Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
همین جمله کافی بود تا از چشمان پاک و معصوم شمیلا همانند ابر بهاری اشکهایی از آه و حسرت بر گونههایش بریزد و گریهکنان دست در دستان من همراه با نوشآفرین سوار بر اسبهایمان شویم. شمیلا در جلویم بر روی زین آماندا نشست و نوشآفرین سوار بر اسبش در امتداد من در میان کوه و جنگل داشتیم میتاختیم.
بادی ملایم شالهای روی سرمان را به رقص درمیآورد. انگار اسبهایمان هم از واقعهی ناگهانی پیشآمدهی لحظاتی پیش، بیهیچ واکنشی
از میان درختان سر بهفلککشیدهی کاج مازندران عبور میکردند و ما هم بر روی زین آنها نفسنفس میزدیم. شمیلا با گریه و زاری پی در پی، چیزی بر زبان نمیآورد.
خنکای صبحگاهی صورتمان را نوازش میداد و صدای گنجشکها در جنگل آواز پاییزی سر داده بودند. دخترک بیچاره با از دست دادن مادرش، قربانی اهداف غرضورزانهی نیروهای تاریکی شده بود. نگران از حال اتابک و فرشاسب بودم که با سر رسیدنشان بر پشتمان، فریاد مردانهی هردویشان را شنیدم:
-بر پشت سر خود نگاه نیندازید.
در این فکر بودم چرا اینگونه میگویند که صدای همهمهی زد و خورد شمشیرهای زیادی را از پشت میشنیدم. نوشآفرین در امتدادم سوار بر اسب نفسزنان گفت:
-ارنواز، هنوز مردان سیاهپوش در تعقیبمان هستند. صدای لجبازی شمشیرهای آنهاست که اتابک و فرشاسب را تا به اینجا کشانده!
برادرانمان بیکم و کاست برای دفاع از ما سوار بر اسب شمشیر میزدند. همان هفت تن از مردان سیاهپوش همانند ما سوار بر اسبهایشان بودند. من و نوشآفرین نیز همزمان شمشیرمان را برای جنگیدن از غلاف بیرون میکشیدیم که این بار صدای هو کشیدن چند تن از مردان دیگری در فضای گرگ و میش هنگامهی صبح به گوشمان خورد.
از سر کنجکاوی، بیتوجه به حرفهایشان سرم را به عقب چرخاندم تا ببینم مردان سیاهپوش دیگری هم به آنها ملحق شدهاند که در کمال ناباوری، برادران دیگرم را با لباس رزمشان که بر تن کرده بودند، دیدم. اصلان؛ بزرگترین برادرم بعد از توماج با ردایی شیریرنگ و بلند که از زیر لباس رزماش پیدا بود، داشت شمشیرزنان به من نزدیک میشد. من نیز با انداختن ابرویی به بالا، از تعجب پرسیدم:
-شما چگونه توانستید در میان ایرانشهر به این پهناوری ما را بیابید؟
او که با چنگ انداختن در موهای حالتدارش به سمتم حرکت میکرد، با کشیدن نفسی گفت:
-همانگونه اتابک تو را یافت، ما نیز شما را در این بحبوحه یافتیم!
پاسخش در برابرم توانست اندکی مرا قانع سازد. فضای صبح جنگل به طور رازآلودی مهآلود بود. ما به سرعت در حال شمشیرزنی از میان ابرهای پراکنده و خیالانگیز آغشته به مه سحرگاهی گذر میکردیم . باشکان؛ برادر دیگرم که کوچکتر از اصلان بود و صورت کشیدهتری نسبت به دیگر برادرانم داشت، نگاه مصرانهاش را به اتابک که به امتدادش رسیده بود، با اشارهی ابرویی گفت:
-این مردان سیاهپوش، عجب جانسختاند!
سپس، با کشیدن فریادی بلند بر سر یکی از آنها، با تمام قدرت شمشیرش را به یکی از مردان سیاهپوش که از کنارش عبور میکرد و با خشم درونیاش که گویا در چهره اش نمود پیدا کرده بود، گفت:
-حالا در فکر کندن گوردخمهی خود باشید!
آن مرد سیاهپوش با ضربهای میخواست باشکان را خلع سلاح کند که سایمان؛ برادر بزرگتر از اتابک که با لباس شرابیرنگ همیشگیاش جذاب به نظرم میآمد، برای دفع ضربهاش با ضربهای سهمگینتر از ضربهی باشکان به کمک باشکان شتافت و آن مرد سیاهپوش بر زمین افتاد.
اکنون که تعداد بیشتری از ما در حال مبارزه با آنها بودیم، با زخمی کردن هر کدام از آنها با شمشیرهایمان آنها را وادار به نقش بر زمین کردن میکردیم. از طرفی هم از اینکه برادران دیگرم را در کنارم میدیدم، شادی در پوستم نمیگنجید.
در نهایت مردان سیاهپوش چارهای جز عقب ماندن از طی کردن مسافتمان نداشتند. به همین خاطر، با عدم تعقیبمان، همگیما در نزدیکی یکی از درختان همیشهسبز کاج برای ایستادن به توافق رسیدیم. فرشاسب پس از کشیدن بند افسار اسب مشکی رنگش که شبدیز نام داشت، برای توقف نفسزنان رو به نوشآفرین گفت:
- خواب یکی مثل من همچون کبوتری که از قفس میپَرَد، پر کشید.
از حرفش بیاختیار خندهام گرفته بود؛ آن هم موقعی که با پشت سر گذاشتن اتفاقات عجیب و ناخواسته که در نیمهشب سراغمان را گرفته بود. همگی با کشیدن بند افسار اسبهایمان، صدای شیههی اسبها در فضای جنگل پخش شد.
من پا در رکاب پس از پیاده شدن از آماندا، دامن پیراهن زردرنگ را مرتب کردم و با قدمهایی که نشان از ردّپای خوشحالی داشت، به سمت باشکان و سایمان که از رکاب اسبهایشان پیاده میشدند، رفتم.
