انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان النا و سایه‌های بی‌پایان|ماها کیازاده (pen lady) کاربر انجمن آوای رمان

چشمان درشتش از هیجان گرد و لرزش تنش لحظه‌ای قطع نمی‌شد. استادشان با تعجب نگاهی به دخترک کرد و گفت:
- اگه حالتون خوب نیست می‌تونید برید بیرون.
نگاه مستقیم و خطاب شدنش توسط استاد بیشتر او را ترساند؛ به‌طوری که از صندلی، خود را به پایین سُر داد و پشت صندلی جلویی قایم شد. همه با حیرت به او خیره شده و باز هم پچ‌پچ‌ها شروع شد. خاطره که به پدر دخترک قول داده‌بود حواسش به او باشد، از جایش برخاست و با تردید به‌سمت او رفت. مانتویش را جمع کرده و روی دو پا نشست و نگاهی به چهره‌ی مظلوم النا انداخت که چون خردسالی، معصومانه اشک می‌ریخت و تیله‌های تیره‌ی زیبا و لرزانش را به زمین دوخته‌بود. آرام دستش را روی شانه او گذاشت که نگاه ترسان النا روی صورت ملیح و لبخند بانمک او نشست. خاطره کمی سرش را کج کرد و زمزمه‌وار گفت:
- عزیزم می‌خوای بریم بیرون یه آبی به دست و صورتت بزنی؟
النا لبان به هم دوخته‌شده‌اش را باز نکرد، عوضش خیره‌ی چشمان عسلی خاطره شد. خاطره به لبخندش وسعت داد و دست از شانه‌ی او برداشته و جلویش گرفت، گفت:
- بریم؟
النا با تردید آرام دستش را بالا آورد و در دست او قرار داد، خاطره از سردی دستش لحظه‌‌ای هنگ کرد. سپس به صورت رنگ‌پریده‌ی او خیره شد، احتمال داد که ضعف کرده‌باشد. دستش را کشید و همان‌طور که از جایش بلند می‌شد، دخترک را با خود بلند کرد. با نگاهی به استاد از او اجازه گرفت و سپس دستش را دور کمر النا حلقه و کمکش کرد تا از کلاس خارج شوند. دانشجو‌ها سکوت کرده و هیچ‌ک.س چیزی نمی‌گفت عوضش تا می‌توانستند دختر تازه وارد را رصد می‌کردند تا در موقعیت مناسب تبادل اطلاعات کنند. خاطره زمانی که در کلاس را بست، از جیبش شکلاتی برداشته و آن را باز کرد و مقابل دهان النا قرار داد. النا با تعجب نگاهش کرد، نمی‌توانست به او اعتماد کند. آن‌ها یک‌دیگر را نمی‌شناختند و این توجه‌ها و محبت‌های دخترک برایش ترسناک و گنگ بود. اما وقتی که چهره‌ی مهربان و لبخند ملایم او را دید، بی‌اختیار فاصله‌ای به لبانش داد. خاطره شکلات را در دهان او قرار داد و گفت:
- رنگت پریده عزیزم... می‌خوای بریم یه چیزی بخوریم؟
ترس آن کلاس که همه به او خیره بودند، انرژی و توان بدنیش را گرفته‌بود و کمی احساس ضعف و گرسنگی داشت، اما نمی‌توانست تنهایی جایی برود. برای همین با خجالت سرش را به معنای بله تکان داد، خاطره دستش را گرفت و به‌سمت سلف دانشگاه به راه افتاد در همان حال پرسید:
- اسمت چیه عزیزم؟
نیم نگاهی در انتهای سخنش به دخترک ساکت انداخت، وقتی سکوت ادامه‌دارش را دید با خود خیال کرد که شاید لال یا کر باشد تا این‌که زمزمه‌ی ضعیفی به گوشش خورد:
- النا.
سرش را کامل به‌سمت دختری که خود را النا نامیده‌بود گرداند و نگاهی به او که با خجالت سرش را پایین انداخته‌بود، کرد.
 
خاطره با ناز خندید که چال گونه‌ی کوچکی یک طرف لپش ایجاد شد.
- عزیزم... چه اسم قشنگی! منم خاطره‌م خوشبختم از آشنایی با تو.
خاطره! این نام زیبا لرزی به تن نحیفش می‌انداخت، او این نام زیبا و دل‌نشین را دوست نداشت. خاطره! این کلمه ناراحتش می‌کرد و باعث می‌شد یاد خاطره‌هایش بیوفتد. سرش را به سمت چپ و راست تکان داد و زمزمه کرد:
- نه‌نه... .
خاطره با تعجب نگاهش کرد، دست را روی شانه‌های او قرار و خواست آرامش کند، اما او به شدت خاطره را پس زد و عقب رفت. صورتش به طرز عجیبی سرخ شده‌ و انگار شوک‌عصبی به او وارد شده‌بود. اشک‌هایش بدون کنترلش می‌ریخت و زمزمه‌وار می‌گفت:
- نه... خاطره نه... خاطره نه...‌ .
دخترک از حالات عجیب النا ترسیده و سعی می‌کرد کم‌کم به او نزدیک شود تا او را بگیرد، در همین حال می‌گفت:
- باشه هر چی تو بگی، خاطره نه هر چی دلت می‌خواد صدام کن.
اما النا سخن‌هایش را نمی‌شنید، سرش را به شدت تکان می‌داد و با پنجه‌های کوچکش موهایش را چنگ می‌زد. خاطره به گریه افتاده‌بود، کسی آن‌جا نبود تا از او کمک بخواهد و اشک‌هایش بی‌گدار می‌ریخت. در مسئولیتی که قبول کرده، مانده‌بود و به اطرافش نگاهی می‌کرد تا اگر کسی از آن‌جا رد شد، از او کمک بخواهد. النا نفس‌های بلند و عمیقی می‌کشید به‌طوری که گلویش خرخر صدا می‌داد. انگار که در حال خفه شدن‌، بود. دستش را محکم بند گلو و سی*ن*ه‌اش کرده و چشمانش گرد شده‌بود. خاطره ترسیده جیغی کشید و سیلی محکم بر گوش النا کوبید تا به شوک عصبی او خاتمه دهد و همین‌گونه هم شد. چون چند ثانیه بعد دخترک بی‌حالی روی زمین افتاده و نفس‌هایش‌ کم‌کم ریتم منظمی به خود گرفت. خاطره با گریه روی زمین کنار او نشست و سعی کرد او را بلند کند، النا با بی‌حالی چشمانش را باز کرد و با او نگاه کرد. دوست جدیدش او را در آغوش گرفت و با پشیمانی گفت:
- ببخشید النا، ببخشید که زدم تو گوشت.
النا اما بی‌حال‌تر از آن بود که جوابش را بدهد، برای همین چشمانش را بست و خود را در آغوش او رها کرد. حدود ده دقیقه‌ای گذشت که هم اندکی توان و انرژی به تن بی‌جان النا بازگشت و هم گریه‌ی خاطره بند آمد. خاطره به النا کمک کرد از جا برخیزد و سپس به سمت سلف به راه افتاد. در آن‌جا النا را روی صندلی نشاند و برایش آب‌میوه‌ای گرفت و به خوردش داد، وقتی حال النا بهتر شد با ناراحتی گفت:
- الی منو ترسوندی دختر.
النا اما ساکت و سر به زير چیزی نگفت.
 
خاطره نیز برخلاف میلش سکوت کرد، دلش می‌خواست او را سوال‌پیچ کند و جواب انواع سوال‌هایی که در سرش می‌پیچید را بگیرد، اما النا از ابتدا سکوت کرده‌ و راه را برایش بسته‌بود. به صندلی تکیه داد و به او که مشغول نوشیدن آب‌میوه‌اش بود، خیره شد. چند دقیقه گذشت و النا در این فکر بود که او به پدرش قول داده‌بود چشم به روی سایه‌هایی که قدم‌قدم به دنبالش بودند، ببندد و قوی باشد؛ اما آن‌ خاطرات تاریک قصد نداشتند لحظه‌ای او را به حال خود رها کنند. خود نیز خسته شده‌بود، خسته بود از این‌که هر روز هر لحظه می‌ترسید، ترس تکرار آن روزها. ولی او قول داده‌بود به خانواده‌اش که شجاع باشد که... که دیگر نترسد! برای همین نفس عمیقی کشید و باری دیگر شهامت خود را جمع کرده و زمزمه کرد:
- بریم... کلاس؟
خاطره لبخندی زد و با کمی نگرانی گفت:
- عزیزم! دوباره حالت بد نمیشه بریم اون‌جا ؟
النا همان‌طور که سرش پایین بود، نگاهش کرد و مظلومانه سرش را برای تایید تکان داد‌، اما درونش پر از تردید بود. هر دو از جایشان برخاسته و در سکوت به‌سمت کلاس به راه افتادند و در کلاس آخرین ردیف را برای نشستن انتخاب کردند. انگار که قبل آمدنشان رئیس دانشگاه، استاد را به دفترش دعوت کرده و شرایط النا را برایش توضیح داده‌بود. چون از لحظه‌ی ورود تا انتهای جلسه و خروجش نگاهی به آخر کلاس و دخترک ننداخت. دانشجوها هم سعی در مراعات حال او داشتند، اما بی‌اختیار چشمانشان به‌سمت او می‌رفت و این شامل حال همه‌ی دانشجوها از جمله آریا و دوستانش هم می‌‌شد که مدام به او خیره شده و نظرهایی بین هم رد و بدل می‌کردند. بالاخره کلاس تمام شد و برخی از دوستان آریا که به شامِ شب دعوت شده‌بودند به تکاپو افتادند. خاطره که یکی از آن‌ها بود کمی‌ این پا و آن پا کرد و رو به النا با من‌من گفت:
- الی؟ راستش من امشب یه جا دعوتم... باید سریع برم خونه. لباسم نخریدم باید سریع یه فکری بکنم برا شب... مجبورم برم خونه. تو که مشکلی نداری؟
سر النا به سرعت بالا آمد و با ترس گفت:
- نه... خاطره نه!
این‌قدر معصومانه گفت که خاطره بی‌اختیار در آغوشش گرفت و گفت:
- قربونت برم که این‌قدر مظلومی تو!
النا لبخندی کوچک بر لبانش نشاند که دل خاطره گرم گرفت و ادامه داد:
- عزیزم من برم فردا میام تا یه عالمه با هم وقت بگذرونیم، باشه؟
و برای این‌که با دیدن چهره‌ی دَرهَم النا پشیمان نشود، سریع خداحافظی کرد و رفت و او را تنها گذاشت. بقیه نیز سریع‌سریع از کلاس خارج شدند و او تنها ماند، این تنهایی کمی دلش را گرم کرد. آرام سُر خورد و باری دیگر پشت صندلی جلوییش قایم شد، پاهایش را جمع کرد و با چشمای گرد شده‌اش زمزمه کرد:
- تو قوی هستی‌‌‌‌... تو... .
ناگهان یادش آمد که پدرش به او گفته‌بود بیرون کلاس منتظرش می‌ماند. آرام‌آرام سرش را از پشت صندلی بالا آورد و نگاهی به اطرافش انداخت؛ وقتی از خالی بودن کلاس مطمئن شد، به‌سمت بیرون به راه افتاد تا پدرش را بیابد. وقتی از کلاس خارج شد، با جمعی از دانشجوها مواجه شد که هر کدام به‌ طرفی در رفت و آمد بودند. هینی گفت آرام‌آرام خود را به دیوار پشتش رساند و به آن چسبید. نگاهش روی صورت تک‌تک افرادی که از کنارش می‌گذشتند، می‌افتاد و رنگش بیشتر می‌پرید. حرف‌ها، زمزمه‌ها و خنده‌هایشان عرق سردی روی پیشانیش می‌نشاند و او را به وحشت می‌انداخت. به سختی به پاهایش تکانی داد و لرزان از کنار دیوار گذر کرد و بدون این‌که مقصدش را بداند، نفس‌نفس زنان قدم برمی‌داشت. با خود فکر کرد شاید پدرش در دفتر دانشگاه باشد، ولی او مسیر دفتر مدیر را نمی‌دانست برای همین دور و اطرافش را می‌پایید تا پدرش را بیابد.
 
بعد از چند دقیقه دانشگاه در سکوت فرو رفت، بعضی‌ها به کلاس‌ها رفته و بعضی‌های دیگر از دانشگاه خارج شدند و او حیران از این طرف به آن طرف محوطه‌ی خالی از هر کسی می‌رفت تا پدرش را پیدا کند.
***
روی صندلی چرم اتاق نشسته و منتظر به پدرش نگاه می‌کرد، اما پدرش با اخم سرش را در مانیتور کامپیوتر فرو برده و چیزی نمی‌گفت. بی‌حوصله نگاهی به ساعت مچی‌اش انداخت، دیرش شده‌بود و پدرش ول کن معامله نبود. گلویش را با چند سرفه صاف کرد و گفت:
- احدخان شیفت‌کاری من تموم شده.
چشم غره‌ای که احد به او رفت دهانش را به کل بست، سرش را از پشت به دیوار تکیه داد و پوفی کشید و به غرغرهای احد گوش داد:
- بی‌کارِ علاف واسه من از شیفت‌کاری حرف می‌زنه... مردک بی‌عرضه از خودکار سنگین‌تر بلند نکرده الان با سه متر قد برای من وراجی می‌کنه.
لبخندی روی لبش نشست و با بالا انداختن ابروهایش، همان‌طور که روی صندلی نشسته و سرش را به دیوار تکیه داده‌بود، زمزمه کرد:
- این ادبیات از شما بعیده آقای امیری! استاد مملکت که این‌طور باشه وای به حال بقیه.
و باری دیگر چشم غره‌ی پدرش را به جان خرید. خنده‌اش گرفته بود، اما به جایش جدی شد و گفت:
- بابا دیرم شده نمی‌خوای کارت رو بگی؟
پدرش دلخور درحالی که خود را با کیبورد مشغول کرده‌بود، گفت:
- داداشت کارت داره بهش زنگ بزن.
با تعجب اخمی کرد و همان‌طور که گوشی‌اش را از جیبش خارج می‌کرد تا چکش کند، پرسید:
- افشین؟!
احد جدی زمزمه کرد:
-‌ شایان... حالا هم برو بیرون مزاحمم نشو.
آریا که متوجه‌ی دلخوری او شده‌بود، نگاهی به عمویش که بی‌خیال چایی می‌خورد، انداخت و از جایش برخاست. به‌سمت پدرش رفت و با گرفتن سرش بوسه‌ی محکم بر روی پیشانی او نشاند. احد همچنان اخم داشت، اما چشمانش از نرمش دلش می‌گفت و آریا که زبان چشمان کشیده‌‌ی او را بلد بود، لبخندی زد و گفت:
- موش بخوردت احد.
و قبل از این‌که احد واکنشی نشان دهد، از اتاق خارج شد. لحظه‌ی آخر صدای (کوفت و احد) پدرش را شنید و آرام خندید، اما هنوز قدم اول را برنداشته که پدرِ دخترک عجیب‌ِ کلاس‌شان را دید که سراسیمه به‌سمت دفتر می‌دوید. وقتی به آریا رسید او را کنار زده و وارد اتاق مدیر شد. احد با دیدن آن مردِ پریشان با تعجب و کنجکاوی از پشت میز بلند شد و به‌سمتش رفت و گفت:
- آقای رستگار اتفاقی افتاده؟
مرد هراسان و نفس‌نفس‌زنان نگاهش را نا‌امیدانه در اتاق چرخاند و گفت:
- دخترم نیست... النا نیست. همه جا رو گشتم نیست... کجا رفته؟ لطفاً دوربینا رو چک کنید، اون نمی‌تونه تنهایی جایی بره و وارد اجتماع بشه.
آریا با حیرت دوباره به اتاق پدرش برگشته و به مرد ترسیده نگاه کرد، از او متعجب‌تر پدرش بود که سریعاً به عموی آریا گفت:
- سریع دوربینا رو چک کن.
 
احمد، عموی آریا، پشت سیستم نشست و با اخم مشغول شد. آریا نیز به آن‌ها ملحق شد، فیلم‌ها را یکی‌یکی نگاه و سپس رد کردند تا این‌که مرد سریع گفت:
- برگرد... برگرد فیلم قبلی.
احمد ویدیوی قبلی را بخش کرد. آن‌ها با دقت نگاه کردند که دخترک را یافتند. آرام‌آرام قدم برمی‌داشت و‌ به‌طرف ورودی دانشگاه می‌رفت و به اطرافش نگاه می‌کرد، سپس از دانشگاه خارج شد. پدرش وایی گفت و خواست از اتاق رئیس خارج شود که احد صدایش زد:
- صبر کنید تا منم همراهتون بیام.
و بعد رو به برادرش کرد و همان‌طور که به‌سمت در اتاق می‌رفت، گفت:
- حواست به این‌جا باشه.
و رفت. آریا با نگاهش آن‌ها را بدرقه کرد و سپس با خداحافظی از عمویش خود نیز سریعاً به‌سمت ماشینش رفت؛ دیرش شده‌بود و باید قبل رفتن به رستوران به خانه رفته و دوشی می‌گرفت. سوار ماشینش شد و به موزیکِ ملایمی که از سیستم ماشین بخش شد، گوش‌ داد. با خونسردی شروع به راندن ماشین کرد، اندکی گذشت که چشمش به گوشه‌ی خیابان خورد. سه پسر را دید که بی‌شرمانه می‌خندیدند و دختر بچه‌ای را اذیت می‌کردند. کمی که نزدیک‌تر شد، متوجه شد که او دختربچه نیست؛ بلکه همان دختر عجیب و غریب بود که به اصطلاح گم شده. وقتی که صورت ترسیده و گریان دخترک را دید به سرعت ماشین را گوشه‌ی خیابان پارک کرد و به‌سمتش دوید. دخترک بی‌صدا گریه می‌کرد و حتی جیغ هم نمی‌کشید تا دیگران را از احوالش آگاه کند. پسری کوتاه قد قصد داشت دست النای رنگ‌پریده را بگیرد که آریا یقه‌ش را از پشت کشید و وقتی پسرک به او نگاه کرد، آریا محکم با مشت بر فکش کوبید. پسرک با آخی بلند نقش بر زمین شد و آریا با لگدی محکم بر شکم پسری دیگر، او را نیز از دخترک دور کرد. پسر سوم دست در جیبش کرد و زمانی که آریا خواست او را هم زیر مشت‌هایش بگیرد، فردی از پشت گلویش را محکم گرفت و پسری که دست در جیبش کرده‌بود، چاقویی بیرون آورد و آن را در بازوی آریا فرو برد. صورت آریا در هم رفت و آخش بلند شد، اما سریع دستش از پشت بند گردن پسرک کرد و با خم شدن به‌سمت جلو پسرک را با ملق به جلو پرت کرد. پسرک فریادی زد که دوستانش سریع او را بلند کرده و فرار کردند. آریا با اخم بازویش را که خون از آن سرازیر بود، گرفت و آرام‌آرام چاقو را از آن خارج کرد که از دردش هیسی گفت. ناگهان حواسش به دخترک جلب شد، اویی که ترسیده و نفس‌‌نفس‌زنان عقب می‌رفت و چشمش به زخم آریا دوخته‌شده‌بود. در شوک فرو رفته‌بود و پلک‌هایش مدام روی هم می‌افتاد، به گونه‌ای که انگار دارد از حال می‌رود. آریا گامی به طرفش برداشت که او با چشمانی گرد شده، زمزمه کرد:
- نه!
متعجب نگاهش کرد و مسالمت‌آمیز دستش را به‌سمتش گرفت و گفت:
- باشه هر چی تو بگی... بیا میریم پیش پدرت.
دختر‌ک نگاهش کرد و مثل بچه‌ها هجی‌کنان گفت:
- با... بام... با... با.
آریا سری تکان داد و با پوشاندن زخمش توسط دستش، گفت:
- آره، بابات... بیا بریم.
دخترک سرش را به چپ و راست تکان داد و عقب‌تر رفت.
 
قدمی به‌سمتش برداشت، اما پشیمان شد و برگشت و با خود زمزمه کرد:
- نه‌نه، نه... .
اما با فریاد آریا پشیمان شد و خود را به او رساند. مرد با صورتی درهم و اخمانی گره خورده، بازویش را گرفته و به‌سمت ماشینش رفت. النا همراهش رفت، در ماشین را باز کرده و روی صندلیِ شاگرد جا خوش کرد. آریا ماشین را روشن کرد و به‌سمت نزدیک‌ترین بیمارستان راند، مابین راه از شدت خون‌ریزی بی‌حال و بی‌رمق شده‌بود و پلک‌هایش ناخودآگاه روی هم قرار می‌گرفت و باصدای بوق ماشین‌هایی که نزدیک بود با آن‌ها تصادف کنند، چشم‌هایش را باز می‌کرد. خوابش گرفته‌بود و زبانش جزء برای آه و ناله از شدت درد، باز نمی‌شد. کم‌کم عرق از سر و گردنش سرازیر شد و سرعت نفس‌هایش کند و کندتر، تا این‌که چشمش به بیمارستان خورد. پایش را روی گاز گذاشت و بی‌توجه به النایی که ساکت و ترسیده کنارش نشسته و از ترس به گریه افتاده‌بود و سکسکه می‌کرد، جلوی ورودی بیمارستان ترمز کرد. سرش را با بی‌حالی روی فرمان گذاشت و از حال رفت، النا با تعجب نگاهش کرد و وقتی حرکتی از جسم بی‌جانش ندید سریع از ماشین پیاده شد. همان لحظه صدای بوق وحشتناکِ ماشین اورژانسی را شنید که قصد ورود به بیمارستان را داشت، ولی ماشین آریا راهش را سد کرده‌‌بود. جیغی کشید و گوش‌هایش را محکم با کف دست نگه‌داشت. مردی سفیدپوش از ماشین پیاده شد که النا با هق‌هق عقب رفت و پشت ماشین آریا پنهان شد. مرد، عصبی نزدیک او شد و خواست به‌خاطر بی‌ملاحظه‌گی‌اش توبیخش کند که چشمش به آریا خورد. متعجب نگاهی به دخترکِ مضطرب کرد که به شیشه‌ی ماشین ضربه‌ می‌زد تا آریا پیاده شود و دوباره کمکش کند. دخترک فکر می‌کرد که مرد قصد اذیت کردن او را دارد، از این رو بی‌اختیار به آریا اعتماد کرده و از او با زبان بی‌زبانی درخواست کمک می‌کرد. مرد به‌سمت صندلی آریا قدم برداشت که دخترک ترسیده عقب‌تر رفت. مرد پرستار در ماشین را باز کرد و بی‌توجه به دوستش که بلند صدایش می‌کرد و اخطار می‌داد که باید بیمار را به بیمارستان برسانند، ضربه‌ای به شانه‌ی آریا زد اما وقتی چشمش به خون جاری از بازویش خورد، سریع به‌سمت داخل رفت و چند دقیقه بعد همراه چند نفر با برانکارد آمد. سه نفر از آن‌ها هیکل درشت آریا را از ماشین خارج کرده و روی برانکارد گذاشتند که پلک‌های آریا به‌سختی باز شد و نگاهی به دخترک که دیگر از گریه‌ی زیاد نایی نداشت، انداخت. دستش را به سمتش دراز کرد و زمزمه کرد:
- بیا این‌جا کوچولو.
النا به‌سمتش قدم برداشت و دستش را محکم گرفت. انگار که دست قهرمان و حامی خود را گرفته و دیگر کسی نمی‌تواند اذیتش کند. چند نفر برانکارد را به داخل بیمارستان بردند و یکی هم سوار ماشین آریا شد و از جلوی ورودی کنار رفت تا اورژانس وارد بیمارستان شود... .
 
***
با تشنگی شدید و خشکی لب‌هایش هوشیار شد، تلاش کرد چشمانش را باز کند اما انگار که مژگانش را به هم چسبانده‌بودند. کمی تن خسته‌اش را تکان ‌داد که بازویش تیر کشید و صورتش در هم رفت. سعی کرد پلک‌هایش را از هم جدا کند، ابتدا نور سفیدی چشمانش را آزار داد اما کم‌کم تصاویر اطرافش واضح شد. خود را در بیمارستان دید درحالی که سرمی به مچ دستش وصل است و دست دیگرش در بندی گرفتار‌! نگاهی به آن انداخت که دخترک را دید، درحالی که دست او را محکم گرفته و سرش را روی آن گذاشته‌‌بود. نفس‌های کوتاه و منظمش بیان‌گر خواب عمیقش بود. دلش نیامد بعد از افتضاح آن روز او را بیدار کند، البته بیشتر به خاطر خودش بود، چون این دخترِ آرام و مظلومِ در خواب وقتی بیدار شود با ترس و رفتار عجیبش او را بیشتر گیج و معذب می‌کرد. با زبانِ خود لبان ترک خورده‌ش را که حال خونی شده‌بود، تَر کرد، سپس نگاهش را چرخاند تا ساعتی را روی دیوار آن اتاقک بزرگ با دو تخت خالی کنارش بیا‌بد اما چیزی نیافت. همان لحظه در اتاق باز شده و پرستاری وارد اتاق می‌شود، پرستار در همان وهله‌ی اول نگاهش را به دخترک جمع شده در خود انداخته و آرام خطاب به آریا هوشیار گفت:
- خواهرتون خیلی ترسیده‌بود... به‌سختی آرومش کردیم.
