انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

منتخب فادیان نور | سینتامان کاربر انجمن آوای رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع سینتامان
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
صبحگاه آن روز، اولین روز حضورم در آشپزخانه‌ی سلطنتی بود.
پاییز در نزدیکی دومین ماه‌اش، بیش از پیش برای تاج‌گذاری در میان فصل‌های سال لحظه‌شماری می‌کرد. برگ‌های خشکیده‌ی خزان زیر پاهای مردم شهر به خش‌خش افتاده بودند. خورشید آسمان نیز خود را در پشت ابرهای نه‌چندان سیاه پنهان کرده بود و هوایی ابری در فضای شهر رخ‌نمایی می‌کرد.
از دو قدمی آشپزخانه‌ی سلطنتی، هیاهوی روزانه‌ی صبحگاهی‌اش به خوبی شنیده می‌شد. برای گذر از در چوبی ورودی‌اش، از دو گوشه‌ی قسمت دامنی پیراهن شفقی رنگم گرفتم و با گیوه‌های خردلی رنگ پا به حیاط نه چندان بزرگ آشپزخانه گذاشتم.
من که در بیشتر اوقات با گیسوانی ریخته بر پشت‌ام در زیر شال خو داشتم ولی اکنون به دلیل قانون آشپزخانه باید گیسوانم را می‌بافتم و به صورت دوّار بر بالای سرم از زیر شال حریری و شفقی رنگم می‌پیچیدم‌. به همین خاطر، چاره‌ای جز تحمل‌اش را در خود نمی‌دیدم.
در گوشه‌ی راست حیاط، انبار کوچک مواد غذایی وجود داشت که برای خنک نگه داشتن مواد به زیرزمین راه داشت.
در گوشه‌ی چپ حیاط نیز سرسرای بزرگ آشپزخانه با بنایی مستطیلی‌شکل بود. سقف بنا، گنبدی شکل کار شده بود و بر سر در ورودی‌اش، چندین طرح از گل‌هایی زیبا همراه با مرغ مینا و پرندگانی دیگر گچ‌بری شده بود. برای ورود به به سرسرای خنک و عطرآگین شده‌اش با انواع سبزیجات و ادویه‌ها، باید از ایوان چشمگیر چوبی‌اش که با دو پله به آن راه داشت، گذر می‌کردم.
نرده‌های چوبی محکم در کنار پله‌ها و جلوی ایوان به شکل گل‌های پیچک‌دار کنده‌کاری شده بودند و بوی مست کننده‌ی سیر و فلفل‌های آویخته شده از سقف چوبی ایوان، روح آدمی را مدهوش می‌کرد. انگورهای آویزان شده هم برای تبدیل به کشمش، چشم‌انداز زیبایی را به سرسرای آشپزخانه بخشیده بود.
به ملازمان آشپزخانه نگاه می‌دوختم که سرتاپای لباس‌هایشان همانند من بود ولی بر خلاف من که به عنوان سرآشپز گزینش شده بودم، آنها پیراهن شفقی‌رنگِ روشن بر تن زده بودند.
در همان هوای صبح ابری، دامن پیراهن شفقی‌رنگ تیره‌ام را برای بالا رفتن از پله گرفته بودم که صدای نازک سیمین‌بانو را از پشت شنیدم:
- بانو ارنواز. امیدوارم اولین روز ورودتان را به خوبی سپری کنید. خوش آمدید.
سری به عقب برگرداندم و او را دوباره در همان لباس کرم رنگ دیدم. داشت شال حریری زیتونی رنگش را که باد ملایم به جلو رانده بود، به عقب کنار می‌زد که با احترام و لبخندی بر لب، در مقابلش سرخم کردم:
- از اینکه مرا به خدمت رسانی افتخار دادید، سپاسگزارم. بانوی من.
او نیز پس از بالا بردن تک ابروی نازکش، لبخند رضایت بر لبانش آورد و با تکان دادن سرش به من نیم‌نگاهی انداخت و گفت:
- امید دارم که با جلب کردن بیش از پیش اعتماد ملکه نسبت به خود، پایه‌های شایستگی خود را در چهل‌منار محکم‌تر کنی.
من هم با بالا بردن سرم، نگاهی به چهره‌ی گندمگون تیره‌اش انداخته و برای تأیید، سری تکان دادم که از سمت در ورودی چوبی، صدایی بلند در حیاط پیچید:
- ملکه‌ی ایرانشهر و هفت‌سرزمین؛ ملکه آزرم‌دخت وارد می‌شوند.
این صدای آشنای فریماه بود که در گوشم طنین انداخته بود. ناخودآگاه، اخمی بر پیشانی‌ام انداختم و با سر چرخاندن به روبرو، ملکه را در کنار فریماه دیدم.
 
