Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
همان لحظه صدای امین، متعجب از پشت سرشان آمد:
- قضیه چیه؟!
محبوبه سریع از دخترش جدا شد و اشکهایش را پاک کرد و با خنده گفت:
- هیچی... یکم احساساتی شدیم.
سپس با ذوق دستانش را روی گونههای النا گذاشت و با لبخند و چشمانی خیس گفت:
- آخه دختر کوچولوم داره میره دانشگاه... دیگه بزرگ شده، النا کوچولوی مامان بزرگ شده.
النا اما نتوانست مادرش را در این شادی همراهی کند. چشمانش لبالب از اشک بود و عمیق و با نفوذ به ماسکی که مادرش همیشه به صورت پر از غصهاش میگذاشت، خیره شد. همچنان گرفتهبود و ناراحت! یاد روزی افتاد که خواهرش نیز مانند او شال و کلاه کرده و با لبخندی بزرگ، مدام بالا پایین میپرید. مادرش با موهای شرابی و صورتی شاداب و با خنده کیف سرمهای رنگی را به او داد، شاد بود و خانم دکتر گفتنها از دهانش نمیافتاد. پدرش کت و شلوار کرده سوار ماشین شد و بلند صدایشان کرد:
- خانما بیاید سوار شید... دیر شد.
و النای هفت ساله از پشت خود را به پاهای مادرش چسبانده و با گریه به خواهرش نگاه میکرد. تا چشم المیرا، خواهر النا، به او خورد؛ خندهاش تبدیل به لبخندی با رگههایی از مهربانی شد. روی دو زانو نشست و دستانش را باز کرد و با لحنی بامزه گفت:
- بیا اینجا فسقل.
النا با هقهق دوید و خود را در آغوش خواهرش انداخت. المیرا قربان صدقهی او رفت و محکم به تن خود فشردش.
- قربونت برم ریزهمیزه... من که برای همیشه نمیرم، یه چند ساعت میرم و میام.
صدای گریهی النا بالا رفت و با لجبازی گفت:
- نمیخوام... بری دلم برات تنگ میشه.
المیرا با خنده لپش را بوسید و خواست چیزی بگوید که امین النا را صدا کرد:
- النای بابا، بیا اینجا پیش من.
دخترک کمی مردد به خواهرش نگاه کرد. دلش نمیخواست لحظهای از او جدا شود، اما در آخر با نارضایتی از آغوش او خارج شد و بهسمت پدرش رفت. امین دستان کوچک او را گرفت و با نگاه به چشمان درشت او گفت:
- بابایی چرا اینقدر گریه میکنی؟ چشمای قشنگت کوچیک میشن.
اشک با شدت بیشتری از چشمانش پایین آمد و امین با همان لحن آرام و مهربانش ادامه داد:
- تو هم فردا بزرگ میشی... خانم میشی... میری دانشگاه.
دختر بچه اشکهایش را پاک کرد و معصومانه پرسید:
- مثل آبجی المیرا؟
امین لبخندی زد و پاسخ داد:
- مثل آبجی المیرا.
با به حرکت در آمدن ماشین، به خود آمد و نگاهی به پدر و مادرش که در صندلیهای جلوی ماشین نشسته بودند انداخت.
لبخندی زد. آن دو بزرگترین حامیهای او در اتفاقات بیرحمانهی زندگیاش بودند. نمیدانست چرا، اما به ناگاه احساساتش فوران کرد و او با حسی سرشار از محبت دستش را روی شانهی مادرش گذاشت و خیرهی او شد. مادرش سوالی برگشت و از او پرسید:
- چی شده الی؟ چیزی نیاز داری؟
دخترک سرش را به چپ و راست تکان داد و با لبخندی آمیخته به بغض نگاهش را به چهرهی شکستهی مادرش دوخت. امین که از آینهی جلوی ماشین حرکات آنها را زیر نظر داشت، برای تغییر جو، با لحنی لبریز از حسادت گفت:
- سریع بگید قضیه چیه که النا خانم همش داره امروز مامان خانمش رو بغل میکنه و با عشق نگاهش میکنه؟
النا با تعجب چشم گرد کرد و خیرهی اخم محو و مصنوعی پدرش شد. امین پشت چراغ قرمز ترمز گرفت و از آیینهی جلوی ماشین به او خیره شد و گفت:
- چشم سفید منم بابای جناب عالی هستم... خجالت بکش.
