انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

منتخب فادیان نور | سینتامان کاربر انجمن آوای رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع سینتامان
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

سینتامان

نویسنده آوا
نویسنده آوا
تاریخ ثبت‌نام
1/25/26
نوشته‌ها
262
  • موضوع نویسنده
  • #1
Negar_1776764289689.webp
نام اثر: فادیان نور
نویسنده: سینتامان
ناظر: Ati me
نوع ژانر: فانتزی، تاریخی، عاشقانه
خلاصه:
آناشید، دختری از تبار نور؛ از قلب آذربایگان که سرنوشت‌اش با رگه‌هایی از هزاران رمز و رازهای ایرانشهر گره خورده و تمام عصاره‌ی آگاهی یک ملت، در دوره‌ای از جوانی‌اش او را به قعر یک نیروی پنهانی از جنس عشق می‌برد تا خودش روایتگر تاریخ در پشت پستوهای فادیان(فدا کنندگان) ایران‌زمین باشد‌.
مقدمه:
شاخه‌های درخت آگاهی ایرانیان برای تکامل و رسیدن به پرتوهای خورشیدی که هزاران سال دنیا انتظارش را می‌کشید، باید از دل ریشه‌های تاریک خود سر به بیرون می‌آوَرد و همینک چهل‌منار؛ کاخ هزار ماجرای ایرانشهر، از گذشته‌های دور عمق یغماگری این پرتوهای آگاهی را در تاریکی شب به تصویر می‌کشد.

نکته‌ی مهم:
تمام حوادث این رمان کامل بر اساس تخیل نویسنده است اما در بستری از شهرهای کهن و یک سری حقایق پنهان ایران زمین که خاستگاه اولین تمدن بشری در جهان است، به تصویر کشیده شده است.
نام رمان هم فادیان نور ( فداکنندگان نور ) است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
1774605152786.webp

نویسنده‌ی عزیز🌸
ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن
رمان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.

تاپیک جامع قوانین تایپ رمان | انجمن نویسندگی آوای رمان

دقت داشته باشید رمان شما باید اثر شخص حقیقی خودتان باشد.

قوانين حق اثر و سرقت ادبی

و چنانچه از تایپ ادامه رمان خود منصرف شدید
می‌توانید از طریق لینک زیر درخواست انتقال
به متروکه داشته باشید.

درخواست انتقال رمان به متروکه | انجمن نویسندگی آوای رمان

همچنین بعد از به پایان رسیدن رمان خود در
لینک زیر اعلام پایان کنید.

اعلام پایان رمان | انجمن نویسندگی آوای رمان

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز
و خلاف عرف و قوانین انجمن جداً خودداری کنید.

ضمناً از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • موضوع نویسنده
  • #3
به نام ایزد یکتا که حماسه را از ازل تا ابد آفرید.

