Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
نام اثر: دلبر شاه
نویسنده: یاسمن بهادری
ژانر: عاشقانه، تاریخی، تخیلی.
قالب: ادبی
مقدمه:
تیله های زمردین فام که در قاب چشمانش جای داده شده و با رنگ سیاه دورش را طراحی کرده بودند، ذره ای از خشم نگاهش نمی کاست. بر چهره اش نقابی چیره شده بود که جنگل دیدگانش را وحشی تر نمایش می داد.
شمشیرش را ماهرانه برای دفاع از خود، مقابلش، گرفته بود. او نمی دانست که در برابر چه کسی شمشیر کشیده، گمان نمی بُرد که من گر اراده می کردم، با یک دست جسم نحیفش را از هم می پاشیدم.
نویسندهی عزیز
ضمن خوشآمد گویی و سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن
داستان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ داستان
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.
تیله های زمردین فام که در قاب چشمانش جای داده شده و با رنگ سیاه دورش را طراحی کرده بودند، ذره ای از خشم نگاهش نمی کاست. بر چهره اش نقابی چیره شده بود که جنگل دیدگانش را وحشی تر نمایش می داد.
شمشیرش را ماهرانه برای دفاع از خود، مقابلش، گرفته بود. او نمی دانست که در برابر چه کسی شمشیر کشیده، گمان نمی بُرد که من گر اراده می کردم، با یک دست جسم نحیفش را از هم می پاشیدم.
نمی دانم باز چه شده بود که سربازان حکومتی اینچنین طبل شادی برهم میکوفتند و داد و هوار سر میدادند، به حتم این شاهِ شاهان که میگویند، باز کشوری دگر را به سرزمینمان ضمیمه کرده بود.
دامنم را از زمین برچیده و پاورچین پاورچین به سمت درِ خانه روانه شدم. آن را نیملا گشوده و از بین آن به برزن سرک کشیدم، سربازان پیشتر آمدند و اینبار مردی سیه چرده از میانشان بانگی سَر داد.
- ای اهل سرزمین ایران! به گوش باشید... .
مَردی که در کنارش راه میرفت از روی کاغذی که در دست داشت بلندتر از فرد پیشین خود هوار زد.
- به فرمان شاه شاهان، شاه چهار گوشهی جهان، شاه سرزمینها ؛کوروش کبیر، تمامی ملت پارسه، دعوت به میلاد وی شدهاند.
ای مردک نادان! آن همه سخن چید تا که چه بلغور کند؟ همین! بگوید "میلاد کوروش" است؟ دگر آنقدر مقدمه چینی برای چیست؟ رک و راست بگویند "میلاد شاه" است و تمام، اندکی مجال ندادند و باز شروع کردند.
- پارسیان به گوش باشید! تمامی شما به جشن میلاد کوروش کبیر فراخوانده شدهاید.
هرچه که از خانهی ما فاصله میگرفتند از صداها نیز کاسته میشد. درب را آرام بر روی هم بستم و خواستم تا به اتاقم برگردم اما همین که سرم را برگرداندم ندیمهام را دیدم که به چهرهام زل زده بود. دیدگانم را در کاسه چرخانیدم و گفتم:
- هان؟ باز چه شده است که اینچنین به من مینگری؟
نفسی عمیق سر داد و گفت:
- آه بانو، مگر من هزار بار به شما... .
از کنارش گذشتم و امان ندادم تا که سخنان پند بارش، باز تا نا کجا آباد ادامه یابد، به ناچار در پیام روانه شد که یکباره به سویش بازگشتم و پرخاشگرانه گفتم:
- رُدگون، جان هرکه میپرستی مرا سرزنش مکن، سربازان حکومتی داد و هوار سر میدادند، من نیز خواستم به قصدشان پی ببرم.
گِلهای فرضی نشسته بر دامنم را با دست کنار زده و به سوی خوابگاهم روانه شدم، قدمی پیش ننهاده بودم که مادرم با صدا زدن نامم مرا متوقف کرد.
- کاساندان، دخترم؟
به حتم بازهم جدال من و رودگون را میپاییده و قصد بر معاتبهی من دارد، با تانی به سویش بازگشتم که گفت:
- پدرت تا دقایقی دیگر از کاخ شاهی باز میگردد، قاصدی فرستاده در اقامتگاهش مترصد بمانیم، با من بیا.
متفحص در پس مادرم به سمت منامه ی قاید رفتم، دقایقی بعد پدر نیز آمد و همه به گرد هم درآمدیم.
پس از گساردن چای، قاید مشافهه را آغاز کرد.
- روزی خجستهپی در منهاج است، خود را به خوبی آراسته بگردانید، قرار است به دولتسَرا رفته و زادمان شاه بزرگ را جشن بگیریم.
مادر، شگفتزده پدر را صدا زد.
- فرناسپ؟ چه میگویی مَرد؟ دگر امانی نمانده، چگونه خود را به این زودی مزین نماییم؟
اوتاناس برادرم تبسمی سرَداد و گفت:
- مادر جان، شما را که میشود مُجاب کرد، با کاساندان چه باید کرد؟
این را گفت و باز خندهای شاهق سرَداد، از او رو برگردانده با تُند مزاجی گفتم:
- مادر که مُهیا شود کافیست! من قرار نیست به جایی بروم.
پدر، آبگینهی چای درون دستش را بر زمین گذاشت و گفت:
- جملگی طلبیده شده ایم و جمعا خواهیم رفت، سَرپَری در قصر است و تمام.
این را گفت و برخاست، به سمت در روانه شد که اوتاناس نیز در پِیاش از خانه برون گشت.
آشفته نظری به مادرم انداختم که گفت:
- آه کاساندان، اینچنین مرا منگر که ثمری ندارد، پدرت گفته که همه با هم، پس بهانه جویی مکُن تا خُلقمان تنگ نشود.
از جایی که بودم برخاستم و به سوی اقامتگاهم روانه شدم.
از کاخ شاهی هیچ خوشم نمیآمد، دیوارهای سر به فلک کشیده و سربازان حکومتی که جایجایش را میپاییدند، دثارهای اشرافی و گرانقیمت ، وزنشان را که دگر نگویم، گویی سلهی پر از سنجه را به کمرت بستهاند.
اصلاً مرا چه به قصر؟ انگار که من نروم ضیافتشان افکنده خواهد شد و دگر قادر نیستند بانگ شادی سر دهند، در همین سگال سیر میکردم که در زده شد و رودگون داخل آمد.
- بانو، قرار است به قصر بروید؟
خویشتن را بر روی اِریکه انداخته و با کجخلقی جوابش کردم.
- آری، برای میلاد شاه بدان زندان کوهپیکر خواهیم رفت.
خندهای کرد و با وجد به سمت اشکاف جامههایم رفت، از مابینشان چندی را بیرون کشید و زان پس به سویم روانه شد، دستانم را گرفت و مرا وادار به برخاستن کرد، فردافَرد لباسهای نکوهیدهی بلندپایگان را روبرویم میگرفت، سرانجام شگفت زده گفت:
- آه دوشیزه کاساندان، این جامه بیشک در تن شما بسیار ساطع است، تا به حال نیز آن را نپوشیدهاید به حتم با این لباس در جشن فردا بیش از همه در چشمها میدرخشید.
جامه را با کژتابی کنار زده و گفتم:
- برایم مهم نیست، اگر به من بود همهی اینها را به آتش میکشیدم و بعد خاکسترش را بر سر آن جامهدوز فربه میریختم، خواهشمندم برو میخواهم اندکی استراحت کنم.
دست به کمر، برون شدنش از خوابگاهم را مشاهده کردم، دامنم را بالا زده و آن را به دور کمرم بستم و چهار زانو بر زمین در کنار بسترم نشستم، شگای ثمینم را از زیرش درآورده و آن را رویاروی خود گذاردم.
درش را گشودم و با دیدن دوباره ابزارهای درونش گویی جان تازه گرفته باشم دستانم را بر هم کوفته و با ذوق زمزمه کردم.
- پروردگارا! خنجرهای دوست داشتنی من، شمشیر محبوبم، کمان نازنینم، دمی نمیشود که از شما دور مانده و دلم در گروتان نباشد؛ بی تردید بدون شما زندگی بیمعنا خواهد شد.
شمشیرم را از میانشان برگزیده و بوسهای بر رویش کاشتم؛ چقدر که اینها دلبر بودند، در گمانم باز فراخور فردا مرور شد، شمشیر را بر جایش نهاده و شگایش را از دیده پنهان نمودم.
آخر مگر کوروش چند سال دارد که برایش سور زادروز میگیرند؟ مَردک فراخ، سن پدرم را دارد و به جای رسیدن به امور کشورداریاش در پی جشن و سرور است.
شب آمد، روز در پیش رسید، اطمینان دارم که مادرم روز مزاوجت خودش آنقدر هیجان نداشته که امروز از طلوع آفتاب اینچنین خودجوشی میکند، از صبح سیصد مرتبه مرا فراخوانده و گفته است که تا دیری نپاییده، مهیا شوم.
رودگون که از دیروز ردی از خود در اطراف من نگذاشته بود، همراه با صبیهای که رخپوشه بر چهره داشت و جامهی زرد و آبی رنگ که دیروز برای من گزینش کرده بود وارد شد.
- دوشیزه شاطه، به قصد مستعد کردن شما از برای سرور امشب به ایدون آمده است، خواهشمندم با ایشان همکاری کنید.
پریشان از محفلم برخاسته و رو در روی ماز و زجاج نشستم. صبیهی بیگانه، رخ پوشش را از چهره برچید و دربرم نشست، جذار وسیمی داشت، به شگایی که همراه خود آورده بود دست برد، از آن چند وسیله بیرون آورد و شروع به حلیه کردن من نمود.
شماران همچون عام سپری میشد و من هر دم کلافهتر میشدم، با پایم زمین را مورد ضرب و شتم قرار میدادم و در دل شاهنشاه را عتاب میکردم، دخترک که اکنون فهمیده بودم "آتوشه" نام دارد مرا احضار نمود و تقاضا کرد تا برخاسته و دثار اشرافی را بر تن کنم.
پس از اندکی گذشت، آتوشه شانهام را گرفت و مرا به سوی زجاج برگرداند، دگرگونی در رخسارم بیداد میکرد، نخستین مرتبه بود که این چنین نمایم تلألو از خود نشان میداد؛ یا شاید هم در گمان من اینگونه نماد میکرد.
سلالهام نیز پس از نگریستن من، دگرگونیام برایشان حائز شگفتی بود، آنان نیز از این رویِ نوباوهام، که پس از ۲۵ سال نمایان شده بود، تمجید کردند و زان پس به سوی کاخ روانه شدیم.
(ماه پنجم عام، اوالی سویووا) بود و هوا نمنم سردتر از پیش میشد، با گم شدن مروارید پرنور آسمان و رفتن به شب قلعههای کاخ نیز هرچه که پیشتر میرفتیم نمایانتر میشد، دلم میخواست این لباس سنجه مانند را از تنم برکنده و همین جا در میانه راه به دست آماه بسپارمش.
اوتاناس که بلاشک از حالم با خبر بود چندی دیدگانش را بر من سپرد و با تکان دادن سر تبسمی کوتاه سر داد، برافروخته شده و در گوشش بدون اینکه پدر و مادرم چیزی بشنوند گفتم:
- برو و به آن معشوقههای آس و پاست بخند نه به صبیهی فرناسپ.
اوتاناس بیش از پیش و با نوای رساتری خندید. از او روبرگردانده و از دریچهی درشکه به گذرگاه خیره ماندم.
دیری نپایید که درشکهچی آگاهی داد که به قصر رسیدهایم، پدر و مادر همراه با هم، من و اتاناس نیز در کنار هم به سوی قصر روانه شدیم.
آوازه و همهمهی توده ی آدمیان، حتی از برون کاخ نیز به گوش میرسید. بر روی دیوارههای قصر فرتوری از هژبر کنده کاری شده بود. قایمهای شاهق که هر کدام تندیسی از همان شالوده هژبر بر سر آنها نهاده شده بود.
تا به حال حتی به کاخ، مقرب هم نشده بودم و اینک نگارینی که در اندیشهام راجع به قصر داشتم به کل، متغیر گشته بود. گمان نمیبردم که آن جدارهای عظیم این چنین زیبا باشند. با گذر این خیالات از درونم، حال از برای مشاهدت کاخ، متفحصتر بودم.
زاوری که از موعدِ درون شدن ما به کاخ، پیشوایمان بود به سوی چند ماز و چهارپایه کشاندمان. پدر از برِ ما برخاسته و نزد شاه عازم شد.
بهر مردم عادی، در میانسرا تشریفات برقرار بود. خاندان اشرافی پارس نیز در ایوان بزرگ کاخ، در اطراف چهارپایهی شاه و یک چهارپایهی خالی دگر که گمان دارم از برای همسرش گذارده شده بود، جمع بودند. پدر نزدمان مراجعت کرد و آگاهاندمان که شاه دمی دیگر به جمعمان میپیوندد.
دلوَرَس شده بودم و دیگر نمیتوانستم یکجا نشسته و اطرافم را بنگرم؛ از جایم برخاسته و با نگروری به اینکه سُهش کسی بر رویم نبود، از اجتماع دور شدم.
از پندار و گمانهایی که در خصوص کاخ میزدم اکنون نادم بودم، اینجا به راستی زیباتر از آنچه بود که میپنداشتم، در حال و هوای دید زدن کاخ بودم که نوایی مرا خواند.
- بانوی جوان، بانوی جوان، به جایگاهتون برگردید، تا لحظاتی دیگر شاهنشاه به جمع مردم خواهد آمد.
در برش رفته و نزد سلالهام بازگشتم، چشم غره رفتنهای مادرم از دیدهام مکتوم نماند، اما با آمدن امپراطور نگرورزیها به او جلب شد و جملگی از جایشان برخاستند.