ملکه با وقاری که از پیراهن مخملی شرابی‌رنگش پیدا بود، در برابرم با لبخندی آمیخته با جدیت ایستاد. نگاهم به طرح‌های گردونه‌ی مهر* گلدوزی شده و سفید‌رنگ در حاشیه‌ی آستین و گریبان پیراهنش دوخته شده بود که با احترام، برایش سر خم کردم:
- درود اهورامزدای بزرگ بر بزرگ‌بانوی این سرزمین.
او هم با لبخندی کوتاه پاسخم داد و سپس، با دستش اشاره‌ای به سیمین بانویی که در سمت راستم به ملکه با احترام سرخم می‌کرد، کرد تا محل را ترک کند و او نیز بی هیچ حرفی از حضورمان دور شد.
بادی ملایم، صورتم را نوازش می‌داد که فریماه با آن چشمان کهربایی‌رنگ و کشیده‌اش به من چشم دوخته بود. بی‌اختیار دستانم را در امتداد پهلوهایم محکم مشت کردم و با دندان ساییدن از پشت لب‌هایم، نگاهم را به ملکه دادم.
ملکه در یک قدمی‌ام ایستاده بود و مردمک‌هایش را برایم ریزتر کرده بود. تا اینکه لحظه‌ای با تک‌لبخندی کوتاه که از پشت لبان اناری‌رنگش پیدا شد، سرش را به سمتم اندکی کج گرفت و نجواگونه و با صدایی آرام‌تر گفت:
- می‌دانی که در چهل‌منار، نام اصیلت را تعداد کمی می‌دانند. پس، مراقب برخی رفتارها از سوی اطرافیان باش.
من نیز برای اطمینان‌بخشی به او، قاطعانه سری تکان دادم و با خیره ماندن در چشمانش، گفتم:
- از این بابت، نگرانی به دل راه ندهید. بانوی من.
ثانیه‌ای نگذشت؛ با حرکت دادن مردمک چشمان قهوه‌ای‌فام‌اش به سمت فریماه که در سمت چپ‌اش ایستاده بود، با همان لحن لب زد:
- بانو فریماه، همان‌طور که خودش برایت شرح داده؛ واسطه‌گر من و توست. پس، از این پس پیام‌هایی بین‌مان رد و بدل خواهد گشت.
چاره‌ای جز سر تکان دادن در آن هنگام که فریماه با آمدنش ذوقم را به شدت کور کرده بود، نداشتم. ملکه با دیدن رفتار رضایت بخشی از جانبم، سری تکان داد و محل را زودتر ترک کرد.
نگاهم را به سمت بالا گرفتم که با همراهی کردن ملکه توسط دو تن از ملازمان یاسی رنگ مواجه شدم.
فریماه که از حرف‌های ملکه احساس غرور کرده بود، با چهره‌ای سرشار از اعتماد به نفس که بخشی از آن را ملکه به او داده بود، مرا وادار به سُر دادن نگاهم به خودش کرد.
رخسار فریماه آن‌چنان رنگ اعتماد ملکه را به خود گرفته بود که پشت چشمی برایم نازک کرد و این، از نگاه تیزبین‌ام پنهان نماند.
حرص‌آلود مشت‌های دستم را بیشتر فشردم که بلافاصله با نزدیک کردن قدمی به سمتم، مماس در مقابلم ایستاد. نگاه خیره‌کننده‌اش بر چشمانم آزاردهنده‌ترین نگاه عمرم بود. نگاهی که حسادت و کینه‌ی دو خواهر را به دوش می‌کشید و اینک با دورویی، نقاب خوشرویی را برایم در کنار ملکه زده بود.
بی هیچ مکثی، نفسی بیرون داد و با جدیت و اندک نگاه خصمانه‌ای که چاشنی‌اش کرده بود، به من گفت:
- بانو ملکه ساعتی قبل از خواب شما را برای حضور در تالار قصرش فراخوانده!
سپس، حرص‌آمیز؛ با انداختن گوشه‌ی چشمی به من به تندی رویش را از من برگرداند و از پشت سر، خود را به ملکه و ملازمانش رساند.
من نیز با رفتنش، نگاهم به مسیر رفته‌اش مات ماند و همان دم از دو رویی قهارآمیزش وجودم خشکید. با عصبانیتی که همانند خوره بر جانم افتاده بود، نفسی عمیق به بیرون فرستادم و چاره‌ای جز باز کردن گره‌ مشت‌هایم نیز در خود نیافتم.


*گردونه‌ی مهر= چلیپا یا صلیب شکسته = نشان خورشید هم گفته می‌شود. این نشان، به وفور در گنبدها و کاشی‌کاری‌های مساجد دیده می‌شود.
 
نگاهم را از در ورودی گرفتم و به سمت پله‌های سرسرا پا بر‌می‌داشتم که سیمین‌بانو از پشت، با قدم‌هایی بلند خود را به من رساند و گفت:
- در پی‌ام به داخل سرسرا بیا تا تو را با ملازمان آشنا کنم.
من نیز خرامان‌طور همراه با او به داخل قدم برداشتم که همهمه‌ی ملازمان؛ آمیخته شده با صدای ساطوری کردن سبزیجات معطر بر روی تخته‌کارهای خوالیگری توجهم را جلب کرد. از طرفی، ضرب گرفتن صدای ظروف مسی با همدیگر؛ عمق خاطرات آشپزی مادرم را در کاشانه‌ی زیبایمان برایم زنده می‌کرد.
لحظه‌ای به ملازم زنی خیره ماندم که در حال روشن کردن هیزم های زیر دیگ بزرگی بود که بی‌اختیار چشمانم، بغض دلتنگی به خود گرفتند و اشکی از گوشه‌ی چشم‌ام بر گونه‌ام ریخت. بی‌آنکه سیمین‌بانو را متوجه خود کنم، به تندی نم اشکم را از روی گونه‌‌ی نرم‌ام با سرانگشتانم گرفتم.
سیمین‌بانو در نزدیکی یک دیوار کوتاه سنگی که ارتفاعش به یک متر هم نمی‌رسید و ملازمی جوان در پشت‌اش سرگرم آشپزی بود، ایستاد.
او پس از معرفی کردنم به آنها، گوشه‌ی پیراهن کرم‌رنگش را با دستش گرفت و رو به همان ملازم که با لبخند چهره‌ی گندمگون و قلبی شکلش را به سمتم گرفته بود، لحنش را جدی کرد:
- از امروز این بانوی جوان علاوه بر پخت غذاهای شاهنشاه، در خوراکی‌های مربوط به ملکه نیز به کارهای شما ملازمان نظارت خواهد داشت.
سپس، با یک دور سر چرخاندن به ملازمان دیگر، با صدایی بلند گفت:
- پس، بیشترین هم‌یاری را با بانو ارنواز داشته باشید.
همین که به جمله‌اش پایان داد، گوشه‌ی چشمی به من نگاهی انداخت و این بار با گرفتن گوشه‌ی پیراهن کرم‌رنگش، مسیر خود را برای خارج شدن از سرسرا کج کرد و رفت.
آن ملازم جوان با خیره ماندن در چهره‌ی سپیدرنگم، لبخند کم‌رنگش را از لبان پرش گرفت و با صدای نه‌چندان ظریفی به من گفت:
-من آمیتیس* هستم. از اینکه مرا در این سرسرا برای آشنایی‌ انتخاب کردی، خوش وقتم.
او با چنین جمله‌ی زیرکانه و هوشمندانه‌ای، توانست طرح دوستی‌مان را از همان ابتدا بریزد و مرا با گوشه‌گوشه‌ی سرسرا و نکات لازم‌اش آشنا کند.
شفق، غروب هنگام راه خود را در آسمان پیدا کرده بود که در اولین روز کاری‌ام کش و قوسی به گردنم دادم. سپس، گره پشتِ پیش‌بند سفید آشپزی را از روی پیراهن شفقی‌رنگم گشودم تا خود را قبل از تاریکی برای رفتن به خانه برسانم.
تاریکی شب، پهنه‌ی ستبر آسمان را فرا گرفته بود و تکه ابرهای سیاه و پهنی، دور تا دور مهتاب را گرفته بودند؛ به طوری که هاله‌ی مبهمی از نور ماه در صفحه‌ی آسمان دیده می‌شد. در آن هنگامه‌ی شب، هوای نه‌چندان سردی در سطح شهر حکمفرما بود. سکوت شب هم عجیب بر دلم خوش نشسته بود.
از اینکه ملکه شبانه مرا دعوت به ملاقات کرده بود، در دل به اندک راستگویی فریماه نیشخندی زدم. به همین دلیل، خود را برای جامه‌ی عمل پوشاندن به این دستورش آماده کردم و برقع بنفش‌رنگم را که نوش‌آفرین با مهربانی تمام حس دخترانه‌اش را برای دوختن‌اش صرف کرده بود، بر چهره‌ام زدم. لمس آرام سرانگشتانم با نگین‌های کوچک سفیدرنگش که از چشمی‌های برقع بر روی بندهایی آویخته شده بود، حاکی از هنر ظریف‌کاری نوش‌آفرین بود.
این بار محتاطانه در خروجی خانه را بستم و با گرفتن گوشه‌ی دامن پیراهن زردرنگم، از سوی راست برزن به سمت چهل‌منار حرکت کردم.


*آمیتیس = به معنای گل سرخ
 
آخرین ویرایش:
هوای شبانگاهی رو به سردی می‌رفت. بادی ملایم نیز از آن سوی شهر خود را به رخ گیسوان و شالم می‌کشید. در انتهای همان برزنی که قدم برمی‌داشتم، حرکت ریز شاخ و برگ‌های تک درخت چنار بر روی دیوار خانه‌ها به خوبی نمایان بود.
از همان پیچ همیشگی به سمت راست راهم را کج می‌کردم که ناگهان مردی شنل‌پوش، خود را با چابکی در برابرم ظاهر کرد. سرم را برای دیدنش به بالا گرفتم که در کمال ناباوری، همان مرد شنل‌پوشی بود که شب‌هنگام وقتی سایمان در کنارم بود، از مقابل دیدگانم محو گردید. با مُهر کردن دستم بر روی دهانم، آهی از تعجب از نهادم برخاست. او در حالی که کلاه شنل‌اش را بر روی سر افکنده بود، تنها نیم‌رخ‌اش برایم پدیدار بود؛ نیم‌رخی که لکه‌های زرد و سیاه نه‌چندان کوچکی بر روی پوست مردانه‌اش پیدا بود.
قلبم از ظاهر شدن ناگهانی‌اش، چنان محکم بر سینه‌ام تپید که گویا بر تمام جانم پتکی* کوبیده شد. هراسان، قدمی به عقب برداشتم ولی او هم‌چنان با قامتی بلند و چهارشانه، چشمان مشکی‌رنگش را به چشمانم دوخته بود. اخمی غلیظ بین ابروانم نشست.
او دمی از ترس ناگهانی‌ام، جا خورد و چشمانش را به سمت کف زمین غلاف کرد.
در حال لب گشودن بود که نگاهم دوباره به نیم‌رخ انبوه از لکه‌هایش افتاد و با چهره‌ای رنگ‌پریده، سری کج کرده و اخم‌کنان پرسیدم:
-تو کیستی که این گونه مرا می‌پایی؟ و راهم را هر بار بی آن که چیزی از خود بروز دهی، سد می‌کنی؟
او قدمی به عقب برداشت و خود را به دیوار پشتی‌اش تکیه داد. سکوتی عمیق، بینمان شکل گرفته بود. سایه‌ی‌ بلند دیوار، آن اندک نور ماه را که نیم‌رخ‌اش را در زیر شاخ و برگ‌های چنار برایم نمایان کرده بود، در حجم انبوهی از تاریکی فرو برد.
من که از سکوتش حرصم گرفته بود، چینی بر پیشانی سفیدم انداختم و جدی‌گونه، دستی بر پهلویم بردم تا شمشیرم را از غلاف بیرون بیاورم که با نگاهی نه‌چندان عمیق بر سیمای رنگ‌پریده‌ام، دستی بر ته‌ریش کوتاهش کشید و با صدایی زمخت گفت:
- کسی که از میان پیمان‌های برادری گروه سپیدافشان، جان خود را بر کف دستانش نهاده و گلچینی از خبرهای دست‌ اول برای شما دارد! بانو آناشید.
بر چهره‌ی گندمگون‌اش مات مانده بودم. او مرا می‌شناخت! همانند جسدی مرده، در برابرش خشکیده ایستاده بودم و با هزاران پرسش چرخ‌خورده در لابه‌لای افکارم، در نبرد بودم.
با چنین سخنان ابهام‌انگیزش، گرهی بر ابروانم زدم و بی‌اختیار، نفس‌هایم تند شدند. نگاه جدی‌ام را به او داده و اخمی کردم:
- از کجا معلوم؟ من چگونه چنین کلامی را از زبانت به دریچه‌ی باورهایم راه دهم تا به یقین برسم؟
او نیز با تا کردن ابرویی، پوزخندی شیرین بر لبانش زد و زیرچشمی به من نگاهی کرد:
- از آن جایی که دومین نسخه‌ی کتیبه‌ی هزارتاخورده در نزد من است. چرا که نسخه‌های این کتبیه‌ها توسط پادشاه، تنها؛ به قابل اعتمادترین اعضای گروه داده می‌شود.


*پتکی= چکشی
 
آخرین ویرایش:
سرش را به پایین برد و قسمت پایین شنل مشکی‌رنگش را به بالا کشید. با تندی، دستش را به سمت کمربندش دراز کرد و کتیبه را در کمال حیرت، در برابر دیدگانم گرفت. مردمک چشمانم برای دیدن کتیبه، برق زده بودند و درخشندگی‌اش، حکایت ماجراهای رازآلود دیگری را دربرداشت.
او سری تکان داد و با نیروی ضربه‌‌دار مچ‌اش به آن، تاخوردگی‌های کتیبه از بالا به پایین باز شدند و باد، تاخوردگی‌هایش را در فضا به رقص درآورد.
قلبم بیشتر برای نگاه انداختن به آن تندتر شده بود. با تندی، نفسی عمیق گرفتم و با گرفتنش از دست آن مرد، نگاه کنجکاوم را به کلمات نبشته شده و طرح بته‌جقه‌ی گوشه‌ی کتیبه انداختم.
آری، به واژگانش با اندک نوری که به چشمانم ساطع می‌شد، نگاهی انداختم؛ گویا که همان نسخه‌ی کتیبه‌ی من بود و همانند سیبی از میانه نصف گشته بود!
گردنم را به بالا گرفته و به نیم‌رخ لکه‌دارش، نگاهم جلب شد. گوشه‌ی لبم را از داخل به دندان گرفته و ابرویی به بالا کشیدم. او نیز کتیبه را که به سمتش گرفته بودم، از دستانم ستاند و با تکان دادن سری، گفت:
- اگر مایل به دانستن انبوهی از گداخته‌های رو به خاموشی هستی تا آنها را در تنگناهای ایرانشهر شعله‌ور سازی، باید از این پس همانند این بار به تنهایی مرا ملاقات کنی. چرا که... .
سیبک گلویش تکان خورد و با مکثی کوتاه، نگاهم را نادیده گرفت و به پشت سرم؛ درخت چنار داد:
- دشمنان زیادی بینمان کمین کرده‌اند. پس نباید از این دیدارهای مان کسی، چیزی بداند.
سپس، نگاهش را به سمت چهره‌ی کنجکاوم که به گوشه‌ی چشمانم چین انداخته بودم، سُر داد و با جدیت، ادامه داد:
- حتی به نزدیکانتان... .
من که از حرف‌هایش هیچ سر درنمی‌آوردم، نگاهم بیشتر بر رخ‌اش مات ماند و به سختی، زبانم را برای گفتن چیزی چرخاندم:
- بی آنکه چیزی از خود بگویی، مرا می‌شناسی!
ولی او به من نگاهی سنگین انداخت و با صدایی خفیف و خش‌دار، لبی تکان داد و گفت:
- برای شناختنم هنوز فرصت‌های بی‌شماری در پیش روی شماست، بانو.
سپس، برای کشیدن پاسخی از زیر زبانم، دستی بر ته‌ریش زیر چانه‌اش کشید و زیر چشمی، نگاه پرسشگرش را به من داد:
- اگر به تنهایی مایل به دیدارم هستید... .
با بریدن حرفش، منتظر؛ سرش را اندکی به پایین حرکت داد و من نیز در پاسخش به نشانه‌ی تایید، نگاه اطمینان بخشی به او کردم و آرام سرم را تکان دادم.
او هم با دیدن بازخوردم، لبخند کوتاه و خفیفی بر گوشه‌ی لبش نشاند و با صدایی خش‌دار، قاطعانه گفت:
- خوب است. پس، به دلیل اینکه ایرانشهر شرایط خوبی را به یدک نمی‌کشد، برای ارتباط‌گیری با شما چاره‌ای نمی‌بینم جز اینکه... .
نگاهم را به عمق چشمان سیاه‌رنگش گره زدم که حرفش را پی گرفت:
- همیشه دست‌نوشته‌ی محل ملاقات‌مان را در زیر یکی از بال‌های سیاه‌رنگ مجسمه‌ی مرغ کَرشِفت* خواهم گذاشت.
من که موضوع را فهمیده بودم، تکان خفیفی به سرم دادم و زیر شاخه‌های لرزان درخت چنار، گفتم:
- آری، این مجسمه در میدان فرعی دوم پایتخت قرار دارد؛ جایی که پوستینه‌ها و قلم‌ها‌ی چوبی گوناگونی در راسته‌ی ادیبان شهر به فروش می‌رسد.
او که انتظار چنین اطلاعاتی از سطح پایتخت را در من نمی‌دید، از تعجب ابروانی به بالا داد و نگاه رضایت‌بخشی به من کرد.
سرش را در کلاه شنل‌اش که اندکی سُر خورده بود، بیشتر جای داد و سریع، انگشت شست‌اش را بر روی لبان برجسته‌اش کشید و گفت:
-امیدوارم کار باقی‌مانده‌‌ام را که در طی این چندین سال برایم واگذار گشته، شما به پایان برسانید. پس، همیشه پیگیر دست‌نوشته‌هایم در آنجا باشید. بانو.
همین را که گفت، با تیزپایی مرا ترک کرد و مرا در لابه‌لای کلام‌های پرابهامش تنها گذاشت. سرم را به بالا گرفته و مسیر نگاهم هم‌چنان به رفتن طوفانی‌اش که بلندی شنل‌اش در هوا به پرواز درآمده بود، مات ماند‌.



* مرغ کَرشِفت= مرغ سخنگوی افسانه‌ای= مرغ کَرشیپتر= مرغی که سرور مرغان ایران‌زمین است و کَرشی(سیاه) و پتر(بال) بال‌های سیاهی دارد که از آن به عنوان پرستو هم یاد می‌شود. در زبان گیلکی به آن حاجی‌حاجی می‌گویند و پیوند بین حاجی‌فیروز( هاگین پیتروس) و پیتر سیاه است.
پرنده‌ای است؛ وقتی که به دستور اهورامزدا جمشیدشاه، وَرِجمکرد را در یخبندان برای حفاظت از موجودات زمین ساخت، کَرشِفت با اهورامزدا سخن گفت و دین را با سخن‌گویی‌اش به زمینیان رواج داد.
 
آخرین ویرایش:
برقع‌ام را از صورتم برداشتم و پا به فضای داخلی تالار قصر ملکه نهاده بودم که در اولین نگاه، لعل‌های سرخ و ارغوانی‌رنگ حک‌گشته در دور تا دور دیوارهایش برایم چشم‌نواز شد.
مشعل‌های نورانی با فاصله‌های یکسانی از هم بر روی دیوارها تعبیه شده بودند. نگاهم به چلچراغ‌های آویخته‌شده از چندین مشعل بر سقف تالار بود که تمام فضا را با تمام قدرت، نورانی کرده بود. زیبایی بنای مستطیلی‌شکل داخل قصر با پرده‌های توری و سپیدرنگ تخت ملکه که دورش را احاطه کرده بود، دوچندان گشته بود. بوی یاس و عنبر فضا نیز مشام‌ام را نوازش می‌داد.
ملکه با لباسی ابریشمین و سپیدرنگ بر روی تخت نشسته بود و با انداختن بافت گیسوانش بر روی شانه‌ی راستش، پای راستش را نیز بر روی زانوی چپش افکنده بود.
با جدیتی که از چهره‌ی قلبی‌شکل‌اش دیده می‌شد، بر من نظری افکند. من نیز بر روی صندلی چوبی و در مقابل تختش نشسته بودم. پیراهن زردرنگم را در خود جمع کرده بودم و همانند ملکه پا روی پا انداخته بودم. توجهم به تاج تخت جواهرنشان بود که در پشت سر ملکه با درخشندگی‌اش، دیدگانم را پرنور کرده بود.
تمام ملازمان قصر ملکه به بیرون فرستاده شده بودند؛ جز فریماه که با همان لباس سرخابی‌رنگش در کنار تخت ملکه ایستاده بود. با فاصله‌ی دوقدمی از همدیگر بودیم که ملکه با بی‌حرکت نگه داشتن مردمک چشمان درشت و قهوه‌ای رنگش در مقابلم، از جدی بودن سخنانش حکایت داشت:
- در چنین شرایط مبهمی، درخواستی از تو دارم. آناشید.
سپس، اندکی نگاهش را برای قفل کردن در چشمانم بالا برد و درخواست‌اش را برایم علنی کرد:
- مدتی است که طعم غذاهای قصر به طور عجیبی، مزه‌های اولیه‌ی خود را از دست داده‌اند.
با اندکی سکوت، اخمی کوتاه بین ابروانش نشست و در حالی که به فکر فرو رفته بود، بر گوشه‌ی چشمانش چینی داد:
- شاید شهرهای دیگر هم به همین منوال باشد!
گفته‌ی ملکه کافی بود تا لحظه‌ای نگاه جدی‌گونه‌ام به سمت سیمای پرغرور فریماه که در سمت راست ملکه داشت مرا بی هیچ حرفی برانداز می‌کرد، کشیده شود. دلم به حضورش در جمع‌مان رضایت نمی‌داد ولی چاره‌ای جز فروبستن زبان در کام‌ نداشتم. زیرا که فریماه،کلید اعتماد چندین ساله‌ی ملکه را به دست گرفته بود و خیال از دست دادن‌اش را هم نداشت.
آرام نگاهم را از او گرفتم و به ملکه چشم دوخته بودم که با تک‌سرفه‌ای، یک تای ابروی پُرش را برای تمرکز به بالا داد و گفت:
-می‌خواهم بدانم ریشه‌ی این ماجراها از کدامین برکه ی گل‌آلود سرزمین‌مان آب می‌خورد؟!
من هم آبی مانده در ته گلویم را فروخوردم و دستم را به نشانه‌ی تفکر، به زیر چانه‌ام بردم. سپس، با نیم‌نگاهی به ملکه بازدمی بیرون دادم و گفتم:
- بانوی من، پیگیر چنین کارهایی می‌شوم تا شما با آسوده خیالی به کارهای بانوان رسیدگی کنید.
او نیز به نشانه‌ی رضایت‌بخشی، سرش را ریز تکان داد و با دستش به فریماه اشاره کرد تا مرا از سمت در خروجی تالار به بیرون راهنمایی کند.
هنوز بوی عنبر و یاس فضای تالار، مرا مدهوش کرده بود که از در خروجی پشتی، قدم‌هایم را به اولین پله‌ی از پنجمین پله‌ی خروجی گذاشتم.
سکوت شب نفس‌گیرتر از ساعتی پیش شده بود و مهتاب هنوزدر پشت ابرها به صورت هاله‌ی مبهمی از روشنایی سفیدرنگ دیده می‌شد.
برقع بنفش‌رنگم را برای نشناختن‌ام بر چهره‌ی سپیدرنگم نقاب کردم. هیچ ستاره‌ای در آسمان سراغ ماه را نگرفته بود. تنها صدای زوزه‌ی باد بود که وزش‌اش را شبانگاه از سر گرفته بود. با قدم نهادن بر روی دومین پله، باد بی‌رحمانه‌تر به وزش‌اش شدت داد و گیسوان باز شده‌ام در زیر شال را به تندی به بازی گرفت و صورتم را محکم پوشاند.
در همان هنگام بود که صدای نه‌چندان واضح مردانه‌ای از سمت چپ که زانویش را بر نمای بیرونی دیوار بلند قصر خم کرده بود، توجهم را جلب کرد:
- برای رفتن با من به سمت خانه، خود را آماده کن. بانو.
چین‌هایی از اخم بر پیشانی‌‌ام نشست. او چه کسی بود که این‌گونه خواستار هم‌قدمی با دختر غریبه‌ای همچون من بود؟!
با دیدن آن مرد ناشناس با آن نقاب طلایی‌رنگ که بر چهره‌اش زده بود، اخم‌هایم غلیظ‌تر شدند. او در کنار مشعل نورانی دیوار، دستانش را بر روی سینه‌اش قلاب کرده؛ ایستاده بود.
از شدت نگرانی، لحظه‌ای خون بر رگ‌های صورتم دوید. پله‌های باقیمانده را تا نزدیک شدن به او طی کردم.
 
آخرین ویرایش:
بی آنکه وقتی تلف کرده باشم، دستی بر پهلویم بردم تا با کشیدن شمشیرم از غلاف، خود را برای دفاع آماده کنم. قلبم از کنجکاوی می‌تپید که با فاصله‌ی یک قدمی از او از حرکت ایستادم. با دیدنش گرهی در ابروانم پیچ خورد و نفس در سینه‌ام حبس! او کسی نبود جز فرشاسبی که خونسردانه و با لبخندی آرام نگاه گرمش را به من‌ دوخته بود.
اینک نفس حبس شده‌ام را به بیرون داده و پوفی از سر آسودگی کشیدم. پوزخندزنان، به او که پیراهن آبی‌رنگش را پوشیده بود و آستین‌هایش تا سرشانه تنگ به نظر می‌رسید، نگاه می‌کردم.
او هم دست به سینه، ژرفای نگاهش را از پشت چشمی‌های نقاب طلایی‌رنگش برایم بیشتر کرد و نفس‌های مرا با آن مردمک‌های تیله‌‌مانندش تنگ‌تر! آن چنان با آن لبخند شیرین‌اش مرا می‌نگریست که با خیره ماندن به چهره‌ی نقاب گرفته‌اش، خشکم زد.
در فضای روشنایی مشعل، عجیب باد نه چندان سردی به چرخش درآمده بود. لحظه‌ای پایش را که از زانو بر دیوار خم کرده و تکیه داده بود، صاف کرد و در برابرم تیله‌های روشن شده‌اش را در آن فضای نیمه‌روشن بی‌پروا غمزه‌آلود کرد و این بار صدایش را برایم رساتر کرد:
- گویا این بار به جای اتابک مرحوم، خودت برای شمشیر کشیدن بر رویم دست به کار شده‌ای!
ثانیه‌ای نگذشت تا فرشاسب از کنار مشعل کنار کشید و مرا وادار به جابجا کردن جایم با خودش کرد. اکنون که در کنار همان مشعل و در برابرش ایستاده بودم، ناخودآگاه ضربان قلبم تندتر شد و چشمان تیله‌مانندش با دیدن چشمان میشی‌رنگم از چشمی‌های برقع، درخشید.
از هیجانی که فرشاسب با نگاه بی‌پروایش بر قلبم هجوم آورده بود، تنم گرم شد. عجیب بود که در خنکای باد شب، تنم به شدت گُر گرفته بود و چشمانم به سرخی می‌زد. هر از گاهی باد زبانه‌ی آتش مشعل را به این سو و آن سو می‌کشاند ولی فرشاسب نگاهش را بند چشمان شرم‌زده‌ام کرده بود. شرمگین، نگاهم را از او دزدیده و به چکمه‌های سیاه‌رنگ و تنگش دادم و با صدایی لرزان گفتم:
- آری اما نمی‌دانستم که آن غریبه، تویی که چنین درخواستی داری وگرنه دست به شمشیر نمی‌بردم.
او که شرمگینی‌ام را این‌چنین برایش مفهوم کرده بودم، به مذاقش خوش آمده بود؛ دستانش را به دو سوی سرم بر دیوار تکیه داد و با لبخندی کش‌دار، نگاهم را در حصار دیدگان مهربانش قاب گرفت و سرش را به نشانه‌ی تایید ریز حرکت داد.
قلبم در سینه‌ام بی‌وقفه کوبیده می‌شد و پیشانی‌ام به عرق نشسته بود. هنوز نگاهم به پایین بود که با غرور مردانه‌اش، سرش را به سمتم بیشتر مایل کرد و بی‌مهابا، طبل رسواگونه‌ای را بر کلامش زد:
-سرت را بالا گیر و مرا ببین که همینک تشنه‌ی آن دیدگان عسلی‌مانندت هستم تا شهدش را به نوش کشم. آناشید.
همین جمله‌‌اش مرا چنان به تب و تاب انداخت که با حرکت ناگهانی سرم به بالا، گردنم از درد تیری کشید و گونه‌هایم رنگ گرفتند. ضربان قلبم در اوج خودش بود که با نگاه خشکیده‌ام بر چشمان خمارگونه‌اش، ایستاد.
من زیر نگاه‌های مهرآمیزش به بند کشیده شده بودم و جان می‌دادم ولی او داشت بی‌مهابا نفس‌های گرمش را بر روی صورتم بیرون می‌داد. اخمی ریز بر چهره‌ام نشاندم و با صدایی ظریف و خش‌دار، گفتم:
- من به تازگی چهل‌منار را همچون کف دستم می‌شناسم. پس، نیازی به همراهی کردنت نمی‌بینم. پوربانو.
او هم از گفته‌ام، اخمی غلیظ کرد و با پوزخندی برگوشه‌ی لبش، نگاهش را به لب‌های برجسته‌ام داد و گفت:
- برادرت؛ اصلان در بیرون از دروازه منتظرت بود تا پس از خروج از تالار ملکه همراهی‌‌ات کند که من برای این کار پیش‌قدم شدم. آناشید.
 