زیر پرتوهای طلایی خورشید، خوشه‌های طلایی گندم چه زیبا می‌درخشیدند! تلالو خورشید در گرمای تابستان چه خوب به چشم‌ام می‌آمد!
قدم‌های استوار و بلند‌‌م را بر روی کاه‌های گندمزار برمی‌داشتم و حرارت سوزان نیمروز، توانم را ربوده بود. به ناچار پیراهن بلند زردرنگ حریری‌ام را بالا زدم و با کشیدن نفسی کوتاه، خود را بر روی یکی از بسته‌های کاه که مرتب با فاصله‌ی یک متری از هم چیده شده بودند، انداختم و خوابیده به پشت بسته‌ی کاه، پاهایم را از بلندایش که از زمین فاصله داشت، انداختم.
بی اختیار لبخند زدم و رو به پرتوهایی که در آن ساعت ظهر مرا مهمان خود کرده بود، نفس‌های کوتاه دیگری کشیدم. دستانم را قلاب کرده؛ به زیر قسمتی از موهای بافته شده‌ام که به صورت پاپیون بسته بودم، بردم. از شدت عرقی که بر جان گردنم افتاده بود، بقایای موهایم راکه تا کمر درازایش بود، همراه با شال بنفش رنگ که به موی بافته شده‌ی پاپیونی‌ام وصل بود، بر روی کاه‌ها انداختم و به تماشای عظمت کوه‌های آبادی که خود را همیشه غرق در تمنای نور خورشید با صلابت ایستاده‌ بودند، سرگرم کردم. آبادی که هزاران سال ناگفته‌های زیادی را در دل خود پنهان کرده! قره ناز! ومنی که کم‌کم به تازگی قرار بود از دومین دهه‌های عمرم به سمت آینده کوچ کنم؛ آن هم در اولین ماه گرم تابستان که همیشه مصادف با مفهوم نام دخترانه‌ام بود، آناشید؛ مفهومی که در عمق ذهن مادرم باعث دلگرمی زندگی‌اش بود.
زیبایی گندمزار با خوشه‌های طلایی‌اش داشت عمق نگاه ریزبینانه‌ام را عمیق‌تر می‌کرد که صدای بلند بکتاش؛ نگهبان قره‌ناز را از دور به خوبی شنیدم :
-آناشید.
او داشت مثل همیشه مرا باصدای بلند خطاب می کرد. با بی‌توجهی، در دل به کارهایش پوفی کشیدم. کارهای نه‌چندان عاقلانه و مزاح‌گونه‌اش که همیشه از گم شدن گله‌های حیوانات اهالی آبادی حکایت داشت وبه دنبال آن، مرا مجبور به پیداکردنشان می کرد.
او این بار علی رغم بی توجهی‌هایم، با نزدیک شدن به من آناشید گفتنش داشت ادامه پیدا می‌کرد. کم‌کم داشتم چهره‌اش را در زیر شعاع‌های نور آفتاب با قدم‌های خسته حالش می‌دیدم که با تعجب ابرویی گره کردم و با برداشتن دستان قلاب شده‌ام از زیر موهای پنهان شده در زیر شالم، به او نیم نگاهی انداختم. روی بسته‌ی کاه کمرم را راست کردم و در میان گرمای ظهر، نسیمی خنک از طرف کوه‌های پشت قره ناز به صورتم وزید و رو به بکتاش پرسیدم:
-چه شده بکتاش؟
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #4
می‌خواستم مثل همیشه از بابت رفتارهای نه‌چندان دلچسبی بیشتر به او بتوپم که با نفس‌هایی کوتاه و چهره‌ای سرخ شده، کف دست راستش را به نشانه‌ی دست نگه‌دار به سمتم روانه کرد‌. هم‌زمان با فروخوردن آب گلویش از سیبک گلو، دستی بر کلاه گنبدی شکل قهوه‌ای رنگش برد تا مانع افتا‌دنش شود. با لحنی نگران به من گفت:
-آناشید‌بانو، این بار نه حیوانی از اهالی آبادی گم شده و نه من شما را به بازی گرفته‌ام.
گویا از حالت صورتم ذهنم را خوانده بود. به همین دلیل برای گفتن خبرش برایم پیش‌دستی کرد:
-آذرمینوبانو؛ مادرتان شما را به کار مهمی فراخوانده. عجله کنید.
