Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
من به ابروانم، سفت؛ گره انداخته بودم و موجموج شرم از واقعهی پیشآمده به فرشاسب در چشمانم هویدا شده بود؛ به طوری که فرشاسب با چرخاندن سرش به دیدگان شرمزدهام که در سمت راستش بودم، نگاهی عمیق انداخت و با آرام کردن خود در کنار گوش چپام زمزمه کرد:
- میدانم که در آن چشمان شرمگینات چهها گذر میکند، آناشید.
او که اندکی آرامش به خود گرفته بود، سرش را به مقابلش چرخاند و زیرِ لب آرام گفت:
- سینهات را به خاطر این کار زخمی نکن که دیگر توان غمناک بودن تو را ندارم. به حد کفایت؛ سوگ مادرم، مرا در این چند وقت از پای درآورد.
حالا او ابروانش را در هم جمع کرده بود تا پی حرفش را بگیرد. به همین خاطر با جدیت نفسی تازه کرد:
-از اینکه تو را در شبانگاه میپاییدم، پشیمان نیستم. پس، چنین حسی را از خودت دور کن.
او که دوباره در حال سر چرخاندن به سمتام بود، من نیز سرم را به راست سُر دادم و نگاهمان با همدیگر تلاقی خورد.
چشمان مشکیرنگش درخشش خاصی را یدک میکشید. او داشت با سخنان مهرانگیزش، سینهی پرشرمام را نوازش میداد تا رنجشی از من نبیند. ضربان قلبم نیز روی هزار رفته بود. نفسم از هیجانی که به یکباره در جانم سرازیر کرده بود، در گلویم خفه شد. از طرفی، از اینکه این چنین دلم را سهم خود میکرد، تلّی از شنهای خوشی بر سرم آوار میشد. آه، چه تناقض غریبی گریبانم را گرفته بود و رهایم نمیکرد!
لبانم از شعفی که در وجودم میریخت، شروع به لرز کردند که او هم با نگاه نافذش به لرزِ لبهایم، از کلافگی میخواست با حرکت دادن، دستش را لای گیسوانش بَرَد که با نگاه انداختن به پشتاش، از کلافگی اخمی کرد و نفس حبس شدهاش را با شدت به بیرون داد.
سپس، شانههای عضلانیاش را اندکی به بالا انداخت و سرش را برای زل زدن به مشعل روی دیوار، بلند کرد و صدای بماش را برایم خشدار کرد و گفت:
- مادرم در واپسین لحظات نفسهایش، به من سفارش کرده بود که به بهانهی پیدا کردنت...
او که منظورش از ضمیر انتهایی چسبیده به فعل جملهاش؛ من بودم، ادامهی کلامش را از قصد برید و نگاه خیرهاش را از مشعل به سوی مژههای بلند چشمانم روانه کرد. با این نگاه ناگهانیاش، نفسم از بالا و پایین شدن ایستاد و در سینهام حبس شد. خفگی امانم را برید. برای ایستادگی در برابر نگاه نافذش که وجودم را به اسارت گرفته بود، چشمانم را بر روی هم محکم بستم و او در کمال ناباوری، نفسهای گرمش را از شدت نزدیکی به سمت فک کوچکام پس میداد. با این رفتار ناشیانهاش، تمام شیرازهی احساساتم را بر هم میریخت؛ او داشت با آینهی کششهای وجودش، مرا با لطافت دخترانهام روبرو میکرد و حسی شبیه لمس تارهای ابریشمین از زیر پوست احساساتم با قدرت سربرمیآورد.
با تکسرفهای کوتاه، او را از خوابی که برای جوانههای مِهرم دیده بود، بیدار کردم و او نیز با پلک زدنی، اندکی سرش را به عقب برد و با کاستن عمق نگاهش، دنبالهی حرفش را گرفت:
- آناشید، به بهانهی پیدا کردنت باید پشتیبان تو و شمسهات باشم. پس، تا پای جانم، هر نفسی را که قصد گزند رساندن به تو را داشته باشد، قطع خواهم کرد.
او جملهاش را آنچنان محکم و شورانگیز ادا کرد که دیگر جای هیچ شک و شبههای را برایم باقی نمیگذاشت اما نمیدانم او داشت مهر مادرش را برایم حواله میکرد یا مهر خودش را؟!
هر چند از طرفی، داشت با چنین حرفهایش مرا بیقرار میکرد و ازسویی دیگر، در حال بازیابی گوشهای از خاطراتش بود ولی در قبالاش؛ با نگاه زیرچشمی به او زیرِ لب سپاسی گفتم. سپس، نگاهم را به چانهی قلبیشکلش که همانند چانهی مادرش بود، لغزاندم.
ما شبهنگام؛ در انبار تاریک و سرد در بند شده بودیم و او علاوه بر کلامهای آتشیناش، نفسهای گرمش را دوباره به چهرهی بیقرارم میداد که لحظهای از کلاماش بغضم گرفت.
این بار من بودم که با اخمی کوتاه؛ تمام قد نگاه لرزان اما جدیام را به رخ چشمانش میکشیدم:
- شاید سانای بانو چنان بینشی در قلبش داشت که این روزها را برای پسر و خواهرزادهاش پیشبینی کرده بود!
و با این حرفم، نگاهش را از من گرفت و نفسی عمیق کشید. من نیز با صاف کردن سرم به سمت مقابل، داخل لبم را به دندان گرفتم و به فکر فرو رفتم. لحظهای بعد، افکارم را بر زبان جاری کردم:
- همه چیز از همان شب جشن آغاز شده و در بیخبری به سر میبریم!
فرشاسب هم از تعجب خطی بر پیشانیاش انداخت و با صاف کردن گلویی، گفت:
-پس، به غیر از من کس دیگری از ملاقاتات با... .
او که نام آن کسی که قرار ملاقات را با او داشتم، نمیدانست؛ سکوت پیشه کرد و با چرخاندن سرش به سمتم که هنوز به روبرو خیره مانده بودم، در انتظار پاسخ ماند:
- آری، آن دخترک نشانی همان فرد ملاقات کننده را به من رساند و اگر فرمانده اینگونه رشتهافکارش را برای ماجراجویی جمع نکند که فرمانده نخواهد بود.
او که از نیش و کنایههایم به ستوه آمد، تکخندهای بلند سَر داد و گفت:
-من پاسخی از تو در این وقت شب خواستم؛ نه اینکه این چنین مرا به باد سرزنش یا... .
بلافاصله با بریدن ادامهی حرفش، دوباره سرش را به سمتم چرخاند و با قفل کردن نگاه برقزدهاش در چشمانم، یک تای ابرویی به بالا کشید و ادامه داد:
- یا شاید به باد آفرینی گفتن به روح پرصلابتام.
من نیز با دست بالا گرفتنش، از قصد پوزخندی به گوشهی لب نشاندم و چشم در چشماش که مستانه مرا میدید، گفتم:
- جدای از این مزاح پراکنیهایمان، آن شخص نزدیکترین ندیمه و ملازم ملکه آزرمدخت است؛ فریماه.
در همان حین، گویا که از چیزی به گوشهای از ذهنم خطور کرده باشد، رنگ از رخمام پرید؛ هراسناک، هینی کوتاه کشیدم و محکم سرم را به او چرخانده و اخمی کردم:
- لاجورد را به من تحویل ده.
او با درخواستام؛ به جای لاجورد اخمی دوچندان حوالهی چشمانم کرد و غرولندکنان گفت:
-تو همان کسی نبودی که میگفتی برای صلاحدید، بهتر است سنگها جدا از هم باشند. اینک چه شده؟ چه افکاری در سر میپرورانی؟ بانو.
من هم به نشانهی تأیید سری تکان دادم و چهرهی سرخشدهاش را که از نگرانی؛ خواستهام را برنمیتابید، دیدم که چگونه پلکهایی پیدرپی میزد.
من هم مستأصلوار سرم را در برابرش به نشانهی نفی به چپ و راست جنباندم و گفتم:
- اما از آنجایی که پدرت، از اعضای مهم کابینهی دولت است؛ کسی در چهلمنار تو را نباید همراه با لاجورد ببیند. چون... .
با بیرون دادن نفسی عمیق، سرم را صاف کردم و او به جای من خواست ادامه دهد که با پوزخندی صدادار، چشمانش را از حرص برایم درشتتر کرد. با تکان دادن سرش به پایین هم به خیال اینکه حرفهایم را تأیید میکند، چنان خشمی در واژگانش ریخت که گویا مشتی بر قلبم میکوبید:
-چون به خاطر جایگاه شغلی پدرم، برایش خطرآفرین خواهد بود و از طرفی، مرا زیر لگدهایی از تهمتهای ناروا پایمال خواهند کرد.
من این بار سرم را به نشانهی تاسف از واکنشاش به چپ و راست تکان دادم که هنوز شعلهی خشماش با تمام نیرو در چهرهاش زبانه میکشید که پس از اندکی سکوت، تاباش را از دست داد و با فاصلهی اندکی که داشتیم، با صدایی گوشخراش فریاد کشید:
-آناشید، مگر نه اینکه میخواهی در حق پورخالهات فداکاری به خرج دهی؟
چنان بلند بر سرم فریاد کشیده بود که صدایی جز صدای خشمگین فرشاسب در گوشم نمیپیچید. از رفتارش حرصم گرفته بود. لب بالاییام را از حرص میجویدم؛ هر چند راست میگفت و تیر به زه کشیدهاش به طور دقیقی به نشانه رفته بود. زیرا که حتی حاضر به فرو رفتن هیچ خاری در پاهایش نداشتم ولی اصرار داشتم تا با اشارهای؛ درخواستم را اجابت کند و با من به پیچ لجبازی درنیفتد.
او در هنگامهی عصبانیت با ناباوری چنان فوران میکرد که هنوز به چشمان آتشیناش زل زده بودم واو هم با نگاه قاطع و خشمگیناش که گویا آهنی گداخته در آن نهادهاند، طبل گفتهاش را با پوزخندی کوتاه در برابرم میکوبید:
- انگار تو مصرانهتر از من پا در گیوهی* خواستهات نگاهم میکنی؟
او که متوجه نگاههای مصرّم گشته بود، در مقابلم تسلیم شد و حرصآلود؛ با گوشهی چشمی به سمت گردنش اشاره کرد:
- با دندانهایت، بند چرمی گردنبندم را پاره کن.
و بلافاصله او خودش را از پشت، خود را به جلویم کشانکشان حرکت داد و منتظر حرکتی از سوی من شد. من نیز اندکی خود را به جلو و سمت گردنش کشاندم و با دندانهایم، آرامآرام بند دیده شده از گردنش را چندثانیهای جویدم. ابروانم را از شدت گزگز که به جان دندانهایم افتاده بود، جمع کردم تا اینکه با شنیدن صدای افتادن گردنبند از جلوی فرشاسب بر روی زمین، آهی از سر آسودگی کشیدم.