آخرین ویرایش:
لبانم از گُرگرفتگی‌ خشک شده‌ بود؛ لبی تر کردم و با نگاهی زیرچشمی به او، سرش را به فاصله‌ی یک سانتی از من خم کرد و آن تیله‌هایش را در چشمانم قفل انداخت:
- به دالان‌ها رفته بودم تا خطوط آن سنگ‌نبشته را به دوستم؛ برای ترجمه دهم.
من که زیر نگاه‌های شیرین‌اش قلبم از جای درمی‌آمد، از تعجب ابرویی به بالا پراندم و با چشمانی تعجب‌زده، با ابرویی به دستش اشاره کردم و گفتم:
- پس، اینک در کنارت هست تا نگاهی به آن بیندازم.
او هم با غمزه‌ای مردانه، سرش را نیز تکان داد و به سمت پایین لغزاند. سپس، دستانش را از حصار سرم برداشت و دست‌نوشته را از کمربند مشکی‌رنگ پیراهنش به بیرون کشید و به سمتم گرفت.
من که این بار هیجان خواندن دست‌نوشته، افکارم را اسیر خود کرده بود؛ نفس‌هایم به شماره افتاده بود. سری به پایین گرفته و بر کلماتش دقیق شدم:
- او چه کسیست که با داشتن هزاران امید و آرزو در بطن افکارش پس از بستن قراردادِ روحیِ مقدس، تبدیل به پنبه‌ای بی‌ارزش می‌شود؟ اما با شجاعت و تمام‌قد برای ادامه‌ی زندگی این قراداد و زمین با دردهای نهفته‌اش نفس می‌کشد. چون تمام خیالاتش با وجود چنین دستکاری اهریمنی در پندارش پر شده است. برای نجات چنین کسی اگر دیری بپاید، ظلم و فساد سراسر ایران‌زمین و هفت‌سرزمین را دربرخواهدگرفت. پس، بشتابید.
من که دست‌نوشته را به فرشاسب برگرداندم، سرم را به آسمان بی‌ستاره اما پرهیاهوی شب به بالا گرفتم تا اندکی هم از نگاه دلچسب فرشاسب در امان باشم. از طرفی، در پاسخ معمای سنگ‌نبشته، به فکر فرو رفته بودم. در آن شب‌هنگام؛ سکوتی عجیب بینمان رخنه کرده بود.
با به دندان کشیدن لب پایینی‌ام، پلک‌های چشمانم را محکم بر روی هم فشردم. او هم پس از فرستادن دست‌نوشته به داخل کمربندش، دوباره دستانش را به دو سوی سرم بر دیوار تکیه زد و بند دلم را با انسجامی که تا چند لحظه پیش جمع کرده بودم، پاره کرد و وجودم را با نفس‌های گرمش که به پوست گردنم می‌خورد، به آتش کشید.
با وزش تندبادی ناگهانی، رایحه‌ی نارنج‌های نشسته بر روی شاخه‌های درخت از چند قدمی‌مان به مشام‌ام رسید و عطرش با پیچیده شدن در سرم، روح پرتلاطم‌ام را آرام کرد. عمیق؛ عطر مستانه‌اش را می‌بوییدم که فرشاسب با برداشتن دوباره‌ی دستانش، به سمت درخت نارنج پر شاخ و برگ پاتند کرد و دستش را به سمت یکی از نارنج‌های نزدیکش برد. طولی نکشید که نارنج به دست، در برابرم قدعلم کرد. با کنجکاوی،چشمانم را گشوده بودم و حرکات‌اش را می‌پاییدم.
یک دستش را در کنار بناگوش راستم به دیوار تکیه زد و با دست دیگرش، نارنج را در جلوی بینی‌ام گرفت و با لبخندی دلکش به من نگاه گرمش را پاشید:
- بانو، بوی نارنج روحت را نوازش می‌دهد و لطافت زنانه‌ات را به رخ مردانه‌ام می‌کشد.
گویا با چنین حرف‌های شبانه می‌خواست مرا بیشتر شیفته‌ی خود سازد! از هجوم کلمات شیرین‌اش، نفس تنگی گرفته بودم. او چرا داشت چنین بی‌پروا با من نطق می‌کرد؟! اخمی ریز بین ابروانم نشست و با نیم‌نگاهی از او لب به شکایت گشودم:
- تو با این کلام‌ات چه می‌خواهی بگویی، پوربانو؟
 