با شنیدن این خبر همانند آتشفشانی که از دل کوه برآمده باشم از روی بسته‌ی کاه که نشسته بودم، جهیدم و با نگرانی که از سر تا پای وجودم کمین کرده بود، دامن پیراهنم را مرتب کردم و با بکتاش که تابه حال این گونه خبر مهمی را با آشفته‌حالی برایم نیاورده بود، به سمت قره‌ناز همراه شدم.
داشتیم از تپه‌ی گندمزار که همیشه گندم‌کاری بر روی آن انجام می‌گرفت، به سمت آبادی که در پایین کوه‌های مقابل گندمزار قرار داشت، به تندی پیش می‌رفتیم.
آبادی به خوبی بین تپه‌ی گندمزار و کوه‌ها محاصره شده بود و این موقعیت‌اش را به دلایلی نسبت به دیگر آبادی‌ها متمایزتر کرده بود. از لابه‌لای خانه‌های آبادی، در نهایت به خانه‌ی آجری‌مان رسیدیم. خانه‌ای که قبل از رسیدن به در ورودی چوبی‌اش، رودی کوچک از کنار درخت تنومند سیب در سمت چپ حیاط روحم را جلا می داد و زردی گلبرگ‌های آفتابگردان در سمت راست حیاط در‌ جلوی‌ خانه، شعله‌ی عشقم را به این کاشانه‌ی پررمز و راز بیشتر می‌کرد. بکتاش هنوز داشت همراهی‌ام می کرد که از دو پله‌ی ورودی خانه، در چوبی‌مان را باز کردم و باصدای بلند، مادرم را صدا زدم. چند بار پیاپی لب به صدا ز‌د‌نش گشودم اما با ناامیدی نه صدایش را شنیدم و نه چهره‌ای از او دیدم.
با چهره‌ای آشفته، سرم را به سمت بالا که بکتاش داشت با نگاه‌هایش داخل خانه را می‌کاوید، بردم که با پیچیدن پرسشی در گوشه‌ی ذهنم گفتم:
-پدرم؛ آتا‌ارسلان را چطور؟ ندیده‌ای؟
او هم به نشانه‌ی نفی، سری تکان داد. من نیز با چرخاندن سرم به عقب و افتادن نگاه تیزبینانه‌ام به آتشدان سفالی خاموش که با پایه‌ای سفالی در گوشه‌ی راست خانه بود، پی به ماجرای خطرناکی که مادرم مرا خبر کرده بود، بردم. از طرفی آتش آتشدان کاشانه مان خاموش شده بود و از طرفی دیگر، مادر با رفتن به جایی که کسی بویی از آن جا نبرد، محل اختفایش را این چنین به من فهمانده بود. اندکی امید از روزنه‌ی قلبم به وجودم راه یافته بود تا با رفتن به مخفی گاه مادر، او را پیدا کنم.
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #5
بی هیچ حرفی سرم را به سمت بکتاش که در ورودی در خانه با کلاه قهوه‌ای و پیراهن بلند آبی رنگش ایستاده بود، چرخاندم و گفتم:
-از همراهی کردنت سپاس گزارم. شما دیگر می توانی بروی.
ولی او با انداختن چین‌هایی بر پیشانی‌اش گفت:
-بانو، من نمی‌توانم شما را این گونه رها کنم. اکنون که آتاارسلان هم مانند مادرتان در آبادی نیست!
بی هیچ اهمیتی از پله‌ها پایین رفتم که از پشت، صدای مردانه‌اش به گوشم خورد:
-من نگهبان قره‌ناز هستم. یادتان هست که چندین سال پیش چه اتفاقی برایتان رخ داد؟
من که نمی‌خواستم کسی ذره‌ای از محل مادر آگاهی پیدا کند، به هر بهانه‌ای که شده باید مانع آمدنش می‌شدم. آن هم زمانی که آتش آتشدان کاشانه‌مان خاموش شده! مادرم همیشه می‌گفت مبادا فروغ و گرمای آتش در خانه‌هایمان از بین برود؛ چون این گونه دل‌هایمان رو به سردی می‌رود و دوران یخبندان با بی‌رحمی تمام به آبادی‌ها و شهرها هجوم می‌آورند. آری، این حرف‌های مادرم که همیشه حلقه به گوشم کرده بودم، داشت نوید دوره‌ای از تاریکی‌های زمانه را می‌داد.
دوباره رو به عقب برگشتم و با جدیتی که اکنون زمانش فرا رسیده بود، گفتم:
- آن پیشامد ناخوشایند زمانی بود که من کودکی بیش نبودم اما هم اکنون از دختران کارآزموده ی این آبادی در مقابلت قدعلم کرده و با نهایت قدردانی، شما را از مسئولیتی که برای قره‌ناز داری، در برابرش معاف می‌کند.
