Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
آه آرامی ناخواسته از دهان کارلوس خارج شد. رد خونی که از دهانش خارج میشد، روی پوستش خشک شده بود.
کاترین آب دهانش را فرو فرستاد. اولینباری بود که میخواست چنین کاری انجام دهد و نمیدانست آیا این راه جواب میدهد؟ اما تنها چارهاش همین بود.
تمام قدرتی که داشت را در دستانش جمع کرد. حالهی خاکستریرنگ دور دستانش پیچید.
- اگه شیطان کامل بودم، مؤثرتر میشد.
دستش را به سوی سینهی کارلوس دراز کرد. دستش را روی قلبی گذاشت که ضربان آن، کمتر و کندتر از همیشه بود. چشمانش را بست و نیرویش را به بدن کم جان پدرش هدیه داد.
به محض آنکه نیرو شروع به انتقال کرد، دنیا دور سرش چرخید. نجواهایی در مغزش میگفتند: «تو یک نیمه انسانی. ممکنه بمیری؛ دست بکش!»
اما او دستش نکشید. پلکهایش را محکم روی هم گذاشته بود و عرق از پیشانیاش میچکید. هرچه میگذشت، ضربان قلبش کمجانتر میشد. نمیتوانست درک کند دلیل سر درد کشندهاش چیست.
کارلوس که با شنیدن نفسهای تند دخترکش حال او را دریافت، تمام نیرو را به کاترین بازگرداند.
کاترین با بهت چشمانش را گشود.
- اما... اما بابا... .
کارلوس در برابر چشمهای متعجب دخترکش، با زحمت فراوان لبخند زد. یک دستش را با تلاش زیاد بلند کرد و چند تار مویی که روی صورت کاترین افتاده بودند را به پشت گوشش هدایت کرد.
کاترین حتی نفهمید چه زمانی صورتش از اشک خیس شده بود. دست لرزان خونی پدرش را به گونهی خود چسباند.
کارلوس که دیگر جانی در تنش نمانده بود، قلبش از تپش بازایستاد. گردنش کج شد. هنوز هم آن لبخند روی لبهای خشک و ترکخوردهاش بود.
کاترین با ناباوری به پدرش نگریست.
- بابا! نه... نه... غیرممکنه!
تمام نیرویش را در دستش جمع کرد و در تلاش بود آن را به بدن پدرش انتقال دهد؛ اما فایدهای نداشت. کارلوس پیش از مرگ سد محافظی روی کاترین گذاشته بود تا نتواند چنین کاری را انجام دهد.
با ناامیدی به شانههای پدرش چنگ زد و آنها را تکان داد.
- بابا! کجا... من رو تنها نذار... مامان رفت... تو نرو... .
ترسان کالبد بیجان کارلوس را در آغوش گرفت. صورتش را در سینهی پدرش پنهان کرد و برای آخرینبار عطر او را بو کشید. با صدایی لرزان زمزمه میکرد:
- چرا... چرا تنهام گذاشتین؟ مگه... مگه قول نداده بودید... من رو هم با خودتون ببرید. بابایی مگه... مگه قرار نبود من رو عروس کنی؟ چرا... چرا رفتی؟ نرو... .
آنقدر اشک ریخت که دیگر توانی در بدنش نماند و چشمانش روی دنیا بسته شد.
***
خورشید درحال غروب کردن بود؛ اما همچنان چانهاش را روی دستان گره کردهاش گذاشته و به صبح میاندیشید. برای شیطانی مانند او، عذابوجدان احساسی غریب بود؛ اما منطق هم کارهای پدرش را قبول نمیکرد.
- مگه اون بچه چه فرقی داره؟
دست راستش را میان موهای سیاه خود کشید تا شاید مقداری از سرسامش کم شود.
صدای کوبیده شدن درب او را از افکارش بیرون کشید.
- بیام تو؟
با شنیدن صدای مادرش، لومیا، تنها کسی که در این زندگی به او عشق را آموخت، به سرعت از جایش برخاست و تلاش کرد غمش را پنهان سازد. به سوی درب رفت و آن را گشود.
لومیا با دیدن فرزندش، کنترل جسمش را به احساسات فوران کردهاش سپرد و محکم او را به آغوش کشید. موهایش را نوازش کرد.
- خیلی اذیت شدی؛ مگه نه؟
سباستین که در آغوش مادرش آرامش به وجودش تزریق شده بود، کمی از او فاصله گرفت. فقط به اندازهای که بتواند به چشمان سیاهی که از اشک میدرخشیدند، بنگرد.
دستش را بلند کرد و اشک را از گونهی مادرش پاک کرد.
- مامان چرا گریه میکنی؟ پسرت دیگه مرد شده! قویه! بیا... بیا بشین.
او را به سوی تختش هدایت کرد و روی آن نشاند. سپس به حیاط رفت و نوشیدنی را از جای خنک مخصوصش خارج کرد و نزد لومیا آورد. کنارش نشست و داخل دو لیوان را پر کرد.
لومیا خواست اعتراض کند و بگوید: «برات ضرر داره!» اما به یاد آورد تنها همین میتواند مرحم زخمهای پسرکش باشند؛ پس بهجای شماتت کردن او، دستی روی سرش کشید.
- چی اذیتت میکنه پسرم؟ به من بگو!
چه چیزی اذیتش میکرد؟ همهچیز! چرا باید مجبور به قتل افرادی میشد که تنها گناهشان فرزندآوری بوده؟
آهی از لبهایش بیرون آمد. لیوان دوم را پر کرد و سر کشید.
- سردرگمم مامان!
- چرا؟ چیشده؟
نگاهی به نگرانی لومیا انداخت. لبخندی زد. هر چقدر هم سخت بود، نباید این زن را ناراحت میکرد.
- فقط یه چیزی دیدم که... باورم نمیشه واقعی باشه.
کمی از مایع قرمز رنگ، از گوشهی لبهایش به پایین چکید.
- به نظرت طبیعیه که... یه دختر برای زندگی پدرش التماس کنه؟
لومیا با شنیدن سؤال سباستین، شوکه و به چندین سال قبل پرت شد. همون روزهایی که این جملهها را با گریه میگفت: «اون... اون بهخاطر من خیانت کرده... التماست میکنم... نکشش! من همسرتم! نکشش... .»
بدون آن که متوجه شود، قطرهی اشکی از چشمانش چکید.
- چرا طبیعی نیست؟ آدم برای نجات جون اونی که براش عزیزه حتی التماس هم میکنه.
سباستین سرش را پایین انداخت و به مایع سرخ درون لیوان خیره شد.
- من فکر میکردم فقط مادرا برای آدم عزیز میشن.
لومیا قبل از آن که متوجه شود، چشمانش پر از اشک شد. دستانش را دراز کرد و بدن نیرومند پسرش را در آغوش کشید.
- معذرت میخوام... اینا تقصیر منه... مامان رو ببخش.
لرزش صدای لومیا، سباستین را شوکه کرد.
- مامان؟ چرا گریه میکنی؟ مگه تقصیر توئه؟
دستش را بلند کرد و با انگشت شصتش، با ملایمت اشکهای مادرش را پاک کرد. لبخندی زد.
- تو بهترینی مامان! دیگه نبینم اشکات رو ها!
***
دخترک محکم تمام دنیایش را در آغوش کشیده بود و اشک میریخت.
- مامان! بابا! فکر میکردم از دستتون دادم... .
کارلوس و الا با لبخند موهای طلایی دخترکشان را نوازش میکردند. الا جلوی کاترین زانو زد و با دستان لطیفش، اشک را از روی گونهاش پاک کرد.
- اما دختر قشنگم! ما باید بریم.
کاترین با وحشت سرش را به دو طرف تکان داد.
- نه! نه! نه! اگه... اگه میرید هم... من رو ببرید. من میخوام بیام.
کارلوس نیز روی دو پایش نشست و دستان کوچک او را در دست گرفت.
- دخترم! هر کسی یه روزی میره؛ الان موقع اومدن تو نرسیده.
کاترین تند سرش را تکان داد.
- اما... اما شما... قول داده بودین. نباید برین.
کارلوس: اما ما که همراهت میمونیم.
- چـ...چی؟ چجوری؟
الا دستش را روی قلب کاترین گذاشت و گفت:
- ما تا ابد توی قلبت میمونیم.
کارلوس: و همیشه مراقبتیم.
کاترین سرش را تندتند تکان داد.
- نمیشه بمونین؟ لطفاً!
اما الا و کارلوس از جایشان برخاستند و کمکم از او دور شدند. کاترین به دنبالشان دوید؛ اما نتوانست به آنها برسد؛ هرچه جلوتر میرفت، آنها محوتر میشدند.
در لحظهی آخر، مادرش لب زد:
- خوب زندگی کن.
چشمانش را گشود. اشک دیدش را تار کرده بود. اطراف را نگریست. هنوز هم در همان جنگل بود.
نگاهی به کالبد بیجان کارلوس انداخت. اشکهایش دوباره راهشان را باز کردند. دست لرزانش را جلو برد و روی چشمان کارلوس گذاشت. با احترام دستش را پایین آورد و چشمان او را بست.
- خواب آرومی داشته باشی؛ بابا.
از جایش برخاست. بالا پرید تا شاخهای از درخت را جدا کند. پس از جدا کردن شاخه، آن را در دست گرفت و به کمک آن شروع به کندن زمین کرد.
پس از دوساعت بالأخره کار کندن تمام شد. با سختی از گودال خاکی خارج شد. تمام جامهی صورتیاش را خاک گرفته بود.
به سوی جسد کارلوس رفت. دستش را به زیر شانههای پدرش برد و با سختی او را دنبال خود کشید.
آنقدر کالبد بیجان کارلوس سنگین بود که دخترک احساس میکرد دستانش درحال قطع شدن است. عرق از پیشانیاش به پایین میریخت و پردهای از جنس اشک جلوی چشمانش، دیدش را تار کرده بود.
با رسیدن به چاله، کارلوس را روی زمین گذاشت و خودش دور او چرخید. دستش را پشت کمر او گذاشت و به سوی چاله هلش داد. جنازهی خونی کارلوس، روی زمین خاکی غلت خورد و رد خون را روی خاک به جای گذاشت. با افتادنش درون چاله، صدای بلندی ایجاد شد که باعث ترکیدن دوبارهی بغض دخترک شد.
- مـ...معذرت میخوام! کاش... کاش میتونستم... با احترام دفنت کنم.
آستین خاکیاش را روی چشمهای آبیرنگش کشید و اشکهایش را پاک کرد. برای آخرینبار، چهرهی پدرش را نگریست و سپس با دستهای لرزانش خاک را روی جسد او ریخت.
بدن کارلوس کمکم زیر خاکها پنهان شد. کاترین که تحمل چنین لحظهای برایش سختتر از هر کاری بود، پلکهایش را روی هم فشرد. قطرههای اشک بیوقفه از چشمانش خارج میشدند.
- دلم... برات تنگ میشه بابا... .
***
سوفیا درون عمارت قدم میزد و تلاش میکرد شیونهای کودک را آرام کند. درکش دشوار بود؛ تنها نوزادی که حتی یک قطره اشک نریخته، حال اینطور بلند میگریست. کودک را در آغوش خود تکان میداد.
- هیش... هیش... آروم!
اما کودک چنان گریه میکرد؛ گویی بدترین درد را تجربه کرده باشد. جاستین که درحال قدم زدن در باغ همان اتاق بود، صدای کودک را شنید. با قدمهایی محکم به سوی اتاق رفت و درب را به یکباره و بدون هیچ هشداری گشود.
سوفیا که درحال تلاشهای بیثمر برای آرام کردن کودک بود، جا خورد.
- چیشده؟ چرا ساکتش نمیکنی؟
دخترک با ترس جلوی جاستین زانو زد.
- سرورم! هر کاری میکنم آروم نمیشه. نمیدونم دیگه باید چیکار کنم.
جاستین خم شدن و کودک گریان را از آغوش او گرفت.
- بهش غذایی دادی؟
سوفیا به سرعت از جایش برخاست. به سوی شیشه شیری که دست نخورده باقیمانده بود، رفت و آن را برداشت. به سوی جاستین و کودک بازگشت. تلاش کرد شیر را در دهان کودک بگذارد؛ اما كودک جیغی کشید و آن را پس زد. قدرتش حتی در این سن، آنقدر زیاد بود که شیشه به گوشهای از اتاق پرتاب شد.
- هر کار میکنم هیچی نمیخوره.
جاستین با دیدن صحنهای که جلوی چشمانش به وقوع پیوست، با خود اندیشید: «یعنی اینبار، درست انتخاب کردم؟»
سپس نگاهی به سوفیا انداخت.
- یه چاقو برای من بیار!
دخترک نمیفهمید که دلیل این خواسته چیست؛ اما میدانست سرپیچی از جاستین عواقب خوبی به دنبال ندارد. به سرعت به سمت کمد رفت و از کشوی زیر کمد یک چاقو بیرون آورد. به سوی جاستین دوید و چاقو را به دست او داد. جاستین پس از گرفتن چاقو، نوک آن را روی انگشت اشارهی خود فشرد.
دخترک درک نمیکرد. چرا جاستین به خودش صدمه میزد؟ پس از آن که یک قطره خون سیاهرنگ از انگشتش خارج شد، انگشت را روی لبهای کودک گریان گذاشت.
قطرهی خون روی لب کوچک پسرک سُر خورد و به داخل دهانش رفت. کودک با حس طعم خون، آرام گرفت و کمی بیشتر از خونی که از انگشت جاستین بیرون میریخت، مکید.
سوفیا نتوانست جلوی جیغی که از دهانش خارج میشود را بگیرد. این بچه از خون تغذیه میکرد؟ چرا؟
- اون... اون... .
جاستین که تا این لحظه به پسرک خیره شده بود، سرش را بالا آورد و به سوفیای لرزان نگاه کرد. پوزخندی روی لبش نشست. این دختر چندین سال در این قلمرو خدمت میکرد و هنوز به تفاوت انسانها و شیاطین عادت نکرده بود؟
- این یکی از اون رازهاییه که گفتم باید پنهانش کنی.
سوفیا با ترس سرش را تکان داد.
- چـ...چشم.
- بیا این بچه رو بگیر.
با تن لرزان جلو رفت و کودک را از جاستین پس گرفت. پسرک دست را بلند و دور انگشت سوفیا حلقه کرد. سوفیا که تا این لحظه قلبش از ترس سینهاش را میدرید، آرام گرفت. لبخندی نامحسوس و لرزان روی لبش نشست. با خود فکر کرد: «این بچه گناهی نداره که متفاوت به دنیا اومده.»
دستش را نوازشوار روی سر پسرک کشید. ناگهان یادش آمد که نمیداند این پسر را باید چطور صدا کند.
- سرورم... اسمش رو چی میذارید؟
- را... .
اما پیش از آن که نام «رایان» را کامل بر زبان بیاورد، با خود اندیشید همین حالا هم این پسرک سروصدای زیادی میان مردم به پا کرده است؛ اگر نام شاه فقید را روی او بگذارد، شکها به یقین تبدیل میشوند.
با این حال نمیتوانست نام سادهای برایش انتخاب کند. اگر این پسر همان اژدهای بعدی باشد، باید نامی خاص داشته باشد.
- خب... لئونارد.
لئونارد، به معنی شجاع و دلیر همچون شیر! به نظر جاستین، این بهترین آینده و توصیف برای او بود.
سوفیا هم مخالفتی نکرد و برای اولینبار نام او را زمزمه کرد.
- لئونارد... .
لئونارد کوچک انگشتانش را دور انگشت سوفیا محکمتر کرد. سوفیا اینبار کامل لبخند زد.
- چیه؟ ازش خوشت میاد؟ به نظر من هم اسم قشنگیه.
جاستین دیگر آنجا نماند و از اتاق خارج شد. دستهایش را در جیبش فرو برده و به زمین خیره شده بود. آرام به سوی مقصد نامشخصش قدم برمیداشت و به اتفاق چند دقیقهی قبل میاندیشید.
آن کودک از خون تغذیه میکرد و این را میدانست. آن پیشگویی همهی اینها را گفته بود؛ اما آیا قسمت دوم پیشگویی نیز به حقیقت میپیوست؟ نه! ممکن نبود؛ باید جلویش را میگرفت.
بدون آن که خودش متوجه شود، به عمارت شرقی آمده بود. آیا باید داخل میشد و با سباستین حرف میزد؟ احتمالاً امروز برایش روز سختی بوده است.
- اون از من بدش میاد... لومیا هم قطعاً باهاش صحبت کرده. نیازی به من نیست.
این را زمزمه کرد و چرخید و از آنجا دور شد.
درون دغدغههای ذهنش غرق شده بود که صدایی آشنا او را از دنیای افکار بیرون کشید.
- جاستین! داری زیادهروی میکنی!
سرش را چرخاند و با دو تیلهی مشکیرنگ روبهرو شد. به سمت لومیا قدم برداشت. قلب لومیا، حتی پس از تمام این اتفاقات، با نزدیک شدن او به تپش افتاد.
جاستین که به لومیا نزدیک شد، سرش را پایین برد. فقط در حد چند میلیمتر میانشان فاصله مانده بود. قلب لومیا با بیقراری میتپید. جاستین دهانش را نزدیک گوش لومیا برد. به آرامی زمزمه کرد:
- اوه! جدی؟ و کی حد من رو تعیین کرده؟
زمزمهی آرامش، تن لومیا را مورمور کرد. نمیدانست مردی که جلویش قرار دارد، آیا همان جاستینی است که قلبش را به او باخته بود؟
- احساس میکنم دیگه نمیشناسمت... .
کلمات دلشکستهاش، بدون آن که خودش هم متوجه شود از لبهایش خارج شد. جاستین از او فاصله گرفت و یکی از ابروان قهوهایرنگش را بالا فرستاد.
- مطمئنی که از اول هم من رو درست شناختی؟
- نمیدونم... فقط میدونم از مردی که جلومه، متنفرم!
این سخنان حتی خود لومیا را متعجب ساخت. او؟ نفرت از جاستین؟ جاستین جا خورد؛ اما خب، او چه زمان ضعف نشان داده بود؟
- از اول هم واضح بود که حسی به من نداری! این رو خودم میدونستم.
دیگر نتوانست آنجا بماند. چرخید و به قدمهایش سرعت بخشید. چشمان لومیا، امروز برای سومینبار باریدند. فریاد زد:
- چطور میتونی؟ چطور بعد از همهچیز چنین حرفی میزنی؟
فریاد دلشکستهاش به قلب جاستین برخورد کرد. لحظهای ایستاد. مشتش را آنقدر فشرده بود که بندهای انگشتش سفیدرنگ شده بودند. به جای آن که بحث را کش دهد، با سرعت بیشتری به راهش ادامه داد.
لومیا نمیتوانست باور کند چنین چیزی را شنیده است. او به دلیل عشقش از همهچیز گذشت حالا پاسخش این بود؟ ناباور قدمی عقب گذاشت. پایش به سنگی گیر کرد و روی زمین افتاد.
جاستین با شنیدن صدای برخورد او به زمین، شوکه شد و خواست پرگردد؛ اما با خود فکر کرد: «اون که از من متنفره؛ برم پیشش که چی بشه؟»
لومیا هنگامی که ادامه دادن بدون توجه جاستین را دید، دیگر نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد. که چی اگر صدای هقهقهایش بلند شود؟ مگر اهمیتی هم داشت؟ جاستین که دیگر اینجا نبود.
سباستین که هنوز هم به صبح فکر میکرد، با شنیدن هقهقهای لرزان مادرش، به سرعت به بیرون دوید. حیاط را به دنبال او گشت. با دیدن بدن لرزان مادرش که روی زمین افتاده، به سویش دوید. به او رسید. کنارش نشست و بدن لرزانش را به آغوش گرفت.
- چیشده مامان؟ چیشده؟
جاستین که تا این لحظه، از پشت دیواری تماشاگر لومیا بود، با آمدن سباستین خیالش راحت شد و آنجا را ترک کرد.
لومیا سرش را میان بازوان سباستین پنهان کرد و میگریست. نمیتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد. سباستین آرام موهای سیاه لومیا را نوازش میکرد.
- هیش... اشکالی نداره مامان... اشکالی نداره.
از ته دلش آرزوی مرگ پدرش را کرد. تقصیر پدرش بود که مادرش به چنین حالی دچار بود.
***
دخترک درخت را به عنوان نشانهی مقبرهی پدرش به خاطر سپرد. دستش روی خاکی که پدرش درون آن خاک شده کشید.
- برمیگردم بابا... .
از جایش برخاست. نورهای آبیرنگی که آخرین ذرات جادوی پدرش بودند، از بدنش خارج شدند و راه را به او نشان دادند. ناباور اشکهایش را پاک کرد.
- بابا... تو... علاوه بر نیروی خودم، نیروی خودت رو هم بهم دادی؟
با قدمهای آهسته دنبال نور آبیرنگ رفت. کمکم از جنگل گذر کرد و صدای افراد به گوشش رسید.
- یعنی اینجا شهره؟
مردی درحالی که گاری میوهای را دنبال خود میکشید، فریاد میزد:
- میوههای تازه دارم! میوههای خوشمزه!
طرفی دیگر، در یک حجره مردی ایستاده بود. درون حجره پر بود از یاقوتهایی که به سیخ کشیده شدهاند.
- زالزالک دارم. شیرینترین زالزالکی که میتونید پیدا کنید!
کاترین با خود اندیشید: «شیرین؟ اونا این یاقوتها رو میخورن؟ چه عجیب!» آرام دنبال نورهای آبیرنگ رفت و به مسیرش ادامه داد. دختر کوچکی دست پدر و مادرش را گرفته بود و آنها را به سوی حجرهی زالزالکفروشی میکشید.
- مامان! بابا! برام بخرید.
پدر و مادرش با لبخند او را همراهی میکردند. کاترین حتی متوجه نشد چه زمان چشمانش دوباره پر از اشک شدهاند.