آخرین ویرایش:
من با کرشمه‌ای ریز نیم‌نگاهی به او دوختم و منتظر پاسخش، لبی به پایین کش دادم که تیر خلاصی را بر نگاه برق‌زده‌ام رها کرد:
- امشب از برادرت؛ اصلان رخصت خواسته‌ام تا سفره‌ی دلدادگی‌ام را بر تو بگویم و سینه‌‌ی پرآشوبم را برای چنین نگاه غمزه‌آلودت شرحه‌شرحه سازم.
او داشت از قصه‌ی عاشق‌پیشگی‌اش برایم می‌گفت !
نفسم از جمله‌ی غافلگیرکننده‌اش به شدت تنگ آمده بود و ضربه‌های کوبنده‌ی قلبم نامنظم شده بودند. به نشانه‌ی اعتراض، اخم‌ام را غلیظ‌تر کرده و نارنج را از دستش قاپیدم. این بار من بودم که با بی‌باکی تمام سری کج کرده و ابرویی به بالا دادم:
- چگونه توانایی ذهن‌خوانی مرا داری، فرشاسب؟
او هم با کشیدن پوفی آمیخته با لبخندی لذت‌بخش، دست خالی مانده‌ از نارنج‌اش را میان موهای خوش‌حالتش فروبرد و خود را به بیشتر به من نزدیک کرد و لبش را بیخ گوش راستم نزدیک گرداند.
احوالات عجیبی، در وجودم ریشه کرده بود. قلبم را با این رفتار ناگهانی‌اش بیشتر به تپش وامی‌داشت که زیر گوشم، با صدایی ملایم اما خش‌دار نجوا کرد:
- در همین مدت آشنایی‌ام با تو، تمام حرکات زنانه‌ات را از بَرَم.
آه، عجب واژگان آتشینی را در جان جمله‌اش ریخت و تمام لطافت دخترانه‌ام را شعله‌ور ساخت.
نگاهم را به سمت نارنج پیش رویم سُر دادم و با لبخندی که بی‌شباهت به پوزخند نبود، گفتم:
- بهتر نبود نارنج خوش بَر و رو بر روی شاخه‌ی درخت می‌ماند و باد، هم‌چنان رایحه‌اش را به من می‌فرستاد؟!
او خنده‌اش گرفته بود.به همین خاطر، لبی کج کرد و شانه‌‌های پهن‌اش را به بالا انداخت. سپس، زیرچشمی با صدایی که از عمد به آن خش انداخه بود، گفت:
- بخشندگی ملکه آن‌چنان زبان‌زد عام و خاص است که رخصت چیدن تک نارنجی را به فرمانده ارشد جنگ‌اش خواهد داد. پس، نگران نباش.
این بار من از حرف‌هایش تک‌خنده‌ای کردم. سپس، با ریز کردن مردمک چشمانم، نگاه پرسشگرم را به چهره‌ی نقاب گرفته‌اش دوختم:
- این دیگر چه نقابیست که بر صورت انداختی و در واپسین لحظات خروجی مرا از ترس به مرز جنون کشاندی؟ فرشاسب.
او با پلک‌زدنی، دست آزادش را همانند دیگری در کنار بناگوش چپم تکیه داد و با لبخندی نگاهم را در صحیفه‌ی چشمانش قاب گرفت:
- این همان نقاب طلایی بازمانده از تمدن سوماتوره* است که در مراسمات و آیین‌های خاصی کاربرد داشته و ما افسران ارتش اکنون وقت زخمی شدن در جنگ‌ها برای شناخته نشدن از آن استفاده می‌کنیم.
من هم با نشاندن لبخندی کوتاه بر کنج لبم، یک تای ابرویی به بالا دادم و از تعجب، گفتم:
- پس، نمی‌خواهی کسی ما را در اینجا دست به شناخت بزند؛ به همین دلیل، نگهبانان قصر ملکه را از ما دور کرده‌ای و خود را جایگزین‌شان کردی!



*تمدن سوماتوره= تمدنی در لرستان کنونی
 
آخرین ویرایش:
او که هم‌چنان دستانش را در دو سوی بناگوش‌ام تکیه داده بود، اندکی خود را عقب کشید و با چین دادن به گوشه‌ی چشمانش، با نگاهی گرم به لحنش اندکی جدیت به خرج داد:
- پندارم این بود که هوشمندی‌ات را بیشتر در کلمات‌ات به کار بری و مرا خلع سلاح کنی، بانو. زیرا که این نشناختن‌هایمان علت دیگری دارد!
او داشت نیش و کنایه می‌زد و مرا به کوچه‌پس‌کوچه‌های مفهوم افکارش می‌برد که لحظه‌ای گوشه‌ی لب پایینی‌اش را با فشار دندانش گزید و چشمان مشکی‌رنگش را به نشانه‌ی پس زدن افکار به بالا چرخاند. سپس، حرص‌آمیز با دستش پیشانی پهن اش را خاراند و به من نگاه دوخت:
- گویا که پاسخ معمای سنگ‌نبشته را می‌دانی و دم نمی‌زنی؟
من هم با شرمی که از نگاهم پیداشده بود، عرقی بر تیغه‌ی کمرم نشست. تمرکز نگاهم را به چانه‌ی پهن مردانه‌اش بردم و به آهستگی و شمرده‌شمرده لب زدم:
- پاسخش، زن است. هنگامی که زن از ابتدای خلقتش افکاری از رویاهای زندگی‌اش را در سرش جولان می‌دهد، با پیوندی مقدس و روحی به نام ازدواج تمامی آنها به سمت نابودی پیش می‌روند. چرا که با تجاوز و دستکاری اهریمنان در تخیلاتشان کرده‌اند، پس از ازدواج رابطه‌اش با همسرش به گونه‌ای که در افکار خود داشت، ناقص می‌ماند و هرگز این رابطه‌ی روحی باب طبع او و همسرش نخواهد بود. زیرا که افکار سالمش را اهریمنان به یغما برده‌اند. مگر اینکه‌... .
من از قصد باقی کلام‌ام را بریده بودم و در سکوت خود غرق گشته بودم که او با صاف کردن گلویی، اخمی از تعجب بین ابروانش نشاند. سپس، با سُر دادن نگاهش از لبانم به مردمک چشمان میشی‌رنگم، پرسید:
-مگر اینکه چه اتفاقی بیفتد، بانو؟ بگو.
عرقی که اینک از تیغه‌ی کمرم به پایین ستون فقراتم می‌‌لغزید، از شرم لرزی عجیب بر تنم نشست. اما امان از آن نگاه ناگهانی‌ام که بی‌اراده بر چهره‌ی گندمگون‌اش لغزید و نگاهمان با همدیگر تلاقی خورد.
چهره‌ی ملتهب‌اش نشان از کنجکاوی بیشترش برای یافتن پاسخ از زبانم بود. نفسش را در سینه حبس کرده بود. من هم برای پاسخ دادن، نفسم در سینه به شدت گره خورده بود که جوابش را با صدایی گرفته دادم:
- مگر اینکه اهورایی بودن مهربان(مرد) و مهربانو(زن) بیش از پیش وجودشان را در هم گره بزند و پیوندی محکم‌تر از یک کوه بین‌شان باشد. این گونه، چیره‌گری اهریمنان بر آنان به حسرت تبدیل خواهد شد.
او که حالا پاسخ پرسش‌اش را از من گرفته بود، با رضایت ابرویی به بالا داد و نفس حبس شده‌اش را به سختی بیرون داد. سپس، دستی بر پشت گردنش کشید تا نقاب طلایی رنگش را که جنگجویانه‌تر نشان‌اش می‌داد، از پس چهره‌ی دلنشین مردانه‌اش بردارد اما با تندی و شرم‌زده؛ مانعش شدم:
- دست نگه دار. فرشاسب. بگذار در همین حالت، گفت‌و‌گوهایمان ادامه یابد.
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا