انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

دلنوشته دلنوشته خاموشی وراء | ریپر کاربر انجمن آوای رمان

اقیــانــــــوس

هنرمند
هنرمند آوا
دیگ به دوش
تاریخ ثبت‌نام
1/18/26
نوشته‌ها
475
  • موضوع نویسنده
  • #1

به نام سکوتی که فریاد می‌زند
اثر: خاموشیِ وراء
به قلم: SONIYA_RPR
ژانر: فلسفی-تراژدی

ناظر : @ماهک مهاجری

دیباچه
هنگامی که جاده‌ها به انتهای خود می‌رسند، نه دیواری برای توقف وجود دارد و نه پرتگاهی برای سقوط؛ در آنجا تنها یک افقِ بی‌رنگ حکم‌فرماست. ما، مسافرانِ این لحظه‌ی مُتلاشی، چمدان‌هایمان را از هیچِ محض پُر کرده‌ایم و منتظرِ شنیدنِ آوایِ سَردِ ساربانِ نیستی می‌مانیم. نَفَس‌ها آخرین مَنجنیق‌هایی هستند که در حَلقومِ جهان هنوز مَنفَجر نشده‌اند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
1000320191_7iu.jpg

نویسنده‌ی عزیز🌸
ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن دلنوشته خود

• بعد از به پایان رسیدن دلنوشته خود، لطفا در تاپیک زیر اعلام پایان کنید.

تاپیک اعلام پایان دلنوشته و اشعار | انجمن نویسندگی آوای رمان

• می توانید پس از اتمام ۱۵ پارت دلنوشته، در تاپیک زیر در خواست نقد دلنوشته خود را بدهید.
تاپیک جامع در خواست نقد آثار تالار ادبیات

• برای دریافت تگ به تاپیک مراجعه کنید. لازم است قبل از درخواست تگ، دلنوشته شما نقد شده باشد.
تاپیک جامع درخواست تگ تالار ادبیات | انجمن نویسندگی آوای رمان

• چنانچه از تایپ ادامه شعر خود منصرف شدید
می‌توانید از طریق لینک زیر درخواست انتقال
به متروکه داشته باشید.

درخواست انتقال و بازگردانی آثار از متروکه تالار ادبیات

• لطفا از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین
انجمن جداً خودداری کنید.

• ضمناً از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید.
 
  • موضوع نویسنده
  • #3
مرگ، آنجا که حضورِ ما عینِ غیبت می‌شود و فریاد صرفاً پژواکِ هیچ می‌گردد، رخ می‌دهد. این وُقوع، گُسستی ابریشمی میانِ بودن و نبودن را رقم می‌زند، که تمامِ مفهومِ هستی را به یک نقطه‌ی مُنجمِد تقلیل داده است. سکوتِ آن سَوی، تئاترِ بی‌تماشاگرِ روح در مَسلخِ عدم است که از ازل آغاز شده و در فردا به پایان می‌رسد.
 
  • موضوع نویسنده
  • #4
این مَهلَکه، پَس‌کوچه‌ی زمان نیست، بلکه خودِ زمان است که به ایستاییِ مُطلق رسیده است.
ساعت‌ها از لَمَسِ لحظه‌ها خسته شدند و عقربه‌ها در خوابِ زمستانیِ ابدیت فرو رفتند.
اِفولِ نوری که در چشمِ ما می‌شکست، اِفشایِ یک رازِ کهن را به همراه داشت؛ رازِ پوچیِ محض.
زندگی، یک خیالِ خوشِ پَرده‌ای بود که بادِ نیستی آن را بی‌رحمانه بر دارِ عدم آویخت.
اکنون، سایه‌ها با جِرمِ خود معامله می‌کنند و تنهاترین اَشباحِ این عالم، شاهدِ این وُقوعِ تراژیک هستند.
هر فریادِ فرو خورده، رسوبِ خاموشِ یک بغضِ نارس بود که در حَنجَره‌ی گُسسته‌ی ما از آواز کِز کرده بود.
ما، میراث‌خوارِ این حَیرتِ بی‌درک، در انتظارِ لمسِ مرزِ اَبَد با قامتی خمیده ایستاده‌ایم.
اینجا، سَقفِ سُکوت از جنسِ اندوهی کُشنده ساخته شده‌است و نَفَس‌ها بازدمی به خَلَأ می‌انجامد.
 
  • موضوع نویسنده
  • #5
انسان در مسیرِ یک سفرِ بدونِ کوله‌بار و بی‌مَقصَد قرار می‌گیرد که تنها هدفش اِنکارِ خویشتن تلقی می‌شود.
در مَسلخِ سرد این برهوت، دل را به صدایِ سنگ‌ها می‌سپاریم تا گرمایِ فریبنده‌ی فصولِ گذشته را از یاد ببریم.
زنگارِ سنگینِ فراموشی بر آینه‌ی خاطرات می‌نشیند و نقشِ هر چه بود به تدریج مَنزوی می‌شود.
این تراژدی نه پایانِ نمایشِ ما بلکه آغازِ یک نمایشِ بی‌تماشاگر در صحنه‌ی نیستی است.
لبخند، یک دروغِ مُتلاشی بود که رویِ صورتِ مَرمَرینِ انسانِ در حالِ فنا، با خِسّت نقاشی شده‌بود.
صدایِ گام‌هایِ مرگ نَرم‌تر از لمسِ ابریشم حرکت می‌کرد، اما سَردتر از بُرّندگیِ یخ جان می‌گرفت.
حیات یک فصلِ گذرا تلقی می‌شد در کتابی که صفحاتش از قبل تهی و بی‌محتوا بودند.
ما مُتّهَم به زیستن بودیم و اکنون حکمِ بَراءَتِ ما در قالبِ نیستیِ مُطلق صادر شده‌است.
 
