Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
این اثر متعلق به مسابقه رماننویسی انجمن میباشد
نام: ماریا ژانر: تاریخی، عاشقانه نویسنده: @M A H Y A
ناظر: @SEYRAN خلاصه:
در سرزمینی زمستانی، پادشاهی بیرحم سایهی ظلم و انجماد احساسات را بر آن گسترده بود. تنها امید او برای حفظ سلطنت، پسرش چارلز با دختری خدمتکار به نام ماریا در خفا با هم دوست میشوند و قصری خیالی از عشق میسازند، اما این خوشبختی زیاد دوام نمیآورد...
نویسندهی عزیز🌸
ضمن خوشآمد گویی و سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.
در دل قرون تاریک، جایی میان کوههای بلند و جنگلهای انبوه، سرزمینی زمستانی قرار داشت که پادشاهی بیرحم سایهی ظلم و بی رحمی را بر آن گسترده بود.
پادشاه آدریوس، مردی سرد و بیرحم بود که قدرت را چون شمشیری دو لبه در مشت داشت. تنها امید او برای ادامهی سلطنت، پسرش، شاهزاده چارلز بود.
چارلز، وارث تخت و تاج، در ظاهر همچون پدرش خشن و مقتدر تربیت میشد اما قلبی مهربان سرشار از شور و روشنایی در سینه داشت، روشناییای که تنها یک نفر میتوانست به آن معنا ببخشد.
ماریا. دختری دوازده ساله از خانواده ای خدمتکار با موهای خرمایی مواج و چشمانی درشت و سبز به رنگ جنگلهای شمالی، هر روز در کاخ سلطنتی در کنار پدر و مادرش کار میکرد.
چارلز شانزده ساله و ماریا تقریبا هر روز، پنهانی، در باغهای پشتی کاخ چون دو پرندهی رها در دنیایشان میدویدند، میخندیدند و میساختند قصری خیالی از عشق.
اما این خوشبختی عمر درازی نداشت...
روزی یکی از ندیمه ها آن دو را دست در دست هم کنار چشمه دید و به گوش پادشاه آدریوس رساند.
خشم چون طوفانی در چشمان پادشاه شعله کشید. ترس از لکهدار شدن خون سلطنتی غرور پادشاهیاش را در هم کوبید.
همان شب، در ظلمت سرد زمستان ماریا و خانوادهاش را از شهر تبعید کرد.
گاری چوبی آنها راهی دروازههای بیرون شهر شد.
چارلز از پنجرهی اتاقش ماریا را دید که سوار بر پشت گاری، در دل سرما و تاریکی فرو میرفت.
ترسیده و بیتاب، پابرهنه، از پلهها پایین دوید. سنگ ریزه ها و گِل سرد زمین پاهایش را زخمی کرد. همانطور که میدوید نام ماریا را فریاد میزد.
بالاخره رسید... رسید به گاری. دست ماریا در دستش، ماریا از گاری به زمین افتاد. چارلز بلندش کرد و همدیگر را محکم به آغوش کشیدند. اشکهایشان در هم آمیخت.
ماریا گفت: من فراموشت نمیکنم... عاشقتم چارلز
چارلز قبل از اینکه فرصت اعتراف عشقش به ماریا را داشته باشد نگهبانان رسیدند و بیرحمانه آنها را از هم جدا کردند. چارلز را به داخل قصر کشیدند. ماریا همانجا جلوی چشمهای چارلز روی زمین گلی سرد از حال رفت. پدرش و مادرش سمتش دویدند اما قبل از اینکه به ماریا برسند نگهبانان دست و پاهای ماریا را گرفتند و روی گاری پرتش کردند. پدر و مادر ماریا را هم با خشونت به سمت گاری هل دادند و دستور دادند با سرعت از آنجا دور شوند.
از آن شب، سکوت سهم جان چارلز شد. از غذا دوری میکرد. شبها کابوس میدید. روزها فقط به جادهی گلی نگاه میکرد.
پدرش که دید پسرش رو به خاموشیست، دست به کاری پلید زد. دستور داد لباسی از ماریا را پیدا کنند: پیراهنی به رنگ آبی آسمانی با گلهای ریز صورتی رنگ. آن را پاره و خون آلود کردند و به دست چارلز دادند.
پادشاه با چشمانی سرد گفت: چند شب پیش، گرگها به چادرشان در جاده حمله کردند. ماریا... زنده نماند.
چارلز، لباس را در آغوش گرفت. نفس کشید. عطر ماریا را هنوز داشت. ناگهان فریادی بیصدا از جانش برخاست. قلبش ترک خورد، روحش مُرد.
ماهها گذشت و چارلز نه دیگر خندید نه دیگر گریست. تنها سوگند خورد: عشقم را فراموش نمیکنم اما در قلبم دفن میکنم و پادشاهی میشوم بیاحساس تر از آدریوس.
سالها بعد، او به پادشاهی رسید. فرمانروایی شد سرد و بیرحم، تا اینکه...
سالها از آن شب زمستانی گذشته بود.
در دهکدهای دورافتاده، ستونهای آرامش ماریا، پدر و مادرش، یکی پس از دیگری در بیماری از دنیا رفتند.
ماریا مانده بود و خاطرهی دستی که در کودکی، برای آخرین بار، به دستش چنگ زده بود.
در شب های سرد دهکده، هنوز در ذهنش عطر دلنشین باغهای سلطنتی میپیچید.
پس از ماهها اندوه و تنهایی، شبی زیر نور کمفروغ شمعی، در دفتر خاطراتش نوشت: به شهرم باز میگردم. به جایی که قلبم برای همیشه آنجا جا مانده...
اما بازگشت، برای دختری تبعیدی، حکم بازی با مرگ را داشت.
به همین دلیل، ماریا نام تازهای برای خود برگزید.
الا. نامی ساده که چون پردهای از دود، گذشتهاش را پنهان میکرد.
وقتی پا به شهر گذاشت، بغض راه گلویش را گرفت. کوچهها همان کوچه بودند، اما دیگر او آن کودک دوازده ساله نبود.
در کلبهای کوچک در حاشیهی شهر ساکن شد.
در مزرعهای نزدیک کاخ سلطنتی، کاری ساده پیدا کرد. وجین کردن علفهای هرز، جمعکردن گندمها... اما قلبش همیشه به چیزی دیگر مشغول بود.
چند روز گذشت تا اینکه خورشید، در آسمان نیمهابری، از پس ابرها بیرون آمد.
صدای سم اسبی بر خاک نمناک جاده پیچید. ماریا داسی در دست داشت و مشغول بریدن ساقهها بود. چرخید، نگاه کرد...
او بود. سوار بر اسبی مشکی، با قامتی شاهانه. موهای شکلاتیاش در نسیم میرقصید. چشمانی که هنوز آبیتر از آسمان بودند. نگاهی که همان قدرت گذشته را داشت اما حالا پر از وقار و غرور پادشاهی بود.
ماریا از حرکت ایستاد. داس از دستش افتاد. قلبش تپید. تند و بیامان. دست لرزانش را روی سینهاش گذاشت.
چشمهایش خیره ماندند به چهرهای که نه زمان توانسته بود پاکش کند، نه رنجهای دنیا.
در دلش زمزمه کرد: او هنوز همان است... شاهزادهی قصههای شبانهام... چارلز...
چارلز، نگاهی گذرا انداخت، بیآنکه بداند آن دختر مزرعهچی، ماریاست.
از کنارش گذشت... بیخبر از آنکه بداند عشقی که سالها پیش در قلبش دفن کرده بود، از نو متولد شده...
اما ماریا میدانست و از آن لحظه، قصهای تازه در قلبش جوانه زد؛ برای دیدن دوبارهی آن نگاهی که روزی فقط برای او لبخند میزد.
خورشید در افق فرو میرفت و نور طلاییاش از لای شاخههای درختان سرکش جنگل عبور میکرد.
هوا بوی خاک مرطوب و برگهای خیسشده از شبنم داشت.
ماریا پس از پایان کار روزانه، سبد خالیاش را در دست گرفته و آرام از مسیر خاکی کنار مزرعه به سوی کلبهاش بازمیگشت.
خسته بود؛ اما ذهنش هنوز درگیر تصویری بود که ظهر دیده بود.
چارلز... شاهزادهای که دیگر مردی کامل شده بود. قامتش، نگاهی که بر زمین میدوخت و آن غروری که مانند سایهای سلطنتی دنبالش میآمد...
در همین افکار غرق بود که صدایی ظریف، شیههی کوتاه اسبی از فاصلهای نهچندان دور توجهاش را جلب کرد.
نگاهش را به اطراف چرخاند، پشت جنگل که به برکهای کوچک ختم میشد، اسبی مشکی با افسار چرمیاش به تنهی درختی بسته شده بود.
ماریا ایستاد، قلبش بیاختیار تندتر زد، این اسب را میشناخت. همان اسبی که ظهر، چارلز سوارش بود...
کنجکاو شد؛ پاهایش، پیش از عقلش، او را به سمت صدا کشاندند.
سبدش را آرام زمین گذاشت، مخفیانه از لابهلای درختای جنگل عبور کرد و به برکه نزدیک تر شد.
گویی جنگل هم با او همدست شده بود. سکوت کرده بود تا این لحظه را از او نرباید.
به نزدیکی برکه که رسید، پشت تنهی درختی ایستاد. نفسش را در سینه اش حبس کرد و دید.
سطح برکه آرام بود، جز جایی که آب با حرکات مردی که در آن شنا میکرد موج برمیداشت. ماریا سایهاش را از میان انعکاس نور بر آب دید و ناگهان، چارلز از آب بیرون آمد.
بدنش چون سنگ مرمر سفید در برابر نور نارنجی خورشید میدرخشید، قطرههای آب از میان گیسوان شکلاتیاش سُر میخوردند و بر سینهی عضلانیاش میچکیدند.
نگاهش جدی بود. ابروهایش اندکی درهم و عضلات بازوانش در هماهنگی با حرکتش زیر پوست میلرزید.
حوله ای از میان لباسهایش برداشت و با حرکاتی آرام خود را خشک کرد؛ بیخبر از چشمی که با تپشی عاشقانه از میان شاخوبرگها نگاهش میکرد.
ماریا هنوز از بین درختان به اون زیبایی خیره مانده بود. گویی مجسمهای بی نقص را زنده میدید، انگار الههای از دنیای خیال در بیداری ظاهر شده.
نگاهش بر شانههای چارلز میلغزید، نه از شهوت، بلکه از حیرتی بیکلام، حیرت از زیبایی بینقص کسی که زمانی تمام دنیایش بود.
چارلز لباسهایش را پوشید و شمشیر نقرهای اش را بر کمر بست. ردایی بر دوشش انداخت و با وقار همیشگیاش به سمت اسبش رفت.
ماریا با قلبی لرزان عقب عقب برگشت. باید پیش از آنکه دیده شود میرفت؛ اما همان لحظه، شاخهای زیر پایش شکست...
صدای خشخش ناگهانی در سکوتِ سنگین عصر از میان درختان برخاست.
چارلز، درست در لحظهای که بند افسار اسبش را که به درخت بسته بود باز میکرد، ناگهان سر بلند کرد.
با چشمانی تیزبین و مشکوک به سمت صدا چرخید. نگاهش چون شکارچیای بود که حس کرده طعمهای پنهان شده.
ماریا پشت تنهی درختی پناه گرفته بود، قلبش چنان میتپید که گویی میخواست از دهانش بیرون بپرد. دستش را روی دهانش گذاشت تا نفسهایش شنیده نشود.
چشمان آبی چارلز زیر ابروهای درهمرفتهاش در میان درختان و سایهها جستوجو میکردند.
شمشیرش را به آرامی از نیام بیرون کشید، برق تیغهاش در نور کمرنگ غروب، بیرحمانه درخشید.
او یک پادشاه بود. دیگر آن پسرک عاشق و معصوم نبود. جنگها دیده بود
خیانتها چشیده بود و با دستان خودش شمشیر بر قلب دشمنانش فرود آورده بود. اعتماد برایش تنها افسانهای در گذشته بود.
با صدایی بم که در فضا پیچید گفت: کی اونجاست؟
ماریا هیچ نگفت. صدای قدمهای چارلز نزدیکتر شد. چکمههای چرمیاش برگهای خشک را زیر پا له میکردند. نگاهش دقیق و گمانآلود.
ناگهان... باد وزید. بادی ملایم، همانطور که برگها را تکان داد رایحهای آشنا را با خود آورد. عطری شیرین...
چشمان چارلز برای لحظهای بازتر شدند. انگار خاطره ای دور در قلبش جان گرفت. بیاراده نفس عمیقی کشید.
بوی عشق... بوی لباسی که سالها پیش در آغوشش گرفته بود و برای آخرین بار گریسته بود.
پیشانیاش درهم رفت. گیج شده بود. نگاهش به میان درختان دوخته ماند؛ اما دیگر پیش نرفت. تیغهی شمشیرش را پایین آورد.
چهرهاش برای لحظاتی نرم شد، چیزی در آن عطر، آن سکوت عجیب، قلب سنگیاش را برای لحظهای سست کرده بود.
با صدایی آرام زیر لب گفت: شاید فقط یک آهو بوده... و شمشیر را در نیام فرو برد.
چند لحظهای همانجا ایستاد، در سکوت، سپس سوار بر اسبش شد و بیآنکه دیگر نگاهی بیندازد، در امتداد جاده ناپدید شد.
ماریا نگاهش به راهی که چارلز در آن ناپدید شده بود دوخته ماند.
چشمهایش برق میزد، نه از هیجان، بلکه از اشکی که در سکوت بر گونهاش سر خورد.
از جنگل خارج شد. سبدش را از روی زمین برداشت و به سوی کلبهاش بازگشت.
قلبش میدانست این تازه آغاز تلاقی دوبارهشان بود. بازیِ سرنوشت تازه آغاز شده بود.
چند روز از آن غروب رازآلود در جنگل گذشت.
ماریا با دلی پر از خاطرات در مزرعهی روبهروی کاخ کار میکرد. گاهی که نگاهش از میان خوشههای طلایی گندم به تراس کاخ سلطنتی میرسید، سایهای آشنا را میدید.
چارلز با گیلاسی شراب در دستش گاهی به مزرعه و گاهی به دوردستها نگاه می کرد.
ماریا از مردم شهر، زمزمههایی میشنید که پادشاه جدید، از پدرش هم ظالمتر است. قلبی ندارد، انگار سنگ است. اما نمیخواست باور کند.
چطور ممکن بود آن پسر شاد و مهربان با آن روح لطیفش، به هیولایی بیرحم تبدیل شده باشد؟
تا آن روز بارانی... باران بیوقفه میبارید و مزرعه زیر آب و گل فرو میرفت.
ماریا کلاه شنل کهنهاش را تا روی پیشانی پایین کشیده بود و هنوز در تلاش بود خوشههای باقیماندهی گندم ها را از دل زمین گلی بیرون بکشد.
ناگهان صدای سم چند اسب روی زمین خیس طنین انداخت. پادشاه با چند مشاورش سوار بر اسب از کنار مزرعه گذشتند.
چارلز با چهرهای سرد و بیاحساس و نگاهی نافذ وقتی از کنار ماریا گذشت بالاخره چشمهایش به او افتاد. همانجا ایستاد. لحظهای که نگاه چشمان سبز زیبای ماریا با نگاه یخزدهی پادشاه تلاقی کرد، دنیا برای لحظهای مکث کرد.
صدای خشدار پادشاه، به سردی باد زمستان بود. از مشاورانش پرسید: اون کیه؟
یکی از مشاوران پاسخ داد: دختری یتیمه، تازه به شهر آمده، هیچکسی را نداره.
