انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

متفرقه معرفی شاهکارهای شاعران معاصر

متفرقه

ماهک مهاجری

مدیر تالار ادبیات+ گوینده آزمایشی
کادر مدیریت
مدیر تالار
ناظر اثر
منتقد
آزمایشی
نویسنده آوا
تاریخ ثبت‌نام
9/25/25
نوشته‌ها
540
  • موضوع نویسنده
  • #1
به نام خداوندِ رنگین کمان

۱-سیاوش کسرایی
در تاریخ 5 اسفند ماه 1305 در اصفهان به دنیا آمد. او از خردسالی به تهران آمد و دوره ابتدایی خود را در مدرسه ادب گذراند و سپس در مدرسه نظام و دارالفنون مشغول به تحصیل شد.
سیاوش کسرایی از جوانی سرودن شعر را آغاز کرد. او در کنار فعالیت های ادبی و سرودن شعر به فعالیت های سیاسی نیز مشغول بود و در حذب توده ایران فعالیت می کرد. او از سال 1327 وارد حذب توده شد و به مدت کوتاهی به زندان رفت. اما در نهایت به دلیل همین فعالیت ها در سال 1362 مجبور به مهاجرت از ایران شد. او در ابتدا به کابل رفت و سپس مدتی را در مسکو گذراند. سپس 12 سال پایانی عمر خود را در اتریش ساکن شد.
کسرایی در سال 1369 از حذب توده کناره گیری کرد و آخرین مجموعه شعر خود با نام مهره سرخ را در سال 1374 و در اعتراض به سیاست حذب توده و عواقب آن به چاپ رساند. او در سال 1374 مانی که 69 سال سن داشت بر اثر جراحی قلب و ابتلا به بیماری ذات الریه از دنیا رفت و در گورستان مرکزی وین پایتخت اتریش در بخش هنرمندان به خاک سپرده شد.

برترین آثار سیاوش کسرایی:

باران نمی تواند:


نه نه نمی تواند باران

کز جای برکنی

یا بر تن زمین

با تار و پود سست

پیراهنی ز پوشش رویینه بر تنی

با دانه دانه های پرکنده

با ریزشی سبک

با خاکه بارشی که نه پی گیر

نه نه نمی توانی باران

هرگز نمی توان

باران ! تو را سزد

کاندر گذار عشق دو عاشق

در راه برگ پوش

حرف نگفته باشی و نجوای همدلی

باران !‌ تو را سزد

کز من ملال دوری یک دوست کم کنی

می ایدت همین که بشویی

گرمای خون

از تیغ چاقویی که بریده است

نای نحیف مرغک خوشخوان کنار سنگ

یا برکنی به بام

آشفته ککلی ز علف های هرزه روی

اما نمی توانی زیر و زبر کنی

نه نه نمی توانی زین بیشتر کنی

این سنگ و صخره های سقط را

سیلی درشت باید و انبوه

سیلی مهیب خاسته از کوه


غزل برای درخت:


تو قامت بلند تمنایی ای درخت

همواره خفته است در آغوشت آسمان

بالایی ای درخت

دستت پر از ستاره و چشمت پر از بهار

زیبایی ای درخت

وقتی که بادها

در برگهای درهم تو لانه می کنند

وقتی که بادها

گیسوی سبزفام تو را شانه می کنند

غوغایی ای درخت

وقتی که چنگ وحشی باران گشوده است

در بزم سرد او

خنیاگر غمین خوش آوایی ای درخت

در زیر پای تو

اینجا شب است و شب زدگانی که چشمشان

صبحی ندیده است

تو روز را کجا

خورشید را کجا

در دشت دیده غرق تماشایی ای درخت

چون با هزار رشته تو با جان خاکیان

پیوند می کنی

پروا مکن ز رعد

پروا مکن ز برق که بر جایی ای درخت

سر برکش ای رمیده که همچون امید ما

با مایی ای یگانه و تنها یی ای درخت

سرحد آدمی:


من شعله نیستم

من دود نیستم

من کوه نیستم

من رود نیستم

محدود نیستم

محدود نیستم به همین نقشه تنم

بیرون ز تخته بند تنم باز این منم

تا دوردست تا همه تا تو

ای آخرین ستاره بیرون ز کهکشان

آری منم زمان

آری منم مکان

نامم بلند در همه محدوده خدا

مرزم کشیده تا پس دیوار این جهان

فرهاد ها:


فرهاد رفت و قصه شیرین او بماند

با یاد تیشه ها که دل بیستون شکافت

با یاد تیشه ای که سرکوهکن شکست

با یاد خسروی که به نامردی ربود

عشق رعیتی ز رعایای خویشتن

با آن شگفتها که نظامی سروده بود

کنون منم

پیکر تراش پیکر فرهادهای روز

کنون منم نگارگر تیشه ها و تاج

دستانسرای شعله براورنگ آبنوس

از پیش چشم من صف فرهادهای روز

پرچم به کف گرفته سوی راه می روند

عشاق تلخ کام شهیدان بیستون

با تیشه ها به بارگه شاه می روند.

پایان
 
  • موضوع نویسنده
  • #2
۲- احمد شاملو
احمد شاملو در آذر ماه 1304 در خیابان صفی علیشاه تهران به دنیا آمد اما به دلیل شغل پدر که افسر ارتش بود مدام در سفر بودند و به همین دلیل شناسنامه او در شهر رشت گرفته شده است.

احمد شاملو که برای اشعار خود به شهرت رسیده است، برای اولین بار در سال 1329 شعر سفید غفران که شعری نو بود را منتشر کرد. اما پس از آن وزن را رها کرد و سبک جدیدی را در شعر معاصر فارسی گسترش داد. از این سبک عنوان شعر منصور یا شعر شاملویی یاد می شود و برخی از منتقدین او را تنها شاعر موفق در این سبک می دانند.
شاملو علاوه بر سرودن شعر در کارهای تحقیقاتی و ترجمه نیز فعال بود. مجموعه کتاب کوچه، بزرگترین اثر پژوهشی در باب فرهنگ عامیانه مردم ایران است.
شاملو پس از کودتای 28 مرداد ب همراه مرتضی کیوان دستگیر شد و تعدادی از اشعار و ترجمه های او از جمله ترجمه مردی که قلبش از سنگ بود اثر مور یوکایی، سوزانده شدند. کیوان اعدام شد و شاملو پس از تحمل یک سال حبس از زندان آزاد شد. ترجمه مردی که قلبش از سنگ بود سال ها بعد توسط نشر چشمه به چاپ رسید.

برترین آثار احمد شاملو:

فردا و همیشه:

زیباترین حرفت را بگو
شکنجه‌ی پنهان سکوتت را آشکار کن
و هراس مدار از آن که بگویند
ترانه‌ای بیهوده می‌خوانید
چرا که ترانه‌ی ما ترانه‌ی بیهودگی نیست
چرا که عشق
حرفی بیهوده نیست.

حتی بگذار آفتاب نیز برنیاید
به خاطر فردای ما اگر
بر ماش منتی است؛
چرا که عشق،
خود فرداست
خود همیشه است.

فراسوی پیکرها:


در فراسوی مرزهای تنت تو را دوست می‌دارم.

آینه‌ها و شب‌پره‌های مشتاق را به من بده

روشنی و شراب را

آسمان بلند و کمان گشاده‌ی پل

پرنده‌ها و قوس‌ قزح را به من بده

و راه آخرین را

در پرده‌ای که می‌زنی مکرر کن.

در فراسوی مرزهای تنم

تو را دوست می‌دارم.

در آن دوردست بعید

که رسالت اندام‌ها پایان می‌پذیرد.

و شعله و شور تپش‌ها و خواهش‌ها

به تمامی

فرو می‌نشیند…

در فراسوهای عشق

تو را دوست می‌دارم

در فراسوهای پرده و رنگ.

