- تاریخ ثبتنام
- 8/11/24
- نوشتهها
- 63
- موضوع نویسنده
- #1
سه پاسخ متفاوت به امر ناممکن
فانتزی، علمیتخیلی و وحشت را میتوان سه قلمروی گمانهزن دانست، اما تفاوت میان آنها را نمیتوان فقط با فهرستکردن عناصر ظاهری توضیح داد. صرف حضور اژدها یک اثر را لزوما فانتزی نمیکند، همانطور که وجود اخترناو نیز بتنهایی برای علمیتخیلیبودن کافی نیست و ظاهرشدن یک هیولا نیز الزاما بمعنای قرارگرفتن اثر در ژانر وحشت نیست. عناصر مشابه میتوانند در هر سه قلمروی گمانهزن ظاهر شوند. آنچه تفاوت بنیادی ایجاد میکند، نوع رابطهایست که داستان با امر ناممکن، ناشناخته یا خارج از تجربهی عادی برقرار میکند.
برای فهم این تفاوت میتوان از یک پرسش ساده آغاز کرد: وقتی چیزی وارد جهان داستان میشود که در تجربهی روزمرهی انسانی وجود ندارد، روایت با آن چه میکند؟ فانتزی غالبا از مخاطب میخواهد وجود آن را بعنوان بخشی از واقعیت داستان بپذیرد. علمیتخیلی تلاش میکند آن را درون نظمی طبیعی، علمی یا دستکم فرضی قابلتوضیح قرار دهد. وحشت نیز معمولا بر لحظهای تمرکز میکند که امر ناممکن نظم آشنای جهان را مختل میکند و احساس امنیت شخصیت و مخاطب را از بین میبرد. بنابراین میتوان گفت سه قلمروی گمانهزن، پیش از آنکه با عناصری که در آنها وجود دارد از یکدیگر جدا شوند، با نوع پاسخشان به آن گمانهزنی تفاوت پیدا میکنند.
فانتزی و پذیرفتن ناممکن
در فانتزی، امر ناممکن معمولا نیاز ندارد به چیزی ممکن تبدیل شود. اگر جادو در جهان داستان وجود دارد، اثر لزوما موظف نیست توضیح دهد چگونه قوانین شناختهشدهی فیزیک اجازهی تحقق آن را میدهند. اگر اژدهایان پرواز میکنند، ارواح با زندگان حرف میزنند، نفرینی چند نسل ادامه پیدا میکند یا فردی با دانستن نام واقعی دیگری بر او قدرت مییابد، داستان میتواند این امور را بعنوان بخشی از ساختار واقعیت خود بپذیرد.
این پذیرش بمعنای آن نیست که فانتزی هر اتفاقی را بدون قاعده مجاز میداند. تفاوت مهمی میان ناممکنبودن از دید جهان واقعی و بیمنطقبودن درون جهان داستانی وجود دارد. یک نظام جادویی اگرچه با دانش علمی ناسازگارست، اما باید همچنان درون داستان قواعد، محدودیتها، هزینهها و پیامدهای مشخصی داشته باشد. حتی فانتزیهایی که جادو را رازآلود و توضیحناپذیر نگاه میدارند معمولا نوعی ثبات در نحوهی حضور آن ایجاد میکنند.
بنابراین مخاطب فانتزی با نوعی قرارداد وارد جهان اثر میشود و میپذیرد که دستکم بخشی از تصور معمولش دربارهی ممکن و ناممکن باید موقتا کنار گذاشته شود. این همان چیزیست که گاه با مفهوم تعلیق ناباوری توضیح داده میشود، اما در فانتزی مسئله کمی پیچیدهترست. مخاطب فقط وانمود نمیکند که جادو امری واقعیست، بلکه قواعد جهانی را میپذیرد که در آن جادو واقعا بخشی از هستیست و سپس شخصیتها و حوادث را با معیار همان جهان ارزیابی میکند.
