انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان کوتاه رمان کوتاه باران خاک خورده| فاطمه یوسفی کاربر انجمن آوای رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع TELMA
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
آرام از روی صندلی بلند شد و دستی به صورتش کشید. دقایقی از رفتن علی گذشته بود، حس می‌کرد وزنی سنگین روی شانه‌هایش نشسته، اما نمی‌توانست آن را زمین بگذارد.
جلسه‌ای دیگر با پسر بچه داشت، سیروانی که فقط نفس می‌کشید و تجاوزهای متعدد و مراقب نبودن خانواده‌اش، روحش را کامل کشته بود. دلداری دادن یا صحبت کردن با پسرک برای نبات سخت بود چون هیچ جوره امکان شکستن دیواره دورش را نداشت، هر جلسه گوشه‌ای کز می‌کرد، نبات چند خرف می‌زد و پسرک حتی گوشه چشمی نگاه نمی‌کرد و البته نبات، دلش می‌رفت برای همچین موقیعت‌هایی، که وسط بدبختی دیگران نگاهی به خود بیندازد.
بعد از ناهار روی مبل استراحت کرد و وقتی فهمید دیگر مراجعه کننده ای ندارد به سمت چوب‌لباسی رفت، مانتوی طوسی و شال سرمه‌ای‌اش را برداشت و بی‌حوصله پوشید. دستی به چروک‌های مانتو کشید و در آینه‌ای کوچک صورتش را برانداز کرد.

نور مهتابی‌های بلند راهرو حالتی خسته‌کننده به فضا داده بود. صدای قدم‌هایش در سکوت طنین می‌انداخت و انگار کل ساختمان خالی بود. اما به انتهای راهرو که نزدیک شد، صدای خنده و همهمه‌ای از سالن اصلی به گوش رسید.

وقتی به درگاه رسید، صحنه‌ای از زندگی عادی و شلوغی پیش رویش باز شد. زهرا، با مانتوی رنگ روشن و لبخند همیشگی‌اش، کنار امید ایستاده بود و چیزی می‌گفت که باعث شده بود هر دو بخندند. در سنی نبود که به زندگی کسی غبطه بخورد اما راه فراری نداشت.

آرش، کمی دورتر، با حالت جدی‌تر ایستاده بود و با دقت به حرف‌های زنی کوتاه قد گوش می‌کرد و هر از گاهی سرش را به نشانه موافقت تکان می‌داد، لبخندی ملایم روی لب‌هایش بود، انگار که بخواهد از دور هم خوشش بیاید ولی از نزدیک درگیر نشود.

بوی عطری خوشایند و ملایم در فضا پیچیده بود، ترکیبی از بوی گل و چوب که احتمالاً از زهرا یا آرش بود. کنار پنجره، میز کوچکی با چند فنجان قهوه نیمه‌تمام و چند کاغذ به‌هم‌ریخته دیده می‌شد. صدای خیابان از پشت پنجره به آرامی در فضا می‌پیچید و نشان می‌داد که شب به آرامش نرسیده.

زهرا چشمش به نبات افتاد و بلافاصله با هیجان دستش را تکان داد.
_نبات! بیا، می‌خواستیم بریم یه چیزی بخوریم. کلی وقته همگی با هم نرفتیم رستوران.

نبات به جمع نزدیک شد. حس غریبی داشت، انگار تمامی شادی‌ها با او غریبه بود. اما لبخند کوتاهی زد. حفظ ظاهر جلوی آن‌ها از هرچیزی مهم‌تر بود، گفت:
_خوبید؟

آرش به سمتش برگشت. نگاهش دقیق بود، مثل کسی که جزئیات را زیر نظر دارد.

امید که همیشه سرزنده بود، جلو آمد و زودتر از همه چیز شکمش، چشم نبات را گرفت.
_حالا یه بار همه‌مون هستیم، نمی‌خوای که تنهایی بری خونه، نه؟ باید بیای. زهرا گفته رستوران نزدیکه، هم شام خوب داریم، هم کلی حرف.
نبات با کمی مکث به ساعتش نگاه کرد. شب شده بود و چراغ‌های خیابان از پنجره خودنمایی می‌کردند. باز هم احساس خستگی در وجودش چنگ انداخت، اما نمی‌توانست دعوتشان را رد کند.

انگار لحظاتی برای فراموش کردن سنگینی‌های زندگی‌شان و زندگی‌هایی که روی دوششان بود پیدا کرده بودند
 
با قدم‌هایی کند، کنار آرش از در کلینیک بیرون آمد. هوای شب کمی سرد بود و بوی نم‌ خاک از زمین برخاسته بود. آرش چند گام جلوتر رفت و با لحنی رسمی گفت:
_ بیا با ماشین من بریم. اون‌جا پارک کردن راحت نیست.

نبات مکثی کرد. از این که کنار آرش باشد، حس ناخوشایندی داشت. پوفی کشید و کیفش را به دست گرفت.
_باشه. ولی سریع‌تر لطفاً.
صدایش خشک و بی‌احساس بود. آرش ابرویی بالا انداخت و در ماشین را باز کرد.

داخل ماشین، سکوت سنگینی حکم‌فرما بود. آرش گهگاهی نگاهش را به سمت نبات می‌چرخاند، اما چیزی نمی‌گفت. تنها صدای آرام موزیک کلاسیکی که از ضبط پخش می‌شد، فضای خشک بینشان را کمی تلطیف می‌کرد.

امید و زهرا پشت میزی کنار پنجره نشسته بودند. نور گرم چراغ‌ها فضای رستوران را دلپذیر کرده بود و صدای همهمه ملایمی به گوش می‌رسید.

سفارش‌ها که ثبت شد، زهرا با هیجان از موضوعات مختلف حرف می‌زد. امید شوخی می‌کرد و آرش گهگاهی نظری جدی اضافه می‌کرد. اما نبات بیشتر در سکوت بود و دستش را زیر چانه زده بود. دو مراجعه کننده امروز ذهنش را درگیر کرده بودند، حرف‌های علی مدام در ذهنش مرور می‌شد، حتی آن لبخند مسخره‌اش!
_نبات، تو حالت خوبه؟ خیلی ساکتی.

صدای زهرا که بلند شد، آرش و امیذ هم به سمت نبات برگشتند.
شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
_فقط خسته‌ام.
سپس نگاهش را به آرش دوخت و بدون مقدمه گفت:
_راستی، شما چقدر به خانواده اهمیت می‌دین؟

آرش با کمی تردید به او نگاه کرد. در نظرش این سوال کمی دیوانگی به نظر می‌آمد اما او که از درگیری نبات خبری نداشت.
_منظورت چیه؟ خانواده پایه زندگیه. ولی خب، بستگی داره منظورت از اهمیت چی باشه.

نبات لبخند سردی زد و با طعنه گفت:
_ مشکل همینه، همه نمی‌تونن این‌قدر مطمئن درباره خانواده حرف بزنن. بعضی خانواده‌ها بیشتر شبیه زخم‌های کهنه‌ان تا ستون زندگی.

امید و زهرا کمی جا خوردند، اما آرش آرام و محتاطانه پاسخ داد:
_شاید. ولی حتی زخم‌ها هم می‌تونن بهبود پیدا کنن، اگر بخوایم.

نبات خنده کوتاهی کرد.
_به نظرتون ساده میاد. اما گاهی زخم‌ها عفونی می‌شن و بهتره دور ریخته بشن.

آرش کمی به جلو خم شد و با نگاهی مستقیم به نبات گفت:
_هر کسی داستان خودش رو داره. ولی شاید گاهی باید به خودمون و دیگران فرصت بدیم.

نبات سرش را پایین انداخت. ذهنش به مادرش پر کشید؛ مادری که خانه و زندگی را برای عشق دیگری رها کرده بود. خشم و درد در سینه‌اش پیچید. زیر لب گفت:
_فرصت؟ دیگه هیچ فرصتی باقی نمی‌مونه. از یه جایی ضربه می‌خوری و می‌شکنی که کل تیکه‌هات هم بهم بچسبونن، دیگه آدم قدیم نمی‌شی‌...
 
آخرین ویرایش:
سری تکان داد ونگاهش را از میز حاکستری گرفت. مدتی از رفتن گارسون گذشته بود و فضا گرفته بود، حس می‌کرد همه به او خیره شده‌اند و سنگینی نگاه آرش بیشتر از بقیه بود. لبخندی مصنوعی زد و گفت:

_ببخشید، نمی‌خواستم بحث رو سنگین کنم. فقط... ذهنم بخاطر سیروان درگیر بود.

آرش لبخند محوی زد. امید دستی به لباس تنگش کشید و به عقب تکیه داد. سعی می‌کرد فضا را عوض کند، گفت:
_خب، به‌جای این حرفا، بگین نظرتون درباره این رستوران چیه؟ غذای اصلی‌شون خیلی تعریف داره.
هرچند او سعی کرده بود بحث را جمع کند، اما درونش هنوز پر از آشوب بود. نگاهش به بشقاب خالی مقابلش دوخته شد و برای لحظاتی صدای اطراف را نمی‌شنید. ذهنش میان گذشته و حال، میان زخم‌هایش و حرف‌های آرش سرگردان بود.

زمانی که غذا آمد، تلاش کرد خود را مشغول کند. چنگالش را در غذا فرو برد و با بی‌میلی لقمه‌ای خورد، اما طعمش را نچشید. مزه‌ای احساس نمی‌کرد و تعریف‌های بقیه گوشش را پر کرده بود.
زمان گم شد. نمی‌دانست چقدر گذشته بود یا چه حرف‌هایی زده شده بودند. ناگهان صدای آرش او را از جایی دور برگرداند و این برگشتن، تمام جانش را به درد انداخت.
_نبات؟ آماده‌ای بریم؟

به مفرد بودن اسمش توجهی نشان نداد،رستوران خلوت شده بود و او هنوز در جای خود نشسته بود. با تردید گفت:
_آ... آره، بریم.

همین که بیرون آمدند، شب سردی به صورتش سیلی زد و باعث شد لباسش را به خودش نزدیک‌تر کند. آرش کنار او راه می‌رفت، اما انگار فاصله‌ای میانشان بود که هیچ حرفی پر نمی‌کرد. نبات حرف‌های کلیشه‌ای رد و بدل کرد، جواب‌های کوتاه داد و به سختی لبخندی بر لب آورد.

وقتی به خود آمد، پشت فرمان ماشینش نشسته بود و خیابان‌های خالی شبانه را پشت سر می‌گذاشت. نمی‌دانست چطور به اینجا رسیده بود. چراغ‌های خیابان مثل نقطه‌هایی محو در ذهنش بودند و سکوت ماشین سنگینی می‌کرد. این فراموشی لحظات گیجش کرده بود.

به‌آرامی کنار خیابان توقف کرد، دستش روی فرمان لرزید. حس می‌کرد تکه‌هایی از شب را گم کرده است.
هیچ جوابی برای خودش نداشت. فقط سنگینی شب بود که روی شانه‌هایش افتاد و ذهنی که مثل یک صفحه خالی، از همه چیز خالی به نظر می‌رسید.
 
صدای ضعیف بسته شدن در، تنها صدایی بود که در سکوت خانه پیچید. کفش‌هایش را درآورد و کیفش را روی مبل انداخت، حتی نگاهی به پرنده نینداخت. انگار چیزی در او فرو ریخته بود، و حالا هیچ‌چیز جز یک حرکت مکانیکی در وجودش باقی نمانده بود.

لباس‌هایش را با حرکتی بی‌هدف عوض کرد. شانه‌هایش را زیر آب سرد شست و به کاشی‌های حمام خیره ماند. بخار آب روی دیوارها می‌نشست، اما سردی از درونش بیرون نمی‌رفت. در ذهنش پیچید:
«چرا هرچیزی که لمس می‌کنم، از بین می‌ره؟ زندگی‌م مثل خاکستریه که از آتش باقی مونده؛ دیگه حتی شعله‌ای نمونده که بخواهد مرا بسوزونه. چطور آدم‌ها هنوز به فردا امیدوارن وقتی امروز، این‌قدر خالیه؟»

با دستان لززانش آب را بست. حوله را به دور خود پیچید و به آینه شکسته نگاهی انداخت. اما آن‌قدر تاریک بود که چیزی جز سایه‌ای مات از خودش ندید. درحال پوشیدن لباس‌های خانگی‌اش به سمت قفس رفت.
نفسش در سینه حبس شد. پرنده روی کف قفس افتاده بود، بی‌جان، بی‌حرکت. مثل تمام امیدهای نبات که یکی‌یکی مرده بودند.

به‌آرامی کنار قفس نشست و ناخودآگاه سری تکان داد. دستش به لبه فلزی قفس کشیده شد، اما در باز نکرد. فقط نگاهش کرد؛ پرنده‌ای کوچک که زمانی پر از زندگی بود و حالا جسم بی‌روحی روی کف سرد قفس.

لب‌هایش لرزید. با صدایی شکسته گفت:
_طاقت نیاوردی، فقط یه نفر رو از دست دادی و باز نتونستی..‌. .
سرش را یه قفس تکیه داد و چشمانش را بست، بویی که بلند شده بود نشان می‌داد مدتی طولانی پرنده جانش رفته بود. احساس طرد شدگی را داشت که هرگز بخشیده نمی‌شد‌.
 
زمان بازهم از دستش در رفت. در این سکوت سنگین، صدای تیک‌تاک ساعت دیواری، مثل ضربات پتک به گوش می‌رسید. انگار دنیا منتظر بود تا او تکان بخورد، حرکتی کند، تصمیمی بگیرد. زندگی‌اش را مثل پارچه‌ای پوسیده می‌دید که هرچه می‌دوخت از جای دیگری پاره می‌شد. انگار قرار نبود هیچ چیز سر جای خودش بماند؛ نه آدم‌ها، نه امیدها، و نه حتی یک پرنده کوچک...

با روشن شدن هوا بالاخره بلند شد. پرنده را به‌آرامی درون دستمالی پیچید و با قدم‌هایی آهسته به بالکن رفت. نسیم سرد شبانه پوستش را لمس کرد و بوی پاییز به مشامش رسید. زیر لب گفت:
_ پس بوی پایان این‌طوریه...

