انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

تکمیل شده داستان کوتاه دلبر شاه | یاسمن بهادری

استاتوس
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
کاساندان.
به نظر می‌آمد، یکی از افراد طلبیده شده در مهمانی بود. برای بار دوم پرسید که من کیستم. شمه‌ای هراسان شده، خویشتن را پایش نمودم و بهتانی که در اندیشه‌ام آمد را به زبان آوردم:
- من، دختِ کوروش کبیرم.
نخست چشمانش گشاده شد و زان پس تبسمی شاهد، سر داد و گفت:
ملاعبت دلنشینی بود، اما من به یاد ندارم که صبیه‌ای داشته باشم.
سپس مجِدّ گردید و به سویم آمد، به گونه‌ای که کمرم با جدار اصابت کرد.
- تو کیستی و در کاخ من چه می‌کنی؟
دستانش را بالا آورد و روبنده را از چهره‌ام برکشید.
چندی به رخم خیره ماند و سپس گفت:
- رخسارت که مایل به سارقان نیست، رک و راست بگو که هستی و چه می‌خواهی؟
از هراس مانده بودم که چه بر زبان آورم، شاه رو‌ به رویم قرار داشت و یا این شخص هم داشت، همچون من افترا می‌چید؟
تلاش کردم تا خود را از واهمه دور سازم؛ بنابراین گفتم:
- من، من... .
صدای کوفته شدن درب و نوایی که شاه را فرا می‌خواند و از او جواز ورود می‌خواست مرا از ادامه سخنم بازداشت‌ با تصدیقِ شاه، شخصی داخل آمد و خواست چیزی بگوید که با رویت من، شوکه شد و گفت:
- دوشیزه کاساندان؟
شاه، آژنگی به ابروانش داد و رو به آن زاور پرسید:
- تو این صبیه را می‌شناسی؟
مرد، با احترام، رو به شاهنشاه کرد و پاسخ داد.
- آری سرورم، ایشان صبیه‌ی فرناسپ می‌باشند که اکنون سلاله‌شان نیز درون قصر به دنبال یافتن اویند.
شرمسار سرم را به زیر افکندم و با فرمان شاه، همراه آن مرد، نزد سلاله‌ام بازگشتم. پس از چندی گذر زمان به سوی خانه روانه شدیم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
مادرم، از بدو ورودمان به خانه، آغاز به معاتبه من کرد و گفت که چندی نمانده بود تا حیثیت خانوادگی‌مان را از بین ببرم.
اندوهگین، در پس زانو نشسته بودم و به حرمت شکنی که نزد کوروش کبیر راه انداخته بودم، فکر می‌کردم که با آمدن رودگون، سهشم به او جلب شد.
- بانو، نمی‌خواهید بگویید که چه شده؟
آهی اندوهگین سرداده و پاسخ دادم.
- عزتم در اولین دیدار، نزد شاه ایران به آماه رفت. رودگون.
این را گفته و با دست به رخسارم کوفتم.
کوروش.
هفته‌ای از آن روز می‌گذشت. رخسار آن دخت بی‌پروا، دائماً در گمانم پرسه می‌زد، به یاد آن‌دم، که خود را دختِ شاه، معرفی کرد، افتاده و تبسمی کوتاه سر دادم.
به یاد دارم که زاور وارد شده به سراچه، دخترک را "کاساندان" نامید، همچون رخ رعنایش نام نیکویی نیز داشت و گمان می‌برم که به معنی "کاشانه" می‌بود.
آن دخترک ذهنم را به خود مشغول کرده بود، به گونه‌ای که در این هفت روز، نمی‌توانستم کاری را از پیش ببرم و اینک لازم می‌دانستم که هر طور شده است، برای یک بار دیگر هم که شده آن دوشیزه را دیدار کنم.
به سوی مازِ نگارش رفته و با اِذاله کردن زاگاب و ورق، آغاز به ترقیم نمودم. زان‌پس زاور کسانی‌ام را فراخوانده و از او خواستم تا که رقیمه را به دست صاحبش برساند.