در فراسوهای پیکرهایمان

با من وعده‌ی دیداری بده.


ابدیت باغ آینه:

جریانی جدی
در فاصله‌ی دو مرگ
در تهیِ میانِ دو تنهایی
[نگاه و اعتمادِ تو بدین‌گونه است!]

شادیِ تو بی‌رحم است و بزرگوار
نفس‌ات در دست‌های خالیِ من ترانه و سبزی‌ست

من
برمی‌خیزم!

چراغی در دست، چراغی در دلم.
زنگارِ روحم را صیقل می‌زنم.
آینه‌یی برابرِ آینه‌ات می‌گذارم
تا با تو
ابدیتی بسازم.


از مرگ:


هرگز از مرگ نهراسیده‌ام

اگرچه دستانش از ابتذال شکننده‌تر بود.

هراسِ من ــ باری ــ همه از مردن در سرزمینی‌ست

که مزدِ گورکن

از بهای آزادیِ آدمی

افزون باشد.

جُستن

یافتن

و آنگاه

به اختیار برگزیدن

و از خویشتنِ خویش

بارویی پی‌افکندن ــ

اگر مرگ را از این همه ارزشی بیش‌تر باشد

حاشا، حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.

گنجینه ی برترین و زیباترین اشعار احمد شاملو
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #3
۳-ایرج میرزا
ایرج میرزا در سال ۱۲۵۲ یا ۱۲۵۳ شمسی در تبریز دیده به جهان گشود. شاعر اشراف‌زاده‌ی قجری که مشروطه‌خواه شد. از نوادگان فتحعلی‌شاه که دوره‌ای مداح و درباری بود و دوره‌ای برای آزادی وطن سرود.
ایرج در خانواده‌ای علاقمند به علم و ادب پرورش یافت. پدرش غلام‌حسین‌میرزا شاعر دربار مظفرالدین شاه و ملقب به صدرالشعرا بود که کوشید محیطی مساعد علم‌اندوزی برایش فراهم آورد. ایرج میرزا علاوه بر فارسی، زبان‌های عربی، ترکی، فرانسه و روسی را نیز می‌دانست. میرزا نصر‌الله بهار شروانی و میرزا محمدتقی عارف اصفهانی ادبیاتش آموختند. زبان فرانسه را ابتدا در مدرسه‌ی دارالفنون تبریز و سپس نزد موسیو لامبر فرا گرفت. مقدمات عربی را نیز در مدرسه‌ی دارالفنون و فلسفه، منطق، معانی و بیان را در حوزه‌ی درس آشتیانی‌های مقیم تبریز خواند. او در خطاطی نیز مهارت داشت.
ایرج میرزا خیلی زود و در سن شانزده‌سالگی ازدواج کرد و خیلی زود، کمتر از سه‌سال پس از ازدواج، همسرش را از دست داد. دقیقا همان سالی که پدرش درگذشت. حالا او باید از عهده‌ی این داغ‌های جگرسوز و اداره‌ی امور خانواده با هم برمی‌آمد. او پس از مرگ پدرش و در زمان ولایت‌عهدی مظفرالدین‌شاه به خدمت دربار درآمد. سرودن قصاید سلام و خوش‌آمدگویی و توصیف مراسم جشن و سرور در شعر از جمله کارهایی بود که ایرج‌میرزا در این دوره از حیاتش به عهده گرفت. ظاهرا مدیحه‌سرایی و پیشه‌ی درباری آن‌چنان با طبع او سازگار نبود؛ این شد که به مشاغل دیگری رو‌ی آورد. ایرج میرزا دوره‌ای منشی امین‌الدوله پیشکار آذربایجان شد و هنگامی که امین‌الدوله در ردای صدراعظمی، به تهران رفت با او همراه شد. معاونت مدرسه‌ی مظفری و نیابت رئیس معارف و دارالفنون تبریز، کار در دارالانشاء تبریز در زمان پیشکاری حسین علیخان نظام‌السلطنه و ریاست اتاق تجارت در همان دوره، اشتغال در اداره کل گمرکات کرمانشاهان، ریاست صندوق مالیه و گمرک کردستان، از جمله مشاغلی هستند که ایرج آزمود.

از ایرج میرزا حدود ۱۴۰۰۰ بیت به‌جامانده‌است. اشعاری که در قالب‌های متنوعی همچون مثنوی، قصیده، قطعه و رباعی سروده شده‌است. او ابتدا به شیوه‌ی پیشینیان شعر می‌گفت. از جمله همان قصایدی که در محافل قجری ساخته‌شد. اشعاری که رنگ و بوی سبک خراسانی داشت. دوره‌ی بعدی شعر ایرج میرزا را دوره‌ی ابتکار و نوآوری او دانسته‌اند؛ تا بدان حد که برخی او را نخستین علمدار تجدد شعر فارسی خوانده‌اند. زبان صریحش در انتقاد از مفاسد و ناهنجاری‌های سیاسی و اجتماعی که گاهی به پرده‌دری نیز کشیده‌شد، از ویژگی‌های مهم شعر او در این دوره است.

برترین آثار ایرج میرزا:

شعر روی سنگ قبر ایرج میرزا:

ای نکویان که در این دنیایید

یا ازین بعد به دنیا آیید

این که خفتست در این خاک منم

ایرجم ایرج شیرین سخنم

مدفن عشق جهان است اینجا

یک جهان عشق نهان است اینجا

عاشقی بوده بدنیا فن من

مدفن عشق بود مدفن من

آنچه از مال جهان هستی بود

صرف عیش و طرب و مستی بود

هر که را روی خوش خوی نکوست

مرده و زنده من عاشق اوست

من همانم که در ایام حیات

بی شما صرف نکردم اوقات

تا مرا روح و روان در تن بود

شوق دیدار شما در من بود

بعد چون رخت ز دنیا بستم

باز در راه شما بنشستم

گرچه امروز به خاکم ماواست

چشم من باز بدنبال شماست

بنشینید بر این خاک دمی

بگذارید به خاکم قدمی

گاهی از من به سخن یاد کنید

در دل خاک دلم شاد کنید

شعر سنگ قبر ایرج میرزا

مادر:

به عاشق پیغام
که کند مادر تو با من جنگ

داد معشوقه به عاشق پیغام
که کند مادر تو با من جنگ

هر کجا بیندم از دور کند
چهره پر چین و جبین پر آژنگ

با نگاه غضب آلود زند
بر دل نازک من تیر خدنگ

از در خانه مرا ترد کند
همچو سنگ از دهن قلماسنگ

مادر سنگ دلت تا زنده ست
شهد در کام من و توست شرنگ

نشوم یک دل و یک رنگ ترا
تا نسازی دل او از خون رنگ

گر تو خواهی به وصالم برسی
باید این ساعت بی خوف و درنگ

روی و سینه تنگش بدری
دل برون آری از آن سینه تنگ

گرم و خونین به منش بازآری
تا برد زآینه قلبم زنگ عاشق

حرمت مادری ازیاد ببرد
خیره ازباده ودیوانه زننگ

رفت ومادر را افکند به خاک
سینه بدرید ودل آورد به چنگ

قصد سر منزل معشوق نمود
دل مادربه کفش چون نارنگ

ازقضا خورد دم در به زمین
واندکی سوده شد او را آرنگ

وآن دل گرم که جان داشت هنوز
اوفتاد از کف آن بی فرهنگ

از زمین باز چو بر خاست نمود
پی برداشتن آن آهنگ

دید کز آن دل آغشته به خون
آید آهسته برون این آهنگ:

"آه! دست پسرم یافت خراش
آخ!پای پسرم خورد به سنگ
 
  • موضوع نویسنده
  • #4
ادامه اشعار ایرج میرزا

p176250_IMG__.jpg
j6610_IMG__.jpg
r115496_IMG__.jpg
 
  • موضوع نویسنده
  • #5
۴-هوشنگ ابتهاج
هوشنگ ابتهاج»، یا «ه.ا.سایه» شاعر معاصر ایرانی و از محبوب‌ ترین شاعران در میان جوانان و دوست‌ داران شعر است. از معروف‌ ترین آثار او می‌توان به شعرهای «ارغوان» و «زندگی» اشاره کرد.