برگشت و دم در رفت، پرنده را با بی‌رحمی گوشه دیوار انداخت و پوزخندی به پسر همسایه زد، شرارت از چشمان پسر می‌بارید و کوله‌‌اش را زمین انداخت‌. نبات اهمیتی نداد و در را محکم بست.
ذهنش پر از صدا بود، پر از تصویرهایی که نمی‌توانست از آن‌ها فرار کند. صدای هادی وقتی عصبی می‌شد، صورت مادرش وقتی دروغ می‌گفت، ضربه دست‌های پدرش وقتی روی تن خودش یا مادرش می‌نشست و بدار از همه نگاه پر از تحقیر علی...

زیر لب گفت:
_ یه چیزی می‌خوان همشون... .

دستش روی گوشی رفت، اما بعد مکث کرد. پیام‌های بی‌جواب و تماس‌ از دست رفته زهرا، همه به او خیره بودند. گوشی را خاموش کرد و روی میز انداخت. حتی نگاه‌های آرش به امید را حس می‌کرد. آن نزدیکی هم دلیلی جز چک کردنش نداشت، دست از پا خطا نکند، افسرده نباشد، زندگی کند تا بتواند ادامه دهد!
 
آخرین ویرایش:
با قدم‌های سنگین خودش را به خیابان رساند. هوا خنک بود؛ انگار که این سرما هم نتوانسته باشد زخم‌های درونش را بی‌حس کند. به اطراف نگاه کرد؛ صبح بود، اما همه چیز در چشم‌هایش خاکستری‌تر از همیشه به نظر می‌رسید.

قدم‌هایش او را به پارکی کوچک رساند. روی نیمکتی سرد نشست و نگاهش را یه اطراف داد. برگ‌های زرد و خشک، زیر باد، دور هم جمع می‌شدند، اما باز هم با نسیمی کوچک پراکنده می‌شدند. همین نسیم هم دیشب به زندگی‌اش خورده بود و حالا پراکنده‌تر از همیشه بود، تلنگری که علی لازم داشت حالا به وضوح سر نبات آمده بود.

دست‌هایش را در جیب‌هایش فرو برد. سردش بود، اما توان حرکت نداشت. نگاهش به کودکی افتاد که با شور و شوقی غیرقابل درک، برگ‌ها را جمع می‌کرد. یاد عروسک‌هایی افتاد که در بچگی جمع می‌کرد و پاره شدنشان ثانیه‌ای طول نمی‌کشید.
آرام نزدیک بچه شد و نگاهی به مادرش انداخت، مادری که درگیر موبایل بود و بچه را فراموش کرده بود.‌ خم شد و تعدادی برگ را در دستش له کرد. ارضا شدن روحش دیگر از توانش خارج بود و با سر لجبازی برداشتن کاری از پیش نمی‌برد... .
صدای گوشی‌اش که بلند شد، پوفی کشید و چشمان لرزان بچه را فراموش کرد.
_سیروان! اون پسر بچه اینجاست و مادرش از دنیا ناراضی، بیا نبات از منتظرتم، پسره انگار دیشب بلایی سرش اومده.
دوباره موبایل رو به سوی جیبش فرستاد و قدم زدن را شروع کرد.
آن پسر دیگر راه درمانی نداشت و نبات حس می‌کرد خلایی که اطرافش هست، هیچ‌جوره امکان پر شدن ندارد.
جلوی خانه که رسید، تعدادی پر پرنده روی پله دید، نگاهش به سمت در همسایه رفت و لب‌هایش را فشرد، آرام داخل رفت.
کلید را به سختی روی در انداخت و وارد شد، هوای داخل هنوز سرد بود. بعد از یک دوش حسابی وارد آشپزخانه شد.
درد چشمانش لحظه‌ای دنیا را برایش تار کرد، خم شد و از کشو چند قرص برداشت.
به عنوان‌ها نگاه نکرد، با لیوانی آب و یک مشت قرص به سمت ویلچر مادرش رفت و روی ویلچر نشست. قرص‌ها را که با معده خالی پایین فرستاد، سرش را به دیوار تکیه داد و بعد اشکی از گوشه‌ی چشم‌ش چکید. خوابی عمیق مهمان چشمانش کرد، خوابی که شاید دیگر بیداری نداشت.

دختر بچه‌ای مدام حرکت می‌کرد و لبخند از لبانش دور نمی‌شد، نبات حین بازی با دخترش که لباس‌های قرمزی به تن داشت و موهای بورش را بالای سرش جمع کرده بود، خنده‌ای عمیق روی لبانش شکل گرفته بود و هر چند دقیقه، بغلی پر از مهربانی مهمان دخترک می‌کرد.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Paria
عقب
بالا