اصلان با صلابتی که همیشه از خود نشان میداد، در کنارم ایستاده داشت با نوازش روی یال اسبش، آن را رام میکرد. باشکان با موهای صاف و کوتاهش که روی پیشانیاش ریخته شده بود، چه غمگینتر از دیدار آخرمان به نظر میرسید! اما با پیراهن ارغوانیرنگی که از زیر لباس رزماش پوشیده بود، چه جنگجویانه در قاب نگاهم جای میگرفت. به همین خاطر با انداختن دستم بر روی شانهی عضلانیاش، لبخندی بر گوشهی لبم نشست و گفتم:
-این چندمین بار است که با حملههای غافگیرانهشان مواجه میشویم، برادر.
سایمان هم با دیدن زخم روی کتفم از تعجب ابرویی بالا انداخت و با خیز برداشتن به سمتم، موهای مجعّدش را کنار زد و با دوختن نگاه زلفش درچشمان میشی ررنگم گفت:
-ارنواز تو چگونه زخمی شدهای؟
در همان هنگام ، صدای بلند اصلان را از پشت شنیدم که در حکم جوابی برای پرسشام بود:
-یقین دارم که کار خودشان است وگرنه خواهرمان مراقبتر از این حرفهاست.
با حرکت دادن سرم به پایین، گفتهاش را تأیید کردم و رو به اتابک که در کنار باشکان افسار اسبش را در دست گرفته بود، گعتم:
-پس، رودابهبانو چه شد؟
او با سکوتی سرش را به پایین انداخت و بیهیچ حرفی حالت چهرهاش غمناک شد. فرشاسب که سکوت اتابک را دید، با کشیدن دستی بر تهریشکوتاهاش رو به من و شمیلا نیمنگاهی انداخت. شمیلا کز کرده روی آماندا، منتظر پاسخی از طرف فرشاسب بود تا بلکه خبری خوب برایش هدیه بیاورد اما از آن جایی که مادرش همراه با آنها نیامده بود، انتظار چنین جوابی را از فرشاسب داشتیم که فرشاسب با رخساری گرفته گفت:
-او با حجم زیادی از درد و خونریزی که داشت نتوانست دوام بیاورد.
شمیلا که این جمله را شنید، بیاختیار دوباره اشکهایی از غم بر صورتش روانه شد. انگار غمبادهای از رنجها در بیخگلویش پدیدار شد. نالهاش را به طور فجیعی میشنیدیم که چگونه در فراق مادرش بازوهایش را بغل کرده، بر روی یال آماندا سرش را نزدیک برده بود و داشت اشک میریخت. اندکی سکوت فضایمان را پر کرده بود که اصلان از اتابک که در کنار فرشاسب ایستاده؛ در حال مرتب کردن پیراهن قهوهای رنگش بود، با اشارهی ابرویی به فرشاسب و نوشآفرین که در جلوی آماندا با دستانش اسبش را تیمار میکرد، پرسید:
-همسفران جدیدتان را برای برادرانت نشناساندی، برادر؟
اتابک پس از گفتن موضوع آشناییمان با نوشآفرین و فرشاسب، قدمهایم را به سمت شمیلا که هنوز با ناراحتی روی آماندا دست به سینه نشسته بود، نزدیک کردم. میخواستم با همدردی کردن با او اندکی از رنجاش بکاهم که ناگهان با نگاهی خشمآلود، دستش را در گریبانش برد و ناباورانه با بیرون کشیدن خنجری به سمتم، چشمانم از رعبی که در سراسر وجودم لحظهای به یکباره ریخته شد، اتابک با سرعت به سمتم خیز برداشت و با کنار زدن من، در همان هنگام بود که خنجر به طور ناگهانی در طرف راست سینهی اتابک فرو برده شد.
نگران با کشیدن آهی جانسوز از درون قلبم دستم را به طرف سینهیزخمشدهی اتابک بردم و با عصبانیت رو به شمیلا چهرهام را خشمگین کردم و توپیدم:
-تو چرا با ما اینگونه میکنی شمیلا؟
اتابک با این کارش خود را سپر بلای من کرده بود. خشمام داشت شعلهور میشد که بقیه هم همانند من ناخواسته برای دفاع، شمشیرشان را در برابر شمیلا به بیرون کشیدند. شمیلا انگار همان دختر پاک و نجیب رودابهبانو نبود!
اصلان و سایمان هر دو اتابک را که داشت از درد سینهاش مینالید و پس میافتاد، در آغوش گرفتند. سرگردان میدیدم که خنجر شمیلا، آغشته به خون بود اما چهرهی بغضآلودش حکایت این را داشت که دلش هنوز خنک نگشته بود! با ناراحتی اشک در گوشهی چشمانش جمع شد و با دیدن صورت برافروختهشدهام، مرا نگاه میکرد که با پوزخندی بر لب به طور عجیبی لحن صدایش بمتر شد و گفت:
-حالا که برادرت نقشهی مرا نقش بر آب کرد... .
در حال تکمیل کردن جملهاش بود که دوباره خنجرش را در جهت من برای حمله گرفت که با بالابردن شمشیرم، خنجرش را بر زمین انداختم. همزمان نوشآفرین و فرشاسب از یک طرف و باشکان از طرفی دیگر با شمشیرهایشان شمیلا را نشسته بر روی زین آماندا محاصره کرده بودند. من هم شمشیرم را در برابرش زیر بیخ گلویش بردم تا با اندک حرکتی، حسابش را در کف دستش بگذارم. نگرانی اصلان را در جان کلماتش شنیدم:
-زخمت عمیق است، اتابک.
سایمان هم با اتفاق غیر منتظره که افتاده بود، چهرهی سبزهاش به زردی گراییده بود. بلند مرا صدا زد و گفت:
-مراقب باش. او کس دیگری جز شمیلاست.
سایمان چه میگفت؟! از حرفهای تعجب برانگیزش سرم را بیشتر به سمت شمیلا کج کردم با این که شمشیرم روی پوست گلویش مانده بود، اما میخواستم جملهی سایمان در کنج ذهنم باقی بماند. با لحنی حرصآلود ابروانم را به هم گره زده، گفتم:
-تو چرا اینگونه میکنی؟ تو باید خوددارتر از این حرفها باشی! میدانم که از نبود مادرت رنج میبری.
شمیلا این بار پوزخندی صدادار زد و با نگاهی که سعی داشت خود را از حصار شمشیرهایمان رها کند، با همان صدای بم شدهاش گفت:
-گویا برادرت باهوشتر از تنها خواهرش؛ آناشید است که ارنواز صدایش میکند!
همین جملهی شمیلا که بوی افشای نام اصیلم را میداد، کافی بود تا فرشاسب هم با آن چشمان درشتش تعجب کند و با نگاه خشمبرانگیزش و چینهای مهمانشده بر پیشانیاش به سمتم فریادش را سر بکشد:
-او چه میگوید؟ این همه مدت از بانویی که صداقتاش را دیدهایم، اکنون هویت اصیلش را از ما پنهان داشته؟!
در حیرت مانده بودم که دخترک چگونه توانسته بود از نام اصیلم آگاهی داشته باشد؟ در حالی مادرش که از اعضای گروه سپیدافشان بود، نمیدانست. او انگار پرسش ذهنیام را خوانده بود.
نگاهش در دیدگانم عسلی رنگم عمق گرفت و گفت:
-شمیلای رودابهبانو سالهاست که در کنارش نیست.
فرشاسب هم با چهرهی جدی که مهمان همیشگی سیمایش بود؛ گویا از جملهی شمیلا بال و پر گرفته بود. به همین خاطر، رو به نوشآفرین که در کنارم همچنان شمشیرش را در محاصرهی شمیلا نگاه داشته بود، گفت:
-خواهر، اگر او هم شمیلای واقعی نیست؛ پس، ما در بند دروغگویان ایرانشهر سرگردان ماندهایم تا پندارمان را بیش از پیش به یغما برند!
نوشآفرین که با وضعیت پیشآمده برای بیان حقیقت در دوراهی مانده بود و نگاهش را که در حکم دفاع از من داشت، با جویدن پوست لب پایینیاش از من نمیگرفت. من نیز با تکان دادن سرم به نشانهی نفی، از گفتن رابطهمان با او و برادرش مانع شدم. چون به هر ترتیبی که شده، باید سر از کار این دخترک درمیآوردم. با گرفتن نگاهم از نوشآفرین، آن را به سوی شمیلا بردم و گفتم:
-تو کیستی که اینگونه در برابر منی که برای نجات جان تو کتفم شمشیر خورده، در برابرم گستاخی پیشی میکنی؟
او میخواست زاویهی سرش را از بین شمشیرهایی که دور گردنش را احاطه کرده بودند، بگریزد که با فریاد بر سرش گفتم:
-اگر هماکنون پاسخی از تو دریافت نکنم، تو باید قید زندگیت را در زیر شمشیر برّندهام بزنی.
او دوباره پوزخندی صدادارتر از قبل تحویلم داد و گفت:
-شمیلایی که از آن سخن میگویی، کشته شده و من کسی هستم که با کشیدن نقشهی همان راهزن پرتگاه، میخواستم نزدیک تو باشم، بانو.
همگی حقایقی که دخترک داشت در لباس شمیلا برایمان پرده برمیداشت، از تعجب رنگ بر رخسارمان باقی نمانده بود. نوشآفرین در کنارم با شمشیر در دست گرفتهاش قدمی به جلو برداشت و با ابروهایی گرهکرده پرسید:
-هدفت از این بابت چه بود؟
در این فکر بودم که او در حکم دیوی میماند که از طرف ارتش تاریکی در لباس آدمیان نفوذ کرده تا... .
دخترک که دانست ذهنم را میخواند، در پاسخ نوشآفرین رو به من با تندی دستش را داشت دراز میکرد که گفت:
-تا نقشهی چوبی جناب هوشیدر را از تو بستانم.
به او خشمام را برانگیختم و از حرص گفتم:
-پس، چرا این همه مدت از رودابه بانو نگرفتی؟
ابرویی بالا انداخت و با طمعی که از چشمانش با دیدن گردنم پیدا بود، دستش را در گریبانم برای بیرون بردن گردنبند شمسهام فرو میبرد که گفت:
-چون بدون شمسه، نقشهی چوبی برایم هیچ بهایی ندارد!
او با بیرون آوردن شمسهام که به گردنبند لاجورد وصل بود، هر چهار نفرمان با تپش قلب جریان یافته شمشیرهایمان را در گلوی دخترک بردیم. اما دریغ از هر گونه خراشی بر روی پوست لطیفش
که درظاهر ماجرا دیده میشد!
ماتمان برده بود اما نباید فرصتی برای از دست دادن
ترکیب شمسه و لاجورد میرفت. به همین خاطر دعای اهورایی که همیشه مادرم از آن برای دور کردن چنین موجوداتی با خود زمزمه میکرد، را لحظهای به خاطر آوردم. پس، بیاختیار با تمرکز کردن در چشمان ظریف اما پر خشم دخترک که به گردنبندهایم چشم دوخته بود، زیرلب با تمام قدرت درونم زمزمه کردم. در همان هنگام بود که به طور اعجابآوری، دخترک از مقابل دیدگانمان محو گردید.
فرشاسب با شنیدن حقیقتی که مدتها انتظارش را میکشید، سکوت کرد و با نزدیک شدن به من و زل زدن به گردنبندها، آنها را در کف دست راستش گرفت. سپس، با فرو بردن بغضاش و نگاه زیرچشمی به چشمانم گفت:
-گویا خاصیت به هم چسبندگی در وجود این دو سنگ است که همدیگر را اینگونه در آغوش کشیدهاند!
سپس با چرخاندن سرش در جهت باشکان که به تازگی در کنار دیگر برادرانم جای گرفته بود، پریشانحال با صدایی لرزان گفت:
-گویا این مردان ورزیده و شجاع، پسران آذرمینوبانو هستند. خالهای که مادرم همیشه از او میگفت؛ در پیاش باشید تا لااقل پس از مرگم، حامی تو و نوشآفرین باشد. از جهتی دیگر... .
بلافاصله نگاهش را از آنها گرفت و به سمت گردنبندهای در دست گرفتهاش که با فاصلهی دووجبی از من بود، نگاهی انداخت و در حالی نفسهای گرماش به پوست گردنم میخورد، گفت:
-ما باید قبل از تهاجم سراسری ارتش تاریکی، سفارش مادرمان را که یافتن شمسهای بود که فقط خالهمان آذرمینو از آن اطلاع داشت، مییافتیم که... .
در همان لحظه بیاختیار چشمانش در زلف نگاهم دوخته شد و با فاصلهی اندکی که داشتیم، از شرم تاب خیره شدن در چشمانم برایش از بین رفت. قلبم از نفسهای گرم و نزدیکی که در برابرم داشت، به شدت میتپید. او نیز هنوز نگاههای گرم و مهربانش را از من دریغ نمیکرد که من با دادن نگاهم به سمت برادرانم، او را وادار کردم تا با شرمی که از غرق شدن در چشمانم سرباز میزد، زیرلب زمزمهای کند:
-از حضورتان این چنین تصادفی شرمسارگشتم، بانو.
و درنهایت، دستش را از سنگهای بههمچسبیده کشیده و به آرامی در حالی که هنوز تپشهای تند قلبم را به خوبی میشنیدم، به سمت برادرانم به راه افتاد.
آنها نیز از این بابت، خوشحالی سرتاپای وجودشان را فراگرفتهبود. به همین خاطر، با ذوقی که در جان تکتکشان سربرآوردهبود، همدیگر را در آغوش یکدیگر انداختند و یزدان را شاکر بودیم که پس از حادثهی تلخی که به یاری ایزد یکتا به نوعی سپری شد، برای سوارشدن بر اسبهایمان آماده شدیم.
زین آماندا را مرتب میکردم که با نگاه انداختن به اتابک که چگونه با زحمت و داشتن دردی طاقتفرسا بر روی اسبش مینشست، شرمگین گفتم:
-برادر از این که اینگونه زیرکانه مرا نجات دادی، شرمسارم.
سپس، بغضکرده؛ با رفتن به سمتش گفتم:
-سپاس. برادر. از اینکه فریب دخترکی به ظاهر پاک را خوردم، سینهات اینگونه خراش برداشته شد.
آری، بغض کرده بودم.بغضی که نتیجهی طرحریزی دخترک برای دست یافتن به ترکیب شمسه و لاجورد بود. او که ناراحتی مرا دید، با لبخندی که بوی مهر از آن برمیخاست، گفت:
- میدانم؛ ما هم دست کمی از تو نداشتیم. با این حال، او آنچنان در نقش شمیلای واقعی فرو رفته بود که همگی باورش کرده بودیم. کوتاهی از آن تو تنها نیست بلکه نفوذ مرموزانهی آنهاست که این چنین رخنه در بین مردمان ایرانزمین دارند.
در همان هنگام که توانست بر روی زین اسبش سوار شود، اصلان با در دست گرفتن بند افسار اسبش خرامان نزدیکمان شد و پس از مرتب کردن یقهی پیراهن شیریرنگش رو به اتابک سر چرخاند:
-برادر، من خودم اسبت را به آرامی در مسیر هدایت میکنم. زخمت عمیق است. سرت را بر یال اسبت تکیه بده.
اصلان که این جمله را گفت، همگی به خاطر وضعیت اتابک در امتداد هم سوار بر اسبهایمان به آرامی رهسپار شدیم. اتابک و اصلان جلوتر از ما پیش میرفتند من نیز همراه با باشکان و سایمان، از پشت مسیر را طی میکردیم.
غلظت مه در فضا آنچنان شدت یافته بود که توان تماشای طبیعت دلانگیز را در صبح آن روز به آدمی نمیداد. نوشآفرین از پشت با اسب خاکستریرنگش حرکتکنان خود را به سمت راستم کشاند و با کشیدن شال یشمیرنگش به پشتش از پریشانحالی که نصیبش شده بود، پوفی کشید و رو به من گفت:
-گردنبند لاجورد را چگونه یافتی؟
در جوابش نگاهم را به سمتش چرخاندم و با لبخند گفتم:
-آن روز که راهزن داشت دخترک را میدزدید، آن را افتاده بر روی زمین دیدم و از نگرانی که در وجودم جوانه زده بود که مبادا آن را چپاول کند، برداشتم.
در همان دم، فرشاسب از پشت با اسب سیاهرنگش خود را به ما رساند و در میان من و سایمان در سمت چپم جای گرفت. دستش را به پشت گردنش کشید و با نگاه به مسیر مقابلش در حالی که گوشهی چشمی به من داشت، لحن شرمزدهاش را در جان کلماتش ریخت و گفت:
-همین اتفاق اخیر آنچنان رشتهی افکارم را از هم پاشیده بود که متوجه گمشدن گردنبندم نشده بودم. از اینکه لاجورد در کنار شماست، دلم آرام گرفته است، بانوی من.
همین که جملهی آخر را از زبانش شنیدم،اضطراب چند لحظه قبلم از برداشتن گردنبندش فروکاست. انگار جملهی مهرانگیزش همانند آب ریخته شده بر روی خاکستر سوزان شده بود. نگاهی زیرچشمی به چشمان مشکی رنگش که مژههای بلندی را دربرداشت، انداختم و با شرمساری گفتم:
-میخواستم گردنبندتان را به خودتان تحویل دهم اما نگرانی ناشی از سینهی خونین اتابک، فضای پندارم را به کل مشغول کرده بود.
دستانم را با لبخندی ملایم برای باز کردن گره چرمی بند لاجورد که مشکی رنگ بود، به پشت گردنبندم میبردم تا برای برگرداندناش به او آماده کنم اما او با لبخندی دلنشین بر چهرهام پاشید و گفت:
-لزومی نمیبینم، بانو.
با تعجب نگاه پرسشگرم را به نیمرخ جدیاش که اکنون رنگ مهربانی به خود گرفته بود، دادم که او در پاسخ به من با غوطهور شدن در قاب چهرهی رنگپریدهام گفت:
-هماکنون لاجورد در میان گودی شمسه که در حکم دوستی جداناپذیر است، خوش نشسته و ... .
او با بریدن گفتهاش، با اسبش خود را بیشتر به من نزدیکتر کرد و ادامهی حرفش را پی گرفت:
-سالیان دراز همین ترکیب سنگی رازآلود منتظر وصال به صاحب اصلیاش؛ آناشیدبانو بود که اینک بر گردنش آویخته شده است.
او داشت با تکتک واژههایش لرزه بر دیوارههای قلبم میانداخت. نمیدانم چرا اما سکوتی عمیق بی آنکه در آن نقشی داشته باشیم، بینمان حکمفرما گشت. سکوتی که حس دلفریبی بینمان ما را غوطهور در مه خیالانگیز مسیرمان میکرد. او راست میگفت اما برخلاف میل درونیام، مجبور به شکستن سکوت سنگین فضا شدم و رو به او لاجورد در دستم را به سمتش که داشت نگاهم میکرد، گرفتم و با لبخندی شیرین که در کُنج لبان پُرم کز کرده بود، آرام گفتم:
-از اینکه این چنین سخنان گوهرباری را نثارم میکنی، سپاس. حالا که این ترکیب سنگ بر حسب اتفاق در کنار هماند، خطر بیشتری در کمین است. بهتر است جداگانه باشند تا از گزند ترکیبشان در امان بمانند.
او پس از اندکی فکر بر جملهام، به ناچار نفسی کشید و آن را از دستانم ستاند و گفت:
-آری، راست میگویی. چارهای جز این نمیبینم.
سپس، با زل زدن در دیدگانم دستی بر گوشاش کشید و مزاح گونه با شرم گفت:
-بانوی من، عذر مرا از اینکه شتابان در کارتان پیشداوری کردم، بپذیرید.
او نخستین بار بود که نام اصیلم را بر زبان میآورد.
من نیز با تکان دادن سرم به نشانهی نفی، لبخندی دیگر زدم و با بردن یک تای ابرویم به بالا از این که انتظار چنین پوزشی را از او نداشتم، گفتم:
-نیازی نیست. ناآگاهی از رازها همگی ما را وادار به چنین کارهایی میکند. من نیز از آگاه نکردن شما عذر میخواهم.
ناگهان صدای آه گفتن بلند اتابک توجهمان را به خود جلب کرد و هر دویمان به سمت اتابک سر چرخاندیم. زخم اتابک با پارچهی آسترگونه زیرپیراهن قهوهایرنگش برای بندآمدن خونش چندین دور به دور سینهاش پیچیده شده بود اما نگرانی از دست رفتن خون، خیالم را دمی آسوده نمیگذاشت. به همین خاطر، رو به سایمان که در آن سوی فرشاسب آرام بر روی اسب خاکستری رنگش حرکت میکرد، با ابروانی خم کرده گفتم:
-برادر، وضع اتابک را خوب نمیبینم. در نزدیکترین آبادی ممکن به دنبال حکیمی برای مداوایش باشیم.
نگاهی به باشکان که در طرف دیگر سایمانِشرابیپوش یورتمهکنان سرش را در جهت ما چرخانده بود، کردم. او هر چند از لحاظ سنی از سایمان بزرگتر بود اما لاغرتر از او قد کشیده بود. باشکان داشت میگفت:
-اکنون که نهال آرزوهای دیرینهی مادرانمان به حقیقت پیوند خورده، بهتر است هر چه زودتر در رفتن به پایتخت شتاب بگیریم.
فرشاسب که در امتداد سایمان بود، از او پرسید:
-خالهآذرمینو و آتاارسلان در آذربایگان ماندهاند؟
با پرسشی که از او انتظار میرفت، لحظهای تلّی از غم بر وجود من و برادرانم انباشته شد. انگار پاسخ این پرسش فرشاسب، در زبان هیچکدام از ما نچرخید اما اصلان که در جلو، اسب قهوهایرنگ اتابک را هدایت میکرد، در جوابش گفت:
-آنها را غل و زنجیر کرده؛ به سمت زندان آتشکدهی آذرگشنسب بردند و تا به اکنون خبری از آنها به گوشمان نرسیده.
نوشآفرین و فرشاسب هر دو مات مانده، به چهرهی همدیگر نگاهی انداختند و بیهیچحرفی پاهایشان را برای راه رفتن اسبهایشان به بالای شکم اسبانشان کوبیدند تا لااقل همگی برای رسیدن به جایی برای مداوای اتابک با سرعتی بیشتر طی کنیم.
همین که ابرهای مهآلود جنگل کمکم از میان مسیرمان محو میشدند، لحظهای چشمانم به درمنههای روییدهشده در کنار درختان کاج غولآسا افتاد. بند افسار آماندا؛ یار همیشگیام را هوکنان کشیدم و با توقف در کنار درخت کاجی پیاده شدم. چندین ساقهی پربرگ از آنها را به عنوان مرهم روی زخم سینهی اتابک گذاشتم و با زل زدن به چشم و ابروی مشکی رنگش که دیگر درخشندگی پیشین مردمکهایش را نمیشد دید، گفتم:
-برادر، با اینکه زخمت عمیق است و تا حدی خونات بند آمده اما با همین درمنهها می شود تا رسیدن به نزد حکیمی مانع از چرکینتر شدنش شد.
و سپس، فکری به ذهنم خطور کرد. با خم شدن چکمههای عنابی رنگم را از پای درآوردم و چندین برگ از آنها را در زیر کف پاهایم پهن کردم.
همگی به صورتم از تعجب خیره مانده بودند که اتابک با دست گذاشتن بر روی سینهی عضلانی مجروحاش و از دردی که در جانش رخنه کرده بود، نشسته بر روی اسب از من پرسید:
-تو چرا آن درمنهها را در زیر کف پاهایت پهن کردی؟
سایمان با بالا انداختن ابروانش به بالا گویا در خاطراتش گذرش به گذشتهها افتاده بود، به نشانهی تایید رو به اصلان و اتابک گفت:
-آری اما هرگز فلسفهاش را نفهمیدم!
پس از تمام کردن بستن بندهای چکمههایم، کمر راست کردم و با کشیدن آهی کوتاه و صدایی بلند گفتم:
-پدرمان این کار را برای در امان ماندن از گزند اهریمنان و حیوانات وحشی انجام میداد!
سپس، با اشکهایی که بیاختیار در چشمانم حلقه زده بود، بغضآلود رو به آنها ادامه دادم:
-تا دیگر دخترکانی امثال شمیلا افکار شوم این چنینی در خیالشان نپرورانند.
بیوقفه نگاه غمدیدهام را به سمت اتابک آرام سُر دادم که او با انداختن چینهایی بر پیشانی پهناش نفسهای کوتاهی از شدت درد میکشید، گفت:
-خواهر، نگرانی را در دلت جای نده و این را بدان که پس از شب سیه، سپیدی است که جایش را بگیرد.
او با گفتن همین جمله، میخواست روزنهی نوری را از میان این همه تاریکیها برایم بگشاید تا مبادا آفت ناامیدی، درخت جاویدان امیدم را از ریشه بخشکاند.
آری، او همان برادر فداکارم بود که بیهیچمنتی برای دلخوش کردنم با فرشاسب راهی معدن شد و در مسیری که با هم تازگی به هم دلبسته شده بودیم، بذر مهرش را در کشتزار وجودم میپاشید تا به مثابه ی کوهی استوار در کنارم بماند و اینک از رنج زخمی که ستمگران زمانه برایش متحمل کردهاند، نفسهایی متقاطع میکشید.
دیگران هم با شنیدن گفتههایم، از برگهای درمنهها برای در امان ماندن در زیر کف پاهایشان چیدند. از طرفی دیگر پس از پرسوجوهای گوناگون، در آبادیهای مسیر هیچ حکیمی نیافتیم. آن چنان که میگفتند نزدیکترین حکیم برایمان در همان نهتنج است که راهی دراز را پیشرو داشتیم.
نیمروز، گرمای آن روز را در بطن آسمان به زمینیان هدیه میداد. برای همین هوا رو به گرمی بود. سرعت اسبانمان شتاب گرفته بود. تپههای شنی کویر در آن گرمای سوزان با وجود خستگی به وجودمان آرامشی وصفناپذیر میبخشید. به طوری که سکوتی عجیب در ذرات آگاهی شنها فرورفتهبود و وجود رازآلود کویر را به رخ هر آدمی میکشید.
از این که اتابک نفسهای کوتاهی میکشید، نشسته و نگران بر روی آماندا نگاهم را به او که این بار با بیحالی در امتدادم سوارکاری میکرد، گفتم:
-برادر، میخواهی توقف کنیم؟
با چشمان خمارآلودی که خون زیادی از دست داده بود،
با تکان دادن آرام سرش به بالا به نشانهی نفی با صدایی که انگار از ته چاه میآمد، زیر لب زمزمه کرد:
-نگران نباش.
اخمی کردم و با تشویش خاطر فریاد زدم:
-بایستیم.
با فریاد بلندی که سر کشیده بودم، همگی از حرکت ایستادیم. من پس از پیاده شدن از آماندا، فرشاسب و سایمان هم شتابان خود را به او رساندند.پس از کمک کردن به او برای پیاده شدن، همگی دورش را گرفته بودیم. او نشسته بر زمین با دست کشیدن بر روی قفسهسینهی پهن و عضلانیاش، با بیحالی چهرهی مهربانش را رو به من که در مقابلش زانوانم را بر زمین زده؛ نگران نگاهش میکردم، کرد و با لحنی لرزان، شانهی مردانهاش را به عقب برد و گفت:
-حالا که ضعف بر من چیره گشته، دیگر چشم امیدی برای زنده ماندنم نداشته باشید.
او از نبودش در کنار ما حرف میزد؟ قلبم به درد آمده بود.به حدّ کافی سرنوشت نامعلوم پدر و مادرمان در کمین سرنوشت گرهخوردهشان با ما بود؛ دیگر تاب نبود اتابک داشت برایم همچو گداختهای میشد که هر دم وجودم را به آتش میکشید.
با ناراحتی چشمانم را در چشمان تیلهمشکیرنگش قفل کردم و با لبانی که از سر ناامیدی میلرزید، دردمندانه گفتم:
-چه میگویی برادر؟ اندکی دیگر دندان روی جگر بگذار تا با فراغبالی در نهتنج مداوا شوی.
اکنون اتابک برایم برادری شده بود که رفتارهای مزاحگونهاش به وادی فراموشی سپرده میشد و جدیتاش همراه با نگرانی برایم نمود بیشتری مییافت.
او اخمی ریز به صورت گندمگوناش انداخت و با تنی رنجور در زیر آفتاب سوزان نیمروز کویر که بر زانوی خمشدهی سایمان تکیه داده بود، رو به برادران حلقهزده و ایستاده در دورش گفت:
-در هزاران ماتمکده هم که باشیم، باز بهتر از هرگونه برهمریختگی شیرازهی مردانگیهایمان در ایرانشهر است.