فرشاسب هم بیوقفه؛ با ناراحتی که هنوز از لحنش پیدا بود، سری تکان داد و با اشارهی ابرویی به جلوی خود گفت:
- حالا با دست و پای بسته چگونه میتوانی آن را برداری؟ مگر اینکه با دهانت... .
با دادن نگاهش به من، ادامهی گفتهاش را قطع کرد و من هم به نشانهی تایید سری تکان دادم. کمرم را خم کرده و با دهان بند چرمی متصل شده را از دو سوی لاجورد به دندان گرفتم و کمر راست کردم.
از آن جایی که طنابها را از قسمت رانهایمان بسته بودند، زانوانم را خم کردم و نگاهم را به طرف چپ که فرشاسب؛ هم نگاه اخمآلودش را به من داده بود، چرخاندم و با مردمکهای ریز کرده؛ سرم را ریز و پیدرپی تکان دادم و خندان از او خواستم:
-میتوانی تو نیز با دهانت قسمت دامنی پیراهنم را به بالای زانوانم بیاوری؟
او که انگار چند لحظه پیش خاکستر خشماش را با هزار مصیبت خاموش کرده بود، با گفتهام دوباره در پس ابروان گرهکردهاش شعلهور کرد و از حرص لبی هم کج کرد.
همزمان که به سمت پاهایم داشت به سختی خود را حرکت میداد، بغضی فرو داد و گفت:
- طی عمرم کسی را به اندازهی تو در پافشاری کردن ندیده بودم که دیدم!
او داشت با کنایه حرف میزد! من هم بیهیچ حرفی منتظر بالا کشیدن دامن پیراهن زردرنگم بودم که پس از چندثانیهای، چکمههای عنابیرنگم در برابر دیدگانم نمایان شد.
سریع لاجورد به دندان گرفتهام را با خم کردن سرم به لای باز شدهی چکمهی چپم انداختم و با صاف کردن کمرم، فرشاسب نگاه تحسینبرانگیزش را در چشمانم خیره کرد و از حیرانی، سوتی کشید و گفت:
- عجب مکان مناسبی برای پنهان کردنش یافتی، آناشید.
او داشت پس از سرکوفت زدن مردانهاش به من، اینک قلبم را با چنین جملهای نرم میکرد. من هم با صاف کردن پاهایم، از گوشهی چشمام به او نگاهی انداختم و با لبخند گفتم:
-از اینکه از درخواستم ناپرهیزی نکردی، سپاسگزارم. فرشاسب.
او هم آرام خود را به سمت عقب؛ در کنارم کشاند.
یک ساعتی از حضورمان را در انباری سپری کرده بودیم و چارهای جز همکلامی با همدیگر نمییافتیم.
او با آرامشی که اندکی سراغش را گرفته بود، نگاهش را به گوشهی تاریک دالان داد و مرا دوباره به خاطرات سالیان دور مادرش برد:
- بیش از دو دهه قبل؛ نقطهی تلاقی آشنایی پدرم با مادرم از گروه سپیدافشان آغاز شده بود که همگی از اعضایش بودند. او چنان شیفتهی مادرم گشته بود که برای خواستگاری از مادرم به آذربایگان رفت.
من نیز همانند او با زل زدن به روبرویمان، مشتاقانه گوشهایم را برای شنیدن خاطراتش تیز کرده بودم:
- چند ماهی طول کشید تا مادرم پاسخ مثبتی به پدرم که در حال راهیافتن به کابینهی چهلمنار بود، بدهد. چرا که همین مسافت طولانی بین اصطخر و قرهناز برای دختری همچون مادرم که دمی از تیررس نگاه پدربزرگمان خارج نمیشد، دشوارتر از تصور مادرم به نظر میآمد.
سپس، سرش را به سمت مشعل لغزاند:
- اما مهر سرشار پدرم به او، این مسافت را برایش کوتاهتر میکرد. از طرفی، پادشاه هم دستور پیدا کردن لاجورد را به مادرم در اصطخر داده بود.
من هم با تکان دادن سری، نفس گرفتم و رو به او گفتم:
-آری، مادرم نیز شمسه را در کوههای اطراف قرهناز پیدا کرده بود و از کودکی در زیر گوشم نجوا میکرد که تنها در دورهی زمانی تو، پیوند قدرت این دو سنگ رازآلود ممکن خواهد بود!
نگاهم را به چشمان نافذش که در چشمانم خیره مانده بود، دادم و با لبخند گفتم:
- به همین دلیل، برای این کارها دو قلب تپنده برای ایرانزمین لازم است.
او هم با گفتهام، لبی کج کرد و در برابر دیدگانم، چشمانش را بست. سپس، گردنش را به سمت قلبش خم کرد و گفت:
- بهتر است بگویی که همینک با گرفتن لاجورد از من، خواستی تنها در این مسیر قدم برداری! اما من... .
او دوباره داشت آه و حسرتهایم را از عمق آرزوهایم به روی خود میآورد. قلبم از گفتهاش، تپید ولی دیگر جای خالی دادن به گله و شکایتهایش نبود؛ به همین خاطر، با اخمی، گردنم را به سمتاش بالا برده و سری کج کردم. در پیاش، نفسی حبس کرده و با رها دادنش، خود را خلاص کردم:
-آری، زیرا دیگر تاب نشستن در سوگ دیگری را در این مسیر خطرناک ندارم.
او که این را شنید، با اشارهی ابرویی به سینهای که داشت از شدت هیجان بالا و پایین میشد، نفسی عمیق کشید و صورتش برای گفتن چیزی از شرم ملتهب شد که با نگرانی پرسیدم:
-انگار در کنجی از قلب تپندهات رازی را پنهان کردهای؟
او لبانش را برای پاسخ دادن میجنباند که در کمال حیرت، پیشانی عرقکردهاش را در آن فضای کمنور دیدم.
او در حال بالا آوردن آرام سرش به سمتم بود که در نهایت، به سختی لب باز کرد:
-من میخواهم از تو... .
که ناگهان صدای گوشخراش باز شدن در انباری از دور شنیده شد.
هر دویمان سرمان را به سمت دالان تاریک مقابل چرخاندیم که با قدم گذاشتن آرام پاهایی ظریف بر روی کاههای پخششده بر روی کف دالان، صدای خشخش کاهها در هم میپیچید. گردنم را از کنجکاوی به سمت بالا گرفتم تا آن شخص را در تاریکی ببینم اما حتی کمسویی نور مشعل در دیدنش کمکحالم نبود.
هنوز دو قدمی به ما نزدیک نشده بود که نور ناچیز زردرنگ توانست به نیمرخاش بتابد و همزمان با نمایان شدن چهرهی مبهمی از یک زن، پیراهن بلندش بر روی کاهها کشیده شود.
مردمکهایم را برای دقت بیشتر ریزتر کردم؛ تا اینکه در دو قدمیمان شکوهمندانه ایستاد و مبهوتوار، به قامتش خیره ماندم؛ او برقعی مشکیرنگ بر چشمانش زده بود و با قدی بلند، پیراهن سرخابی رنگ بر تن داشت. برایم آشنا میآمد که ناگهان قلبم برای شناختناش از تپش ایستاد.
او داشت به آهستگی برقعاش را از چهرهاش برمیداشت که با نگرانی به چهرهاش خیره مانده بودم؛ با چشمانی کشیده و کهرباییرنگ همراه با مژههایی بلند شباهت زیادی با فریماه داشت.
از تعجب اخمی کردم و به لبان پُرَش زل زده بودم که با لبان فریماه مو نمیزد! پس از برداشتن کامل برقعاش و در دست چپ گرفتنش، چشم و ابرویی نازک کرد و با سینه ستبر کردن، نگاهش را بین من و فرشاسب در پی هم تغییر داد.
از تعجب دهانم خشکیده و نیمهباز مانده بود. از اینکه او به واسطهی فروزان مرا شبانگاه از خانه به بیرون کشانده بود تا با همدیگر، ملکه را ملاقات کنیم؛ پس، این موشوگربهبازیها چه بود؟!
حرصآلود؛ نفسی عمیق کشیده و در گلویم خفه کردم. سینهام از شدت بازی خوردن، عجیب درد میکرد. زیرا که نفس در سینهام جمع شده بود و او مرا در حال رنگپریدگی، به تماشای خشمام ایستاده بود.
فرشاسب که پریشانحالیام را دید، زیر گوشم آرام زمزمه کرد:
- مگر او کیست که اینگونه رنگت پریده؟
و من هنوز با سگرمههایی بر پیشانی، سرتاپای فریماه را با آن غرورش نظاره میکردم که پس از اندکی سکوت، سرم را بیشتر به بالا گرفته و با حرکت حرصآمیز لبهایم، از او پرسیدم:
-تو اینجا چه میکنی؟ بانو فریماه. خودت مرا به قرار ملاقات دعوت میکنی و سپس، نقشهای برای بر هم ریختن طرحاش میریزی؟
فرشاسب که نام فریماه را از زبانم شنید، بیاختیار هینی از تعجب کشید و نگاهش را با حیرت به فریماه داد.
فریماه هم ابرویی بالا کشید و با پوزخندی، پشت چشمی نازک کرد. سپس، مردمک چشمانش را به سمت فرشاسب هدایت کرد و عشوهکنان گفت:
- میبینم که در خلوت عاشقانه و نفسگیر دو کفتر دلباخته مزاحمت ایجاد کردهام!
سپس، با خم کردن کمرش به سمتم، دستش را در چانهی کوچکام قفل کرد و با تمسخر گفت:
- هنوز عرق آمدنت به پایتخت خشک نشده؛ نقشهی قاپیدن دل فرمانده فرشاسب را ریختهای و او به خاطرت در حال کلنجار رفتن با زیردستانم بود که... .
بیوقفه، کمری صاف کرد و خطاب به فرشاسب سر چرخاند و با حرکت دادن تندآمیز سرش به بالا، گفت:
- جناب کیارخ میداند که به جای رسیدگی به امور نظامیگری، افکارت را با دختر آذربایگانی گرم کردهای و چوب لای چرخ اهداف ایرانشهری میگذاری؟
او که این را گفت، صورت فرشاسب از خشم سرخ شد و با دست و پای بسته، خود را تکان داد و خشمآلود بر سرش غرش کرد:
- مگر تو کیستی که اینگونه برایم خط و نشان میکشی؟ جز ندیمهی خیانتکار ملکه!
او که از رو نمیرفت، اخمی چندثانیهای در ابروانش پدید آورد و با نیشخندی، گفت:
-تو اینگونه فکر کن ولی اینجا، جای گستاخیکردنت نیست!
او داشت همانند ماری خطرناک هر دویمان را نیش میزد. از شدت ناراحتی، به زیر پایش نگاه دوخته بودم که با صاف کردن گلویی، به ما گفت:
-شما جفتتان برای ایرانزمین خطرناک هستید!
از توهمی که بر زبانش آمده بود، حرصآلود؛ پوزخندی بر گوشهی لبم نشاندم و با بالا دادن نگاهم، خشمگین گفتم:
-تو از خود چرا مُهمِل* میبافی؟ اینک که تو با اهداف نامعلومات در مسیر من و... .
