Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
افشین زودتر از همه پیاده شد و سپس با گشودن در، دستش را بهسمت سوسن دراز کرد. سوسن نیز با گرفتن دست او چون پرنسسها پایین آمد؛ بعد هم با گرفتن بازوی افشین، بهسمت عمارت رفتند. آریا اما با باز کردن در نه دستش را بهسمت او دراز کرد، نه بازویش را. این کارش از روی احترام بود؛ اما عجیب دل دلبر افسار گسیخته شدهبود که میخواست چون شخصیت اصلی فیلمها آریا دستش را بگیرد. زیر لب «احمق»ای نثار خود کرد و با زدن لبخندی مصنوعی همراه آریا شد. از سوی دیگر النا روی تختش دراز کشیدهبود و با لبخندی کوچک روی لبانش در حال چت کردن با خاطره بود. زیاد اهل کار کردن با گوشی نبود و هیچکس نه شمارهی او را داشت، نه به او زنگ میزد و نه تا حالا چت کردهبود. برای همین با ذوق سعی میکرد سریع تایپ کند و جواب خاطره را بدهد. خاطره آن روز به خانهی آریا رفتهبود و در حال تعریف کردن ماجراها و شیطنتهای خود در آنجا بود و گهگاهی هم مفصل در مورد چشمآبی آن خانه میگفت. النا نیز با ذوق چندین و چند بار پیامهای مرتبط به او را میخواند و لبخندش بزرگ و بزرگتر میشد. خاطره میگفت که او مهربان است، ولی بیشتر از مهربان لجباز. با خنده میگفت مدافع حقوق زنان است برای همین موقع اذیت کردن سوسن کمکش نمیکند و اینکه امشب به یک مهمانی بزرگ دعوتاند و مدام زیر گوشش میخواند که از ساعت دو به بعد آریا آنجا مسابقه دارد. نمیدانست چه مسابقهای... وقتی هم میپرسید خاطره جوابش را نمیداد و بحث را عوض میکرد؛ اما عجیب اصرار داشت که تنهاست و او همراهش بیاید. النا چند بار برایش توضیح داد که نمیتواند ساعت دو شب از خانه بیرون بزند. گفت شرایطش خاص است و خاطره با اینکه میدانست، اما لج کردهبود. سریع و پشت سر هم پیام میداد که سوسن و افشین رفتهاند ولی او را نبردند و او میخواهند مسابقهی آریا را ببیند. کمکم انگار که تلاشش در حال نتیجه دادن بود، زیرا حسی به جان النا افتاده و او را ترغیب به رفتن میکرد. دو دل بود... ترسش به کنار، آن وقت شب چه کسی امنیت آنها را تضمین میکرد و چه کسی مراقبت آن دو دختر بیدفاع بود؟ شروع به تایپ کرد و نوشت:
«خاطره خطرناکه... این وقت شب اگه یکی مزاحممون بشه چی؟ »
کمتر از چند ثانیه خاطره جوابش را داد:
«هیچی نمیشه من همیشه میرم. تو راضی شو خودم میام دنبالت. اونجا هم بقیه منو میشناسن کسی کاری به همراهای آریا نداره.»
با استرس لبش را جوید و نگاهش را به عقربههای ساعت دوخت، ساعت ده شب را نشان میداد. ساعت نه و نیم خاموشی را زدهبودند و پدر و مادرش خواب بودند. در حال جنگ و دعوا با خودش بود که آیا برود یا خیر. میترسید که پدر و مادرش نصف شب به او سر بزنند و او را نبینند و بترسند و نگران شود؛ زیرا شرایط او عادی نبود. بعد از آن اتفاق پدرش برایش نگهبان و محافظ گذاشتهبود تا مبادا خطری او را تهدید کند؛ حال او نصف شب قصد رفتن و خوشگذرانی را داشت. سریع به خود آمد و ترسیده زمزمه کرد:
- نهنه من نمیرم... امکان نداره برم تو دل خطر.
سریع گوشیاش را خاموش کرد و روی عسلی کنار تختش گذاشت و دراز کشید و پتو را تا بالای سرش کشید.
***
به صندلی چسبیده بود و با یک دست در ماشین و با دست دیگر بازوی خاطره را گرفته و جیغ کشید و گفت:
- آروم برو الان تصادف میکنیم.
خاطره اما با خوشحالی گازش را گرفتهبود و بلند داد میزد:
- دیر شده الی دیر شده، الان اونجا دراماها اتفاق افتاده.
لبای النا لرزید و با صدایی گریه مانند گفت:
- خاطره توروخدا برگردیم... حس خوبی ندارم.
خاطره اما با سرعت به داخل کوچهای پیچید و مقابل دری دروازه مانند و بزرگ ترمز گرفت. لبخندی بزرگ بر لبان رژلب زدهاش نشاند و به حالت ترسیدهی النا نگاه کرد و بلند خندید. النا اما نفسنفسزنان چشمانش را بست و سپس زمزمه کرد:
- به نظرت راهمون میدن؟ کارت داری؟
خاطره نیشخندی زد و مغرور تک ابرویی بالا انداخت و گفت:
- عشقم من همیشه میام اینجا... چه با کارت چه بدون کارت، راهم میدن.
سپس بوقی زد که مردی جوان در خانه راه باز کرد و سپس کناری ایستاد تا آنها به داخل بیاید. خاطره شاد و شنگول بهسمت پارکینگ راند و همانطور خطاب به دخترکِ مضطرب گفت:
- الی کسی کاری به کار ما نداره مطمئن باش، اما وقتی که اینطوری رفتار میکنی بیشتر جلب توجه میکنی. نترس... آروم باش... منم کنارتم دختر.
در کنار ماشینی سفید پارک کرد و سپس کیفش را برداشت و با نگاه کردن به آینهی جلوی ماشین رژش را تمدید کرد و گفت:
- ببین چقدر خوشگل کردیم...
ادامه نداد، زیرا چشمش به صورت رنگپریدهی النا خورد. لبخندی خبیثانه زد و بهسمتش خم شد تا لبان بیرنگ او را هم، مانند لبان خودش رنگ و لعاب بدهد؛ اما النا اخم کرده سرش را عقب برد و گفت:
- نه... دوست ندارم.
خاطره ولی با لجبازی، بیشتر خم شد و با خواهش لبانش را جلو داد و گفت:
- توروخدا بذار برات بزنم... اِنگَنه گشنگ میشی.
و مثل همیشه آنقدر لج کرد و نق زد و حرف زد که النا کوتاه آمد و گفت:
- فقط یکم... نمیخوام تو چشم باشیم.
خاطره اما با نامردی رژ لب قرمز را چندین و چند بار به لبان او مالید. سپس عقب رفت و با بهت به صورت او نگاه کرد. سیمای بهشدت سفید النا با آن لبان سرخ و چشمان بزرگ، چنان زیبا شدهبود که ناگاه نیشگونی محکم از بازوی او گرفت و حرصی گفت:
- نامردی اگه از من خوشگلتر باشی تو جمع.
سپس با گفتن بزن بریم پیاده شد و خانمانه بهسمت عمارت قدم برداشت. النا نیز در حالی که بازوی درد گرفتهاش را ماساژ میداد، هم قدم با او شد. درِ عمارت باز بود و از دور هم جمعیت زیادی که در حال رقص بودند، مشخص بود. خاطره با هیجانی که در چشمانش هویدا بود، دست النا را گرفت و وارد شد... افشین دستش را بهسمت سوسن دراز کرد و او را دعوت به رقص کرد. سوسن نیز خانمانه دستش را در دست او گذاشت و به وسط میدان رقص رفت تا کنار دیگر زوجها برقصند. دلبر وقتی که آنها را دید، ترسید که مبادا آریا نیز به او درخواست رقص بدهد؛ اما هر چه ماند، خبری نشد. چون آریا با لبخند به خواهر و برادرش نگاه میکرد؛ برادری که منتکشی میکرد و خواهری که هنوز قهر بود و ناز میکرد. لبخندش گسترش یافت و نگاهش را گرداند که ناگاه چشمش به دختری سفید رو پوشیده در لباسی بلند و مشکی افتاد. چشمانش گرد شد از آنچه که میدید؛ خواست قدمی به آن سمت بردارد که یاسر آمد و مقابلش ایستاد. دستش را روی شانهی او کوبید و با خنده گفت:
- چطوری پسر؟
آریا در جواب به او دست داد و خوبمی گفت. سپس دوبار با اخمی کوچک کمی خود را کج کرد و به جایی که النا را دیدهبود، نگریست؛ ولی کسی را ندید. متعجب نگاهش را گرداند که صدای دلبر را شنید:
- چیزی شده؟
نگاهش را به چشمان شهلای او انداخت و سپس با زدن لبخندی کوچک زمزمه کرد:
- نه...
نگاهش را دوباره به همان نقطه دوخت و ادامه داد:
- احساس کردم یه آشنا دیدم.
از طرف دیگر خاطره در حالی که همراه النا زیر میز قایم شدهبود و با دست به سر النا فشار وارد میکرد، نفسزنان و وحشتزده گفت:
- نزدیک بود لو بریم... حواست کجاست؟
ناگهان با شنیدن صدای مردی جوان در نزدیکی خود، هینی گفتند.
- میشه بدونم چرا اینجا قایم شدین لیدیهای زیبا؟
خاطره زودتر از النا به خود آمد، برخاست و خطاب به مرد جوان طلبکارانه گفت:
- تو رو سننه داداش!
مرد خندید و کمی سرش را کج کرد و خیره به سیمای ترسیدهی دخترک که همچنان زیر میز پنهان شدهبود، پرسید:
- این خانم زیبارو معرفی نمیکنی خاطره جان؟
خاطره اخم کرده دست النا گرفت و همانطور که او را میکشید تا بلند شود، غرید:
- یارو بیا برو پی برنامههای گسترشِ فسادت... یادت رفته عواقب ایجاد مزاحمت برای همراههای آریا رو؟ چیه دلت کتک میخواد؟ غم نخور... یکی دو ساعت بیشتر نمونده.
مرد باز هم خندید و اینبار بیتوجه به غرغرهای خاطره، دستش را بهسمت النا دراز کرد و با لبخندی جذاب گفت:
- آیا این بانوی زیبا به ما افتخار رقص نمیدن؟
خاطره حرصی با کشیدن النای وحشتزده، سریع از مرد فاصله گرفت و بلند گفت:
- نه این افتخار رو به تو نمیده.
سپس همونطور که زیر لب با عصبانیت سخن میگفت، بهسمت گوشهی خلوت و تاریک سالن پیش رفت تا کمتر در دید باشند. زمان کمکم میگذشت و از افراد حاضر در سالن کاسته میشد. عدهای با پوشیدن لباسهای بیرونشان، قصد رفتن به خانهی خود را داشته و عدهای دیگر اما با ذوق وارد اتاقی در انتهای سالن شده و سپس با عبور از دری آهنین، به زیرزمین عمارت میرفتند. خاطره و النا که در تمام مدت با نگاهشان آریا و همراههانش را تعقیب می کردن، با خارج شدن آریا و دلبر از سالن، متعجب به هم نگاه کردند. النا با چشمانی گرد خطاب به خاطره گفت:
- آریا که رفت!
خاطره اما نگاهش را چرخاند و به افشین و سوسن نگریست. وقتی که شاهد ورود آنها به اتاق شد، با لبخند گفت:
- نگران نباش... رفته دلبر رو برسونه.
و زیر لب ادامه داد:
- دخترهی مسخره افتاده دنبال آریا.
النا با شنیدن سخن او دوباره نگاهش را به در دوخت تا اثری از آن دو ببیند، اما هیچی ندید. سرش را برگرداند و خیره به خاطره، با کنجکاوی و اخم کوچکی پرسید:
- دلبر از آریا خوشش میاد؟
خاطره همانطور که وارد اتاق میشد، شانهای بالا انداخت و نمیدونمی گفت. سپس بدون نگاه کردن به دو مرد هیکلی و پسران و دخترانی که با کارت ورود کنار در آهنی ایستادهبودند، از آن گذشت. النا نیز همراه او قدم برداشت؛ ولی یکی از مردها مقابل او ایستاد و با اخم پرسید:
- کارت ورود؟
النا با چشمامهایی گرد به مرد قد بلند که دو برابر او بود، نگریست و ترسیده قدمی عقب رفت؛ اما دوباره دستش اسیر دست خاطره شد. خاطره بیحوصله به مرد نگریست و زمزمه کرد:
- همراه منه.
مرد با شنیدن این سخن نگاهی به سر تا پای النا کرده و سپس عقب رفت و گفت:
- بفرمایید.
النا نفسزنان با قدمهایی لرزان همراه خاطره شد و با گذر از پلهها وارد زیرزمین شدند. زیرزمینی که شامل سالنی بزرگ بود که با نورهای آبی تزئین شده و در وسط آن قفسی بزرگ و سفید قرار داشت.
النا ایستاد و قدم در آن جمعیت انبوه نگذاشت. گونههایش گلگون شدهبود؛ انگار که کمی خشمگین بود. خاطره متعجب نگاهش کرد و او تندتند گفت:
- بسه بسه بسه! دیگه برگردیم، من نمیتونم، نگاه کن چقدر آدم اینجاست! من... من دیگه دارم عصبی میشم.
خاطره به دستان لرزان او و حرکات عصبی و تندش نگاه کرد. کمی به او نزدیک شد و سریع گفت:
- هیهی آروم باش، ببین هیچی نیست... هیچکس با ما کاری نداره، ولی وقتی اینقدر جلب توجه میکنی باعث میشی همه مثل دیوونهها بهمون خیره بشن. اصلاً میدونی چیه؟ فکر کن اینا همه بُزن.
چشمهای النا گرد شد و آرام و حیرتزده گفت:
- چی؟!
خاطره لبخندی بزرگ زد، دستانش را باز کرد و با قِر کمر از پلههای مقابلشان، پایین رفت. همانطور که پشتش به النا بود، داد زد:
- فکر کن حنا دختری در مزرعه هستی و یه عالمه گوسفند دورت جمع شدن.
خندهی ناگهانی روی لبان دخترک نشست و این خندهاش زمانی افزایش یافت که جمعیت یکصدا و هماهنگ، آرهای بلند گفتند. خاطره نیز با خنده برگشت و به او اشاره کرد که همراهش برود.
النا سرش را پایین انداخت و بهسرعت خودش را به او رساند. خاطره دستش را روی شانهی او انداخت و با ذوق گفت:
- دختر شجاع کی بودی تو؟
لبخند النا با شنیدن کلمهی شجاع از بین رفت. او شجاع بود؟ نگاهی به نیمرخ خاطره انداخت. او دختری شجاع و سرزنده و مهربان بود. شاید همین دوستی کوتاه مدتشان باعث شدهبود که او نیز، کمی آن پیلهی سفت و سختش را بشکافد. دوباره لبخند زد. لبخندی لرزان؛ اما با اعتماد به نفس! سرش پایین بود. به زمین نگاه میکرد، نه به دختران و پسرانی که میرقصیدن . سعی میکرد به حرف خاطره گوش دهد و تصور کند آنها آدمیزاد نیستند... البته بُز هم نیستند؛ جایش گل باشند، زیرا او گل دوست داشت. وقتی که به پایین رسیدند، صدای هیجانزدهی خاطره را شنید:
- وای افشین خره رو ببین!
سرش را بلند کرد و به قفس وسط سالن نگریست. زنجیری از بالا قفس را بلند میکرد و گروه افشین وسط سکوی سفید، ابزار آلات موسیقی خود را میچیدند. به سیمای افشین نگریست. همانند آریا بود؛ اما اندکی سبزه و لاغرتر. کت مشکیاش را در آوردهبود و مدام بین جمعیت دنبال فردی میگشت. خاطره سریع پشتش را سمت او کرد و آرام گفت:
- این بشر اگه منو ببینه کارم تمومه... میره سریع کف دست آریا میذاره.
النا کمی از اطرافیانش فاصله گرفت و خود را به خاطره چسباند. سپس کنجکاو رو به او پرسید:
- خوب چرا نمیخوای آریا بدونه؟
- چون نمیذاره دوباره پام رو اینجا بذارم. دفعهی پیش آب شنگولی مصرف کردم و رفتم تو فضا... انگار که روی سه نفر بالا آوردم و یه دختر رو هم کتک زدم. آخر سر هم پلیس تو خیابون دستگیرم کرد و یک شب تو بازداشتگاه بودم.
چشمای الناچنان گرد شدهبود که خاطره با خنده دستانش را روی آن گذاشت و گفت:
- هیهی الان چشمات میفته بیرون.