Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
پیش تر خواندیم که کاوه در پیش ضحاک فریاد زد که اگر بر من ستم روا نمی داری، دستور ده تا فرزندم را به من بازگردانند و...
اینک:
کاوه [خطاب به ضحاک:] اگر بی گناهم باید به حال زار من بنگری و ببینی که روزگار پشتم را دو تا کرده. بر تو است پسرم را بر من ببخشایی، می بینی که نه جوانی برایم مانده و نه پسری که در این پیری دستم گیرد. ستم را هم حد و اندازه ای است. آهنگری بی آزارم اما مدام از جانب شاه بر من بلا نازل می شود. تو شاهی و باید که در این امر به داوری بنشینی. اگر تو پادشاه هفت کشوری برای چه رنج و بلا همیشه گریبانگیر ما است؟
شماریت با من بباید گرفت
بدان تا جهان ماند اندر شگفت
مگر کز شمار تو آید پدید
که نوبت به فرزند من چون رسید
که مارانت را مغز فرزند من
همی داد باید به هر انجمن
ضحاک چون گفتار او بشنید به فکر فرو رفت و از آن سخن ها در شگفت شد و فرمان داد فرزندش را به او باز پس دهند و از او دلجویی کنند. سپس رو به کاوه کرد و گفت: حال که خواسته ات برآورده شد، بیا و بر این محضر گواهی ده.
کاوه چون آن طومار خواند، روی برگرداند و خطاب به حاضران نعره زد: ای دیو مردانی که از رحمت خداوند روی برتافته و سوی اهریمن گراییده اید و دوزخ را برای خود خریده اید. من هرگز بر چنین دروغ هایی گواه نیستم و هرگز نظرم نسبت به شاه تغییر نخواهد کرد.
آنگاه با خشم از جای جست و طومار را پاره کرد و به زیر پا افکند. پس فرزندش را برداشت و از تالار شاه بیرون رفت.
بزرگان چون چنین دیدند رو به ضحاک گفتند: «ای که در هنگام نبرد باد هم جلودارت نیست. چگونه اجازه می دهی آهنگری حقیر بر تو بخروشد و طوماری را که همه ی بزرگان بر آن گواه بوده اند، پاره کند و از فرمان تو سر بپیچد و با خشم و کینه از این جا برود و شاید هم به یاری فریدون شتابد. بسیار مایه ی تعجب است که شهریار سکوت اختیار کرد و او را آنچنان که سزاوار گستاخی اش باشد، مجازات نکرد.
شاه به ریش سفیدان چنین پاسخ داد: می ترسم روز روشن بر من سیاه و تار گردد. هنگامی که کاوه وارد تالار شد و گوش من فریاد او را شنید، تو گویی بین من و او کوه عظیمی پدید آمد و وقتی با دو دستش بر سر کوفت، عجیب بود که من در دل احساس شکست کردم.
در قسمت قبل خواندیم کاوه طومار ضحاک را پاره کرد، دست پسرش را گرفت و از تالار بیرون رفت.
و اینک ادامه ی داستان:
وقتی کاوه از درگاه شاه بیرون رفت، مردم را به دور خود جمع کرد و فریاد برآورد و همه را به دادخواهی و مبارزه با بیداد دعوت کرد، آنگاه چرمی را که آهنگران به هنگام کار بر کمر می بندند، در آورد و بر بالای نیزه آویخت. چون کاوه چنین کرد، غوغایی برخاست. کاوه فریادکنان و نیزه به دست می رفت و تمام بزرگان را می خواند که هر که هوای فریدون دارد و از دست ضحاک خلاصی می طلبد با من همراه شود تا فریدون را بیابیم. چیزی نگذشت که جماعتی انبوه به سرکردگی کاوه به فریدون ملحق شدند. فریدون چون آن چرم بر نیزه دید، آن را به فال نیک گرفت و با دیبای رومی و زر و گوهر زینت داد و آن را درفش کاویانی نام نهاد.
از آن پس هر کس که بر تخت شاهی تکیه زد، بر آن چرم، گوهرهای فراوانی افزود. آن قدر بر این چرم گوهر و پارچه های دیبا و ابریشم آویختند که در شب تاریک چون خورشید نورافشانی می کرد.
بگشت اندرین نیز چندی جهان
همی بودنی داشت اندر نهان
فریدون چون روزگار را بر وفق مراد و روزگار ضحاک را برگشته دید، با لباس رزم نزد مادر آمده و بدو گفت: من برای نبرد با اهریمن می روم و از تو می خواهم که برایم دعا کنی.
چون مادر عزم فرزندش را جزم دید، با دیدۂ گریان فرزند را وداع گفت و روی به درگاه خداوند آورده و گفت: خدایا من این فرزند را به تو می سپارم، تو خود او را از بلایا حفظ کن و جهان را از پلیدی و زشتی پاک گردان.
فریدون عزم رفتن کرد و دیگر به حرف کسی گوش نکرد. فریدون دو برادر بزرگ تر داشت. یکی را نام کیانوش بود و دیگری شادکام. فریدون دو برادر را نزد خود خواند و به ایشان گفت: ای برادران من! همیشه در شادکامی زندگی
کند و بدانید تاج شاهی به ما بازخواهد گشت؛ بروید و آهنگران زبده را بگویید برای من گرزی گران بسازند.
چو بگشاد لب هر دو برخاستند
به بازار آهنگران تاختند
هر آنکس کز آن بیشه بد نامجوی
به روی فریدون نهادند روی
جهانجوی پرگار بگرفت زود
وزان گرز پیکر بدیشان نمود
نگاری نگارید بر خاک پیش
هميدون بسان سر گاو میش
وقتی کار ساختن گرز به پایان رسید، آن را نزد فریدون آوردند. فریدون آن چنان از گرز خوشش آمد که به آهنگران سیم و زر بخشید و به آنها نوید مقام و بزرگی داد.
تا بدانجا خواندیم که فریدون از آهنگران خواست گرزی گران برایش بسازند تا به جنگ ضحاک رود.
و حال:
رفتن فریدون به جنگ ضحاک
فریدون به آهنگران گفت چون کار ضحاک را بسازم، جهان را با اذن خداوند پر از عدل و داد می کنم.
فریدون برای کین پدر کمر همت را سخت بست و روز اول خردادماه را به فال نیک گرفت و سپاه را گرد آورده از گاومیش برای سپاهش توشه بسیار تهیه دید
کیانوش که به سال از فریدون بزرگ تر بود، چون برادر کوچکی کمر به خدمت برادر بست. کیانوش به عنوان طلايه ی سپاه جلوتر منزل به منزل چون باد می تاخت.
سرانجام سپاه وارد سرزمین تازيان شد و به جایی رسید که خداپرستان در آنجا سکنی گزیده بودند. فریدون دستور توقف داد و کسی را به عنوان پیک نزد ایشان فرستاد. خداپرستان با اشتیاق فریدون را پذیرا شدند.
وقتی شب پدید آمد، پریوشی خرامان و مانند حوریان بهشتی نزد او آمد و اسرار افسونگری را بدو آموخت. فریدون دانست که او از جانب یزدان آمده و از همین رو شادی و شعف سراسر وجودش را فراگرفت. آشپز برای آنها غذاهای نیکو تهیه دید و چون غذا خورده شد، سرش از خواب سنگین شد.
پیش تر خواندیم سپاه فریدون به سرزمین تازیان رسید و فریدون پیکی نزد ایشان فرستاد و آنان با اشتیاق فریدون را پذیرفتند.
و اینک:
برادران چون بخت فریدون را بدانگونه بیدار دیدند، حسد برده قصد جان برادر کردند.
دو برادر پنهانی به بالای کوه رفتند و سنگی گران کنده و خواستند با آن سر فریدون را بکوبند. سنگ را از کوه فرو غلتاندند و گمان کردند فریدون کشته شده، اما به فرمان یزدان از صدای غلتیدن سنگ، فریدون از خواب برخاست و با افسون، سنگ را بر جای خود نگه داشت.
وقتی فریدون از این خطر جست، ستم برادران را به روی ایشان نیاورد و برادران نیز از این کار خود شرمگین شده و عذر خواستند. فریدون نیز آنها را بخشید.
فریدون دوباره سپاه را حرکت داد. کاوه جلودار سپاهش بود و دلش انباشته از کینه ی ضحاک، درفش کاویانی افراشته شد و سپاه به حرکت در آمد.
سرانجام سپاه به اروندرود که در زبان تازی دجله نام داشت، رسید. فریدون به نگهبانان رود سلام و درود فرستاد و از آنان خواست تا هر چه زودتر زورق و کشتی مهیا کنند و سپاه را به آن طرف اروندرود برسانند. کسی به فرمان فریدون گردن ننهاد و هیچ کشتی و زورقی برایش مهیا نشد.
نگهبان رود در پاسخ سؤال فریدون چنین گفت: «ضحاک به ما فرمان داده تا جوازی ممهور از جانب من به شما نرسیده برای کسی کشتی نیاورید.»
فریدون از گفته ی نگهبان رود خشمگین شد و از آن رود پرخروش و عمیق نترسید. عزمش را جزم کرد، بر پشت اسبش نشست و به آب زد. به دنبال فریدون سپاه نیز به دریا زده و از آب گذشتند.
سرکرده رودبانان آنقدر از این کار فریدون شگفت زده شد که گمان کرد خواب می بیند، سپاه چون به خشکی رسید جانب بیت المقدس گرفت. کاخ ضحاک در آن شهر بود. فریدون چون از یک فرسخی نگاه کرد. کاخی دید که ستون هایش تا آسمان می رسید. دانست که آن باید کاخ ضحاک باشد. فریدون به یارانش گفت: «کسی که توانسته است از خاک چنین کاخ بلندی بنا کند، می ترسم که روزگار در نهان با او سر مهر آورد بنابراین بهتر است شتاب کنیم.»
تا آنجا خواندیم که فریدون از دور کاخ ضحاک را دید و تصمیم گرفت به سوی آن بشتابد.
و حال:
فریدون گرز را در دست گرفت و به طرف کاخ تاخت. او چون گوی آتشی به سرعت جلوی نگهبان کاخ ظاهر شد. چون گرز را بر دست گرفت، یک تن از نگهبانان جلوی راهش نماند. با اسب وارد کاخ شد و هر که پیش می آمد با ضربه ی گرز از پای در می آمد.
وزان جادوان کاندر ایوان بدند
همه نامور نره دیوان بدند
سرانشان به گرز گران کرد پست
نشست از بر گاه جادو پرست
نهاد از بَر تخت ضحاک پای
کلاه کئی جست و بگرفت جای
فریدون تمام کاخ را جست و جو کرد اما هیچ نشانی از ضحاک ندید پس، از شبستان دو زیباروی را بیرون آورد. فرمان داد تا ابتدا تنشان را بشویند و سپس روح و روانشان را از پلیدی ها زدود و راه پاکی و یزدان پرستی را بدیشان نمود.
که پروردۂ بت پرستان بدند
سراسیمه بر سان مستان بدند
پس آن دختران جهاندار جم
ز نرگس گل سرخ را داده نم
ارنواز و شهرناز با فریدون گفتند که ما در دربار این اهريمن ماردوش چه رنج ها و سختی ها کشیدیم و در عمرمان کسی را ندیدیم که زهره ی مقابله با او داشته باشد.
فریدون به آنها گفت: بخت و اقبال برای هیچ کس جاودانه نیست. من فرزند آبتین هستم، همان که ضحاک او را از ایران گرفت و کشت. اکنون به کینه ی پدر به سوی ضحاک آمده ام. او حتی از آن گاوی که با شیرش پرورده شده بودم نگذشت و سرش را از بدن جدا کرد. حال به انتقام همه ی اینها آمده ام تا با این گرز گاوسر بدون هیچ رحمی سرش را بکوبم.
وقتی ارنواز سخنان فریدون را شنید به او گفت: فریدون شاه تویی و جادوگری را ویران می کنی و خداوند تو را همیشه نگه دار باشد. ما نیز از نژاد شاھیم و از ترس جان در مقابل ضحاک رام شده ایم وگرنه کجا دیده اید که بتوانیم با کسی که مار بر دوش دارد جفت شویم.
فریدون گفت: اگر بخت با من یار باشد جهان را از وجود این اهریمن اژدها پیکر پاک خواهم ساخت. اکنون باید به من بازگویید که این اهریمن کجاست ؟
گفتند: از زمانی که اخترشناسان بدو گفتند که روزگارش به دست تو به سر خواهد آمد، کشور به کشور می رود تا شاید بتواند برای این کار چاره ای بیابد و در مسیرش خون صدها هزار بی گناه را بر زمین می ریزد تاشاید سرنوشت خود را تغییر دهد و دیگر آنکه سال هاست او از مارهای دوشش در عذاب است. از همین رو می خواهد به هر ترتیبی شده از شر آنها خلاصی یابد.
وقتی ضحاک پایتخت را ترک کرد به جای خود کسی را گماشت تا عهده دار نظم مملکت باشد، نام او کندرو بود که ضحاک کسی دلسوزتر از او در دربار نداشت.
خواندیم که ضحاک گریخت و کشور به کندرو سپرد که دلسوزتر از او در دربار نبود.
و اما ادامه ی داستان:
گریختن کندرو، فرستاده ی ضخاک، از پیش فریدون و خبر بردن به ضخاک
کندرو چون به کاخ آمد پادشاهی جدید را دید که بر تخت ضحاک تکیه زده است و شهرناز و ارنواز نیز در دو طرفش نشسته اند. تمام شهر از لشکر او پر بود و همه سر در اطاعت او داشتند.
کندرو نه ترسید و نه چیزی پرسید و شروع به مدح شاه جدید کرد و به او گفت: «ای شهریار جوان بخت امیدوارم همیشه در خوشی و شادکامی زندگی کنی و نشستن تو بر تخت شاهی میمون و مبارک باد.»
جهان هفت کشور ترا بنده باد
سرت برتر از ابر بارنده باد
فریدون فرمود تا رفت پیش
بگفت آشکارا همه راز خویش
شاه به او فرمان داد وسایل طرب آماده کند و به او گفت وسایل خوشی را آنگونه که در شأن شاهی من است مهیا کن.
کندرو با شنیدن فرمان فریدون اطاعت کرد و آنچه او می خواست مهیا ساخت.
وقتی صبح شد، کندرو از نزد فریدون بیرون آمده، سوار مرکبی راهوار شد و به طرف ضحاک به راه افتاد. چون به ضحاک رسید تمام ماجرا را برایش باز گفت و افزود که انگار از برگشتن روزگارت نشانه هایی پدید آمده است. سه مرد بزرگ زاده از کشوری دیگر آمده اند که یکی از ایشان به سال کوچکتر است ولی قامت و قد و بالای شاهان دارد. با اسب به کاخ شاه آمد در حالی که
دو دیگر در کنارش بودند. او بر تخت تو تکیه زد و همه نیرنگ های تو را بی اثر کرد. تمام کسانی که در کاخ تو بودند از دیو و جانوران وحشی بر سرشان کوفت و مغزشان را پریشان کرد.
ضحاک گفت: «دل بد مکن شاید که مهمان باشد.» کندرو گفت: «مهمان اگر با گرزه ی گاوسر به مهمانی ات بیاید، باید که از او حذر کنی. او جسورانه بر تخت تو نشسته و تاج تو را بر سر نهاده است، اگر چنین کسی را مهمان می خوانی، بخوان.»
ضحاک گفت: «آیا تاکنون نشنیده ای مهمان هر چه گستاخ تر باشد، خوش یمن تر است؟»
کندرو گفت: «چرا شنیده ام، حال تو پاسخ مرا بشنو. اگر این نامدار مهمان تو است با شبستان تو چه کار دارد؟»
که با دختران جهاندار جم
نشیند زند رای بر بیش و کم
به یک دست گیرد رخ شهرناز
به دیگر عقیق لب ارنواز
شب تیره گون خود بتر زین کند
بزیر سر از مشک بالین کند
چو مشک آن دو گیسوی دو ماه تو
که بودند همواره دلخواه تو
وقتی ضحاک این سخن بشنید چون گرگی برآشفت و آرزوی مرگ کرد. با دشنام و با صورتی برافروخته کندرو را گفت: «از این پس در دربار من هیچ سمتی نداری.»
کندرو گفت: «به گمانم که شهریار دیگر نمی تواند بر تخت خود تکیه زند، پس نمی تواند به من نیز بزرگی و مقام دهد. تو دیگر از فر و شکوه شاهی فروافتاده ای، فکر و چاره ای به حال خود نما. دشمن بر تخت تو تکیه زده و در دستش گرز گاوسر دارد و همه ی شکوه تو را گرفته، پس صواب شاه در آن است که فکری به حال تاج و تخت از دست رفته ی خود نماید.»
ضحاک از این حرف ها خروشید و خشمگین دستور داد تا تمام سپاه پا در رکاب کنند، آنگاه به همراه سپاهی گران به جانب فریدون تاخت.
تا آنجا خواندیم که پس از شنیدن سخنان کندرو، ضحاک خروشید و با سپاهی گران به سوی فریدون تاخت.
حال:
جنگ ضحاک با فریدون
ضحاک با سپاهی عظیم از دیوان و جنگجویان، خشمگین و از بیراهه به طرف کاخ می تاخت. سپاه فریدون چون از این امر آگاه شد، به طرف بیراهه آمده و در تنگه ای راه بر سپاه ضحاک گرفتند.
هر کس از مردم شهر که در جنگاوری چیزی می دانستند - پیر و جوان- به سپاه فریدون پیوستند. دیری نگذشت که بارانی از سنگ و خشت و تیر بر سپاه ضحاک باریدن گرفت.
خروشی برآمد ز آتشکده
که بر تخت اگر شاه باشد دده
همه پیر و برناش فرمان بریم
یکایک ز فرمان او نگذریم
از آن شهر روشن یکی تیره گرد
بر آمد که خورشید شد لاجورد
ضحاک از خشم و حسادت از لشکر جدا شد و به طرف کاخ آمد و تن و روی خود را چنان پوشاند که کسی نمی توانست او را بازشناسد. با کمند از دیوار کاخ بالا رفت و شهرناز را دید که پهلوی فریدون نشسته و او را دشنام می دهد. ضحاک که چنین دید آتش حسادت در وی شعله ور شد و دیگر از جان شیرین دست شست و از بالای دیوار به داخل کاخ فرود آمد. دیگر هیچ چیز برایش مهم نبود و فقط به خون شهرناز و ارنواز تشنه بود.
بدون اینکه خود را معرفی کند، خنجر از نیام بیرون کشید و به طرف آن دو پری روی حمله برد. چون پای ضحاک به زمین رسید فریدون به چابکی با گرز گاوسر بر سرش کوفت و خواست بار دیگر بر سرش بکوبد که پیغامی از غيب بدو رسید که هنوز روزگار ضحاک به سر نیامده.
چون فریدون ندای غیب شنید، با کمندی که از پوست شیر برایش ساخته بودند، چنان دست و پای ضحاک را بست که فیل هم نمی توانست از بندش برهد.
پس از آنکه ضحاک در بند شد، فریدون برای مردم سخن گفت و آنان را به آرامش دعوت کرد و مژده داد که دیگر اهریمن را چاره ای نیست و جهان از وجود پلیدی پاک گشته است. سپس بزرگان سپاه را نواخت و به ایشان مقام و بزرگی بخشید، آنگاه جهان آفرین را سپاس گفت.
خواندیم که فریدون ضحاک را در بند کرد و به مردم مژده ی آرامش داد و خدای را سپاس گفت.
ادامه ی ماجرا:
طبل ها به صدا در آمدند. مردم به خروش آمده و از او خواستند ضحاک را در بند کشد؛ چنان که سزاوار او بود.
دمادم برون رفت لشكر ز شهر
در آن شهر نایافته هیچ بهر
ببردند ضحاک را بسته خوار
به پشت هيونی برافکنده زار
بندکردن فریدون ضحاک را در دماوندکوه
همی راند از این گونه تا شیرخوان
جهان را چو این بشنوی پیر خوان
بسا روزگارا که بر کوه و دشت
گذشته ست و بسیار خواهد گذشت
فریدون ضحاک را به سختی بست و او را به سوی شیرخوان برد، سپس تا دماوندکوه رفت و خواست همانجا کارش را بسازد که سروشی پیام آورد، اسیرت را به کوه دماوند در بند کن و جز کسی را که به وقت سختی در کنارت باشد با خود مبر و هیچ کس را از محل او با خبر نکن.
فریدون ضحاک را به کوه آورد و بندهای دیگری بر بند او افزود. در کوه جای تنگی انتخاب کرد و در آنجا چاهی دید بسیار عمیق، چنان که انتهای آن دیده نمی شد. سپس با زنجیرهای گران دست های او را بست و او را در آن چاه آویزان کرد. ضحاک سالیان درازی همان گونه آویخته ماند تا این که جان سپرد و جهان به کلی از وجود اهریمنی چون او پاک شد.
بیا تا جهان را به بد نسپریم
به کوشش همه دست نیکی بریم
نباشد همی نیک و بد پایدار
همان به که نیکی بود یادگار
همان گنج و دینار و کاخ بلند
نخواهد بدن مر ترا سودمند
سخن ماند از تو همی یادگار
سخن را چنین خوارمایه مدار
فریدون فرح فرشته نبود
ز مشک و زعنبر سرشته نبود
به داد و دهش یافت این نیکویی
تو داد و دهش کن فریدون تویی
فریدون ز کاری که کرد ایزدی
نخستین جهان را بشست از بدی
یکی پیشتر بند ضحاک بود
که بیدادگر بود و ناپاک بود
دو دیگر که کین پدر بازخواست
جهان ویژه بر خویشتن کرد راست
سه دیگر که گیتی ز نابخردان
بپالود و بستد ز دست بدان
جهانا چه بدمهر و بدگوهری
که خود پرورانی و خود بشکری
به این ترتیب فریدون پادشاهی را از ضحاک گرفت و خود پانصد سال بر جهان پادشاه شد، اما عاقبت او نیز جهان را به دیگری سپرد و خود جهان را بدرود گفت و چیزی جز حسرت از دنیا نبرد.
چنینیم یک سر که و مه همه
تو خواهی شبان باش و خواهی رمه
خواندیم که فریدون ضحاک را سرنگون کرد و خود به جای او نشست.
و حال ادامه ی داستان:
پادشاهی فریدون پانصد سال بود
فریدون در روز اول مهرماه، تاج شاهی بر سر نهاد و در زمان او بدی ها از جهان پاک شد و همگان راه و رسم یزدان پرستی در پیش گرفتند. فریدون روز مهرگان را جشن گرفت و این روز به نام فریدون ماندگار شد. فریدون فرمان داد آتش ها افروخته عنبر و عود سوزاندند و این چنین پانصد سال با عدل و داد پادشاهی کرد.
جهان چون بر او برنماند ای پسر
تو نیز آز مپرست و اندوه مخور
نماند چنین دان جهان بر کسی
درو شادمانی نبینی بسی
فرانک هنوز از پادشاهی فرزندش خبر نداشت و نمی دانست تاج و تخت ضحاک سرنگون شده و روزگارش به سر آمده است.
وقتی خبر فرزند به مادر رسید خداوند را سپاس گفت و نیایش کنان نزد جهاندار رفت. چون فرزند را بر سریر شاهی دید، زبان به نفرين ضحاک گشاد و خداوند را سپاس گفت. از آن به بعد هر کسی که نیازمند بود و نیازمندی خود را پنهان می داشت فرانک در خفا نیازش را برآورده می کرد بدون آنکه رازش را آشکار سازد. فرانک یک هفته این گونه حاجت نیازمندان را برآورد، چنان که دیگر هیچ نیازمندی وجود نداشت. هفته ای دیگر بزم آراست و بزرگان را به مهمانی گرفت و بر ایشان کیسه های زر بخشید.
سپس گنجی با جامه و گوهر شاهوار همراه اسبان تازی با ابزارهای طلا گرد آورد و همراه جوشن و کلاه خود و زوبین و شمشیر همه را بار اشتران کرده و برای فرزند فرستاد.
وقتی فریدون آن گنج ها را دید بر مادر آفرین گفت و گنج ها را پذیرفت. تمامی بزرگان و سرداران از همه جای کشور نزد فریدون آمدند و بر تختش زر و سیم ریختند.
از آن پس، فریدون در گوشه و کنار کشور عدل و داد گسترد.
خواندیم که فریدون بر تخت نشست و عدل و داد در میهن گسترد.
و حال:
فرستادن فریدون جندل را به يمن
چون روزگاری گذشت، فریدون صاحب سه فرزند بلند قد و زیبا شد که بسیار به پدر شبیه بودند. دو فرزند از شهرناز و یکی که کوچک تر از دو دیگر بود، از ارنواز پدید آمدند. فرزندان رشد کردند و هماورد پهلوانان شدند. اما، فریدون هنوز بر آنها نام ننهاده بود. فریدون چون فرزندانش به بالندگی رسیدند، کسی از نزدیکان را که از همه گرامی تر بود، فراخواند. نام او جندل بود که شاه دلسوزتر از او کسی را در اطرافیان نمی شناخت. چون جندل به نزدش آمد، بدو گفت: "باید گرد جهان بگردی و سه دختر از بزرگان بیایی که در خور من باشند. پریچهرگانی که نازپرورده بوده و هر سه خواهر و از یک پدر و مادر باشند. قد و قواره شان باید طوری باشد که نتوان آنها را از هم باز شناخت."
جندل که آدمی عاقل، اندیشمند و بسیار چرب زبان بود، چون سخنان شاه بشنید، به اتفاق چند تن از همراهان نزدیک و مورد اطمینانش برای برآوردن خواسته ی شاه راهی سفر شد. جندل تمام ایران را زیر پا گذاشت، اما شاهزادگانی که در خور فرزندان فریدون باشد نیافت.
سرانجام جندل خردمند نزد شاه يمن رفت و متوجه شد شاه یمن سه دختر دارد که بسیار مناسب فرزندان فریدون هستند. زمین بوسید و شاه یمن را ستایش کرد.
شاه یمن گفت: «تو فرستاده ی بزرگی هستی و از طرف بزرگ تری آمده ای. حال باز گو که پیغامت چیست و از فریدون چه فرمان آورده ای؟»
جندل گفت: «من پیام آور درود و سلام فریدون بر شاه یمن هستم. فریدون گفت بر شاه یمن پوشیده نیست که برای پدر چیزی شیرین تر از فرزند نیست و پیوندی نزدیک تر از پیوند پدر و فرزند وجود ندارد. سه فرزند دارم و باید بدانی که این فرزندان در نزد من از چشمم عزیزترند. و بسیار نیکو گفت آن خردمندی که می گفت: با کسی پیوند نمی بندم مگر آنکه او را از خود بهتر یافته باشم. خردمندان همیشه به جست وجوی صلح و دوستی اند. من پادشاهی هستم که بر هفت کشور فرمان می رانم و چندان ثروت و مردان جنگجوی دارم که در شمار نمی توان آورد. سه فرزند دارم که بسیار در نزدم عزیزند و هر سه در خور شاهی و تاج و تخت هستند. اینان هر چه آرزو کنند، بی درنگ برایشان مهیاست. چون آگاه شدم که شاه یمن سه دختر پاکیزه و پوشیده دارد، شتافتم و چون دانستم شاه بر فرزندان خود نام ننهاده و ما هم عهد کرده ایم تا سه دختر در خورشان نیافته ایم نام بر ایشان ننهیم. از این رو دانستم که این سه زیباروی در خور سه شاهزاده ی من هستند. ای شاه يمن! فریدون چنین پیغام داده و از من خواسته پاسخت را برایش ببرم.»
شاه یمن چون پیام فریدون را شنید، بسیار اندوهناک شد و در دل گفت: «اگر نتوانم دخترانم را ببینم، روز روشن بر من تیره می شود. تا به حال آنان محرم راز من بوده اند و من درد دلم را تنها با ایشان می گفتم حال چگونه بر فراق آنان صبر کنم؟ آری نباید در پاسخ دادن شتاب کنم. بهتر است در این باره با اهل خرد به گفت وگو بنشینم.»