کاساندان.
تنگ حوصله، در اقامتگاهم بر روی تختخواب نشسته بودم و باز به آن شخص فکر می‌کردم که این روزها، خواب و خور را از من ربوده بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
خود نیز نمی‌دانستم که بر من، چه شده‌ بود؟ در همین حال و هوا بودم که رودگون بدون اجازه وارد شد.
- بانو، بانو... .
نفس‌نفس زدن‌هایش اجازه نداد تا ادامه سخنش را بر زبان آورد، دمی گرفت و باز شروع به سخن گفتن کرد:
- بانوی من، از قصر مراسله رسیده و سلاله‌ی شما، به کاخ دعوت شده‌اند.
از جایم برخاسته و به سویش رفتم و شانه‌اش را گرفتم.
- به راستی؟ از برای چه؟ یقینا می‌خواهند، مرا محاکمه کنند! آه، به حتم، شاه از بهتانی که زده بودم بسیار غضبناک است که احضارمان کرده.
عقب رفته و گفت:
- آگاه نیستم بانو، مادرتان شما را فراخوانده، بهتر است تا دیری نپاییده، نزدشان بروید.
نفس ژرفی سر دادم و نزد مادرم رفتم، وی که هنوز هم از رخداد هفت روز پیش در قصر، از دستم دلخور بود، با ترشرویی گفت:
- از سوی شاهنشاه، سلاله‌مان از برای صرف شام در روز بعد، به کاخ طلبیده شده‌اند. گویی تنها ما و خاندان شاه در آن نشست، حضور داریم، امیدوارم آبروریزی تازه‌ای راه نیندازی.
شرمسار از کنایه های مادرم، سرم را به زیر انداختم.
- آن روز پیشآمدی ناگوار بود. آسوده باشید، صقیمی از من، سر نمی‌زند.
مادر ،سری تکان داده و سپس اجازه خروج داد. به سراچه‌ام بازگشتم اما احساسی دوگانه درونم موج می‌زد، شمه‌ای از معاتبه‌ی مادرم، اندوهگین و شمه‌ای از برای دیدار قصر ،مسرور بودم.
این‌بار، برخلاف مرتبه ی قبل، از برای برگزیدن جامه، بسیار حساس عمل کردم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
زمان، به زودی سپری شد و در پس آن، شب مهمانی فرا رسید. این بار نیز با موشکافی بیشتری به کاخ دقت می‌کردم.
هنگام ورودمان به قصر، شاهنشاه به استقبالمان آمد. زنی بسیار زیبا همراه کوروش گام برمی‌داشت، به نظر می‌آمد کمی سالخورده باشد اما زیباییش وی را جوان نشان می‌داد.
دمی گمان بردم که آن زن، همسر کوروش است؛ اما نمی‌دانم چرا قلبم نمی‌خواست بپذیرد. جملگی درونِ سرای بزرگی نشسته بودیم، سرم را به قصد دید زدنِ شاه، بالا آوردم که دیدگانم به دیده‌اش گره خورد.
شرمسار و شتابنده، سر به زیر افکنده و دستانم را از دلهره، در هم چیلان کردم. قلبم خود را به سینه می‌کوفت، گویا قصد گریز از تنم را داشت.
دمی ژرف گرفته و خود را آرام کردم. بانویی که در کنار مادرم نشسته بود، از من و مادرم خواست تا در قصر همراه هم قدم بزنیم. با تمام رعنا بودنش باز هم حس غریبی به او داشتم، گویی حس حسادت دخترانه‌ای بود که در درونم شکل می‌گرفت، اما حاضر به پذیرش آن نبودم.
هرگز نمی‌دانستم که چرا باید چنین چیزی یادم را به کار خود می‌گرفت، همراه مادر از جا برخاستیم و در پس آن بانوی زیبارخ که نامش را نمی‌دانستم آغاز به حرکت کردیم.
