Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
آرزوهایم را یکی یکی در طاقچهی نادیدهها گذاشتم...هر یک،گلی بود که نشکفت.یکی در سایهی بیتوجهی پژمرد،دیگری در سرماى تمسخر یخ بست.به من گفتند: «خیالِ خام!»
و من،خیالهایم را قایم کردم در پس ذهن. حالا حتی جرئت ندارم به آن پس سر بزنم،
مبادا ببینم چه گلهای ناشکفتهای آنجا خشکیدهاند. آرزوهای من همیشه یک قدم به پرواز نزدیک بودند،اما هیچگاه از زمین بلند نشدند.
هیچ کس نبود که دستم را بگیرد،پس به سوی تو خزیدم،ای زمینِتنها.به خاکِسردت زانو زدم و اشکهایم را در رگهای خشکِرودخانهات جاری کردم. به درختانِ خزانزدهات تکیه دادم
و با باد، که تنها همزبانِمن بود،زمینهای برای شکوه کردن یافتم.تو پذیرفتیمرا،در حالی که آسمان از نگاه کردن به من خودداری میکرد.و خورشید،روی دیگرش را به من نشان میداد.
ما دو زخمِ کهنهایم،ای زمین:من،محروم از مهرِآدمیان و تو،محروم از مهرِمن. و در این چرخه باطلِ شوم،هر دو،تنها ماندهایم در آغوشِیکدیگر...بیآنکه بتوانیم همدیگر را التیام بخشیم.
برای تو توقف کردم...در ایستگاهِشتابانِ زندگی. دست از همه چیز برداشتم. تا تو را سوار کنم،
غافل از آنکه قطارِزندگیِ من،هرگز برایت توقف نکرده بود.تمامِ مهربانیهایم را در سبدی گذاشتم و به درِخانهات بردم. اما وقتی برگشتم،دیدم که حتی سبدِخالیام را نیز برایم نگه نداشتهای. زمان از دست رفته است، من سوختهای بیش نیستم در آتشی که خودم
هیزمِآن را تهِ دل تو گذاشتم.و تو... حتی برای خاکسترم نیز یک دقیقه سکوت نکردی!
تمام مسیر زندگیام رابا این امید رفتم
که در پایان،چراغی روشن خواهد شد.
اما وقتی به انتها رسیدم،فهمیدم که نقشهی راهم وارونه بوده...چراغ در ابتدای راه روشن بود و من در تاریکی،مسیر را به اشتباه آمده بودم.اکنون در برابر یک دیوار ایستادهام:دیواری بلند از جنس«هرگز»و«ناممکن».و من،
دستهای خالیام را به سوی آن دراز کردهام گویی منتظرم که این بار، دیوار باشد که عقب بنشیند.
آری...من مسیری را به انتها بردهام
که پایان نداشت تنها یک توقفگاه اجباری داشت در میانهی هیچجا.
مادرم!
تو نیز از ندیدگان مهر بودی...
چشمانت در کودکی،در جستجوی نوری گشت که هرگز بر آن نتابید.و دستانت،هرگز گرمای آغوشی را به خاطر نسپردند. پس چگونه میخواستی به من بیاموزی که چگونه دوست بدارم؟چگونه میخواستی وجود مرا سیراب کنی از چشمهای که خود از آن نچشیده بودی؟ما،نسل به نسل، ندیدگان مهر بودهایم.ما وارثان فقر عاطفیای هستیم که همچون میراثی شوم از دستانی سرد به دستانی سردتر رسیده است.و من اکنون در آستانهی این چرخهی شکسته ایستادهام و میدانم که باید خود،نخستین بینندهی مهر باشم.
* هیچ یک از جمله ها مرتبط با واقعیت نیست و صرفا حسیه که نسبت به موضوعش دارم رو نوشتم.
پدر!
نامت باید برایم معنای تکیهگاه باشد،اما برای من،همنام تاریکی زیرزمینمان شده است.آن زیرزمین نمور،جایی بود که کودکیام را دستبسته به تیرچراغان کتکهایت سپردم. در حالی که همسنوسالانم،بر دوش پدرانشان میخندیدند،من،پشت در زیرزمین، مشقهایم را با لرز مینوشتم و برای ساکت ماندن،دستمالی را لای دندانهایم میفشردم. تو با مشتهایت نه تنها بدنم،که مفهوم«خانواده» را نیز کبود کردی. و آنقدر زدی تا در نهایت،من باور کردم که سزاوار این همه درد هستم. حالا سالهاست که از آن زیرزمین بیرون آمدهام،اما صداى پایت بر پلکانِچوبی،همچنان در استخوانهایم طنین میاندازد.و من،مردی که هرگز پدر ندیده،هنوز در تاریکی،در جستجوی آن پسر کوچکی هستم که در زیرزمین خاطراتمان جا گذاشتهام.
«پله آخر»
ایستادهام بر لبهی بلندی...جایی که جهان از این سو،هیچ چیز جز تاریکی نیست. تمام صداها به زمزمههایی دور تبدیل شدهاند و قلبم،پس از سالها تپشِخسته،آمادهی سکوت ابدی است.
به من گفتند «نرو»،
اما کسی نگفت«بمان، چون چیز زیبایی در انتظارت است». به من گفتند«قوی باش»،اما کسی دستش را برای گرفتن دستِلرزانم دراز نکرد. پشت سرم را که نگاه میکنم،جادهی رفته را میبینم که پُر از چالههای محبتهای نرسیده است.
و رو به رو،تهیای بیکران...که شاید آرامشِموقتی در آن باشد. اما میدانم که پشت این پنجرهی تاریک، هیچ نورِاستقبالی در کار نیست. تنها سکوت است و فراموشیِ که مرا از دردِبودنم رها میکند.
«نگارخانهِ خاموش»
قلمویم، فریاد بیصدای من است.
رنگهایم:
آبیِ تنهایی،قرمزِ خشمِ فروخورده،
و خاکستریِ سکوتِ تحمیلی. هر بوم،
صحنهای از محرومیتِ من است:
در یک قاب،چهرهی فردی را کشیدهام که پشت به من ایستاده؛در قابی دیگر، سفرهی خالی که دورش صندلیهای بلند گذاشتهام... بلندتر از آن که کودکی بتواند بر آنها بنشیند. من تمام بیمهریهایی را که در سینه دارم،به بوم میسپارم. اما در این نگارخانهی خاموش،هیچ بازدیدکنندهای نیست که معنای این همه دردِ رنگآمیزی شده را بفهمد. و من،که تابلوهای زندگیم را هر شب به دیوارِ تنهایی آویزان میکنم، تنها تماشاچیِ گریههای خودم هستم.
«پشتِ خالی»
همهی آدمهای زندگیم یا رفیقِ «سختی» بودند یا رفیقِ «خوشی». اما تو که رفیقِ «سکوت»بودی،کجایی؟رفیقی که وقتی دنیا روی شانههایم سنگینی میکرد،نه حرفی میزدی،نه نصیحتی میکردی؛ فقط کنارم مینشستی و با نگاهت میگفتی:
«همهچیز رو میبینم،
و با تو هستم.»اما تو نبودی. هنوز هم نیستی. و من همچنان آن کسی را میجویم که پشتِ خالیِ مرا با سکوتِ درککنندهاشپُر کند.
چگونه میتوانم خود را ببخشم در حالی که همهی زخمهابه دستِ خودم بر پیکرم نشستهاست؟من دژخیمِ خویشتن بودهام...کسی که عشق را در وجودش خفه کردو آینه را به جرم راستگویی شکست.در محکمهی درون،قاضی و متهم هر دو منم.و حکمِ نهایی:
«تو سزاوار محبتی نیستی حتی از جانب خویش.»پس میرود تا در انزوا مجازاتِ خود را به پایان برد. آن کس که هرگز نیاموخت،چگونه گناهانش را بشویدبا اشکهای بخشایش.