انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

منتخب فادیان نور | سینتامان کاربر انجمن آوای رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع سینتامان
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
سپس، سریع سری صاف کرد و رو به من خروشید:
- می‌خواستی پادشاه را بیابی در حالی که هرگز دست‌ات به او نخواهد رسید! از این پس، بیماری‌ها و تاریکی‌ها به اوج خود خواهد رسید‌ و همه چیز بیش از اکنون دگرگون خواهد شد.
آن مرد درشت‌اندام هنوز بازویش را بر روی زمين مبهوت‌وار به پادشاه خیره مانده بود و من هم توقف‌کرده بر روی اسب؛ با ابروانی گره‌کرده از خشم و چشمانی آتشین به او زل زده بودم. او نیز طبل خواسته‌هایش را داشت بر من بی‌وقفه می‌نواخت:
- برای رسیدن به چنین لحظه‌ی مبارکی، از چه تلاش هایی که. فروگذاری نکرده‌ام؛ پس، از این پس دیگر نسل شما انسانها به تاریخ پیوند خواهد خورد. به طوری، ارزش‌های زنانه به کمترین حد خواهد رسید و فساد در بینشان پیشی خواهد گرفت. با از بین رفتن زنانگی‌ها، دیگر انتظار زمینی آباد نخواهید داشت. چرا که نیروی حیات از زمین را این‌گونه پس خواهیم گرفت و برای همیشه، حکمران زمین خواهیم ماند.
از جملات مصمم و کوبنده‌اش چنان وحشت بر من چیره شد که شمشیرش هنوز در جهتش ماند و با فرو دادن بغض‌ام در گلو، اخمی غلیظ میان ابروان پرپشت‌ام نشست.
دیگر تاب شنیدن حرف‌های صد من یک غاز او را نداشتم؛ به همین خاطر، وهم ترس‌ها و هراس‌هایم را کنار گذاشتم و با فریادی، شمشیرم را به سمتش حرکت‌ دادم؛ با ضربه‌ای کوبنده‌تر به سوی سرش خود را بر روی اسبم به جلو کشیدم.
ولی او دستان خزنده‌مانندش را داشت به سویم نشانه می‌گرفت تا تنم را چنگ زند که من با چشمانی جسورانه و محکم، زیر لب دعایی اهورایی خواندم. دیگر کاسه‌ی صبرم از کارهای گستاخانه‌اش لبریز شده بود که از درون با تمام نیرو، دعایی از بندهای اوستا را دوباره در پی هم خواندم و او هم اندکی خود را به عقب کشید.
ابروان پرپشت و زمخت‌اش را با آشفتگی درهم کشید و سیبک گلویش تکان خورد. آن‌چنان که پوست خاکستری‌رنگ گلویش، حرکت‌ کرد و این از نگاه تیزبین‌ام پنهان نماند.
بار دیگر، شمششیرم را به سمتش گرفتم که ناگهان از پشت سرم، صدای شتابان سم اسب‌هایی را شنیدم که به سمتمان می‌دویدند. در همان حال، سری به عقب چرخاندم و فرشاسب و پسر دیگری را سوار بر اسب‌های جداگانه دیدم.
از کنجکاوی، اخمی کردم و فرشاسب با فهمیدن مفهوم حرکت ابروانم، شمشیرش را به بیرون کشید و به من نزدیک گشت. سپس، بلافاصله سری تکان داد و گفت:
- بانو. او همان کسی‌ست که قول رهایی‌اش را به مادرش داده بودیم.
پس، او کسی نبود جز هرمز؛ پسر بانو فریماه! با خوشحالی، لبخندی بر روی‌اش پاشیدم و به نشانه‌ی سپاسگزاری، سری تکان دادم. سپس، با نگاهی کوتاه به هرمز هم سری به نشانه‌ی خوشامدگویی حرکت‌ دادم و او هم همین کار را کرد.
از آن جایی که باشکان و آمیتیس برای مبارزه با آن مردان پشت سرمان مانده بودند؛ حالا هر سه‌مان در حال نبرد با این پلشت‌های بی‌صفت بودیم.
 
آخرین ویرایش:
هرمز، اندام درشت‌اش را بر روی اسبش حرکت داد و موهای حالت‌دار و کوتاهش را که بر گوشه‌ی پیشانی‌اش ریخته شده بود، کنار زد. اندکی که او را برانداز کردم، چشمان کهربایی رنگش بیشتر به چشم‌ام آمد. انگار که مادرش اینک در سرایی دیگر به سر می‌برد و پسرش با ارث بردن رنگ مردمک‌های مادرش، داشت به جای او میدان‌داری می‌کرد.
از اینکه بانو فریماه به پیمان خود وفادار مانده بود، خوشحالی در پوستم نمی‌گنجید. زیرا که مانند خواهرش؛ ملکه نبود که هر تقی به توقی زده می‌شد، تکلیف‌اش را با خودش روشن نمی‌کرد و همانند گل آفتابگردان، به این سو و آن سو رو می‌چرخاند.
در دل به کارهای ملکه نیشخندی می‌زدم که هرمز همین که نزدیکمان آمد، آن دیو دهشتناک به ما سه نفر نگاهی انداخت و هر دو دست‌اش را به طور افقی از هم گشود و در امتداد پهلوهایش، انگشتان دستش را به بالا گرفت. در همان هنگامه‌ی آشوب گرگ و میشی که در هوا به راه انداخته بود، با فریاد غرید:
- این را در کله‌ی پوک‌تان فرو برید که من تنها پادشاه ایرانشهر و هفت‌سرزمین هستم. پس، به هوش باشید!
این بار دیگر هر سه‌مان با تندی از رکاب اسب‌هایمان پیاده شدیم و با شمشیرهای آخته* شده‌مان به سمتش هجوم بردیم. همان هنگام، آن مرد درشت‌اندام هم به آن دیو پیوست و در جرگه‌‌اش با نزاع علیه‌مان برخاست. بی‌وقفه داشتیم در برابرشان شمشیر می‌زدیم که او ناخن‌های تیز انگشتانش را در جهت‌مان گرفت و با صدای زمخت و گو‌ش‌خراش‌اش بادی در غبغب انداخت:
- آگاه باشید که در فرگشتی* که هیچ دوست ندارم به نفع شما انسانها باشد، بزرگ‌دیوِ مان؛ آشمُغ* خواهد آمد و شما را از چنین زمینی که متعلق به ماست، پاکسازی خواهد کرد!
و دیگر چیزی نگفت و هم‌چنان در برابرش شمشیر می‌زدیم و هر سه‌مان زیر لب دعاهایی می‌خواندیم. دقایقی از شمشیرزنی‌های بی‌وقفه‌مان سپری شده بود و موهایمان از عرق به پوست گردن‌هایمان چسبیده بود ولی او جان‌سخت‌تر از آن چیزی بود که فکرش را می‌کردیم.
لبه‌های برنده‌ی شمشیرهایمان را بر پهلو و شکم‌اش می‌زدیم و او به ما چنگ می‌انداخت و هر از گاهی برای ترس ایجاد کردن به جانمان، از پشت دم‌اش را محکم بر زمین می‌کوبید. زهی خیال باطل؛ چرا که دیگر آب از سر ما گذشته بود و داشتیم به ضربه‌های مهلک‌اش عادت می‌کردیم.
هوا هم‌چنان گرگ و میش بود و دیگر طلوع آفتابی در آسمان مشاهده نمی‌شد تا نیرویی از نور خورشید گرفته شود. قلبم داشت از شدت خستگی به تنگ می‌آمد که فرشاسب در کنار گوش‌ام با صدایی بلندتر گفت:
- به همین خاطر است که از ابتدا می‌گویند برای پاکسازی چنین شرایطی، روح جمعی می‌خواهد!
من نیز در حالی که شمشیرم را با یک ضرب به سوی آن دیو بردم، به نشانه‌ی تأیید حرفش سری تکان دادم؛ در همان دم، اسبی دیگر از آن سویی که آمده بودیم، به این سمت آمد.
مردمک چشمانم را برای دیدنش که ریزتر کردم، در کمال تعجب جناب کیارخ را دیدم که تیر و کمان به دست، در حال رها دادن تیرش به سوی ماست!
دیگر داشتم از چنین وضعیتی کلافه می‌شدم که جناب مشاور را این گونه مصمم در کارهای نابه‌خردانه‌اش می‌دیدم. گویا فرشاسب هم با این که پدرش بود، از او آگاهی کامل را نداشت؛ به همین دلیل، او با نگاهی چرخاندن به پدرش، اخمی کوتاه بر پیشانی‌اش نشاند و دستش را محکم لای دسته‌ی شمشیرش فشار داد.





*آخته= بیرون کشیده شده
*فرگشت= آخرالزمان= زمانی که در ظهور امام زمان، رجعت اتفاق می‌افتد و نیروهای خیر و شر تمام و کمال با هم به مبارزه می‌پردازند.
* آشمُغ= همان دجّال در اسلام است.
آشمُغ، دشمن موعود است که به زبان زرتشتی به آن می‌گویند.
 
آخرین ویرایش:
در حال نگاه افکندن به تیر رها شده از دست جناب کیارخ بودم که ناخودآگاه، نگاهم به چهره‌ی عبوس‌اش افتاد. با دقتی موشکافانه به تیر جهت یافته‌اش، دیدم که با سرعت به سمتم می‌آید.
در کسری از ثانیه، با کشیدن شانه‌ام از تیر نشانه رفته، خود را جاخالی دادم و صدای برخورد تیر بر زمین شنیده شد.
سرم را به طور ناگهانی برای دیدن تیر برگرداندم و فرود آمدنش را بر زمین سرشار از گرد و خاک دیدم. یزدان را سپاس می‌گفتم که تیرش به خطا رفته بود.
جناب کیارخ با دیدن ناکامی تیر نشانه رفته‌اش، لبانش را حرص‌آمیز بر هم فشرد و با عصبانیت از رکاب اسبش پیاده شد.
حالا در مقابلمان ایستاده بود و داشت برایمان شمشیر می‌کشید. او که می‌خواست دوباره برای ایجاد خراشی دیگر به سمتم حمله کند، فرشاسب به ابروهایش گرهی زد و سپس، با شمشیرش به طور ضربدری شمشیر پدرش را غلاف کرد تا آسیبی به من نرساند.
می‌دانستم که با تمام مهربانی‌هایش، حاضر به آسیب رسیدن به من نیست و این از خصوصیات بارز او بود.
لحظه‌ای سوز زخم ساق پای راستم دوباره عود کرد و از نهایت دردش، لحظه‌ای از شمشیر زدن ایستادم ولی دیگر لحظه‌ی بعدی برای نیرو گرفتن وجود نداشت. به همین خاطر، بی آنکه فرصتی داشته باشم، به شمشیر زدن ادامه دادم و چند دقیقه‌ای به همان منوال، در هوای گرگ و میش آنجا به مبارزه می‌پرداختم.
در آن بحبوحه‌ی ستیزهایمان، صدای شمشیرها که اینک وسیله‌‌ای برای رسیدن به یک سری اهداف صده بود، در گوش‌هایمان می‌پیچید. از این سو، ابرهای تیره در آسمان خودنمایی می‌کردند و با انداختن هراسی عجیب در قلب آدمی، بر اندام آدمی هم لرزه می‌افکندند.
فضا آن‌چنان دلگیر بود که به جز شمشیر زدن و تن دادن به چنین درگیری اجباری، چاره‌ای پیشِ رویمان باقی نمانده بود. هرمز را می‌دیدم که با وجود این که مادرش را ساعتی پیش از دست داده بود، چطور با قدرت مردانه در حال رزم با دشمنان قسم‌خورده‌ی مادرش هست.
ستیزمان آن چنان به طول انجامیده بود که خستگی نه‌تنها از سر و روی ما هر سه باریدن گرفته بود، بلکه در سیمای گندمگون‌ پدرش و آن مرد پهلوان‌سان هم دیده می‌شد.
رخسار به هم‌ریخته‌ی فرشاسب را هم می‌دیدم که به خاطر خلق و خوی پدرش که به تازگی برایش هویدا گشته بود، رنج می‌کشید و این برایم چیزی جز دلشورگی در پی نداشت. چرا که با دیدن هر ذره از رنجش فرشاسب، انگار روحم خراش برمی‌داشت و جانم ذره ذره آب می‌شد.
از آن جایی که هیچ باریکه‌ی نوری از پشت ابرهای تیره‌ی آسمان تابیده نمی‌شد، نمی‌دانستم که چند ساعتی از طلوع آفتاب گذشته؟! بنابراین، هر بار که برای نیرو گرفتن در جهت شمشیر زدن به آنها، اوج می‌گرفتم؛ اندکی نفس به عمق سینه‌ام می‌فرستادم تا از اندک نیروی باقی‌مانده‌ی خودم کمک گیرم!
در حال و هوای ستیزه‌جویانه بودیم که ناگهان صدای تاختن سمّ اسب دیگری در فضا طنین انداخته شد که راهش را به سمتمان گرفته بود! آن‌چنان شتاب گرفته بود که از کنجکاوی ابرویی بالا کشیدم و سری به عقب بازگرداندم.
لحظه‌ای نگاهم به اسبی دوردست‌تر که چندمتری از ما فاصله داشت، افتاد که دو سواره‌ای دارد و شتابان به ما نزدیک می‌شود. چین‌هایی بر پیشانی‌ پهن‌ام انداخته شد و برای شناختن‌شان قدمی به جلو برداشتم که یکدفعه، جناب اَشوزدنگه را با کسی که در جلویش بر یال اسب سرش را تکیه داده بود، دیدم.
او اینجا چه می‌کرد؟ فرشاسب نیز سری به عقب چرخاند و لحظه‌ای همگی، دست از شمشیر زدن کشیدیم و صحنه‌ی مقابلمان را با چنین گرد و خاکی که به پا کرده بود، می‌دیدیم.
 
آخرین ویرایش:
من چهره‌اش را از زیر پارچه‌ی سه گوش سفیدرنگی که برای خود دست و پا کرده بود، توانستم تشخیص دهم؛ چرا که چشم و ابروان مشکی‌رنگ همیشگی‌اش نافذانه بود و راهی برای شناسایی کردنش برایم باقی گذاشته بود!
او همراه با پادشاهِ خفته در جلوی‌اش به ما نزدیک می‌شد که با توقف ناگهانی اسبشان مواجه گشتیم. با دیدن پادشاه حقیقی در کنارش، ان‌چنان امیدی در روزنه‌ی قلبم پدیدار شده بود که لبخندی کوتاه از شعف بر گوشه‌ی لب‌هایم نشست.
همین که به طور کامل اسب سفیدرنگ از حرکت ایستاد، بلافاصله جناب اشوزدنگه پا در رکاب نهاد و پیاده شد.
او در کسری از ثانیه به سمتم آمد و با متمایل کردنش در جهت گوشم، زمزمه‌هایی در گوشم نجوا کرد و مرا با کلماتی، در اقیانوس سرگردانی رها کرد. زیرا که با کشیدن شمشیرش از نیامش، صدای آهنین‌اش در فضا پیچید و برای رسیدن به میدان ستیزی که ساعتی در نهایت خستگی با آن درگیر بودیم، هجوم برد. سپس، خطاب به من که هنوز با حیرانی او را می‌نگریستم، فریاد کشید:
- بشتاب. بانو که وقت تنگ است.
آن دیو دهشتناک و جناب کیارخ که پادشاه اصیل را سوار بر اسب؛ ایستاده دیدند، خواستند به سمتش یورش ببرند که با ناکامی مواجه شدند. چرا که فرشاسب با نگاه تیزی که بر من کرد، سریع سرش را به نشانه‌ی عجله کردن به پایین حرکت داد و چشمان نافذش را به من دوخت. سپس، شمشیرش را برای جلوگیری از حمله به من و اسب پادشاه، در جلوی دیدگانشان گرفت.
من نیز بی آنکه درنگی در کار داشته باشم، شتابان در جهت آن اسب چرخیدم و پا در رکاب اسب سفیدرنگ پادشاه گذاشتم. همین که سوار بر روی زین مشکی‌رنگ‌اش شدم، ناخودآگاه نگاهم به چهره‌ی خسته اما مصمم فرشاسب انداختم که هنوز با آن ته‌ریش روی نیم رخ‌هایش، برایم دوست‌داشتنی‌تر از هر زمان دیگری جلوه می‌کرد. او سریع برای بدرقه کردن‌ام سری تکان داد و من نیز در پی‌اش با لبخند، همین کار را کردم.
بند افسار اسب را گرفته بودم که با زدن سریع‌اش، اسب از جایش کنده شد و جناب کیارخ را در چند قدمی‌ام دیدم که سریع سوار بر اسبش شد تا برای مانع شدنم، خود را به من برساند. چرا که دیگر فرشاسب نتوانسته بود از حرکت کردن پدرش جلوگیری کند.
ضربان قلبم بر روی هزار رفته بود و داشت از سینه‌ام کنده می‌شد. هنوز محو گفته‌های جناب اشوزدنگه بودم که انگار با تک‌تک‌ حرف‌هایش مرا مسخ کرده بود.
از طرفی، مرد درشت‌هیکل هم سوار بر اسبش شد و در حال تاختن به سمتم شد. آن دیو اهریمنی نیز از قافله عقب نماند و با گذاشتن پای نه‌چندان غول‌پیکرش بر روی زمین سعی می‌کرد خود را با آن فاصله به سمتم هجوم آورد و من با یکه‌تازی، مسئوليت خطیر بردن پادشاه را پذیرفته بودم.
 
آخرین ویرایش:
جناب اشوزدنگه که وضعیت را پرآشوب دید، سوار بر اسب فرشاسب شد و همراه با او در پی‌ام تاختند. هرمز نیز با یک حرکت ناگهانی بر اسبش نشست و همگی به دنبالم در هوای گرگ و میش صبح با اسب‌هایشان دویدند.
نفس‌های همگی در هم گره خورده بود و با نزدیک کردن سینه‌هایمان به سر اسب‌هایمان شتاب گرفته بودیم. جناب کیارخ و آن دیو اهریمنی برای رسیدن به من کم مانده بودند که من با کشیدن محکم افسار اسبم، جفت پاهایم را به شکم اسب کوبیدم و اسب سفیدرنگ با سرعت سرسام‌آوری حرکت کرد.
نگاهم که به‌ پادشاهی که در جلویم هم‌چنان سر بر روی یال اسب نهاده بود، سُر خورد؛ به یاد گفته‌های جناب اشوزدنگه افتادم و چین‌هایی بر پیشانی‌ام به ناگه انداخته شد:
- این اسب سفیدرنگ پادشاه؛ نَوَند* است که تو را به مقصدی مشخص خواهد رساند. به او گیاهی معجزه‌آسا خوراندم و هنگامی که جفت‌پاهایت را بر شکم‌اش بکوبی، تو را به آن مقصد خواهد رساند. به طوری که با سرعت برق و بادی که خواهی تاخت، دیگر کسی جلودارت نخواهد بود.
با یادآوری تک به تک واژگان رازآلودش، هنوز موهای تنم سیخ می‌شد و قلبم به تپش افتاده بود. دانه‌های درشت عرق در آن هوای بی‌ آفتابی که در آسمان دیده نمی‌شد، از سر و روی‌ام باریدن گرفته بود.
کم‌کم سرعت نَوَند داشت بیشتر می‌شد و باد هم در پی‌اش قسمتی از بند گره‌خورده‌ی پشتی پارچه‌ی صورتم را در جهت عقب به حرکت درمی‌آورد. به طوری که دیگر کوه‌های دوردست اطراف برایم همچون خطوطی پیوسته به نظر می‌آمد که از آنها داشتم گذر می‌کردم.
آن دیو پلشت که شتاب گرفتن‌ام را دید، با عصبانیت فریادی گوش‌خراش به سر داد و در میانه‌ی سکوت عجیب کوه‌ها صدایش گم شد.
همین که در آن میان، سری به عقب چرخاندم؛ همه‌ی آنها را دیدم که در حال دور شدن از من بودند. این برایم چنان مسرت بخش بود که شادی عجیبی در رگ‌هایم به تندی دوید.
لبخندی از شوق بر لب راندم و در جهت پادشاه آریوسلم سری صاف کردم. حالا می‌توانستم با همین چشمانم او را در کنار خود ملاقات کنم، آهی از آسودگی از درونم برخاست و پلک‌های دیدگانم را محکم بر روی هم فشردم.
دقایقی هم‌چنان هر دو بر روی نَوَند می‌تاختیم که وارد دشتی پوشیده از علف‌های کوتاه سرسبز شدیم. دشتی که در لای علف‌های سرسبزش، لاله‌های سرخ واژگون و چندین پوشش گیاهی دیگر از دور، چشم‌نوازی‌اش را به رخ‌ام می‌کشید.
چنان شعفی بر وجودم راه یافت که آهی دیگر اما عمیق‌تر از سرِ خوشحالی به بیرون دادم. در حال چشم چرخاندن به همان حوالی زیبا و دلنشین بودم که کوه خیلی بزرگ و باشکوهی را که در جلویم قد علم کرده بود را نمی‌دیدم. کوهی استوار که بر فراز آن دشت پهناور و روح‌انگیز به تنهایی، توانسته بود خود را بیشتر از سایر کوه‌های عمرم در دلم جای دهد. چرا که شکوه‌اش آن چنان بود که خوفی عجیب را در دل آدمی بیاندازد و قلب هر کسی را با انداختن مهرش بر او به راحتی بِرُباید!


*نَوَند= به معنای تیزرو تندرو است.
 
آخرین ویرایش:
هنوز محو تماشای کوه؛ در حال عبور از میان لاله‌های سرخ واژگون سه‌گانه بودم که ناگهان دروازه‌ی بزرگ سنگی آن کوه به سرعت گشوده شد و طنین ساییدگی باز شدنش در گوش‌هایم نواخته شد.
با باز شدن کامل‌اش، همراه با نَوَند شتابان به داخل راه یافتیم و دوباره کلام جناب اشوزدنگه همراه با صدای بسته شدن دروازه‌ی غار در گوشم طنین‌انداز شد:
- پس، بند افسارش را محکم بگیر و با همدیگر راهی کوهی بی‌نام و نشان که محلی‌ها به آن لقب دورافتاده* داده‌اند، شو!
آری. پس، این همان کوه بی‌نام و نشانی بود که او وعده‌‌‌ی باز شدن غارش را به من داده بود!
به خوبی به یاد دارم در یکی از روزهای پیش از ربوده شدنم توسط اشخاص جناب کیارخ، مرا در آتشکده‌ی آناهید دیده بود و از پشیمانی‌های گذشته‌ی خود برای من و فرشاسب شرح می‌داد. حالا می‌فهمیدم که در چه بزنگاهی، چاله‌های اشتباهات گذشته‌اش را پر کرد و حرف‌های آن روزم در دالان زیرِ چهل‌منار برایش کارگر* افتاد!
هنوز از پریشان‌احوالی‌ام فارغ نشده بودم که نگاهم به شعله‌های زبانه‌ کشیده‌ی مشعل‌های روی دیوار غار غلت خورد.
همین که مردمک‌های چشمانم به تخت کناری دیوار؛ گوشه‌ی راست غار چرخ خورد، از تعجب ابرویی بالا کشیدم؛ چرا که انگار جناب اشوزدنگه از قبل تمام اسباب راحتی پادشاه را فراهم کرده بود و این چنین پیچ تاریخی این سرزمین را داشت با همدلی‌مان طی می‌کرد.
با کشیدن محکم بند افسارش، بلافاصله نَوَند از حرکت ایستاد و شیهه‌ای بلند کشید و نوای شیهه‌اش در فضای غار پژواک شد.
من نیز سریع، پا در رکاب نَوَند گذاشتم و با گرفتن نفسی عمیق، با خوشحالی پیاده شدم. سپس، از تن شاهنشاه گرفتم به پایین سُر دادم. دستانم را به زیر جفت زیربغل‌هایش حرکت دادم و او را کشان‌کشان بر روی تختی چوبی که تاج‌اش به طرح بته‌جقه نقش خورده بود، بردم.
با دراز کشیدنش، سریع سرم را به سوی کمربند مشکی‌رنگم که همانند ارتش تاریکی پوشیده بودم، انداختم و کیسه‌ی خردلی رنگ هوم را از لای‌اش درآوردم.
دستانم از شوق بهبودی‌اش، شروع به لرزش کردند. با این حال، با همان لرزش دستانم شاخه‌های ریز طوسی رنگ مایل به سبزش را از لای کیسه بیرون کشیدم و بی‌درنگ، به جلوی پره‌های بینی پادشاه بردم.
چند دقیقه‌ای دستم را در همان حالت جلوی بینی‌اش گرفتم و خیره به چهره‌ی سپید و نورانی‌اش ماندم. چهره‌ای که دوباره مرا آرام می‌کرد و به دنیای شگفت‌انگیزی می‌برد که هیچ واژگانی یارای توصیف‌اش را در برابرش نداشت.


*کوه دورافتاده= نام دیگر این کوه، به انگلیسی واپِر یعنی (مه و بخار) است. به دلیل اینکه در بلندترین جای ممکن مرودشت قرار دارد و در جایی پر از مه و سردسیری جای گرفته، به این نام خوانده می‌شود. علاوه براین، به دلیل دورافتاده بودن این کوه از روستاها و سکونت‌گاه‌های مردمی، لقب دورافتاده بودن به آن اطلاق می‌شود.
*کارگر= موثر
 
آخرین ویرایش:
لحظه‌ای نگاهم به ابروان به هم پیوسته‌ی سپیدرنگش کشیده شد و تکان خوردن گوشه‌ی پرپشت و پهن کمندش، مرا غافلگیر کرد. از تعجب، ابروانم به بالا پریدند و قلبم به تپش افتاد.
گویا رایحه‌ی مینویی این هوم بر او به خوبی اثر کرده بود و داشت هوشیاری‌اش را به دست می‌آورد.
هم‌چنان ساقه‌ی خوشبوی هوم را بر جلوی بینی‌اش ستانده بودم تا بیشترین بو را به عمق ریه‌هایش بگیرد.
همین که به هوش آمدنش را دیدم، با خیالی آسوده‌تر نفسی بیرون دادم و دیدگانم را بر روی هم با خوشحالی محکم بستم. سینه‌ام از نفس‌های تند و پرهیجانی که می‌کشیدم، بالا و پایین می‌شد و بی‌قرارترم می‌کرد.
در امان هنگام بود که پادشاه، نفس‌اش را محکم از سوراخ‌های بینی‌اش به بیرون فرستاد و برگ‌های ریز هوم در جلوی بینی‌اش تکان خوردند. سپس، با صدایی خش‌دار که گویا از ته چاه بیرون می‌آمد، لبی تکان داد:
- من... من... .
نگاهم که به‌ لبان خشکیده‌اش افتاد، از نگرانی ابروانم را در هم کشیدم و سریع، به سوی نَوَند که در یک قدمی‌ام بود، پاتند کردم و قمقمه‌ای را از روی زین‌اش برداشتم. پس از باز کردن درش، لبه‌ی آن را در جهت لب خشکیده‌اش گرفتم تا اندک جرعه‌ای از اب، لبانش را تر کند.
من هم با نگاه به چشمان نافذش، اندکی کمرم را به سمتش خم کردم و با آرامش گفتم:
- سرورم. اندکی از این آب گوارا بنوشید تا جان بگیرید.
هنوز چشمانش را از هم باز نکرده بود که با اعتماد به شنیده‌اش، لبش را تکان داد و با گشودن لبانش از همدیگر، چند قطره‌ای از آن را به داخل گلویش راه داد و لبانش تر شد.
سپس، به دشواری چشمان درشت و مشکی‌رنگش را باز کرد و با نیم‌نگاهی به من، لبخند نیمه جانی را بر گوشه‌ی لبش نشاند و دوباره با همان آوای بم و خش‌دارش دچار لکنت شد:
- من... هم... همینک... باید... به... چهل‌منار... بروم.
اما من با تاسف، سری تکان دادم و با اخمی که بر پشت چشمانم راندم، گفتم:
- اما شما باید پس از بهبودی کامل، راهی مجموعه کاخ‌های چهل‌منار شوید. چرا که دشمنان ایران‌زمین در کمین نشسته‌اند! سرورم.
همین که این را شنید، چشمانش را تا هر اندازه که می‌توانست، به سختی گشود و با اندک ترسی که در چشمانش لانه کرد، با لحنی رساتر نگاهش را برایم پرسشگرانه کرد و گفت:
- مگر تو کیستی که این‌گونه برایم نطق می‌کنی؟ بانو.
انگار از دیدن شخصی چو من در چنین شرایطی غافلگیر شده بود که چنین پرسشی را حواله‌ام کرد. من نیز با لبخندی کوتاه، به نشانه‌ی احترام سری تکان دادم و ریشه‌ی هوم را از دسترس بینی‌اش خارج کردم و گفتم:
- ای شهریار بزرگ. شما گویا چندین سال در زندگی نباتی خود به سر می‌بردید که اینک به لطف اهورامزدا؛ پروردگار بزرگ در چنین غاری توانستید هوشیار شوید.
او هم تک ابرویی سپید و به هم پیوسته‌اش را از تعجب به بالا کشید و پوزخندی مهربانانه بر گوشه‌ی لبش زد و آن را کش داد. سپس، لب پایینی‌اش را کج کرد و با بغض گفت:
- آنها برای نابودی ایران‌زمین، دست به هر کاری خواهند زد و از پای نخواهند نشست.
من نیز از سیر تا پیاز تمام ماجراهای این مدتی را از زمان حمله‌ی آذربایگان تا به اکنون را به ایشان شرح دادم و با برخاستن از کنارشان، در برابرش به نشانه‌ی ادب سری خم کردم.
احوالات پادشاه آریوسلم که کم‌کم رو به بهبودی می‌رفت، با خوشحالی سری تکان داد و نگاهش را به من داد و گفت:
- از اینکه قلب چنین بانوان دلسوز و دلیری همچون تو در ایرانشهر می‌تپد، می‌بالم و خونی از غیرت بیشتر در رگ‌های منِ خدمتگزار این ملت، به جوش می‌آید.
 
آخرین ویرایش:
از اینکه پادشاه چنین سخنان فروتنانه‌‌ای بر زبان می‌راند، در دل به ایشان آفرینی گفتم و با لبخند، دوباره به نشانه‌ی ادب سری خم کردم و گفتم:
- سرورم، از بزرگواری شما؛ پادشاه ایرانشهر و هفت‌سرزمین است که این‌گونه درباره‌ی من تمجید می‌کنید وگرنه من قطره‌ای از دریای بی‌کران دلاوری‌های شما نیز نمی‌باشم.
او هم با لبخندی دیگر، چین‌هایی بر پیشانی‌اش نشاند و برای خاتمه دادن به چنین فروتنی‌اش،سری به نشانه‌ی تأیید تکان داد. من هم بی‌درنگ، سرم را به سمت کمربند مشکی‌ام به پایین انداختم و گردنبندها را از لای‌اش درآوردم. آن‌گاه، آنها را در دستانم گرفتم و به سوی پادشاه دراز کردم و نگاه‌کنان به ایشان گفتم:
- این گردنبندها، همان سنگ‌های مکمل وعده داده شده‌ای هستند که شما به مادرانمان یافتن‌شان را سفارش کرده بودید و اینک، در دستان من و فرمانده فرشاسب است!
همین که در همان حالت درازکش نگاه‌اش به گردنبندهای در دست‌ام افتاد، سیبک گلویش را تکان داد و با خوشحالی که از چشمان گشوده شده‌اش برق می‌زد، گفت:
- حتی اگر روزی فروغ همین چشمانم رو به خاموشی رود، این گردنبندها را برای همیشه در موزه‌ی قلبت نگه دار تا هرگز چنین سختی‌های ایرانشهر از خاطرات تاریخ کهن این سرزمین زدوده نشود. بانو آناشید.
او که این را در مقام پادشاهی گفت، گویا لطافت سخن‌اش در افکارم پدید آمد و قلبم را با آن روشن ساخت! لبخندی از شوق زدم و با پرسشی که در ذهنم نشسته بود، قدمی به سوی تختش برداشتم و نگاه پرسشگرم را به چهره‌ی آرام یافته‌اش دوختم:
- سرورم. بهتر است این چند وقت برای بهبودی کاملتان، استراحت کنید.
من هم در حال روی‌برگرداندن از ایشان بودم که گفتم:
- من بیرون از غار می‌ایستم تا شما آسوده‌تر باشید.
گامی برای رفتن برمی‌داشتم که با سخن‌اش، روحم را به سمت مادری که این چند وقت، حضورش را ار دست داده بودم، پرواز داد:
- مادرت از کم‌نظیرترین اعضای گروه بود که دیگر همانندش یافته نخواهد شد. این را بدان که به خاطر جان‌فشانی‌های او و پدرت هم که شده، همچون گل میخکی باش که در برابر بوران‌های زمانه دوام آوری!
با گفته‌اش، بغضی به گلویم چنگ انداخت و چشمانم را محکم بر روی هم بستم. سپس، با اشک‌های حلقه زده در دور چشمانم به سمت‌اش رو گرداندم و لب‌های لرزانم را تکان دادم:
- آری. همین‌گونه است. البته، از اینکه همیشه یادش را در خاطرتان دارید، سپاسگزارم.
سپس، با همان چشمان بغض‌آلودم نگاهی به چشمان مشکی‌رنگش کردم و گفتم:
- مادرم نیز سفارش‌های زیادی را درباره‌ی شهریاری چون شما به من کرده بود. از طرفی، این را می‌دانم که ارتش تاریکی به دنبال جام جم شما هستند تا به ایرانشهر و هفت سرزمین تسلط یابند.
در همان هنگام، دستم را به حالت مشت کرده بر روی سینه‌ام قرار دادم و با سری خم کرده، خطاب به ایشان سریع گفتم:
- سرورم. تا پای جان از کیان سرزمین‌مان و شما محافظت خواهیم کرد. هرگز نگرانی را به دروازه‌ی دل راه ندهید.
 
آخرین ویرایش:
او که دیگر به راحتی می‌توانست بی هیچ لکنتی لب باز کند، با لبخندی شوق‌برانگیز ابرویی بالا کشید و اندکی خود را برای بالا کشیدن و تکیه زدن به تاج تخت، حرکت داد:
- هیچ نگرانی از بابت جام کیخسرو وجود ندارد تا آن را به دروازه‌ی دل راه دهم.
من که جابجایی اندکش را دیدم، با نگرانی به کنار تختش قدم برداشتم و ابروانم را برایش گره زدم:
- سرورم. هنوز بهبودی کامل را به دست نیاوردید که این‌گونه برمی‌خیزید!
او نیز با لبخندی سری تکان داد و گفت:
- حالم به لطف یزدان و تلاش بی‌وقفه‌ی تو بهتر است. از این بابت هم هراسی نداشته باش.
من هم به ناچاری با تکان دادن سرم، ادای احترامی کردم و به نشانه‌ی کنجکاوی، ابروانم به بالا پرید و پرسیدم:
- شهریار بزرگ. کلام پرمغزتان را نمی‌فهمم که گفتید؟!
او نیز خوشرویی، دستی به ریش بلند سپیدرنگش کشید و متفکرانه برایم پاسخ داد:
- زیرا جامی که از آن همه در پی‌اش تمام ایرانشهر و البته مرا... .
او با بریدن حرفش از قصد، تک‌ خنده‌ای بلند سر داد و توجهم را به خودش جلب کرد. همین که نگاهم به بالا؛ سمتش کشیده شد، ادامه‌ی حرفش را پی گرفت و گفت:
- پیگیر هستند، هرگز نخواهند یافت.
من هم با سخن ابهام‌انگیزش، سری کج کرده و سگرمه‌هایم را در هم کشیدم و پرسیدم:
- منظورتان چیست؟ سرورم.
او هم از کامل کردن پاسخ‌اش طفره رفت و گفت:
- زمان‌اش،که فرا رسد، خواهی فهمید. پس، افکارت را مغشوش نکن.
دیگر بینمان حرفی رد و بدل نگشت تا اندکی بر روی تخت‌اش بیارامد.
چند روزی از آن روزهای سرد زمستانی، پادشاه در غار دورافتاده به استراحت پرداخت و من نیز در کنارش با مراقبت از او روزها را با ایشان سپری می‌کردم.
در عصر یکی از آن روزهای سرد که شاهنشاه در داخل غار خفته بود، بر روی سنگ بزرگ جلوی غار نشستم. هوای بهمن ماهی که هیچ آفتابی در آسمان دیده نمی‌شد. ابرهای کبودی که در گنبد آسمان راه یافته بودند، حاکی از مهمان شدن ذرات برف در آن بودند.