با گوشهی چشمی، مردمکام را به سوی چپ حرکت دادم و حرصآمیز، جملهام را کامل کردم:
- فرمانده سنگاندازی میکنی!
او که چنین انتظاری از من نداشت، ابروانش را در هم کشید و به من توپید:
- زنهار* از زبان درازیِ چنین بانویی که در مقابلم قد علم کرده!
او مرا به باد نیش و کنایه گرفته بود. من نیز بیآنکه فرصتی به او برای دهان گشودن دهم، گفتم:
- لازم است بگویم که فرمانده فرشاسب هیچ اطلاعی از این قرارمان نداشت. روا نیست که چنین افترایی را بر او ببندید.
او هم سرش را به سمت فرشاسب خم کرد و با لبخندی که بیشتر شبیه پوزخند بود، گفت:
- تو گفتی و من باور کردم! زهی خیال باطل.
فرشاسب از ملاقات فریماه در این وضعیت بیش از من یکّه خورده بود؛ به همین خاطر، هنوز خود را در خموشی نگه داشته بود.
من نیز با بغضی که بر چشمانم چیره گشته بود، عمق نگاهم را در چشمان کهرباییاش بیشتر کردم:
- این شما بودید که باعث نقش بر آب شدن ملاقاتم با ملکه شدید.
فریماه هم به نشانهی تأیید سری تکان داد و با پراندن ابروانش به بالا، گفت:
-آری اما اگر ملاقاتی در کار بود!
سگرمههایم از تعجب درهم کشیده شد. او با این جملهاش میخواست چه مفهومی را به من برساند؟
در پی لب باز کردن برای پرسشِ نشسته در ذهنم بودم که خودش پس از دست به دست کردن برقعاش؛ با باز و بستن خمارگونهی چشمانش، برایم پیشدستی کرد:
- آناشیدبانو، من با تو کار دیگری دارم! مکمل شمسه و لاجورد را به من تحویل ده.
همین که درخواست غافلگیرانهاش را گفت، لحظهای آبی داغ بر سرم ریخته شد. چهرهام از فشاری که به یکباره بر قلبم هجوم آورده شد، برافروخته گشت. وجودم آتش گرفته بود و گرمایاش؛ عجیب تنم را داغ کرده بود. فرشاسب هم دست کمی از من نداشت و داشت خشمگینانه برای باز کردن طنابهای دست و پایش تقلا میکرد تا بتواند او را سرِ جایش بنشاند ولی افسوس که فریماه همچنان یکّهتاز میدان شده بود!
فرشاسب با نگاه خمشناکاش به فریماه، با نیشخندی؛ بر سرش غرّید:
- تو چه میگویی؟ همین مانده بود تا هر ندیمهی از راه رسیدهای همچون تو با همین دستورش، دودستی ترکیب گردنبندها را تحویل بگیرد!
من هم بی آنکه مجالی برای فریماه که حالا دست به سینه به تماشایمان ایستاده بود؛ بدهم، بلند گفتم:
- خودت که میدانی من به دستور چندین سالهی پادشاه به اینجا آمدهام و در گروه سپیدافشان، این کار غبارگرفته به من محول شده. پس، این کارهایت چه معنی میدهد؟ شاید میخواهی این یغماگریات از من را به ملکه نسبت دهی تا خودت تبرئه شوی!
او با دیدن خشمام، عصبانیتی را که در چهرهاش نمود پیدا کرده بود؛ با کوبیدن لگدی محکم بر شکمام، خالی کرد. آهی بلند و کشدار از نهادم برخاست. شکمام از دردی طاقتفرسا تیر میکشید. دردی شدید از محتویات شکمام به اطرافش پخش شد و چهرهام را از زیادی نیروی پایاش جمع کرده و بیاختیار کمرم خم شد. حالت تهوع سراسر وجودم را فراگرفت؛ انگار که معدهام، برای بالا آوردن تقلا میکرد و تاب نفس کشیدن برایم باقی نمانده بود.
فرشاسب هم با رخی آتشگرفته از کار ناگهانی فریماه، توانی در لب دوختن دهانش ندید؛ با بیرون دادن نفس خفهشدهاش، همانند اژدهای هفتسر دهان باز کرد:
- به جای پاسخ چرخاندن بر زبانت، چرا لگدپراکنی میکنی؟
فریماه هم خشمآلود؛ لب پایینیاش را جوید و به او سرش را تکان داد:
- لازم به دخالتات نمیبینم که اینگونه بلبلزبانی میکنی و خود را سپر بلایاش میکنی!
من با دردی که در خودم جمع شده بودم، در این ميان نظارهگر جواب پس دادنهای کنایهآمیزشان بودم که فرشاسب با عصبانیتی که هر دم در صورتش موج میزد، گفت:
-پس، چرا مرا با آناشید در این انباری به اسارت گرفتهای؟
فریماه که از این گفتهها پا پس نمیکشید، حرصآلود؛ پاسخی برای فرشاسب دست و پا کرد:
- چون در همه جا نخود هر آشی میشوی؛ این گونه صلاح دیدم و به کسی مربوط نیست.
انگار فریماه ادب را قورت داده و یک قورت و نیماش را هم باقی گذاشته بود! از تأسف، نفسی کشیده و سری به چپ و راست تکان دادم.