امیرهوشنگ ابتهاج در ششم اسفند ماه ۱۳۰۶ در خانواده‌ ای سرشناس از اقلیت‌های مذهبی، در شهر رشت زاده شد. پدرش «میرزا آقاخان ابتهاج» از بزرگان رشت بود. ابتهاج تحصیلات ابتدایی و بخشی از تحصیلات متوسطه را در رشت گذراند و سپس برای ادامه تحصیل راهی تهران شد.

او از همان کودکی به هنر علاقه داشت و در کنار درس به فراگیری نقاشی و مجسمه‌سازی نیز مشغول شد. به گفته خودش:

در همان هشت تا ده‌ سالگی برای غذا پختن حرص می‌زدم. یک بار هم سه ماه تابستان مرا فرستادند پیش یک خانم خیاط. شاید چون در خانه شلوغ می‌کردم. گلدوزی و دِسْمِه‌ دوزی هم از او یاد گرفتم. مدت کوتاهی هم پیش «موسیو یرواندی» نوازنده ارکستر سمفونی تهران، مشق ویولن کردم.

بیوگرافی کامل هوشنگ ابتهاج متخلص به سایه از تولد تا علت فوت

او شاعری توانا است که به هر دو سبک کهن و نو شعر می‌ سراید. علاوه بر توانایی‌ها و هنرمندی او، دلایل دیگری نیز در شهرت و شناخته شدن آثار او موثر بوده‌اند؛ به‌طور مثال، شعر او بارها توسط هنرمندان و خواننده‌های محبوب ایرانی، به‌صورت ترانه و تصنیف، اجرا شده‌ است.
 
  • موضوع نویسنده
  • #6
برترین آثار ایرج میرزا:

ارغوان :

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

آسمان تو چه رنگ است امروز؟

آفتابی ست هوا؟

یا گرفته است هنوز؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است

آفتابی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

آنچه می‌بینم دیوار است

آه این سخت سیاه

آن‌چنان نزدیک است

که چو بر می‌کشم از سینه نفس

نفسم را برمی‌گرداند

ارغوان بیرق گلگون بهار

تو برافراشته باش

شعر خونبار منی

یاد رنگین رفیقانم را

بر زبان داشته باش

تو بخوان نغمه ناخوانده من

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

اشارات نظر:

نشود فاش کسی آن‌چه میان من و توست

تا اشارات نظر نامه رسان من توست

گوش کن با لب خاموش سخن می‌گویم

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید

همه‌جا زمزمه‌ی عشق نهان من و توست

این همه قصه‌ی فردوس و تمنای بهشت

گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه‌ی عقل

هرکجا نامه‌ی عشق است نشان من و توست

سایه زاتشکده‌ی ماست فروغِ مه مهر

وه از این آتش روشن که به جان من و توست.


قصه‌ی دل من:


امشب به قصه‌ی دل من گوش می‌کنی

فردا مرا چو قصه فراموش می‌کنی

این دُر همیشه در صدف روزگار نیست

می‌گویمت ولی تو کجا گوش می‌کنی

دستم نمی‌رسد که در آغوش گیرمت

ای ماه با که دست در آغوش می‌کنی

در ساغر تو چیست که با جرعه‌ی نخست

هشیار و مست را همه مدهوش می‌کنی

مِی جوش می‌زند به دل خُم بیا ببین

یادی اگر ز خون سیاووش می‌کنی

گر گوش می‌کنی سخنی خوش بگویمت

بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی

جام جهان ز خون دل عاشقان پر است

حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی

سایه چو شمع شعله در افکنده‌ای به جمع

زین داستان که با لب خاموش می کنی.