چمباتمه‌وار بر روی سنگ، به تماشای دشت دورِ کوه نشسته بودم که چطور با نشستن ذرات لطیف و سفید برف بر روی زمین، سفید پوش می‌شد.
از زیبایی آنجا، چشمانم بر حرکت دوّارگونه‌ی آن ذرات خیره مانده بود که سرمایی بر جانم نشست. سرمایی که داشت کم‌کم، جانم را قندیل می‌بست و بیشتر از زیبایی‌های زمستانی، سوز سرما‌ی‌اش را به رخ آدمی می‌کشاند.
لحظه‌ای از پشت، لمس پوستینه‌ای گرم را حس کردم. از تعجب، سری به عقب چرخاندم و چهره‌ی خسته‌ی فرشاسب را دیدم که دستانش بر روی پوستینه مانده بود و داشت به من نزدیک می‌شد.
اندکی که بر نیم‌رخ‌اش دقیق شدم، ته‌ریش‌ مشکی‌اش زیادتر شده بود و پریشانی در آن چهره‌ی جدی‌اش نمود پیدا کرده بود.
او داشت با نشستن در کنارم، بیشتر خود را نزدیکم می‌کرد و با آشفتگی که مرا با آن چهره‌اش دلواپس کرده بود، خود را به تندی در آغوش‌اش انداختم.
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: .Mahdieh
دوباره عطر یاس‌هایش را در آن سرمای زمستان به مشام‌ام رساندم و آرامشی عجیب، وجودم را در برگرفت ولی هم‌چنان از حالات چهره‌اش، دلواپسی رهایم نمی‌کرد.
من هنوز بی‌هیچ کلامی می‌خواستم فارغ از تمام مشکلاتی که داشتیم، زیر سقف گنبد آسمان که ذرات برف بر روی شانه‌هایمان به آرامی می‌نشست، در آغوش‌اش بمانم ولی او مرا از آغوش‌اش به بیرون کشید و همان چهره‌ی جدی‌اش را در برابرم نمایاند و با لبخندی آرام‌بخش، لحنش را هم برایم آرام‌تر کرد و گفت:
- دلم برای دیدارت زیادی به تنگ آمده بود. آناشید.
سپس، صورت سپیدرنگم را با آن دستان گندمگون مردانه‌اش، قاب گرفت و صورتش را به رخسارش مایل کرد و خمارگونه، صدایش را گرفته‌تر کرد:
- حضور گرم‌ات، در این سرمای کویری مرا به آتش می‌کشد.
در همان احوالاتی که از وجودم خود را مست کرده بود، به تندی مرا در آغوش کشید و بیخ گوشم، با حرفش روحم را به سلاخی کشید:
- با تو چه کنم که هرگز بدون‌ات گرم‌ام نمی‌شود. تو تنها گرمابخش وجودم هستی. کاش می‌شد نامت را به جای آناشید، گرمابخش فرشاسب می‌نهادند!
با همین حرفش، دیگر ضربات قلبم در سینه‌ام بند نیامدند؛ آن چنان بر دیواره‌ی سینه‌ام کوبیده شدند که از ترس، چشمانم از هم به ناگه گردتر شدند و گرمای تن فرشاسب، دیگر هوش از سرم پراند.
آری. گرمای وجود فرشاسب، گرمای پوستینه را در آن سرمای یخبندان مرا داغ‌تر کرد و مدهوش نفس‌های گرم‌اش شدم که داشت به گردنم برمی‌خورد.
حتی اگر بهمنی از برف از قله‌ی این کوه هم می‌آمد، نمی‌توانست جلودار گرمای جفتمان شود!
او دیگر همچو من نتوانست داغی تنمان را تحمل نکند؛ سریع خود را از آغوش گرم‌ام به بیرون کشید و دوباره با دستان گرم‌اش، دو سوی صورتم را در قاب نگاه گرم‌اش گرفت و چشمان خمارآلودش را بست. سپس، بلافاصله لبش را نزدیک لبانم آورد و بی آن که بوسه‌ای بر روی لبم زند، در لحن صدایش خش انداخت و مرا به جنون کشید:
- همیشه چنین بوسه‌ای، برایم دوست‌داشتنی‌ترین آرزویم بود؛ چرا که از همان اولین دیدارمان در کنار آن چشمه، نگاه مهربانت مرا شیدای خود کرد!
من هم دیگر نتوانستم چشمانم را قفل در چشمان تیله‌ای‌اش کنم؛ به همین خاطر، مستانه چشمانم را بستم و با حس مستانه‌ای که در وجودم پدیدار کرده بود، لبانم را به اختیار لبانش سپردم و سکوت کردم.
او نیز خودخواسته، با فروخوردن آب دهانش، صدایش هم در گوشم پیچید و سپس، به آرامی لب پایین‌ام را به دندان گرفت و مرا مدهوش کرد.
نفس‌هایم به تقلا افتاده بودند و غرق در خوشی شده بودم. هزاران هراس و ترس از جانم پر کشید و بی هیچ اهمیتی به برف‌های نشسته بر روی سرمان، گرمای تنمان را به نوش می‌کشیدیم.
او هنوز لب پایین‌ام را به دندان گرفته بود و با ذوق، گوشت لبم را می‌مکید. گویا در آسمان‌ها سیر می‌کردم و می‌خواستم آن لحظه، هزاران بار به طول بینجامد و مرا غرق در عطر نیازهایش کند.
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: .Mahdieh
عقب
بالا