ماهک مهاجری
مدیر تالار ادبیات+ گوینده آزمایشی
کادر مدیریت
مدیر تالار
ناظر اثر
منتقد
آزمایشی
نویسنده آوا
- تاریخ ثبتنام
- 9/25/25
- نوشتهها
- 540
- موضوع نویسنده
- #1
به نام خداوندِ رنگین کمان
۱-سیاوش کسرایی
در تاریخ 5 اسفند ماه 1305 در اصفهان به دنیا آمد. او از خردسالی به تهران آمد و دوره ابتدایی خود را در مدرسه ادب گذراند و سپس در مدرسه نظام و دارالفنون مشغول به تحصیل شد.
سیاوش کسرایی از جوانی سرودن شعر را آغاز کرد. او در کنار فعالیت های ادبی و سرودن شعر به فعالیت های سیاسی نیز مشغول بود و در حذب توده ایران فعالیت می کرد. او از سال 1327 وارد حذب توده شد و به مدت کوتاهی به زندان رفت. اما در نهایت به دلیل همین فعالیت ها در سال 1362 مجبور به مهاجرت از ایران شد. او در ابتدا به کابل رفت و سپس مدتی را در مسکو گذراند. سپس 12 سال پایانی عمر خود را در اتریش ساکن شد.
کسرایی در سال 1369 از حذب توده کناره گیری کرد و آخرین مجموعه شعر خود با نام مهره سرخ را در سال 1374 و در اعتراض به سیاست حذب توده و عواقب آن به چاپ رساند. او در سال 1374 مانی که 69 سال سن داشت بر اثر جراحی قلب و ابتلا به بیماری ذات الریه از دنیا رفت و در گورستان مرکزی وین پایتخت اتریش در بخش هنرمندان به خاک سپرده شد.
برترین آثار سیاوش کسرایی:
باران نمی تواند:
نه نه نمی تواند باران
کز جای برکنی
یا بر تن زمین
با تار و پود سست
پیراهنی ز پوشش رویینه بر تنی
با دانه دانه های پرکنده
با ریزشی سبک
با خاکه بارشی که نه پی گیر
نه نه نمی توانی باران
هرگز نمی توان
باران ! تو را سزد
کاندر گذار عشق دو عاشق
در راه برگ پوش
حرف نگفته باشی و نجوای همدلی
باران ! تو را سزد
کز من ملال دوری یک دوست کم کنی
می ایدت همین که بشویی
گرمای خون
از تیغ چاقویی که بریده است
نای نحیف مرغک خوشخوان کنار سنگ
یا برکنی به بام
آشفته ککلی ز علف های هرزه روی
اما نمی توانی زیر و زبر کنی
نه نه نمی توانی زین بیشتر کنی
این سنگ و صخره های سقط را
سیلی درشت باید و انبوه
سیلی مهیب خاسته از کوه
غزل برای درخت:
تو قامت بلند تمنایی ای درخت
همواره خفته است در آغوشت آسمان
بالایی ای درخت
دستت پر از ستاره و چشمت پر از بهار
زیبایی ای درخت
وقتی که بادها
در برگهای درهم تو لانه می کنند
وقتی که بادها
گیسوی سبزفام تو را شانه می کنند
غوغایی ای درخت
وقتی که چنگ وحشی باران گشوده است
در بزم سرد او
خنیاگر غمین خوش آوایی ای درخت
در زیر پای تو
اینجا شب است و شب زدگانی که چشمشان
صبحی ندیده است
تو روز را کجا
خورشید را کجا
در دشت دیده غرق تماشایی ای درخت
چون با هزار رشته تو با جان خاکیان
پیوند می کنی
پروا مکن ز رعد
پروا مکن ز برق که بر جایی ای درخت
سر برکش ای رمیده که همچون امید ما
با مایی ای یگانه و تنها یی ای درخت
سرحد آدمی:
من شعله نیستم
من دود نیستم
من کوه نیستم
من رود نیستم
محدود نیستم
محدود نیستم به همین نقشه تنم
بیرون ز تخته بند تنم باز این منم
تا دوردست تا همه تا تو
ای آخرین ستاره بیرون ز کهکشان
آری منم زمان
آری منم مکان
نامم بلند در همه محدوده خدا
مرزم کشیده تا پس دیوار این جهان
فرهاد ها:
فرهاد رفت و قصه شیرین او بماند
با یاد تیشه ها که دل بیستون شکافت
با یاد تیشه ای که سرکوهکن شکست
با یاد خسروی که به نامردی ربود
عشق رعیتی ز رعایای خویشتن
با آن شگفتها که نظامی سروده بود
کنون منم
پیکر تراش پیکر فرهادهای روز
کنون منم نگارگر تیشه ها و تاج
دستانسرای شعله براورنگ آبنوس
از پیش چشم من صف فرهادهای روز
پرچم به کف گرفته سوی راه می روند
عشاق تلخ کام شهیدان بیستون
با تیشه ها به بارگه شاه می روند.
پایان
۱-سیاوش کسرایی
در تاریخ 5 اسفند ماه 1305 در اصفهان به دنیا آمد. او از خردسالی به تهران آمد و دوره ابتدایی خود را در مدرسه ادب گذراند و سپس در مدرسه نظام و دارالفنون مشغول به تحصیل شد.
سیاوش کسرایی از جوانی سرودن شعر را آغاز کرد. او در کنار فعالیت های ادبی و سرودن شعر به فعالیت های سیاسی نیز مشغول بود و در حذب توده ایران فعالیت می کرد. او از سال 1327 وارد حذب توده شد و به مدت کوتاهی به زندان رفت. اما در نهایت به دلیل همین فعالیت ها در سال 1362 مجبور به مهاجرت از ایران شد. او در ابتدا به کابل رفت و سپس مدتی را در مسکو گذراند. سپس 12 سال پایانی عمر خود را در اتریش ساکن شد.
کسرایی در سال 1369 از حذب توده کناره گیری کرد و آخرین مجموعه شعر خود با نام مهره سرخ را در سال 1374 و در اعتراض به سیاست حذب توده و عواقب آن به چاپ رساند. او در سال 1374 مانی که 69 سال سن داشت بر اثر جراحی قلب و ابتلا به بیماری ذات الریه از دنیا رفت و در گورستان مرکزی وین پایتخت اتریش در بخش هنرمندان به خاک سپرده شد.
برترین آثار سیاوش کسرایی:
باران نمی تواند:
نه نه نمی تواند باران
کز جای برکنی
یا بر تن زمین
با تار و پود سست
پیراهنی ز پوشش رویینه بر تنی
با دانه دانه های پرکنده
با ریزشی سبک
با خاکه بارشی که نه پی گیر
نه نه نمی توانی باران
هرگز نمی توان
باران ! تو را سزد
کاندر گذار عشق دو عاشق
در راه برگ پوش
حرف نگفته باشی و نجوای همدلی
باران ! تو را سزد
کز من ملال دوری یک دوست کم کنی
می ایدت همین که بشویی
گرمای خون
از تیغ چاقویی که بریده است
نای نحیف مرغک خوشخوان کنار سنگ
یا برکنی به بام
آشفته ککلی ز علف های هرزه روی
اما نمی توانی زیر و زبر کنی
نه نه نمی توانی زین بیشتر کنی
این سنگ و صخره های سقط را
سیلی درشت باید و انبوه
سیلی مهیب خاسته از کوه
غزل برای درخت:
تو قامت بلند تمنایی ای درخت
همواره خفته است در آغوشت آسمان
بالایی ای درخت
دستت پر از ستاره و چشمت پر از بهار
زیبایی ای درخت
وقتی که بادها
در برگهای درهم تو لانه می کنند
وقتی که بادها
گیسوی سبزفام تو را شانه می کنند
غوغایی ای درخت
وقتی که چنگ وحشی باران گشوده است
در بزم سرد او
خنیاگر غمین خوش آوایی ای درخت
در زیر پای تو
اینجا شب است و شب زدگانی که چشمشان
صبحی ندیده است
تو روز را کجا
خورشید را کجا
در دشت دیده غرق تماشایی ای درخت
چون با هزار رشته تو با جان خاکیان
پیوند می کنی
پروا مکن ز رعد
پروا مکن ز برق که بر جایی ای درخت
سر برکش ای رمیده که همچون امید ما
با مایی ای یگانه و تنها یی ای درخت
سرحد آدمی:
من شعله نیستم
من دود نیستم
من کوه نیستم
من رود نیستم
محدود نیستم
محدود نیستم به همین نقشه تنم
بیرون ز تخته بند تنم باز این منم
تا دوردست تا همه تا تو
ای آخرین ستاره بیرون ز کهکشان
آری منم زمان
آری منم مکان
نامم بلند در همه محدوده خدا
مرزم کشیده تا پس دیوار این جهان
فرهاد ها:
فرهاد رفت و قصه شیرین او بماند
با یاد تیشه ها که دل بیستون شکافت
با یاد تیشه ای که سرکوهکن شکست
با یاد خسروی که به نامردی ربود
عشق رعیتی ز رعایای خویشتن
با آن شگفتها که نظامی سروده بود
کنون منم
پیکر تراش پیکر فرهادهای روز
کنون منم نگارگر تیشه ها و تاج
دستانسرای شعله براورنگ آبنوس
از پیش چشم من صف فرهادهای روز
پرچم به کف گرفته سوی راه می روند
عشاق تلخ کام شهیدان بیستون
با تیشه ها به بارگه شاه می روند.
پایان