محبوبه خندید و مشتی آرام بر شانهی همسرش کوبید. النا نیز بیصدا خندید، سپس نیمخیز شد و بوسهای روی شانهی پدرش گذاشت و این بوسه انگار به قلب امین نفوذ کرد که برگشت و جواب بوسهی دخترش را با غنچهای روی سر او داد. چراغ سبز شد و آنها به راه افتادند. بعد از چند دقیقه به دانشگاه رسیدند. امین ماشین راه بهسمت پارکینگ برد و در آنجا پارک کرد. سپس پیاده شد و در سمت خانم و سپس دخترش را باز کرد. النا با استرس در حالی که لبش را گاز میگرفت، پیاده شد و به مادرش که در حال مرتب کردن شالش بود، چسبید و دستش را دور او حلقه کرد. امین با دیدن او بهسمتش رفت و دست کوچکش را گرفت و پرسید:
- چی شده بابا؟
النا لب پایینش را چون دختربچهای جلو آورد و آرام زمزمه کرد:
- میترسم... نکنه اینجا باشه؟
امین فشاری به دست او وارد کرد و مانند او زمزمه مانند، درحالی که با اطمینان به چشمانش نگاه میکرد، گفت:
- اون اینجا نیست، مطمئن باش. به بابا اعتماد داری؟
النا سرش را به معنای بله بالا و پایین کرد و بعد سرش را به بازوی مادرش تکیه داد. امین لبخندی زد و شمردهشمرده یرای توجیح او گفت:
- پس مطمئن باش قرار نیست برای دردونهی من اتفاقی بیوفته.
دخترک بچگانه انگشت کوچکش را جلو آورد و با اخم گفت:
- قول انگشتی؟
پدرش با صدا خندید و سپس انگشت کوچک خودش را دور انگشت او حلقه کرد و با تکان آن گفت:
- قول انگشتی.
محبوبه میان حرف آنها پرید و گفت:
- سریع باشید... دیر شد، باید با رئیس دانشگاه هم صحبت کنم.
در اتمام حرفش تندتند بهسمت ساختمان اداری قدم برداشت. امین نگاهی به او انداخت و سپس با موذیگری خیره به دخترش زمزمه کرد:
- میدونستی مامانت هفت ماهه به دنیا اومده؟
النا خندهای بیصدا کرد و بعد با گرفتن دست پدرش به راه افتاد. با رسیدن به ساختمان اداری، به طبقهی سوم رفته و سپس وارد اتاق رئیس دانشکده شدند. احد با دیدن آنها ایستاد و احوالپرسی کرد و بعد آنها را دعوت به نشستن کرد. محبوبه همین که نشست شروع به ابراز نگرانی از وضعیت النا کرد و احد نیز سعی در رفع نگرانی او داشت. النا اما بیخیال نسبت به آنها، کنار پدرش نشسته و با تعجب به عموی النا خیره بود که فقط موقع آمدن به آنها سلامی کرده و سپس بیصدا در حال تایپ چیزی بود. حتی نگاهشان هم نمیکرد، انگار که ربات بود؛ اما رباتی خوشتیپ! حالت چشمانش چون آریا بود، ولی مانند آریا مهربان نمیزد، جایش یک به من چهی خاصی در رفتارش هویدا بود. با صدای احد نگاهش را از احمد که کمکم داشت از نگاه خیره و کنجکاو او معذب میشد، برداشت و به او نگاه کرد. احد لبخندی زد و با ملایمت رو به دخترک پرسید:
- دخترم آمادهای بری سر کلاس؟
النا چیزی نگفت و جایش اخم کوچکی کرد. دودل کمی فکر کرد و سپس با تردید جواب داد:
- آ... آره.
لبخند احد گسترش یافت، سری تکان داد و نگاهی به کاغذ زیر دستش انداخت و گفت:
- خب باید بری کلاس ۱۰۲.