بهمین دلیل سوال اصلی در بسیاری از آثار فانتزی این نیست که آیا جادو امکان دارد؟ بلکه ایناست که اگر جادو بخشی از جهان باشد، چه میشود؟ شخصیت یک فانتزی دگرجهانی شاید اصلا از مشاهدهی جادو شگفتزده نشود، همانگونه که انسان امروزی از روشنشدن لامپ حیرت نمیکند. جادو برای او شاید یک مهارت، حرفه، خطر، امتیاز طبقاتی، امر دینی یا بخشی عادی از زندگی باشد.
این وضعیت به نویسندگان فانتزی اجازه میدهد که امر ناممکن را نه صرفا بعنوان رخدادی استثنایی، بلکه بعنوان یکی از مبانی سازندهی جهان بکار ببرند. اگر مردگان میتوانند بازگردند، مفهوم مرگ تغییر میکند. اگر خدایان بطور مستقیم در امور انسانها مداخله کنند، دین دیگر صرفا ساختاری اجتماعی یا مسئلهی ایمان نیست. اگر بعضی انسانها چند قرن عمر کنند، حافظه، خانواده، ثروت و سیاست معنای دیگری پیدا میکنند. بدینترتیب امر ناممکن میتواند تا اعماق ساختار جهان نفوذ کند.
البته همهی آثار فانتزی چنین جهانهای گستردهای نمیسازند. در فانتزی شهری، جهان عمدتا همان جهان واقعیست، اما نیروهایی جادویی در لایهای پنهان آن حضور دارند. در فانتزی تاریخی، گذشتهی واقعی میتواند با عناصر جادویی ترکیب شود. در فانتزی دروازهای، شخصیت از جهانی شبیه جهان واقعی وارد قلمرویی میشود که قواعد کاملا متفاوتی دارد. در همهی این موارد، نحوهی ورود ناممکن متفاوتاست، اما اصل کلی باقی میماند: روایت برای اعتباربخشیدن به عنصر فراطبیعی مجبور نیست آن را به زبان علوم طبیعی ترجمه کند.
از این منظر، فانتزی نوعی آزادی هستیشناختی دارد. نویسنده میتواند دربارهی آنچه در جهان وجود دارد تصمیمهایی بگیرد که جهان واقعی به او اجازه نمیدهد. روح میتواند واقعیتی مستقل داشته باشد، مفهوم سرنوشت میتواند نیرویی عینی باشد، کلمات میتوانند قدرت مادی پیدا کنند و مرز انسان و حیوان یا انسان و خدا میتواند کاملا متفاوت باشد. فانتزی ابتدا امر ناممکن را میپذیرد و سپس دربارهی معنای زندگی در جهانی که چنین چیزی در آن شدنیست میکند.
علمیتخیلی و توضیح امکان
علمیتخیلی نیز از واقعیت شناختهشده فاصله میگیرد، اما معمولا رابطهی متفاوتی با این فاصله برقرار میکند. در این ژانر عنصر شگفتانگیز غالبا نه بعنوان نقض فراطبیعی قوانین جهان، بلکه بعنوان نتیجهی امکانهایی معرفی میشود که طبیعت، علم یا فناوری شاید اجازهی تحقق آنها را بدهند. عنصر گمانهزن شاید اکنون وجود نداشته باشد، اما روایت معمولا فرض میکند درون نظمی طبیعی جای میگیرد.
این بمعنای آن نیست که همهی آثار علمیتخیلی از نظر علمی دقیق میباشند. بخش بزرگی از علمیتخیلی شامل فناوریها و پدیدههاییست که با دانش فعلی انسان بسیار نامحتمل یا حتی ناسازگارند. سفر سریعتر از نور، انتقال آنی انسان، سفر زمانی، سپرهای انرژی یا بسیاری از فناوریهای رایج اپرای فضایی نمونههایی از این وضعیتاند. تفاوت اصلی ایناست که اثر آنها را معمولا بعنوان جادو معرفی نمیکند، بلکه فرض میکند توضیحی طبیعی، فناورانه یا علمی برایشان وجود دارد، حتی اگر آن توضیح بصورت کامل ارائه نشود.
بنابراین علمیتخیلی اغلب از مخاطب دعوت میکند بپرسد: «چه سازوکاری میتواند این وضعیت را ممکن کند؟» گاهی پاسخ بسیار دقیقاست و نویسنده تلاش میکند فرض خود را بر فیزیک، زیستشناسی، نجوم یا علوم رایانه بنا کند. گاهی نیز توضیح فقط در حد واژگان و منطق کلی باقی میماند. اما حتی در حالت دوم، شیوهی ارائهی پدیده معمولا به مخاطب میگوید که باید آن را بخشی از جهان طبیعی فرض کند، نه رخدادی فراطبیعی.
برای مثال، موجودی که هزار سال زندگی میکند میتواند هم در فانتزی و هم در علمیتخیلی ظاهر شود. در فانتزی، طول عمر او شاید ناشی از ذات جادویی، نفرین یا موهبتی الهی باشد. در علمیتخیلی، همان ویژگی میتواند نتیجهی مهندسی ژنتیک، پزشکی بازساختی یا فناوری کنترل فرایند پیری باشد. نتیجهی ظاهری مشابه، اما منطق گمانه متفاوتاست.
این تمایز در مورد بسیاری از عناصر دیگر نیز صدق میکند. ارتباط ذهنی میتواند در یک فانتزی استعداد جادویی باشد و در یک علمیتخیلی نتیجهی رابط مغز و رایانه. بازگشت مردگان در یک داستان میتواند احضار روح باشد و در دیگری بازسازی حافظه و شخصیت فرد در یک بدن مصنوعی. هیولایی غولآسا میتواند موجودی اساطیری باشد یا محصول جهش زیستی. نوع توضیح تغییر میکند و همراه با آن، قرارداد ژانری نیز دگرگون میشود.
علمیتخیلی همچنین به مفهوم امکان معنایی گستردهتر از فناوری میدهد. گمانهی اثر ممکناست دربارهی جامعه، تاریخ، زبان، زیستشناسی یا حتی شکل متفاوتی از آگاهی باشد. داستانی که جامعهای با ساختار جنسیتی متفاوت تصور میکند یا تمدنی را نشان میدهد که انسان در آن مالک خاطرات خود نیست، میتواند علمیتخیلی باشد حتی اگر ابزارهای فناورانه نقش اصلی نداشته باشند. مهم ایناست که تفاوت جهان بشکلی طبیعی، تاریخی یا اجتماعی تصور شده باشد، نه بعنوان زمینهی مداخلهی نیروهای فراطبیعی.
بهمین علت علمیتخیلی اغلب حالتی آزمایشگاهی پیدا میکند. نویسنده متغیری را در جهان تغییر میدهد و سپس میپرسد پیامد آن چه خواهد بود. اگر هوش مصنوعی به خودآگاهی برسد، چه حقوقی خواهد داشت؟ اگر انسان بتواند حافظهی خود را ویرایش کند، هویت چه معنایی پیدا میکند؟ اگر تمدنی بیگانه پیدا شود، دین، سیاست و تصور انسان از جایگاه خود در جهان چگونه تغییر خواهد کرد؟ اگر انسان به طول عمر بسیار زیاد برسد، ساختار جامعه چه خواهد شد؟
این نوع از گمانهزنی علمیتخیلی را به آیندهنگری نزدیک میکند، اما نباید این دو را یکی گرفت. داستان علمیتخیلی تعهدی ندارد که آینده را درست پیشبینی کند. حتی فناوریای که هیچگاه امکانپذیر نمیشود میتواند ابزار مناسبی برای بررسی یک مسئله باشد. علمیتخیلی در درجهی نخست دربارهی امکان اندیشیدناست، نه لزوما انجام پیشبینی درست.
وحشت و تهدید ناشناخته
وحشت رابطهای متفاوت با امر ناممکن دارد، زیرا پرسش مرکزی آن اغلب نه پذیرش و نه توضیح، بلکه تهدیدست. امر ناممکن وارد زندگی شخصیت میشود، نظم آشنا را برهم میزند و چیزهایی را که تا آن لحظه بدیهی به نظر میرسیدند نامطمئن میکند. شخصیت دیگر نمیداند جهان واقعا چگونه کار میکند، چه چیزی قرارست پیش بیاید یا حتی به چه چیزی میتواند اعتماد کند.
در وحشت فراطبیعی، این تهدید میتواند روح، نفرین، شیطان، موجود ناشناخته، خانهی تسخیرشده یا نیرویی کیهانی باشد. مسئله فقط این نیست که چنین چیزی وجود دارد، مهم ایناست که وجود آن امنیت هستیشناختی شخصیت را از بین میبرد. اگر مردگان واقعا میتوانند بازگردند، مرز مرگ و زندگی دیگر قطعی نیست. اگر خانه بتواند اراده داشته باشد، محیط امن خانه به چیزی تهدیدکننده تبدیل میشود. اگر نیرویی ناشناخته بتواند ذهن انسان را تغییر دهد، حتی اعتماد فرد به ادراک خودش زیر سوال میرود.
وحشت اغلب از مقاومت در برابر شناخت کامل نیرو میگیرد. فانتزی میتواند قوانین جادو را آشکار کند و علمیتخیلی میتواند پدیدهای عجیب را توضیح دهد، اما در وحشت، ناشناختهماندن بخشی از پدیده برای تاثیر ژانری ضرورت دارد. هرچه شخصیت بیشتر بفهمد، شاید متوجه شود که جهان از آنچه تصور میکرد بسیار ناآمنترست.
این موضوع بویژه در وحشت کیهانی برجسته میشود. ترس از اینجا ناشی نمیشود که هیولایی صرفا قدرت فراطبیعی دارد، بلکه از این حقیقت ناشی میشود که انسان با واقعیتی روبرو شده که جایگاه او را در جهان کوچک، تصادفی یا بیاهمیت نشان میدهد. امر ناممکن در اینجا نتنها دشمن، بلکه ضربهای به نظام شناختی انساناست.
البته همهی وحشت بر امر ناممکن استوار نیست. قاتل زنجیرهای، خشونت انسانی، حبس، بیماری یا فروپاشی روانی میتوانند کاملا واقعگرایانه باشند و همچنان داستان وحشت ایجاد کنند. بهمین دلیل وحشت دقیقا همسطح فانتزی و علمیتخیلی نیست. فانتزی و علمیتخیلی تا حد زیادی بر نوع واقعیت داستانی تعریف میشوند، در حالی که وحشت بیشتر بر نوع اثر عاطفی و ساختار تهدید وابستهاست.
اما هنگامی که وحشت با گمانهزنی ترکیب میشود، سوال کلیدی ایناست که امر غیرعادی چگونه امنیت جهان را تخریب میکند. روح در یک فانتزی میتواند راهنمای قهرمان باشد و همان روح در داستان وحشت نشانهای میشود از اینکه مرگ مرزی قطعی نیست. موجود بیگانه در علمیتخیلی میتواند موضوع تماس و شناخت باشد و همان موجود در علمیتخیلی وحشت میتواند نمادی از نفوذ چیزی کنترلناپذیر به محیط انسانی شود.
بنابراین تفاوت وحشت با دو قلمروی دیگر را نمیتوان در خود امر ناممکن پیدا کرد. تفاوت در رابطهایست که روایت میان آن موجود، شخصیت و مخاطب ایجاد میکند. امر ناممکن در وحشت اغلب چیزیست که نمیتوان با خیال راحت در نظم موجود جای داد. حضور آن به انسان میگوید چیزی دربارهی جهان اشتباهاست یا دستکم فهم او از جهان ناقص و ناامن بودهاست.
فانتزی، علمیتخیلی و وحشت را میتوان سه قلمروی گمانهزن دانست، اما تفاوت میان آنها را نمیتوان فقط با فهرستکردن عناصر ظاهری توضیح داد. صرف حضور اژدها یک اثر را لزوما فانتزی نمیکند، همانطور که وجود اخترناو نیز بتنهایی برای علمیتخیلیبودن کافی نیست و ظاهرشدن یک هیولا نیز الزاما بمعنای قرارگرفتن اثر در ژانر وحشت نیست. عناصر مشابه میتوانند در هر سه قلمروی گمانهزن ظاهر شوند. آنچه تفاوت بنیادی ایجاد میکند، نوع رابطهایست که داستان با امر ناممکن، ناشناخته یا خارج از تجربهی عادی برقرار میکند.
برای فهم این تفاوت میتوان از یک پرسش ساده آغاز کرد: وقتی چیزی وارد جهان داستان میشود که در تجربهی روزمرهی انسانی وجود ندارد، روایت با آن چه میکند؟ فانتزی غالبا از مخاطب میخواهد وجود آن را بعنوان بخشی از واقعیت داستان بپذیرد. علمیتخیلی تلاش میکند آن را درون نظمی طبیعی، علمی یا دستکم فرضی قابلتوضیح قرار دهد. وحشت نیز معمولا بر لحظهای تمرکز میکند که امر ناممکن نظم آشنای جهان را مختل میکند و احساس امنیت شخصیت و مخاطب را از بین میبرد. بنابراین میتوان گفت سه قلمروی گمانهزن، پیش از آنکه با عناصری که در آنها وجود دارد از یکدیگر جدا شوند، با نوع پاسخشان به آن گمانهزنی تفاوت پیدا میکنند.
فانتزی و پذیرفتن ناممکن
در فانتزی، امر ناممکن معمولا نیاز ندارد به چیزی ممکن تبدیل شود. اگر جادو در جهان داستان وجود دارد، اثر لزوما موظف نیست توضیح دهد چگونه قوانین شناختهشدهی فیزیک اجازهی تحقق آن را میدهند. اگر اژدهایان پرواز میکنند، ارواح با زندگان حرف میزنند، نفرینی چند نسل ادامه پیدا میکند یا فردی با دانستن نام واقعی دیگری بر او قدرت مییابد، داستان میتواند این امور را بعنوان بخشی از ساختار واقعیت خود بپذیرد.
این پذیرش بمعنای آن نیست که فانتزی هر اتفاقی را بدون قاعده مجاز میداند. تفاوت مهمی میان ناممکنبودن از دید جهان واقعی و بیمنطقبودن درون جهان داستانی وجود دارد. یک نظام جادویی اگرچه با دانش علمی ناسازگارست، اما باید همچنان درون داستان قواعد، محدودیتها، هزینهها و پیامدهای مشخصی داشته باشد. حتی فانتزیهایی که جادو را رازآلود و توضیحناپذیر نگاه میدارند معمولا نوعی ثبات در نحوهی حضور آن ایجاد میکنند.
بنابراین مخاطب فانتزی با نوعی قرارداد وارد جهان اثر میشود و میپذیرد که دستکم بخشی از تصور معمولش دربارهی ممکن و ناممکن باید موقتا کنار گذاشته شود. این همان چیزیست که گاه با مفهوم تعلیق ناباوری توضیح داده میشود، اما در فانتزی مسئله کمی پیچیدهترست. مخاطب فقط وانمود نمیکند که جادو امری واقعیست، بلکه قواعد جهانی را میپذیرد که در آن جادو واقعا بخشی از هستیست و سپس شخصیتها و حوادث را با معیار همان جهان ارزیابی میکند.
بهمین دلیل سوال اصلی در بسیاری از آثار فانتزی این نیست که آیا جادو امکان دارد؟ بلکه ایناست که اگر جادو بخشی از جهان باشد، چه میشود؟ شخصیت یک فانتزی دگرجهانی شاید اصلا از مشاهدهی جادو شگفتزده نشود، همانگونه که انسان امروزی از روشنشدن لامپ حیرت نمیکند. جادو برای او شاید یک مهارت، حرفه، خطر، امتیاز طبقاتی، امر دینی یا بخشی عادی از زندگی باشد.
این وضعیت به نویسندگان فانتزی اجازه میدهد که امر ناممکن را نه صرفا بعنوان رخدادی استثنایی، بلکه بعنوان یکی از مبانی سازندهی جهان بکار ببرند. اگر مردگان میتوانند بازگردند، مفهوم مرگ تغییر میکند. اگر خدایان بطور مستقیم در امور انسانها مداخله کنند، دین دیگر صرفا ساختاری اجتماعی یا مسئلهی ایمان نیست. اگر بعضی انسانها چند قرن عمر کنند، حافظه، خانواده، ثروت و سیاست معنای دیگری پیدا میکنند. بدینترتیب امر ناممکن میتواند تا اعماق ساختار جهان نفوذ کند.
البته همهی آثار فانتزی چنین جهانهای گستردهای نمیسازند. در فانتزی شهری، جهان عمدتا همان جهان واقعیست، اما نیروهایی جادویی در لایهای پنهان آن حضور دارند. در فانتزی تاریخی، گذشتهی واقعی میتواند با عناصر جادویی ترکیب شود. در فانتزی دروازهای، شخصیت از جهانی شبیه جهان واقعی وارد قلمرویی میشود که قواعد کاملا متفاوتی دارد. در همهی این موارد، نحوهی ورود ناممکن متفاوتاست، اما اصل کلی باقی میماند: روایت برای اعتباربخشیدن به عنصر فراطبیعی مجبور نیست آن را به زبان علوم طبیعی ترجمه کند.
از این منظر، فانتزی نوعی آزادی هستیشناختی دارد. نویسنده میتواند دربارهی آنچه در جهان وجود دارد تصمیمهایی بگیرد که جهان واقعی به او اجازه نمیدهد. روح میتواند واقعیتی مستقل داشته باشد، مفهوم سرنوشت میتواند نیرویی عینی باشد، کلمات میتوانند قدرت مادی پیدا کنند و مرز انسان و حیوان یا انسان و خدا میتواند کاملا متفاوت باشد. فانتزی ابتدا امر ناممکن را میپذیرد و سپس دربارهی معنای زندگی در جهانی که چنین چیزی در آن شدنیست میکند.
علمیتخیلی و توضیح امکان
علمیتخیلی نیز از واقعیت شناختهشده فاصله میگیرد، اما معمولا رابطهی متفاوتی با این فاصله برقرار میکند. در این ژانر عنصر شگفتانگیز غالبا نه بعنوان نقض فراطبیعی قوانین جهان، بلکه بعنوان نتیجهی امکانهایی معرفی میشود که طبیعت، علم یا فناوری شاید اجازهی تحقق آنها را بدهند. عنصر گمانهزن شاید اکنون وجود نداشته باشد، اما روایت معمولا فرض میکند درون نظمی طبیعی جای میگیرد.
این بمعنای آن نیست که همهی آثار علمیتخیلی از نظر علمی دقیق میباشند. بخش بزرگی از علمیتخیلی شامل فناوریها و پدیدههاییست که با دانش فعلی انسان بسیار نامحتمل یا حتی ناسازگارند. سفر سریعتر از نور، انتقال آنی انسان، سفر زمانی، سپرهای انرژی یا بسیاری از فناوریهای رایج اپرای فضایی نمونههایی از این وضعیتاند. تفاوت اصلی ایناست که اثر آنها را معمولا بعنوان جادو معرفی نمیکند، بلکه فرض میکند توضیحی طبیعی، فناورانه یا علمی برایشان وجود دارد، حتی اگر آن توضیح بصورت کامل ارائه نشود.
بنابراین علمیتخیلی اغلب از مخاطب دعوت میکند بپرسد: «چه سازوکاری میتواند این وضعیت را ممکن کند؟» گاهی پاسخ بسیار دقیقاست و نویسنده تلاش میکند فرض خود را بر فیزیک، زیستشناسی، نجوم یا علوم رایانه بنا کند. گاهی نیز توضیح فقط در حد واژگان و منطق کلی باقی میماند. اما حتی در حالت دوم، شیوهی ارائهی پدیده معمولا به مخاطب میگوید که باید آن را بخشی از جهان طبیعی فرض کند، نه رخدادی فراطبیعی.
برای مثال، موجودی که هزار سال زندگی میکند میتواند هم در فانتزی و هم در علمیتخیلی ظاهر شود. در فانتزی، طول عمر او شاید ناشی از ذات جادویی، نفرین یا موهبتی الهی باشد. در علمیتخیلی، همان ویژگی میتواند نتیجهی مهندسی ژنتیک، پزشکی بازساختی یا فناوری کنترل فرایند پیری باشد. نتیجهی ظاهری مشابه، اما منطق گمانه متفاوتاست.
این تمایز در مورد بسیاری از عناصر دیگر نیز صدق میکند. ارتباط ذهنی میتواند در یک فانتزی استعداد جادویی باشد و در یک علمیتخیلی نتیجهی رابط مغز و رایانه. بازگشت مردگان در یک داستان میتواند احضار روح باشد و در دیگری بازسازی حافظه و شخصیت فرد در یک بدن مصنوعی. هیولایی غولآسا میتواند موجودی اساطیری باشد یا محصول جهش زیستی. نوع توضیح تغییر میکند و همراه با آن، قرارداد ژانری نیز دگرگون میشود.
علمیتخیلی همچنین به مفهوم امکان معنایی گستردهتر از فناوری میدهد. گمانهی اثر ممکناست دربارهی جامعه، تاریخ، زبان، زیستشناسی یا حتی شکل متفاوتی از آگاهی باشد. داستانی که جامعهای با ساختار جنسیتی متفاوت تصور میکند یا تمدنی را نشان میدهد که انسان در آن مالک خاطرات خود نیست، میتواند علمیتخیلی باشد حتی اگر ابزارهای فناورانه نقش اصلی نداشته باشند. مهم ایناست که تفاوت جهان بشکلی طبیعی، تاریخی یا اجتماعی تصور شده باشد، نه بعنوان زمینهی مداخلهی نیروهای فراطبیعی.
بهمین علت علمیتخیلی اغلب حالتی آزمایشگاهی پیدا میکند. نویسنده متغیری را در جهان تغییر میدهد و سپس میپرسد پیامد آن چه خواهد بود. اگر هوش مصنوعی به خودآگاهی برسد، چه حقوقی خواهد داشت؟ اگر انسان بتواند حافظهی خود را ویرایش کند، هویت چه معنایی پیدا میکند؟ اگر تمدنی بیگانه پیدا شود، دین، سیاست و تصور انسان از جایگاه خود در جهان چگونه تغییر خواهد کرد؟ اگر انسان به طول عمر بسیار زیاد برسد، ساختار جامعه چه خواهد شد؟
این نوع از گمانهزنی علمیتخیلی را به آیندهنگری نزدیک میکند، اما نباید این دو را یکی گرفت. داستان علمیتخیلی تعهدی ندارد که آینده را درست پیشبینی کند. حتی فناوریای که هیچگاه امکانپذیر نمیشود میتواند ابزار مناسبی برای بررسی یک مسئله باشد. علمیتخیلی در درجهی نخست دربارهی امکان اندیشیدناست، نه لزوما انجام پیشبینی درست.
وحشت و تهدید ناشناخته
وحشت رابطهای متفاوت با امر ناممکن دارد، زیرا پرسش مرکزی آن اغلب نه پذیرش و نه توضیح، بلکه تهدیدست. امر ناممکن وارد زندگی شخصیت میشود، نظم آشنا را برهم میزند و چیزهایی را که تا آن لحظه بدیهی به نظر میرسیدند نامطمئن میکند. شخصیت دیگر نمیداند جهان واقعا چگونه کار میکند، چه چیزی قرارست پیش بیاید یا حتی به چه چیزی میتواند اعتماد کند.
در وحشت فراطبیعی، این تهدید میتواند روح، نفرین، شیطان، موجود ناشناخته، خانهی تسخیرشده یا نیرویی کیهانی باشد. مسئله فقط این نیست که چنین چیزی وجود دارد، مهم ایناست که وجود آن امنیت هستیشناختی شخصیت را از بین میبرد. اگر مردگان واقعا میتوانند بازگردند، مرز مرگ و زندگی دیگر قطعی نیست. اگر خانه بتواند اراده داشته باشد، محیط امن خانه به چیزی تهدیدکننده تبدیل میشود. اگر نیرویی ناشناخته بتواند ذهن انسان را تغییر دهد، حتی اعتماد فرد به ادراک خودش زیر سوال میرود.
وحشت اغلب از مقاومت در برابر شناخت کامل نیرو میگیرد. فانتزی میتواند قوانین جادو را آشکار کند و علمیتخیلی میتواند پدیدهای عجیب را توضیح دهد، اما در وحشت، ناشناختهماندن بخشی از پدیده برای تاثیر ژانری ضرورت دارد. هرچه شخصیت بیشتر بفهمد، شاید متوجه شود که جهان از آنچه تصور میکرد بسیار ناآمنترست.
این موضوع بویژه در وحشت کیهانی برجسته میشود. ترس از اینجا ناشی نمیشود که هیولایی صرفا قدرت فراطبیعی دارد، بلکه از این حقیقت ناشی میشود که انسان با واقعیتی روبرو شده که جایگاه او را در جهان کوچک، تصادفی یا بیاهمیت نشان میدهد. امر ناممکن در اینجا نتنها دشمن، بلکه ضربهای به نظام شناختی انساناست.
البته همهی وحشت بر امر ناممکن استوار نیست. قاتل زنجیرهای، خشونت انسانی، حبس، بیماری یا فروپاشی روانی میتوانند کاملا واقعگرایانه باشند و همچنان داستان وحشت ایجاد کنند. بهمین دلیل وحشت دقیقا همسطح فانتزی و علمیتخیلی نیست. فانتزی و علمیتخیلی تا حد زیادی بر نوع واقعیت داستانی تعریف میشوند، در حالی که وحشت بیشتر بر نوع اثر عاطفی و ساختار تهدید وابستهاست.
اما هنگامی که وحشت با گمانهزنی ترکیب میشود، سوال کلیدی ایناست که امر غیرعادی چگونه امنیت جهان را تخریب میکند. روح در یک فانتزی میتواند راهنمای قهرمان باشد و همان روح در داستان وحشت نشانهای میشود از اینکه مرگ مرزی قطعی نیست. موجود بیگانه در علمیتخیلی میتواند موضوع تماس و شناخت باشد و همان موجود در علمیتخیلی وحشت میتواند نمادی از نفوذ چیزی کنترلناپذیر به محیط انسانی شود.
بنابراین تفاوت وحشت با دو قلمروی دیگر را نمیتوان در خود امر ناممکن پیدا کرد. تفاوت در رابطهایست که روایت میان آن موجود، شخصیت و مخاطب ایجاد میکند. امر ناممکن در وحشت اغلب چیزیست که نمیتوان با خیال راحت در نظم موجود جای داد. حضور آن به انسان میگوید چیزی دربارهی جهان اشتباهاست یا دستکم فهم او از جهان ناقص و ناامن بودهاست.