مادرم قدم‌هایش را با او برمی‌داشت‌ شمه‌ای از آنان فاصله داشتم و در پسِ آن دو روانه بودم. گویی داشتند خیلی آرام با هم گپ می‌زدند که آن بانو به سویم بازگشت و گفت:
- دوشیزه ی زیبارو، نمی‌خواهی همراه ما قدم بگذاری؟
لبخندی ساختگی بر لبانم کاشتم. دوست داشتم بگویم: "به شما ربطی ندارد"، اما با وعده‌ای که به مادرم داده بودم و باید حیثیتمان را حفظ می‌نمودم، بسیار با طمأنینه گفتم:
- آه، خیر بانو، قدم نهادن در برابر شما مایه افتخار است؛ اما ترجیح می‌دهم با احترامی که برایتان دارم، در پس شما قدم بردارم.
دست‌هایش را جلوی دهانش گرفت و سپس بر شانه ی مادرم نهاد و او را روی سخن قرار داد.
- خدای من! دخترت نیز همچون خودت، بسیار مودب و متین است. تبریک می‌گویم، بانو.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
اشتیاق را در چشمان مادرم خیلی واضح دیدم. لبخندی زد و گفت:
- مایه‌ی افتخار من است که ملکه ماندانا،فرزند مرا تحسین می‌کند
نام "ملکه ماندانا"برایم آشنا بود. نمی‌دانستم که چرا بر روی این زن حساس شده بودم. چندی به رخم خیره ماند و سپس زاوری را فراخواند و گفت:
- دوشیزه کاساندان را با خود ببر و کاخ را به ایشان نشان بده.
به حتم می‌خواست دارایی همسرش را به رخم بکشد، لبخندی ساختگی زدم و همراه آن دخترک رفتم.
در میانه‌ی راه به پلکان‌هایی برخوردیم که آن روز از آنها بالا رفته بوده و به آن سراچه رسیدم. از زاور همراهم خواستم تا مرا به ساختمان فوقانی ببرد، او نیز با طمأنینه همراهی‌ام کرد.
سراچه‌های بسیاری در این قسمت دیده می‌شد، اما باز هم آن درب زرگون، سهشه مرا به خود واداشت، به سویش رفتم اما زاور، رو در رویم قرار گرفت و مرا از دخول به آن بازداشت.
نوای آشنایی که از پس به گوش می‌رسید و گمانم زاور همراهم را دوم کس گرفته بود، مرا در جایم باشنده کرد.
زاور رفت و من ماندم با همان مرد صداآشنا. نوای قدمهایش را شنیدم تا اینکه رو در رویم ظاهر شد. سرم را بالا آورده و براندازش کردم.
مردی قد بلند و تنومند با زلف‌های مجعد سیاه و چشمان شبگون، آری! او کوروش بود؛ کوروش کبیر، همان مردی که دل را در دیدار نخست در گروش نهاده بودم.

کوروش.
از برای وعده‌ی شبانه می‌بایست تا حاضر شدن آن، به سراچه‌ام سر می‌زدم. به سوی طبقه‌ی فوقانی روانه شدم و با دیدن دو بانو که در رو در وی سراچه ی نظامی کسانه‌ام ایستاده بودند بانویی که رویش را می‌دیدم و جامگانش آشکار بود که زاور قصر است را شناختم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
با شمه‌ای تامل تشخیص دادم که بانوی دگر دوشیزه کاساندان است. جلو رفته و گفتم:
- می‌توانی بروی.
زاور با احترام رفت و اینک من مانده بودم و پیشه‌ی ذهنی روزهای اخیر زندگانی‌ام، به جلو رفته و رودررویش قرار گرفتم، سرش را بالا آورد و نگاهش با دیدگانم گره خورد.
زیبایی و گیرایی این صبیه به راستی مرا میخکوب می‌کرد. پس از چندی، تعظیم کوچکی ادا کرد و خواست برود که مجدّ شده و گفتم:
- بایست.
نزدیکش رفته و به دورش گردیدم، خاموش شده و گمانم بیمناک بود. رخسار آن دخترک بی‌پروا، هیچ با حال اکنونش سازگار نبود. مقابلش ایستاده و گفتم:
- حالِ دختر کوروش کبیر چگونه است؟
سرش را بالا آورد و تخس نگاهم کرد.
- آن روز به این دلیل خود را اینگونه معرفی کردم که گمان می‌بردم شما یکی از مهمانان ضیافت هستید و مرعوب شدم که مرا سارق بگمارید، ورنه آنقدر به قاید خویشتن مفتخر هستم که نخواهم خود را صبیه‌ی کس دیگری معرفی کنم.
این دختر یقیناً بی‌همتا بود. مقابل شاه قرار داشت و این چنین بی‌پروا سخن می‌گفت، هر دم که می‌گذشت بیشتر وامق او می‌شدم، بار دگر تعظیمی موقر کرد و رفت.

دو روز بعد
با مادرم راجع به کاساندان سخن گفته بودم. او نیز از متانت صبیه‌ی خواستنی من سخن می‌گفت و گویی مادرم نیز دوستش می‌داشت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
قرار بود تا دمی دیگر به طور دگر گشته، از کاخ به همراه معدودی سرباز خارج شوم. هنگام عزیمت مادرم، ملکه ماندانا را دیدم که او نیز همچون من، جامه‌ی دگر بر تن کرده و چشم به راه ایستاده است. به سویش رفته و دلیلش را پرسیدم که گفت:
- نمی‌شود که بدون بزرگتر از خود به آن مراسم بروی.
از این عمل مادرم تبسمی سر داده و همراهش از خاک کاخ برون گشتم.

کاساندان.
از زمانی که به خانه بازگشته بودیم، رخسار شاهنشاه بیش از پیش در گمانم رخ‌نمایی می‌کرد. از طرف دیگر با دانستن اینکه ملکه ماندانا مادر او بوده خوشحال بودم؛ اما دلتنگی امانم را بریده بود.
در هوای خویش پرسه می‌زدم که رُدگون شتابان داخل آمد.
- بانو... بانو... بانو... .
به سویش رفته و شانه‌اش را در دست گرفتم و گفتم:
- چه شده است که این‌چنین هراسان آمده‌ای؟
دمی گرفت و پاسخ داد.
- شاهنشاه هخامنشی به همراه مادر خویشتن؛ ملکه ماندانا، اکنون در گامه‌ی شما نزد پدرتان می‌باشند.
شگفت گشته و پرسیدم:
- ب... بهر چه؟
اشکانش جاری شد که مرعوب شده بازویش را گرفتم و تکرار نمودم:
- رُدگون، با تو هستم، ایشان از برای چه در گامه‌ی ما قرار دارند؟
در میان گریه خندید و گفت:
- ملکه ماندانا شما را از برای فرزند خویش، شاه ایران، از پدرتان طلب وصلت کردند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
شگفت‌زده‌تر از اینکه بودم نمی‌شدم. سخنان رودگون را باور نکردم تا اینکه مادرم نزدم آمد و برایم بازگو کرد.
زمان به بادپایی آماه، سپری می‌شد و اکنون پس از سی‌روز هنگام مواصلت من و کوروش فرا رسیده بود. درست مانند نخستین مرتبه که به قصر آمده بودم، تمامی مردم به این ضیافت فراخوانده شده بودند، با این تفاوت که اکنون آن تخت سلطنتی که آن روز نمی‌دانستم از برای کیست، اکنون جایگاه من بود.
قصر بیش از هر مرتبه‌ی دگر آذین بندی شده بود. بعد از گذر زمان اندکی و با برگزاری خطبه‌ی مزاوجت، مردی با نوای بسیار شاهق رودرروی ایوان ایستاد و این چنین خواند:
- به نام نامی یزدان و با رخصت از اهورامزدا، زین پس، دوشیزه کاساندان صبیه‌ی فرناسپ به عنوان ملکه ی۲۸ کشور انتخاب و به سِمَتِ همسر کوروش کبیر، شاه شاهان منصوب می‌گردد. این روز خجسته را به مردم پارس و ملت ایران زمین، شادباش می‌گوییم.
پس از آن مردم آغاز به شادمانی کردند. شاه تور سپید فام را از رخسارم برداشت و چندی خیره‌ام ماند، سپس تاج را بر سرم نهاد که از نو همهمه‌ی مردم آغاز گردید.
کوروش نزدیکتر آمد و با بوسه بر دستانم برای نخستین مرتبه گفت:
- دوستت دارم، ملکه‌ی زیبا روی من.
خیره به چشمان زیبای همسرم شده، من نیز گفتم:
- دوستت دارم، شاهنشاهِ قلب من.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
پانزده سال بعد...
مشوش صبیه ام را صدا زدم.
- بردیا، فرزندم، با خواهرانت مهربان باش.
تخس کنارم آمد و گفت:
- مادر جان، آتوسا و آرتیستون بسیار به هم شباهت دارند و مرا آزار می‌دهند.
در آغوشش گرفته و بوسیدمش، سپس رو به هر چهار نفرشان گفتم؛
- با یکدیگر مهربان باشید.عزیزانم، شما فرزندان شاه ایران هستید و نباید با هم به ستیز بپردازید.
رکسانا صبیه‌ی سه ساله‌ام نزدم آمد و گفت:
- من را هم دوست می‌داری؟
با محبت و مهربانی در آغوش گرفتمش و سخنش را پذیرش کردم، از فاصله‌ای کوتاه پسر بزرگم و شاهنشاه را دیدم که به سمتمان می‌آمدند.
بردیا به سوی برادر و پدرش رفت و با شتاب آنها را به سویمان آورد و گفت:
- اینک ما مردان نیز همانند شما بسیاریم.
آرتیستون دست در دست آتوسا و رکسانا کنارم ایستاد و گفت:
- اما باز هم ما یکی از شما جلوتر هستیم.
این را که گفت جملگی خندیدیم. پاتزده سال از مزاوجت من و کوروش می‌گذشت و ما کدیور پنج نور چشم بودیم.
کمبوجیه،نخستین فرزندمان بود که نام پدربزرگش را از برایش برگزیدیم، دو سال پس از آن بردیا به دنیا آمد و بعد از ۵ سال آتوسا و آرتیستون با هم وارد زندگیمان شده بودند. سه سالی بود که رکسانا کوچک‌ترین عضو سلاله‌مان می‌بود.
در این گمان بودم که من به چه اندازه عاشق و شیفته‌ی همسر و این زندگی هستم و از خداوند بابت همه چیز شاکر بودم که نوایی نزدیک به گوشم گفت:
- ملکه‌ی زیبای من در چه گمانی به سر می‌برد؟
تبسمی سر داده و پاسخ دادم.
- در گمان اینکه چقدر همسرش را دوست می‌دارد.
در آغوشم گرفت و گفت:
- من نیز بسیار دوستت دارم، دلبرِشاه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
چه خوش گفت کوروش کبیر:
《-اگر در دل کسی جایی نداری، فرش زیر پایش هم نباش.
-محبوب همه باش، معشوق یکی.
-مهرت را به همه هدیه کن، عشقت را به یکی.
-با هر رفتنی اشک نریز و با هر آمدنی لبخند نزن؛شاید آنکه رفته باز گردد و آنکه آمده برود.
-آنقدر محکم و مقتدر باش که با این محبت‌ها و بی‌مهری‌ها زمین‌گیر نشوی؛
لازم است گاهی در زندگی، بعضی آدمها را گم کنی تا خودت را پیدا کنی.》

پایان.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
استاتوس
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا