انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان النا و سایه‌های بی‌پایان|ماها کیازاده (pen lady) کاربر انجمن آوای رمان

اشک باری دیگر از گوشه‌ی چشم‌های محبوبه چکید. در تمام مدت پابه‌پای دخترک زخم‌دیده‌اش گریسته‌بود و حال دیگر جانی در تن نداشت. پایین تخت نشست و برای اتفاقی که هنوز هنوزه تاثیر وحشتناکش را روی آن‌ها داشت، غصه خورد. در اتاق آرام باز شد و پدر النا سرکی به داخل اتاق کشید، آثار خستگی روی چهره‌اش نمایان بود و لباس بیرون همچنان تنش بود. وقتی که چشمش به زن گریانش خورد، با چشم‌هایی گرد چمدان کوچکش را پشت در اتاق گذاشت و با قدم‌هایی بی‌صدا خود را به محبوبه رساند. محبوبه با دیدن او تن لرزانش را در آغوشش انداخت و لبانش را محکم به روی هم فشار داد تا صدایش بلند نشود. امین دستش را روی کمر او گذاشت و کمکش کرد از روی زمین بلند شود و ار اتاق خارج شدند.
***
کلاسش تمام شده‌بود و او حوصله‌ی رفتن به خانه‌اش را نداشت. دارا و بردیا به مهمانی خانوادگی دعوت شده‌بودند و اجباراً باید در آن‌جا حاضر می‌شدند، در غیر این صورت مورد شماتت پدرانشان که برادر بودند، قرار می‌گرفتند. بردیا بی‌حوصله روی صندلی کلاس لم داد و نالید:
- حالا باید چه غلطی کنیم دارا؟
دارا بدعنق‌تر از او پوفی کشید و تک خودکاری که همیشه با خود می‌آورد را در جیب شلوارش قرار داد و گفت:
- چه می‌دونم... اگه این بار نرم بابا دمار از روزگارم در میاره.
آریا تک‌خنده‌ای برای حال گرفته‌ی آن‌ها زد و برگشت و جزوه‌‌ی نوشته شده‌اش را از دست دختر جوانی که در میز پشت‌سرشان نشسته‌بود، گرفت و لبخندی زیبا برای تشکر به او زد که صورت دخترک را گلگون کرد. با شیطنت برگشت و تکانی به جزوه داد که لبخند دوری لب دوستانش آمد. کل کلاس خواب بودند و حال جزوه‌ی نوشته‌ شده را از طرف طرفدارِ عاشقشان گرفتند. بردیا نامحسوس رو به آریا زمزمه کرد:
- کامل نوشته حرفای این بختک رو؟
آریا از لفظ بختک برای استادشان، خندید و سری به عنوان تایید تکان داد. عادت بردیا بود که اسم و فامیل همه را به تمسخر بگیرد. فامیل استادشان هم بخته‌ئی بود و او مدام بختکی صدایش می کرد، چندین بار هم جلوی آن بنده‌ی خدا سوتی داده‌بود و آریا و دارا با سرفه کردن و پرسیدن سوالات بی‌ربط سعی در رفع و رجوع آن سوتی‌ها داشتند. دارا جزوه را از دست آریا قاپید و جدی برای این‌که کسی روی حرف او حرف نزند گفت:
- اول خودم می‌نویسم.
بردیا تخس محکم روی دست او کوبید و با دست دیگر جزوه را سریع برداشت و با تمسخر و دهانی کج شده گفت:
- برو بچه پررو! اول خودم می‌نویسم.
دارا دستش را به قصد زدن بردیا بالا برد، اما آریا پا پیش گذاشت و دستش را محکم گرفت و زمزمه کرد:
- خفه شید هنوز توی کلاسیم.
دارا چشم غره‌ای به بردیا رفت و بردیا با اخم، ناباور غرید:
- من رو می‌خواستی بزنی بی‌عرضه؟! حیف تو کلاسیم وگرنه خشتکت رو پاپیون می‌کردم دور گردنت.
دارا فحش رکیکی به او داد و در این بین آریا از فرصت استفاده کرد و آرام جزوه را در کیفش قرار داد و سپس گفت:
- بسه بریم بیرون ببینیم چه خاکی توی سرتون بریزیم.
 
بردیا زودتر از آن دو برخاست و متفکر انگشت اشاره‌اش را روی لبش گذاشت و گفت:
- نظرتون چیه خودم رو به مریضی بزنم؟
آریا همراه او به‌سمت در رفت و با اخمی کوچک گفت:
- دفعه قبل خودتو به مریضی زدی، یادت نیست؟
دارا دستانش را در جیب شلوارش فرو برد و هنگام خروج از کلاس چشمکی به دختری که دم در ایستاده‌بود، زد و از کنارش گذشت. در همان حال جدی گفت:
- گندش بزنن... منم امروز صبح سوتی دادم که امروز همین یه کلاس رو دارم، امتحانم ندارم‌.
بردیا با ناله گردنش را به‌سمت عقب راند و عصبی غرید:
- یعنی هیچ راه فراری وجود نداره که وارد جمع عجوزه‌ها نشیم؟ من واقعاً حوصله‌ی اون همه خاله خان‌باجی رو ندارم.
دارا گوشه‌ی لبش را به پایین راند و در جوابش با تلخی اخمی کرد و گفت:
- نه... الیاس کودن هم میاد.
آریا ابرویی بالا انداخت و با لبخند بزرگی که انگار موضوع مهمی را می‌شنید، گفت:
- همین یابو که دوست دخترت رو قاپید؟
دارا چشم‌غره‌ای غلیظ نثار صورت شاداب و خندان او کرد و رو برگرداند. بردیا اما با خنده محکم به کتفش کوبید و با ابروهایی که از شیطنت زیگزاکی می‌رفت، گفت:
- دیوانه‌ای که هنوز هنوزه غصه می‌خوری، آخه دخترخاله یاسمنم غصه داره؟ به خدا اگه اون دماغ گنده‌ش رو عمل نمی‌کرد، حتی اون الیاس پا کوتاه هم بهش نگاه نمی‌کرد.
دارا با غیض به او خیره شد و همان‌طور که از دانشکده خارج می‌شدند و به‌سمت پارکینگ می‌رفتند، گفت:
- یاسمن کودن خودش خواست به من نزدیک‌ بشه وگرنه من با فامیل هیچ سنخیتی ندارم. هر چند که همچین مالیم نبود، ولی من رو دور زد و هیچ ک.س حق نداره من رو دور بزنه.
آریا به بحث یاسمن، دوست دختر سابق دارا خاتمه داد تا باری دیگر به تهدید‌ها و مراحل انتقام دارا گوش ندهد. بی‌حوصله اخم‌هایش را در هم گره زد و گفت:
- این موضوع رو ولش کنید، نظرتون چیه بریم یه جایی حال و هوامون عوض شه؟
بردیا دهانش را کج کرد و با تمسخر اشاره‌ی به او کرد و گفت:
- ببین تا حالا برای کی قصه‌ی حسین کُرد شبستری تعریف می‌کردیم! کجایی بچه خوشگل؟ ما دعوتیم! الان باید بریم خونه آماده شیم، مامانم اگه نفر اول مجلس نباشه همه‌ی ما رو امشب تو خونه دار می‌زنه.
دارا به شوخی در ادامه‌ی حرف بردیا گفت:
- اگه حوصله‌ات سر رفته برو عیادت دوستت.
آریا با تعجب ابرویی بالا انداخت و سوالی نگاهش کرد که او مرموزانه از گوشه‌ چشم نیم‌نگاهی به او انداخت و با نیش باز گفت:
- کراش بردیا رو می‌گم.
این بار بردیا با تعجب و دهانی باز ایستاد و کنجکاوانه پرسید:
- کی رو میگی‌؟
- همین چند ساعت پیش گفتی که فقط از یه دختر خوشت اومده.
ناگهان چهره‌ی متعجب و حیران بردیا باز شد و لبخند و
بزرگی روی لبش نشست، خیره به صورت پر از شیطنت‌ دارا گفت:
- مونالیزای غمگین رو میگی؟
 
دارا سرش را عقب برد و با صدا خندید. آریا نیز از لفظ مونالیزا خوشش آمده‌بود، آن صورت کشیده و ظریف واقعاً برازنده‌ی این اسم بود؛ هر چند که لبخندی در تابلوی صورت او وجود نداشت. بردیا با نیشی باز که دندان‌های سفید او را به نمایش گذاشته‌بود، گفت:
- آریا کچل شی اگه بری ملاقاتش و من رو با خودن نبری... به نظرتون لباس رسمی بپوشم یا اسپرت؟
صدای خنده‌ی دارا و آریا بلندتر شد و در آن هاهای خنده آریا گفت:
- بابا من دو کلمه حرفم باهاش نزدم که الان رفیقم بشه و برم ملاقاتش. من که سه روز روی تخت طبابت افتاده‌بودم، نکه شما و اون زیاد اومدید دیدنم.
بردیا طبق معمول شروع به آوردن بهانه‌های بی‌اسرائیلی کرد:
- داداش به جان خودت و دارا گیر بودم، وگرنه همون روز از خیر شامی که دعوتمون کردی می‌زدم و میومدم پیداتون می‌کردم و می‌بردمتون بیمارستان.
دارا پوزخندی زد و گفت:
- تو راست میگی!