ای عشق :

ای عشق، همه بهانه از توست

من خامشم این ترانه از توست

آن بانگ بلند صبحگاهی

وین زمزمه‌ی شبانه از توست

من اندُه خویش را ندانم

این گریه‌ی بی بهانه از توست

آی آتش جان پاکبازان

در خرمن من زبانه از توست

افسون‌شده‌ی تو را زبان نیست

ور هست همه فسانه از توست

کشتیِ مرا چه بیم دریا؟

طوفان ز تو و کرانه از توست

گر باده دهی و گرنه ، غم نیست

مست از تو شرابخانه از توست

می را چه اثر به پیش چشمت؟

کاین مستی شادمانه از توست

پیش تو چه توسنی کند عقل؟

رام است، که تازیانه از توست

من می‌گذرم، خموش و گمنام

آوازه‌ی جاودانه از توست

چون سایه مرا ز خاک برگیر

کاینجا سر و آستانه از توست.
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #7


فایل صوتی شعر بوسه هوشنگ ابتهاج
 
  • موضوع نویسنده
  • #8
۵- فروغ فرخزاد
فروخ فرخزاد شاعر و هنرمند نام‌آشنا، به تاریخ پانزدهم دی ماه 1313 در تهران متولد شد. (از تاریخ تولد فروغ دو روایت وجود دارد؛ هشتم و پانزدهم دی‌ماه. اگر آثار نگاشته‌شده درباره‌ی او را بررسی کنیم، قول دوم (۱۵ دی) قوی‌تر است و مشخصاً کتاب کسی که مثل هیچ کس نیست _که گردآورنده‌ی آن خواهر فروغ، پوران فرخ‌زاد، است_ آن را تأیید می‌کند.) پدر سرهنگ محمد فرخزاد و مادر توران وزیری‌تبار. فروغ فرزند چهارمِ یک خانواده‌ی پرجمعیت بود؛ خواهرها و برادرها امیرمسعود، فریدون، مهرداد، پوران و گلوریا. سال‌های کودکی و اساسا تجربه‌ی زندگی در خانه‌ی پدری، چندان دوست‌داشتنی و خوشایند نبود؛ وضعیتی که پوران فرخزاد در توصیف آن صراحتا از واژه‌ی «وحشت‌بار» استفاده می‌کند.[1] پدر مردی بود خشک، عصبی و خالی از هر نوع احساس؛ روحیه‌ی یک نظامیِ سرسخت به وضوح در شخصیت او متبلور بود. او اغلب سعی داشت با سخت‌ گرفتن به فرزندانش و محروم کردنشان از آسایش و امکانات زندگی، زمینه‌ی رشد آنان را مهیا کند. پوران پدر را این طور توصیف می‌کند: «چهره‌اش همیشه از یک خشونت عجیب مردانه پُر بود. یک سرباز واقعی با یک چهره‌ی قراردادی یا بهتر بگویم با یک ماسک فراردهنده و همیشه همین‌طور بود. یادم می‌آید به محض اینکه صدای مهمیز چکمه‌هایش بلند می‌شد، همه‌ی ما از حالی که بودیم بیرون می‌آمدیم و مثل موش‌هایی که بوی گربه را شنیده باشند، خودمان را از دیدرس و دسترس او دور می‌کردیم.»[2] محمد فرخزاد با تمامی این مشخصات و مختصاتِ شخصیتی که تاثیر بسیاری بر زندگی و نگرش فروغ داشت، از طرفی دیگر مردی ادب‌دوست و اهل کتاب بود. فروغ، پوران، فریدون و دیگر فرزندان، همگی بخشی از توانمندی ادبی خود و پرورش آن را مرهون این علاقه‌ی پدر و امکانات ناشی از آن _مانند کتابخانه‌‌اش_ بودند.