سپس، با چرخاندن سرش به سمت فرشاسب و نوشآفرین که در بالای سرم با آشفتگی ایستاده بودند، لب خشکیدهشدهاش را با زبانش تر کرد و زیر لب طوری که صدایش شنیده شود، گفت:
-از اینکه همسفران همچون شما داشتیم، بر خود میبالم.چرا که از یادگاران سانایبانو؛ خواهر مادرمان هستید.
از آنجایی که سانایبانو را هرگز در طول عمرمان ندیده بودیم، به همین علت یافتن فرزندانش به طور تصادفی در سفر در وجودمان روزنهی امیدی باز کرده بودو اتابک در آن هنگام از آن سخن به میان آورد. فقط توان نگاه کردن به جان رنجدیدهاش را نداشتم. شتابزده سر اتابک را با دستانم کجکردم و بر روی شانهی التیام یافتهام کشاندم و با گریههای بیامانی که در چشمانم به سراغم آمده بودند، با لحنی لرزان گفتم:
-برادر، خاطرت همیشه در قلبم محفوظ خواهد ماند. انتقامت را از راهگشایان اهریمنی خواهم گرفت تا دمی در مینوی وعدهدادهشدهی راستین بیارامی.
او که توان همصحبتی را در وجودش نمییافت، با دردی تدریجی که وجودش را درمینوردید؛ دستی در میان کمربند مشکی پیراهن قهوهای رنگش به آرامی بُرد و کیسهای خردلی رنگ که با نخی کلفت و رنگ مشابه گره خورده بود، در جهتام گرفت. همچنین، میخواست چیزی بر زبان بیاورد که سریع مشک آبم را که در کنارم بر روی زمین بود، برداشتم و نزدیک لبان خشکیدهاش از تشنگی بردم. او پس از نوشیدن جرعهای آب، با ابروانی جمع شده و چهرهای گرفته گفت:
-این همان بذر مقدس گیاه هوم است که پدرمان در آخرین لحظات روانه شدنش به زندان آتشکدهی آذرگشنسب برایم داد و گفت... .
او پس از قطع کردن حرفش همراه با سرفهای خشدار نیمنگاهی به من کرد و من هم با تعجب نگاهم را به کیسهی کوچک سُر دادم و او ادامهی حرفش را دنبال کرد:
-و گفت که این بذر تنها بازماندهی هوم اصیل است که در مهد تمدن جهان؛ ایرانزمین باقی مانده. خوب مراقبش باش.
از آنجایی که چندین نسل از اجداد پدرم از اوایل فرمانروایی جمشیدشاه؛ یکی از پادشاهان پیشدادی اساطیری ایران جزو برجستهترین نسودیان* زمانهی خود بودند؛ پدرم خود نیز در همان روزهای تیرماه در حال برداشت گندمهای قرهناز بود که آن آشوب، بیرحمانه گریبانمان را گرفت.
میخواستم اتابک با آن حال نزارش بیش از این از موهای اطلاعیافتهاش در واپسین لحظات عمرش سخن بگوید که او با دیدن چهرهی کنجکاوم، با کشیدن نفسی از درونیترین جایگاه ریهاش با ناتوانی گفت:
-این را بگیر و بدان که این بذر در لابهلای زمینی که با چشم خاکیمان میبینیم، نخواهد رویید.
من از تعجب شانه های خمیدهاش را با دستانم تکان دادم و با دستپاچگی گفتم:
-پس، در کدامین مکان دنیا رشد خواهد کرد؟
به چهرهی بیروحماندهی اتابک با هزاران پرسش چرخخورده در ذهنم نگاه میکردم و پیدر پی پرسش میکردم:
-مگر این بذر برای چه چیزی کاربرد دارد؟ از کجا میتوان راه چارهای برای جُستن آن مکان یافت؟
او که تهریش کوتاهش هم از گرمای طاقتفرسای کویر در امان نمانده بود و عرق بر ریشاش نشسته بود؛ به کندی با پشت دستش عرقاش را پاک کرد و سپس، نگاه بُهتزدهاش را به من داد. او با همین نگاهاش به من فهماند که پاسخی برای پرسشهای طرحکردهی خواهرش ندارد. به همین دلیل، با حرکت دادن سرش به نشانهی نفی زیر لب آهسته زمزمه کرد:
-نمیدانم حتی پدر و مادرمان نمیدانستند که حل این معما را به تو محول کردند.
او که همین جمله را گفت، از فرط خستگی و ضعف بیحال در آغوش سایمان جای گرفت و دیدگانش را برای همیشه از این جهان فروبست.
باورم نمیشد که دیگر در کنارمان لبخند نزند و شوخیهای جدیگرايانه اش را برایم نمکین نکند.
داغی بر دلم نشسته بود؛ داغی که سرد شدنش، نیاز به زمانی برای همدردی با خود داشتم. همدلی از جنس همان گفتههای اتابک که ریشهی صلح و امید را میخواست در جایگاه قلب آدمی مستحکمتر کند.
گریه و نالههایم همراه با برادرانم در ذرات شنهای کویر هم نفوذ میکرد و کویر را وادار به سوگنشینی با ردّپای مهمانای ناخواستهای همچون ما میکرد. یادگاران خالهمان؛ سانای بانو هم که با از دست دادن مادرشان تجربهی تلخی را سپری کرده بودند، با ما بساط همدردی به راه انداخته بودند؛ به طوری که نوشآفرین با دیدن شیونهایم از یک طرف آرامام میکرد و از طرفی دیگر، خودش بیقرار گشته بود. قدرتی برای برخاستن از کنار اتابک که همچنان سرش را در آغوشم کشانده بودم، نداشتم.
فرشاسب هم با بغص لانه کرده در چشمان مشکی رنگش از شدت ناراحتی، تندتند دستی بر تهریش کوتاهش میکشید و با نگاههای گاهوبیگاهش به آه و حسرتهایم خیره میماند.
اصلان و باشکان هم همانند سایمان با نشستن در کنار اتابک، او را با اشکهایی در آغوش گرفتند. آری، همیشه میگویند مردان باید قدرتمند خود را برای دیگران نشان دهند و بیهیچ اشک ریختنی غم خود را در کنج قلبهایشان نگه دارند اما عزیزی که عمری در بَرِمان بوده، هماکنون با خیال ترک کردن روحش به آسمانها به پرواز درآمده است؛ پس، باید هم برادرانم اشکهای بلورین خود را با آه و افسوسهایی روی گونههایشان بغلتانند.
من نیز دوباره سرش را در آغوشام فروبردم اما در حیرانی به سر میبردم و توانم برای اشک ریختن هم به تحلیل رفته بود. بهت زده خیره به اتابک بیجان بودم که چگونه به همین راحتی توانست تکخواهرش را تنها بگذارد؟! خواهری که چندین وقت بود که در تنگناهای سفر، گره دلنازکش را به دل پرابهّت برادرش بسته بود و نمیخواست به این زودی گرهاش را باز کند ولی افسوس که زمان گشایش این گره در زیر شعاعهای تابان خورشید کویر فرا رسیده بود و باید مقصد خود را به سمت نهتنج؛ شهری پر از رمز و راز ادامه میدادیم.
در مسیر برجدخمهای مانده به یکی از آبادیها بود که در بالای یکی از تپههای شنی ساخته شده بود. برجدخمهای که سالار* از پلههای منتهی به آنجا میرفت تا سناکشی* را به سرانجام برساند. ما علیرغم میل باطنیمان، جسم بیجان اتابک را به سالار آن برجدخمه سپردیم تا طبق آیین اهوراییمان او را با رها کردن در سطح کف برجدخمه، طعمهی پرندگان پروازکرده در آسمان شود.
وقتی افکارم به آن مرحله از باقیماندهی استخوانهای جسم اتابک میرسید که قرار بود توسط سالارِ دخمه در استودان* ریخته شود، تارهای گیسوانم از فراقش مور و مورتر میگشت. همگی هنوز در نبود اتابک گهگاهی آه و نالههایی زیرلب میکشیدیم تا بیش از این، روح پرفروغ برادرم آزردهخاطر نگردد.
در دل کویر کمکم به آن شهری که درختان کهنسالش شهرهی آفاق جهان بود؛ نهتنج* رسیدیم. کوههای بلندش با تنگههای باریک و درختان سربهفلککشیده همراه با برگهای سبزش به بلندایی بود که میشد به خوبی با دیدنش، وجود گرمی کویر نشسته در دل را به خنکی آبهای روانشده از چشمههای میانی کوههایش بدل کرد. دیوارهای کاهگلی خانههایش، روح آدمی را به قعر زمان میبُرد و خانههای خشتیاش برایم یادآور کاشانههای قرهناز بود. قرهنازی که اکنون توماج همراه با همسر و فرزندان خودش و خانوادهی اصلان همراه با اهالی نگرانحال در انتظار خبری از مادر و پدرمان، ثانیههای عمرش را سپری میکرد.
با چشمانی پفکرده از فرط گریه، دستی بر نقشهی چوبی کشیدم و با اشارهای به سمت کوی باریک باغشهر راهمان را کج کردیم. سوار بر اسبهایمان از کنار رود کوچکی که در کنار دیوارهای کاهگلی خانهها در جریان بود، به آهستگی عبور میکردیم. صدای خشخش برگهای سبز درختان که توسط باد در فضای آنجا میپیچید، با آوای شرشر آب روان آمیخته شده بود.
از آنجایی که مسیر برزن* باغشهر تنگ بود، اصلان؛ برادر تنومندم جلودار ما حرکت میکرد و ما نیز پشت سرش به خانهی خشتی جناب هوشیدر مطابق نقشهی در دسترس میرسیدیم که با چنگانداختن بر موهای خوشحالت و بهنسبت بلندش که تا زیر گردنش میرسید، با فریاد گفت:
-بایستید.
همگی ما هم با کشیدن افسار اسبهایمان از حرکت ایستادیم. اصلان در پی دستوری که داده بود، با تعجب ابرویی خم کرد و گفت:
-چرا درِخانهاش اینگونه بازمانده؟
او که به دلیل جلودار بودنش به آنجا زاویهی دید داشت، این جمله را گفت. سایمان هم که درپشتاش سعی میکرد سعی میکرد زاویهی دیدش را برای دیدن داخل خانه وسیعتر کند، در جوابش زیرلب گفت:
-شاید مهمانی داشته باشد که ما اینگونه میخواهیم به جمع مهمانانش افزوده شویم.
اصلان پس از اندکی سکوت، نتوانست برای نشستن بر روی اسبش دوام بیاورد. بالاخره، از رکاب اسبش پیاده شد و به سمت در گشودهشدهی خانه قدم برداشت و در حین قدمهای سریعاش، سرش را به نشانهی نفی به بالا برد و گفت:
-نه، وضعیت آن گونهای نیست که در مخیّلهی خود تخمین میزنید.
با شنیدن حرفش، همگی پس از پیاده شدن به سمت خانه گام برداشتیم. اصلان و فرشاسب پیشتازتر از ما که به آهستگی به حیاط خانه وارد شدند، به ناگه برای بیشتر قدم گذاشتن به سرعت خود افزودند. فرشاسب که گویا جناب هوشیدر را دیده بود، رنگ چهرهاش ناگهان پرید و با دستپاچگی صدایش را بلند کرد:
-جناب هوشیدر.
*سالار= فرد مسئول کارهای مربوط به دخمه
*سناکشی= حمل جسد تا برجدخمه
*استودان= محل تجمع استخوانها یا اسخواندان که چاه میانی برجدخمه از جنس سنگ بود.
*نهتنج= نطنز قدیم
*برزن= کوچه