پادشاه لبخند زد. لبخندی سرد، حیلهگر و تاریک بر لبش نشست. در دلش، آتشی از نیتهای شوم شعله کشید.
آن شب، مزرعه در سکوت فرورفته بود. هوا سرد بود و باد زوزه میکشید.
ماریا، طبق عادت هر روز، پس از پایان کار، به انبار کاه پشت مزرعه رفت تا لباسش را عوض کند. انبار، برایش پناهی گرم از باران و خستگی روز بود.
لباسهای کارش را از تن درآورده بود که صدای تقتق چکمههای مردانه ای روی کف چوبی انبار از پشت سرش آمد. برگشت. نفس در سینهاش یخ زد. چارلز قدم به قدم بهش نزدیک و نزدیکتر میشد.
ماریا لباسش را روی تنش کشید، ترسیده و خجالتزده، با صدایی لرزان گفت: تو...
چارلز با انگشتان یخزدهاش، آرام رشتهای از موهای خرمایی ماریا را گرفت، به چشمانش خیره شد و پرسید: اسمت چیه؟
ماریا هول شده بود، هنوزم میترسید اسم واقعی اش را بگوید، با صدایی گرفته گفت: الا...
اشکی از گوشهی چشمش لغزید و بر گونهاش چکید.. تمام بدنش میلرزید. در تاریکی انبار، پادشاه بهش نزدیکتر شد. ماریا قدمی به عقب برداشت اما پشتش به دیوار انبار خورد، جایی برای فرار نبود.
همان لحظه، باد سردی در انبار پیچید و بار دیگر عطر تن و موی ماریا در هوا پخش شد و به مشام چارلز رسید. چارلز از این شباهت، از این بوی آشنای عشق، از ضعفی که هنوز قلبش را به اسارت میکشید.
خشمی کور در وجودش جوشید و بیآنکه کلمهای دیگر بگوید ناگهان روی برگرداند و با سرعت از انبار بیرون رفت. سوار بر اسبش شد و به دل شب تاخت. به همان برکهی قدیمی رسید... همانجایی که چند روز پیش برای اولین بار بعد از سالها عطر ماریا را در هوای جنگل نفس کشیده بود.
چرا بوی موها و عطر تن الا بوی ماریاشو میداد.
نمیتوانست به قلبش یخ بسته اش اجازه دهد آتش عشقی دوباره آبش کند. نمیخواست به تنها صاحب قلبش خیانت کند و آن را تسلیم یکی دیگر کند. بعد از ساعتها، در سکوت و تاریکی آن شب، تصمیمش را گرفت. به جای عشق باید از آن دختر متنفر شود.
چند روز بعد، حقیقتی تلختر رخ داد. در بازار کوچک شهر، ماریا با مردی سالخورده صحبت میکرد.
چارلز... از دور دید. خشم در چهرهاش شعله کشید.
با قدمهایی بلند جلو آمد. جمعیت راه باز کرد. چارلز مرد را کنار زد و با دستهایی آهنین، مچ ماریا را گرفت و کشانکشان به وسط میدان برد.
بیرحمانه چکی بر صورت ماریا زد، ماریا روی زمین افتاد. اشک در چشمش حلقه زد، اما هیچی نگفت.
چارلز فریاد زد: تو دیگه حق نداری با هیچ مردی حرف بزنی!
مردم دورشان جمع شده بودند. سکوت، همچون حصاری سنگین میدان را گرفته بود.
شلاقی از دست یکی از سربازانش گرفت و فرمان داد: بلندش کنین. لباسش رو پاره کنین. آنها، بیهیچ مخالفتی، دستور را اجرا کردند.
ماریا، درمانده، با لباسی پاره، در میدان شهر ایستاده بود. شانههای ظریفش از زیر پارچهی دریده نمایان بود.
یکی... دوتا... سهتا... تا هفت ضربه شلاق بی رحمانه بر کمر ضریف ماریا، چون صاعقهای فرود آمد.
او فریاد نزد. فقط اشکهایش، آرام، از گونههایش میغلتید.
مردم، فقط نگاه میکردند. کسی جرأت نمیکرد کاری کند.
آنجا، ماریا به حقیقتی وحشتناک رسید. چارلز، همان که روزی خورشید زندگیاش بود، اکنون سایهای شده بود بیرحمتر از شب.
چند دقیقهای گذشته بود. باران، بیوقفه میبارید و صدای برخورد قطرهها با زمین با نفسهای خشمگین و سنگین پادشاه در هم میآمیخت.
دستهایش میلرزیدند، از خشم فروخوردهای که ریشهاش را حتی خودش هم نمیدانست.
شلاق، خیس از خون، از دستش رها شد و با صدای خشکی بر زمین گلآلود افتاد.
ماریا، بیرمق با کمری درهمشکسته روی زمین افتاده بود. لباس پارهاش بر تنش آویزان شده بود و پوست ملتهب و خونینش زیر قطرات باران میسوخت.
نگاهش از میان اشکهای بیصدا به چشمان بیرحم کسی دوخته شده بود که روزی برایش امنترین جای دنیا بود.
او هنوز هم نمیفهمید... این مرد، همان پسر خندان و مهربان بود؟ همان که روزی در پنهانترین نقطهی باغ قصر با او آواز میخواند و برایش از گلهای باغ تاج درست میکرد و همیشه بهش میگفت تا ابد تو تنها ملکه ی قلبمی ماریا...
چارلز بیهیچ حرفی، فقط لحظهای به قامت نحیف و شکستهی ماریا خیره ماند. قلبش فریاد میزد، اما عقلش با تبر بیاحساسی آن را ساکت میکرد.
بیآنکه پشت سرش را نگاه کند، با گامهای بلند به سمت اسب سیاهش رفت، سوار شد. گویی میخواست از خودش بگریزد، از تصمیمی که روحش را زخمی کرده بود، از نفرتی که مصنوعی بود اما خودش را مجبور کرده بود باورش کند.
در دل باران ناپدید شد... خودش هم نمیدانست دارد به کجا میرود. دلش، در آن لحظه، در آن میدان، در دختری که با کمری خونین روی زمین گلی افتاده بود جا مانده بود.
ماریا بیحال روی زمین گلی افتاده بود. چند نفر از زنانی که در مزرعه با او کار میکردند، آرام از زمین بلندش کردند و به کلبه شان بردند، به پشت روی تخت خواباندش، بر کمرش مرهمی گذاشتند و چند روزی از او مراقبت کردند.
روزها گذشت، درد جسمی اش کمی بهتر شد اما حال روحی اش روز به روز بدتر میشد. کم غذا شده بود و در طی روز یکی دو کلمهای بیشتر حرف نمیزد. نگاهش به جایی دور گم میشد.
امیدی که با آن به شهر بازگشته بود، حالا زیر خاکستر ناامیدی خاموش شده بود. با چه آرزوهایی به این شهر بازگشته بود حالا چه بر سرش آمده بود.
زخمهای کمرش پس از چند هفته کاملاً بهبود یافتند.
ماریا و اهالی شهر بعد از آن روز دیگر چارلز را ندیدند. برخی میگفتند پادشاه به سفر دریایی رفته. برخی میگفتند در مرزهای شمالی دیده شده.
برای ماریا اما دیگر مهم نبود. عشقش به چارلز همان روز بارانی، مثل تنش زیر ضربههای شلاق، با قلبش؛ تکهتکه شده بود.
تابستان از راه رسید. در یک شب مهتابی، ماریا تصمیمی گرفت.
دفتر خاطراتش را برداشت، دستانش میلرزید، هر صفحهای که باز میکرد، یادی از چارلز بود.
برای آخرین بار راهی برکه ی چارلز شد. کنار آب نشست و دقایقی نور لرزان ماه را که بر سطح برکه میرقصید تماشا کرد. سپس دفترش را گشود و با دستی که هنوز هم میلرزید، نوشت: در این شهر دیگر چیزی برای بدست آوردن ندارم، به دهکده ای که به آن تعبید شده بودم برای همیشه باز خواهم گشت. چند قطره اشکش روی خطوط تازهنوشتهشده اش چکید. آرام اشکهایش را پاک کرد. دفترش را بست. بلند شد و از جنگل خارج شد و از کنار جاده راهی کلبه اش شد.
جاده در تاریکی و سکوت خوفناکی فرو رفته بود.
در میانهی مسیر ماریا احساس کرد کسی تعقیبش میکنند. قدمهایش را تندتر کرد و هر چند لحظه، وحشتزده پشت سرش را نگاه میکرد.
ناگهان مردی راهش را سد کرد. قلبش فرو ریخت و چند قدم عقب رفت. پشت سرش از میان درختان یک مرد دیگر هم بیرون آمد. قبل از اینکه فرصتی برای جیغ کشیدن و فرار داشته باشد محکم جلوی دهانش را میگیرند. ماریا تقلا میکرد، با تمام توان دستوپا میزد، اما بیفایده بود.
در همان لحظه صدای نزدیک شدن اسبی از پشت سرش را شنید، بعد صدای برخورد سنگین چکمهای با زمین… و سپس بیرون آمدن شمشیری از نیام.
راهزنان ماریا را بر زمین انداختند، شمشیرهایشان را کشیدند تا با آن مرد مبارزه کنند.
ماریا که به زمین افتاده بود، سرش را برگرداند و سایهای آشنا را دید.
چارلز... برخاست، ناباورانه خیره مانده بود؛ او اینجا چه کار میکرد؟
چارلز در حالی که با راهزنان میجنگید فریاد زد: الا! سوار اسب شو و برو خونه…!
ماریا به سوی اسب دوید اما سوار نشد؛ نمیتوانست او را تنها بگذارد.
نبرد سختی بود. چند دقیقه بعد، چارلز هر دو راهزن را کشت. اما خودش نیز با زخمی عمیق در بازوی چپش و دندههایی شکسته از پای درآمد. از درد خم شد و به سختی به سمت اسبش چرخید. نفسش بالا نمیآمد.
با صدایی گرفته گفت: مگه نگفتم برو…
ماریا با صدایی لرزان گفت: نتونستم.
دست راست چارلز را دور گردنش انداخت. افسار اسب را گرفت و با زحمت بسیار او را تا کلبهاش برد. اسب را پشت کلبه اش بست تا دیده نشود.
سپس چارلز را به خانه اش برد و روی تختش نشاند، تا رفت مرهمی برای زخمش بیاورد، چارلز بیهوش شده بود.
شبی آرام بود، اما در دل کلبه طوفانی جریان داشت.
ماریا کنار تخت نشست؛ انگار سایهای از اضطراب بر شانههایش نشسته باشد، دستهایش میلرزید و نگاهش مدام بین صورت رنگپریدهی چارلز و زخم خونآلودش میچرخید.
شمعی را روشن کرد؛ شعلهاش نازک و لرزان بود، مثل امیدی که نمیخواست بمیرد.
پارچهای تمیز برداشت. خون، هنوز از بریدگی بازوی چارلز پایین میچکید. نفسهایش کوتاه و سنگین بود. نفسهای بریدهاش نشان میداد هر دم برایش نبردی تازه است. اشک در چشم های ماریا حلقه زده بود، زیر لب، با صدایی لرزان که بیشتر به نالهای عاشقانه شبیه بود تا پرسشی معمولی گفت: چرا برگشتی؟… چرا جان منو بر جان خودت ترجیح دادی؟
اما چارلز بیهوش بود و پاسخی نداشت.
ماریا با دقت زخمش را تمیز کرد، مرهم گذاشت و دور بازویش پارچه ای تمیز پیچید، دندههای آسیبدیدهاش را نیز با پارچهای محکم بست.