استرس النا بیشتر شد و ضربان قلبش بالا رفت. شروع کرد به جویدن ناخنهایش و در همان حال نگاهش را به پدرش که بلندش شد و ایستاد، دوخت. امین دست او را گرفت و از احد صمیمانه تشکر کرد. احد نیز ایستاد و با آرزوی موفقیت بدرقهیشان کرد. از ساختمان اداری خارج شده و به دانشکده مهندسی رفتند. مادرش جلوتر از آنها راه میرفت و به قابهای کوچکی که شمارهی کلاسها روی آنها نوشتهبود، نگاه میکرد. با دیدن کلاس ۱۰۲ در انتهای راهرو، به آنجا اشاره کرد و گفت:
- اوناهاش.
امین با شنیدن جملهی همسرش ایستاد و سپس با لبخندی بزرگ بهسمت النا که کمکم رنگش رو به سفیدی میرفت، نگاه کرد. دست دخترش را گرفت و بوسهی روی آن نشاند و گفت:
- پرنسس بابا برو سرکلاست.
مادرش دوباره احساسی شدهبود و چشمانش پر اشک بود، اما با جدی نشان دادن خود، سعی در مخفی کردن احساساتش داشت. دخترک اما فقط نگاهشان کرد، پشیمان شده بود... او را چه به عشق و عاشقی وقتی که نمیتوانست چند ساعت را بدون خانوادهاش باشد. مادرش پشیمانی را در چشمان او دید که امین را عقب کشید و سریع گفت:
- بدو برو ما هم میریم که کار داریم... خداحافظ.
سپس بدون اینکه اجازهی حرف زدن را به او بدهد، از آنجا دور شدند. امین اما مدام برمیگشت و به او که با چشمانِ درشتِ پر از اشکش و لبان آویزان به آنها خیره بود، نگاه میکرد. محبوبه بغضش را قورت داد و با تأسف گفت:
- انگار بچهی کلاس اولی آوردیم مدرسه... داره گریه میکنه نه؟ این کارا رو باید موقع دبستان انجام میداد نه الان؟
سپس اشکی که از چشمش جاری شد را پاک کرد و از مقابل دیدگان دخترک ناپدید شد. النا آب بینیاش را بالا کشید و با آستینهایش اشکهایش را پاک کرد. برگشت و آرام آرام بهسمت در کلاس ۱۰۲ قدم برداشت. آشکارا نفسنفس میزد بهگونهای که انگار بیماری تنفسی دارد. وقتی به در کلاس رسید، سرش را یواشکی داخل برد. دختری که با دوستش دم در حرف میزد به ناگاه برگشت و با دیدن سر النا، چشمانش گرد شد و جیغ بلندی کشید و خود را به عقب پرتاب کرد. جیغ او باعث شد النا با ترس سر جایش بپرد و سپس پشت دیوار قایم شود. دختر ترسیده دستش را روی قلبش گذاشت و گفت:
- بسمالله این چی بود؟
حاضران دیگر در کلاس از خنده ریسه رفتند، دقیقهای طول کشید که صدای خندهشان قطع شد. النا وقتی صدایی نشنید، دوباره دل و جرأتش را جمع کرد و باری دیگر کار قبلش را تکرار کرد. افرادی که در کلاس بودند، با دیدن سر النا دوباره شروع به خندیدن کردند. خندهی آنها حس بدی به النا داد و باعث شد مردد و معذب شود. برای همین برگشت و بهسمت خروجی رفت، اما تا نصف سالن که رسید یاد آن روز و گم شدنش افتاد. برای همین با ناله پایش را به زمین کوبید و دوباره برگشت و پشت در کمین کرد. یکی از پسران جوانی که در ردیف جلو نشستهبود، چشمش به او خورد. از باقی دانشجوها بزرگتر بود، زیرا قبلاً دانشجوی روانشناسی بود و با گرفتن کارشناسی، دوباره کنکور داده و مهندسی عمران قبول شدهبود. پسر جوان متوجهی حال روحی بد النا از رفتارهای عجیبش شد، برای همین به جای اینکه مانند دیگران به او بخندد، لبخندی محو زد و گفت:
- سلام... بیا تو.
قبل از اینکه حرفی بزند، دستی روی شانهاش نشست و صدای بلندی که لبریز از هیجان بود به گوشش خورد:
- چطور مطوری؟
النا از ترس در جایش پرید و جیغ بیصدایی کشید، سپس تن بیجانش را به دیوار تکیه داد و دستش را روی قفسه سینهاش که به شدت بالا و پایین میشد، قرار داد و به خاطره نگاه کرد. خاطره به چشمان گرد و صورت رنگ پریدهاش خیره شد و بعد با صدا خندید و دستش را گرفت و کشید تا با هم وارد کلاس شوند. همراه النا از بین دانشجوها گذشت و بهسمت آخر کلاس رفت. دختری در ردیف آخر نشستهبود که خاطره طلبکار مقابلش ایستاد و دست به کمر زد و گفت:
- ثنا خانم بفرما جلو... دستور از بالاعه.
ثنا خواست دلیلش را بداند، اما با اخم خاطره مظلومانه بدون اینکه چیزی بگوید از جایش بلند شد. تصمیم گرفت روی صندلی مقابل بنشیند که خاطره باز هم اجازه نداد و دستش را روی صندلی گذاشت و گفت:
- نه عشقم جلوی جلو بشین.
سپس به دختران و پسران دیگری که آنجا بودند نگاهی انداخت و ادامه داد:
- همگی جلو بشینید... حداقل سه ردیف آخر باید خالی باشه.
پسری که گوشهی کلاس نشستهبود، خواست اعتراض کند که خاطره چشم گرد کرد و سریع گفت:
- گفتم که دستور از بالا بالاهاست.
کسایی که آخر کلاس نشسته بودند با اعتراض و غرغر از جایشان بلند شدند، اما خاطره بیخیال دخترک را دعوت به نشستن در ردیف آخر و در فرورفتگی که ستون جلو آمده ایجاد کرده بود، کرد. النا متعجب به حرکاتش نگاه کرد و به خاطر حمایت او، بیاختیار لبخندی روی لبش نشست. خاطره همین که نشست، شکلاتی از جیبش بیرون آورد و با نیشی باز آن را مقابل النا گرفت. النا با اخمی کوچک نگاهش کرد و او با همان نیش باز گفت:
- رنگت پریده فسقل.
دخترک با خجالت شکلات را گرفت و لبخندی محو زد و زیر لب تشکر کرد. خاطره اما همانطور که نگاهش میکرد با شیطنت چشم ریز کرد و آرام ولی با لحنی سرشار از کنجکاوی گفت:
- خبخبخب! ... حالا تعریف کن ببینم، اون روز که زدی بیرون چیکارا کردی شیطون بلا؟
النا که در حال باز کردن شکلات بود، هنگ کرد و بعد از چند ثانیه متعجب پرسید:
- چی؟
- همون روزی که برای اولین بار اومده بودی... من که داشتم میرفتم بابات رو بیرون دیدنم، بهش گفتم حالت بد شده اون بنده خدا هم همین که اومد دید جا هست جانشین نیست... درست گفتم ضربالمثل رو نه؟ خلاصه که زدی بیرون بعدش خفتگیرا اومدن بعدش هم سوپر من.
دخترک با حیرت نگاهش کرد و هنگ کرده اخم کرد و پرسید:
- سوپرمن؟!
خاطره دهان باز کرد تا جوابش را بدهد که صدای بم آریا آمد:
- بذار یه دقیقه از اومدنش بگذره بعد به حرف بگیرش.
دخترک سریع برگشت و نگاهش را به او که دم در ایستاده بود، دوخت. در این حین صدای زمزمهی ضعیف خاطره کنار گوشش شنیده میشد و ضربان قلب او را بالاتر میبرد:
- بیا اینم سوپرمن... اون بالا بالاییه هم میگفتم سفارشت رو کرده هم همین سوپر منه.
دخترک گوشهی دامنش را در دستش مچاله کرد محکم در مشتش فشار داد؛ نگاهش به آریا دوخته بود و آریا تا نگاه خیرهی او را دید، لبخندی به او زد و سرش را آرام به معنای سلام تکان داد. دخترک اما با همان فیس بیخیال اما نگاهی تشنه خیرهی حرکات پسر جوان بود. خاطره دستش را روی شانهی النا زد و در جواب آریا گفت:
- دارم مراحل دوستی رو طی میکنم.
بردیا پشت سر آریا وارد شد و با شیطنت ابرو بالا انداخت و گفت:
- نه بابا؟!
خاطره با دهانی کج شده و حالتی چندش نگاهش کرد و جوابش را نداد.
همان لحظه دختری وارد کلاس شد و همانطور که بهسمت صندلیاش که ردیف اول بود میرفت، تندتند گفت:
- اومداومد... استاد اومد.
استاد که خانمی جوان بود، وارد کلاس شد و بدون اینکه حضور و غیاب کند، شروع به تدریس درس فیزیک کرد. درسی که برای النا مثل آب خوردن بود. هر سوالی که استاد برای حل به دانشجوها میداد، او زودتر از همه با لذت حل میکرد. خاطره که شاهد ماجرا بود، با نیشی باز بهبه و چهچهکنان گفت:
- الی خانم جان جدت این سوال رو حل کن بده ببرم پاتخته بنویسم، بلکه صفر جلسه قبلم رو پاک کنه.
النا نیز مانند او با لبخندی بزرگ سوالات را حل کرده و به دست او داد. خاطره با گرفتن دفتر، بادی به غبغب داد و سینه سپر کرد و بهسمت تخته رفت. استاد با دیدن او که مستقیم به طرف تخته رفت و شروع به حل سوالات کرد، چشم گرد کرده و با حیرت نگاهی به چیزهایی که خاطره مینوشت کرد. همهی آن سوالات را درست نوشته بود و با غرور و لبخندی بزرگ خیرهاش بود. استاد صاف نشست و با گفتن آفرین ریزی مشغول پاک کردن صفرهای جلسههای قبل او شد. بعد اتمام کلاس و رفتن همهی دانشجوها از کلاس، خاطره به النا نگاه کرد و با ذوق به شانهاش کوبید و گفت:
- مرسیمرسی... میدونی چیه؟ میخوام دعوتت کنم به یه چای دبش... بریم بوفه.
بلند شد که برود، ولی النا دستش را گرفت و آرام گفت:
- نمیخوام... بریم یه جای خلوت.
خاطره دهان کج کرد و با نگاه کردن به او پرسید:
- خلوت؟
ناگهان جرقهای در چشمان کشیدهاش پدیدار شد، دوباره دست النا را گرفت و بهسمت خروجی کشید و گفت:
- جون! بریم محل دیت.
النا چون پری به دنبال او اینطرف و آنطرف کشیده میشد. همین که از دانشکده خارج شدند، بهسمت پشت دانشکده که محلی آرام و خلوت بود، رفتند. النا با دیدن فضای آرام آنجا با آلاچیقهای بزرگ و قرمزش، لبخندی بزرگ زد و گفت:
- اینجا چقدر قشنگه!
خاطره دست به کمر کنارش ایستاد و بشاش گفت:
- اینجا پاتوق دوتاییهای دانشگاهه.
النا اخم کوچکی از روی کنجکاوی بر پیشانیاش نشاند و پرسید:
- دوتاییها؟
- آره به زوجهای دانشگاه میگیم دوتاییها... برای اینکه حراست خفتشون نکنه میان محل دیت.
- یعنی ما حق نداریم بیایم اینجا؟
خاطره خندید و همانطور که به سمت آلاچیقی که کنارش آبشار نمایشی بود میرفت، گفت:
- مگه ما سینگلا دل نداریم؟ ولش بیا اینجا بشینیم.
النا همانطور که به دنبالش میرفت، با حرص مقنعهی گشادش را که موهایش کاملاً از اطرافش بیرون بود و اذیتش میکرد را کشید تا روی شانهاش بیفتد. خاطره نیز با خنده کار او را تقلید کرد و گفت:
- کارمون به حراست نکشه خوبه.
سپس شروع به معرفی دانشجوهای کلاس و زوجین دانشگاه کرد و در آخر با اندوه نگاهش را به آسمان دوخت و گفت:
- کرم خداروشکر... اینقدر گل و خانمم ولی یکی نمیاد سمتمون، اما تا یه چیتان پیتان میبینن مثل هولا...
همان لحظه پسری عینکی که یقهاش تا آخر بسته بود، آمد و کنارش ایستاد. النا با دیدن او چشم گرد کرد، اما قبل اینکه واکنش شدیدتری نشان دهد، خاطره با جیغ و داد گفت:
- چی میخوای اینجا هان؟! اگه به آریا نگفتم مزاحم ما شدی.
پسرکِ بندهخدا از حرکت تهاجمی خاطره چشم گرد؛ سپس بعد از چند ثانیه نگاهش را به پایین دوخت و درحالی که به زير پاهایشان اشاره میکرد، گفت:
- دلیلی نداره که مزاحم شما بشم... از سلف غذا گرفتم این زیر گذاشتم تا بعد از کلاس بیام و بردارمشون.
خاطره با اخم غلیظی پاهایش را کنار زد و زیر صندلی که روی آن نشسته بودیم را نگاه کرد. پسرک راست میگفت. خاطره غذاها را برداشت و بیتوجه به دست دراز شدهی پسرک، پلاستیک گره زده را باز کرد و غذایی برداشت و کنار خودش گذاشت و یکی دیگر را کنار النا. النا که در تمام مدت با دهان باز و چشمهای گرد خیرهی حرکات عجیب خاطره بود، سریع دست رد به سی*ن*هی او زد و گفت:
- نمیخوام... من سیرم.
خاطره دوباره تعارف کرد و بدون توجه به اعتراضات پسرکِ متعجب که میگفت:
- غذاها مال هم اتاقیامه.
غذا را در آغوش النا گذاشت و گفت:
- بخور غذا زیاده.
اما دخترک خجالت زده با گونههای سرخون غذا را در پلاستیک گذاشت و زمزمه کرد:
- نمیخورم.
خاطره بیخیال باشهای گفت و باقی غذاها را بهسمت پسر که دهانش باز مانده بود، گرفت و گفت:
- بیا اینا رو بده به هم اتاقیات، اینم پیش من به عنوان جریمه میمونه.
پسر که از زورگویی دختری که تا سرشانههایش نمیرسید عاصی شدهبود، غرید:
- جریمهی چی؟ کشک چی؟ آش چی؟ غذا رو بده بهم.
گوشهی لبهای خاطره هم زمان با ابروهایش بالا رفت و پوزخندی زد و تا خواست سخنی بگوید، چشمش به آریا خورد که در کنار دلبر قدم میزدند و به آنجا میآمدند. خاطره لبخندی بدجنسانه زد و همانطور که به آریا خیره بود، خطاب به پسرک گفت:
- پس میخوای غذای من رو بگیری نه؟ باشه اشکالی نداره.
سپس صدایش را بالا برد و ایستاد و با نیشی باز گفت:
- آریا؟
پسرک رنگ پریده برگشت و تا آریا را دید، بیهیچ سخنی سریع راهش را گرفت و رفت. خاطره با صدا خندید و دست النا را گرفت و بهسمت آریا رفتند. قبل اینکه به آریا برسند، دلبر نگاهش را از دختران دزدید و با گونههای سرخ چیزی خطاب به آریا زمزمه کرد و رفت. خاطره همین که به آریا رسید با نیش باز و نفسنفسزنان گفت:
- یعنی من قربونت نرم چیکار کنم؟ هان؟
آریا با لبخند اخم کوچکی کرد و جوابش را داد:
- مقنعهات رو سرت کن.
خاطره سریع مقنعهاش را بالا برد و موهای افشان طلاییاش را زیرشان پنهان کرد. النا تا حرکات آنها را دید، او نیز مقنعهاش را بالا برد؛ ولی طبق معمول تمام موهای کوتاهش از گوشه کنار زد بیرون و او را چون دختران دبستانی با مقنعهی کج کرد. آریا با دیدن او لبخندش را گستراند و گفت:
- چطوری فسقل؟
النا در کسری از ثانیه سرخ شد و نگاهش را دزدید. خاطره صورت سرخ شدهی او را بهسمت خود گرداند و شروع به مرتب کردن موها و مقنعهی او کرد و با غرغر گفت:
- فسقل نگو نخبه بگو... دیدی چطوری شیر بودم و سوالات فیزیک رو حل میکردم؟ همه رو همین دو سانتی حل کردهبود.
آریا ابرو بالا انداخت و دو کاپوچینویی که دستش بود را بهسمت آنها گرفت و گفت:
- واقعاً؟! آفرین.
دخترک خجالت زدهتر شد و نگاهش را از روی زمین برنداشت. خاطره اما کاپوچینوها را گرفت و قلبی از یکی از آنها خورد و دیگر را سمت النا گرفت.
همان لحظه صدای گوشی آریا بلند شد. آریا گوشیاش را از جیب شلوار جیبش بیرون آورد و نگاهی به صفحهی آن انداخت. انگار که فرد مهمی بود و او باید پاسخ میداد؛ زیرا بوسهای روی پیشانی خاطره نشاند و با زدن چشمکی به او، خداحافظی کرد و رفت. النا به پیشانی خاطره که آریا روی آن بوسه نشاندهبود، خیره شد و با لحنی که عملاً حسادت او را عیان میکرد، جدی زمزمه کرد:
- تو و آ...
ادامه نداد، اما خاطره که تیزتر از این حرفها بود و منظورش را گرفت. همانطور که کاپوچینوی خود و النا را میخورد، مانند او جدی جواب داد:
- بین من و آریا هیچی نیست.
النا از موضع خود کوتاه نیامد و با همان نگاه سخت و حسود خیره به چهرهی خاطره پرسید:
- پس چرا...
خجالت کشید که ادامه دهد، شاید هم به زبانش نمیآمد که بگوید چرا آریا برای پوشاندن موهایت غیرت به خرج داد؟ یا پیشانیات را بوسید... یا شاید هم حسادت مانع ادامه دادن شد. خاطره وقتی حالات او را دید، دلخور اخمی بر پیشانیاش نشاند و با صدایی که کمی بالا رفتهبود، جواب داد:
- داره بهم برمیخوره... چرا اینطوری رفتار میکنی؟ آریا پسر عموی منه، مثل داداشمه. چرا طوری رفتار میکنی که انگار...
حرفش را خورد و با ناراحتی پشت به دخترک کرد و رفت. النا اما مات ماند، خجالت زده بود از نتیجهگیری بدش و لحن زشتهاش. برای همین سریع به دنبال خاطره رفت تا از دلش در بیاورد. دوید و تا به او رسید، دستش را گرفت و آمد او را بکشد، اما زورش نرسید هیچی... وقتی خاطره خواست دستش را با کشیدن بهسمت جلو از دست او خارج کند، دخترک بهسمت جلو پرت شد. خاطره هینی گفت و سریع کنار او روی دو زانو نشست و بازویش را گرفت و نگران گفت:
- خوبی؟ چت شد یهو؟
النا مقنعهاش را که تا چشمایش پایین کشیده شدهبود را بالا برد و مظلومانه گفت:
- ببخشید... خب؟
خاطره به مقنعهی کج و چشمهای پر از اشک او خیره شد و سپس با دلرحمی او را بلند کرد و همانطور که لباسش را میتکاند، گفت:
- وقتی اونطوری نگاه میکنی میشه نبخشیدت؟
سپس دوباره مشغول مرتب کردن مقنعهی او شد که یکدفعه متوقف شد و سریع گفت:
- عه... الی باباته.
النا سریع لبخندی زد و برگشت و نگاهش را به اطرافش دوخت که چشمش به پدر و مادرش خورد. با شادی دوید بهسمتشان و پدرش را از پشت در آغوش گرفت. پدرش شوکه در جایش پرید و او را از خود جدا کرد. تا چشمش به دخترکش افتاد که با چشمهای معصوم و درخشانش و لبخندی بزرگ روی لبان صورتیاش خیرهاش بود، نفسش را خارج کرد و با خنده گفت:
- دیوونه کوچولو نمیگی مامانت فکر میکنه دختر جوونا بغلم میکنن غیرتی میشه؟
سپس بیتوجه به چشم غرهی همسرش بوسهای روی گونههای صورتی النا نشاند و گفت:
- چه به دخترم خوش گذشته که اینقدر صورتش باز شده.
همان لحظه خاطره خانمانه و مؤدب آمد و کنار النا ایستاد و با لبخندی کوچک شروع به احوالپرسی کرد:
- سلام آقای رستگار... سلام خانم رستگار خوبید؟
محبوبه و امین نیز محترمانه جواب او را دادند و بعد از خداحافظی از هم جدا شده و بهسمت خروجی رفتند. النا دامن مادرش را گرفتهبود و همراه او تندتند بهسمت پارکینگ قدم برمیداشت و در این بین با حواس پرتی به اطرافش نگاه میکرد تا برای لحظهی آخر کسی را که به خاطرش، به دانشگاه آمدهبود را ببیند. خدا هم دل به دل او داد و او توانست آریا را با لبخندی بزرگ در حال صحبت کردن با گوشیاش پیدا کند. لبخند زیبای مرد جوان به النا نیز سرایت کرد که با خجالت ریز ریز خندید و سرش را برگرداند. پدر و مادرش لبخند او را دیدند و بر فرض اینکه از خانه خارج شده و به دانشگاه آمده گذاشتند؛ غافل از اینکه دخترک خامشان تا پا به بیرون از خانه گذاشته و اولین کسی را دیده که متفاوت از طرز فکر اوست، دل به دل او دادهبود.
***
خاطره آویزان او شدهبود که به خانهی عمویش بیاید. او نیز نتوانست به دخترعمویش جواب رد دهد. همین که به خانه رسیدند، خاطره دوید و خود را در آغوش نازنینی انداخت که در حال قهوه خوردن در حیاط بود. نازنین سریع قهوه را روی میز کنارش گذاشت و دستانش را به دور خاطره پیچاند و با خنده گفت:
- آرومتر عزیزم، نزدیک بود قهوه بریزه روی لباسم.
خاطره از آغوش او در آمد و بیتوجه به حرف نازنین با نگاه کردن به اطراف پرسید:
- زن عمو پس افشین و سوسن کجان؟
- افشین سرویسه سوسن هم خوابه... بچم از صبحه تا الان دانشگاه بوده.
خاطره تا فهمید سوسن خوابیده، چشمان سبزش برق زد و با خنده از جایش بلند شد. نازنین از خندهی او به خنده افتاد و سریع گفت:
- اذیتش نکن که بعد رو سر ما خالی میکنه.
صدای خندهی خاطره بلندتر شد و بهسمت پلهها و خانه دوید. در این بین آریا با مادرش حوالپرسی گرمی کرد و سپس با رفتن بهسمت خانه گوشیاش را برداشت و نگاهی به شمارهای که تازه سیوش کردهبود، انداخت. «دلبر خانم» انحنایی لبانش بزرگتر شد. صفحهی پیامک را باز کرد و نوشت:«میتونم بهت زنگ بزنم؟»
احتمال آنکه برادران قلچماقش مدام رصدش کنند زیاد بود، برای همین به او پیام داد. همان لحظه جواب پیامش آمد:«آره.» بیدرنگ به او تماس گرفت و گوشیاش را کنار گوشش نگهداشت، بعد از دو بوق صدای آرام و خجالتزدهی دلبر به گوشش خورد:
- سلام.
- سلام... مزاحم که نیستم؟
- نه اصلاً!
سخن دخترک به مزاجش خوش آمد که با مهربانی لب گشود و صدای مردانه و بمش را مهمان گوشهای منتظر او کرد:
- معذرت میخوام ازت بابت امروز... دخترعموم اومد و نشد حرف بزنیم.
قبل اینکه جوابی بشنود صدای جیغ بلند سوسن در خانه پیچید:
- به اون دست نزن... کی این دیوونه رو آورده اینجا؟
در آن مابین صدای خاطره نیز شنیده میشد که با کنجکاوی و خنده میگفت:
- این چیه؟ عه مثل ژلهست!
جیغ سوسن بلندتر شد و با عصبانیت فریاد زد:
- هایلایترم رو خراب کردی... نهنه اون مال صورته، بذارش سر جاش... با دست نمال بهش.
- مگه با هایلاتر مشق نمینویسن؟
افشین با لبخند همانطور که دستانش را با حولهای کوچک پاک میکرد، وارد سالن پذیرایی شد و خطاب به آریا گفت:
- تو این زلزله رو آوردی؟