فروغ تحصیلات متوسطه‌ی خود را در دبیرستان خسرو خاور به پایان رساند و سپس _در سال 1328_ وارد هنرستان بانوان کمال‌الملک شد. در آن‌جا زیر نظر اساتیدی چون بهجت صدر نقاشی را آموخت و بعدها در اثر معاشرت با اشخاصی چون سهراب سپهری و مهری رخشا به آموخته‌های خود افزود. دو پرتره‌ی او از چهره‌ی خودش و حسین منصوری، فرزند‌خوانده‌اش، جزو مشهورترین آثار تجسمی اوست.

در همین دوران بود که یک اتفاق ناگهانی و تاثیرگذار در زندگی فروغ رخ داد؛ ازدواج با پرویز شاپور. اتفاقی که فروغ بعدها از آن این‌چنین یاد می‌کند: «آن عشق و ازدواج مضحک در شانزده سالگی پایه‌های زندگی آینده‌ی مرا متزلزل کرد.»[3] این ازدواج به اصرار فروغ و پرویز، با وجود مخالفت خانواده‌ها سرانجام تحقق پذیرفت؛ اما دیری نپایید. باوجود علاقه‌ی متقابلی که این زوج به یکدیگر داشتند، فاصله‌ی دنیاهایشان چنان بعید بود که ادامه‌ دادن زندگی مشترک را ناممکن می‌کرد. بدین ترتیب فروغ در حالی که کامیار، پسرش، تنها سه سال داشت از پرویز شاپور جدا شد. این جدایی دو پیامد ناگوار برای او داشت؛ محرومیت از ملاقات با کامیار و بی‌اعتنایی پدر نسبت به او. فروغ که با متارکه، همسر و فرزندش را با هم از دست داده بود، از حمایت‌های مادی و معنوی پدر نیز محروم شد. اوج اختلافات پدر و دختر منجر‌به ترک خانه شد.
فروغ سرگردان و بی‌آشیان، ناچار به خانه‌ی طوسی حائری پناه برد و حدود سه ماه با این دوست به سر برد.

فروغ نمی‌خواست تمام سهمش از زندگی «رفتن به مجالس رقص و پوشیدن لباس‌های قشنگ و وراجی با زن‌های همسایه و... خلاصه هزار کار کثیف و بی‌معنی دیگر» باشد. او زندگی را به اندازه‌ی ذهن و قلبش، به اندازه‌ی دنیای درونش فراخ و رها می‌خواست؛ بنابراین باوجود تمام دشواری‌ها و فشارهای روحی موجود، متوقف نشدو به ایتالیا و از آن‌جا به آلمان سفر کرد و علی‌رغم شرایط مالی و روحی نامساعد، به آموختن چند زبان و ادامه‌ی فعالیت‌های ادبی و هنری‌اش پرداخت. مدتی بعد به ایران بازگشت، اتاق کوچکی دست‌وپا کرد و به دنبال کار گشت. او کتاب دومش، دیوار، را که در همین سال منتشر شد، به پرویز شاپور تقدیم کرد. فرخزاد کتاب اول خود یعنی اسیر را بهار و در آستانه‌ی به دنیا آمدن پسرش منتشر کرده بود. در ادامه با مجلاتی مانند فردوسی همکاری کرد و چند داستان کوتاه از جمله بی‌تفاوت و کابوس را نوشت. آغاز فعالیت فروغ در مطبوعات را فریدون مشیری چنین بیان می‌کند: «دختری با موهای آشفته، با دست‌هایی که از جوهر خودنویس آغشته شده بود، با کاغذی تاشده که شاید هزار بار آن را میان انگشتانش فشرده بود، وارد اتاق هیأت تحریریه‌ی مجله‌ی روشنفکر شد و با تردید و دودلی، در حالی که از شدت شرم، کاملا سرخ شده بود و می‌لرزید، کاغذش را روی میز گذاشت. این دختر فروغ فرخزاد بود... اولین شعرش را به مجله‌ی روشفکر سپرد و همان هفته بود که صدها هزار نفر با خواندن شعر بی‌پروای او، با نام شاعره‌ای آشنا شدند که چندی بعد به شهرت رسید و آثارش هواخواهان بسیاری یافت.»
مدت اندکی از انتشار عصیان گذشته بود که فروغ در شهریور ماه با ابراهیم گلستان آشنا شد. ابتدا به عنوان یکی از کارکنان گلستان‌فیلم در دفتر مشغول به کار شد؛ سپس کارِ ثبتِ مشخصاتِ نماهای فیلم‌ها را بر عهده گرفت و مدتی بعد برای فراگیریِ آموزش‌های تخصصی‌تر در حوزه‌ی فیلم‌سازی راهیِ اروپا شد وبه عنوان بازیگر جلوی دوربین ابراهیم گلستان رفت و سال بعد اقدام به روی صحنه بردن نمایشی با نامِ « کسب‌وکار میسیز وارن » کرد که ناتمام ماند و در 1341 نقش اول فیلم « دریا » ساخته‌ی گلستان را بر عهده گرفت که آن پروژه نیز به سرانجام نرسید. در تابستان همین سال برای تهیه‌ی مستندی از جزام‌خانه‌ی تبریز، به آن‌جا سفر کرد و پاییز و در طی یک سفر مجدد، ساخت مستند را شروع کرد. در طول تهیه‌ی مستند « خانه سیاه است » با حسین منصوری آشنا شد؛ فرزند یک مادر جزامی و بی‌سرپرست. فروغ سرپرستی حسین را پذیرفت؛