در کلبه صدای نفسهای بریدهی چارلز با لرزش آرام شعله، موسیقی اندوهگینی مینواخت. ساعتی بعد، خستگی بر پلکهای ماریا چیره شد و همانجا کنار تخت به خواب رفت.
سپیده که سر زد، نالهای خفیف او را از خواب پراند. تابش کمرنگ صبح بر موهای شکلاتیاش نشسته بود و آن لحظه، برای ماریا چنان مقدس آمد که قلبش لرزید. به تخت نزدیک شد، با نوک انگشتانش موهای خیس از تب او را کنار زد و گفت: آروم باش… بهتر میشی. فقط نباید تکون بخوری.
چارلز چشمهایش را به سختی باز کرده بود. با صدایی خشدار گفت: تو… چرا نرفتی؟ چرا حرفمو گوش نکردی؟
ماریا مکث کرد، انگار کلمات را در گلویش میچرخاند تا سادهترینشان را پیدا کند: تو رو تنها میذاشتم… هیچوقت.
چارلز چشمانش را بست؛ گویی درد درونش از زخمش عمیقتر بود.
- چرا برگشتی؟ چرا نجاتم دادی؟
چارلز آرام گفت: برگشتم که... که ازت طلب بخشش کنم. صدایش شکست؛ انگار چیزی را که مدتها بر دوش داشت بالاخره به لبهایش رسیده بود.
- من… نمیخواستم اون بلا رو سرت بیارم. هیچوقت. خشم و نفرتم از شباهتت به اون کورم کرده بود.
ماریا سردرگم نگاهش را دزدید. باور کردن آن حرفها برای قلب زخمیاش آسان نبود.
در همین لحظه صدای ضربههایی به در کلبه آمد.
ماریا پریشان بلند شد و گفت: سرجات بمون. تکون نخور.
تقتقی دوباره به در خورد. اینبار آهستهتر، انگار کسی میخواست مطمئن شود که درون کلبه کسی بیدار است. ماریا آرام به سمت در رفت. وقتی در را نیمهباز کرد پیرزنی پشت در ایستاده بود. چهرهای آشنا، مهربان اما نگران به اسم آلیس که کمی دورتر از کلبه ی او زندگی می کرد.
آلیس گفت: صبح بخیر دخترم… دیشب صداهایی از سمت جنگل شنیدم، میگن راهزنا رو اون طرفا دیدن، تو چیزی ندیدی؟
ماریا کمی تردید کرد، گلویش خشک شده بود، گفت: نه… من چیزی ندیدم.
آلیس بهنظر قانع نشد، اما لبخندی کمرنگ زد، آرام سرش را تکان داد و گفت: باشه دخترم… مراقب خودت باش، این روزا جنگل امن نیست.
ماریا ادامه داد: حتما، ممنون، شما هم مراقب باشید.
وقتی آلیس دور شد، ماریا در را بست. نور صبح برای لحظهای در کلبه محو شد. به سمت چارلز برگشت. او که همهچیز را شنیده بود، با صدای کمجانی گفت: من باید برم.
ماریا گفت: تو با این حال نمیتونی حتی یک قدم برداری.
چارلز با سختی گفت: با من بیا، میبرمت به قصر
ماریا چشمهایش را بست؛ زخمی قدیمی در اعماقش بیدار شد.
- چرا؟ که برده ات بشم.
سکوتی سنگین بینشان افتاد؛ سکوتی که از هر زخمی دردناکتر بود.
چارلز آهی کشید؛ آهی که انگار سالها در سینهاش حبس شده بود.
- که همسرم بشی. با من ازدواج کن، الا...
ماریا خشکش زد. حرفی نزد. فقط نگاهش کرد. نگاهی که میان شک، ترس و شوق گم شده بود.
جنگل بیرون دوباره بیدار شده بود. صدای پرندگان از دور میآمد.
نور صبح از شیار پنجره روی جان زخمی هر دو افتاد و آرام آرام کلبه را روشنتر کرد.
آن لحظه، فصل تازهای آغاز شد؛ فصلی از عشق که قرار نبود برای هیچکدام نه آسان باشد، نه بیخطر…