او نگاه سنگینش را به ناچار و با تمام احترامی که همیشه برای خانواده‌مان داشت، به من ارزانی کرد و بی هیچ واکنشی قسمت دامنی لباس بلندش را در برابرم تکاند و می خواست قدمی برای خارج شدن از خانه بردارد که من با کناز زدن شال بنفش رنگم به پشت شانه‌ام گفتم:
-نگران نباش. من خود مادر را پیدا می کنم. از اینکه خبر درخواستش را به من اطلاع دادی، گویا دین‌ات را به من ادا کردی! از شما هیچ انتظاری نیست. می توانی بروی.
او هم با تکان دادن سرش به نشانه‌ی تایید، لحن مردانه‌اش را بم‌تر کرد و گفت:
-بله، بانوی من. اهورامزدا نگهدارتان باد.
و او به سرعت از حیاط خانه خارج گشت.
من نیز با خیالی آسوده به سمت اسب قهوه‌ای رنگم که تازه از خوردن آب رودمان در کنار درخت سیب تمام شده بود، رفتم؛ اسبی باقدرت که از کودکی همراهم بود و مرا در سختی‌های این آبادی و کوچه‌پس‌کوچه‌هایش رها نکرده بود. به راستی که نام آماندا برایش برازنده بود.
با کشیدن دستی بر یال زیبایش، روی زینش نشستم و با رفتن یورتمه‌ای روی زینش، مسیرم را به یکی از کوه‌های پشت آبادی کج کردم. کوهی سوت و کور با تمام شکوه به رخ کشیده‌اش و میان دو کوه کوچکتر از خود به نام تیله داغ؛ تیله داغی که طبیعت بکر قره‌ناز را زیباتر کرده بود.
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #6
گهگاهی برای اطمینان از تعقیب نکردن کسی سرم را به عقب می‌چرخاندم تا مبادا با دنبال‌کردن من، از مخفی‌گاه مادرم مطلع شوند. با نزدیک شدن به کوه تیله‌داغ افسار آماندا را برای پیاده‌شدن کشیدم. با انداختن پای‌چپم بر روی رکابش از آماندا پیاده شدم و رو به غار نه چندان کوچک تیله‌داغ نگاهی انداختم.
بی‌قراری، مرا وادار به داخل شدن در غار می کرد. غاری که سنگ‌های بزرگ کوه، دور فضای داخلش را احاطه کرده بودند. چشمه‌ای از آب هم از دل آن سنگ‌ها به بیرون از کوه جاری می شد.
مادرم؛ آذرمینو‌بانو را با همان چهره‌ی مهربان همیشگی‌اش در حال نیایش دیدم که چطور با آرامشی شگرف رو به شکاف دایره‌ای شکل سقف غار، خورشید آسمان را نظاره می‌کرد.
کله‌بند آماندا را به سنگی محکم بیرون از غار بستم و منتظر اتمام نیایش‌هایش بودم که اندکی بعد، با شال و پیراهن سفید زیبایش با لحنی دلنشین صدایم زد:
-نور چشم من، گویا جایمان عوض شده. اکنون تو منتظر من در ورودی غار ایستاده‌ای!
در دلم به تیزبینی مادرم آفرینی گفتم و با لبخندی که بر روی لب‌هایم نقش بسته بود، در کنارش روی سنگی صاف و طوسی‌رنگ بزرگی نشستم. اندکی نور، فضای داخل غار را روشن کرده بود. چشمانم را به چشمان مشکی رنگش دوختم و گفتم:
-همین که برای دیدارت منتظر بنشینم، برایم از هزاران دنیا باارزش‌تر است.
او هم بی‌اختیار با آن صورت گندمگون و ابروهای کمانی‌اش لبخندی حواله‌ام کرد و با گزیدن لب پایینی‌اش از من پرسید:
-حتی اگر انتظارت هزاران سال به طول بی‌انجامد؟
من هم با اطمینانی که از بودن محبتش در قلبم داشتم، به نشانه‌ی تایید سری به پایین تکان دادم اما مادرم چند ثانیه‌ای سکوت کرد و با گره انداختن به ابروهای پرپشت و کمانی‌اش، نگاهش را در دیدگانم قفل کرد و گفت:
-بکتاش را به دنبالت فرستادم تا به تو که تک‌دختر زندگیم هستی، بگویم؛ دیگر از انتظاری که تو از آن حرف می‌زنی، خبری نخواهد شد.
مادرم داشت دوپهلو سخن می‌گفت. من با کشیدن دستان گرمش به سمت خودم پرسیدم:
-مادر چرا نمی گویی ماجرا از چه قرار است؟ چرا این چنین در لفافه حرف می‌زنی؟
او با چرخاندن سرش به فضای دور غار، نگاهم را به کنده‌‌کاری‌های غار جلب کرد:
-گل‌بوته‌های مهرابه ی غار را می‌بینی که چگونه کنده کاری شده؟ همه‌ی این ها بهانه‌ای برای حضورم در این مهرابه ی غار است. همینک هم در این وقت نیمروز به اینجا آمده‌ام تا نیایش‌هایم را در پیشگاه اهورامزدای بزرگ به جای آورم.
مادرم هر چه بیشتر با من نطق می کرد، همان مقدار هم گنگی حرف‌هایش به سراغم می آمد. اکنون او داشت انگشتان دستانم را در دستان گرمش می فشرد و ادامه می داد:
-نیایش می کنم تا از گذرگاه‌های تاریکی که در کمین تو و ایرانشهر است، به سلامت بگذری.
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #7
دست گندمگون راستش را به آرامی از زیر شالم به یقه‌‌ی پیراهن بلند زردرنگم برد تا گردنبند آویخته‌شده‌ام را به بیرون بکشد. گردنبند‌ شمسه‌ام را که از جنس الماس به رنگ زرد بود و در همان نور اندک با درخشندگی‌اش در چشمانم برق انداخته بود، با بند چرمی مشکی‌رنگ وصل‌شده به آن، مادرم از کودکی با هدیه دادن به من مهمان گردنم کرده بود. او با کشیدن آهی سرشار از نگرانی‌های مادرانه‌اش نگاهی به شمسه‌ام کرد و گفت:
-همه چیز قرار است از همین شمسه‌ی رازآلودت شروع شود.
با شنیدن این حرف، انگشتان دست راستم را روی شمسه‌ام که اکنون روی یقه‌ی پیراهنم افتاده بود، کشیدم که مادرم با چرخاندن سرش به سمت بیرون غار، سراسیمگی‌اش در لحنش پیدا شد و گفت:
-زمان موعود فرا رسیده! وقت رفتنت به مقر پادشاه ایرانشهر و هفت سرزمین که همان کاخ چهل‌منار* است.
او داشت از سفر دور و دراز و ماجرایی خطرناک حرف می‌زد که قرار است راهی‌اش شوم و چشمانش را به چشمان عسلی‌رنگم برمی گرداند که پدرم؛ آتاارسلان نفس‌زنان به ورودی غار رسید. پدرم با آن ته ریش نه‌چندان بلند مشکی‌رنگ و شکوه مردانه‌اش که همیشه حامی ما و برادرانم بود، از بزرگان مورد‌اعتماد قره‌ناز محسوب می شد؛ تا جایی که موبد زرتشتی قره‌ناز؛ مغ سالار به پاک‌پنداری و راست‌گفتاری و نیک‌کرداری پدرم قسم یاد می‌کرد. از آن جایی که موقعیت قره‌ناز به دلیل نزدیکی با آتشکده‌ی آذرگشنسب* همیشه مور‌د توجه بود، آیین‌های اهورایی بیشتر از سایر آبادی‌ها در آنجا برگزار می شد.
پدرم قسمتی از پیراهن کمر به پایین قهوه‌ای رنگش را که خاک خورده بود، تکاند و با عجله قدم‌هایش را به سمت ما تندتر کرد. با آشفتگی که در چهره‌اش موج می‌زد، نفس‌زنان گفت:
-گروهی از ارتش تاریکی به آبادی مان نزدیک شده... . آذربایگان در خطر است!
همین جمله برای افتادن روحمان در منجلاب تشویش کافی بود. پدرم با آن لباس بلندش که با کمربند سیاه رنگ چرمی‌اش بسته بود، کلاه قهوه‌ای رنگ گنبدی شکلش را روی سرش همانند بکتاش جابجا کرد و با آرامشی که سعی داشت از خود نمایان کند، رو به من که در برابرش ایستاده بودم، با عجله گفت:
-آنها به دنبال شمسه‌ی تو آمده‌اند. تا وقتی که شمسه‌ی تو را صاحب نشوند، ایرانشهر و هفت‌سرزمین روی آرامش را به خود نخواهد دید.

* کاخ چهل‌منار= مرودشت فارس یا همان شیراز کنونی
* آتشکده آذرگشنسب = تخت سلیمان آذربایجان غربی
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #8
و من نیز پرسیدم:
-پس، این گردنبند مقدمه‌ای برای آغاز یک جنگ تمام‌عیار بین خیر و شر دنیاست؟
پدرم می‌خواست پاسخ پرسش چرخ‌خورده‌ی زبانم را بدهد که ناگهان صداهای شمشیرهای به هم خورده در بیرون از غار به گوشمان رسید. از طرفی دیگر، دستانش را روی شانه‌هایم انداخت و با چهره‌ای رنگ پریده رو به من گفت:
-دخترم فرصتی نیست. سوار آماندا شو و به سمت چهل‌منار که خواهرم؛ سانای‌بانو آنجاست؛ به دنبال سنگ لاجورد بگرد و پیدایش کن که حلّال پرسش‌های این سرزمین مقدس و کهن از ترکیب آن سنگ و شمسه‌ی الماسی‌ که به گردن تو آویخته‌شده، خواهد بود.
صدای زده‌شدن شمشیر‌هابه همدیگر هنوز از بیرون غار شنیده می‌شد که پدرم با نزدیک شدن به من، مرا در آغوش کشید و با صلابتی که از وجناتش پیدا بود، با مهر بی‌پایانش گفت:
-آناشید، همیشه بدان که برای بیداری یک ملت، خودِ مردم باید شعله‌های بیداری‌اش را روشن کنند... .
مادرم هم پی حرف‌های پدرم را گرفت و رو به من گفت:
-اکنون که آتشکده های ایرانشهر خاموش گشته...؛
و من هم با به یادآوردن آتشدانی که در خانه مان خاموش شده بود، کم‌کم پی به ماجراهای مرموز این سرزمین می‌بردم که لب زدم:
-آری، آتشدان خانه‌مان وقت آمدنم به مهرابه خاموش شده بود!
پدرم هم با شنیدن این حرفم،رو به مادرم یک‌تای ابرویش را به بالا برد و گفت:
-آذرمینو، کتیبه را بده.
مادرم نیز کتیبه‌ای هزارتاخورده و قدیمی را از درون کمربند سفید‌رنگش که بر کمرش بسته بود، درآورد و به سمتم گرفت و گفت:
-این همان کتیبه‌ی تشکیلات سپیدافشان است که ما و سانای‌بانو‌‌ و تعدادی از ایرانیان شجاع، بخشی از آن هستیم.
که یکدفعه صدای مردانه‌ی برادر بزرگترم؛ توماج از کنار ورودی غار مهرابه که به سمتمان نگاه می‌کرد، شنیدم:
-آناشید، تو باید بروی. خطر در کمین است.
مادرم با آشفته‌حالی که در وجودش رخنه کرده بود، ابرویی گره کرد و گفت:
-توماج و دیگر برادرانت همه‌ی آن دیوهایی را که به شکل انسان درآمده‌اند، با شمشیرهایشان سرگرم می‌کنند تا به سفرت برسی.
من هم با اضطرابی که در جانم ریشه دوانیده بود، گفتم:
-شما چگونه می‌خواهیدمرا در چنین وضعی برهانید؛ در حالی که بند‌بند وجودم به حضور شما بسته شده؟
آتاارسلان هم که درمانده از این وضعیت شده بود، نفسش را لحظه‌ای در گلویش فروبرد و گفت:
-وقت تنگ است. در این سفر تا وقتی که‌ در امان از دیوان زمانه و آدمیان همچون گرگ در لباس میش باشی، نامت ارنواز است. مبادا نام اصیلت را برای آنان فاش سازی.
سپس، با گرفتن دستانم در دستانش، نیم نگاهی به شمسه‌ام انداخت و گفت:
-نقطه‌ التهابات ماجرا از همین آذربایگان؛ محل نگهداری آتش و شمسه‌ی تو شروع شده و تو باید... ؛
از طرفی دیگر، مادرم با اشاره‌ی ابرویی به آتاارسلان در ادامه‌ی حرف‌های پدرم گفت:
-وباید تو که صاحب اختیار این شمسه هستی، دستی بر آتش داشته باشی!
از تعجب سخنان مادرم رو به پدر چینی بر پیشانی‌ام انداختم و پرسیدم:
-پس چرا من؟
مادرم نیز با مهربانی با کشیدن دستی بر روی شال بنفش‌رنگم، گیسوانم را نوازش داد و گفت:
-تو با روح زنانگی‌ات، بهانه ای برای بیداری ایران‌زمین هستی!
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #9
سعی می‌کردم بغضم را درون گلویم فرو ببرم تا سختی فراق آنها و قره‌ناز، بیش از این مرا آزرده خاطر نکند. بی هیچ فرصتی با نگاه‌هایی نه‌چندان عمیق به هر‌دویشان، دستانم را از دستان مادرم به بیرون کشیدم و رو به ورودی غار قدم برداشتم.
در حال نگاه به برادرانم که در پایین دامنه‌ی کوه مشغول جنگ با دیوان انسان‌نما بودند، پا در رکاب آماندا بردم و در حال دور شدن از کوه تیله داغ بودم که برادر دیگرم؛ باشکان، با لباس ارغوانی‌رنگش که جثه‌ای کوچکتر از توماج داشت، با صدایی بلند گفت:
-خواهرم، دور شو.
از طرف دیگر پدرم در جنگ به برادرانم ملحق می‌شد، رو به من فریاد زد:
-اهورامزدا نگهدارت باد، دخترم.
مادرم با ایستادن در ورودی غار نیز با تکان دادن سرش به سمت پایین در حالی که شالش را باد به این‌ سو و آن سو می‌کشاند، اشکی از گوشه‌ی چشم هایش به گونه‌اش افتاده بود و به آرامی زیر‌لب برایم دعایی می‌خواند.
قلبم به تپش افتاده بود و ترس، مهمان تازه‌ی وجودم شده بود. می‌خواستم با بندی که به دهنه‌ی آماندا وصل شده بود، آماندا را وادار به دویدن کنم که سایمان؛ کوچکترین برادرم را با چهره‌ی سبزه و آن موهای مجعدش که همیشه بر پیشانی‌اش می‌ریخت،دیدم که با سراسیمگی که از گام های بلندش به سمتم پیدا بود، با پیراهن شرابی‌رنگ تن‌زده‌اش و دو شمشیری در دستانش، به من نزدیک شد و یکی از شمشیرها را بلافاصله در جلوی دستم گرفت و گفت:
-این شمشیر را بگیر. در این سفر برای جنگ با دیوان انسان‌نما و حیله‌گر به کارت خواهد‌آمد. آناشید.
فرصتی برای دیدن چهره‌ی پرمهرش نداشتم. با تکان دادن سرم به پایین به نشانه‌ی سپاسگزاری از دستش گرفتم وبا دور شدن از او صدای بلندش را از پشت سر شنیدم:
-برای جنگ با آنها، تنها شمشیر به کارت نمی آید؛ ایمانت برّنده‌تر از این‌هاست.
آماندا هنوزچند قدمی از سم‌هایش را برنداشته‌بود که اصلان و اتابک؛ دیگر برادرانم شمشیرهایشان را به طرف یکی از آنها که چهره‌ی خمشگینش را می‌شد از دور فهمید، برای دفاع بردند که اصلان با صورت بیضی‌شکلش همچون پیلی تنومند رو به من سر چرخاند و گفت:
-مسیرت را به سمت آبادی‌های بارانی کج کن تا در امان بمانی.
و من در کمال ناباوری، با دور شدن از قره‌ناز؛ آبادی سرشار از خاطرات کودکی‌ام، داشتم سوار بر آماندا سرخی غروب آفتاب را می‌دیدم که چطور داشت در پهنای آسمان قره‌ناز، خود را نمایان می‌کرد. ترک کردنم از آبادی چنان ناگهانی برایم پیش‌ آمد که گویا تمام دل‌آشوبه‌های جهان بر وجودم ریخته شد و از باقی گذاشتن این همه رد خاطرات عمرم از گوشه کنار قره‌ناز در همان غروب سرنوشت‌ساز قلبم به درد آمد.
چه بی‌رحمانه بود گذر از تمام بازی‌های خردسالی‌ام با باشکان و اتابک؛ هنگامی که هر دو مرا بر روی توده‌کاه‌های گندمزار می‌افکنند!
و این غروب عجیب به وجودم چنگ می‌انداخت؛ زیرا که در بیشتر غروب‌های بهاری، این توماج بود که مرا در چیدن گل‌های بیدمشک دخترانه‌هایم را نشانه می‌گرفت و مشام دل‌انگیز گل‌های بیدمشک آرامشی شگرف به من هدیه می‌داد.
و همیشه سایمان و اصلان از توجه خاص پدرم به من چه‌قدر لب به شکایت می‌گشودند و مادرم در برابر آنها از من دفاع می‌کرد و به آنها یادآور می‌شد؛ آناشید تنها دختر ماست و توجه به آناشید دروازه‌های مهر و زندگی را برایمان باز خواهد کرد!
آری، داشتم در حال تند تاختن بر روی زین آماندا همانند ابر بهاری به حال خود می‌گرییدم که در اوج جوانی ناچار به گریختن از سرزمین رویاهایم شدم. چه احساساتی در آن لحظات پرآشوب که نصیبم نگشته بود! تندتند با پشت دستانم، اشک‌های غلتیده‌شده بر روی گونه‌هایم را پاک می‌کردم تا اندکی خود را از رنج‌هایی که برایم آغاز شده بود، برهانم.
دقایقی بود در آن غروب غم‌انگیز که روحم را خراش می‌داد؛ بی آن که سری به عقب برگردانم، ناگزیر سوار بر آماندا داشتم می‌تاختم. نمی دانستم چه سرنوشتی در انتظار آذربایگان خواهد بود ولی چاره ای جز پذیرش همین دوره‌ای از ناآرامی‌های ناخواسته‌ای که گریبان‌گیر قسمتی از ایران‌زمین شده‌بود، نداشتم.
اکنون که باید مسئولیت سنگین این کار را بر دوشم می‌گرفتم،آن شب را در زیر درختی که حدفاصل بین آذربایگان و گیلان بود، با خستگی و پریشان احوالی آرمیدم.
سپس، فردای آن روز هنوز در راه رسیدن به جنگل‌های گیلان در حرکت بودم که تشنگی، امانم را بریده بود و آماندا همسفر دیرینه‌ی من نیز دست‌کمی از من نداشت.
هنوز غروب دیگری سر نرسیده بود. با کشیدن بند وصل شده به دهنه‌ی آماندا، او هم سرعت حرکتش را کندتر کرد. کم‌کم درختان سبز سربه‌فلک‌کشیده‌ هم زیادتر می‌شدند و صدای گنجشک‌های لانه‌کرده در بین شاخه‌های درختان، خیالم را برای رسیدن به جنگل آسوده‌تر کرد. از طرفی دیگر، صدای شرشر آب به گوشم می‌رسید و من در پی صدای شنیده‌شده بودم که آماندا به آهستگی راهش را به سمت چپ که در بین درختان بلند سبز‌رنگ حرکت می‌کردیم، کج کرد.از آن جایی که می‌دانستم آماندا بی‌دلیل راهش را کج نمی‌کند، بی هیچ واکنشی مانعش نشدم.
 