آریا نگاهش را از پرستار با آن صورت کشیده و موهایی که دو طرف صورتش را در برگرفته و فرقش را به نمایش می‌گذاشت، گرفته و خیره‌ی دخترک شد. حتی در خواب هم حالات صورتش ترس را نشان می‌داد. او نیز زمزمه مانند مثل پرستار که سرم را از دستش جدا می‌کرد، گفت:
- خواهرم نیست.
پرستار در حین انجام کارش مکثی کرده و نیم‌نگاهی به چهره‌ی خسته اما جذاب مردِ جدی مقابلش کرد، هومی گفته و بعد از اندکی درنگ ادامه داد:
- فکر کنم نیازه همسرتون رو پیش یه... .
نیم‌نگاهی محتاطانه به آریا که جدی خیره‌اش بود، انداخته و گفت:
- روانشناس ببرید... .
آریا اخمی کرد و خواست سخنی بگوید و همسر بودن خود را با آن دخترک دیوانه که خود به خود می‌ترسد، انکار کند اما پرستار پیش دستی کرده و حق به جانب سُرم تمام شده را در سطل زرد رنگ موجود در اتاق انداخته و گفت:
- بهتون برنخوره آقای محترم... ولی حرکات خانمتون عادی نیست، اون حتی از شما هم می‌ترسید.
آریا نگاهی کرد به چشمان کشیده‌ی دخترک که بسته و مژگان مشکین بلندش زیر پلک‌هایش سایه افکنده. آیا دخترک کوچکی که این‌گونه محکم دستش را گرفته و با احساس امنیت خوابیده از او می‌ترسید؟ اجازه‌ی ادامه سخن گفتن را از زن گرفت و زمزمه می‌کرد:
- ممنون... کی مرخص میشم؟
و در دل افزود:
- این‌ها رو باید به پدرش بگید نه من.
پرستار که انگار به او برخورده‌بود و انتظار واکنش بهتری برای دلسوزی‌اش را داشت، اخمی ظریف کرده و جواب داد:
- الان... البته اگه حالتون بهتر باشه.
 
چند دقیقه بعد دکتری جوان وارد اتاق شده و بعد از چک کردن وضعیت آریا، اجازه‌ی مرخصی را داد اما دخترک همچنان در خواب به سر می‌برد. گاهی در خواب لب برچیده و همچون گربه‌ای ملوس گونه‌ی استخوانی‌اش را به پشت دست آریا می‌مالید. در تمام این مدت آریا خیره‌ی صورت معصوم او بود که لب پایینش را جلو آورده و همچون کودکی به او پناه آورده‌بود. وقت رفتن رسیده‌بود؛ برای همین آریا اجباراً دست خود را که زیر سر او بود به آرامی تکان داد، دخترک با چشمان بسته در جایش نشسته و با پشت دست‌های مشت‌شده‌اش چشمانش را مالید و خمیازه‌ای کشید، اما همان‌طور با دهان باز خشک شد. یک‌دفعه دستانش را پایین آورد و به مرد جوان که نگاهش می‌کرد خیره‌شد، ناگهان چشمانش پر اشک شد و درحالی که از جایش بلند شده و عقب‌عقب می‌رفت، زمزمه کرد:
- مُر... مُردی؟
ابروهای آریا بالا پرید و با بهت خیره‌اش شد، دخترک سرش را تکان داد و به گوشه‌ی اتاقک بیمارستان خزید و در آن‌جا نشست. زانو‌هایش را در آغوش گرفت با غم به مرد نیم‌خیز به روی تخت نگاه کرد با صدای لرزانش زمزمه کرد:
- ببخشید... ببخشید نمی‌خواستم بمی... بمیری، پیش خدا... شکایتم رو ن...نکن من دختر خوبیم.
مرد در جایش نشست و با اخم کوچکی رو به دخترک ترسیده گفت:
- من نمردم... پاشو دخترخانم باید بریم خونه.
دخترک با تردید نگاهش کرد سپس با خود سخنش را تکرار کرد:
- بریم خونه!
با صورت متعجب و لبریز از اضطراب و با چشمانی گرد گفت:
- خونه؟!
- آره خونه‌ی تو، خانواده‌‌ت خیلی نگران شدن... ساعت چنده؟
دخترک هیچی نگفت چون خودش نیز نمی‌دانست ساعت چند است، اما سریع از جا برخاست. بعد از تسویه حساب و صحبت کردن با مأمور پلیس از بیمارستان خارج شدند. آریا حرصی سوار ماشین شد. دخترک نیز قبل از این‌که ماشین با گاز از جایش کنده‌شود، خود را در صندلی عقب ماشین پرت کرد و سریع در را بست. اخم غلیظ آریا قلب کوچک او را لرزاند؛ آن‌قدر مقابل پلیس گریه کرده و لرزیده‌بود که آن‌ها فکر می‌کردند آریا او را دزدیده یا قصد آزار رساندن به او را دارد. حال آریا دلخور از او سکوت کرده و چیزی نمی‌گفت، آرام خودش را پایین کشید و در جاپایی پشت صندلی راننده نشسته و خود را پنهان کرد. آریا در حین رانندگی گوشی‌اش را دید که روی صندلی شاگرد افتاده‌بود، سریع آن را برداشت که با دیدن شارژ آن «لعنتی» زیر لب گفت و بی‌توجه به پیام‌ها و تماس‌های بی‌پاسخِ بی‌شمار با پدرش تماس گرفت. با خوردن یک بوق پدرش به‌سرعت جواب داد و شروع به داد و بی‌داد کرد:
- کدوم گوری هستی تو؟ چرا این ماسماسکت رو جواب نمیدی؟ مادرت داره از ترس می‌لرزه... کی قراره آدم بشی بی‌فکر؟
پوفی کشید و تیله‌گانش را در حدقه چرخاند سعی کرد، سخنان و خشم پدرش را پای گم شدن دخترک بگذارد برای بین حرف پدرش پرید و گفت:
- من دختره رو پیدا کردم.
 
صدای آن طرف تلفن قطع شد و بعد از چند لحظه پدرش با تردید پرسید:
- دختر آقای رستگار رو؟
نیم نگاهی به پشت سرش انداخت که هیچی ندید. ناگهان به خود آمد و فکر کرد وقتی که با غضب سوار ماشین شده‌بود و توجه‌ای به او نکرده، او همان‌جا در بیمارستان مانده‌بود. سریع ماشین را پارک کرد و همان‌طور که به غرغرهای پدرش از آن طرف خط گوش می‌داد، هول‌ کرده پیاده شد و به‌سمت صندلیِ پشتِ صندلی شاگرد رفت و درِ ماشین عقب را باز کرد. النا که در جاپایی نشسته و به در تکیه داده‌بود، با باز شدن در به عقب پرت شد که آریا سریع دستش را روی شانه‌ی او گذاشت و کنترلش کرد. دخترک ترسیده به پشتش نگاه کرد و بعد همان‌طور نشسته، خودش را در جاپایی به طرف دیگر کشید و پشت صندلی راننده قایم شد. آریا با دیدنش خیالش جمع شد و آهی کشید، نگاهی به او انداخت و همان‌طور که گوشی کنار گوشش بود و پدرش دوباره داد و فریاد راه انداخته‌بود که چرا جواب نمیدی، زمزمه کرد:
- نمی‌دونم کیه... ولی خیلی عجیبه!
احد لبخند کوچکی زد و پشتی مبل تکیه داد و خیالش راحت شد که بالاخره پیدا شد، مثل پسرش آرام گفت:
- بیارش خونه، منم زنگ می‌زنم به پدرش.
آریا «باشه‌»ای گفت و در ماشین را بست و بدون حرف و سوالی گذاشت دخترک به محو کردن خود ادامه دهد. پشت فرمان نشست و دور زد و به‌طرف خانه‌اش راند. سکوت حاکم در ماشین باعث شده‌بود که زمزمه‌های دخترکِ مرموز را بشنود، اما از میان آن‌ها فقط «من دختر خوبیم» را تشخیص داد. ناگهان چیزی در ذهنش جرقه خورد، نیم نگاهی به پشتش انداخت و با خود گفت:
- چه بلایی سرت آوردن؟ نکنه... .
چند دقیقه بعد مقابل درب خانه پارک کرد و بوقی زد. دقیقه‌ای بعد سرایدار در را باز کرد و او وارد حیاط شد، ماشین را به‌سمت پارکینگ هدایت کرد و در جایش پارک کرد‌. پیاده شد و در عقب را باز کرد و با مدارا گفت:
- دختر خانم پیاده شو.
النا سرش را از روی پاهایی که در آغوشش گرفته‌بود، برداشت و نگاهی به او انداخت. محوطه‌ی تاریک پارکینگ که از پشت او نمایان بود، باعث شد بیشتر خود را به در پشت سرش فشار دهد و لبانش آویزان شود. آریا لبخندی گرم به رویش پاشید و روی صندلی با فاصله‌ی زیاد کنارش نشست و گفت:
- هی کوچولو... به خانواده‌ت زنگ زدن و اونا چند دقیقه دیگه این‌جان تا تو رو با خودشون ببرن.
