انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

همگانی شعر مورد علاقه

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mahak
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
عاشقم.....
اهل همین کوچه ی بن بست کـناری ،
که تو از پنجره اش پای به قلب منِ دیوانه نهادی ،

تو کجــــــــــــــــــــــــــــا ؟ کوچه کجـــــــــــــــــــــــا ؟ پنجره ی باز کجــــــــــــا ؟
من کجــــــــــــــــــــــــــا ؟ عشق کجــــــــــــــــــــــا ؟ طاقتِ آغاز کجــــــــــــــا ؟

تو به لبخند و نگاهــــــی، منِ دلداده به آهــــــــــی ،
بنشستیم تو در قلب و منِ خسته به چاهـــــــــی......

گُنــــــــــــه از کیست ؟
از آن پنجره ی بــــــــــــــاز ؟ از آن لحظه ی آغـــــــــــــاز ؟
از آن چشمِ گنه کــــــــــــار ؟ از آن لحظه ی دیـــــــــــدار ؟

کاش می شد...
گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت، همه بر دوش بگیرم
جای آن یک شب مهتاب، تو را تنگ در آغـــــــــــــــــــــوش بگیرم...
 
به دیدارم بیا امشب، جهانم را تماشا کن
نمی‌آیم نگو، تنها کمی این پا و آن پا کن

تمام شب ، کنار من، بخوان از عشق و آزادی
نترس از حرف این و آن، بیا و بعد حاشا کن

همیشه ساده بودم من، ولی امشب برای تو
معما می شوم هر دم، تو هم حل معما کن

تمام عمر من طی شد، به اینکه گم شوم در تو
بیا امشب در آغوشت، مرا یکباره پیدا کن !

مدارا کرده ام با شهر، مدارا با زمان و زهر
تو هم با من، فقط یک شب مدارا کن!

تو هم با من، همین یک شب مدارا کن!
 
تو مرا آزردی
که خودم کوچ کنم از شهرت،
تو خیالت راحت!
میروم از قلبت.
میشوم دورترین خاطره در شب‌هایت
تو به من میخندی و به خود میگویی:
«باز می آید و میسوزد از این عشق»
ولی بر نمی گردم، نه!
میروم آنجا که دلی بهر دلی تب دارد
عشق زیباست و حرمت دارد:)»
 
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می‌رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست

می‌نشینی روبه‌رویم، خستگی در می‌کنی
چای می‌ریزم برایت، توی فنجانی که نیست

باز می‌خندی و می‌پرسی که حالت بهتر است؟
باز می‌خندم که خیلی، گرچه می‌دانی که نیست

شعر می‌خوانم برایت، واژه‌ها گل می‌کنند
یاس و مریم می‌گذارم، توی گلدانی که نیست

چشم می‌دوزم به چشمت، می‌شود آیا کمی
دست‌هایم را بگیری، بین دستانی که نیست؟

وقت رفتن می‌شود، با بغض می‌گویم نرو
پشت پایت اشک می‌ریزم، در ایوانی که نیست

می‌روی و خانه لبریز از نبودت می‌شود
باز تنها می‌شوم با یاد مهمانی که نیست

رفته‌ای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی، کار آسانی که نیست.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
مثل آن چایی که می‌چسبد به سرما بیشتر
با همه گرمیم با دل‌های تنها بیشتر

درد را با جان پذیراییم و با غم‌ها خوشیم
قالی کرمان که باشی می‌خوری پا بیشتر

بَم که بودم فقر بود و عشق اما روزگار
زخم غربت بر دلم آورد این جا بیشتر

رفته‌ای اما گذشتِ عمر تأثیری نداشت
من که دلتنگ توام امروز، فردا بیشتر

زندگی تلخ است از وقتی که رفتی تلخ‌تر
بغض جانکاه است هنگام تماشا بیشتر

هیچ کس از عشق سوغاتی به جز دوری ندید
هر قدر یعقوب تنها شد زلیخا بیشتر

بر بخارِ پنجره یک شب نوشتی: عاشقم
خون شد انگشتم بر آجر حک کنم: ما بیشتر
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
شانه ات را دیر آوردی، سرم را باد برد
خشت خشت و آجر آجر، پیکرم را باد برد

من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند
نیمم آتش سوخت، نیم دیگرم را باد برد

از غزلهایم فقط خاکستری مانده به جا
بیتهای روشن و شعله ورم را باد برد

با همین نیمه، همین معمولی ساده بساز
دیر کردی نیمة عاشق ترم را باد برد

بال کوبیدم قفس را بشکنم، عمرم گذشت
وا نشد، بدتر از آن بال و پرم را باد برد
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
هر چـه کردی بـه دلم باز تو را بخشیدم
بـا زبـان زخم زدی دشنـه زدی خندیدم

معنـیِ تـک تـکِ رفتـارِ تـو را می فهمم
ساده لوحۍست بگویم که نمی فهمیدم

غـرقِ تـردیــد شــدم بـاز تحمل کردم
تا زمانی که به چشمانِ خودم هم دیدم

دیـدم از خشمِ خـداونـد نمی تـرسیدی
تـو نترسیدی ومن سخت از آن ترسیدم

بسته بودم لب ازآن دردو ازآن بی مهری
تـو جفـا کردی و من هیچ نمی پرسیدم

عاقبت سرد شدم، خسته شدم، یخ کردم
مثـلِ خـورشید غـروبی کـه نمی تابیدم

اشک های دلِ من ، از تو و عشقِ تو نبود
بلکـه از سـادگیِ قلـبِ خـودم رنجیـدم
 
عقب
بالا