انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

داستانِ کوتاه معمای قتل|ماهک مهاجری کاربر انجمن آوای رمان

Mahak

مدیر تالار ادبیات
کادر مدیریت
مدیر تالار آوا
ناظر اثر آوا
منتقد آوا
نویسنده آوا
کتاب نورد آوا
تاریخ ثبت‌نام
9/25/25
نوشته‌ها
1,002
  • موضوع نویسنده
  • #1
به نام خداوندِ قلم

نام اثر: معمای قتل
ژانر: عاشقانه ، معمایی ،رازآلود وجنایی
نویسنده: ماهک مهاجری
ناظر: @~مَهوا~
خلاصه: باستان شناسی حرفه ای درپی اکتشافات خودِ کشته میشود .
اما چه کسی اورا به قتل رسانده ، کارگاه آرش که معروف ترین کارگاه شهر است ، این پرونده را قبول می کند . اما این تازه آغازی از اتفاقات عجیب و مرموزی ست که در آینده رقم می‌خورد .
سارا دختر باستان شناس است و نقاشی حرفه ای در شهر کاسپین ، کارگاه آرش هر چند وقت یکبار به سارا سر میزند تا هم جویای حال او شود ، هم سوالات خود را از او ببپرسد، این بار ولی گارکاه آرش به منزل سارا رفته و هر چقدر در می زند هیچکس در را باز نمی کند ....
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
1000320191.webp

نویسنده‌ی عزیز 🌸
ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.

قوانین تایپ رمان کوتاه | انجمن نویسندگی آوای رمان

و چنانچه از تایپ ادامه رمان خود منصرف شدید
می‌توانید از طریق لینک زیر درخواست انتقال
به متروکه داشته باشید.

درخواست انتقال رمان به متروکه | انجمن نویسندگی آوای رمان

همچنین بعد از به پایان رسیدن رمان کوتاه خود
لطفا در تاپیک زیر اعلام پایان کنید.

اعلام پایان رمان کوتاه | انجمن نویسندگی آوای رمان

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز
و خلاف عرف و قوانین انجمن جداً خودداری کنید.
ضمناً از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید.
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #3
فصل اول داستان معمای قتل
سایه‌ی شالِ سرخ
مکان: شهر قدیمی و مه گرفته‌ی «کاسپین»، در نزدیکی تپه‌های پوشیده از مه.

زمان: زمستان، سال ۱۳۷۸ خورشیدی.

کارآگاه «آرش فرخ»، مردی با چشمانی خسته که رنگ روزهای بی‌خوابی به خود گرفته بود، زیرا هنوز نتوانسته بود معما را حل کند و دریابد چه چیز با ارزشی از آن بیابان ها دزدیده شده ، در اتاق سرد و نمور کلانتری نشسته بود. پرونده‌ای روی میزش خاک می‌خورد که هفت ماه بود قاتل آن همچون شبح، در میان مه شهر ناپدید شده بود.
گارگاه آرش شب قبل ، برای پرسیدن چند سوال به سراغ سارا دختر مقتول رفته بود ، اما کسی در خانه را باز نکرد .
یعنی چه شده؟ چرا سارا در را باز نکرد ؟
نکند اتفاقی برای سارا افتاده
نه نه ، این امکان ندارد .

اما با صدای پوتین سربازی که نفس نفس زنان میدوید و پرونده ای مربوط به همان پرونده ی قتل در دست داشت به خود آمد سریعا پالتو ی خود را بر داشت و به محل حادثه شتافت.

تراژدی: جسد عماد قربانی در محل حفاری با کلنگی که تنها مدرک بود و سینه ی عماد را شکافته بود در گودال حفاری پیدا شد ، سارا دختر هنرمندی که به خاطر نقاشی‌های سورئال و پر از رنگ‌های تندش مشهور بود، اما در خانه‌ی محقرش هیچ اثری از او نبود . سارا قربانی زیبایی و استعداد خود بود؛ زیرا آخرین نقاشی‌اش، تابلویی نیمه‌کاره بود که بر آن فقط یک شال ابریشمی سرخ، روی زمین خاکی کشیده شده بود. سارا بعد از مرگ پدرش و آن حادثه ی هلناک از خانه بیرون نمی رفت.
و تنها کارآگاه آرش هرز چند گاهی به او سر میزد.

معما: هیچ اثری از ورود اجباری نبود. درها قفل بودند و پنجره‌ها بسته. تنها چیزی که عجیب بود، نبودن تنها شیء با ارزش سارا: یک مدال نقره‌ای قدیمی دولبه با علامتی مانند گیوتین در وسط آن آن مدال را پدرش، که یک کاشف باستان‌شناس بود، پیش از کشته شدن مرموزش در یک حفاری، به او هدیه داده بود.

آرش، هر روز به سراغ تنها شاهد احتمالی، یعنی آینه‌ی قدی سارا می‌رفت. در آینه، بازتاب اتاق خالی بود، اما آرش احساس می‌کرد پشت آینه رازی پنهان است. شاید سارا برای آرش نامه ای یا علامتی گذاشته باشد. آرش نگران سارا بود و احساس شرم می کرد، که نه سرنخی از قاتل داشت و نه از آدم روبا هایی که سارا بردند .

جنایت و رمزگشایی:

آرش به یاد یادداشت‌های سارا افتاد ، سارا قبلا به او گفته بود که خیلی چیزها می نویسد و به “رنگ‌هایی که فریاد می‌کشند” اشاره کرده بود. او به دفتر خاطرات لیلا مراجعه کرد و به جمله‌ای مبهم برخورد: “سایه سرخ، دروغی است که نور می‌داند.”

آرش به سراغ شال سرخ رفت که در صحنه جرم به عنوان مدرک نگهداری می‌شد. شال را لمس کرد؛ پارچه‌ای ظریف، اما در تار و پودش، چیزی زبر حس می‌کرد. با احتیاط، شال را زیر نور شدید بازرسی کرد و متوجه شد نخ‌های ابریشمی در نقاطی کوتاه شده‌اند.

او با استفاده از ابزار دقیق، شروع به باز کردن بافت شال کرد. در عمق شال، یک کاغذ بسیار نازک و کوچک پیچیده شده بود. کاغذ حاوی یک مختصات جغرافیایی قدیمی و چند حرف لاتین بود: “P.Z.”

مختصات، محل حفاری متروکه‌ی پدر سارا را نشان می‌داد. آرش به سرعت به آنجا رفت. حفاری عمیق و متروکه بود و فقط بوی نم و خاک می‌داد. آرش فانوس خود را روشن کرد و به عمق دهانه نگریست.

در انتهای تونل، در کنار جسد پدر سارا ، یک صندوقچه چوبی قدیمی پیدا کرد. صندوقچه قفل بود. آرش به یاد مدال نقره‌ای افتاد که از صحنه جرم سارا ناپدید شده بود. او فهمید با رمزگشایی یادداشت های سارا متوجه شد که مدال کلیدی برای باز کردن صندوقچه است.

آرش به کلانتری بازگشت و شروع کرد به تلاش برای پیدا کردن مدال ، آرش بار دیگر به خانه ی سارا رفت و آخرین شاهده ماجر یعنی ا آینه ی قدی رفت ،آرش که چند روزی بود بی خوابی می کشید و و تمام هوش حواس اش پی سارا بود افتاد روی آینه، آینه از وسط نصف شد و برگه ای افتاد توی دست آرش. نامه ای از سارا بود ، در آن نوشته شده بود کارگاه آرش چند روزی ست که سایه ای در خانه می بینم که مدام در تعقیب من است ، مطمعنم قاتل پدرم هست که به سراغ من آماده برای به دست آوردن اطلاعات حفاری پدرم همینطور برای مدال و چگونگی کار کرد آن ولی من از اینجا میرم و مدال را در باغچه برای شما چال میکنم . مدال نه تنها یک شیء تزئینی، بلکه یک ابزار مهندسی ظریف بود که با چرخش یک لبه‌ی آن، باز می‌شد و یک پین فلزی بلند از آن بیرون می‌آمد.
آرش از این همه هوش و ذکاوت دختر و معصومیت و بی گناهی اش و اینکه نکند اتفاقی برای سارا افتاده باشد سخت نگران بود .

او با همان پین، صندوقچه را در حفاری باز کرد. درون صندوقچه دو چیز بود:

۱. جسد خشک‌شده و مومیایی‌مانند سونیا، که به نظر می‌رسید در حالتی دفاعی مرده باشد.
سانیا مادر کارگاه آرش بود که سال ها پیش بعد از سن هفت سالگی آرش به طرز عجیبی ناپدید شده بود، و هیچکس تا مدت ها خبری ازش نداشت.
آرش با دیدن جنازه ی مادرش قلبش لرزید، تو چه جور کار گاهی هستی که نتونستی مادرت رو نجات بدی اگه موقع فرار سارا رو گرفته باشن، اگه اون دختر بیچاره سارا هم به همین سرنوشت دچار شده باشه من از شغلم استفعا میدم .

۲. یک نامه از پدر سارا خطاب به سارا

نامه فاش می‌کرد که پدر سارا درگیر کشف یک شیء باستانی بسیار ارزشمند بوده که گروهی فاسد به رهبری یکی از همکارانش قصد سرقت آن را داشته‌اند. پدر سارا در آخرین لحظات، برای محافظت از شیء، جان خود را فدا می کند.
اما گروه دزدان، سارا را به خاطر هوش زیادش و احتمال اینکه از راز پدر مطلع شده باشد، هدف قرار دادند.

آن‌ها با ترفند وارد خانه شدند و شال سرخ (که سارا آن را به عنوان نماد عشق و امید نگه می‌داشت) را زیر پاهایشان له کردند و با استفاده از کلید (مدال) که فکر می‌کردند صرفاًتزئینی است، می‌خواستند صندوق را باز کنند .

قاتل: قاتل کسی نبود جز “پرویز زیوری” (P.Z.)، همکار قدیمی پدر سارا که با اجبار، ثروت و قدرت پدر سارا کشته بود تا مطمئن شود راز آن شیء باستانی که در صندوقچه بود (و اکنون در دست اوست) برای همیشه پنهان. می ماند .
اما او کلید صندوقچه را در دست نداشت و به خاطر همین موضوع به سراغ سارا آمده بود.


آرش فرخ، با در دست داشتن شال سرخ و نامه، ای از سارا و بیان دلیلش برای پرواز و فرار حالا مطمعن بود که حال سارا خوبه بعد از دستگیری قاتل سارا به خانه برگشت او نه فقط یک دختر هنرمند، بلکه شاهد بود که چگونه طمع برای یک شیء بی‌ارزش، زنجیره‌ای از مرگ و تراژدی را برای یک خانواده رقم زد. پرونده با دستگیری پرویز زیوری بسته شد، اما زخم تنهایی سارای برای پدرش هرگز در مه آن شهر التیام نیافت. آرش نتونست از پرویز اعترافی مبنی بر قتل مادرش بگیره ، آرش با کلی سوال روانه ی خانه س سارا شد و ازش در مورد سانیا و همکاری اون با پدرش پرسید. سارا وقتی عکس رو دید جا خورد ،
دستاش می لرزید ، آرش پرسید چیزی شده سارا جواب داد وقتی با پرواز از اینجا رفتم اندیمشک این خانم رو اونجا دیدم آرش از این جواب حسابی تعجب کرد ، اما چطور ممکنه مادر من مارو تنها بزاره و سال های خوب زندگیمون کنار ما نباشه.
 
  • موضوع نویسنده
  • #4
فصل دوم معمای قتل
تصمیم برای رفتن به اندیمشک یک انتخاب نبود، یک اجبار بود. اجبارِ گره‌گشایی از حقایقی که در غبارِ طمع و خیانت دفن شده بودند. آرش و سارا شبانه راه افتادند؛ هر دو در سکوت مرگباری فرورفته بودند که فقط با صدای تلق‌تلق قطار شکسته می‌شد.

رسیدن به اندیمشک، شهری که زیر آفتاب تیز جنوب نفس می‌کشید، برای آرش حس گمشده‌ای را تداعی می‌کرد. شهری که مادرش در آن پنهان شده بود. سارا او را به سمت همان انبار قدیمی برد؛ ساختمانی که پنجره‌هایش کور شده بود و بوی نم و خاک می‌داد.

«اینجا بود، آرش. همون ساختمون.»

با احتیاط وارد محوطه شدند. داخل، هیچ چیز جز جعبه‌های چوبی خالی و بقایای سیمان و گچ نبود، اما در کنج انبار، آرش متوجه تکه‌ای پارچه شد. یک پارچه‌ی نخی گلدار، شبیه به لباس‌هایی که مادرش در عکس‌های قدیمی به تن داشت. قلبش فشرده شد.

«سارا… اینجا رو نگاه کن.»

سارا جلو رفت. پارچه را از روی زمین برداشت. زیر آن پارچه، تکه‌ای کوچک از یک نامه‌ی دست‌نویس پیدا شد. نامه با خط مادر آرش نوشته شده بود و فقط چند کلمه قابل خواندن بود: «…اوضاع از کنترل خارج شده. او را پیدا کرده‌اند… باید شیء را…» و امضای ناخوانای یک نام: «ث. ن.»

آرش با وحشت به دور خود نگاه کرد. این محل، نه یک پناهگاه، بلکه نقطه‌ی پایانی برای یک مأموریت پنهانی بود. او شروع به کندوکاو دیوارهای انبار کرد و پشت یکی از جعبه‌های بزرگ، متوجه یک دریچه‌ی مخفی شد که با مهارت زیر آوار پنهان شده بود.

با فشار و تقلا، دریچه باز شد و راهرویی تاریک نمایان گشت. بوی غلیظی از مواد شیمیایی و خاک مرطوب به مشام رسید. آرش چراغ قوه موبایلش را روشن کرد. راهرو به یک اتاق کوچک بتنی منتهی می‌شد که بیشتر شبیه به یک دخمه بود تا مخفی‌گاه.

و آنجا بود.

جسد سانیا، مادر آرش، در آرامش تلخی آرمیده بود. او لباسی پوشیده بود که با پارچه‌ی گلدار پیدا شده در انبار مطابقت داشت. در دست فشرده‌اش، به جای آن شیء باستانی، فقط یک برگه‌ی مچاله شده بود: طرحی دست‌خورده از یک نماد باستانی که پدر سارا برای آن جان داده بود، با حاشیه‌هایی که با خون خشک شده لکه‌دار شده بود.

آرش زانو زد. دیگر کارآگاه نبود؛ فقط پسری بود که پس از سال‌ها به مادرش رسیده بود. اما سارا، با چشمان تیزبین هنرمندش، متوجه چیزی کنار بدن سانیا شد. یک قوطی خالی کوچک، که روی آن حروف لاتین حک شده بود: Potassium Cyanide. سم.

ربط پیدا کردن دو قتل:

پلیس محلی وارد ماجرا شد و تحقیقات آغاز شد. گزارش پزشکی قانونی تأیید کرد که سانیا توسط سیانور مسموم شده، اما نشانه‌های ضعف و اجبار در بدن او وجود داشت، که حکایت از یک خودکشی اجباری یا قتلی با ظاهرسازی خودکشی داشت. در تحقیقات بیشتر در مورد آن نامه‌ی پاره، پلیس به این نتیجه رسید که آن شیء باستانی هرگز در صندوقچه‌ی پدر سارا نبوده، بلکه سانیا با پنهان کردن آن و فرار به آکاتو ، سعی کرده بود آن را از دسترس پرویز زیوری دور نگه دارد. او در آخرین لحظات کشف شده بود.

پرویز زیوری، در زندان، با وجود مدارک جدید، هرگونه همکاری با عاملان قتل سانیا را رد کرد و ادعا کرد که فقط پدر سارا را کشته تا به صندوقچه برسد و از محتوای آن چیزی نمی‌دانسته است.

اما گره‌ی اصلی زمانی زده شد که بقایای خاک و مواد شیمیایی روی لباس سانیا، با موادی که روی لباس پدر سارا در صحنه‌ی قتل او پیدا شده بود، مطابقت کامل داشت: ردپایی از یک ترکیب شیمیایی خاص که فقط در یک آزمایش گاه خواص و جود داشت .
بله البته آرش من این را می شناس ام این ماده توسط پدرم در آزمایشگاه‌های باستان‌شناسی زیرزمینی استفاده می‌شد.

پدر سارا توسط زیوری، به دستور کسی دیگر، کشته شد تا زیوری صندوقچه را بیابد. و سانیا، توسط همان شبکه‌ی پشت پرده، به محض فاش شدن محل اختفای واقعی شیء، از میان برداشته شد. هر دو مرگ، قربانیان یک طمع بودند. نه برای شیء داخل صندوقچه، بلکه برای خودِ شیء که سانیا آن را در مکانی پنهان کرده بود که هیچ‌کس جز او خبر نداشت.

پرونده‌ی قتل سانیا به پرونده‌ی قتل پدر سارا پیوست، به عنوان دو قربانی از یک زنجیره‌ی فاسد. اما قاتل واقعی، آن «ث. ن.» که نامش در نامه بود، هرگز پیدا نشد. شبکه‌ی پشت پرده، بسیار بزرگتر و قدرتمندتر از یک زیوریِ جاه‌طلب بود.

آرش و سارا به تهران برگشتند. زخم فقدان سانیا عمیق‌تر از زخم فقدان پدر سارا بود؛ چرا که زخم او با خیانت و رازآلودگی آغشته بود. حقیقتِ اینکه مادرش زنده بوده و برای محافظت از یک راز مرده، بار سنگینی بر دوش آرش گذاشت. او نه توانست مادرش را نجات دهد و نه قاتل واقعی‌اش را پیدا کند.

در مهِ سنگین شهر، سارا همچنان شال سرخ خود را زیر شیشه‌ی یک قاب نگه می‌داشت، نماد عشق و امیدی که زیر پاهای تاریکی له شده بود، اما هنوز کامل از بین نرفته بود. زخم تنهایی‌اش هرگز التیام نیافت، و زخمی جدید برای آرش ایجاد شد: معمای مادرش، رازِ ث. ن، و شیء باستانی گمشده‌ای که زندگی‌ها را می‌گرفت، بدون آنکه حتی خودش دیده شود. و این‌گونه، جنایتکار واقعی، مانند شبح، در پس کوچه پس کوچه‌های تاریخ، گم شد.
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #5
فصل سوم معمای قتل
اندیمشک، شهری که روزگاری پناهگاه و سرآغاز بود، اکنون به صحنه‌ی تداوم تاریکی بدل شده بود. آرش، غرق در ماتم مادر و معمای حل‌نشده‌ی «ث. ن.»، شب و روز را در هم می‌آمیخت. خاطرات خاک‌گرفته‌ی انبار اندیمشک و بوی سیانور، کابوس‌های شبانه‌اش را تشکیل می‌داد. سارا، با شال سرخش که اکنون یادآور عشقی از دست رفته بود، سعی در کنار آمدن با خلأ نبودن پدر و حالا، خلأ حضور آرش در کنارش داشت. او می‌دانست که این داستان، پایانی ساده ندارد؛ همان‌طور که قاتل واقعی «ث. ن.»، مانند شبح، در تاریکی باقی مانده بود.

یک شب، وقتی باران پاییزی بر شیشه‌های آپارتمان آرش می‌کوبید، تلفن زنگ خورد. صدای پشت خط، نفس‌نفس‌زنان و بریده بود: «آرش… باید… باید به من کمک کنی… اون‌ها… اون‌ها دوباره پیدام کردن…» صدای آشنایی بود، صدایی که آرش فکر می‌کرد دیگر هرگز نخواهد شنید. «کی هستی؟» با تردید پرسید. سکوتی کوتاه، و سپس، نامی که تمام وجودش را به لرزه درآورد: «من… من لیلا هستم. دستیار… دستیار دکتر کاظمی… اون که… اون که قرار بود شیء رو…»

قبل از آنکه آرش بتواند کلمه‌ای دیگر بپرسد، صدای فریادی وحشتناک، و سپس قطع شدن خط. قلب آرش در سینه‌اش فرو ریخت. دکتر کاظمی… مردی که در تحقیقات اولیه، مظنون بود اما هیچ‌گاه نتوانستند او را به قتل پدر سارا ربط دهند. دستیارش، لیلا، کسی که به نظر می‌رسید اطلاعاتی کلیدی از آن شیء باستانی و شبکه‌ی پشت پرده دارد، اکنون در خطر بود.

آرش، با حس اجباری که در وجودش ریشه دوانده بود، بلافاصله با سارا تماس گرفت. «سارا، یه اتفاق بدی افتاده. فکر کنم لیلا… دستیار دکتر کاظمی… تو خطر افتاده. باید پیداش کنیم.» سارا، با چشمانی که بار دیگر برق اضطراب در آن‌ها درخشید، آماده‌ی حرکت شد. گویی تقدیر نمی‌خواست آن‌ها را از این بازی مرگبار بیرون بکشد.

آن‌ها با سرنخ‌های اندکِ صدای لیلا و آدرس تقریبی که به نظر می‌رسید در حوالی یکی از مناطق صنعتی قدیمی تهران باشد، راهی شدند. سکوت سنگین حاکم بر خودرو، تنها با صدای ضربان قلب تندشان شکسته می‌شد.

وقتی به محل رسیدند، هوا تاریک‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. کوچه‌های تنگ و تاریک، ساختمان‌های متروکه با پنجره‌های شکسته، و سکوت وهم‌آور. آرش، با احتیاط، چراغ قوه‌ی موبایلش را روشن کرد و به سمت یکی از سوله های قدیمی رفت که به نظر می‌رسید منبع صدا از آنجا باشد.

«لیلا؟… لیلا کجایی؟» صدای آرش در فضای خالی سوله پژواک یافت.

