ آن همه اتفاقِ پشتِ سر هم را هندل کند.
میخواهم ناخنهایم را چون کسی که عزیزی از آن مرده، روی پوستِ صورتم بکشم.
کنترلِ جلوگیری از برهم خوردِ دندانهایم از توانم خارج شده و وقتی خندهی بلندِ هلما با داییاش را میشنوم؛ عنان از کف میدهم. همه به شیرین زبانیهایش میخندند و او تصدقش میشود.
همه دارند میخندند جز من! خودم خواسته بودم دیگر، مگر نه؟!
عمه را تار و کج و کوله میبینم:
- چرا فاز افسردهها رو برندارم؟ من نمیتونم عمه! یا اون باید نباشه یا من نباشم. تو بگو سر به کدوم بیابون بزارم آخه؟ بگو کجا برم نباشه و کسی آسیب نبینه؟ عمه تو میگی داغ کردم؟ من میگم دروغه... از مریضی نیست، توم جهنمه! کلی اهریمن دورم رو گرفتن نمیزارن هوا شبیه یه آدمیزاد عادی از این سینه بره و بیاد! بخدا من دارم کباب میشم... چرا افسرده نباشم آخه؟ اون از راحله خانومی که جزو آدما حسابش نمیکردم، فکر میکردم فرشتست، اونم از مهرانگیزی که واسم شبیه جادوگر شهر اوز بود! کدومشون بدترن؟ ظاهر کدومشون به غلطم انداخت؟! عمه نکنه من بد باختم خبر ندارم؟ ها؟! به من میگه زیرِ سرم بلند شده؟ من بچش رو دور زدم؟ وای خدای من!
شبیهِ آدمهای خلعِ سلاح شده، یا عروسک بادیهایی که بادشان کم شده، مرا مینگرد:
- غذا خوردی؟
خود را رها میکنم و پیشانیام چون شیای بی جان به زانوهایم برخورد میکند:
- غذای اصلی رو؟ نه هنوز نخوردم... نمیدونم چطوریه... نمیدونم اصن از گلوم پایین میره یا نه! زهرمار بخورم من که انقدر نگران غذامید...
- چرا مزخرف میگی دردت به جونم؟ آقاجونم دیروز قلبش درد گرفت پری... برم بگم این ریختیای؟ اینبار طاقت میاره؟ نکن عمه...
آقاجونم؟ بابای مهربانم را چه شده؟ اینها همه از طالعِ خوشِ من است!
هوا یکهو سرد میشود و حس میکنم باید خود را درونِ بخاریای با درجهی زیاد حبس کنم.
- سر... دمه.
- میگی خوبم، خوبت اینه الان؟ بگم ماجدی کسی بیاد؟ این مهمونا از کجا پیدا شون شد بد موقع.
با سرعت شماره ای گرفته و همانطور که دستش روی شکمم میغلزد، گوشی را دم گوشش میگذارد:
- الو ماجد؟ میتونی بیای اتاقِ توی راهرو؟ یواش بیا کسی نفهمه، وگرنه حالت رو جا میارم!
پتویی که بیبی روی دیگ شیر برای درست کردن ماست پهن کرده بود را رویم میاندازد.
- نکن خراب میشن...
- دنیا خراب بشه! تو حواست به خودت باشه.
گوشی را با خیزشی کوتاه از دستش میکشم:
- ماجد نیا... نمیخواد بیای!
یواش میگویم، اما محکم میگویم.
جار زدنِ حالِ بدم مقابل این آدمها؟ نه، من نمیگذاشتم!
همین مانده تا مرا کشان کشان به دکتر ببرند. مگر مرده بودم؟
- کم از مرده نداری والا!
محتویاتی که از معده تا دهانم آمده را با عذاب قورت میدهم:
- پاشو عمه... پاشو بریم... بیرون.
دندانهایم را برای بهم نخوردن محکم چفت میکنم. از جا برخواسته و پتو را از روی تن به عرق نشستهام پس میزنم.
بمانم اینجا تا میدان را برای که خالی کنم؟ برای آن دخترِ محجبهای که دل مهر انگیز را برده است؟
آینهی سنتیِ عتیقهی کنار طاقچه را بر میدارم و خود را در آن مینگرم. سیاهی زیر چشمانم با شلختگی روی صورتم ریخته؛ پشت پلکهایم متورم شده و سفیدی پشتشان سرخ است.
- چرا شکلِ خدا زدههام؟عمه تو دوستی یا دشمن که نمیگی گریه نکنم تا آرایشم نریزه؟
دست به زیر چشمانم میکشم و با گوشهی شالم کثیفیهایش را پاک میکنم.
- داری میمیری و دنبالِ قیافهای... کجا بریم؟
همان جایی که دختری با نازِ ذاتیاش برای پسر عمویم ناز میکند. باید آنجا برویم!
پلکهایم را به هم میفشارم. سنگینی سرم دیگر قابل تحمل شدهاست.
- همونجایی که دارن خوبِ من رو میگن. بریم تا چندتا خوبم خودم روش بزارم. برای مبارزه باید خوشگل باشم یا نه؟
در آن لحظه هرچیزی هستم جز خوشگل اما!
شانههایم در آن بارِ عظیمی را محتمل میشود. کلمهی تاهل پتک شده و با قدرت خود را به سرم میکوبد.
من داشتم چه میکردم؟ من متاهل بودم! نکند یادم رفته است؟ یک متاهل ساده هم نبودم، از آنهایی بودم که مادرشوهرش هزار تا انگ به دمش بسته.
درِ اتاق به آرامی گشوده شده و صحرا با تردید نگاهی به داخلش میاندازد.
- وا! شما اینجایید؟ دارن سفره میندازن، نمیاید؟
چشمانش چندین ثانیه رویم مانده و ابروهایش بالا میپرند:
- پریزاد؟ چرا میلرزی دختر؟
شهزاد کلافه شالش را مرتب میکند:
- سرما خورده. میگم بریم دکتر لج میکنه... تو یک چیزی بگو بهش.
لب میگزد و در را بیشتر میگشاید:
- خب ببریدش، بگم محمد بیاد؟!
عمه را ببین، به که میگوید!
هه! محمد بیاید؟
پوزخند و تکانِ نامحسوسِ شانههایم از نگاهش دور نمیماند. لازم نکردهی حرصیام را چون گلوله سمتش پرتاب میکنم.
یکیست لنگهی مادرش دیگر، چه انتظاری از او دارم اصلا؟!
با اشارهای به در میگویم:
- بریم عمه، زشته اینجا بمونیم.
صحرا دلخور دستگیره را رها کرده و صورتش از دیدم گم میشود.
تک پلهی کوتاهِ آشپزخانه را بالا میروم. پناه با پسرِ کوچکِ محمد دعوایش گرفته و شهزاد دارد با زبانِ تند و تیزش طفلیها را سرزنش میکند.
عمهی نازنینم غر زیاد میزند. در اصل در تمامِ ساعتهای زندگیاش تنها غر میزند؛ اما نداشتنش برایم شبیه نشستن روی یک صندلی بدون تکیه گاه است، باید چهارچشمی مواظب باشم تا تعادلم از دستم در نرود.
عمه هدی سبزیهای شسته شده را درون سبد میریزد و با دیدنم لبانش به لبخندی نیم بند باز میشوند:
- کجا غیب شدید؟ بهتر نشدی؟
در عمق نگاهش نیتِ بدی پنهان نیست. دوست ندارم بد یا با انرژی منفی جوابش را بدهم، یک دشمن کمتر، بهتر!
- فکر کنم من و این سرماخوردگی داستانا داریم باهم.
و به اپنِ کوچکِ آشپزخانه نزدیک میشوم تا از دریچهی کوچکش، پذیرایی را دید بزنم. ادامه میدهم:
- خسته نباشی عمه، هلاک شدید امروز...
جای شهزاد خالی تا با شنیدم این حرفم بگوید:
- زارت!
پر افسوس آه میکشد و سرش را پایین میاندازد. به گمانم عروسش اینبار هم بد حالش را گرفته است که حتی نا ندارد تیکهای چیزی به من بیاندازد.
نظرم روی جمع است و آن دختر؛ آیه را نمیبینم. پر از وهم و تا کسی نیامده، با دو دلی میپرسم:
- میگم این حاج خانوم اسم و رسمش چیه؟ چطور آدمیه؟
و نگاه از اویی که سنسورهایش چون حس بویایی مار قویست؛ میدزدم.
اینها چیست میگویم؟ من را چه به صمیمیت با شمسالهدی!
- کدوم حاج خانم؟ ساهره خانوم رو میگی؟
سگلرز زده و خداروشکر حواسش پرتِ احوالاتِ خودش است که سوالم را کش میدهم:
- آره... همین حاج خانوم... همین یدونه بچه رو داره؟
- آیه رو میگی؟
و با غم ادامه میدهد:
- یدونه داره، ولی قدِ ده تا بچه خانومه این دختر. با کمالات، تحصیل کرده...
صورتم را انگار که چیز چندشی دیدهام جمع میکنم.
آری دیگر، هرچه عروسهایت ندارند، این دختر خانوم دارد.
- هوم... آره. پرستاره دیگه؟ بهش نمیاد...
حالم خوب نیست و نمیتوانم روی پا بایستم. دمی عمیق گرفته، روی صندلیِ نهار خوری مینشینم.
-یکی هم نیست بگه فضولو بردن جهنم!
با سرفهی مصلحتی و صدای ظریفی که خجالت زده ببخشید گفته؛ پشتِ سر را مینگریم:
- کمک لازم ندارید؟ واقعا شرمنده، خیلی تو زحمت افتادین... به بابا گفتم که مزاحم حاج آقا و خانواده نشید، بیاید خونهی من... اما آقای حضرتی انقدر قسم و آیه دادند که خجالت زدهامون کردند.
وای! این از کجا پیدایش شد؟ نکند سوالم را شنیده باشد؟!
- خدا مرگم! این چه حرفیه دخترم؟ شما رحمتید. هر وقت که بیاید، قدمتون سر چشم ماست...
آیه لبخندِ محوِ مهربانش را حفظ کرده و جلو میآید. در جواب به تعارف تکه پارههای عمه هدی میگوید:
- لطف دارید هدی خانوم... اگر کاری هست بگید، تعارف نکنید لطفا. منم مثل دختر خودتون.
- دستت طلا مادر، همه چیز آمادست. شما پذیرایی شدی؟ چیزی نمیخوای برات بیارم؟
تشکر میکند و با کشیدنِ صندلیِ مقابلم، میپرسد:
- حالتون خوبه؟ از سر شب دلم پیشتونه، خیلی رنگ پریدهاید.
جلوی مردمکهایی که میخواهند چپ شوند را میگیرم و با صدای تو دماغیام جوابش را میدهم:
- ممنون... یکم سرما خوردم.
عمه لیوان چایی و ظرفِ پر از تنقلاتی را مقابلش گذاشته و برای حفظ ظاهر و با اکراه، لیوانِ دیگر را هم جلوی من میگذارد.
فکر کنم آن خسته نباشیدی که به او گفته بودم تاثیر داشته است.
چای را به کناری هل میدهم. چه معلوم جادو جنبلی چیزی در آن نخوانده باشد.
مکالمهی مزخرفِ پر از تعارفشان دارد کش میآید و اصلا حوصلهی هندوانه هایی که زیر بغل یکدیگر میگذارند را ندارم. میخواهم آنجا را ترک کنم که آیه بحث را با عمه بسته و قبل از نیم خیز شدنم میپرسد:
- شما نوهی کوچیک زهرا خانوم هستید؟ دختر شهربانو خانومید؟
خیر من مادر مردهام!
خود را مجدد روی صندلی رها میکنم. زشت است جوابش را ندهم:
- من دختر حصینام؛ پسرِ دوم حاج بابا.
رو میزیِ تکه دوزی شدهی بیبی را به بازی میگیرم و او انگار نمیخواهد بحثِ میانمان به پایان برسد:
- خواهر صحرا خانومید؟
برای من خواهر صحرا بودن و خواهر صدرا بودن تفاوتی ندارد. با این سوالش تیز نگاهش کرده و ضربدری بزرگ رویش میکشم.
او زیباست. صورتش مثلِ سنگ مرمر میدرخشد و صدایش سرشار از زنانگی و ظرافت است. او محجبه است، با دقت راه میرود، با دقت حرف میزند و محتاط لباس پوشیده. او! اوی لعنتی صدایی شبیه به آژیرِ زنگ خطر میدهد. از آنهایی که در زنگ زلزله، مدیر مدرسهامان به صدا در میآورد.
- من تک فرزندم، بابام شهید شده و مامانمم... خیلی وقته فوت شده.
تاسفی که در چشمانش پیدا می شود ارزانی خودش باشد.
- غم آخرتون باشه، نمیدونستم... عذر میخوام بابت سوالِ نابجام.
نمیدانم میشنود یا نه، زمزمه میکنم:
- مشکلی نیست...
مهرانگیز با اخمهای درهم شده عمه را صدا میزند.
- هدی جان سفره رو پهن کنیم کمکم، ساعت نه شده دیر وقت میشه. این برنجا هم دم کشیدن دیگه، از ریخت میفتهها!
و بعدش صدای یا الله ماجد و صدراست که دیگِ برنج را وسطِ آشپزخانه روی ملافهی پهن شده میگذارند.
عمه به دیسهای روی هم چیده شده و سینیهای ترشی اشاره میزند:
- آره پهن کنیم. خدا خیرتون بده پسرا، چیدنِ سفره با شما... ماجد خاله اون ماهیتابهی گوشتا رو هم میاری؟ سنگینه.
و صدراست که عرقِ پیشانیاش را گرفته و میگوید:
- هوای اینجا چقدر دم داره... دیگه امری باشه عمه خانوم؟
- امری نیست قربونِ قد و بالات برم عزیز من!
ماجد با چشکمی کوچک نگاهم کرده و تا کنارِ صندلیام میآید. میخواهد دهان باز کند که میان کلامش میپرم:
- بپرسی حالم چطوره من میدونم و تو!
شکه گردنش همانطور که به سمتِ من کج شده، ثابت میماند:
- بپرسم؟ قیافت داد میزنه بدی دختر دایی!
- بد بودن من مهم نیست... الان برام دلِ خندانم مهم تره که تو قراره باهاش چیکار کنی؟
دست خودم نیست که به درِ آشپزخانه مینگرم. آیه با لبانی که انحنایش دلبرانه روی صورتش خودنمایی میکند، آرام خسته نباشیدی به صدرا میگوید. چشمانِ منعطف و بدونِ گاردِ صدرا رویش نشسته و لبانش برای جواب دادن به آن دختر تکان میخورند.
و من مردهام؟ نمیدانم.
گوشهایم کیپ شده صدای شلوغی و رفت آمدی که در آشپزخانه به یکباره اتفاق میافتد را نمیشنوم.
صدرا میرود و آن دختر به دنبالش به بهانهی بردنِ سینی ماست راه میافتد.
در جایم خشک شده، ماسیدهام و تمام شدهام.
دوست دارم دست دراز کرده و آن تصویرِ مشمئز را از مقابلِ نگاهم پاک کنم، اما انگار کسی دکمهی ریپیتش را فشرده است تا درسِ عبرتی باشد برای هر روز و شبم.
تصویرش عجیب شبیه به صدای حاج باباست.
«- مهر انگیز حرف از خاستگاری واسه شاه پسرش میزد. دورز دیگه وقتی حرفش فقط حرف نبود بهت سلام میکنم!»
پاسخی به ماجد نمیدهم. اصلا حرفهایش شنیده نمیشوند که پاسخ داشته باشند. چیزی از غذایم هم نمیفهمم. نه از غدا و نه از گذرِ زمان و چگونه خلوت شدنِ خانه!
خانهای که انگار همه جایش دارد به من دهن کجی کرده و بر سرم فریاد میکشد که دیدی آن دختر چگونه حواسش جمعِ صدرا بود؟ دیدی صدرا چطور نگاهش میکرد؟ پر از رحم و عطوفت، شبیه به کسی که مجرم نیست!
با تیکی عصبی خود را رها کرده، کمرم به دیوارِ اتاقک انباری برخورد میکند.
آخر شب است و خانه در سکوتی نسبی فرو رفته. پیامِ شهزاد را بدونِ رفتن به تلگرام از روی نوتیف پاسخ میدهم.
- فکرای اضافه رو بنداز دور و بگیر بخواب.
کدام فکر را میگفت؟ همانهایی که حسابشان از دستم در رفته؟
افکاری که حتی نمیدانم باید اول به کدامش برسم تا گم شوند و بروند.
تایپ میکنم:
- بادکنکو دیدی؟ وقتی که هوا داره، اگر یه ورشو فشار بدی اونورش قلمبه میشه... این قضیهی ذهن منه. هرجاشو بگیرم، یجا دیگش باد میکنه. هنر کنم و خیلی فشار بدمش تا شاید درست بشه، ولی میترکه! کلا بخوام دست بهش بزنم یطوریش میشه... منم دارم فشارش میدم... دارم میترکم شهزاد...
در مقابلم آن سوی راهرو، بیبی گیجِ خواب به ستونِ کنارِ ورودی آشپز خانه تکیه میزند:
- هدی مادر بسه، هلاک شدی امروز، بقیش رو خودم فردا جمع میکنم.
پشتِ سرش ماجد با سرو صدا پلوپزِ سنگین را زیرِ سایه بانِ حیاطِ خلوت میکشد.
عمه بی رمق آخرین پیاله را هم خشک کرده و کنارِ ظرفهای دیگر میگذارد. تنها دستانِ فرز و پاهای چهار زانو شدهاش در زاویهی دیدم است.
- تموم شد دیگه... فقط چیدنشون تو کابینت دست خودتو میبوسه مادرم.
و لبخندِ پر از تشکر مامانی زهرا انگار خستگیهایش را میشوید.
زن عمو که تا به الان مسکوت و فرو رفته در فکر بوده، سمتِ هدی برمیگردد:
- میگم بنظرت آیه چطور دختریه؟ از دور که خیلی خانوم بنظر میرسه...
جملات آخرش را آنقدر آرام گفت که از حرکت لبهایش متوجهِ کلمات شدم.
گوشهایم را تیز میکنم؛ ولیکن صدای بلند ماجد نمیگذارد ادامهی بحثشان را بشنوم:
- مامانی زهرا اگه دیگه کاری نمونده که از این بندهی حقیر بکشید، خداحافظتون! برم که مامان توی ماشین منتظرمه.
زهرا بانو با آن پاهای آزردهاش حرکت میکند، مهربان قد بلند کرده و سر ماجد را میبوسد.
- خدا اجرت رو بده مامانم. اِنشاالله زودتر مدرکت رو بگیری پز آقای دکترم رو جلوی مملکت بدم...
ماجد میخندد و دستانش را دورِ شانههای بیبی حلقه میکند:
- خاکِ پاتم مامانیم. چندتا لپ گلی تو این دنیا دارم من که انقدر ذوقِ دکتر شدنِ منو داره؟
هنگامی که به من میرسد، خم شده و آرام میگوید:
- جای دلِ بقیه یکمم فکرِ خودت باش پریزاد خانوم... فردا هم کاری داشتی؛ تعارف نباشه لطفا!
چشمانم را با مهر روی هم میگذارم:
- کار هست، اما نه واسه من... کار اینه که ببینی به دلته یا قراره بشی یه آدم ترسو؟!
- ول نمیکنی دختر دایی هوم؟
بیبی که دارد آدرسِ تشکِ مخصوصِ
عمو حیدر را به او میدهد، تشر میزند:
- چی هی دمِ گوش هم وز وز میکنید؟
لبانم را با مسخرگی انگار که دارم نهای از روی چندش بودنِ فردی میگویم، تکان میدهم:
- هیچی مامان، داشتم میگفتم من ول نمیکنم که... میخواستم ول کنم وضعم بهتر از اینا بود!
بیبی مسخره نچ میکند:
- انقدر دور و بر ماجد نپر پری! توهم برو پسرم، برو که الان مادرت خراب میشه رو سرِ این بچه! حوصلهی حرفاشو ندارم.
- مادرش جیگرشو ندا...
چشمغرهی ماجد لبانم را به یکدیگر میدوزد. این را باش، پسرک بچه ننه را چه به گربهی ملوس من؟
با ناراحتی، مظلومانه نگاهش میکنم:
- اصن ننت جیگرشو داره! حالا نکه تاحالا پدرم و نداده دستم.
بیبی لپم را میکشد:
- واس خاطر خودت میگم عمر مادر...
- میدونم... همین مونده راجبِ من و این فکرای احمقانه بکنن! معلوم نی چیا پشتم گفته که اینجوری هول کردید. هوف! چه بساطی شد... برید بابا استراق سمعم نصفه موند!
و با ابرو مهرانگیزی که در یقهی هدی فرو رفته را نشان میدهم.
صدای خندهی بلندشان را کنترل میکنند و با خداحافظیای کوتاه به حیاط میرود.
برای برداشتنِ لیوانی آب از کنار عمه و مهرانگیز میگذرم. هرچند خدا مرا ببخشد آب بهانه است!
- حالا نگفت از کجا همو میشناسن؟
زن عمو که از حضورم در آنجا راضیست، با لذتی حاصل از یک برد پر بار لبانش را میهمانِ خنده میکند:
- برای طرحش، به عنوان پرستار توی یکی از ماموریتهای صدرا حضور داشته. آشناییشون به اونجا برمیگرده. از نظر من خیلی دختر خانومیه. بزنم به تخته، هیچی کم نداره. دعا کن خدا بخواد و صدرا موافقت کنه بیشتر بشناستش...
آرام باش دختر شاه پریون؛ حالا وقت لغزیدن و لرزیدن نیست. این اداهایت را برای تنهاییهایت بگذار.
شانههای هدی بالا میپرند:
- باهاش حرف بزن ببین نظر خودش چیه. یا قبول میکنه یا نه، هرچی خدا بخواد و خیر باشه اتفاق میفته...
بیبی نفس زنان روی تک پلهی مقابل ورودی آشپزخانه مینشیند. دستانش را برای گرم شدن بهم میمالد و کنجکاو میپرسد:
- خدا چیو بخواد؟ آخر شبی هوا چقدر سرد شد!
سوال است میپرسی مامان؟ خدا بخواهد عروست بزند و چشم پریزاد را کور کند. کاش بعد آن کخِ دلش بخوابد حداقل.
عمه هدی در جواب دادن پیش دستی میکند:
- که واسه پسرش آستین بالا بزنه.
چیزی از وسطِ قفسهی سینهام کفِ پایم میافتد.
لبهایم را چون نوزادی کوچک و بی پناه برمیچینم و رویم را سمتِ سینک میگردانم. اینکه دلهرههایم هیچ گاه دروغ نمیگویند، نفرت انگیز است. من این صحبتها را از دیدگانِ ستاره بارانِ مهر انگیز در سرِ شب بو کشیده بودم.
سکوتِ طولانی بیبی دلم را مچاله میکند. زیر چشمی میبینمش که نگاهش هی میخواهد بالا بیاید و روی من بنشیند، اما با پلک زدن خود را کنترل میکند:
- هوم... هرچی که خیره نصیبِ بچم بشه.
و آمینِ زن عمو چون خار است. نه از آن خارهایی که با چیدنِ گلِ باغچه دستانت را زخم میکند. از آنهاییست که خارپشتها دارند. از آنهایی که وقتی رها شود مقصدش فقط دستانت نیست، همه جایت را به دلخواه زخم میکند.
لیوانِ خالیِ درون دستم را زیرِ شیر میگیرم، اما تکان میخورد و آب تنها از دیوارهاش به درون سینک میریزد. قطراتِ روی دستانم چکه کرده و لباسِ ساتنم را لک میکند.
اندوهگین، تند و پشتِ هم پلک میزنم. آه! اینها دیگر چیست پشتِ چشمانم؟ اشکاند؟ نه لعنتیها نباید بریزند!
از جیبِ شلوارم یک دانه قرص بیرون میکشم. عطشم را با سر کشیدنِ آبِ تقریبا سرد کمی آرام میکنم و لیوان خالی را روی کابینتِ کنار دستم میکوبم.
بی صدا بیرون شده و روی کنارهی دمِ اپنِ آشپزخانه مینشینم تا از بحثشان عقب نمانم. شوخیهای زنعمو برایم جذابیتی ندارند. از اخلاقِ خوبِ ساهره میگوید که چون دخترش زنی متشخص و تحصیلکرده است و آنها در کنارش چیزی جز تحسین برای ارائه ندارد. آنقدر محوِ کمالاتِ آن دختر اند که رفتنِ بی سر و صدایم توجهشان را حتی برای ثانیهای به خود جلب نکرده.
اوی مادرهم حق دارد دیگر، آیه خانواده دار و تحصیلکرده را رها کند، پریزادِ مطلقهی بیخانواده را بچسبد؟
صدای بالا و پایین شدنِ آرامِ دستگیرهی فلزی و قدمهای محتاطِ کسی از پشتِ در میآید. سایهی قامتِ بلندش روی دیوار افتاده و بوی گلِ پیچیده شده در پذیرایی آنقدر قویست که سیبکِ گلویم از شدتش تکان میخورد.
زانوهایم را به آغوش میگیرم. سرم را خم کرده؛ از پشتِ اپن که پناهگاهِ خوبیست، نگاهش میکنم.
دستانش را درهم گره زده، بشدت کلافه و گیج است.
انگار که متوجهی حضورم شده باشد، ثانیهای میایستد و به پشتِ سرش مینگرد. میدانم که مرا نمیبیند و در زاویه دیدگانش نیستم، پس بدون ترس چشمان قهوهایِ خوشرنگش را چون ماهیای که به آب رسیده، پر از تشنگی و حرص میبلعم.
وقتی برای لحظهای نگاهش روی دربِ اتاقم مینشیند، اشک از گوشهی چشمم راهی برای فرار مییابد. به کجا میریزد را نمیدانم، تنها میدانم نمیتوانم ریختنش را کنترل کنم.
دندانهایش بهم فشرده میشوند. خطِ تیز و زاویهی خوش تراشِ فکش، با آن سایهی حاصل از بهمریختگی موهایش شبیه یک نقاشی بی نقص است. باید پایینِ تصویرش، امضای خدا را حک میکردم. او چیزی جز نقاشیِ پروردگار بود؟
مردمکهای تیره و کدر شدهاش مردد برمیگردد.
مردک لعنتی نمیگذارد بیشتر تماشایش کنم و موریانههای دلتنگی تمامم را بخورند.
- مامان؟ چیشد؟ قصد رفتن ندارید؟
با مهربانی مقابلِ بیبی زانو زده و گوشهی روسریِ توریاش را میبوید:
- آخ! بوی بهشت که میگن اینه؟ اوم! چرا اینجا نشستی تصدقِ چشات بشم؟
بیبیِ مهربانم هم چون من، شبیه به کودکی که عروسکش را از او گرفتند، بغ کرده است.
- خدا نکنه مادر... خستهام... آدمیزاده دیگه، یهو دلم خواست بشینم اینجا... اینارو ولش کن تو بگو کجا میخوای بری؟ مادر پدرت اینجا میمونن، تو تنها کجا بری پسرم؟ بمون اینجا ور دل خودم دیگه! ها؟ میمونی؟!
در صدایش خواهش است و قرنیههایش موقع پرسیدنِ سوال آخر، برق میزنند.
و صدرا لبخندش هم انگار خواب دارد که کمرنگ میشود، اما مهرِ صدایش به قوت قبل باقیست:
- امشب کار دارم زهرا بانو... مامان گفت بعد رسوندنش برم اداره، نگفت قراره بمونه و معطلم کنه
زنعمو و هدی همزمان میگویند:
- ای بابا! کجا بری؟
- اون کار از خودش ساعت نداره؟
و مهرانگیز ادامه میدهد:
- همینجا بخواب مامان جان، میخوای خودکشی کنی؟ اصلا خود من قول میدم صبحی وقتِ نماز بیدارت کنم... برو پیشِ بابات یه جا بنداز استراحت کن دیگه... میبینیدش مامان؟ همیشه همینه! نه ساعت خواب داره، نه ساعتِ کاری درست. واسه شازده کار شده هوا، یه ثانیه نباشه انگار نفسش میره!
کمرنگ میخندد و مقصدِ نگاهش زنعموست:
- باز که دلت از من خیلی پره مامان!
انگار دست روی دلِ مادرش گذاشته که فرصت را غنیمت میشمارد و میگوید:
- معلومه که پره! پر نباشه؟ بگذریم، جاتو بندازم؟ جانِ مادر اینوقت شب نری جاییها!
اخمِ ریزی کرده و اخمش در آن نیمه تاریکی راهرو عجیب به او آمده است.
- مامان! میدونید از اصرار بیجایی که تهش به قسم دادن ختم بشه بیزارم!
و عمه میانِ بحثشان میپرد:
- ای بابا! فرش قرمز میخوای شازده؟ نکنه کنارِ ما بهت خوش نمیگذره؟
تیکهی زیر پوستیاش مرا میلرزاند. آری دیگر، پریزاد اینجا بود و او منزجر از ماندن در کنارِ کسی چون دختر عموی خودخواهش!
- دخالت نکن هدی!
حتما عمه آن چشم غرههای مخصوص را تنگِ جملهاش رفته که بیبی به او تشر میزند. زیر لب پچ میزند:
- چیه؟ کسی که میخواد تو بحثش دخالت نشه، چیه این جدیدا میگن؟ پیامک کنه به اون صاب مرده ما نشنویم.
- زبون نیست که!
صدرا واکنشی به هیچ یک از حرفهای رد و بدل شده نشان نمیدهد. دستِ سفید بیبی را میانِ دستانش میگیرد و روی نگین فیروزهیِ انگشتر طلایش را لمس میکند:
- بقیه به کنار، میشه زهرام چیزی بخواد و من نه بگم؟
اعتراضِ بامزهی مهرانگیز مرا هم در میانِ بغض میخنداند:
- اوها... بقیه! معلومه که نه! چرا نه بگی؟ آخه بیبی به دنیا آوردتت احترامش واجبه!
او از احساسِ حسد خوشش نمیآید و میدانم پاسخی به حرفِ مادرش نمیدهد. از جا برمیخیزد و نگاهها همراهِ او به بالا کشیده میشوند. نفسش را کوتاه به بیرون میفرستد، با برگشتنش میگوید:
- خب... رخصت بدین من برم اتاقِ مهمون و استراحت کنم، شب همگی بخیر!
دستش را چون مانعی مقابل بیبی و احتمالا مادرش میگیرد:
- خودم راه رو بلدم... فقط اگر ممکنه صدای اضافی ایجاد نکنید. ممنون میشم.
- فدای قد و بالات بشم، خیالت جمع...
به قربان صدقه رفتنهای مادرش لبخند زده و هنگامِ عبور از راهرو در نزدیکی اپن میایستد.
قلبم در دهانم میتپد و استرسِ اینکه مرا ببیند دلم را به شور میاندازد. نگاهش به روبهروست، اما تنها یک چرخش برای چشم در چشم شدنمان در آن قسمت از پذیرایی کافیست. از ترسِ حضورش با سرعت عقب خزیدهام و حال روشنایی آشپزخانه از روزنهی پنجره مانندش رویم افتاده.
میانِ من و قامتِ او را میزِ سنتی با اکسسوریهای مینیمالی پر کرده است، شانس بیاورم و نگاهش برنگردد، و الا چه چیزی میتواند این حالم را توجیح کند؟ اتفاق؟ کدام احمق بر حسب اتفاق در میانِ آن همه دکوری مینشیند؟
قدم دیگر را که برای رفتن برمیدارد، میخواهم دم بگیرم که با صدایش آن هوا به سرفهای خفه تبدیل میشود. دستم را بر دهانم میکوبم تا آبرویم را نبرد.
هشدار گونه و پر از احتیاط میگوید:
- دنبالم بیا!
در جایم میماسم. آبِ بینی به راه افتادهام را آرام و با وحشت بالا میکشم.
- میخواستی رکب بزنی؟ مثل همیشه... تیرت به سنگ میخوره و خبر نداری مسخرهی این داستان تویی! اون زرنگتر ازین حرفاست پری خانوم.
با نفسِ خر و پف مانندِ عمو حیدر، بندِ دلم کنده میشود. اگر کسی صدای سرفهی من یا جملاتِ او را شنیده باشد چه؟ من دیگر حوصلهی یک انگِ جدید که خوشگلش کنند، پرو بالش دهند و به من بچسبانند را ندارم.
درِ اتاقِ میهمان صدای جیر مانندی داده و تا نیمه بسته میشود، اما من برای رفتن جانی ندارم.
جان؟ تنها جان نداری؟ تو حتی جرعتش راهم نداری! که مواخذه شوی و تلخ ببینی.
چشمانِ خیس از آبم تار میبینند. بالاجبار روی نوکِ انگشتانم حرکت کرده و به دنبالش میروم. زهرهام با هر حرف و خندهای که میانِ عمه و زن عمو رد و بدل میشود، مجدد و مجدد میترکد.
نوکِ انگشتانِ سردم با لمسِ در بیشتر یخ میکند. خداراشکر که اتاقها در بخشی جدا از پذیرایی و آشپزخانهاند. و اِلا استرسِ دیده شدنمان در یک مکان جانم را میگرفت.
با باز شدنِ درِ چوبی میبینمش، دستش را به دستهی صندلی راک تکیه داده و تکیهگاهِ سرش کرده است و پایههای صندلی با هر تکانش، به سرامیک ضربهای آرام میزنند.
گلوی بیمارم را با صدای مزحکی صاف میکنم تا حداقل او شروع کنندهی بحث باشد و بگوید چه میخواهد. چرا که حتی ثانیهای دیگر هم نمیتوانم بایستم.
- در رو ببند.
و جسمش از صندلی کنده شده و از مقابلِ کتابخانهی گوشهی اتاق برگهای که درونِ طلقِ شیرازه است را مقابلم میگیرد.
دستانی که روی در نشستهاند کنارِ تنم میافتد. مردد نزدیکش میشوم و متن بولد شدهی بالای کاغذ را با چشمانی که دو دو میزند میخوانم؛ «توافقنامهی طلاقِ توافقی»
صدای تیکِ بسته شدنِ در، شبیه شکستنِ لیوانِ چینیای نازک در سرم میپیجد.
دوست دارم کر شوم تا نشنوم خسخسِ سینهاش را!
میداند احساسش میکنم؟ که نفسهایش مانند حیوانی درنده و زخمی وحشیست؛ که نفسهایش مرا میترساند!
عمقِ صدایش زنگِ کمی دارد:
- جهانشیری توضیحاتِ تکمیلیش رو توی واتساپ براتون فرستاده...
نامِ این وکیل چقدر نفرت انگیز بوده و نمیدانستم.
شبیه به حملهای عصبی؛ خندهی یکهویی و پر از ارتعاشم ساکتش میکند. خندهای که از لرزشِ یکبارهی شانههایم شروع شده و با نفسهایی پر التهاب پایان مییابد.
اگر بگویند دیوانه شدهام، باور میکنم. چرا که کنترلِ واکنشهایم به طرزِ عجیبی از دستم در رفته. این اگر دیوانگی نیست، چه نام دارد؟
- شما... تمومش نمیکنید نه؟
برقِ درونِ چشمانِ عصیانگرش، شبیه به تصویری فول اچ دی از یک چوبِ بلوط است. گفته بودم از تصویرِ چوبِ تراش خورده خوشم میآید؟
قهوهایست، چون نگاهِ کهکشانی رنگِ او!
طلقِ محافظِ کاغذ، میانِ مشتِ محکمم مچاله میشود. نمیخواهد حرف بزند و انگار که نه، تنبیهام حداقل برای او تمام نشده است.
پوزخند روی لبانی که چون ماهیِ از آب گرفته شده، میپرد، مینشانم:
- درسته گند زدم، اما هر آدمی بعد اشتباهاتش بزرگ میشه... حداقل من یکی بعد از تو بزرگ شدم...
آن بغص لعنتی واقعا دارد اذیتم میکند و صدایم را به گند کشیده:
- اونقدر بزرگ شدم که بدونم وقتی وکالتمو دادم به حاج بابا، میتونه این کوفتی رو امضا کنه! میتونست منو نفرسته پیشِ تو! میتونست ولی نخواستید! اینا رو میدونستم، ولی اومدم چون باید اذیت میشدم، باید اذیتم میکردی! باید اونجوری با جهانشیری میزاشتی توی پاچم تا خنک بشی... خوبت شد؟ آروم شدی؟
سرم چون انسان های سرخوش به عقب پرت شده و گریهام دستِ خودم نیست.
صدای هیسِ آرامش، انگار استخوان هایم را میشکند.
آخ از این دردی که نفس برایم نگذاشته است.
-بسِتون نبود اونقدر اذیت کردنم؟ منکه جنایت کار بودنمو خوب فهمیدم جناب سروان. بسام بود...
بالا رفتن دمای تنم را به خوبی حس میکنم. او را میبینم که کمی نرم شده و چشمانش چون بدو ورودم طوفانی نیست. کوتاه به میزِ مطالعهی کنارِ کتابخانه اشاره میزند و میگوید:
- بشین تا کسی نیومده...
کج میخندم و با اکراه زبان میگشایم:
- دفه اولت نیست با من یجا میبیننت. تویی که پروندهات سنگینه از چی میترسی؟ ها؟ نگران نباش، فقط پروندش مالِ توعه، مجازاتاش همیشه برا من بوده!
عربدهای که در سینهاش حبس شده، خفه و با صدای ترسناکی بیرون میجهد:
- نمیخوای سکوت کنی؟ نمیخوای این حق به جانب بودنت رو تموم کنی؟! تقصیرِ منه که الان به اینجا رسیدی؟ تقصیرِ منه پریزاد؟ آخ خدا! کاش تقصیرِ من بود! اون موقع این داد و هوارهات اینقدر برام مسخره نبودن!
مسخره ام؟ دارم در آتشش میسوزم و این برایش مسخره است!
دستش به میزِ مطالعه کوبیده میشود. چشمانش را با شتابی عصبی برهم فشرده و کلمات از میانِ دندانهای برهم چفت شدهاش، بیرون میآیند:
- اون لعنتیِ توی دستت رو پرش کن، امضا کن و بزارش توی همون کتابخونه... و قبل از اینکه دوباره بخوای داد و هوار راه بندازی، اینم بگم که اون قرار دادی که پاش رو امضا کردی به دو صورت امکانِ لغو داره، یک شکایت از سمتِ تو با این مضنون که بگی ازت سو استفاده شده. دومیش هم فسخ قرار داد از طرف هردوی شما!
هنگام گفتن کلمهی شما دستش روی میز مشت شده و دندانهایش برهم ساییده می شوند. نفس میگیرد:
- آقاجون اولین راه حل رو رد کرد... حاج فتاح گفته خودش این موضوع رو حل میکنه، فقط هروقت که نیاز بود برای زدنِ یک سری امضاها باید بری دادگاه... برای جلوگیری از جلب توجه بهترین کار حل کردن مشکلتون توی خفاست. پس...
مظلومانه اشکهایم را با آستینم پاک میکنم. دستپاچه و پر از ترس بینِ صحبت هایش میپرم. من دادگاه برو نبودم، آنقدر ترسیدهام که میانِ حرفهایم تپق میزنم:
- دادگاه؟ چ... چرا خودِ جهانشیری اینارو بهم نگفت؟ مگ... مگه حاج بابا وکالت نداره؟ خب خودش بره دیگه...
گوشهی لبش تکان میخورد، چیزی شبیه به یک خندهی محو است. هرچند که در مردمکهایش غمِ عالم نشسته:
- چون از جهانشیری خوشت نمیاد... درضمن وکالت حاج بابا کافی نبود. باید خودت حضور پیدا میکردی... توهم... بگذریم، قرار داد و آوردم همینجا امضاش کنی، تا این از بین نره برگهی طلاق نا معتبره...
برگه را اینجا آورده است؟ دارد با من چه میکند؟ جای زخمهایش را میبندد؟ یا عمیقترشان میکند؟
مبهوت مینگرمش:
- چرا؟ نکن با من...
و تیکهآخرِ حرفم را بیصدا گفته ام.
نگرانم بود. میدانست که جهانشیری در نگاهم چقدر نفرت انگیز است؟ او حتی میداند که فوبیای رفتن به دادگاه را پیدا کردهام.
بیقرار پلک میزنم. آبِ دهانم را قورت داده و تکرار میکنم:
- نکن با من... نکن صدرا... نه میخوام، نه میتونم! بکش من رو... تو که منو خوب بلدی، تو که میدونی همه چیزِ این وصلهی ناجورو... یکاری کن... گمم کن... از درِ این دنیا بیرونم بنداز... بندازم یجایی که عرب نی انداخت...
نفسهایم ته یافتهاند که از عمقِ جان هوا را میبلعم. نکند چون دیشب همهی اینها خواب باشد و من حرفهایم را در خواب به او زده باشم؟
مظطربخاطر نزدیکم میشود و بوی گلش طناب شده تنگِ گردنم. این بو مگر میتواند برای او نباشد؟ خودش است، خودِ خودش! چشمانش در چند سانتی صورتم بوده و آرام دستش را به علامتِ سکوت جلوی بینیاش میگیرد. نزدیکیاش آخرین نفسم را هم میبرد به ناکجا آباد!
دو انگشتش مانند سر شب میهمانِ پیشانیام شده و میپرسد:
- چرا هنوز داغی؟ با دکتر آشنایی نداری تو؟
برگهها از میانِ انگشتانم سر میخورند، بیآنکه تلاشی برای نگهداشتنشان بکنم. انگار هر کدام تکهای از جانم بودند که دیگر دلیلی برای حفظشان نمیدیدم.
حسِ تهوع آوری دارم. هیچ خوب نیستم و نمیتوانم سعی کنم خوب باشم. انگار که با خود حرف بزنم، زمزمه میکنم:
- داغم... شایدم داغ به دلم مونده...
متاسف سر تکان میدهد:
- این دمای بالا طبیعی نیست!
کلمات مثل موجی دور از ساحل، به صخرههای ذهنم خورده و برمیگردند.
و من چندین و چندبار؛ در خود، برایِ خود میگریم.
در نگاهم التماس میریزم و با زبانِ بی زبانی میگویم که دلواپسِ من نباشد، من نگرانیاش را نمیخواهم. این دلواپسی با آن خلا یخ زده در مردمکانش را نمیخواهم.
گویی هیچ چیز را نمیبیند. در هزارتوی افکارش گم شده و واژهها بیاجازه از لبهایش جاری میشوند:
- هیچ وقت مراقب خودت نبودی...
دیگر تحمل ندارم. پیراهنش در دستانِ بی رمقم چنگ شده و با دلی ویران، آه از سینهام بیرون میکشم:
- نه صدرا، این راهش نیست... این راهِ مجازات کردنم نیست... منو ببین! من بد حالم خرابه... این داغیم ازوناست که اولِ یه ضربهی بزرگ میاد سراغت، ازوناست که سرد بشه میگی لعنت به من... چقدر درد داشت و نمیدونستم! مثلِ اون گناهیه که من دوست دارم با وجودِ گناه بودنش انجام بدم... که وقتی تموم شد عذاب وجدانش خلاصم کنه... مثل تویی که میدونی گناهه، ولی دستات لمس میکنن. منی که میدونم حرومه و تو رو آرز...
سرش را به چپ و راست تکان داده و با ابروهایی بالا رفته مرا از ادامه دادن جملهام منع میکند:
- اگر بهتر نشدی، بگو بریم دکتر دختر عمو... داروهایی که بابا دیروز آورد رو نخوردی؟ این چه حالیه بعدِ او همه ساعت پاشویه؟
آشغال، همه چیز راهم میداند. که من چندین ساعت در تب سوختهام، که مرا سوزانده است!
چیزی میانِ استخوانهای دندهام گیر کرده؛ آهی که در سینهام میپیچد راهی به بیرون ندارد. نکند خفهام کند؟
- که اینا یعنی من ساکت شم؟ کدوم بهتر؟ بهتر میشم؟ گفتم کمرم شکسته... دورانِ نقاهتش چقدره؟ برا منو به توان بی نهایت کن... من خوب بشو نیستم.
مردمکهایش میدرخشند. از چه را نمیدانم. در این چند برخوردی که با او داشتهام قدِ چندین سال با من غریبه شده است؛ حتی احساساتش را هم در نگاهش نشان نمیدهد. عادیست، عاشق نیست، مرا نمیستاید. در چشمانش آن لشکرِ نور را نمیبینم، که پرواز کند و من دلم بریزد. تنها خشم است، دلمکدریست. شبیه به تمامِ آدمهای دورم، نگاهش شوم است.
او اینی نبود که مقابلم ایستاده!
لبانش برهم چفت میشوند. شبیه به کسی که سوتِ پایانِ مسابقهاش را زدهاند؛ باخته است و حالش خوب نیست. یکجور ایستادگی زمان و بی حرکتی در وجودش پیداست، گویی مغزش هنوز به دنبالِ راهی برای ادامه میگردد، اما زمینِ بازی خالی شده و تماشاچیها رفته اند و نور افکنها را خاموش کردند.
سوت را من زده بودم دیگر؟ دستم بشکند الهی!
پلک میزند، اسلوموشن و بی عجله:
- چیکار کنم بعدِ این دختر عمو؟ تو بگو چیکارت کنم؟
مشتم محکمتر میشود. چه بگویم تا مقصر نباشم، تا حتی اگر شده در نظرش کمتر مقصر باشم؟
بی جان، تقلا میکنم:
- الان؟ وقتی که باید باهام راه میومدی...
دستانش را تسلیم وار مقابلم میگیرد و ریشخندِ مزحک و غمگینش پاک نمیشود:
- گردن ما از مو باریکتره، اگر نبود الان انگشت اتهامت سمت من نبود پریزاد... کجای این زندگی رو باهات راه نیومدم؟ کجا بوده تو قدم برداشتی کنارت نبودم؟
و مشتم آنقدر لباسش را میفشارد که ردِ دکمههایش روی پوستم جا میماند.
بمیرم برای پریزاد گفتنش یا زود است؟
چشمانم را به چشمانش میدوزم. من در تهِ تمام این بحثها راه به جایی نمیبردم، پس بگذار نگاهش کنم. نگاهم کند، شاید گندهایم فراموشش شود.
انگشتش لاخهای آویزان روی پیشانیام را پس میزند. سیبک گلویش بالا و پایین شده و تکرار میکند:
- چیکارت کنم من پریزاد؟ حرف بزن! اجازه داری حرف بزنی...
من او را میشناسم. میدانم این آدمی که از لحظهی ورودم به این اتاق، حتی برای لحظهای هم کمرِ صافش خم نخورده، بی دلیل اجازهی توضیح نمیدهد. از آن انتطاری که در آیینهی روحش، در آن قرنیههایی که چون کویر، خالی و دور دست است، میبینم؛ بدم میآید. انتظارش شبیه ساعتِ مرگ است، شبیه به یک ساعت شنیِ درحالِ اتمام است. منتظر مانده تا ضربهاش را بزند. رام شده تا رام کند و بعد، بکشد!
اولین قطرهی اشکم میریزد. با تکانِ سر میخواهم جلوی بعدی را بگیرم، اما نمیتوانم. صورتم شبیه به شهری سونامی زده، خیس میشود. من حتی در بدو ورودم به این اتاق هم جان در پا نداشتم. حال سر خورده و مقابل پایش بر زمین میافتم. او به من فرصت داده بود تا برایش حرف بزنم و من باید دهان باز میکردم.
میلرزم و ضربان بی وقفه در سرم میتپد. هقهقی که کنترلش کردهام بلند نشود را با آن اشکهای شور قورت میدهم. نوکِ یخ زدهی انگشتانم بالا آمده و چون او که عاشقِ لمسِ انگشترِ نامزدی بیبیاست، من هم مانند دیوانهها عقیق مشکی رنگش را لمس میکنم و تکانِ غیرِ ارادی تنش را میبینم. که این اتفاق در پاسخ به رفتارهای عجیبم رخ میدهد. صدایم گرفته. مثل ناودانی که در زمستان، آبهای جاری شده در مسیرش یخ زدهاند، انگار ضربههای مکانیکالِ هنجرهی من هم در راهِ خروجش از دهانم قندیل بسته:
- این یک فرصت نیست، نه؟ یک بازخواسته... یک تو دهنی بزرگتر از قبلیهاست. چرا همهی حق رو به خودت میدی؟ چرا یجوری میگی انگار تو نبودی ازم خواستی بخاطرت از کارم دست بکشم؟ میدونستی چقدر کارمو دوست دارم و خواستی رهاش کنم! از من خواستی دلیلِ خوشحالیمو ول کنم! صدرا وقتایی که تو نبودی کی ماله میکشید رو دردام؟ ها؟ کی بود جز اون کارگاهِ لعنتی؟ کی سر هربار لباس پوشیدنم تو چشاش جنگ میشد؟ کی ساکت بود، اما حرف میزد، قهر میکرد و چون چیزی نمیگفت مقصر نبود؟ چندبار با قهرِ توی نگاهت مردم و زنده شدم؟ میدونستی من آدم اون زندگیای که تو میخوای نیستم و بازم منتظر بودی کنار بیام! نده! همهی حقو به خودت تنها نده...
مقابلم زانو میزند. آن پوزخندِ لعنتیاش حتی میلیمتری هم از جایش تکان نخورده. با بی رحمیِ تمام طلقی که شیرازهاش بر اثر افتادن، کمی کنار رفته را مرتب میکند و روی پایم میاندازد:
- تو حق داشتی ازدواج کنی، چون بهت گفتم از کارت دست بکش. این قهرِ توی چشات پس چیه؟ مگه نرفتی همهی چیزایی که میخوای رو با پسرِحاج فتاح داشته باشی؟ حتی نزاشتی من منتظر بمونم تا کنار بیای با خواستههام دختر عمو... یک حرکت کاملا مختص پریزاد...
و به آن دادخواستِ نفرت انگیز اشاره میزند و پر از سردی میپرسد:
- حرفات تموم شد؟ کلش همینها بود؟ حالا حق برمیگرده سمت، که تو به من بدیش، که حق داشته باشم همهی حقارو ازت بگیرم. مثلِ تویی که حق داشتی ازدواج کنی، طلاق بگیری و اگر دلت نمیخواست! راستی اگر آدمِ مقابلت خوشبختت میکرد چی میشد؟ کی جوابِ حقایی که از من دزدیدی و به خودت دادی رو میداد؟
مرگ اینشکلیست؟ که امیدت به فردا باشد و فردا نیاید. که با خود تکرار کنی، نه آنطورها هم که فکر کرده بودم نیست. من اشتباه کردهام و زمان بگذرد درست میشود. من را ببین چقدر دوستش دارم؟ اوهم دوستم دارد و بی من نمیتواند. شدهاست فریاد میزنم دوستش دارم و بی او نمیتوانم، اما فردایم نیاید!
تماشایم میکند، مثل روزِ اولی که بعد از چند ماه نبودن مرا دیده، حال هم همانطور مفلوک و درماندهام.
و او همانطور درنده و غضبناک!
همه جا کدر است. کاش اتاق پنجرهای داشت تا از خفگیاش کم شود، تا پنجره را باز کنم و این دودههای سیاهِ اطرافم دست از سرم برداشته و به هوای آزاد بروند.
ناباور و با خندهای عصبی میگویم:
- حرفام؟ من خودم تموم شدم صدرا... کلِ من همینی بود که اینجا و دیروز و چهار ماه پیش تموم شد... همینی که خودش نه تنها سوتِ تورو... بانگ پایان خودشم به صدا در آورد... تموم شد؟ آره تموم شدم...
آن کاغذها را با اکراه چنگ زده و با نگاهی طولانی در صورتش از جایم به کندی بلند میشوم. لب میگزم و او سر بر میگرداند و ایستادنش در حالت نیم رخ چون همیشه از او فردی جذابتر ساخته. زمزمه میکند:
- امضا یادت نره؛ داروهاتم همینطور!
بیشتر از قبل هق میزنم:
- همهی این حرفا توی این اتاق خاک میشن... پس بزار این یکی هم خاک بشه...
پر از نا امیدی، با صدایی که آخرهای عمرش است میگویم:
- چه پسرِ حاج فتاح، چه هر خرِ دیگهای... من... منِ احمق... هیچ وقت خوشبخت نمیشدم...
خدا لعنتم کند، من دیگر خوشبخت نمیشدم!