Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
وعدهی زندگی، وعدهای توخالی بود که در بسترِ رؤیاهایِ ما کاشته شد؛ ما بذرهایی بودیم که هرگز جوانه نزدیم و در زیرِ خاکِ سردِ فراموشی پوسیدیم.
دریچههایِ امید یکی پس از دیگری بسته شدند تا هیچ نوری به درونمان نرسد.
بهای وداع بیپایانی بود که برایِ اِقامتِ کوتاه در این سیاره پرداخت کردیم.
دستهایِمان را به سویِ چیزی نامعلوم دراز کردیم و جز باد چیزی حس نکردیم.
اکنون اقیانوسِ اشکهایمان در بسترِ کویرِ خشکِ زوال، بیصدا تبخیر میشود.
کدام مُجسمهساز این تندیسِ حُزنآلودِمان را از سَنگِ ناامیدی تراشیده است؟
مفهومِ فردا تنها یک طنینِ گُم شدهبود که در کوریِ مطلقِ از بین رفت.
سکوتِ مطلق مُهری سَرد و حکمی ابدیست که بر لبانِ ما زده میشود.
دیگر هیچ آوایی از حنجره خارج نخواهد شد تا اعتراضِمان را به جهان برساند. در برابرِ غیبتِ مُطلقِ پروردگار، با اِعتراضی خاموش ایستادهایم.
روح اکنون به مِثابهی یک حبابِ شیشهایِ خالی در پهنهی بیمنتهایِ خلأ شناور است.
زمانِمان به پایان نرسید بلکه به یک نقطه گُره خورد و متوقف گشت.
این پوچی نهایتِ کمالِ وجود است؛ کمالی که تنها با فنا به دست میآید.
دیگر رنگها از ماهیتِ خود دست میکشند و به یک خاکستریِ مُشترک میرسند.
ما سالها در پیِ نوری دویدیم که از اول یک فریبِ کورکننده بود.
آن نور تنها انعکاسِ دروغینِ آرزوهایِ ما در سطحِ صافِ پوچی به نظر میرسید.
سَرابِ خوشبختیمان را به صحرایی بُرد که بذرِ هیچ رستنی در آن وجود نداشت.
بدنِمان در حال حاضر تنها یک کُتِ قدیمیست که به دستِ سردِ باد آویخته شدهاست.
دنیایِ ما بومِ نقاشی بود که هر دفعه بر آن طرحی نو کشیدیم و سپس آن را سوزاندیم.
مُردابِ حیات تمامیِ پَرندههایِ زیبایِ خیال را به کامِ خود کشید.
ما اَسبابِ بازیِ غولی بودیم که از این همه سادگیِ ما به شدت خندید.
و مرگ تنها کَدخُدایِ عادلی است که در این دهکدهی خاموش، حکومت میکند.
اِدراکِمان در لحظهی آخر گُسستی عمیق افتاد و نتوانست جهان را تحلیل کند.
شکستِ نهاییِ ذهن از درکِ ناتمامی و بیمعناییِ مُطلقِ هستی سرچشمه میگرفت.
سَر در پیِ یافتنِ رمزِ این قفلِ بسته گذاشتیم و کلید را از دست دادیم.
اکنون تمامیِ پرسشهایِ بیپاسخ در فضایِ مُردهی کالبدِمان طنین میافکنند.
دیگر هیچ دلیلی برایِ چیدنِ میوهی ممنوعهی امید در این باغِ تاریک نیست.
انسانها تنها یک مُسافرِ خسته بودند که پیش از رسیدن به مقصد در راه جان دادند.
روحها یک گویِ بلورینِ شفاف هستند که حال در دستهایِ سردِ مرگ شکسته شدند.
اینجا جُملات تنها یک کنایهی تلخ به تمامِ تلاشهایِ عبثِ ماست.
خلأ معماریِ نهاییِ جهان بود؛ فضایی بیانتها و فاقدِ هرگونه مصالحِ زندگی.
دیوارها و سقفها تنها توهّماتی بودند که ذهنِ ضعیفِ ما خلق کردهبود. در یک پِیالهی شیشهایِ شکستنی به دنبالِ قطرهای از معنا گشتیم و هیچ رسیدیم.
بیابانِ بیکران تمامیِ خاطراتِ خوشِمان را به شنهایِ بیاثر تبدیل کرد.
آغوشی که فقط یک توقّفِ کوتاه بود در مسیرِ اجتنابناپذیرِ رَهاییِ. به اندازهی کافی رَنج کشیدیم تا در آخر سزاوارِ هیچِ مطلق شویم؟
دنیا بازیِ بَدوی بود که در آن، کَلاغِ قصه هرگز به خانهی خود نرسید.
مرگ تنها اِعرابِ نهایی است که بر واژهی وجودت مینشیند و آن را بیصدا میکند.
سایهها اکنون از جسم جدا شده و در فضایِ بیزمانِ نیستی منحل گشتند. دیگر هیچ نوری وجود ندارد که بتواند مرزِ میانِ سایه و جسم را مشخص کند.
ما نامِ خود را از یاد بردیم تا در گُمنامیِ مطلقِ اَبَد، به آرامش برسیم.
حسرت تنها پُلی بود که میتوانستیم به گذشته بزنیم، اما حالا آن پل نیز سوخته است.
این مُردگیِ مُتراکم، باریست که از تمامِ تلاشها و موفقیتهایِ ما سنگینتر بود.
در آینهی مُردهی جهان دیگر هیچ بازتابی از خود را مشاهده نمیکنیم.
عُمر، رشتهی ابریشمِ پاره شدهایست که با هیچ گرهای ترمیم نخواهد شد.
حقیقت هم یک طعمِ گس و تلخ داشت که تا آخرین لحظه از چشیدنش اِجتناب کردیم.
ما تندیسهایی از سَنگِ خاموشِ فنا هستیم که در بادِ نیستی به تدریج خورده میشوند.
هیچ دستی برایِ مَرمّتِ این بنایِ شکسته به سویِ ما دراز نخواهد شد.
امید واژهای مَتروکهایست در لغتنامهی روزگارِمان که هیچ جایی نداشت.
تنها به این دلیل زیستیم که بتوانیم تراژدیِ مُردن را به کمال اجرا کنیم.
این زُوالِ آهسته یک قانونِ بنیادینِ طبیعتِ انسانی بود. ما آخرین بازماندگانِ تمدنِ شکستخوردهایم که در برابرِ مرگ، سر تسلیم فرود آوردهایم.
روح در لحظات آخر سنگینترین بارِ هستی را بر شانههایِ خود احساس میکند.
پایانی گُریزِ ناگزیر از مسئولیتِ سنگینِ بودن در این جهانست.
به نقطههای ناگزیری بازگشتیم که از آنجا هیچگاه نباید آغاز میکردیم.
این اِنزوا نه انتخابِ ما بود بلکه جبرِ محضِ فلسفهای بود که بر ما حاکم شد.
پایانِ داستان بسیار سادهتر از پیچیدگیهایی بود که در طولِ مسیر آفریدیم.
ما فقط یک آوایِ کوتاه بودیم در هزارتویِ خاموشِ کائنات که ناگهان قطع شد.
حال تنهاترین اَشباحِ تاریخ، در این بُعدِ سرد شاهدِ محو شدنِمان هستند.
ما سکوتی پُرصدا هستیم؛ سکوتی که از جنسِ تمامِ حرفهایِ ناگفته ساخته شدهاست.
نفسهایِ مُردهیمان آخرین بویِ حیات را در فضایِ مُنجمِدِ فقدان پخش میکنند.
حالا حتی خاطراتِ تلخ نیز به دلیلِ نبودِ اِدراک دیگر معنایی ندارند.
مرگ زنجیرهایی بود که به دست و پایِ آرزوهایِ ما بسته شد و ما را رَها کرد.
این رهایی بهایِ گزافی داشت؛ از دست دادنِ تمامِ داراییهایِ بیارزشِمان.
ما خودمان را در برابرِ یک آسمانِ بیستاره دیدیم و فهمیدیم که هیچ چراغی نداریم.
کتابِ زندگیمان اکنون بسته شده و برگهایِ آن به یکباره به خاکستر تبدیل شدند. ما دیگر برایِ همیشه از وظیفهی طاقتفرسایِ شادی در این دنیا مُعاف شدهایم.
این یک مُصالحه با تاریکی است؛ مصالحهای که به سودِ ابدیت تمام شد. ذهن حالا به یک لوحِ سفیدِ خالص تبدیل شده که هیچ نقشِ خاطرهای بر آن نیست.
جهان، تنها یک سَرابِ بزرگ است که ما با تمامِ وجود در آن تشنه ماندیم.
ساربانِ مرگ با قامتی سرد و بیتفاوت، در آستانهی درِها ایستادهاند.
او پیغامِ تبریک یا یک کلامِ تسلیت نیست؛ تنها سکوتِ سنگینِ خویش را آوردهاند.
تنها بارِ سفرمان را بستیم و به انتظارِ سوتِ آغازِ رَحلَت نشستهایم.
جُستوجوی این چنین یک ماراتُنِ طولانی برایِ رسیدن به نقطهای بود که از ابتدا وجود نداشت.
پایان غمانگیز یک اعتصابِ کاملِ بدن علیه روح و ذهنِ خسته و بیمارمان.
ما تمامِ آینههایِ خود را شکستیم تا دیگر تصویرِ فریبندهای از خود نبینیم.
تنهامیان حال یک مَزارِ بینام است که روح خود را در آن به خاک سپردهایم.