بیاعتنا برخاسته و با سکنا گزیدن شاه جمعا در پس او، مردم نیز نشستند که شاه از تخت برخاست و حضور مردم و اشراف را سپاس گفته و آنان را به تنعم فراخواند. من که از برای دیدبانی مجدد، در کاخ، متفحص بودم، به تمسکِ رفتن به استفسار، از برِ ماز، برخاسته و در کاخ، آغاز به پرسه زدن نمودم.
رخپوشه را بر چهرهام نشاندم و به سوی استفسار، در کاخ روانه شدم. درِ تخته فامِ عریضی، در انتهای کاخ، سهشم را به خود واکشید، به سویش رفته و بسیار با طمأنینه گشودمش. ستری سپید، در ورودی، آویخته شده بود و برای رویت آن سراچه، میبایست از آن عبور میکردی.
درب را در پسم بسته و با گذر از آن سترِ سفپدفام، بسیار شگفتزده گشتم. خدای من! اینجا سراسر از جنگ افزارهای ارتشی مشحون شده بود.
نخستین بار بود که با چنین فرتور دلخواه و زیبایی رو در رو میشدم. از شادی و مسرت حتی نمیتوانستم قدم از قدم بردارم.
حسام زرگونی که رو در رویم قرار داشت، سهشم را به خود جلب کرد. به سویش رفته و آن را در دست گرفتم، با صدای گشوده شدن در سعی کردم خود را پنهان کنم، شتابان در پسِ قایمهای رفته و خود را از دیدهی آن شخص پنهان نمودم.
کوروش.
از برای سرگرمی مردم، پیکار ِشمشیرزنی مهیا شده بود. من نیز گرای داشتم تا در آن انبازی کنم و به همین سبب از برای جابهجا کردن جامهام، به سوی کاخ روانه شدم.
پس از تلبیسِ جامهی مبارزه، از خوابگاهم برون گشته و به قصد بازگشت به اجتماع، به سوی ایوان روانه شدم.
بسته شدن درِ سراچه ی مبارزه، در میانه ی راه، سهشم را به خود جلب نمود، شخصی بدون مجوز من رخصت حضور در آن مکان را نداشت.
از زاوری که در پسم بود، تقاضای سکوت و ایستادن نمودم، با طمأنینه به سوی در رفته و آن را گشودم. وارد که شدم؛ سراسر اتاق را چک کردم و نهایتاً نبودِ شمشیر کسانیام، در دیدگانم رخنمایی کرد.
آژنگی در میان ابروانم نشاندم، اکنون یقین حاصل نموده بودم که شخصی در این جایگاه حضور دارد ولیکن از دیده ی من پنهان شده است.
با موشکافی بیشتری در پس قایمه، قسمتی از یک جامه را دیدم که اطمینان داشتم از برای شخص محفوظ شده، در پس آن بود.
نیشخندی بر لبانم جای خوش کرد. از بر جنگ افزارهای نظامی گذارده شده بر ماز مقابلم، خنجری برداشته و به سوی قایمه، روانه شدم.
با نزدیک شدن به آن شخص، خنجر را نزدیک به گلویش برده و با سرعت، مقابلش ایستادم. با دیدن دختری که روبرویم قرار گرفته بود، متحیر گشته و به او خیره ماندم.
جاذبهی فامِ دیدگانش، گویی مرا پاگیر کرده بود. آن تیلههای زمردین فام که در قاب چشمانش جای داده شده و با سمیره ی سیاه، دورش را طراحی کرده بودند، ذرهای از خشم چشمانش نمیکاست.
بر چهرهاش روبندهای زده بود که جنگل دیدگانش را وحشیتر نمایش میداد. در حرکتی شتابنده، چرخید و شمشیرش را به حالت ماهرانهای رو در روی رخسارش برای دفاع از خود گرفت.
او نمیدانست که در برابر چه کسی شمشیر کشیده، گمان نمیبرد که من گر اراده میکردم، با یک دست ،جسم نحیفش را از هم متلاشه میکردم.
شمشیری که در دست داشت، از آنِ من بود، قدمی به عقب رفت که پرسیدم:
- تو کیستی؟
پستر رفت و ذرهای از حالت دفاعی درآمد.
- نخست خودت را بشناسان و پس از آن جرات کن ، مرا "تو" خطاب کنی.
چشمانم را ریز کرده و قدمی به سویش نهادم.
- من، صاحب آن شمشیرم که تو در دست داری، اینک تو بگو چهکسی هستی؟
گویا کمی مرعوب شده بود، نخست با لکنت زبان و سپس راسخ گفت:
- من، دختِ کوروش کبیرم.