آخرین ویرایش:
در همان حین، چشمه‌ی کوچک و روانی را از بین سنگ‌های نه‌چندان کوچک دیدم که آماندا به سمتش حرکت‌ می‌کرد. گویا تشنگی امانش را بریده بود. از نهایت خستگی، با پا گذاشتن بر روی رکاب آماندا پیاده شدم تا او هم سهمی از آب چشمه که از طرف کوه‌ها جاری شده بود، داشته باشد.
مُشکی را که از پوست بزغاله ساخته شده بود، از روی زین آماندا برداشتم و با خم شدن در کنار لبه‌ی رود، آن را از آب پر می‌کردم که ناگهان صدای گروهیِ باز شدن شمشیرهایی از غلاف‌ها را شنیدم. با تعجب در حالی که مُشکم را که از داخل آب برمی‌داشتم، سرم را به عقب برگرداندم و با کمال ناباوری، بادیدن پنج نفری از مردان راهزنی که با پارچه‌های کرم رنگ؛ صورت خود را پوشانده بودند، مُشک از دستم در کنار چشمه افتاد.
آنها با اندام‌هایی ورزیده و لباس‌هایی کرم‌رنگ در برابرم قد‌علم کرده‌بودند. برّندگی شمشیرهایشان به خوبی دیده می‌شد و با همان ترفند می‌خواستند قدرتشان را به رخ‌ام بکشند ولی من بی‌مهابا شمشیری را که برادرم؛ سایمان به من داده بود، از روی زین آماندا برداشتم. با لحنی قاطع در برابرشان گفتم:
-با تهدید‌کردنم، سکه ای دستگیرتان نمی‌شود.
آنها با بی‌توجهی شمشیرهایشان را به سمتم نشانه گرفتند تا تهدیدهایی را به میدان عمل بیاورند که صدای شیهه‌‌ی آماندا در فضای جنگل با آوازهای کر‌کننده‌ی گنجشک‌ها آمیخته شد. من نیز بدون تسلیم شدن، جدیت به خرج دادم. از آن جایی که می‌دانستم این سفر برایم چه خطرهایی در پی دارد، آن را به جان خریده بودم. به همین دلیل، در برابر مردان تنومند بی‌هیچ ترسی شمشیر می‌زدم. صدای شمشیرها لحظه به لحظه زیر نور پخش‌شده از برگ‌های درختان زیادتر می‌شد.
برای زنده ماندن، قدرتم را به مچ دستانم تمرکز دادم تا با حرکتی نیرومند، شمشیرهایشان را خلع سلاح کنم که ناگهان تیری به بازوی یکی از راهزنان که در مقابلم مبارزه می‌کرد، اصابت کرد. از تعجب چینی بر پیشانی‌ام انداختم و نگاهم به سرمنشأ تیر سُر‌خورد تا ببینم از طرف چه کسی با چنین دقتی تیر نشانه رفته؟!
در همان حین، شمشیر‌ همان راهزن با اصابت تیر، به هوا پرتاب شد و یکی از شاخه‌های درختان که در بالای سرم بود، حرکتش را متوقف کرد و همان شمشیر در میان شاخه به گیر افتاد.
با کمال تعجب، مردی جوان و ناشناس با موهایی حالت‌دار و پرپشت و البته کوتاه دیدم که پیراهنی آبی پررنگ بر تن کرده بود و شجاعانه سوار بر اسب مشکی رنگش، تیر کمان زه‌کرده؛ در حال آمدن به سمت ماست. پشت سرش دختر جوان دیگری، با پیراهنی بلند به رنگ سبز و موهایی صاف و بلند که از زیر شال یشمی‌رنگش پیدا بود، دیدم. او با یک دستش شمشیر به دست داشت و با دستی دیگر، بند وصل شده به دهنه‌ی اسب خاکستری‌‌رنگش را گرفته بود. چهره‌اش نیز همانند لباس‌هایش سبزه بود و چال‌گونه‌هایش بیش از دیگر قسمت‌های چهره‌اش برایم جلب‌توجه می‌کرد‌.
بی هیچ حرفی هردویشان مرا در شمشیرزنی بی‌وقفه با راهزنان همراهی می‌کردند. راهزنی که با اصابت آن تیر به بازویش، زخمی شده بود؛ به ناچار جلوتر از بقیه پا به فرار گذاشت و من نیز نفس‌زنان شمشیرم را به روی هر چهار نفر دیگرشان با جسارت کشیدم که ناگزیر از حضورمان پراکنده شدند. داشتم از شدت مبارزه ای که به راه افتاده بود، نفس نفس می‌زدم و عرقی سرد بر پیشانی‌ام نشسته بود که آن پسر ناشناس با تنی عضلانی که بیشتر به چشم‌ام می‌آمد؛ در سمت راستم ایستاده، نفسی تازه کرد و با کشیدن ابرویی به بالا رو به من سر چرخاند و پوزخندزنان گفت:
-چه گنجینه‌هایی ازمهارت‌ها در دختران ایرانشهر است که نمی‌دانستیم!
نمی‌دانم این پسرجوان داشت مزاح می‌کرد یا برای تمجید کردن دخترانی همچون من پیش‌دستی؟! بی هیچ اهمیتی، سرم را به سمتش که قدّبلند و چشمان درشتش بیشتر برایم جلوه می‌کرد، چرخاندم و با تحویل دادن پوزخندی شبیه به پوزخند خودش گفتم:
-و چه تیزبینانه مردان این سرزمین، دخترانش را رصد می‌کنند!
از گفته‌ام ناخودآگاه لبخندی بر لبانم نشست؛ گویا انتظار چنین حاضرجوابی را از من نداشت!
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا