Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
تو اگر نبودی…
نه فقط من، که تمام جهانِ کوچکم، خاموش میماند.
نه که فقط در تن، که در روح، در عمق واژهی "بودن"، در تپشِ هر نفسم، در انعکاس هر نگاهم.
تو اگر نباشی!
خورشید، طلوعی بیگرما میشود،
ماه، نقرهای سرد و بیانعکاس.
و من، دریایی میشوم بی موج…
آرام؟! نه، راکد و خاموش، بیطنینِ صدای تو.
من همان برگ سبزم، که رنگ میگیرد از نگاهت.
و بی تو، پاییز میشوم؛ خشک، بیجان، اسیرِ بادهای رفتن.
من اگر هستم، از بودنِ توست…
همانگونه که رود، از چشمه معنا میگیرد و باران، وامدارِ آغوشِ ابر است.
من اگر خاکم، تو جانم را گل میکنی…
من اگر گل باشم، تو بارانی!
من اگر بارانم، تویی که بهار را به جانم میتابانی.
من اگر ترانهام، تو آنی که واژههایم را نوا میبخشی.
هستی من، ادامهی حضور توست.
با تو، واژهایام که معنا شد؛ شعریام که جان گرفت.
اما بی تو؟!
بی تو من… فقط "سکوتیام در هیاهوی هستی".
در میان غبارِ زمان و مسیرهای بیانتها در جستجوی کالبدی هستم که آن روح شگفتات در آن مأوا گرفته باشد.
هرچند صدای روحت را هزاران بار شنیده و تا آنسوی مرزها سفر کردهام؛ اما هنوز تمنای دیدن جسمی را دارم که این همه زیبایی را در خود جای داده است؛ اما چون از یافتناش عاجز ماندم، خود را به دست کارگاه تقدیر سپردم.
گاهی هراسِ بر قلبم چنگ میزند، مبادا در شعلههای تفرق و فراقِ دیگری، خاکستر شوی.
اما میدانم که تو... تو از همهی اینها مبرا هستی.
دست آفرینندهات را باید هزاران بار بوسید؛ چنان عصارهای از پاکی و کشش را در وجود تو ریخته که هر بار، قلعهی خیالم را با شکوه فتح میکنی.
رگِ نوشتنم، بیش از هر زمان، تنها برای تو میتپد.
نیاز دارم در پیچوخم دشتهای ناپیدای وجود تو محو شوم.
در عمق دریاهای رازآلودت غرق گردم.
در دل صحراهای خیالاتت گم شوم.
میخواهم کهنهدردهایم را زیر آسمان بیانتهایت فریاد بزنم و از درونم بیرون بریزم.
میخواهم اشکهای بیتابی را که سالها پشت پردهی غرور زندانی بودهاند، در کف دستان مهربانت رها کنم.
این احساسات با تو، از زیبایی هم فراتر میروند.
- عشق را میشناسم، میدانم که هست، میدانم که زیباست و تجربهاش، شاید همان لحظهی ناب باشد که آدمی را از مرز خویشتن فراتر میبرد؛ اما میترسم…!
+ اینکه بخواهی عشق را تجربه کنی، طبیعی است. عشق یکی از عمیقترین حسهای انسانی است؛ اما همراه با آن همیشه ترس هم وجود دارد، ترس از شکستن، ترس از انتخاب اشتباه، ترس از اینکه طرف مقابل ارزش احساساتت را نداند.
ولی شاید عشق، پیش از آنکه در دیگری باشد، در خودت است. یعنی اول باید این حس را درونت بپرورانی، یاد بگیری که احساساتت ارزشمندند و نباید هر کسی را لایقشان بدانی. عشق چیزی نیست که باید "اتفاق بیفتد"؛ چیزی است که باید احساس شود، در زمان خودش، با آدم درستش...
شنیدن نامت از زبانِ کسیکه دوستش داری، همانند شنیدنِ نوای دلنوازِ بادی است که در میان شاخ و برگِ درختان میپیچد و لطافتش را بهدل طبیعت میبخشد.
نام تو در لبان او، همچون گلی است که با نرمی و طراوت باز میشود و عطر عشق را در هوا پخش میکند. گویی هر حرف از نامت، قصیدهای از احساسات و خاطراتِ شیرین است که با صدای او رنگ میگیرد و در جانت طنین میافکند. این لحظه جادویی، قلبت را گرم میکند و روحت را به پرواز در میآورد، همچون پرندهای که در اوج آسمانِ عشق و امید بهسوی بیکرانها پرواز میکند.
و من برای صدمین بار عاشق اسمم شدم...
چگونه تو را یافتم؟!
در لای کتابهایی که بارها ورق زدم،
همان عطری که از باران نوشیدم،
در واژههایی که از هراسِ زمان پنهان کردم،
همان نامهای که برای "هیچکس" نوشتم،
در وزنهای شعری که از جان سرودم،
آن لحظاتی که در سکوت، هزاران حرف ناگفته را بلعیدم،
میان تمام دلتنگیهایی که جرعهجرعه نوشیدم،
در همان کلبهی چوبی که مامن آرامشم ساختم،
میان زیباییهایی که با شوق، برای یافتنت وصف کردم.
در کوچههای که به امید حضورت، بیهدف قدم زدم،
میان آن سختیهایی که با خیال بودنت تاب آوردم،
در لابلای حسرتهایی که بارها بر دلم چنگ زدند.
تو را میان تلخی، میان ناامیدی، میان سردی، و میان... همهی زندگیام یافتم.
گاهی، درست در لحظهی که انتظارش را نداری، کسی یا چیزی در دلت شعله کشیده و مجذوبت میکند. جاذبهی که راهی به محاسبات نمیبرد؛ اما بیاجازه وارد قلب میشود و میماند.
محبتِ که در دل من است، روزی تو را نیز به سوی خود خواهد کشید؛ حتی اگر میانمان کلامی رد و بدل نشود.
هیچ قلبی مثلِ قلبِ نویسنده نیست که معشوقش را در واژهها جاودان میکند...
میدانی! تو را ندیده عاشقت شدهام و این، عجیبترین معجزهی ممکن است. دلبستن به سایهی که شاید اصلاً نتابد.
شک نکن!
هیچکس
هیچکس
به اندازهی من تو را لای حروفِ بیپایان خود نخواهد فشرد. مگر میشود آدم یک رؤیای نادیده را اینهمه عمیق دوست بدارد؟
رنگ انتظار از هر چشمی، روایتِ خاصی دارد. برای یکی سبز است؛ به رنگِ درِ باغی که هرلحظه ممکن است گشوده شود. برای دیگری، شاید خاکستری باشد؛ همرنگِ خیابانی که قدمهای بازگشت را چشمبهراه است. آن دیگری انتظار را آبی میبیند؛ به رنگِ آسمانی که در دوردستها، خبری خوش را نوید میدهد.
انتظار، رنگی نیست که ثابت بماند. بستگی دارد دل آدمی به کدام افق خیره شده باشد. شاید گاهی زرد شود؛ زردِ برگهای پاییزی که بوی خداحافظی میدهند. یا گاهی سفید؛ همرنگ برفی که آرام و بیصدا، سکوت امید را بر زمین مینشاند. رنگ انتظار، همان رؤیایی است که هر کس در دلش نگه میدارد؛ بیآنکه دیگران ببینند.
کاش همانگونه که در خاطر ما ماندگار اند، در دل و یادشان حک میشدیم.
کاش قدمهایی که برایشان برداشتیم، با گامی به سوی ما پاسخ داده میشد.
کاش از دریچه نگاهشان، خودمان را میدیدیم؛
ای کاشهای بیپایان...
آیا در حسرت «ای کاش» باقی میمانند، یا روزی در طلوعی شیرین، به حقیقتی بهنام «کاش» بدل میشوند!
گاهی باید زخمِ خاطرات را ببوسی، بیآنکه به التیامش فکر کنی. مستقیم برو نزدیک همان درد بنشین، طعمِ همان هیجانِ گزنده را زیر زبانت بچرخان.
انسانها گاه سریعتر از برگریزان پاییز محو میشوند. یک چشمبرهمزدنی... و ناگهان در آیندهای ایستادهای که حتی گرمای دستهایشان هنوز روی شانههایت مانده است. انگار همین حالا بود؛ همین نفسها، همان نگاهِ ناتمام... اما دریغ! زمان؛ این دزدِ زیرک، لحظهها را قاب میکند و پشتِ شیشههای ماتِ یادها میچسباند...
قلم بهسانِ آیینهی است که نفسهای نویسنده در آن میتپد.
وقتی میخندی، بر کاغذ گل میافشاند؛ وقتی میگریی، جوهرش به بارانِ سیاهی بدل میشود که زمین را میشوید.
این همدمِ خاموش، گاه چون دریا ژرف میرقصد، گاه چون برگِ خشک بر باد میلغزد. گاهی از آتشِ اندوهی شعله میکشد. اما هرگز نمیگوید "نه"؛ حتی وقتی دستانت میلرزد، حتی وقتی چشمهایت از خستگی میسوزد.
قلم، سایهی روح نویسنده است. آنقدر به تو نزدیک که گاه مرزِ خیال و واقعیت را در هم میشکند. تو فریاد میزنی و او فریاد را به حروف میدوزد. تو خاموش میشوی و او در سکوتْ آواز میخواند. انگار رودی است که از کوهستانِ وجودت سرچشمه میگیرد؛ گاه خروشان از توفان، گاه آرامتر از مهتاب... اما همیشه جاری.