انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

دلنوشته دلنوشته افکار مشوش| kimiya کاربر انجمن آوای رمان

*خاطرات*

روزها می‌گذرند
ماه ها می آیند و می روند
اما احساساتم هنوز همان اند
احساساتی به جامانده از تمام روزهایی که در کنارم بودی
روزهای زیبایی که فقط عکس ها آنها را در همان لحظه متوقف کرده اند
یادآوری آن روزها حسی غریب دارد
عکس های قدیمی مان در سرتاسر اتاقم پخش شدند
مرا غرق خاطرات می‌کنند
خاطراتی شیرین و تلخ
خاطراتی از همان لحظه که عکس نشان می‌دادند
روزهایی که دیگر تکرار نشدند و هرگز نمیشوند
احساساتی که در قلب و ذهنم جای گرفتند
تا فراموش نکنم لبخند زیبایت در تمامی لحظات زندگیم
آیا روزی می‌رسد تا همه چیز را از نو آغاز کنیم ؟
 
*رود زمان*

خاطراتم بر رودِ زمان شناورند،
و هیچ بازگشتی در کار نیست.
آن احساسات،
آن آرزوها،
و آن لبخندها،
همه به گذشته پیوسته‌اند...

حالا من اینجا ایستاده‌ام:
در سرزمینی غریب، فرسنگ‌ها دورتر از روزهای آشنا.
تک‌تکِ خاطراتم،
دانه‌دانه،
از فراز آبشارِ فراموشی فرو می‌ریزند.
مقصدشان کجاست؟
شاید به ساحلی برسند
که سال‌هاست از چشمان من گریخته...
ساحلی که دیگر
حتی در خواب‌هایم هم ردپایی از آن نیست.

من بر پلِ «اکنون» ایستاده‌ام:
پایی در گذشته‌ای که می‌سوزد،
پایی در آینده‌ای که مه‌آلود است.
تردیدهایم چون پرهایِ قفس‌شکسته
بین این دو سو در پروازند.

خاطراتی که روزی چراغ‌ راهم بودند،
اکنون نقشه‌ی گمشده‌ام را آشکار کرده‌اند:
مسیری که قلبِ آشفته‌ام را به آرامشِ ابدی می‌رساند...
 
*فرصت*

اینگونه به نظر می رسد که میتوانیم باشیم
مثل زمانی که در کنار هم بودیم
امروز ، دوباره تو را از دور دیدم
ناگهان سیلی از خاطرات به سمتم هجوم آوردند
اما چگونه؟
میدانم که بودنمان در کنار هم چه سرانجامی دارد
اما باز هم امیدی در اعماق وجودم روشن است
شاید بتوانیم شروعی نو داشته باشیم
آغازی دوباره همراه با صداقت
شاید تنها همین یک فرصت برایمان کافی باشد
تا بتوانیم ‌خود واقعی مان را در کنار هم ببینیم...
 
نامه ای گرفتم که اسم تو روی آن حک شده بود
فکر می کردم دیگر میتوانم بگذرم و به سوی آینده حرکت کنم
اما
انگار همانجا متوقف شده ام
در گذشته ای که میخواهم فراموشش کنم
مثل باتلاقی من را در خود فرو میبرد
هر روز با خودم تکرار میکنم
ما هیچ وقت دنیایی یکسان نداشته ایم
دنیای من دنیایی عادی با زندگی معمولی و آرزوهای دور و درازم بود
اما دنیا ی تو
پر شده از فریب و پنهان کاری بود
درونی پیچیده که هرگز نتوانستم راه خروج از آن را بیابم
سعی کردم فرار کنم
تا پیدا کنم خودم را که مدت ها پیش گم کردم...
 
*آغازی دوباره*

روزها شتابان می گذرند
دقیقه ها در گذرند
و من درگیر افکار مشوشم
آن روزها دور دور تر می شوند
لبخند ها و اشک ها
شادی ها و غم ها
خاطراتی که اکنون در اعماق وجودم مدفون شده اند
گاهی نمایان می شوند
و من دوباره غرقشان می شوم
دنیا در حال تغییر است
فصل ها تغییر می کنند
اما احساسات باقی مانده اند
تا فراموش نکنیم که بودیم و هستیم
زندگی به جریان خود ادامه می دهد
آدمها تغییر می‌کنند
اما
خاطراتمان هنوز هم گویای احساسات ماست...
 
عقب
بالا