  • موضوع نویسنده
  • #6
این بی‌وزنیِ مطلق به گونه‌ای عجیب سنگین‌تر از هزاران کهکشانِ مملو از ستاره بر شانه‌هایمان فشار می‌آورد.
جسم تنها قفسی برایِ روح تلقی می‌شد که کلیدِ آزادی‌اش در دستِ تقدیرِ مَستور گم گشته بود.
کلمات با شتاب می‌میرند و در واج‌آراییِ پوچِ جهان، دیگر معنایِ جدیدی خلق نمی‌شود.
ما در آستانه‌ی یک غَرقابِ سُکوت قرار گرفته‌ایم؛ جایی که موج‌هایِ صدا به ساحلِ گوش نمی‌رسند.
شَبنمِ سَردِ اِدراک بر گونه‌هایِ مُنَکِّرِ رستاخیز می‌نشیند و آن‌ها حقیقتِ تلخ را به خوبی می‌فَهمند.
جهان اکنون در ابعادِ مُتراکمِ یک مُشتِ بسته‌ی کودکانه خلاصه شده و قدرتِ خود را از دست داده‌است.
عشق تنها پُلی بود که در مسیرِ این اِضمِحلالِ کُلی، با تاریکی پیمانِ همیشگی نبست.
اما تاریکی رَگِ پنهانِ همه چیز است؛ رَگی که از زیرِ پوستِ نازکِ هستی با بی‌صدا عبور می‌کند.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: :)FATEMEH
  • موضوع نویسنده
  • #7
انقراضِ رؤیا زیباترین وُقوعِ ممکن بود که در این دشتِ بایرِ بیهودگی با شکوه فراوان اتفاق افتاد.
فلسفه تنها اِصرارِ مُضِرّ ما به پرسیدنِ سؤالی بود که جهان هرگز برای آن پاسخی نداشته است.
اَبرها دست‌هایِ مُتَوَسِل به آسمان بودند که اکنون، بارش را به مثابه یک خودکشیِ نمادین تعبیر کردند.
تنهایی اکنون دیگر فقط یک مفهومِ ساده نیست بلکه یک جغرافیایِ بی‌انتها و فاقدِ هرگونه جهت است.
ما، مَدارِ چرخشِ خود را از دست داده‌ایم و در گُدارِ هیچ، با سردرگمی و حیرت سرگردان مانده‌ایم.
آرزوهایمان، یک لکه جوهرِ سیاه بر پیشانیِ روشنِ بخت تلقی می‌شد که پاک شدنی نبود.
چشم‌ها دیگر قابِ تصاویرِ جهان نیستند؛ اکنون آن‌ها حفره‌هایی برایِ نظاره‌ی مستقیمِ خلأ هستند.
جهان در این لحظه، یک پِیاله‌ی واژگون است که تمامِ مایِ حیات، بی‌صدا و آرام، از زیرِ آن به بیرون سرازیر شد.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: :)FATEMEH
  • موضوع نویسنده
  • #8
پوستِ هستی نقابی پاره شده‌بود که زیر آن خَنده‌ای از جنسِ گچ نهفته بود.
این زندگیِ مُستعار فقط یک پروازِ کوتاه بود که به سقوطی بلند و دردناک ختم شد.
آدمی که خود را به تماشایِ اَشکالِ بی‌محتوایِ دنیا سرگرم می‌کرد تا مرگ را نفهمد.
جهان اکنون در سکوتی فرو رفته که حتی پژواکِ آن نیز توانِ شکستن ندارد.
ما فقط مهره‌هایی سرگردان بودیم بر صفحه‌ی شطرنجِ تقدیری که قانون نداشت و هر بار کلماتِ امید را در چاهِ عمیقِ ناامیدی رها کردیم و صدایشان را نشنیدیم.
بازیِ مُنصفانه‌ای نبود؛ ما در برابرِ اَبَر حریفی به نامِ عدم قرار گرفتیم.
سِفالِ سردِ تن‌مان، در برابرِ فشارِ سُکوت به هزاران پاره‌ی ریز و بی‌نام شکسته است.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: :)FATEMEH
  • موضوع نویسنده
  • #9
اندوه‌هایمان میراثی سنگین بود که نسل به نسل، از روح‌هایِ پُر تلاطم به ما رسید.
هیچ دستی برایِ نوازشِ این زخمِ‌های کهن نیامد و آن زخم عمیق‌تر از همیشه شد.
در برابرِ مِحو شدنِ تدریجیِ رنگ‌ها، عجیب با چشمانی خیره ایستادیم.
دیروز فقط یک بَنایِ فرسوده بود که در برابرِ بادهایِ امروز فرو ریخت.
هویت تنها یک برچسبِ کاغذی بود که بر پیشانیِ ما چسبیده بود و از بین رفت.
یک انحلالِ کامل، زیباترین وُقوعِ تراژیک است که به اصرارِ جهان به ما تحمیل شد.
ما نُت‌هایِ گُم شده‌ای بودیم در سمفونیِ عظیمی که هیچ‌گاه نواخته نشد.
مرگ تنها مُجریِ وظیفه‌شناسی است که دستورِ خاموشیِ ابدی را به درستی اجرا کرد.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: :)FATEMEH
تصویرِمان در آینه، ابتدا ترک برداشت و سپس به کُلّی از هم پاشید. رَهایی یک آزادیِ دروغین است که تنها به قفل شدن در فضایِ بی‌منتها می‌انجامد.
آتشِ شوقِ زیستن در حال حاضر به خاکستری کُدر و بی‌حرارت تبدیل شده است.
قدم‌هایی که برداشتیم ما را به سمتِ یک اِفشاگریِ هولناک در موردِ خودمان بُرد.
بَنا بر سرنوشتی محتوم باید بارِ سنگینِ ندانستن را تا ابد بر دوش بکشیم.
صدایِ تپشِ قلب‌مان اکنون به مِثابه‌ی یک کوبشِ خشک و بی‌روح در گوشِ زمان می‌پیچد.
اینجا پرنده‌هایِ خیال، توانِ پروازِ خود را از دست داده‌اند و به زمین نشسته‌اند. سرانجام سایه‌ها از صاحبانشان رَها شدند و در گوشه‌هایِ تاریکِ فقدان پنهان گشتند.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: :)FATEMEH
عقب
بالا