Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
وقتی برایت از “پدر” میخوانم، که چقدر منتظر است، برای دختری زیبا رو
من دروغ میگویم که او، آغوشِ دیگری را جز یک پسر نمیشناسد.
وقتی از “خانواده” میگویم که همگی سرشار از شادیاند، اما نه برای ،تولد تو دخترم
من در حالِ جنگیدن با چشمهایی هستم که از من چیزی دیگر میخواستند.
تو تنها هستی در اینجا با آب دیدگانت، و من تنها پناهگاهت.
پس من تبدیل میشوم به هزاران نفر، که نمی خواهند دخترکم را
هزاران صدایِ تأیید، هزاران قلبِ شاد، که دوست دارند تو را
که برایِ تو میتپد ، نور کوچکم قلب های سیاهی ها
من دروغ میگویم که این لحظهی امن، زندانی است،
تا شاید این ابدیتِ کوتاه، نیرویی برایِ فرار تو از زندان های خانه بدهد.
دخترم، ای رفته از دستم به ظلمِ روزگاران
که در هر کوچه میپیچد کنون نالهی زاران
چو شد آن قامتِ نازت غزلخوانِ لحد، ای وای!
زِ مادر خاست آن فریاد، که بَشکافت دل دیوان
نه فهمیدم کی این دنیا، چنین خنجر به پشتم زد
که تنها نورِ چشمانم رود سوی تاریکی زِ پیشِ چشمانم
شما ای مردمِ بیعاطفه، آن دم که گفتم دخترم در راه ست خندید.
به هر گفتارِ تلختان، به هر آهی که از جانم پرید.
بروید از برم، کز عشقِ او مُردم، چه میخواهید؟
ببینید از چه پس دادم، به خاکِ سرد، احساسم
اگر گفتید: «مادر بود، چرا بَر جایِ او نگرفت؟»
بپرسید از دلِ او، که خود شاهد بود بر ویران
نخواهم دیدتان دیگر، که دخترم رفت و من ماندم
به نفرینِ سکوتم بس، شما ای راه زنان جان
هر آنکس کز دلم خون ریخت، نخواهد داد آرامش
که این نفرینِ مادر هست، زِ هر راز نامه ی فاحش
تو گفتی دوستت دارم، تو زدی زخم پنهانی
ندانستی که این زخم زهرآگین، نماند در دلش شاد
به جای بوسهی مادر، به هر سو دید رنج و درد
به جای مهرِ یاران، دید تنها نیش وکنایه ،بیداد.
بمیرد آنکه گوید مهر، به جز در خلوت و پنهان
که آشکارا نیست آن مهر، که در گفتار او بنیاد
ای آنکه گفتی او تنهاست، بیا امروز بنگر کیست؟
کنارش مادرش هست و به دوشش یاری صدها آه
نخواهم دید رویت را، که دختر رفت و من تنها ماندم
به آتش میکِشَم دنیا، اگر کز مهرش ماه افتاد در آب.
من از نسیمی بودم که در قفس جا شد،
بالی که بیاجازه، در اوج به جرم پرواز در تاریکی رها شد.
این خانه بود، یا یک حصار فولادین که بر روح دخترم بسته شد؟
هر پنجره بسته، یک زندان آهنین در قلب کوچک ماهم
پدر، تو بودی و قانونهای سنگیات، زد زخم ها بر روح منو هستی جانم
هر واژه، تیغی بود از تیغههایی که زخمی کرده باله
فرزندم خون از دیده اش می چکد وای بر من فرزندم
«این راه نیست»، «آن رسم نیست»، «باید چنین باشی»،
نقشی که من نبودم، زور این دنیا بر تنم خراشید
عاشق شدم به هرچه آزاد بود و زیبا، دخترم رفته از این دنیا
به رنگ آبی دور، به بوی ناشنوایی و کور به تاریکی مطلق رفت
اما شما چه دیدید جز سرکشی و طغیان یک درد؟
هر آرزو، جرمی برای محکومان دل خون سرنوشت بی رحم
تنها تو بودی مادر، ای تکیهگاه پنهان، تلخی و همدم
در چشم تو میدیدم دنیای بیکران.
آغوش تو تنها جایی بود که امن بود،
صدای تو نجواگر هر شبِ محزون و غم دیده ام بود.
تو شعر بودی و من حافظ آن نوایی، که در گوش عشق نجوا می کرد
تنها دلیل ماندن، در این سرای جدایی. مادرم پس تو کجایی
حالا ببین، این بالها شکستهاند،اما نه از پرواز
چون خواستم دخترم من را به خاک و خون بسته اند.
حرفهایتان سنگین شد، طاقتی نماند، بر بال و پر شکسته ام
قلبی که میتپید، دیگر ضربانی نداشت…
برفت همه عمرم، آه، به نگاهی که دیگر سو نداشت،
تا ذرهای رهایی یابم از این کشمکش تازیانه ها
به سوی آن که عاشقش بودم، پرواز کرد روحم،
تا پشت ابرهای سیاه، بشنوم من درد تو را.
مادر، مرا ببخش، این آخرین نگاه ، پر از تلخی ،وداع بود این دو چشم بی گناه
این رفتن، تنها راهِ نجات جان بود، مادرم می بوسد لبانم دستان را از زیرخاک.
آزادم از قفسی که شما ساختید، اکنون که می گرید برایم رفته دیگر صدایم.
در آسمانِ عشق، با خیال تو برخاستم، مادرم من از این دنیا تنها تو را می خواستم.
«مادر، آغاز است و پایان؛ او نیروی بنیادینی است که از دل خاک، سر به آسمان میکشد و با ظرافت صدف، سختی سنگ را در خود جای میدهد. او معمار سکوتهای پرمعناست؛ جایی که هزاران حرف ناگفته در نگاهش موج میزند.»
دختر، انعکاس درخشان آرزوهای برآورده نشدهی مادر و میراثدار قدرتهای سرکوبشدهی جهان است. او قدرت بالقوهای است که اگر شکوفا شود، نه تنها خانواده، بلکه جامعه را متحول میسازد. دختر، دانهای است که اگر با درایت کاشته شود، درختی تناور میشود که سایهاش پناهگاه نسلهای بعد خواهد بود. او همزمان لطافت شبنم صبحگاهی و استقامت ریشههای درخت بلوط است.
مادر، تنها واژهای نیست که در قاموس هستی به ثبت رسیده باشد؛ او خودِ «هستی» است. مادر نقطهای است که اولین درسهای زندگی،عشق بیقید، صبر بیپایان و ایثار مطلق،در آنجا تدریس میشود. او ریسمان نامرئی است که جهان را از همگسیختگی نجات میدهد؛ جهانی که بدون نیروی مدار گونهاش، در تاریکی فرو میرود. مادر، سرچشمهای است که هرگز خشک نمیشود، چه آنگاه که خون میبخشد و چه آنگاه که روح میآفریند.
تقدیم به مادرم که همیشه قلبی از جنس نور داشته ، با خاکستری از جنس سکوت.