از آنجایی که آرامشی نسبی بر تن رنجورم بازگشته بود، اندکی کمرم را راست کردم و با بالا کشیدن گردنم، ابروانم را در هم کشیدم:
- بانو، شما که از اعضای سپیدافشان هستید؛ چرا چنین درخواست غیرعاقلانهای از من دارید؟ حالا که ارتش تاریکی عزم خود را برای حمله جزم کرده!
سرم را اندکی به راست حرکت دادم و در ادامهاش با دردی که هنوز شکمام باقی بود، گفتم:
- از طرفی، زمزمههایی از حملهی تورانیان* به خاکمان شنیده میشود.
او هنوز با ابروانی گرهکرده و دست به سینه به من نگاه میکرد که من هم با زل زدن در چشمان نفوذناپذیر و کشیدهاش، عمق احساساتش را از برکهی وجودش برانگیختم:
- چرا با تحویل دادن چنین ترکیب ارزشمند، میخواهی به ارتش تاریکی خدمت کنی؟ زیرا که با در رفتن این ترکیب مکمل از دستم، دیگر امیدی برای بازیافتناش نخواهیم یافت و به دست نیروهای تاریک خواهد افتاد.
او با کشیدن نفسهای بریده از عصبانیت داشت انگشت شستاش را بر روی لبش میکشید که نگاه سوالبرانگیزش را به من داد:
- چرا این چنین با اطمینان به من تهمت ناروا میزنی؟
از آنجایی که طرح همان انگشتبندها را در دور انگشت آن مرد سبزپوش دیده بودم، لازم به گفتناش نبود. به ناچار، لب برچیدم و با چشم دوختن به همان گیوهی مشکیرنگش که با آن لگد زده بود، سکوت کردم.
او چند ثانیهای منتظر پاسخم ماند ولی با دیدن پافشاریام برای سکوت، ناگهان چهرهی گندمگوناش به یکباره سرخ شد و با تندی، شمشیر آمادهاش را از پهلویش در دست چپاش گرفت و در بیخ گلویم نشاند.
قلبم از گستاخیاش هزار تکه شد اما خود را نباختم و با کشیدن بیشتر گردنم به بالا، نگاه خروشاناش را در قاب صورتم گرفتم که بر سرم فریاد زد:
-داستان هزار و یک شب را از بَرَم. زودی، شمسه را بده وگرنه در همین دم، زیر تیغ این شمشیر نفسات را خواهم گرفت.
عرقی سرد در پشت گردن و لای موهایم نشسته بود و نفسهایم نیز به شماره افتاده بودند. او که لایههای دیگری از شخصیت مبهماش را برایم نشان میداد، مرا به کارهای انجام نشده وامیداشت. از نهایت مکّاربودنش، دلم به درد آمده بود؛ از این رو، پلکهایم را محکم بر روی هم بستم که لحظهای، لبهی شمشیر از کنار پوست گردنم برداشته شد و با شنیدن صدای برخورد شمشیر در بیخ گلوی فرشاسب، گردنم را به سوی فرشاسب چرخاندم.
چشمانم را باز کردم که این بار فریماه بر فرشاسب خشمناک شد:
- لاجورد را هم از تو میخواهم. بشتاب.
از دیدن پریشانحالی و صورت سرخ فرشاسب؛ بغض، بیشتر بر گلویم چنبره انداخت؛ به طوری که گلویم در آن دم خشکید و همانند تودهای سنگی در گلویم ماند. نفسم بند آمده بود و عاجزانه، چهرهی خیره ماندهی فرشاسب را بر سیمای سپیدرنگم نظاره میکردم.
او ابروانش را در هم کشیده بود و سرش را داشت به نشانهی نفی به چپ و راست تکان میداد تا در برابرش تسلیم نشوم.
اما اینک جان هر دویمان در گرو تیغ شمشیر کسی مانده بود که در کمال بیرحمی، از خود اعضای سپیدافشان برایمان رجزخوانی میکرد و برای خدمت به تاریکی، پلهای نور پشت سرش را خراب کرده بود! چارهای جز تسلیم در خود نمییافتم.
فریماه هنوز تیغ شمشیر را بر پوست گردن فرشاسب تکیه داده بود که کمرش را آرام به سمتش خم کرد. سپس، با دست دیگرش، یقهی فرشاسب را برای پیدا کردن لاجورد حرکت داد که با ناکامی مواجه شد و پوفی از سر کلافگی کشید.
قلبم داشت از حرکت ناگهانیاش از سینهام بیرون میجهید. از سمج بودن فریماه، هم بیزار شده بودم. از اینکه فرشاسب با تحویل دادن لاجورد به من، حرفم را زمین نینداخته بود؛ شادی وجودم را فراگرفته بود. فرشاسب هم با نافرجام ماندن فریماه از کارش، نفسی از آسودگی به بیرون کشید و اندکی آرام گرفت. هرچند با فاصلهای دوانگشتی که هنوز با او داشت و فریماه بیوقفه از نیافتن لاجورد حرصاش گرفته بود و داشت جایجای بدنش را میگشت، تندآمیز در چشمانش توپید و گفت:
- بس است. لاجورد را نخواهی یافت.
با چنین لجبازی که از فریماه در این اندک مدت دیدم، میدانستم تا وقتی که گردنبندها را از من نگیرد، ما را در همین بند به کشتن خواهد داد. از طرفی، پیش از کاویدن من نیز باید کار را یکسره میکردم!
نگاهم را در چشمان نفرتبارش قفل کردم و تندآمیز سرم را برایش به بالا گرفتم:
- فرشاسب هیچ اطلاعی از لاجورد ندارد.
سپس، آرام سرم را به سمت گردنم تکان دادم و گفتم:
- هر دو در گردنم آویخته شده.
فریماه هم باشنیدناش، با تندی به سمتم سری چرخاند و با لبخندی به پهنای صورت، ابرویی از سر شوق به بالا پراند و شمشیرش را به تندی از بیخ گلوی فرشاسب کنار زد. من نیز نفسی از آسودگی کشیدم و با لغزاندن نگاهم به سمت فرشاسب، نگرانیاش را در چشمان بغضکردهاش دیدم که چگونه با ابروانی گره کرده، رو به من نگاه میکرد و با تندی و پیدرپی چهرهی رنگ پریدهاش را ریزریز برای منصرف کردنم تکان میداد ولی من قصد بازگشت از تصمیمام را نداشتم!
دیری نگذشت که فریماه با نزدیک شدن به من، بر گردنم چنگ انداخت و بند گردنبندها را با سنگدلی پاره کرد.
او که توانسته بود در این کوتاه مدت به موفقیت چشمگیری برسد، خواست بیش از این شادیاش را با اوقات تلخی ما سهیم کند که با کمر راست کردنش در مقابل چشمان غمآلودم، گردنبند به دست؛ لبخندی نیشدار زد و گفت:
- هماکنون روح مادرانتان در آرامش ابدی خواهد بود. چرا که دیگر نگرانی برای دزدیده شدن گردنبندهای فرزندانشان را ندارند!
او داشت چه میگفت؟ لحظهای، چشمانم از نگرانی گرد شد و قلبم ایستاد. نگاهم در چشمان رقّتانگیزش مات ماند و زبانم به بند آمد.
فرشاسب به جای من از گفتهی عجیب و ناگهانیاش، نگاه نگران و ملتهباش را به او دوخت و بلند پرسید:
- من که مادرم را از دست دادهام. حالا چه شده در این میان سخن از خالهام؛ آذرمینو آوردی؟
فریماه ایستاده؛ رو به ما و با چپ و راست کردن مردمکهای کهرباییاش اندکی سکوت کرد و با جدیتی که از نگاهش پیدا بود، دست به سینه شد و سکوت را شکست:
- من و مادرانتان از باهوشترین زنان اعضا بودیم اما... .
با بیرون دادن نفسی از حرص، ادامه داد:
- به دیدهی پادشاه فقط آنها توانستند گوی یافتن این سنگها را از آنِ خود کنند.
اکنون که میشد برگهای حسادت را از نگاه نفرتبارش چید، لایههای پنهانی از خود را در برابرمان نمایان میکرد:
- و من به همین راحتی از دور یافتن چنین سنگهایی خارج شدم.
سپس، حلقههایی از اشک بغضآمیزش در دور چشمانش دیده شد و با فرو دادن آب دهانی از خشم، رو به من نگاهش را سُر داد:
- به دلیل حساسیت این موضوع، تا چندین سال بعد؛ جزئیاتاش تنها بین ما و پادشاه محرمانه باقی ماند. چون حتی کسی از متعلق بودن چه سنگی به کدام یک از مادرانتان اطلاع دقیقی نداشت.
بلافاصله ابروانش را تاب داد و با دورویی، این بار گردنش را به سوی فرشاسب لغزاند:
- اما هنوز در این گروه ماندهام و به دنیای نور خدمت میکنم.
با این همه تناقضی که از کلماتش تراوش میکرد، هنوز از خدمت به ارتش نور نطق میکرد!
برافروخته شده بودم؛ بارقههای آتشین در چهرهام، سرم را آنچنان داغ کرد که دیگر توان ساکت نشستن در برابر حیلهی آشکارش نداشتم. با پوزخندی، به تندی منفجر شدم:
- با چنین کارها و احساساتی باید هم به نور خدمت کنی؛ در حالی که هنوز ملکه نمیداند چه ماری را در آستین میپروراند؟!
او که از گفتههای آتشینام؛ رنگ به چهرهاش باقی نمانده بود، با تندی دستی بر گیسوان حالتدار زیر شالاش کشید. میدانست که با ادامه یافتن این بحث، هم آتشفشان خشماش فورانتر خواهد کرد و هم حرص و جوشهای من کار دستش خواهد داد. دیری نپایید تا به سرعت، خشمآلود طنابهای دور دست و پاهایمان را باز کرد و با گذاشتن برقع بر چشمانش، از ما روی گرداند.
او در حال قدم گذاشتن در پشت سرمان بر روی کاههای کف زمین بود که بیدرنگ، فرشاسب از جایش به سمتش پرید. فرشاسب با آشکار کردن دشنهای* از پهلوی خود، فریماه را با قرار دادن تیغهی آن دشنه بر پوست گردنش، به سمت کنار مشعل چرخاند و من هاج و واج چشمانم را درشت کرده و بر روی پاهایم در مقابلشان نگاهم را به آنها داده بودم.
فرشاسب، فریماه را به دیوار تکیه داده بود و او هم با نگاهی نگران، چشمان لرزانش را به او داده بود و نفسهایش، هراسان؛ بالا و پایین میشد.
فرشاسب سرش را به او نزدیک برد و با نفسهایی بریده گفت:
- به کجا چنین شتابان؟ به خیال خودت، گردنبندها را از چنگمان درآوردی تا با رسیدن به اهداف شومات، از دایرهی مسئولیتهای هزاران سالهی ایرانشهر که مردمانش با پذیرفتنات دلخوش کردهاند، خارج کنی؟
من که فرصت را غنیمت دانستم؛ با شمشیرِ از غلاف کشیدهشدهام بر روی گردنش، او را وادار به پاسخگویی کردم:
- بگو که منظورت از آرامش ابدی مادرم چه بود؟
قلبم به شدت میکوبید و گویا زلزلهای چندریشتری، در وجودم طنین انداخته بود. چشمانم که از نگرانی و ترس آمیخته شده با شک پر شده بود، در چشمان لرزانش نگاهی کردم تا آمادهی هر پاسخی از جانبش باشم:
- آذرمینو و آتاارسلان زیر شکنجههای زیادشان دوام نیاوردند و ...
ناگهان با شنیدناش، لرزی عجیب بر تنام نشست؛ در کمال ناباوری، دهانم با قفل کردن در چشمانش نیمه باز ماند و ابروانم را هم به همدیگر دوختم. تمام تنام یخ بست و به کندی شمشیرم را از بیخ گلویش به پایین کشاندم که بیحواس، از دستم افتاد و صدای تلاقیاش با زمین در فضا پیچید.
بیاختیار، زانوانم نیز بر زمین زده شد و در کنار شمشیرم، به فریماه چشم دوخته بودم که با ابروانی گرهکرده رو به پایین مرا مینگریست؛ بغض، امانم را برید و اشکهایی در چشمانم حلقه زدند.
فرشاسب هم با نگرانی، چشمان بغضکردهاش را به من داده بود و در پیاش، نفسی حرصآلود از این شرایط میکشید.
انگار که روحم را در باتلاقی انداخته بودند و در حال غرق شدن، مسیر نفسهایم در گلو سد شد. چهرهام همانند گچ سپید گشته بود و تنم در کوهی از یخ فرو رفته بود.
حالا یعنی اندک امیدی را که در وجودم برای بازگشتشان داشتم، هم از بین رفته بود؟ نه، این امکان نداشت. تمام تارهای گیسوانم داشت از نگرانی یک به یک از جایش کنده میشد. من باید آنها را زنده میدیدم. باید خود به آذربایگان میرفتم تا از جانسختبودنشان اطمینان مییافتم!
میخواستم بر فراز بلندترین کوه ایرانشهر بایستم و ناتوانیام را برای طی کردن مسیر دشواری که بر من واگذار گشته بود، جار زنم؟! اما با گرفتن همین تصمیمام که در حکم روزنهی کوچکی از نور بود تا سایههای تاریکی را در هم بشکند؛ افکارم را پس میزدم و دلم آرام میگرفت.
با ناراحتی عمیقی که روحم را خراش داده بود، اشکی از گوشهی چشمانم بر گونهام سرازیر شد و لبانم لرزید. سپس، اشکهایم را با پشت دستم پاک کرده و بغضآلود، سرم را به بالا گرفتم. بی آنکه تسلیم شوم، چشم در چشمان نافذش گفتم:
- پس، افرادی همچون تو همانند موریانههایی از درون سرچشمههای نور سر برمیآورند و با انداختن سایههایی از تاریکی در گوشهای از آن سرچشمهها، وجود کارگزاران نور را میخورند.
دیگر تحمل دیدنش را در برابرم نداشتم. با تندی؛ با برداشتن شمشیرم از زمین برخاستم و عمود؛ آن را بر زمین تکیه دادم. آرام در مقابلش ایستاده بودم که با بند زدن نگاهم در چشمانش، تاسفبار سری به چپ و راست تکان دادم:
- وای بر تو، پیش از اینکه این افکار پلیدت جانت را از تو بستاند، ریشهی حسادت را از درخت زندگیات بخشکاند. پس، برگرد.
بیوقفه، انگشت اشارهی دیگر دستم را در مقابل چشمانش به تماشا واداشتم:
-بدان که حتی اگر در تاریکی هم قدم بگذاری، به خدمت نور درخواهی آمد. چرا که تاریکی هم در خدمت نور است و این قانون نانوشتهایست که اهورامزدای بزرگ در خلقت جهان بر موجودات ارزانی کرده!
فرشاسب نیز با عصبانیت نفسی بیرون داد و دشنهاش را بر بیخ گلوی فریماه بیشتر فشار داد که ناگهان صدای پاکوبان همان دو مرد سبزپوش از ورودی دالان به داخل شنیده شد و با کشیدن شمشیرشان بر گردن فرشاسب، تهدیدش کردند.
فریماه که لحظهای با دیدنشان، جوانهی امیدی در چشمان ترساناش شکوفا شد، مردمک چشمانش برق زد و با پوزخندی بر لب، سرخوشانه رو به ما گفت:
- پندارم این است که زمان جداشدنمان فرا رسیده؛ زیرا که کارمان به خط پایان رسیده!
من با بلند کردن شمشیرم و نزدیک کردنش به گردن فریماه، نگاهم را به او نافذ کردم و با تندی گفتم:
- نه، بانو. سریع گردنبندها را به ما بازگردان. پیش از آن که اعتبارت نزد ملکه خدشهدار شود.
او نیز پشت چشمی برایم نازک کرد و پوزخندزنان گفت:
-مگر جنس گرفته شده، پس داده میشود؟ این هم یک قانون نانوشتهی دیگریست که در قراردادهای تجاری، وجود خارجی ندارد!
چه زن قهار و زباندرازی بود که مانندی نداشت و در برابرم کم نمیآورد؛ زیرا که داشت با نیش زهردارش، سخن پیشینام را به خودم برمیگرداند.
در همان حین بود که این بار با گستاخی نیشخندی را که پشت لبانش پنهان کرده بود، رو کرد و با اشارهی ابرویی به فرشاسب به من گفت:
- پس، امیدی نداشته باش که جانِ دلدادهات در خطر است.