تلفیقی از حس انسان‌دوستی و مهربانی ذاتیِ او و زخم‌های روحیِ یک مادرِ محروم از فرزند. حسین گویی آمده بود تا قلب ملتهبِ فروغ را التیام بخشد و یاد کامیار را برای او زنده کند. «فکر و غصه راحتم نمی‌گذاشت. مرا می‌کشت. مرا از درون می‌تراشید. حسین که آمد، آرام‌تر شدم. اصلا گویی توی صورت این پسرک، کامی را می‌بینم.»
 
  • موضوع نویسنده
  • #9
بر ترین آثار فروغ فرخزاد:

اندوه پرست🌹

کاش چون پائیز بودم
کاش چون پائیز بودم
کاش چون پائیز خاموش و ملال انگیز بودم
برگ‌های آرزوهایم یکایک زرد می‌شد
آفتاب دیدگانم سرد می‌شد
آسمان سینه‌ام پر درد می‌شد
ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می‌زد
اشک‌هایم همچو باران
دامنم را رنگ می‌زد
وه چه زیبا بود اگر پائیز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می‌خواند شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله می‌زد
در شرار آتش دردی نهانی

من به پایان دگر نیندیشم🌹

امشب از آسمان دیدهٔ تو
روی شعرم ستاره می‌بارد
در سکوت سپید کاغذها
پنجه‌هایم جرقه می‌کارد

شعر دیوانهٔ تب آلودم
شرمگین از شیار خواهش‌ها
پیکرش را دوباره می‌سوزد
عطش جاودان آتش‌ها

آری آغاز ، دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست.


آیه‌های زمین🌹

آنگاه
خورشید سرد شد
و برکت از زمین‌ها رفت

و سبزه‌ها به صحراها خشکیدند
و ماهیان به دریاها خشکیدند
و خاک مردگانش را
زان پس به خود نپذیرفت
شب در تمام پنجره‌های پریده رنگ
مانند یک تصور مشکوک
پیوسته در تراکم و طغیان بود
و راه‌ها ادامهٔ خود را
در تیرگی رها کردند

دیگر کسی به عشق نیندیشید
دیگر کسی به فتح نیندیشید
و هیچکس
دیگر به هیچ‌چیز نیندیشید.
 
u483090_IMG__.jpg
v43243_IMG__.jpg
o423829_IMG__.jpg
 
عقب
بالا