النا شکاک از گوشه‌ی چشم نگاهی به او انداخت و چیزی نگفت. صدای پدر و مادر آریا با گوشش خورد، در حالی که می‌دویدن تا خود را به ماشین او برسانند. آریا وقتی که صدای آن‌ها را شنید لبخندی زد و از ماشین پیاده شد. مادرش با گریه خود را به او رساند سپس سیلی محکم بر گونه‌اش نواخت. النا که شاهد آن‌ صحنه بود، با چشمای گرد در جایش پرید و بعد گونه‌هایش را محکم گرفت و زمزمه کرد:
- نه‌نه... نه من جیغ نمی‌کشم نه.
مادر آریا بعد از ضربه‌ی محکمی که نثار فرزندش کرده‌بود، او را سخت در آغوش گرفت و به گریه‌اش ادامه داد. آریا نیز او را محکم در آغوش گرفت که بازویش تیر کشید و آخی از میان لبانش خارج شد.
 
مادرش ترسیده با صورتی پر از اشک، عقب رفت و تندتند کلمات را پشت هم چید:
- چی شده جان دلم؟ دلم هزارراه رفت عزیز دل مادر... منو کشتی.
چشمش که به خون خشک‌شده‌یِ روی لباس آریا افتاد، باری دیگر صدای گریه‌اش بلند شد. دستانش را مشت کرد و همان‌طور که به سی*ن*ه‌ی پسرش می‌کوبید، نالید:
- مگه قرار نبود که دیگه دعوا نکنی؟ تو بهم قول داده‌بودی آریا... تو قول دادی...
آریا آرام و با خونسردی مشت‌های کوچک مادرش را گرفت و بوسه‌ای روی آن نشاند و با گوشه‌ی چشم اشاره‌ای به درون ماشین کرد، زمزمه‌مانند گفت:
- نمی‌خواستم دعوا کنم مامان، به‌خاطر اون مجبور شدم.
نازنین هق‌هق‌کنان با لبی آویزان همان‌طور که دستانش در پنجگان پسرش اسیر بود، به‌جلو خم شد و نگاهش را به درون ماشین دوخت. با دیدن دختری که در جاپایی فرو رفته و صورتش را با دستانش پوشانده، مقنعه‌اش روی شانه‌هایش افتاده و به‌گونه‌ای وانمود می‌کرد که کنار نامرئی‌ست؛ از تعجب گریه‌اش قطع شد. احد سریع همان‌طور که گوشی به دست بود و قصد تماس گرفتن داشت، به النا نگاهی انداخت و سپس با چهره‌ی خشنودی گوشی را کنار گوشش نگه‌داشت:
- الو... آره‌آره خودشه.... باشه منتظرتون هستیم.
به تماس خاتمه داد و دستش را روی شانه‌ی همسر متعجبش که در همان حالت مانده‌بود، گذاشت و گفت:
- کمکش کن ببریمش تو خونه، الان خانواده‌ش میان.
نازنین نیم‌نگاهی به احد انداخت؛ فکرش را هم نمی‌کرد دختری که احد در موردش صحبت کرده‌بود، این‌قدر اوضاعش وخیم باشد. دستانش را از پنجگان پسرش رهانید و آهسته خود را به درون ماشین کشید. ناگهان دخترک سرش را بالا آورد و ترسیده به او سپس به آریا که کمی عقب‌تر ایستاده‌بود، نگاه کرد. آریا نگاه درمانده‌اش را که فریاد کمک می‌خواست را خواند و با لبخند قدمی به جلو برداشت و گفت:
- بیا بریم خونه... الان بابات میاد.
النا با تیله‌های لرزان، نگاهی به چهره‌ی نگران نازنین‌خانم انداخت و بعد دوباره با لبان آویزان به‌کسی که مورد اعتمادش بود، خیره شد. آریا با دیدن حرکتش بی‌درنگ بازوی مادرش را گرفت و گفت:
- مامان میشه پیاده شی؟
مادرش مطیعانه پیاده شد و با ناراحتی به‌سمت شوهرش قدم برداشت. آریا با فاصله به‌دخترک همان‌طور که پاهایش بیرون بود، روی صندلی عقب ماشین نشست. نگاهی به النا انداخت و گفت:
- خانم خانما..‌. بریم تو خونه الان بابات میاد... اگه تو رو این‌طوری ببینه ناراحت میشه.
النا خیره به مرد جوان پرسید:
- ناراحت؟!
- آره ناراحت میشه.
گوشه‌ی لبان دخترک پایین رفت، سرش را روی پاهایش گذاشت و آرام زمزمه کرد:
- ناراحت نشه... من... من نمی‌خوام ناراحت بشه.
آریا از لحن بچگانه و بغض نهفته در صدایش، لبخندی محو زد، سپس کمی به سمت النا خم شد و گفت:
- پس بریم تو خونه یه‌کم استراحت کنیم تا رنگ و رومون برگرده، یه چیزی هم بخوریم؛ من که دارم ضعف می‌کنم.
النا سرش را از پاهای جمع شده‌اش بلند کرد و نگاهی به چهره‌ی خسته و رنگ‌پریده‌ی ناجی‌اش انداخت. آریا کمی سرش را کج کرد و چشمانش را که می‌سوخت به او دوخت. النا با تردید سرش را تکان داد و سعی کرد خود را از چاپایی بیرون بکشد.
 
عقب
بالا