- تاریخ ثبتنام
- 8/31/24
- نوشتهها
- 201
📚 باب اول (در سیرت پادشاهان)
🌹حکایت ۱۰
✨ بر بالین تربت یحیی پیغامبر علیه السلام معتکف بودم در جامع دمشق که یکی از ملوک عرب که به بی انصافی منسوب بود اتفاقا به زیارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست.
🔶درویش و غنى بنده این خاک درند
🔷و آنان که غنى ترن محتاجترند
آنگه مرا گفت: از آنجا که همت درویشان است و صدق معاملت ایشان، خاطری همراه من کنید که از دشمنی صعب اندیشناکم. گفتمش: بر رعیت ضعیف رحمت کن تا از دشمن قوی زحمت نبینی.
🔶به بازوان توانا و قوت سردست
🔷خطاست پنجه مسکین ناتوان بشکست
🔶نترسد آنکه برافتادگان نبخشاید
🔷که گر ز پاى درآید، کسش نگیرد دست
🔶هرآنکه تخم بدى کشت و چشم نیکى داشت
🔷دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست
🔶زگوش پنبه برون آر و داد و خلق بده
🔷و گرتو مى ندهى داد، روز دادى هست
🔶بنى آدم اعضاى یکدیگرند
🔷که در آفرینش ز یک گوهرند
🔶چو عضوى به درد آورد روزگار
🔷دگر عضوها را نماند قرار
🔶تو کزمحنت دیگران بى غمى
🔷نشاید که نامت نهند آدمى
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂
حکایت به قلم "ســاده و روان"
📚 باب اول : در سیرت پادشاهان
🌺 حکایت ۱۰
💫 در مسجد جمعه شهر دمشق، در كنار مرقد مطهر حضرت يحيى پيغمبر(ع) به عبادت و راز و نياز مشغول بودم، ناگاه ديدم يكى از شاهان عرب كه به ظلم و ستم شهرت داشت براى زيارت قبر يحيی (ع) به آنجا آمد و دست به دعا برداشت و حاجت خود را از خدا خواست .
🔸درويش و غنى بنده اين خاك درند
🔹و آنان كه غنى ترن محتاج ترند
پس از دعا به من رو كرد و گفت: از آنجا كه فيض همت درويشان (مستمندان ) عمومى است و آنها رفتار درست و نيك دارند، تقاضا دارم عنايت و دعايى براى من كنند، زيرا از گزند دشمنى سرسخت ، ترسان هستم. به شاه گفتم: بر ملت ناتوان مهربانى كن، تا از ناحيه دشمن توانا نامهربانى و گزند نبينى.
🔸به بازوان توانا و قوت سر دست
🔹خطاست پنجه مسكين ناتوان بشكست
🔸نترسد آنكه بر افتادگان نبخشايد
🔹كه گر ز پاى در آيد، كسش نگيرد دست
🔸هر آنكه تخم بدى كشت و چشم نيكى داشت
🔸دماغ بيهده پخت و خيال باطل بست (1)
🔹ز گوش پنبه برون آر و داد و خلق بده
🔸و گر تو مى ندهى داد، روز دادى هست
🔸بنى آدم اعضاى يكديگرند
🔹كه در آفرينش ز يك گوهرند
🔸چو عضوى به درد آورد روزگار
🔹دگر عضوها را نماند قرار
🔸تو كز محنت ديگران بى غمى
🔹نشايد كه نامت نهند آدمى
1_ دماغ بیهده پختن: اشتباه فکر کردن . فکر باطل کردن