به پارکینگ رسیدند و همان‌جا با هم دست دادند و خداحافظی کردند. بردیا ماشین نیاورده‌بود و از طرفی با پسر عمویش، دارا هم‌مسیر بود. برای همین خود را قالب دارا کرد و سوار ماشین او شد. آریا اما بی‌حوصله و بی‌خیال شروع به گشتن در خیابان‌ها کرد، بدون داشتن مقصد مشخصی. سعی می‌کرد خود را این‌گونه سرگرم کند و به خانه نرود. در این چند روز سوسن و افشین چنان جو خانه را سمی کرده‌بودند که حتی پدرشان نیر کمتر از اتاق شخصی خود بیرون می‌آمد تا با دختر بداخلاق و یاغی‌اش روبه‌رو نشود. دخترش به‌شدت بدخُلق بود و اجازه‌ی دخالت در کارهای خود را به دیگران نمیاد، حتی پدر و مادرش. چند روز گذشته هم افشین او را با اکیپ دوستانش که متشکل از دختران و پسران جوان بود، دید و متوجه‌ی ارتباط نزدیک سوسن با پسری شد. دیدن این صمیمیت باعث قلقلک غیرتش شد و دعوایی شدید بین او و سوسن رخ داد. پوفی کشید که یک‌دفعه یاد حرف بردیا افتاد، ناگهان جرقه‌ای در ذهنش زد و این جرقه در چشمان کشیده‌اش نیز نمایان شد. قبل از این‌که پشیمان شود، سریع گوشی‌اش را برداشت و به پدرش زنگ زد. بعد از دو بوق صدای جدی پدرش گوشش را نوازش داد:
- چیه بچه؟
نیش‌خندی گوشه‌ی لبش نشست، فرمان را پیچاند و در کوچه‌ای خلوت پارک کرد و گفت:
- علیک سلام عزیزم!
احد بی‌حوصله برگه‌های زیر دستش را جابه‌جا کرد و گفت:
- هوم... سلام خب؟
- آدرس دختر جدیده رو می‌خوام.
احد لحظه‌ای مکث کرد، سپس اخمی سوالی روی پیشانیش نشاند و پرسید:
- کی؟!
آریا مغرورانه لبخندی زد و همان‌طور که از شیشه‌ی جلوی ماشین بیرون را تماشا می‌کرد، جواب داد:
- همینی که نجاتش دادم.
صدایی از احد نیامد. آریا با تعجب نگاهی به صفحه‌ی گوشی انداخت و سپس گفت:
- الو؟
احد تپقی از خنده زد و با حیرت پرسید:
- تو نجاتش دادی؟ بابا سوپرمن... حالا نکشی ما رو!
 
آریا چشمانش را بست و سعی کرد خنده‌اش را کنترل کند که نتیجه‌اش، طرح لبخندی روی لبش شد. سپس با لحنی پر از خنده گفت:
- می‌خوام برم ملاقاتش.
احد مچ‌گیرانه ابرو بالا انداخت و طعنه زد:
- اِه؟ بعد از چند روز یادت افتاده؟
آریا پوفی کشید و آرام با کف دست ضربه‌ای به فرمانِ ماشین کوبید و حرصی گفت:
- بابا بگو وگرنه به عمو احمد زنگ می‌زنم.
صدایی نیامد و بعد از چند ثانیه پدرش دلخور گفت:
- خب پس به عمو احمدت زنگ بزن.
و گوشی را قطع کرد. آریا شوکه از حرکت او، با چشمانی گرد به صفحه‌ی گوشی خیره شد. سپس با حرص «لجباز»ای زیر لب گفت و شماره‌ی احمد را گرفت. احمد پشت سیستم بود و تا حدودی متوجه‌ی بحث احد و آریا شد. برای همین تا گوشی‌اش زنگ خورد، جواب داد:
- الو آریا جان چطوری؟
- خوبم عمو شما چطورید؟ میگم، آدرسِ...
الی... هلنا... هلیا، هر چی به ذهنش فشار آورد اسم دخترک یادش نیامد، برای همین از راه دیگر وارد شد.
- عمو این دانشجو جدیده هست که چند روز پیش گم شد، آدرسش رو داری بهم بدی؟
عمو احمدش نگاهی به احد اخم کرده انداخت و بدون پرسشِ هیچ سوال اضافه‌ای، سریعاً آدرس دخترک را به آریا داد و سپس بعد از خداحافظی به تماس خاتمه داد. احمد نمونه‌ی اصیل یک مرد شیرازی بود که همیشه خسته بود، زیاد حوصله‌ی بحث را نداشت و اهل پرسش و پاسخ نبود. اکنون نیز کنجکاو نبود که بداند بعد سه روز چرا آریا باید آدرس النا را بگیرد و این‌که حق ندارد آدرس و مشخصات دانشجوها را فاش کند. آریا لبخندی زد و با زمزمه کردن آدرسی که عمویش داده‌بود، به‌سمت خانه‌ی النا به راه افتاد.
***
گل و شیرینی که در راه گرفته‌بود را از روی صندلی شاگرد برداشت و پیاده شد. نگاهی به در آبی نفتیِ خانه انداخت و زنگ خانه را فشار داد، اندکی بعد صدای زنی مسن شنیده شد:
- بله؟
آریا مقابل دوربینِ زنگ ایستاد تا تصویرش بیفتد، در همان حال گفت:
- من آریام... دوستِ النا، میشه در رو باز کنید؟
زنِ مسن با تعجب نگاهی به تصویر پسرک انداخت و با خود فکر کرد که النا هیچ دوستی ندارد، پس چگونه اکنون پسری به این رعنایی پیدا شده که ادعای دوستی با او را دارد؟ مردد گفت:
- چند لحظه صبر کنید.
سپس به‌سمت محبوبه رفت که در آشپزخانه مشغول پختن کولوچه بود.
- محبوبه خانم یک آقای جوونی اومده دم در میگه دوست النا جانه...
مکثی کرد و با تردید افزود:
- شما می‌شناسید ایشون رو؟ در رو باز کنم؟
محبوبه سینی که خمیر کولوچه‌ها را روی آن چیده‌بود، در فر گذاشت و متعجب پرسید:
- دوست النا؟ النا که دوستی نداره.
سپس در فر را بست و به‌سمت سینک رفت تا دستانش را بشوید و گفت:
- صبر کن الان خودم میرم ببینم کیه.
دوباره صدای زنگ خانه آمد، محبوبه با عجله را برداشت و دستانش را پاک کرد. سپس خود را به آیفون رساند تا تصویر کسی که خود را دوستِ دختر او خوانده‌بود را ببینید. با دیدن سیمای آریا در صفحه‌ی آیفون مات و مبهوت ماند، سپس مردد تلفن آیفون را برداشت و گفت:
- بفرمایید داخل‌.
 
در با صدای تیکی باز شد و آریا وارد حیاط خانه شد. در نگاه اول، خانه‌ی آن‌ها چون قصری وسط حیاط بزرگشان می‌درخشید. خانه‌ای با نمای آبی تیره و مشکی که همانند کوهی از غم بود، دور تا دور آن خانه را چون
باغی پر از گل و درخت درست کرده‌بودند که به زیبایی آن‌جا می‌افزود؛ اما در آن عصر غم‌انگیز که انگار آسمان گریه‌اش گرفته‌بود و قصد داشت بغض سنگینش را با باریدن از بین ببرد، آن‌جا بوی غم گرفته‌بود. آریا در را بست و همان‌طور که نگاهش را به اطراف می‌چرخاند، به‌سمت خانه رفت. به در سالن که رسید، خانمی مسن با موهایی به سفیدی برف در را باز کرد و این بار ریزبینانه‌تر نگاهش را روی قد و قامت آریا دوخت که باعث شد آریا معذب، لبخندی کوچک زده و ابرویی بالا بیندازد. خانم مسن وقتی زیبایی آن مرد جوان را دید، لبخندی محو روی صورت پر چین و مهربانش نشاند و گفت:
- سلام پسرجان، بفرمایید بیاید داخل.
آریا محترمانه سلامی به او داد و وارد خانه شد. مادر النا که همان لحظه از پله‌ها پایین آمده‌بود، به‌سمت او رفت و با انحنایی به روی لب گفت:
- سلام... خوش اومدی پسرم.
آریا از لفظ پسرم گفتن او بشاش‌تر شد و مانند او گرم و صمیمی جوابش را داد و گل و شیرینی را تقدیم او کرد. محبوبه تشکر کرد و با گرفتن گل و شیرینی و دادن آن‌ها به خومتکارشان، او را به‌سمت سالن پذیرایی دعوت کرد و خود نیز همراهش شد. در سالن روی مبل تک نفره‌ای نشست، محبوبه نیز مقابل او روی مبل دو نفره نشست و بحث صحبت را باز کرد:
- خوبی پسرم؟ خانواده خوبن؟
آریا در مودبانه‌ترین و جنتلمن‌ترین حالتش فرو رفت و جواب داد:
- ممنون خاله جان... خانواده هم خوبن. شما چطورید؟
در این بین مدام تیله‌های آبی‌اش را در خانه چرخاند تا اثری از دختری ریزجثه با موهای کوتاه و چشمانی درشت بیابد؛ ولی تلاشش بی‌فایده بود. یک‌دفعه متوجه‌‌ی محبوبه شد که کنجکاو خیره به او بود. محبوبه که حواس‌پرتی و چشمان منتظر او را دید، پرسید:
- دنبال کسی می‌گردید؟
آریا سریعاً برای این‌که سوءتفاهمی پیش نیاید جواب داد:
- آقای رستگار نیستن؟
- امین؟ اوه نه‌‌‌‌... شرکته تا یکی دو ساعت دیگه میاد.
می‌خواست بحث را به‌سمت هم‌کلاسی جدیدش سوق دهد و کم‌کم به سوالاتی که ذهنش را درگیر کرده بود جواب دهد، اما مشکل این بود که اسم او را فراموش کرده‌بود و شاید اصلاً نمی‌دانست که اسمش چیست. حال هر چه که بود خود نیز در کاری که انجام می‌داد، مانده‌بود. دلیل این‌همه کنجکاوی درباره‌ی آن موجود ریز را نمی‌دانست. سکوتی کوتاه بینشان جاری شد تا این‌که زن مسن با سینی طلایی که روی آن دو لیوان چایی قرار داشت، وارد سالن شد. در این بین که نگاهش به آن پیرزن بانمک بود، صدای محبوبه را شنید:
- پسرم دستت چطوره؟ رفتی دکتر؟
لحن مهربان محبوبه لبانش را برای لبخند باز کرد.
- خوبه... آره دکتر رفتم الان یکم درد می‌کنه ولی نه زیاد.
محبوبه عمیق نگاهش کرد و سپس با لحنی متأثر و صورتی که گرد اندوه روی آن نشسته‌بود، زمزمه کرد:
- پسرم بهت یه تشکر بزرگ بدهکارم... اگه نبودی معلوم نبود چه بلایی سر النا در می‌اومد.
 
النا! پس اسم او النا بود. جرقه‌ی کوچکی در چشمان آبی آریا زده‌شد. حال که خود او بحث را باز کرده‌بود، اشکالی نداشت که آریا آن را ادامه دهد. برای همین پایش را روی پای دیگرش انداخت و با گرفتن ظاهری متأثر گفت:
- روز بدی بود... اما بخیر گذشت.
سپس نگاهش را به محبوبه داد که با بغض به اتاقی در طبقه‌ی دوم خانه‌ی دوبلکسشان خیره شده‌بود. اندکی مردد شد در این‌که ادامه دهد یا خیر.
- پانزده ساله که خودش رو حبس کرده... به جو بد بیرون عادت نداره.
مکث کرد و با مچاله کردن لبانش و بستن چشمانش، جلوی ریزش اشک‌هایش را گرفت. او نیز مانند دخترش نابود شده‌بود، او نیز در این مدت پیر شده‌بود؛ اما باید محکم می‌بود تا باری دیگر درد از دست دادن را تجربه نکند، باید محکم می‌بود تا به النا در فراموشی آن خاطره‌ی تلخ بی‌پایان کمک کند. بدون این‌که بداند چرا این موضوع را برای آن مرد جوان تعریف می‌کند، ادامه داد:
- مجبور شد بیاد دانشگاه، انگار دانشجوها اعتراض کردن که دارن برای النا پارتی بازی می‌کنن وگرنه چرا اون باید مجازی بخونه... اتفاقی که افتاد یه ترومای جدید شد براش. چند روزه که مدام بهش حمله‌ی عصبی دست میده و رفتارای عجیبی از خودش نشون میده... مثل قبل.
ادامه نداد، انگار که به خود آمد. نمی‌دانست آن پسرک مورد اعتماد هست یا نه و نمی‌خواست با گفتن خاطرات بد، باعث شود در آینده النا در دانشگاه سوژه و مورد آزار بگیرد. هر چند که نگاه دقیق آریا این حس را به او نمی‌داد؛ او با اخمی کوچک به جلو خم شده‌بود و با حوصله به سخنان محبوبه گوش می‌داد. ح
محبوبه خواست بحث را عوض کند که همان لحظه صدای ضعیفی به گوش رسید:
- مامانی؟
محبوبه با نگاهی به روی پله‌ها ایستاد و با دیدن دخترکش که آرام‌آرام از روی پله‌ها پایین می‌آمد و چشمانش را با دستانی مشت شده می‌مالید، نگران گفت:
- مامان مواظب باش نیفتی.
النا عنق اخمی کرده و با همان چشمان بسته و لبان برچیده گفت:
- گشنمه...
هنوز حرفش تمام نشده‌بود که زیر پایش خالی شد و از سه پله‌ی آخر پرت شد و محکم زمین خورد. محبوبه با دیدن آن صحنه، جیغ کوتاهی کشید و به‌سمت النا دوید‌ آریا نیز نگران برخواست و با چند قدم بلند، سریع خود را به آن‌ها رساند. النا گیج نشست و سرش را مالید و خمیازه‌ای کشید که باعث شد آریا‌یی که بالای سر او ایستاده‌بود، بی‌اختیار لبخندی زده و سعی در کنترل خنده‌اش داشته‌باشد. محبوبه دستانش را دو طرف صورت او، روی گونه‌هایش گذاشت و نگران پرسید:
- مامانی خوبی؟ عزیزم چی‌شد؟ ضعف کردی؟ از بس دیر بیدار میشی و صبحونه نمی‌خوری.
النا همچنان چشمانش بسته‌بود و قصد باز کردن آن‌ها را نداشت. خواب‌آلود سرش را خاراند و سپس با دستش چند بار روی پاهای مادرش که روی زمین نشسته‌بود، ضربه زد و سرش را روی آن‌ها گذاشت و چند ثانیه بعد نفس‌هایش عمیق شد.
 
آریا همان‌طور که بالای سر او زانو زده‌بود، پشت انگشتانش را روی لبش گذاشت و لبخندش را پنهان کرد. مادر النا با چشم‌های گرد، دخترش را نگاه کرد و سپس آرام موهای کوتاهش را نوازش کرد و گفت:
- النا... دختر مامان خوبی؟
النا هومی گفت. محبوبه خجالت‌زده نگاهی به صورت قرمز شده‌ی آریا انداخت و دوباره خطاب به النا گفت:
- النا دخترم مهمان داریم، بیدار شو.
النا کش قوسی به تنش داد و سپس یکی از چشمانش را باز کرد و به تصویر تار آریا خیره شد. چند ثانیه گذشت و او همان‌طور خیره‌ی پسر جوان بود که ناگهان به خود آمد و با کشیدن جیغ بلندی در جایش پرید که سرش محکم به مجسمه‌ی فرشته‌ی بالدار کنار پله‌ها خورد. هول شده آخی گفت و همان‌طور که سرش را ماساژ می‌داد، پشت جثه‌ی ریز مادرش پنهان شد. این‌بار آریا نتوانست خود را کنترل کند و تپقی از خنده زد و از جایش برخاست. محبوبه نگران خواست برگردد که النا شانه‌های او را محکم گرفت و اجازه برگشت نداد. محبوبه گفت:
- النا چت شده؟ چرا خودت رو به در و دیوار می‌زنی؟
النا خجالت‌زده با چشمانی گرد فشاری به شانه‌های مادرش وارد کرد و زمزمه مانند گفت:
- بگو بره... بگو بره!
محبوبه با شنیدن جمله‌ی او سریع نگاهی به آریا انداخت تا مبادا حرف او را شنیده‌باشد، اما آریا شنیده‌بود. کنجکاوی بیش از حد او در مورد النا او را به آن‌جا کشیده‌بود، وگرنه قصد مزاحمت و آزار رساندن به او را نداشت. برای همین لبخندی زد و سپس با خوش‌رویی گفت:
- من دیگه باید برم، خوشحال شدم از دیدنتون.
محبوبه حیران چشم گرد کرد، خواست بایستد که باز هم النا مانع او شد و با چشمان اشکی پیشانی‌اش را روی شانه‌ی او تکیه داد. محبوبه شرم‌زده سری تکان داد و گفت:
- آریاجان شما که چاییت رو هم نخوردی.
- ممنون عجله دارم باید برم خونه... گفتم قبل رفتن یه سری به شما بزنم و احوال دخترخانمتون رو بپرسم.
النا با تیله‌گان لرزان از بالای شانه‌ی مادرش نگاهی به او انداخت. یعنی به خاطر او آمده‌بود؟ عجله داشت اما باز هم آمده‌بود تا احوال او را بپرسد! نگاه مهربان آریا روی چشمان کشیده‌ی او نشست، لبخندی زد و سرش را آرام برای او تکان داد. دخترک خجالت زده با گونه‌های قرمز، دوباره پشت مادرش پنهان شد. لبش را گزید و چشمانش را محکم روی هم فشرد. آریا مؤدبانه با محبوبه خداحافظی کرد و از خانه خارج شد و در تمام این مدت النا روی زمین نشسته‌بود و حواسش پی آن نگاه مرد جوان بود که قلبش را لرزانده‌بود.
 
محبوبه بعد از بدرقه‌ی پسر جوان، سریع وارد خانه شد و به‌سمت النا دوید. کنارش نشست شانه‌هایش را با ترس گرفت و خیره‌ به صورت بی‌حس دخترکش، گفت:
- النا چت شده دخترم؟ سرگیجه داری؟ سرت درد می‌کنه؟ پاشوپاشو بیا یه چیزی بخور که ضعف کردی...آبروم رو جلو پسره بردی مامان!
هنوز شکایت و گلایه‌هایش تمام نشده‌بود که دخترش سریع برخاست و به‌سمت طبقه‌ی دوم دوید. محبوبه حیران ایستاد و بلند صدایش کرد؛ اما او پله‌ها را یکی بعد از دیگری رد کرد و فوراً خودش را در اتاقش انداخت و در را محکم بست. نفس‌نفس‌زنان به در اتاق تکیه داد و خیره‌ی زمین شد. قفسه‌ی سی*ن*ه‌اش بالا و پایین می‌شد و موهای افشان سیاهش مدام مقابل دیدگانش را می‌گرفت. با دست آن‌ها را به پشت گوش‌هایش هدایت کرد و آرام‌آرام به روی زمین سر خورد و نشست‌. صدای مادرش هنوز هم شنیده‌می‌شد که با نگرانی صدایش می‌کرد، اما او بی‌توجه روی زمین دراز کشید. نگاه زیبا و مهربان آریا از مقابل چشمانش تکان نمی‌خورد؛ صدای رسای پسرک گوش‌هایش را نوازش می‌کرد و او را تشنه‌ی لالایی نوایش می‌کرد. لبخندی زد؛ فکر این‌که پسرک به ملاقات او آمده‌بود، قلقلکی در وجودش می‌انداخت که تا کنون همانندش را تجربه نکرده‌بود. بی‌اختیار با ذوق زد زیر خنده و همان‌طور که با دست جلوی لبانش را می‌گرفت که صدایش بلند نشود، روی شکم غلت زد.
***
محبوبه لیوان چایش را برداشت و همان‌طور که به در اتاق النا نگاه می‌کرد، رو به امین، کنجکاو گفت:
- یعنی چی می‌خواد بهش بگه؟
امین روزنامه‌ی دستش را ورق زد و از زیر عینک مطالعه‌اش، نیم‌نگاهی به زنش انداخت و جواب داد:
- نمی‌دونم... سابقه نداشت که خودش بخواد روانشناسش بیاد تا باهاش حرف بزن...
همان لحظه خانم جوانی که روانشناس النا بود، با لبخندِ کوچک و محجوبی از اتاق خارج شد. پشت سرش النای خجالتی با سری پایین افتاده و تیشرت گشاد مشکی که او را چون بچه‌ها کرده‌بود، آمد و پشت خانم جوان آبی‌پوش قایم شد. دهانش تندتند می‌جنبید و سعی می‌کرد کاکائویی که خانم رسولی، روانشناس شخصی‌اش، به او داده‌بود را بخورد و در همان حال جملات را آن‌طور که خانم رسولی به او گفته‌بود، کنار هم بچیند. خانم رسولی قدمی عقب رفت و دستش را پشت النایی که تا شانه‌های او بود گذاشت و او را به جلو هدایت کرد. همان‌طور که یک چشمش خیره‌ی دستان در هم تاب خورده‌ی النا بود و نیمی از حواسش پی نگاه متعجب و حیرت‌زده‌ی والدین النا، گفت:
- آقای رستگار، محبوبه جان... النا می‌خواد یه موضوع مهمی رو بهتون بگه، مگه‌ نه النا؟
سپس لبخندی روی لبان سرخون‌ شده و برجسته‌اش نشاند و با سر اشاره‌ای به النا کرد که او ادامه دهد. دخترک لبانش را روی هم فشار داد و سپس با نگاه به چشمان پر سوال پدر و مادرش سر به زير انداخت و زمزمه کرد:
- می‌خوام... می‌خوام برم... دانشگاه.
 
ثانیه‌ای سکوت در آن‌جا حاکم شد و محبوبه و همسرش با چشمانی گرد و دستانی که در هوا ثابت مانده‌بودند، خیره‌ی جثه‌ی کوچک النا شدند که دوباره موهایش را به پشت گوشش فرستاد و سپس با قدمی بزرگ، باری دیگر پشت خانم رسولی پنهان شد. روزنامه از دست امین سر خورد و افتاد که باعث شد او به خود بیاید. نگاهش همچنان حیرت زده و متعجب بود. نیم نگاهی به همسرش انداخت که همان لحظه محبوبه نیز از گوشه‌ی چشم خیره‌ی او شد. امین با تردید به لبانش فاصله داد و پرسید:
- بابا جان چی گفتی؟ می‌خوای بری دانشگاه؟
دخترک روی پنجه‌ی پا ایستاد، به طوری که چشمان گرد و درشتش در محدوده‌ی دید پدر و مادرش قرار گرفت، خجالت زده دوباره نگاه دزدید و همان‌طور که با انگشتانش بازی می‌کرد، گفت:
- آره... می‌خوام برم.
پدر و مادرش باری دیگر به یک‌دیگر نگاه کردند، اما این‌بار با تیله‌گانی لرزان و چشمانی لبریز از اشک. محبوبه زودتر از امین واکنش نشان داد، سریعاً ایستاد و به‌سمت النا که او را نمی‌دید، دوید. ناگهان به پشت خانم رسولی که با لبخند نظارگر آن‌ها بود، پرید و النا را سخت در آغوش گرفت. النا که از حرکت یکدفعه‌ای مادرش ترسیده‌بود جیغ خفه‌ای کشید و پلک‌هایش را روی هم فشار داد.
***
مقنعه‌ی مشکی‌اش‌ را مرتب کرد و سپس با سر کردن چادرش، آخرین نگاه را به استایلش در آینه‌ی سرویس بهداشتی انداخت و از آن‌جا خارج شد. همان‌طور که به‌سمت بیرون از دانشکده قدم برمی‌داشت، گوشی همراهش را از کیف چرمی‌اش بیرون آورد و شروع به چت کردن برنامه‌های مجازی گوشی‌اش کرد. همان لحظه کسی او را صدا کرد:
- دلبر؟
نگاهی به اطراف انداخت که آریا را دید، در حالی که دو لیوان کوچک قهوه در دستش بود و به‌سمت او قدم برمی‌داشت. وقتی که به او رسید، لبخندی زد و نگاهی از بالا به او انداخت. قدش آن‌قدر بلند بود که برای ورود به هر جا یا صحبت با هر جنس مونثی باید سر خم می‌کرد، گاهی برای صحبت کردن آن‌قدر سر خم می‌کرد که گردن درد می‌گرفت. دلبر جواب لبخند او را با انحنایی محو داد و بفرماییدی گفت. آریا یکی از لیوان‌های کوچک کاغذی را به دست او داد و سپس گفت:
- بریم اون پشت صحبت کنیم؟
دلبر نگاهی به جایی که او با اشاره‌ی چشم نشان داده‌بود، انداخت. محوطه‌ای زیبا و گل‌کاری شده کنار سلف غذاخوری و پشت دانشکده‌ی آن‌ها که در بین دانشجوها به عنوان محل دیت شناخته می‌شد. دو طرف چادرش را محکم گرفت و با چشمایی گرد از حیرت گفت:
- محل دیت رو میگید؟
محکم جلوی دهانش را گرفت و خجالت زده سرش را پایین انداخت، اما قبل از این‌که جمله‌اش را اصلاح کند؛ آریا با ابروهای بالا رفته لبخندش را گسترش داد و کنجکاوانه پرسید:
- محل دیت؟! شما براش اسم گذاشتید؟
دلبر چیزی نگفت و نگاهش به زمین ادامه دار شد. آریا گونه‌های گلگون او را دید و با لذت به خجالت و شرم او خیره شد و ادامه داد:
- بریم.
قبل این‌که قدمی بردارد، دلبر آرام و زمزمه مانند گفت:
- ولی اون‌جا برای قرار و دیت میرن ما که...
ادامه نداد، می‌خواست ادامه‌ی جمله‌اش را آریا کامل کند. پسرک اخمی بانمک کرد و با لبخند گفت:
- اون‌هایی که می خوان با هم آشنا بشن هم میتونن برن اون‌جا؟
دلبر نگاهش کرد و در آن نگاه نور سفیدی جرقه زد، همانند عبور شهاب سنگی از تیله‌گان مشکی‌اش. لبخندی که می‌آمد تا به روی لبان صورتی‌اش بنشیند را کنترل کرد و بدون گفتن چیزی مسیرش را کج کرد، اما آریا دستش را مقابل او دراز کرد و مانعش شد. نگاهی ملایم به او انداخت و سپس با پایین انداختن دستش گفت:
- دلم می‌خواد کشفت کنم‌... بشناسمت... این اجازه رو بهم می‌دی دلبر؟
 
آخرین ویرایش:
دخترکِ سر به زير، خیره‌ی صورت او شد و جرقه‌ی در چشمانش هر ثانیه بیشتر خودنمایی می‌کرد. لبخندش از کنترل خارج شد و نقش زیبایی روی لبان درشتش پدیدار شد. سرش را پایین انداخت و از کنار آریا عبور کرد و آریا ماند و قلبی که بوم‌بوم می‌زد از آن انحنای زیبا! دستانش را به کمرش زد خندان برگشت و نگاهی به مسیری که دخترک از آن عبور کرده‌بود، انداخت. دلبر بیشتر از او خوشحال بود، دستش را جلوی دهانش گرفته‌بود تا نیش بازش سوژه‌ی بچه‌ها نشود و با سر پایین افتاده تندتند قدم برمی‌داشت. همین که از دید آریا مخفی شد، بلند شروع کرد به خندیدن و با ذوق گونه‌هایش را گرفت. باورش نمی‌شد که پسر محبوب دانشکده از او خوشش آمده‌بود. لبخندش را جمع کرد و سعی کرد با کشیدن نفس‌های عمیق، لرزش دستانش را کنترل کند؛ اما نتوانست. دوباره شروع کرد به خندیدن و پریدن در جایش... محبوبه در ماشین را باز کرد و کنارش ایستاد و به النایش که در مانتوی کرمی کوتاه و خوش‌دوختش می‌درخشید، خیره شد. سپس با لبخند دستش را پشت او گذاشت و او را به جلو هدایت کرد:
- مامان قربونت بره... بدو سوار شو دیر میشه.
النا با استرس موهایش را زیر مقنعه‌ی مشکی‌اش پنهان کرد و آن‌ها باز فرار کرده و مقابل چشمان کشیده‌ و درشتش را گرفتند. استرس داشت و اندکی پشیمان بود. خاطره‌ی آن روزی که به دانشگاه رفت، اذیتش می‌کرد و باعث می‌شد هر لحظه به فکر فرار به‌سمت اتاقش باشد، اما این مابین دو چشم آبی سد راهش می‌شد‌. عجیب بود که دیدن و فکر کردن به آن دو گوی خوش‌رنگ، او را آن‌گونه از خود بی‌خود می‌کرد که انگار ذهنش خالی می‌شد. نفسی کشید و برای اولین و آخرین بار تصمیمش را گرفت، البته این تصمیم از قلبش می‌آمد. قلبش بود که حال او را هدایت می‌کرد، هرچند حسی به او می‌گفت زیاده‌روی می‌کند؛ اما عجیب از این زیاده‌روی خوشش آمده‌بود. با خود روراست بود، درست است که خود را از زندگی در دنیای بیرون محروم کرده‌بود؛ اما از عشق نه و احساس می‌کرد حسی به زیبایی عشق به آن جوان دارد. می‌دانست برای داشتن حسی به پسری زیاده بچه و ساده است، اما او آن حس را می‌خواست با آن پسری که ندیده و نشناخته حامی‌اش شد. او آن حس را با آن پسر می‌خواست که به او اطمینان و امنیت هدیه داده‌بود. سوار ماشین شد و خواست در جاپایی بنشیند که مادرش سریع دستش را گرفت و با چشمانی گرد گفت:
- دختر چی‌کار می‌کنی؟ لباست کثیف میشه... روی صندلی بشین.
النا ترسیده نگاهی به مانتویش انداخت و خاک فرضی روی آن را تکاند و روی صندلی نشست. محبوبه لبخندی روی لب نشاند و نگاهی پر از اعتماد به او هدیه داد، دستش را گرفت و گفت:
- قربونت برم همه‌ی وجودم... تو دختر قوی من هستی و قراره به جاهای بزرگی برسی، فقط لازمه به ترست غلبه کنی.
اشک در چشمان خسته‌اش نشست و لبش لرزید وقتی چشمان خیش النا را دید. بغض دخترک ترکید و محکم خود را در آغوش مادرش انداخت و بی‌صدا گریست‌. محبوبه او را محکم به خود فشرد. هر دو خسته بودند از فکر به زخم‌هایی که جایشان می‌سوخت.
 
عقب
بالا