در انتهای سوله، زیر نور کم‌جان چراغ قوه‌ی آرش، صحنه‌ای دلخراش نمایان شد. لیلا، روی زمین افتاده بود. لباس‌هایش خیس بود و لکه‌های قرمز رنگی روی پیراهن سفیدش خودنمایی می‌کرد. چشمانش باز بود، اما نگاهی خالی و بی‌روح داشت. کنار او، یک قوطی خالی کوچک افتاده بود، شبیه به همان قوطی سیانوری که کنار جسد مادر آرش پیدا شده بود.

آرش به سمتش دوید، اما دیر شده بود. دیگر کارآگاهی نبود که بتواند کسی را نجات دهد؛ او فقط شاهد مرگ دیگری بود. با وحشت به اطراف نگاه کرد. کسی اینجا بود. دستی نامرئی، تاریک‌تر از سایه‌ها، این بازی را ادامه می‌داد.

ناگهان، صدای خش‌خش شدیدی از پشت یکی از ماشین‌آلات صنعتی قدیمی بلند شد. آرش، با شتاب، چراغ قوه را به سمت صدا گرفت. سایه‌ای بلند و باریک، با حرکتی سریع، از دید خارج شد. فقط لحظه‌ای کوتاه، اما کافی بود تا تصویری محو در ذهن آرش حک شود: قامتی بلند، لباسی تیره، و حرکتی که حس آشنایی داشت… اما نه، غیرممکن بود.

سارا، با وحشت، فریاد زد: «اونجا کی بود؟!»

آرش، با صدایی لرزان، که دیگر شجاعت گذشته را نداشت، گفت: «نمی‌دونم… ولی اینجا دیگه امن نیست.»

در آن لحظه، حس سنگین و آشنایی از خطر، مانند پتک بر سر آرش فرود آمد. او فهمید که این قاتل، آن «ث. ن.» مرموز، هنوز در سایه‌هاست و بازی‌اش با جان انسان‌ها تمام نشدهاست. اما قبل از آنکه بتواند فکری کند، قبل از آنکه بتواند سارا را به عقب بکشد، ضربه‌ای سنگین و ناگهانی از پشت، او را از پا درآورد. دنیای آرش سیاه شد، و آخرین چیزی که شنید، صدای خفه‌ی سارا بود که نام او را فریاد می‌زد.

سارا، تنها و وحشت‌زده، در میان سوله تاریک و اجساد دو زن، با قاتلی ناشناس روبرو بود. قاتلی که نه تنها لیلا را از او گرفته بود، بلکه آرش را نیز… آرش، کسی که قرار بود با هم حقیقت را پیدا کنند، اکنون خود قربانی حقیقت شده بود.

او می‌دانست که نباید اینجا بماند. با چشمانی اشکبار و قلبی شکسته، با آخرین توانش، از سوله گریخت. حالا او تنها مانده بود، با شال سرخش که دیگر نماد عشق نبود، بلکه یادآور عهدی بود که با آرش بسته بود. عهدی برای یافتن قاتل، برای پایان دادن به این زنجیره‌ی مرگ. اما این بار، این مبارزه، شخصی‌تر از همیشه بود. او باید راهی پیدا می‌کرد تا شبح «ث. ن.» را از پس کوچه پس کوچه‌های تاریخ بیرون بکشد، حتی اگر مجبور بود بهای آن را با جانش بپردازد. داستان هنوز تمام نشده بود؛ بلکه تازه وارد تاریک‌ترین فصل خود شده بود.
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #6
فصل چهارم معمای قتل
سارا، با صورتی خیس از اشک و سرمای وحشت، از سوله خارج شد و خود را به خیابان‌های خیس و تاریک تهران رساند. هر سایه‌ای، هر صدای پایی که بر آسفالت می‌افتاد، برای او صدای پای قاتل «ث. ن.» بود. آرش مرده بود. مرگ او، مانند مرگ پدر سارا، در سکوتی معنادار و با استفاده از همان روش شیمیایی مرموز رخ داده بود؛ تأییدی قاطع بر این حقیقت که یک دست واحد، هر کسی که به راز شیء باستانی نزدیک شود را حذف می‌کند.

او به آپارتمان آرش بازگشت، جایی که هنوز بوی قهوه‌اش به مشام می‌رسید، اما اکنون فقط بوی مرگ و خیانت حکمفرما بود. سارا می‌دانست که پلیس، با توجه به اینکه هر دو مورد قتل اخیر و قتل پدرش، ردپایی از یک توطئه بزرگ‌تر را نشان می‌دهد، پرونده را بسیار گسترده خواهد کرد. اما او به سیستم اعتماد نداشت؛ شبکه‌ای که می‌توانست دو کارآگاه مصمم را در دو نقطه متفاوت و با فاصله زمانی قابل تأمل از میان بردارد، باید شبکه‌ای فراتر از دسترس قانون باشد.

او به سراغ تنها دارایی آرش که باقی مانده بود رفت: یک جعبه‌ی فلزی قدیمی که آرش همیشه آن را با کلید مخصوص خود می‌بست. سارا به یاد آورد که آرش بارها به آن اشاره کرده بود: “اینجا کلیدِ همه‌چیزه، سارا.”

با استفاده از یک ابزار ظریف که از پدرش به ارث برده بود، در جعبه را باز کرد. داخل آن، دفتر یادداشت‌های آرش و چند مدرک پراکنده نبود. در عوض، یک میکروفیلم قدیمی، یک فایل رمزگذاری شده روی فلش مموری و مهم‌تر از همه، یک عکس قدیمی و کمیاب از دکتر کاظمی و پرویز زیوری (قاتل پدر سارا) در کنار یکدیگر، در یک کنفرانس باستان‌شناسی دهه شصت، قرار داشت.

سارا متوجه شد که دوستی و همکاری میان زیوری و کاظمی، سابقه‌ای بسیار طولانی‌تر از آنچه پلیس تصور می‌کرد، داشته است. این دو نفر، مهره‌های سطح پایین بودند که تنها برای فریب اذهان عمومی وارد بازی شده بودند؛ قربانیان اصلی، کسانی بودند که حقیقت شیء را می‌دانستند: مادر آرش (سانیا) و پدر سارا.

او روی عکس زوم کرد. پشت سر کاظمی و زیوری، مردی مسن با قامتی مشخص و ظاهری بسیار معتبر ایستاده بود. مردی که در چهره‌اش قدرت مطلق موج می‌زد. زیر عکس، با خطی بسیار ریز، آرش نامی را نوشته بود: «ث. ن.؟ یا شاید… ن. ث.؟»

این وارونگی حروف، ذهن سارا را منفجر کرد. «ث. ن.» که آن‌ها دنبالش بودند، شاید نام یک شخص نبوده، بلکه یک موقعیت یا سازمان بوده است.

سارا به شال سرخش که روی میز قرار داشت نگاه کرد. حالا این شال تنها نماد باقی‌مانده از هر دو خانواده‌ی ویران شده بود. او دیگر نه یک هنرمند، نه یک جستجوگر حقیقت؛ او تبدیل به انتقام شده بود.

او به یاد آخرین لحظات لیلا افتاد: «…دکتر کاظمی… اون که قرار بود شیء رو…»

شیء! همان شیء باستانی که همه برای یافتنش می‌مردند. شیء‌ای که سانیا نتوانسته بود آن را به دست «او» برساند و به قیمت جانش آن را در جایی پنهان کرده بود که هیچ‌کس نمی‌دانست.

سارا، با تمرکز مطلق یک هنرمند که در حال ترسیم آخرین شاهکارش است، فایل رمزگذاری شده روی فلش مموری را با کلیدهایی که از دفترچه‌های آرش به دست آورده بود، رمزگشایی کرد. محتوای آن، نقشه‌هایی دقیق و نقشه‌برداری‌های سه‌بعدی از یک محل باستان‌شناسی زیرزمینی بود— همان آزمایشگاهی که ترکیب شیمیایی آن در لباس قربانیان پیدا شده بود.

در مرکز نقشه‌ها، یک حفره‌ی عمیق علامت‌گذاری شده بود. زیر آن، با فونتی کاملاً متفاوت از دست‌خط آرش، نوشته شده بود: «محل قرارگیری شیء: امن شد.»

این یک نامه نبود، یک گزارش عملیاتی بود. کسی که این فایل را درست کرده، همان کسی است که تمام قتل‌ها را هدایت کرده است. و او به هدفش رسیده بود.

سارا می‌دانست که اگر آن شخص در آن محل باشد، با تمام قدرت خود از آن دفاع خواهد کرد. او دیگر نمی‌توانست منتظر پلیس بماند. سارا شال سرخ را دور گردن پیچید، کلید کوچک پدرش را در جیب گذاشت، و به سمت نقشه‌های زیرزمینی حرکت کرد. این آخرین سفر بود؛ یا حقیقت را پیدا می‌کرد، یا شال سرخ به یاد دو قربانی دیگر، در تاریکی دفن می‌شد. او تنها می‌رفت تا با شبحی که زندگی عزیزانش را بلعیده بود، رودررو شود، بدون اینکه بداند آیا این شبح، همان مرد پشت سر کاظمی و زیوری است، یا تنها دستی است که به فرمان آن مرد قدرتمند حرکت می‌کند.
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #7
فصل پنجم معمای قتل

رستاخیز تلخ و انتقام آتشین

سارا، با خون سردی که از عمق قهر و خشمش فوران می‌کرد، از آن سوله جهنمی بیرون خزید. هر قدمی که برمی‌داشت، وزن انتقام پدر و خطر از دست دادن آرش را بر دوشش سنگین‌تر می‌کرد. او آرش را به پناهگاه زیرزمینی قدیمی منتقل کرد؛ همان جایی که روزگاری پدرش رازهایش را پنهان می‌کرد. در حالی که نبض آرش به سختی می‌زد، سارا آماده بود تا بازی را به دست گیرد. او دیگر یک شاهد نیست؛ او خودِ حکم است.

تنها چیزی که او را پیش می‌برد، یادآوری چهره‌ی بی‌رحم قاتلی بود که این همه ویرانی را به بار آورده بود.

تقابل در آستانه‌ی ابدیت

تلفن زنگ خورد. شماره‌ای ناشناس، اما با کدی که سارا از یادداشت‌های دکتر کاظمی به خاطر داشت.

«پاسخ بده، سارا. یا همه چیز تمام می‌شود.» صدایی لرزان بود، اما آشنا.

«سانیا؟!»

«منم. هر دویمان فریب خوردیم. لیلا با من است. او حقیقت را می‌داند و من هم می‌دانم چه باید بکنم. سوله قدیمی. همین حالا.»

سارا با خشم به سمت کافه متروکه رفت. این بار، قرار نبود قربانی باشد.

وقتی وارد شد، منظره‌ای تکان‌دهنده انتظارش را می‌کشید. سانیا پشت میزی چوبی نشسته بود، با وقار و آرایشی که گویی برای یک مراسم تدفین آماده شده است. لیلا در گوشه‌ای، با چشمانی پر از اشک، اما با لبانی بسته به حمایت از سانیا ایستاده بود.

سانیا لبخندی تلخ زد: «خوش آمدی، سارا. اینجا جایی است که تمام عشق‌ها و دروغ‌ها به پایان می‌رسند.»

«اعتراف کن!» سارا فریاد زد. «چه کسی پدرم را کشت؟»

سانیا با صدایی رسا که از پشت آن سال‌ها پنهان‌کاری بیرون می‌تراوید، حقیقت را بر زبان راند: «من بودم، سارا! من قاتل پدرت هستم! و مادر آرش را هم من کشتم!»

نفس سارا در سینه حبس شد. «چرا؟»

«چون او (پدرت) تمام چیزی بود که من خواستم! عشق آتشین من در جوانی! او زندگی من و شوهر لعنتی‌ام را به بازی گرفت. وقتی فهمید آرش پسر اوست، قصد داشت همه چیز را فاش کند و مرا با حقیقت یک ازدواج دروغین تنها بگذارد. مادر آرش هم… او مرا تهدید به افشاگری کرد. من برای نجات خودم، برای حفظ میراث و پسری که فکر می‌کردم متعلق به من است، دست به تیغ شدم!»

لیلا با ناله سرش را به نشانه تأیید تکان داد.

«و آن سایه‌ی بلند که آرش دید؟» سارا پرسید، صدایش از شدت هیجان می‌لرزید.

«آرش را نزدم. بیهوشش کردم که شاهد اعترافات نباشد. او قربانی این جنون است، نه هدف اصلی‌اش.» سانیا با چشمان سرخ به سارا خیره شد. «حالا دیگر همه چیز تمام است. تو باید انتقامت را بگیری، سارا. این تنها راهی است که آرش می‌تواند زندگی کند.»

آتشی که هرگز خاموش نمی‌شود

سارا به آرامی جلو رفت، اما نه برای در آغوش کشیدن. او دستش را در جیبش برد و بطری حاوی مایع غلیظ آزمایشگاهی را بیرون کشید – همان سلاحی که پدرش برای خنثی‌سازی سموم خطرناک در آن محلول را درست کرده بود.

«تو به اشتباه بزرگی دست زدی، سانیا.» سارا با صدایی که دیگر هیچ احساسی در آن نبود، گفت. «تو فکر کردی با کشتن پدرم و مادر آرش، میراث عشقت را حفظ می‌کنی. اما تو فقط یک سرطان را در خانواده‌ها کاشت. عشق تو، سارا را قوی‌تر کرد، و ترس تو، مرا به اینجا آورد تا این بازی را تمام کنم.»

او یک قدم نزدیک‌تر رفت، صورت سانیا در فاصله‌ای بسیار نزدیک قرار گرفت. «تو برای آرش می‌ترسیدی؟ او پسر تو نیست، او سایه‌ی عشق گمشده‌ات است. اما من… من برای عشق واقعی‌ام (پدرم) و برای مردی که هر لحظه ممکن است بمیرد (آرش)، اینجا ایستاده‌ام.»

با یک حرکت برق‌آسا، سارا مایع را مستقیم روی صورت سانیا ریخت.

فریاد خفه شده‌ی سانیا، آسمان کافه را شکافت. مواد شیمیایی قدرتمند، پوست و چشم‌های او را هدف قرار دادند. سانیا با دستانی که دیگر هدف را نمی‌شناختند، به اطراف چنگ می‌زد.

«این برای لحظه‌ای است که تو را در خیال خود دیدم، اما هرگز نتوانستم لمست کنم!» سارا فریاد زد.

لیلا از ترس عقب پرید، شاهد این پایان خشن بود.

سارا، لحظه‌ای ایستاد و به تماشای فروپاشی کسی نشست که نماد تمام دروغ‌ها بود. وقتی سانیا با آخرین نفس به زمین افتاد، سارا برگشت و نگاهی سرد به لیلا انداخت.

«تو زنده می‌مانی، لیلا. تو باید شاهد باشی که چگونه دو زن، با وجود تمام خیانت‌ها و فقدان‌ها، در نهایت حقیقت را زنده نگه می‌دارند.»

سارا با سرعت از کافه خارج شد. او به سمت نور ضعیف صبح می‌دوید، جایی که آرش منتظر بود.

او به اتاق برگشت. آرش هنوز در خواب بود، اما این بار، سارا می‌دانست که چه چیزی را نجات داده است. او دست آرش را گرفت. در آن لمس، دیگر نه هیجان تعقیب و گریز بود و نه وحشت مرگ؛ تنها یک تعهد مطلق به آینده ای
که باید از اول ساخته می‌شد.
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #8
فصل ششم معمای قتل

بیداری در پناهگاه؛
سارا کنار آرش نشسته بود، دستش را محکم در دست گرفته بود و به خطوط گچی سقف زیرزمین قدیمی خیره شده بود. بوی خاک مرطوب و داروی ضدعفونی کننده، فضای کوچک را پر کرده بود. او به تازگی با پلیس تماس گرفته و لیلا را وادار کرده بود تا اعترافاتش را ثبت کند، اما ذهنش هنوز درگیر آتش کافه و چهره‌ی سوخته‌ی سانیا بود. آیا او واقعاً حکم را اجرا کرده بود؟

ناگهان، دست آرش لرزید. سارا با وحشت سرش را بالا برد. چشمان آرش، که تا لحظاتی پیش فقط دو خط ماتی بودند، حالا با تلاش باز می‌شدند.

«سارا…» صدایش خش‌دار بود، مثل شن ساییده شده.

اشک در چشمان سارا حلقه زد. او زنده بود. «آرش! تو… تو بیدار شدی!»

آرش سعی کرد بلند شود، اما سارا او را محکم روی تشک خواباند. «تکان نخور. حالت خوب نیست.»

«خوبم… خیلی خوبم.» آرش لبخند کمرنگی زد که خستگی و درد پشتش پنهان بود. «اون محلول… چقدر طول کشید تا اثرش رفت؟»

سارا متعجب پرسید: «کدام محلول؟»

آرش نفس عمیقی کشید و به سارا نگاهی انداخت که ترکیبی از عشق، قدردانی و غم بود. «سارا، من نمرده بودم. وقتی سانیا وارد سوله شد، او یک شوک‌دهنده ضعیف به من زد. در حقیقت، او نمی‌توانست مرا بکشد، اما می‌خواست من را از بازی خارج کند تا شاهد اعترافاتش نباشم. قبل از اینکه بیهوش شوم، فهمیدم که او محلولی تزریق کرد که ضربان قلب را به شدت کاهش می‌داد و حالت اغما ایجاد می‌کرد تا همه فکر کنند من مرده‌ام. این نقشه پدرم برای دور زدن دشمنانش بود، و سانیا آن را اجرا کرد.»

سارا مات و مبهوت به او خیره شد. «پس تو… از همان اول هم زنده بودی؟»

«بله. و تو جان مرا نجات دادی. اگر کمی دیرتر مرا از آنجا دور می‌کردی، یا اگر تو…» آرش دست سارا را به صورتش چسباند. «تو حکم زندگی منی، سارا.»

. آغاز فصلی نو.

هفته‌ها گذشت. معمای قتل پدر سارا و مادر آرش با شهادت لیلا و مدارکی که از خانه دکتر کاظمی پیدا شد، حل گردید. سانیا، اگرچه زنده ماند، اما برای همیشه از جامعه جدا شد و در تیمارستانی امنیتی به سر می‌برد.

در این مدت، رابطه سارا و آرش از یک ائتلاف برای عدالت به چیزی عمیق‌تر تبدیل شد. آرش، که حالا از زیر سایه پدر و رازهایش بیرون آمده بود، کشف کرد که عشق واقعی او همیشه کنارش بوده است: سارا. او شیفته‌ی جسارت، هوش و از خودگذشتگی سارا شده بود.

یک شب، در حالی که در آپارتمان جدید سارا، مقابل پنجره‌ای مشرف به شهر نشسته‌اند، آرش بالاخره تصمیم گرفت.
«سارا… ما از آتش بیرون آمدیم. با هم. تمام این کابوس‌ها یک معنی داشتند. من می‌خواهم آینده‌ام را با تو بسازم. زندگی بی‌تو…» آرش زانو زد. «با من ازدواج می‌کنی؟»

سارا، در شوک آن لحظه، قلبش به لرزه افتاد. عشق او به آرش واقعی بود، اما تمام این ماجراها او را خسته و نیازمند آرامش کرده بود.

«آرش، من…»

درست در همان لحظه، زنگ در زده شد.

. آهنگِ آرامش و رقیب.

پشت در، فرامرز ایستاده بود. مردی با موهای بلند و تیره، چشمانی مهربان و لبخندی آرام‌بخش. او یک موزیسین مشهور بود که سارا را در خلال یکی از جلسات مشاوره روانی پس از حادثه ملاقات کرده بود. فرامرز نه در دنیای سایه‌ها زندگی می‌کرد و نه درگیر انتقام بود؛ او فقط موسیقی می‌ساخت.

«سلام، سارا.» فرامرز با یک جعبه شیرینی و یک شاخه گل رز سفید وارد شد. «امروز بالاخره قطعه جدیدم تموم شد. دلم می‌خواست اول تو گوش بدی.»

آرش، که هنوز زانو زده بود، با دیدن صحنه خشکش زد. این مرد جدید، با آن ژاکت کتان بی‌نقص و آرامش زایدالوصفش، تمام توازن اتاق را به هم می‌ریخت.

«آرش؟ چرا زانو زدی؟» فرامرز با لحنی محترمانه پرسید، در حالی که نگاهش را به سارا دوخته بود.

آرش به سرعت از جا برخاست، غرور مردانه‌اش به شدت زخمی شده بود. «هیچی! داشتم دنبال یه چیزی می‌گشتم… یه چیز مهم.»

سارا لبخند زد. لبخندی که مدت‌ها بود آرش در صورت او ندیده بود. «فرامرز، چقدر خوب شد که اومدی. می‌تونی اون ساز جدیدت رو امتحان کنی؟»

آرش ناگهان احساس کرد که به حاشیه‌ی زندگی سارا رانده شده است. فرامرز، با آرامش و سادگی‌اش، چیزی را به سارا می‌داد که آرش، با تمام شجاعت و عشقش، نمی‌توانست: آرامش.

در طول آن شب، آرش ساکت در گوشه‌ای نشست. فرامرز گیتارش را کوک کرد و ملودی‌ای آرام و دلنشین نواخت. ملودی‌ای که از جنس باران بهاری بود، نه آتش و خون. سارا چشم‌هایش را بسته بود و در سکوت کامل به موسیقی گوش می‌داد. برای او، این صداها نوید یک زندگی عاری از سایه‌ها را می‌دادند.

حسادت مثل خوره به جان آرش افتاد. او که قهرمان یک داستان پرهیجان بود، حالا در مقابل یک موزیسین احساس ضعف می‌کرد. فرامرز نه قاتل بود، نه کارآگاه و نه جاسوس؛ او فقط یک مرد ساده بود که می‌توانست روح سارا را آرام کند.

روز بعد، آرش سارا را به یک رستوران قدیمی برد، همان جایی که اولین بار درباره پرونده با هم حرف زده بودند.

«سارا، من می‌خوام اون آرامشی رو که دنبالشی بهت بدم. بذار این بازی تموم بشه و با هم شروع کنیم.» آرش دستش را روی میز گذاشت. «من تو رو می‌خوام.»

سارا با تردید به او نگاه کرد. «آرش، تو قهرمان منی، ولی ما دو تا… ما در دل طوفان با هم بودیم. نمی‌دونم توی آرامش چطور باید با هم باشیم.»

«پس چی؟ فرامرز؟» آرش نتوانست جلوی کلمات را بگیرد. «موسیقی؟ زندگی ساده؟ سارا، اون مرد در سایه هیچ کاری برات نکرده، من جونم رو برات گذاشتم!»

«مسئله‌ی کار یا جبران نیست، آرش.» سارا چشمانش را بست. «مسئله‌ی اینه که من دیگه خسته شدم. فرامرز به من نشون داد که زندگی می‌تونه بدون شلیک و فریاد باشه. من به اون آرامش احتیاج دارم.»

حسادت در چشمان آرش آتش گرفت. او نمی‌خواست بازنده باشد. او، که از مرگ فرار کرده بود، حالا از رقیبی هنرمند می‌ترسید.

«باشه، سارا. اگه تو آرامش می‌خوای… من آرامشت رو می‌شم.» آرش لحنش را تغییر داد و تصمیم گرفت نقشه‌ی جدیدی بکشد. «من ثابت می‌کنم که برای تو بهتر از هر کسی هستم. هرگز فکر نکن که آرش رو می‌تونی کنار بذاری. چون تو… تو مال منی. فقط باید به خودم بیای و راهش رو پیدا کنم.»

آرش از جایش بلند شد و در حالی که از رستوران بیرون می‌رفت، زیر لب زمزمه کرد: «بازی تموم نشده، فقط زمینش عوض شده. این بار، هدف من، قلب توئه… و فرامرز باید جای خودش رو بدونه.»
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #9
فصل هفتم معمای قتل
.ملودی‌های مشکوک.
آرامش، هدیه‌ای گران‌قیمت بود که سارا تلاش می‌کرد آن را از فرامرز دریافت کند، اما این هدیه دیری نپایید. پس از آن شب، فرامرز به یکی از نزدیک‌ترین افراد سارا تبدیل شد. او هر روز با هدیه‌های کوچک، نواختن قطعات اختصاصی برای سارا و حضوری کم‌توقع اما دائمی، جای خالی آرش را پر می‌کرد. با این حال، آرش از دور نظاره‌گر بود، و بی خوابی‌های شبانه‌اش به کابوس تبدیل شده بود. هر ساعت ۳ صبح بیدار می‌شد، دستانش را روی جای تزریق می‌فشرد و با تصویری از فرامرز که کنار سارا ایستاده بود، خود را در حال سقوط می‌دید.

«نمی‌تواند اینقدر ساده باشد.» آرش زیر لب به دیوار خالی خیره شده بود. «او با آن لباس‌های اتوکشیده و آن لبخند بی نقص… کسی که از هیچ چیز ترس ندارد، چطور می‌تواند اینقدر بی‌نقص باشد؟»

در همین حین، پلیس تماس‌های عجیبی دریافت کرد. دکتر کاظمی (که در فصل‌های پیشین به او اشاره شده بود)، اکنون در بیمارستان روانی سانیا بستری بود، اما گزارش‌هایی مبنی بر خروج غیرقانونی او به مدت چند ساعت و ملاقات با شخصی ناشناس در اطراف کافه متروکه به گوش می‌رسید. همچنین، یکی از بازرسانی که مسئول پرونده سانیا بود، ناپدید شده بود.

سارا که بیش از حد به فرامرز اعتماد کرده بود، متوجه شد که او در هنگام نواختن گیتار، گاهی از نت‌هایی استفاده می‌کند که به شدت یادآور صدای هشدار دستگاه‌های پزشکی قدیمی در بیمارستان است؛ همان صدایی که مادر آرش را هنگام مرگش به یاد می‌آورد. این تنها یک تصادف موسیقیایی بود یا یک کد؟
یک عصر، سارا برای خرید کتاب به کتابفروشی‌ واقع در مرکز شهر رفته بود. آرش، طبق عادت بی خوابی‌اش، برای گذراندن وقت، در یک کافه روبه‌روی همان کتابفروشی نشسته و روزنامه‌ها را ورق می‌زد. او از فاصله دور سارا را می‌دید و با خیال راحت قهوه‌اش را می‌نوشید.

در یک لحظه، سارا از کتابفروشی خارج شد، اما این بار تنها نبود. فرامرز از کنارش آمد و با حرارتی غیرعادی او را در آغوش گرفت و به سمت یک خودروی قدیمی و سیاه رنگ هدایت کرد. آرش نتوانست دقیقاً ببیند، اما دید که فرامرز به سرعت سارا را سوار ماشین کرد و بدون کوچک‌ترین تماسی با او، با سرعت از محل دور شدند.

آرش بدون ثانیه‌ای تأمل، قهوه‌اش را روی میز رها کرد و با عجله به سمت محل حرکت کرد. ماشین رفته بود. سارا ناپدید شده بود.

.پرونده‌ای سرد، کارآگاهی بی خواب.
خبر ناپدید شدن سارا به سرعت به گوش مقامات رسید. با توجه به سابقه اخیر و بازگشت ناگهانی ابعاد تاریک پرونده، بازپرسی تصمیم گرفت که کارآگاه سیاوش، بازرس ارشد پرونده اولیه، مجدداً مسئولیت پرونده را بر عهده بگیرد. سیاوش، که از ابتدا به فرامرز مشکوک بود و همیشه با دقت به آرش احترام می‌گذاشت، این بار با تمام توان وارد عمل شد.

سیاوش با دیدن آرش، که حالا دو برابر بی خواب‌تر و مضطرب‌تر از قبل بود، متوجه شد که این پرونده دیگر فقط برای آرش شخصی نیست؛ بلکه یک تهدید تکرارشونده است.

«آرش، تو باید به من کمک کنی. تو سارا رو بهتر از هر کسی می‌شناختی.» سیاوش گفت.

آرش، با چشمانی که رد خستگی و حسادت روی آن نقش بسته بود، پاسخ داد: «من می‌تونم بهت بگم دقیقاً کی مشکوکه، سیاوش. فرامرز.»

سیاوش با حکم بازرسی، فرامرز را احضار کرد. فرامرز با همان آرامش همیشگی، وارد اتاق بازجویی شد. او حتی در مواجهه با فشار، کوچک‌ترین تزلزلی نداشت.

«آقای فرامرز، شما آخرین کسی بودید که سارا را دیدید.» سیاوش شروع کرد.

فرامرز: «بله، ما قرار داشتیم. او در حال دور شدن از سایه گذشته‌اش بود و من داشتم به او کمک می‌کردم تا به موسیقی گوش بدهد. من او را به خانه‌ی امنی بردم که از نظر او و آرش، برای مدتی دور از دسترس باشد.»

سیاوش: «خانه‌ی امن؟ چرا بدون اطلاع آرش؟»

فرامرز: «چون آرش هنوز درگیر سایه‌هاست. سارا به دنبال آینده بود، من فقط در انتقالش به آن آینده کمک کردم. ما در حال برنامه‌ریزی برای یک پروژه مشترک بودیم. او مشتاق بود که بخشی از یک اثر بزرگ باشد.»

در همین حین، آرش در اتاق کنار، از پشت شیشه به بازجویی نگاه می‌کرد. او شاهد بود که فرامرز چقدر مسلط است، اما نمی‌توانست باور کند که این آرامش، یک فریب نباشد.

سیاوش به نکته‌ای اشاره کرد که آرش را شوکه کرد: «شما در جلسه‌ای که با سارا داشتید، از نت‌های خاصی برای نمایش حس غم استفاده کردید. این نت‌ها دقیقاً با الگوی نویز دستگاه‌های مانیتورینگ قلب مادر آرش در لحظه مرگش مطابقت دارد.»

فرامرز لبخند زد. لبخندی که حالا سرد و زمینی بود. «من یک هنرمندم، کارآگاه. من احساسات را از هر جا که لازم باشد، استخراج می‌کنم. شما بیش از حد درگیر گذشته‌اید، در حالی که من با سارا برای آینده می‌نواختم.»

آرش دیگر تحمل نکرد. او به اتاق بازجویی هجوم برد. «دروغ می‌گه، سیاوش! اون فقط داره با احساسات سارا بازی می‌کنه! اون یه روان‌درمان است، که با آرامش قربانی رو رام می‌کنه!»

سیاوش آرش را عقب کشید: «آرش، بیرون!»

آرش در حالی که بیرون کشیده می‌شد، فریاد زد: «به صدای موسیقی گوش کن، سیاوش! به نت‌هایی که ازش می‌شنوی! اون‌ها زنده‌اند، اما زنده نیستند!»

سارا کجاست؟ آیا فرامرز واقعاً قهرمان بود یا فقط یک قاتل با ساز گیتار؟ آرش می‌دانست که برای نجات سارا، باید خودش را از این کابوس‌ها بیرون بکشد و درک کند که آیا این موسیقی، نغمه‌ای عاشقانه است یا یک زنگ خطر نهایی.
 
آخرین ویرایش:
فصل هشتم معمای قتل
.بازگشت کارآگاه به انزوا.
پس از آن رویارویی پرتنش در اتاق بازجویی، کارآگاه سیاوش آرش را موقتاً از پرونده کنار گذاشت، زیرا وضعیت روحی او برای ادامه تحقیقات مناسب نبود. آرش، غرق در ترکیبی از بی‌خوابی مزمن، حسادت شعله‌ور و اعتقاد راسخ به شیطانی بودن فرامرز، از اداره خارج شد. او دیگر نمی‌توانست به هیچ سیستم یا قاعده‌ای اعتماد کند؛ تنها یک چیز برایش باقی مانده بود: سارا.

آرش به خانه قدیمی‌اش بازگشت، همان خانه‌ای که پیش از انتقال به آپارتمان سارا از آن استفاده می‌کرد. این خانه، محلی امن برای پنهان شدن از دید همه، حتی همکاران سابقش بود. او یک اتاق مخفی در زیرزمین داشت که قبلاً به عنوان محفظه امن برای اسناد مهم از آن استفاده می‌شد، اتاقی که هیچ کس از وجود آن خبر نداشت، حتی سارا.
در سکوت مطلق زیرزمین، سارا در آن اتاق کوچک و تاریک منتظر بود. آرش، تحت تأثیر این باور غلط که فرامرز قصد داشت سارا را برای همیشه از او بدزدد و او را به سوی سیاهی بکشاند، تصمیمی دیوانه‌وار گرفت. او فکر می‌کرد که تنها با حبس کردن سارا می‌تواند او را از تأثیرات «آرامشِ دروغین» فرامرز نجات دهد و او را مجبور به بازگشت به آغوش خود کند.

دست‌های سارا با ریسمان‌های محکم به میله‌های تخت چوبی بسته شده بود و دهانش با پارچه‌ای ضخیم و محکم بسته شده بود تا نتواند فریاد بزند یا با کسی تماس بگیرد. سارا، که اکنون در وحشت مطلق فرو رفته بود، با دیدن سایه آرش که چراغ قوه‌ای در دست داشت، چشمانش از شدت ترس و ناباوری گشاد شد و اشک‌هایش بدون وقفه سرازیر گشت.
آرش، با ظاهری پریشان و چشمانی که دیگر آن گرمای سابق را نداشتند، وارد شد. او یک سینی ساده با مقداری نان و آب برداشت.

او کنار تخت زانو زد، حرکاتش پر از تضاد بود؛ مراقبت و خشونت در هم آمیخته. آرش با صدایی لرزان و پر از التماس زمزمه کرد: «جان من، سارا… تو خودت اینجوری انتخاب کردی. این کار رو به خاطر تو انجام می‌دم. برای اینکه دوباره با هم باشیم. من با تمام وجودم دوستت دارم.»

او با احتیاط پارچه را کمی شل کرد تا سارا بتواند به سختی نفس بکشد، اما اجازه نداد دهانش کاملاً باز شود.

«الا دو روزه که هیچی نخوردی. خواهش می‌کنم… سارا، تو به من جواب مثبت بده. ازدواج کن با من. اون وقت دستات رو باز می‌کنم و می‌تونیم از اینجا بریم. بهت قول میدم، هیچکس این خونه رو پیدا نمی‌کنه. من عاشقتم سارا، به خاطر اینکه کنار من باشی، حاضرم هر کاری بکنم.»
سارا، با چشمانی پُر از اشک و درک این خیانت بزرگ، فقط توانست با تکان دادن سر، مخالفت مطلق خود را اعلام کند. در آن لحظه، آرامش فرامرز برای او به مراتب قابل تحمل‌تر از این عشق ویرانگر و این زندان بود.
آرش، با ناامیدی از عدم پاسخ سارا، دوباره دست‌های او را محکم بست و پارچه را در دهانش سفت کرد. او می‌دانست که برای نجات خود از اتهام قتل یا دزدی، باید فرامرز را مقصر جلوه دهد.

او از اتاق خارج نشد. در عوض، شروع به برنامه‌ریزی برای ساختن یک سناریوی پیچیده کرد. او از ابزارهای کارآگاهی‌اش استفاده کرد تا پیام‌هایی رمزآلود و سرنخ‌هایی جعلی در خانه بگذارد؛ سرنخ‌هایی که نشان می‌داد فرامرز سارا را به زور دزدیده و او را در جایی شبیه به این پناهگاه مخفی کرده است.

آرش می‌خواست دنیا را متقاعد کند که او یک قهرمان فداکار است که به دنبال معشوقه‌اش است، در حالی که در واقع، او خود بزرگ‌ترین زندانبان سارا بود. او اکنون در دو جبهه می‌جنگید: یکی زندانی کردن سارا و دیگری، ساختن شاهدی علیه فرامرز. بی‌خوابی‌هایش اکنون صرف نقشه‌کشی برای نابودی رقیب شد.
باور نکردنی کارگاه آرش که یک روز درست کار ترین مرد کاسپین بود، حالا خودش به فساد اخلاقی کشیده شده بود .
 
عقب
بالا